۶

فتنه‌ای در پوشش آزادی بيان – روحيه‌ای ضدِ مدرن در اروپا

گمان می‌کنم مسلمان‌ها به تدريج بايد بيش از پيش درس خويشتنداری بياموزند. بسياری از حمله‌هايی که به آيين و باور آن‌ها می‌شود، با عقل و منطق قابل پاسخگويی است. فيلمی که خيرت ويلدرس ساخته است، نمونه‌ای است بسيار آموزنده از افراط‌گرايی و تندروی‌هايی که در میان عده‌ای از غربی‌ها ديده می‌شود و البته لباس آزادی بيان را به تن دارد. اين فيلم، همانند نمونه‌ی مشابه پيشين هلندی‌اش که توسط فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون گوگ با دستياری عيان هرسی علی، نماينده‌ی سابق سوماليايی تبار پارلمان هلند ساخته شد، يک وجه برجسته دارد: زبان و بيان جدلی. و اين نوع برخورد و استفاده از زبان، اين نوع لفاظی چيزی است که دقيقاً با روح زندگی مدرن و تمدن اروپايی منافات دارد. اما چه چيزی باعث می‌شود اين تفکر بسته، جدلی و «قلدرانه» (bullying) (معادل مناسب‌تری برای اين واژه‌ی انگليسی که به اعتقاد من بهترين توصيف را از این نوع برخورد می‌کنم، نيافتم)، خود را در لباس تمدن و فرهنگ اروپايی و ارزش‌های زندگی مدرن، آزادی بيان و حقوق بشر، به مخاطب «بفروشد»؟

يکی از عوامل اين گندم‌نمايی‌های جوفروشانه، بدون ترديد سياست‌های غالب جهانی و نبرد عليه تروريسم است. نبرد علیه تروريسم، بيش از آن‌که حقيقتاً مبارزه‌ای باشد با رفتار و رويکرد ضد انسانی عده‌ای قليل که به نام دين و به اسم آيين و اعتقاداتی اکثريتی ديگر، آشوب‌آفرينی می‌کنند، جنگی است خودخواهانه که سخت با روح کثرت‌گرايانه‌ی جامعه‌ی انسانی و خصلت مداراگر جامعه‌ی مدنی فاصله دارد. فيلم خيرت ويلدرس را نمی‌توان جدا از بستر اجتماعی و سياسی هلند درک کرد. اگر به پيشينه‌ی احزاب دست راستی هلندی که سخت مخالف حضور مهاجران در کشورشان هستند، نگاه کنيم، می‌بينيم که «اسلام» تنها بهانه‌ای تازه و پوششی جديد است برای تکرار همان مدعيات و سياست‌های پيشين. اما پرسشی که بسيار مطرح می‌شود اين است: آيا هرگز نمی‌شود از اسلام انتقاد کرد؟ آيا هرگز نمی‌شود از قرآن انتقاد کرد؟ و در عميق‌ترين لايه‌های اين نوع پرسش‌ها نوعی مغالطه نهفته است. البته که می‌توان از اسلام «انتقاد» کرد. البته که می‌توان از قرآن انتقاد کرد. اما با چه هزينه‌ای و چرا؟ ظاهراً اين پرسش، از دل گزاره‌ای بر می‌آيد که مدعی است نسب از عصر روشنگری اروپا می‌برد و رشد جريان عقل‌گرايی پس از رنسانس که باب انتقاد از هر چيزی را باز می‌کند. اما آيا این انتقاد کردن از «هر» چيزی حقيقتاً به طور متعادل و متوازنی در جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی نهادينه شده است؟ و به فرض نهادينه شدن، چه تفاوتی ايجاد کرده است؟

قصه‌ای تازه‌ای نيست که «انتقاد» کردن از و بحث کردن درباره‌ی «هولوکاست» در جامعه‌ی اروپايی و به ويژه در آلمان و فرانسه تبديل به حوزه‌ای ممنوعه شده است که وارد شدن به اين حوزه هزينه‌های بالايی داشته است. در آمريکا هم وضع کمابيش همين است. بعد از قضيه‌ی جنگ عراق و رسوايی‌های مکرر ارتش آمريکا در موارد مختلفی که جنايت‌های فراوانی به نام دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و ارزش‌های اروپايی انجام شد، عملاً ثابت شده است که وارد شدن به اين حوزه‌ها هزینه دارد (يک نمونه‌ی تمام عيار اين برخوردهای دوگانه و تبعيض‌آميز را می‌توان در اين ويديو ديد – به راهنمايی سيبيل طلا). خوب اگر قرار باشد، به آن پرسش‌های جدلی، پاسخی جدلی بدهيم، اين هم نمونه‌های‌اش. اما جدل‌ورزی نه مشکل جامعه‌ی اروپايی و آمريکايی را حل می‌کند و نه معضلات ملت‌های مسلمان را. طرفه آن است که افراطيونِ هر دو سو، بر آتش اين اختلافات و اين جدل‌ها می‌دمند و بحث‌های اصلی هميشه مغفول می‌ماند. پس اگر می‌توان و عقلاً بايد جانب اعتدال و انصاف را حفظ کرد، چه دليلی دارد که نخست همواره (بخش افراطی) جامعه‌ی مسلمان نخستين گروهی باشد که زير تيغ نقد می‌رود و (بخش افراطی) جامعه‌ی تواناتر و برخوردارتر غربی هميشه مصون بماند و در اين ميان البته «کليت جامعه‌ی مسلمان» در برابر «کليت جامعه‌ی غربی» هزينه و تاوان بدهد؟

نخستين بار که فيلم ويلدرس را ديدم، اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد این بود: فيلم‌ساز فرافکنی کرده است. اين مايه از تعصب و نفرتی را که به عقيده‌ی فيلم‌ساز مسلمان‌ها از غرب و اروپايیان دارند – و او به هزار و يک شيوه‌ی درست و غلط در ذهن مخاطب می‌نشاند – دقيقاً همان تصوری است که او از «ديگری» دارد. بحث همان دوگانه‌ی «خودی» و «غير خودی» است. مسلمان‌ها آن «ديگران»ی هستند که امثال ويلدرس هرگز نمی‌توانند تجسم کنند در کنار «خود»شان زندگی صلح‌آميزی داشته باشد. به نظر شما عجيب نيست که فيلم‌سازی از کودکی که به سن عقل هم نرسيده است می‌پرسد – و پاسخ در دهان او می‌نهد – که غير مسلمانان چه هستند؟ و او معصومانه پاسخ می‌دهد: خوک! (فرقی نمی‌کند که کسی که اين تصاوير را کنار هم نهاده است، خود فيلم‌ساز فتنه است يا کسی ديگر – ولو مسلمان. مهم استفاده‌ای است غير اخلاقی که فيلم‌ساز از يک کار غير اخلاقی و ضد-دينی ديگر می‌کند). هيچ کس نمی‌پرسد که آيا اين کار با موازين بشری که جامعه‌ی اروپايی از آن دم می‌زند، سازگار است يا نه؟ سوء استفاده از کودکان لزوماً سوء استفاده‌ی جنسی نبايد باشد. سوء استفاده‌ی سياسی و ايدئولوژيک هم سوء استفاده است. اين کار دقيقاً همان کاری است که بنيادگرايان مسلمان و البته گروه‌های تندروی افراطی غير مسلمان آفريقايی با کودکان می‌کنند (فيلم «الماس خونين» و «مترجم» را ببينيد – داستان هم هيچ ربطی به مسلمان‌ها ندارد).

از آن سوی ماجرا البته پرسش‌های فراوانی است که بايد پاسخ داده شود و انديشمندان مسلمان هنوز در تکاپو و تلاش برای پاسخ به اين پرسش‌ها هستند و البته نوع پاسخ‌ها هم تفاوت دارد. يکی پاسخ اجتماعی و فرهنگی می‌دهد. يکی پاسخ کلامی. يکی پاسخ سياسی. يکی پاسخ انسانی. همه‌ی اين پاسخ‌ها به جای خود قابل تأمل‌اند.

دوست نازنينی – که ساکن حلقه‌ی ملکوت است و خيلی دير به دير می‌نويسد – یکی دو شب پيش نکته‌ی جالبی را گفت. به اعتقاد او ويلدرس دقيقاً همان کاری را دارد می‌کند که يک بمب‌گذار انتحاری می‌کند. ويلدرس می‌داند که با انتشار اين فيلم ممکن است عده‌ای تندرو قصد جان او کنند و احتمال کشته شدن‌اش به دست اين افراطيون هست. اما باز هم اين کار را می‌کند. نکته اين نيست که آدمی از ترس جان‌اش نبايد عقيده‌اش را ابراز کند. امثال بن لادن هم از جان‌شان مايه گذاشته‌اند که عقیده‌شان را به شيوه‌ای بسيار خشن و ضد انسانی به گوش همه‌ی جهانيان برسانند. اما صرف ابراز عقيده، استفاده از هر وسيله‌ای را بدون اعتنا به پيامدهای آن توجيه می‌کند؟

جامعه‌ی انسانی به مانند يک کشتی است که در اقيانوسی طوفان‌زده حرکت می‌کنند و کليت جامعه‌ی بشری سوار بر اين کشتی است و همه در به ساحل رساندن آن سهيم هستند. نمی‌توان عده‌ای را از کشتی بيرون انداخت فقط به جرم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن. آن‌ها که جنگ بر پا می‌کند و زمينه‌ی جنگ و ستيز را فراهم می‌کنند و کاری جز انتشار نفرت و کينه ندارند – ولو در لباس مدرنيت و آزادی بيان و انديشه اين کار را بکنند – از هر سويی و به هر کيش و آيينی که باشند، متفقاً در سوراخ کردن اين کشتی سهيم‌اند. و قربانيان اين کشتی آسيب ديده فقط همين دو سوی افراطی ماجرا نيستند. اين کشتی که غرق شود، همه‌ی بشريت يکجا به گرداب فرو می‌رود و غرقه‌ی طوفان می‌شود. تکليف انديشمندان مصلح و انسان‌گرا از هر دو سوی جريان پرهيز از افراط و پيراستن زبان از کينه و دشنام است. بارها دیده‌ام که در همين وبلاگ بسيار کسان درباره‌ی مفهوم «دشنام» و «توهين» و چيزهايی از اين قبيل بحث و جدل کرده‌اند. برای من اين‌ها مفهومی بسيار روشن دارند. وقتی چيزی را به کسی می‌گويیم، بايد در درجه‌ی نخست در نظر بگيريم که اگر همان‌ها را – يا چيزهايی به همان وزن و مقياس را – به خودمان بگويند، واکنش ما چه خواهد بود. ممکن است شما به کسی فحش ناموسی بدهيد و طرف کک‌اش هم نگزد. اما کافی است چيزی به او بگويید که برای شما بسيار عقلی، پذيرفته شده و عادی است، اما طرف به خاطر همان سخنان خون به پا کند. برای من دشنام و توهين آن چيزی است که «تحريک‌کننده» باشد، ولو هيچ سخن رکيکی در آن نباشد. و تحريک عقل و خرد انسانی البته با تحريک عاطفه‌ی او فاصله دارد. کار ويلدرس تحريک عاطفه‌ی دو گروه است: گروه ضد مهاجران هلندی و اروپايی – که عده‌ای ضد اسلام و ضد دين نيز در ميان‌شان حضور دارند – و گروه تندروهای مسلمان يا کسانی که غيرت دين‌ورزی‌‌شان ناگهان می‌جنبد و يکسره عقل را تعطيل می‌کنند. بايد دقت کرد که کسانی که از سر عاطفه حرف می‌زنند، همگی تندرو نيستند. چه در ميان اروپايیان و چه در ميان مسلمان‌ها. عده‌ای به سادگی عنان عقل‌شان را به دست احساس‌شان می‌سپرند. و همين علم‌داری احساس است که آتش‌افروز معرکه‌ی جنگ می‌شود. آينده‌ی روشن انسانی در گرو پيراستن زبان‌ها و بيان‌های تفرقه‌افکن و جنگ‌آفرين است و خويشتن‌داری و مدارا.

مرتبط: برای نوع نگاه اکثريت مسلمان‌ها نگاه کنيد به بيانيه‌ی امان که در جولای سال ۲۰۰۵ صادر شده است و این بند را بخوانيد:
«البته ممکن است گفته شود که اين بيانيه‌ها تنها زمانی صادر می‌شوند که راست‌کيشی دينی ديگر آن محوريت پيشين خود را ندارد و با به حاشيه رفتن آن، بعضی از ارزش‌های بنيادين، مانند مصونیت اعتقاد، زندگی، ناموس و اموال مسلمان‌ها در سياست‌های امت اسلامی رو به فرسايش هستند. بن لادن در يکی از پيام‌های‌اش گفته بود که حملات يازده سپتامبر بدون اخذ فتوا از هيچ يک از مکاتب فقهی انجام شده بود و در نتيجه مسأله اين نيست که القاعده گروهی است نامتعارف بلکه نکته در اين است که اساساً راست‌کيشی دینی را گردن نمی‌گذارد.»
اين يادداشت پرويز جاهد در زمانه (جنگ صليبی ويلدرس عليه اسلام) هم خواندنی است.

اين بخش از مصاحبه‌ی آقای مهاجرانی با راديو زمانه هم بسيار خواندنی است:
«اگر ما از این زاویه نگاه بکنیم، فرض بکنیم که اگر صحیفه یوشع را ما در کتاب مقدس بخوانیم، صحیفه یوشع خشن‌ترین متنی‌ است که در یک کتاب مقدس می‌شود پیدا کرد. در فصل‌های ششم و یازدهم صحیفه یوشع توضیح می‌دهد که چگونه یوشع شهرها را آتش می‌زد و یهوه خدای بزرگ به او می‌گفت که به هیچ جنبده‌ای رحم نکن. او حتی گاو، گوسفند، سگ و گربه و الاغ را هم می‌کشت، به خاطر این‌که دستور یهوه این بود که هیچ ذی‌حیاتی نباید زنده بماند. آیا اگر ما این را نقد بکنیم، معنایش این است که یهودیت و مسیحیت همین هستند؟ در واقع یک متنی را از کتاب مقدس ما برداریم و بدون توجه به مجموعه شرایط.»

۱۳

آمريکا،‌ دشمن شماره يک ملت ايران

عنوان عجيبی است، نه؟ خيلی شبيه است به حرف‌های تندروهای مسلمان و غير مسلمان. نه؟ ولی ماجرا را از این زاويه ببينيد. هيچ دولتی در جهان به اندازه‌ی آمريکا به رشد بنيادگرايی و تندروی‌های مذهبی و سياسی در ايران کمک نکرده است. به تعبير ديگر، مهم‌ترين متحد احمدی‌نژاد جورج بوش است، منتها متحد معکوس. متحدی که بدون اين‌که بخواهد (و شايد هم واقعاً بخواهد) زمينی حاصل‌خيز را برای رشد تندروی و پوپوليسم فراهم کرده است. اما چگونه؟ آمريکا دو کار تحريک‌آميز بزرگ می‌کند: نخست اين‌که آمريکا مرتب خود را مدافع حقوق بشر و دموکراسی در جهان معرفی می‌کند و به ويژه در اين زمينه‌ها به حکومت ايران حمله می‌کند. آمريکا، صلاحيت اخلاقی دفاع از اين ارزش‌ها را از دست داده است. اين عين سخنان نانسی پلوسی است که همين ديروز گفته است (اين‌ها را ديگر من نگفته‌ام): «…ما تمام صلاحيت اخلاقی خود را برای سخن گفتن به نيابت از حقوق بشر در هر جايی در دنيا از دست داده‌ايم» (نقل از مطلب ديلی تلگراف). حال آمريکا از يک سو صلاحيت دفاع از حقوق بشر و ارزش‌های دموکراسی را از دست داده است و از سوی ديگر هر جا در ايران نقض حقوق بشری رخ بدهد (يا به فرض که حقوق بشر در بعضی جاها نقض شود)، آمريکاست که به دفاع از آن بر می‌خيزد و ابلهی مثل جورج بوش می‌گويد که ما با ملت ايران دوست هستيم و با دولت ايران مشکل داريم و مثلاً خود را مدافع اصلاح‌طلبان نشان می‌دهند. خوب بهترين نتيجه‌ای که اين دفاع آمريکا از ميانه‌روها و اصلاح‌طلبان در ايران دارد، اين است که حاکميت روز به روز به فعالان حقوق بشر، فعالان حقوق زنان، اصلاح‌طلبان و سياست‌مداران ميانه‌رو سخت‌تر می‌گیرد و عرصه‌ی فعاليت‌های مدنی را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند. چرا؟ چون آمريکا از آن‌ها دفاع می‌کند. آمريکايی که صلاحيت اخلاقی‌اش را از دست داده است. نکته‌ی دوم اين‌که آمريکا کارش شده است بهانه گرفتن از حکومت ايران. يعنی گاهی اوقات حتی وقتی هيچ محملی هم برای مخالفت‌اش با دولت ايران وجود ندارد، فقط برای مخالفت کردن هم که شده، بايد حمله‌ای به ايران بکند يا به نحوی دولت ايران را محکوم کند. نتيجه اين می‌شود که هر کاری که حاکميت ايران می‌کند، چه خوب باشد و چه بد، با مخالفت آمريکا مشروعيتی مضاعف پيدا می‌کند. يعنی آمريکا تبديل شده است به متر حقانيت و مشروعيت حاکميت ايران. و تنها بخشی که صدای‌اش هميشه ناشنيده می‌ماند در اين دعوای سياسی، ملت ايران است. و چون آمريکا با ايران مخالف است، فضای تصميم‌گيری سياسی هميشه تحت الشعاع حرکت‌های آمريکاست. به اعتقاد من، اگر احمدی‌نژاد برای حاکميت ملی و سلامت نظام خطری داشته باشد، بدون هيچ ترديدی بزرگ‌ترين خطر برای حاکميت ملی ايران و آرامش ملت ايران خود دولت آمريکاست.

نمونه‌ی مشابه ديگری را هم می‌شود از زاويه‌ی ديگری ديد. سياست‌های تندروانه در ايران خيلی اوقات باعث مظلوم‌نمايی دولت اسراييل شده است. و اين سياست‌ها به جای اين‌که باعث منزوی‌تر شدن اسراييل شود، آن‌ها را در مقام مظلوم قرار می‌دهد و دست‌شان را برای ظلم بيشتر به ملت فلسطين باز می‌کند. ما در جهان قحط الرجال داريم. نسل رجال سياسی طراز اول و با درايت رو به زوال است. دولتمردان با کفايت جهانی زير سايه‌ی دولتمردان کوتوله و جنجال‌آفرين گم شده‌اند. تا اين‌جا فقط بحث من از رهبری سياسی بود. ماجرای مشابهی در عرصه‌ی رهبری دینی نيز وجود دارد. شرح اين را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر. دعا کنيم آمريکا دست از سر دولت ايران بردارد. دخالت‌ها و بهانه‌گيری‌های آمريکا که از ميان برداشته شود، فضای غبارآلود سياست ايران هم آرام‌تر می‌شود و مردم بهتر می‌توانند سرنوشت خود را رقم بزنند. حرف عجيبی است، ولی هر چه به اين چند ساله‌ی گذشته نگاه می‌کنم می‌بينم که بزرگ‌ترين تهديد برای ملت ایران از سوی دولت آمريکا بوده است (خواسته يا ناخواسته؛ که من حقيقتاً بعيد می‌دانم که دولت آمريکا دل‌اش برای ملت ايران سوخته باشد).

پ. ن. توضيح واضحات است که دولت آمريکا با دولت ايران مخالف است! مهم اين است که دولت آمريکا دل‌اش به حال ملت ايران هم نسوخته است.

۰

اکتشافات سياسی

در يادداشت قبلی که درباره‌ی گفت‌وگوی ابراهيم فياض با رجا نيوز بود می‌خواستم نکات ديگری را اضافه کنم که از فرط خستگی و بی‌حوصله‌گی مجال‌اش فراهم نشد. الان می‌نويسم. مضمون حرف‌های فياض به تلويح نتايجی می‌دهد که با سياست‌های رسمی و اعلام شده‌ی نظام فاصله دارد. ببينيد وقتی می‌گوييم اگر «حفظ نظام» اقتضا کند، می‌شود «فروعی» مثل نماز را حتی «باطل» کرد، خيلی حرف‌های نهفته پشت‌اش دارد. نخست اين‌که البته، نماز جزو فروع است. آن‌قدرها هم اصل نيست (!)،‌ پس اگر مهم ديگری که بر آن اولويت دارد، از قبيل «حفظ نظام» پيش آمد، البته که می‌شود «نماز» را تعطيل کرد. درس اخلاقی ماجرا؟ مصلحت سياسی فوق مصلحت دينی می‌نشيند. معنای عام‌فهم و صريح آن؟ دين از سياست جدا نيست، ولی سياست بالاتر از دين است! پس به زبان خيلی ساده‌تر،‌ دين از سياست جداست. مهم نيست که چه می‌گوييد، مهم اين است که چه کسی بگويد و چطور بگويد! البته بايد ديد که اگر مثلاً يکی مثل سروش همين حرف را زده بود و سخن از فرع بودن نماز و «ابطال‌پذيری» (!) گفته بود، پوست‌اش را پر کاه می‌کردند. پس بستگی دارد به اين‌که چه کسی بگويد دين از سياست جداست يا دين از سياست جدا نيست. از زبان طنز اگر کمی فاصله بگيريم، معنای آشکار اين رويکرد اين است: دين دارد سکولارتر می‌شود در خدمت «نظام». يعنی نظام جايی که لازم بداند و برای پيشبرد اهداف‌اش لازم باشد، برپا کردن نماز را از اهم واجبات می‌داند و ستون دين می‌شمارد. و جايی هم که منافع‌اش اقتضا کند، می‌تواند فروع دين را قربانی کند. اما چه تضمينی داريم که «حفظ نظام» قربانی کردن اصول دين را هم واجب نداند؟ البته که نداريم! در تئوری می‌شود گفت که نظام چون عينيت يک فکر دينی است، کار ضد دينی نمی‌کند و توجيهاتی از اين دست. اما در عمل اين اتفاق ممکن است بيفتد. خلاصه‌ی سخن و لب کلام اين‌که حرف‌هايی از قبيل حرف‌های ابراهيم فياض يک معنای صريح دارد: دين از سياست جداست و از همه مهم‌تر دين خادم سياست است. و سياست به نحوه‌ای دلبخواهی و به اقتضای منافع‌اش می‌تواند دين را تفسير و حتی تعطيل کند. شما استنباط ديگری از حرف‌های آقای فياض داريد؟

پ. ن. هيچ داوری و ارزش‌گذاری اخلاقی نمی‌کنم درباره‌ی حرف‌های فياض. نه می‌گويم بد است نه می‌گويم خوب است. توصيف دارم می‌کنم. استنباط من از حرف‌های ايشان اين است. يعنی حرف‌های ايشان با عقل من اين نتايج منطقی را به بار می‌آورد.

۵

رسوايی امنيتی آمريکا و رسانه‌های شفاف

وزير خارجه‌ی انگليس، ديويد ميليبند اعتراف کرده است که هواپيماهای آمريکايی که حامل زندانيان سياسی بوده‌اند و در زندان‌های مخفی امنيتی آمريکا در نقاط مختلف دنيا نگه‌داری می‌شده‌اند، در مسيرشان در خاک انگليس هم توقف داشته‌اند. ماجرا صدای بسياری از گروه‌های حقوق بشر را در آورده است و البته در صدر فهرست مسأله‌ی شکنجه است که مطرح است و نقض حقوق زندانیان.

قضيه خیلی ساده است: آمريکا يک ايدئولوژی مبارزه با رعب و وحشت دارد (بخوانيد تروريسم) و برای تحقق اهداف این به اصطلاح مبارزه هيچ اصل اخلاقی مانع‌اش نيست. همان دولتی که در هر نقطه‌ای از جهان به هر بهانه‌ای مداخله می‌کند و مدعی است که هدف‌اش گسترش آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است، ابتدايی‌ترين اصول همان ارزش‌ها را به سادگی زير پا می‌گذارد.

بله حقوق بشر در بسياری از نقاط ديگر جهان هم نقض می‌شود. اما وقتی اين لغزش‌ها از سوی دولت‌هايی سر می‌زند که خود مدعی برقراری آزادی، حقوق بشر، امنيت و دموکراسی هستند، ماجرا تبديل به کاريکاتوری مضحک می‌شود. کشوری که از همان ابتدا می‌گويد من اين دموکراسی را نمی‌پذيرم (به درست يا غلط) تکليف‌اش روشن است. اما تمام اين لغزش‌های آمريکا را که کنار هم می‌گذاريم می‌بينيم اين آمريکا، اين دولت، هيچ صلاحيتی ندارد که بخواهد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر را به جهان هديه کند. اين واعظان نامتعظ تنها حقوق بشر و دموکراسی را بدنام می‌کنند. در دفاع از ارزش‌ها کسی محترم‌تر است که خودش پای‌بندتر به آن ارزش‌ها باشد. نه آن اسلاميانی که بويی از اسلام نبرده‌اند و ابتدايی‌ترين اصول اخلاقی اسلام را پيوسته زير پا می‌گذارند می‌توانند نماد و نماينده‌ی خوبی برای اسلام باشند و نه اين آزادی‌مداران و دموکراسی‌خواهانی که خود پيوسته همان اصولی را زير پا می‌گذارند که مدعی حفظ‌ِ‌ آن‌ها هستند.

خدا پدر رسانه‌های انگليس را بيامرزد که با هيچ صاحب قدرتی شوخی ندارد!

۵

چه کسی صلاحيت دارد؟

اين قصه‌ی انرژی هسته‌ای ايران، قصه‌ی بسيار جالبی است. استدلال آمريکا اين است که ايران نبايد «سلاح هسته‌ای» داشته باشد و از آن بدتر اين‌که نبايد انرژی هسته‌ای داشته باشد چون دسترسی به انرژی هسته‌ای نامحدود به ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را می‌دهد. سلمنا. درست. ايران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را پيدا می‌کند؟ اشکال‌اش کجاست؟ وقتی لايه‌های زيرین استدلال آمريکا را نگاه می‌کنيم – که اغلب خودش را در مقام مبصر کلاس جامعه‌ی بين‌المللی و کلانترِ جهان می‌بيند – به خوبی روشن می‌شود که مسأله اين نیست که ايران به «سلاح هسته‌ای» دسترسی پيدا کند. مسأله‌ اين است که «ايران» به سلاح هسته‌ای دست پيدا می‌کند و اين خود مسأله‌ای است بزرگ. اما چرا دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای و حتی انرژی هسته‌ای خطر است؟ استدلال طرف مقابل اين است که ايران حامی تروريسم است و دسترسی پيدا کردن ايران به سلاح هسته‌ای مترادف است با «تهديد امنيتِ جهان». اما پرسش عميق‌تر اين است: چه چيزی مانع از اين می‌شود که حکومتی که دسترسی به سلاح هسته‌ای – يا انرژی هسته‌ای – دارد از آن استفاده‌ی نامشروع و جنگ‌طلبانه و يا قلدرانه و تهديدگرانه نکند؟ نوع نظام حکومتی؟ کارنامه‌ی آن کشور در حقوق بشر؟ ميزان آزادی‌های مدنی در آن کشور؟ نوع رابطه‌اش با آمريکا؟ همه‌ی اين پرسش‌ها را می‌شود پرسيد، اما نهايتاً يک پرسش بی‌جواب می‌ماند: آيا اين‌که به فرض کشوری نظام حکومتی دموکراتيک داشته باشد – که در خود همين بحث و جدل فراوان است – و در آن کشور آزادی‌های مدنی رعايت شود و مثلاً آن کشور کارنامه‌ی خوبی در حقوق بشر داشته باشد، نتيجه می‌دهد که آن کشور «هرگز» استفاده‌ی نامشروع يا قلدرانه از ابزارهای نظامی‌اش نکند؟ پاسخ به روشنی منفی است. نمونه‌ی آشکارش خود آمريکاست. آمريکا برای تهديد جهان و دخالت در تمام نقاط کره‌ی زمين، هيچ نيازی به سلاح هسته‌ای ندارد اما باز هم اين کار را می‌کند. حالا سلاح هسته‌ای هم دارد و البته با پررويی بيشتر اين کار را می‌کند.

هيچ نوع نظام حکومتی – به صرف نوع نظام حکومتی – بازدارندگی اخلاقی ايجاد نمی‌کند. از اين گذشته، حتی نوع نظام حکومتی دموکراتيک هم نمی‌تواند ساز و کارهای لازم را برای ايجاد بازدارندگی اخلاقی حفظ کرده و پياده کند. باز هم نمونه‌اش خود آمريکاست و ماجرای حمله به عراق که در آن «دليل» حمله به عراق چيزی اعلام شد که از بن خطا بود. اين قياس‌ها را بگيريد و ادامه بدهيد. با اين نوع نگرش به قضيه، مسأله خيلی ساده می‌شد: همه چيز خلاصه می‌شود در دعوای ايران و آمريکا و قدرت پيدا کردن ايران در منطقه. ايران و آمريکا اختلاف ايدئولوژيک دارند و مسأله هژمونی آمريکا در منطقه و در جهان است. ايران با اين «تخطی» از فرمان و اراده‌ی آمريکا، آن هژمونی را به سخره گرفته است. شايد پايان دعوا صلح و آشتی و مذاکره باشد. شايد هم خدای ناکرده جنگ و خون‌ريزی. اما قلب مسأله اين است: به همان اندازه که می‌توان گريبان ايرانی که آرمان دسترسی به انرژی هسته‌ای – و حتی سلاح هسته‌ای – را دارد گرفت، می‌توان گريبان آمريکا و اسراييل را هم گرفت. جنگ، جنگ قدرت است، نه مقابله‌ی ارزش‌های اخلاقی و بشری. اتفاقاً موضع آمريکا از جنبه‌ی عقلانی و اخلاقی ضعيف‌تر است و موضع ايران هم مقبوليت بيشتری می‌تواند پيدا کند. فرض کنيم ايران از گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت می‌کند (يادمان باشد که خيلی‌ها در جهان زمانی به همين گروه‌های «تروريستی» می‌گفتند «آزادی‌خواه» و خود آمريکا هنوز حاضر نشده است مجاهدين خلق را – مثلا – ببرد به گوانتانامو)، مگر آمريکا وقتی پای منافع‌اش در ميان باشد، وجدان اخلاقی است که حاکم بر رفتار سياسی دولتمردان‌اش است؟ مگر آمريکا از همين گروه‌های به اصطلاح «تروريستی» حمايت آشکار و نهان نمی‌کند؟

خيلی مختصر بگويم که به اعتقاد من، به ويژه بعد از اشغال عراق، آمريکا صلاحيت اخلاقی‌اش را برای داوری در مشکلات جهان از دست داده است. تفاوت ايران و آمريکا در پای‌بندی به بعضی از مسايل در حد اختلاف سطوح است. اگر در ايران حقوق بشر نقض می‌شود، در آمريکا هم نقض می‌شود. اگر در ايران شکنجه انجام می‌شود، در آمريکا هم انجام می‌شود (ماجرای شکنجه‌گاه‌های مخفی سيا و نوارهای ويديويی نابود شده‌ی شکنجه که جنجالی در آمريکا به پا کرد،‌ نمونه‌های بارز اين‌هاست). پس فرق ايران و آمريکا چی‌ست؟ آمريکا قدرت بين‌المللی دارد، تکنولوژی قوی‌تر دارد و اهرم‌های اعمال قدرت بيشتر در اختيار دارد. همين و بس. برای فهم بهتر مسأله، تنها بايد موضع‌گيری‌های احساسی و عاطفی له يا عليه آمريکا يا ايران را کنار گذاشت. بله، طبيعی است که کسانی که اساساً از نظام حکومتی ايران دلِ خوشی ندارند و خواهان سرنگونی آن هستند، دل‌شان خوش باشد که آمريکا دارد حالی از حکومت ايران می‌گيرد. دشمنِ دشمنِ ما، دوست ماست! اما اين روشی است که نهايتاً اخلاق را هم به مسلخ می‌برد. گرفتيم که حکومت ايران عوض شد. گرفتیم حکومت ايران چيزی شد مطلوب اپوزيسيون يا مثلاً آمريکا. تمام مسأله آن وقت حل می‌شود؟ آن وقت آمريکا می‌شود فرشته و منادی اخلاق و آزادی و حقوق بشر؟ مضمون و معنای آن‌چه نوشتم بی‌عملی و بی‌تفاوتی نيست. حرف من يک مضمون روشن دارد: موضع‌گيری سياسی اگر مبتنی بر اصول اخلاقی و انسانی باشد، ناگزير بايد خالی از تعصب و تبعيض باشد. اگر قرار است ايران حساب پس بدهد، آمريکا و اسراييل هم بايد حساب پس بدهند. فاصله گرفتن از اين موضع – به فرض گناه‌کار بودن ايران با هر معياری – درست مثل اين است که دو مجرم را به دادگاهی ببرند و مجرمی که نفوذ بيشتری دارد و ثروت و قدرت بيشتری دارد، از تخفيف ويژه برخوردار شود که هيچ بلکه اساساً در جايگاه مدعی بنشيند. به اين می‌گويند کور کردن چشمِ فرشته‌ی عدالت. تحولات دو سه دهه‌ی اخير، آشکارا شاهد متزلزل شدن بنيان عدالت در نظام روابط بين‌الملل بوده است و همين مخدوش شدن عدالت و عمیق‌تر شدن شکاف ميان فقير و غنی، حاصل‌خيزترين زمين برای رشد تروريسم بوده است. و انسان‌ها هستند که قربانی بازی تبلیغاتی و رسانه‌ای قدرت‌ها می‌شوند. ايران هم اگر در موضع آمريکا قرار بگيرد و اخلاق و عدالت در آن بازيچه‌ی قدرت شود، شايد بشود همان آمريکا. شايد. مهم اين است که بيرون بايستيم و توانايی و شهامت نقد اخلاقی و عقلانی بدون تبعيض داشته باشيم، فارغ از جهت‌گيری سياسی و گرايش‌های عاطفی و احساسی. شهامت اخلاقی يعنی اين‌که اگر تيغ‌مان برای نقد و جراحی سياست‌های ايران تيز است، وقتی به آمريکا می‌رسد، تيغ‌مان تبديل به چوبی بی‌خاصيت نشود. شهامت اخلاقی يعنی اين. اتفاقاً شهامت اخلاقی يعنی اين‌که تيغ‌ات در برابر آن‌که قوی‌تر است و قدرت‌ بيشتری دارد، تيزتر باشد. مرعوب شدن و ملايم شدن در برابر قدرت، و فراموش کردن اصول اخلاقی در مقابله با برتری سياسی، عين زبونی و بی‌اخلاقی است. مقتضای اين حرف اين نيست که کسی سر به شورش انقلابی بردارد و از فردا بشود منتقد تمام عيار آمريکا و اسراييل و به جز آن‌ها هم کسی را در دنيا خاطی نبيند. رعايت اعتدال و انصاف است که مهم است.

پ. ن. همين اصل را می‌شود در مقياس‌های منطقه‌ای و ملی هم بررسی کرد. اگر حوزه‌ی بحث را منطقه بگيريم، باز هم اين اصل صادق است. اگر داخل ايران هم بگيريم، باز هم می‌بينيم بی‌عدالتی و افول اخلاق در سياست چگونه فاجعه درست می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند.

۱

دموکراسی: نشان برتری؟

يک بار ديگر اين را نوشته بودم که جان کين تحقیق مفصلی کرده است که دموکراسی انجمنی (آن نوعی که در آتن معمول بوده است) (assembly democracy) مطلقاً ابداع آن‌ها نیست. دوستی پرسيده بود يا گفته بود که حالا چه خاصیتی دارد بيايیم تحقيق کنيم که ريشه‌ی آن نوع دموکراسی اساساً آتن نبوده است و مثلا بين‌النهرين و ايران و عراق و سوريه‌ی امروزی بوده‌اند؟ نکته‌ی مهم‌اش اين است: آتنی‌ها «دموکراسی» را نشان برتری خود می‌دانستند و خود را به خاطر «ابداع» دموکراسی بالاتر از «وحشی»های پارسی و بين‌النهرينی می‌شمردند. و اين تحريف بزرگ تاريخ هم‌چنان باقی است تا به جايی که هنوز «غربی‌»هايی که خود را ميراث‌خوار يونان می‌دانند، گمان می‌کنند که اين دستيافت بشری در مغرب زمين روييده و باليده است و اساساً آن نيمه‌ی «وحشی» (بخوانيد «تروريست» و «مسلمان» دنيا) توانايی خلق چنين پديده‌ای را نداشته است و در مخيله‌ی آن‌ها هم نمی‌گنجيده که چنين نظامی را پديد بياورند! کوتاه سخن اين‌که همان تصوری که از پارسی‌های آن روز در برابر آتنی‌ها «وحشی» می‌ساخت، امروز هم در برابر «آمريکا»، مسلمان و تروريست می‌سازد. تذکر اين‌ها ضروری است که فردا يکی به غلط مدعی نشود اساس و ريشه‌ی دموکراسی در آتن بود و به همین دليل است که آن‌ها بر ساير اقوام بشری برتری دارند!
۱

دينی به نام دموکراسی

ديروز کارل گرشمن رييس بنياد اعانه‌ی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در يکی از اتاق‌های ساختمان مجلس عوام پارلمان برگزار شد و جمعيت نسبتاً خوبی از دانشگاهيان و اهل سياست در آن حضور داشتند. بخش مهمی از سخنان گرشمن شامل ارجاعاتی به ايران و مثال‌هایی از وضعيت سياسی ايران بود.

پيش از هر چيز، نخستين نکته‌ای که جلب توجه می‌کرد، چه در سخنان آلن مندوزا، مدير اجرايی انجمن هِنری جکسون، و چه در سخنان گرشمن، اين بود که دموکراسی بيش از آن‌که ارزشی انسانی قلمداد شود که آرزوی مشترک همه‌ی انسان‌ها باشد، به شکل يک آيين يا کيش فروکاسته شده بود که بايد ديگران را به اين کيش «دعوت» کرد تا به آن بپيوندند. از همان ابتدای سخنرانی اين حس منفی بر ذهن مخاطب حساس سايه می‌انداخت که «دموکراسی» بيشتر ابرازی تبليغاتی و سياسی شده است تا مفهومی ارجمند.

گرشمن تمام سخنان آشنايی را که تا به امروز شنيده‌ايم تکرار کرد. عمده‌ی سؤال‌های جدی و اساسی از سوی دانشگاهيان و دانشجويان بود. از جمله يکی از استادان دانشگاه وست‌مينستر، از او پرسيد که به نظر شما حمايتی که شما از دموکراسی در ايران می‌کنيد به نفع دموکراسی‌خواهان است يا به زيان آن‌ها؟ که البته گرشمن تلاش کرد با زیرکی از پاسخ مستقيم به آن پرهيز کند و صرفاً اکتفا کرد به اين‌که بگويد کار کردن با ايران بسيار سخت است. يکی ديگر از دانشجويان از او پرسيد آيا شما برای دموکراسی ارزشی ذاتی و گوهری قايل‌ايد که همه باید به دنبال آن باشند؟ گرشمن اذعان کرد که پاسخ به اين سؤال دشوار است. شايد اگر او بتواند پاسخی روشن و تعيين‌کننده به اين پرسش بدهد، موضع سازمان متبوع‌اش را بيشتر روشن می‌کند.

آن‌چه از سخنان گرشمن بر می‌آمد، به نظر من، نشان‌دهنده‌ی يک چيز بود: اطلاعات آن‌ها از جامعه‌ی ايرانی، بيشتر منحصر به ايرانی‌های در تبعيد و ايرانی‌های مخالف حاکميت ايران است. بنياد اعانه‌ی ملی دموکراسی که گرشمن به درستی می‌گويد مستقل از دولت آمريکاست، ايراد بزرگی که دارد اين است که به جای فاصله گرفتن از سياست و پرداختن به فعاليت‌های نظری (يا عملی خالی از شائبه‌ی جهت‌گيری سياسی له يا عليه يک کشور خاص)، عملاً به تعيين خط‌مشی سياسی پرداخته است و تلاش می‌کند دموکراسی را «صادر کند» و اين کالا را به مردم خاورميانه «بفروشد». سخنان او بدون شک، سخنانی بود سخت ايدئولوژيک و غلظت احساسات و عواطف در آن بسيار بالا بود. گرشمن چنان از وبلاگ‌نويسان ايرانی سخن می‌گفت که انگار درباره‌ی نهادی صحبت می‌کند که پیشبرد دموکراسی در زمره‌ی اهداف آن است. بعد از سخنرانی بعضی از ايرادهای گرشمن را به يکی از استادان می‌گفتم. گفت چرا همان‌جا به او نگفتی. گفتم اگر قرار بود اين‌ها را يکی يکی بشمرم که دعوا به پا می‌شد. نظر او هم عوض نمی‌شد. گرشمن تصوری که از ايران دارد، تصوری است سياه و سفيد. با اطلاعاتی دست دوم و مغشوش. (نکته‌ی حاشيه‌ای ماجرا هم اين بود که حسين درخشان، عاشق سينه‌چاک گرشمن، در اين سخنرانی حاضر نبود! لابد خبر نداشته گرشمن آمده است لندن). گرشمن از چيزی به اسم «بنياد برومند» سخن گفت که بار اول بود اسم‌اش را می‌شنيدم. سازمان او از حاميان اين بنياد است. گرشمن چنان با تحسين و ستايش از آن صحبت می‌کرد که هر کس نمی‌دانست گمان می‌کرد بزرگ‌ترين فعاليت‌های علمی و عملی درباره‌ی ترويج دموکراسی بر عهده‌ی اين بنياد است! اين هم يک نمونه از تنگ‌نظری‌های ديگر گرشمن!

جای جان کين در اين سخنرانی بسيار خالی بود. در مقابل يکی مثل گرشمن با آن ادعاهايی که گوش فلک را کر می‌کند، تنها جان کين حريف می‌شد که تمام هزارتوهای دموکراسی را مثل کف دست‌اش می‌شناسد.

۳

کابوس رهبری در آلمان و گناه زبان

با جان کين درباره‌ی مفهوم «رهبری» صحبت می‌کردم. برای رهبری در زبان انگليسی واژه‌ای هست که بار معنايی زيادی دارد: Leadership اما همين کلمه، همين معنا وقتی در زبان آلمانی قرار باشد به کار برود، گرفتار کابوس‌های هراس‌آوری می‌شود که خاطره‌ی هيتلر را زنده می‌کند. در آلمانی ترجمه‌ی دقيق اين کلمه می‌شود Führerschaft. جان کین به نقل از يک مورخ و استاد دانشگاه آلمانی (نام‌اش را می‌پرسم و همين‌جا نقل خواهم کرد) می‌گفت که آلمانی‌ها اساساً از کاربرد اين کلمه پرهيز دارند، چون يادآور واژه‌ی Führer است که اشاره به همان «پيشوا» يعنی هيتلر دارد. او می‌گفت الآن می‌فهمم که چرا هر وقت در جمعی آلمانی‌زبان این واژه را برای «رهبری» به کار می‌برم، ابروها گره می‌خورد و شنوندگان احساس معذب بودن می‌کردند! اين واژه برای «رهبری» واژه‌ای شده است خشن و سنگين. گوينده‌ی آلمانی‌زبان امروز ترجيح می‌دهد با به کار نبردن آن و حتی گاهی استفاده از معادل‌های انگليسی يا حتی تعبير «team leader» زبان‌اش را بهداشتی کند که يادآوری ديکتاتوری هيتلری نباشد. در اين فضا، کلمه‌ی «رهبری» مترادف شده است با رياست‌طلبی و سروری کردن و استبداد و خودکامه‌گی. اين گناهِ زبان است يا گناه کسانی که نمی‌توانند حساب زبان را از سياست جدا کنند و بسياری از معانی را قربانی هراس و ترس از خودِ واژه‌ها می‌کنند؟
۲

رگ ايرانی بی‌نظير بوتو

می‌دانستيد که بی‌نظير بوتو از طرف مادرش ايرانی بوده است؟ «نصرت اسپهانی» دختر يک بازرگان ايرانی اهل کردستان بوده است که به همراه خانواده‌اش به کراچی مهاجرت می‌کند. در هيچ کدام از وب‌سايت‌های خبری فارسی زبان اثری از اين نکته نديدم. گفتم بد نيست به اين اشاره شود. اين هم مطلب ويکی‌پيديا درباره‌ی مادر بی‌نظير بوتو.

مرتبط: حيف از بی‌نظير

۱

قتل بی‌نظير

بی‌نظير بوتو امروز به قتل رسيد. شنيدن‌اش ساده است، اما پيامدهای‌اش سخت. بوتو قربانی افراطی‌گری به ظاهر مسلمانان شد. اصلاً چه می‌گويم؟ چرا به ظاهر؟ مسلمانان کشتندش. اگر مسلمانی اين است، من مسلمان نيستم. هنوز همه‌ی جزييات ماجرا روشن نيست. ولی هر چه هست بسيار تلخ است و تکان‌دهنده. مواضع بوتو هر چه بود چند نکته بسيار روشن بود: بوتو زنی مسلمان بود که انديشه‌های نوگرايانه داشت. هنوز گيجم و نمی‌دانم چه بايد بنويسم. بی‌بی‌سی فارسی و انگليسی، هر دو تيتر بزرگ زده‌اند و نوار صفحه‌ی اول‌شان پاک عوض شده است. اتفاق بسيار بزرگ و عجيبی افتاده است. احتمال سوء قصد به مشرف و قتل او را می‌دادم، اما اين يکی غير منتظره بود هر چند يک بار ديگر هم به بوتو سوء قصد شده بود.

پ. ن. فکر می‌کنيد اين‌که بوتو در دوران نخست‌وزيری‌اش از طالبان حمايت کرده بود چه تفاوتی در ماجرا می‌گذارد؟ پاسخ به اين پرسش بدون فهم روابط پيچيده‌ی نظاميان و سياست‌مداران و در واقع تسلط و سيطره‌ی نظاميان بر تمام شئون زندگی پاکستانی‌ها ممکن نيست. حتی اين‌که بوتو زمانی از طالبان حمایت کرده باشد و امروز به اقدامات تروريستی آن‌ها معترض بوده باشد، توجيه کننده‌ی جنايت و قتل نيست.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد