۵

به اعصاب‌ات مسلط باش خانم!

دیروز تلویزیون داشت افاضات خانم هیلاری کلینتون را درباره‌ی ایران نشان می‌داد. دهان‌ام باز ماند از این هم شتاب‌زدگی و دست‌پاچگی در گفتار یکی مثل هیلاری. گمان می‌کردم او باهوش‌تر از این باشد که به این سادگی دست‌اش را رو کند یا همین‌جور بی‌هوا حرفی از دهان‌اش بپرد. هیلاری می‌گوید: «اگر من رییس جمهور باشم، به ایران حمله خواهیم کرد… ما می‌توانیم آن‌ها را به طور کامل نابود کنیم… این سخن هول‌ناکی است، اما عده‌ای که ایران را می‌گردانند باید این را بفهمند، چون شاید این آن‌ها را از انجام کاری بی‌باکانه، احمقانه و فاجعه‌بار باز دارد». و تمام این‌ها مبتنی بر این فرض است که ایران به اسراییل حمله کند. ببینید چقدر این فرض سخنان خشن و قلدرانه‌ای را نتیجه داده است. اول باید فرض کنیم که ایران می‌خواهد به اسراییل حمله کند و برای این کار انگیزه‌ای قوی داشته باشد. بحث این نیست که آیا ایران امکانات‌اش را دارد به اسراییل حمله کند یا نه. بحث بر سر سیاست ایران است. حتی فرض داشتن بمب هسته‌ای هم چنین نتیجه‌ای را نمی‌دهد. این پارانویای آمریکایی، بهانه‌ای شده است برای گفتن هر حرفی بدون سنجیدن جوانب آن. کلینتون فکر نکرده است که این به اصطلاح سخن «بازدارنده‌»‌ی او نه تنها کمکی به حل هیچ مشکلی نمی‌کند بلکه قضیه را از آن‌چه هست بغرنج‌تر می‌کند. اولاً که این چه منطقی است که اسراییل متحد ماست پس ما حق داریم هر کسی را که به متحد ما حمله کند «کاملاً نابود»‌ کنیم. منطق را دوباره مرور کنید. ایران هم می‌تواند دقیقاً همین حرف را بزند و بگوید مثلاً فلان کشور متحد ماست و شما به آن‌ها حمله می‌کنید پس ما هم شما را با خاک یکسان می‌کنیم. معنی حرف هیلاری این است که ما قدرت‌اش را داریم و همین قدرت است که این مشروعیت را به «هر» عمل ما می‌دهد. و گر نه منطق به قدر کافی مخدوش است. هر چقدر هم که عرف روابط بین‌الملل در میان کشورهای متحد معناهای روشنی داشته باشد، سایر قوانین بین‌المللی این قدر بی‌معنا نیستند که همه چیزشان را به همین سادگی بتوان در پرتو زور معنا کرد. پرسش فرضی و خیالی است، اما واکنش بسیار جدی و خشن است. خانم کلینتون! اگر هم تا امروز ایرانی‌ای یافت می‌شد که شما را بر اوباما ترجیح می‌داد، امروز با این سخنان نسنجیده همان‌ها را هم شاید از دست داده باشید. مسأله این نیست که چه کسانی بر ایران حکومت می‌کنند. این‌ها نباشند عده‌ای دیگر ممکن است باشند. اما آن‌ها را «کاملاً نابود» می‌کنیم سخنی است خیلی درشت که معنای‌اش بسیار بالاتر از انتقاد از یک حاکمیت خاص یا یک دولت است. معنای‌اش به توبره کشیدن خاکِ یک کشور است. تهدید و قداره‌کشی به قواره‌ی هیلاری کلینتون نمی‌خورْد. حالا می‌فهمیم که حتی از او هم بر می‌آید حرف‌های نسنجیده و ابلهانه بزند. این چه منطق مزخرف و احمقانه‌ای است که چون عده‌ای از یک حکومت خاص خوش‌شان نمی‌آید و با آن مشکل دارند (به درست یا غلط) خود را مجاز می‌دانند هر حرف بی‌سر و ته و نامربوطی را بزنند؟ کارنامه‌ی خود آمریکا در این مسایل کارنامه‌ی درخشانی نیست. فرض کنید جای ایران و آمریکا عوض می‌شد. فرض کنید ایران ابرقدرت بود و آمریکا در جایگاه ایران. چه حسی به ما دست می‌داد اگر یک نامزد رییس‌جمهوری ایران چنین حرف چرندی می‌زد؟ قداره‌کشی به هر بهانه و توجیهی که باشد، چهره‌ای خوب برای کسی که می‌خواهد رییس جمهور یک کشور شود نشان نمی‌دهد. این حرف‌ها از دیپلماسی فاصله‌ی زیاد دارد.

این یاداشت‌های مریم اقدمی را در زمانه بخوانید که بسیار خواندنی است: «خطاهای روزمره» (این لینک بخش چهارم آن است). بگردید و مصادیق این خطاهای روزمره را در حرف‌های سیاست‌مداران داخلی و خارجی پیدا کنید!

۱۲

مسلمانان و اسلام؛ کدام اسلام؟

ابتدا این قطعه از یادداشت وبلاگ چهاردیواری را بخوانید:
«تصور کنید القاعده یک فیلم پانزده‌دقیقه‌ای بسازد به نام جنگ صلیبی غرب علیه اسلام. صحنه‌هایی از سخنرانی جرج بوش را که از جنگ صلیبی حرف می‌زند، با صحنه‌هایی از فیلم بیانات پاپ که به پیامبر اسلام اهانت می‌کند میکس کند. سخنان کشیش‌ آمریکایی که خواهان بمباران اتمی مکه است را به آن‌ بیافزاید، همین‌طور فیلم هلی‌کوپترهای آمریکایی را در حال بمباران فلوجه و تصاویری از اجساد تکه‌تکه‌شده بچه‌های افغانی و عراقی و … [اطلاع درست ندارم اما حتما چنین فیلم‌هایی به وسیله القاعده ساخته شده است]. هیچ اروپایی‌ای این فیلم را هنری یا انتقادی ارزیابی نمی‌کند، یا آن را وسیله مناسبی برای بازنگری در رفتارهای خشن غرب در عراق و افغانستان نمی‌بیند، حتی اگر منقد سرسخت جنایت‌های جنگی اشغال‌گران عراق و افغانستان باشد. زیرا می‌داند که این فیلم به هدف پروپاگاندا ساخته شده است و به آن – بی‌ارتباط به این‌که تصاویر یادشده حقیقت دارند یا نه – فقط در همین بستر می‌توان پرداخت.»

به عبارات فوق نه چیزی باید افزود و نه چیزی باید از آن کاست. به قدر کافی گویا و روشن است. اما چند نکته‌ی مهم می‌ماند. یکی این است که عده‌ای می‌گویند چرا نباید به نقد مسلمانان خشونت‌طلب و تندرو بپردازیم؟ خوب درست می‌گویند. ولی مگر ما این کار را نکرده‌ایم؟ مگر میانه‌روهای مسلمان از خشونت‌طلبان مسلمان که کارشان گزینش سلیقه‌ای آیات قرآن و گسستن آن‌ها از بستر تاریخی آن‌هاست انتقاد نکرده‌اند؟ اما مگر ریشه‌های این خشونت‌ها را فقط انتقاد مسلمان‌ها از خودشان از بین می‌برد؟ اگر فکر می‌کنیم که وقتی قاطبه‌ی مسلمان‌ها بگویند این حرکت‌ها به نام دین و به نام اسلام محکوم است، مسأله حل می‌شود، اشتباه کرده‌ایم. معضلات سیاسی جهان معاصر و رشد اسلام‌گرایی و بنیادگرایی زاییده‌ی «اسلام» ‌و «قرآن» نیست که با حذف اسلام و قرآن، مسأله حل شود. این کار پاک کردن صورت مسأله است و مسأله هم‌چنان باقی می‌ماند. اگر از «ذات» اسلام و «ذات» قرآن (که من با به کار بردن همین کلمه‌ی ذات مشکل دارم) خشونت و جنگ بر می‌آمد، چرا این خشونت و جنگ و تباهی ناگهان در همین دوره‌ی مدرن و به ویژه در همین نیم قرن اخیر مسأله شده است و پیش از این مشکل جهان نبود؟ من پیش‌تر هم نوشته بودم که ریشه‌ی بسیاری از مشکلاتی که امروز در عرصه‌ی بین‌المللی در میان ملت‌های مسلمان می‌بینیم، بیشتر سیاسی است تا کلامی و دینی. زمانی که دولت اسراییل تشکیل شد، فلسطینی‌ها نیت نکرده بودند که به خودشان بمب ببندند. زمانی که کشمیر نصف‌اش در هند افتاد و نصف دیگرش در پاکستان، هیچ کدام از طرفین تصمیم نداشتند از دین برای حل مسأله‌ی سیاسی باقی‌مانده از دوره‌ی استعمار استفاده کنند. شرح این بماند برای بعد. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم چیز دیگری است.

سازنده‌ی فیلم فتنه می‌گوید که با مسلمان‌ها مشکلی ندارد، بلکه با اسلام مشکل دارد. می‌پرسم که اسلام چی‌ست؟ کدام اسلام؟ اصلاً چیزی به اسم اسلام وجود دارد؟ اسلام چیزی نیست جز همین مجموع حضور مسلمانان در طول تاریخ. اسلام، یعنی مجموع مسلمانان. نه یک مسلمان و دو مسلمان. نه یک مذهب و دو مذهب. اسلام، یعنی تمامیت فرهنگ، هویت، مدنیت، علم، کلام، عرفان، معماری، ادبیات، سیاست و تمام چیزهایی که با دعوت پیامبر اسلام در جهان مسلمان شکل گرفت. با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش. اسلام همه‌ی این‌ها با هم است. هر کس بگوید اسلام یعنی خلافت عباسی به خطا رفته است. هر کس بگوید اسلام یعنی دولت صفوی یا دولت عثمانی باز هم خطا کرده است. اسلام مجموع تمامی این‌هاست. با تمام امکانات‌اش، با تمام فرصت‌ها و چالش‌های‌اش. پس کسی که می‌گوید با اسلام مشکل دارد، معنای حرف‌اش این است که یا با «تمام مسلمانان» مسأله دارد، یا مقصودش یک بخش مشخص از کسانی است که خود را مسلمان می‌دانند و در جهان مرتکب خشونت می‌شوند. اما مسأله فیلم‌ساز باز هم این مورد اخیر نیست. فیلم‌ساز می‌گوید با قرآن مشکل دارد ولی با مسلمانان مشکل ندارد؟ کدام مسلمان است که بگوید من مسلمان هستم ولی قرآن را دور می‌اندازم؟ کدام مسلمان عاقلی است که قرآن را از صحنه‌ی زندگی‌اش حذف کند؟ پس ستیز با قرآن هم می‌شود ستیز با مسلمانان. و بسیار فرق است بین ستیز با قرآن و فهمِ آن یا تفسیر آن، یا تأویل آن. در اولی دشمنی و خصومت نهفته است و لجاجت و بهانه‌گیری. اما در دومی حسن نیت هست و انصاف و خردوروزی و پای‌بندی به ارزش‌های انسانی و مدنی.

۶

فتنه‌ای در پوشش آزادی بیان – روحیه‌ای ضدِ مدرن در اروپا

گمان می‌کنم مسلمان‌ها به تدریج باید بیش از پیش درس خویشتنداری بیاموزند. بسیاری از حمله‌هایی که به آیین و باور آن‌ها می‌شود، با عقل و منطق قابل پاسخگویی است. فیلمی که خیرت ویلدرس ساخته است، نمونه‌ای است بسیار آموزنده از افراط‌گرایی و تندروی‌هایی که در میان عده‌ای از غربی‌ها دیده می‌شود و البته لباس آزادی بیان را به تن دارد. این فیلم، همانند نمونه‌ی مشابه پیشین هلندی‌اش که توسط فیلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون گوگ با دستیاری عیان هرسی علی، نماینده‌ی سابق سومالیایی تبار پارلمان هلند ساخته شد، یک وجه برجسته دارد: زبان و بیان جدلی. و این نوع برخورد و استفاده از زبان، این نوع لفاظی چیزی است که دقیقاً با روح زندگی مدرن و تمدن اروپایی منافات دارد. اما چه چیزی باعث می‌شود این تفکر بسته، جدلی و «قلدرانه» (bullying) (معادل مناسب‌تری برای این واژه‌ی انگلیسی که به اعتقاد من بهترین توصیف را از این نوع برخورد می‌کنم، نیافتم)، خود را در لباس تمدن و فرهنگ اروپایی و ارزش‌های زندگی مدرن، آزادی بیان و حقوق بشر، به مخاطب «بفروشد»؟

یکی از عوامل این گندم‌نمایی‌های جوفروشانه، بدون تردید سیاست‌های غالب جهانی و نبرد علیه تروریسم است. نبرد علیه تروریسم، بیش از آن‌که حقیقتاً مبارزه‌ای باشد با رفتار و رویکرد ضد انسانی عده‌ای قلیل که به نام دین و به اسم آیین و اعتقاداتی اکثریتی دیگر، آشوب‌آفرینی می‌کنند، جنگی است خودخواهانه که سخت با روح کثرت‌گرایانه‌ی جامعه‌ی انسانی و خصلت مداراگر جامعه‌ی مدنی فاصله دارد. فیلم خیرت ویلدرس را نمی‌توان جدا از بستر اجتماعی و سیاسی هلند درک کرد. اگر به پیشینه‌ی احزاب دست راستی هلندی که سخت مخالف حضور مهاجران در کشورشان هستند، نگاه کنیم، می‌بینیم که «اسلام» تنها بهانه‌ای تازه و پوششی جدید است برای تکرار همان مدعیات و سیاست‌های پیشین. اما پرسشی که بسیار مطرح می‌شود این است: آیا هرگز نمی‌شود از اسلام انتقاد کرد؟ آیا هرگز نمی‌شود از قرآن انتقاد کرد؟ و در عمیق‌ترین لایه‌های این نوع پرسش‌ها نوعی مغالطه نهفته است. البته که می‌توان از اسلام «انتقاد» کرد. البته که می‌توان از قرآن انتقاد کرد. اما با چه هزینه‌ای و چرا؟ ظاهراً این پرسش، از دل گزاره‌ای بر می‌آید که مدعی است نسب از عصر روشنگری اروپا می‌برد و رشد جریان عقل‌گرایی پس از رنسانس که باب انتقاد از هر چیزی را باز می‌کند. اما آیا این انتقاد کردن از «هر» چیزی حقیقتاً به طور متعادل و متوازنی در جامعه‌ی اروپایی و آمریکایی نهادینه شده است؟ و به فرض نهادینه شدن، چه تفاوتی ایجاد کرده است؟

قصه‌ای تازه‌ای نیست که «انتقاد» کردن از و بحث کردن درباره‌ی «هولوکاست» در جامعه‌ی اروپایی و به ویژه در آلمان و فرانسه تبدیل به حوزه‌ای ممنوعه شده است که وارد شدن به این حوزه هزینه‌های بالایی داشته است. در آمریکا هم وضع کمابیش همین است. بعد از قضیه‌ی جنگ عراق و رسوایی‌های مکرر ارتش آمریکا در موارد مختلفی که جنایت‌های فراوانی به نام دفاع از دموکراسی، حقوق بشر و ارزش‌های اروپایی انجام شد، عملاً ثابت شده است که وارد شدن به این حوزه‌ها هزینه دارد (یک نمونه‌ی تمام عیار این برخوردهای دوگانه و تبعیض‌آمیز را می‌توان در این ویدیو دید – به راهنمایی سیبیل طلا). خوب اگر قرار باشد، به آن پرسش‌های جدلی، پاسخی جدلی بدهیم، این هم نمونه‌های‌اش. اما جدل‌ورزی نه مشکل جامعه‌ی اروپایی و آمریکایی را حل می‌کند و نه معضلات ملت‌های مسلمان را. طرفه آن است که افراطیونِ هر دو سو، بر آتش این اختلافات و این جدل‌ها می‌دمند و بحث‌های اصلی همیشه مغفول می‌ماند. پس اگر می‌توان و عقلاً باید جانب اعتدال و انصاف را حفظ کرد، چه دلیلی دارد که نخست همواره (بخش افراطی) جامعه‌ی مسلمان نخستین گروهی باشد که زیر تیغ نقد می‌رود و (بخش افراطی) جامعه‌ی تواناتر و برخوردارتر غربی همیشه مصون بماند و در این میان البته «کلیت جامعه‌ی مسلمان» در برابر «کلیت جامعه‌ی غربی» هزینه و تاوان بدهد؟

نخستین بار که فیلم ویلدرس را دیدم، اولین چیزی که به ذهن‌ام رسید این بود: فیلم‌ساز فرافکنی کرده است. این مایه از تعصب و نفرتی را که به عقیده‌ی فیلم‌ساز مسلمان‌ها از غرب و اروپاییان دارند – و او به هزار و یک شیوه‌ی درست و غلط در ذهن مخاطب می‌نشاند – دقیقاً همان تصوری است که او از «دیگری» دارد. بحث همان دوگانه‌ی «خودی» و «غیر خودی» است. مسلمان‌ها آن «دیگران»ی هستند که امثال ویلدرس هرگز نمی‌توانند تجسم کنند در کنار «خود»شان زندگی صلح‌آمیزی داشته باشد. به نظر شما عجیب نیست که فیلم‌سازی از کودکی که به سن عقل هم نرسیده است می‌پرسد – و پاسخ در دهان او می‌نهد – که غیر مسلمانان چه هستند؟ و او معصومانه پاسخ می‌دهد: خوک! (فرقی نمی‌کند که کسی که این تصاویر را کنار هم نهاده است، خود فیلم‌ساز فتنه است یا کسی دیگر – ولو مسلمان. مهم استفاده‌ای است غیر اخلاقی که فیلم‌ساز از یک کار غیر اخلاقی و ضد-دینی دیگر می‌کند). هیچ کس نمی‌پرسد که آیا این کار با موازین بشری که جامعه‌ی اروپایی از آن دم می‌زند، سازگار است یا نه؟ سوء استفاده از کودکان لزوماً سوء استفاده‌ی جنسی نباید باشد. سوء استفاده‌ی سیاسی و ایدئولوژیک هم سوء استفاده است. این کار دقیقاً همان کاری است که بنیادگرایان مسلمان و البته گروه‌های تندروی افراطی غیر مسلمان آفریقایی با کودکان می‌کنند (فیلم «الماس خونین» و «مترجم» را ببینید – داستان هم هیچ ربطی به مسلمان‌ها ندارد).

از آن سوی ماجرا البته پرسش‌های فراوانی است که باید پاسخ داده شود و اندیشمندان مسلمان هنوز در تکاپو و تلاش برای پاسخ به این پرسش‌ها هستند و البته نوع پاسخ‌ها هم تفاوت دارد. یکی پاسخ اجتماعی و فرهنگی می‌دهد. یکی پاسخ کلامی. یکی پاسخ سیاسی. یکی پاسخ انسانی. همه‌ی این پاسخ‌ها به جای خود قابل تأمل‌اند.

دوست نازنینی – که ساکن حلقه‌ی ملکوت است و خیلی دیر به دیر می‌نویسد – یکی دو شب پیش نکته‌ی جالبی را گفت. به اعتقاد او ویلدرس دقیقاً همان کاری را دارد می‌کند که یک بمب‌گذار انتحاری می‌کند. ویلدرس می‌داند که با انتشار این فیلم ممکن است عده‌ای تندرو قصد جان او کنند و احتمال کشته شدن‌اش به دست این افراطیون هست. اما باز هم این کار را می‌کند. نکته این نیست که آدمی از ترس جان‌اش نباید عقیده‌اش را ابراز کند. امثال بن لادن هم از جان‌شان مایه گذاشته‌اند که عقیده‌شان را به شیوه‌ای بسیار خشن و ضد انسانی به گوش همه‌ی جهانیان برسانند. اما صرف ابراز عقیده، استفاده از هر وسیله‌ای را بدون اعتنا به پیامدهای آن توجیه می‌کند؟

جامعه‌ی انسانی به مانند یک کشتی است که در اقیانوسی طوفان‌زده حرکت می‌کنند و کلیت جامعه‌ی بشری سوار بر این کشتی است و همه در به ساحل رساندن آن سهیم هستند. نمی‌توان عده‌ای را از کشتی بیرون انداخت فقط به جرم متفاوت بودن و متفاوت فکر کردن. آن‌ها که جنگ بر پا می‌کند و زمینه‌ی جنگ و ستیز را فراهم می‌کنند و کاری جز انتشار نفرت و کینه ندارند – ولو در لباس مدرنیت و آزادی بیان و اندیشه این کار را بکنند – از هر سویی و به هر کیش و آیینی که باشند، متفقاً در سوراخ کردن این کشتی سهیم‌اند. و قربانیان این کشتی آسیب دیده فقط همین دو سوی افراطی ماجرا نیستند. این کشتی که غرق شود، همه‌ی بشریت یکجا به گرداب فرو می‌رود و غرقه‌ی طوفان می‌شود. تکلیف اندیشمندان مصلح و انسان‌گرا از هر دو سوی جریان پرهیز از افراط و پیراستن زبان از کینه و دشنام است. بارها دیده‌ام که در همین وبلاگ بسیار کسان درباره‌ی مفهوم «دشنام» و «توهین» و چیزهایی از این قبیل بحث و جدل کرده‌اند. برای من این‌ها مفهومی بسیار روشن دارند. وقتی چیزی را به کسی می‌گوییم، باید در درجه‌ی نخست در نظر بگیریم که اگر همان‌ها را – یا چیزهایی به همان وزن و مقیاس را – به خودمان بگویند، واکنش ما چه خواهد بود. ممکن است شما به کسی فحش ناموسی بدهید و طرف کک‌اش هم نگزد. اما کافی است چیزی به او بگویید که برای شما بسیار عقلی، پذیرفته شده و عادی است، اما طرف به خاطر همان سخنان خون به پا کند. برای من دشنام و توهین آن چیزی است که «تحریک‌کننده» باشد، ولو هیچ سخن رکیکی در آن نباشد. و تحریک عقل و خرد انسانی البته با تحریک عاطفه‌ی او فاصله دارد. کار ویلدرس تحریک عاطفه‌ی دو گروه است: گروه ضد مهاجران هلندی و اروپایی – که عده‌ای ضد اسلام و ضد دین نیز در میان‌شان حضور دارند – و گروه تندروهای مسلمان یا کسانی که غیرت دین‌ورزی‌‌شان ناگهان می‌جنبد و یکسره عقل را تعطیل می‌کنند. باید دقت کرد که کسانی که از سر عاطفه حرف می‌زنند، همگی تندرو نیستند. چه در میان اروپاییان و چه در میان مسلمان‌ها. عده‌ای به سادگی عنان عقل‌شان را به دست احساس‌شان می‌سپرند. و همین علم‌داری احساس است که آتش‌افروز معرکه‌ی جنگ می‌شود. آینده‌ی روشن انسانی در گرو پیراستن زبان‌ها و بیان‌های تفرقه‌افکن و جنگ‌آفرین است و خویشتن‌داری و مدارا.

مرتبط: برای نوع نگاه اکثریت مسلمان‌ها نگاه کنید به بیانیه‌ی امان که در جولای سال ۲۰۰۵ صادر شده است و این بند را بخوانید:
«البته ممکن است گفته شود که این بیانیه‌ها تنها زمانی صادر می‌شوند که راست‌کیشی دینی دیگر آن محوریت پیشین خود را ندارد و با به حاشیه رفتن آن، بعضی از ارزش‌های بنیادین، مانند مصونیت اعتقاد، زندگی، ناموس و اموال مسلمان‌ها در سیاست‌های امت اسلامی رو به فرسایش هستند. بن لادن در یکی از پیام‌های‌اش گفته بود که حملات یازده سپتامبر بدون اخذ فتوا از هیچ یک از مکاتب فقهی انجام شده بود و در نتیجه مسأله این نیست که القاعده گروهی است نامتعارف بلکه نکته در این است که اساساً راست‌کیشی دینی را گردن نمی‌گذارد.»
این یادداشت پرویز جاهد در زمانه (جنگ صلیبی ویلدرس علیه اسلام) هم خواندنی است.

این بخش از مصاحبه‌ی آقای مهاجرانی با رادیو زمانه هم بسیار خواندنی است:
«اگر ما از این زاویه نگاه بکنیم، فرض بکنیم که اگر صحیفه یوشع را ما در کتاب مقدس بخوانیم، صحیفه یوشع خشن‌ترین متنی‌ است که در یک کتاب مقدس می‌شود پیدا کرد. در فصل‌های ششم و یازدهم صحیفه یوشع توضیح می‌دهد که چگونه یوشع شهرها را آتش می‌زد و یهوه خدای بزرگ به او می‌گفت که به هیچ جنبده‌ای رحم نکن. او حتی گاو، گوسفند، سگ و گربه و الاغ را هم می‌کشت، به خاطر این‌که دستور یهوه این بود که هیچ ذی‌حیاتی نباید زنده بماند. آیا اگر ما این را نقد بکنیم، معنایش این است که یهودیت و مسیحیت همین هستند؟ در واقع یک متنی را از کتاب مقدس ما برداریم و بدون توجه به مجموعه شرایط.»

۱۳

آمریکا،‌ دشمن شماره یک ملت ایران

عنوان عجیبی است، نه؟ خیلی شبیه است به حرف‌های تندروهای مسلمان و غیر مسلمان. نه؟ ولی ماجرا را از این زاویه ببینید. هیچ دولتی در جهان به اندازه‌ی آمریکا به رشد بنیادگرایی و تندروی‌های مذهبی و سیاسی در ایران کمک نکرده است. به تعبیر دیگر، مهم‌ترین متحد احمدی‌نژاد جورج بوش است، منتها متحد معکوس. متحدی که بدون این‌که بخواهد (و شاید هم واقعاً بخواهد) زمینی حاصل‌خیز را برای رشد تندروی و پوپولیسم فراهم کرده است. اما چگونه؟ آمریکا دو کار تحریک‌آمیز بزرگ می‌کند: نخست این‌که آمریکا مرتب خود را مدافع حقوق بشر و دموکراسی در جهان معرفی می‌کند و به ویژه در این زمینه‌ها به حکومت ایران حمله می‌کند. آمریکا، صلاحیت اخلاقی دفاع از این ارزش‌ها را از دست داده است. این عین سخنان نانسی پلوسی است که همین دیروز گفته است (این‌ها را دیگر من نگفته‌ام): «…ما تمام صلاحیت اخلاقی خود را برای سخن گفتن به نیابت از حقوق بشر در هر جایی در دنیا از دست داده‌ایم» (نقل از مطلب دیلی تلگراف). حال آمریکا از یک سو صلاحیت دفاع از حقوق بشر و ارزش‌های دموکراسی را از دست داده است و از سوی دیگر هر جا در ایران نقض حقوق بشری رخ بدهد (یا به فرض که حقوق بشر در بعضی جاها نقض شود)، آمریکاست که به دفاع از آن بر می‌خیزد و ابلهی مثل جورج بوش می‌گوید که ما با ملت ایران دوست هستیم و با دولت ایران مشکل داریم و مثلاً خود را مدافع اصلاح‌طلبان نشان می‌دهند. خوب بهترین نتیجه‌ای که این دفاع آمریکا از میانه‌روها و اصلاح‌طلبان در ایران دارد، این است که حاکمیت روز به روز به فعالان حقوق بشر، فعالان حقوق زنان، اصلاح‌طلبان و سیاست‌مداران میانه‌رو سخت‌تر می‌گیرد و عرصه‌ی فعالیت‌های مدنی را بر آن‌ها تنگ‌تر می‌کند. چرا؟ چون آمریکا از آن‌ها دفاع می‌کند. آمریکایی که صلاحیت اخلاقی‌اش را از دست داده است. نکته‌ی دوم این‌که آمریکا کارش شده است بهانه گرفتن از حکومت ایران. یعنی گاهی اوقات حتی وقتی هیچ محملی هم برای مخالفت‌اش با دولت ایران وجود ندارد، فقط برای مخالفت کردن هم که شده، باید حمله‌ای به ایران بکند یا به نحوی دولت ایران را محکوم کند. نتیجه این می‌شود که هر کاری که حاکمیت ایران می‌کند، چه خوب باشد و چه بد، با مخالفت آمریکا مشروعیتی مضاعف پیدا می‌کند. یعنی آمریکا تبدیل شده است به متر حقانیت و مشروعیت حاکمیت ایران. و تنها بخشی که صدای‌اش همیشه ناشنیده می‌ماند در این دعوای سیاسی، ملت ایران است. و چون آمریکا با ایران مخالف است، فضای تصمیم‌گیری سیاسی همیشه تحت الشعاع حرکت‌های آمریکاست. به اعتقاد من، اگر احمدی‌نژاد برای حاکمیت ملی و سلامت نظام خطری داشته باشد، بدون هیچ تردیدی بزرگ‌ترین خطر برای حاکمیت ملی ایران و آرامش ملت ایران خود دولت آمریکاست.

نمونه‌ی مشابه دیگری را هم می‌شود از زاویه‌ی دیگری دید. سیاست‌های تندروانه در ایران خیلی اوقات باعث مظلوم‌نمایی دولت اسراییل شده است. و این سیاست‌ها به جای این‌که باعث منزوی‌تر شدن اسراییل شود، آن‌ها را در مقام مظلوم قرار می‌دهد و دست‌شان را برای ظلم بیشتر به ملت فلسطین باز می‌کند. ما در جهان قحط الرجال داریم. نسل رجال سیاسی طراز اول و با درایت رو به زوال است. دولتمردان با کفایت جهانی زیر سایه‌ی دولتمردان کوتوله و جنجال‌آفرین گم شده‌اند. تا این‌جا فقط بحث من از رهبری سیاسی بود. ماجرای مشابهی در عرصه‌ی رهبری دینی نیز وجود دارد. شرح این را می‌گذارم برای یادداشتی دیگر. دعا کنیم آمریکا دست از سر دولت ایران بردارد. دخالت‌ها و بهانه‌گیری‌های آمریکا که از میان برداشته شود، فضای غبارآلود سیاست ایران هم آرام‌تر می‌شود و مردم بهتر می‌توانند سرنوشت خود را رقم بزنند. حرف عجیبی است، ولی هر چه به این چند ساله‌ی گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که بزرگ‌ترین تهدید برای ملت ایران از سوی دولت آمریکا بوده است (خواسته یا ناخواسته؛ که من حقیقتاً بعید می‌دانم که دولت آمریکا دل‌اش برای ملت ایران سوخته باشد).

پ. ن. توضیح واضحات است که دولت آمریکا با دولت ایران مخالف است! مهم این است که دولت آمریکا دل‌اش به حال ملت ایران هم نسوخته است.

۰

اکتشافات سیاسی

در یادداشت قبلی که درباره‌ی گفت‌وگوی ابراهیم فیاض با رجا نیوز بود می‌خواستم نکات دیگری را اضافه کنم که از فرط خستگی و بی‌حوصله‌گی مجال‌اش فراهم نشد. الان می‌نویسم. مضمون حرف‌های فیاض به تلویح نتایجی می‌دهد که با سیاست‌های رسمی و اعلام شده‌ی نظام فاصله دارد. ببینید وقتی می‌گوییم اگر «حفظ نظام» اقتضا کند، می‌شود «فروعی» مثل نماز را حتی «باطل» کرد، خیلی حرف‌های نهفته پشت‌اش دارد. نخست این‌که البته، نماز جزو فروع است. آن‌قدرها هم اصل نیست (!)،‌ پس اگر مهم دیگری که بر آن اولویت دارد، از قبیل «حفظ نظام» پیش آمد، البته که می‌شود «نماز» را تعطیل کرد. درس اخلاقی ماجرا؟ مصلحت سیاسی فوق مصلحت دینی می‌نشیند. معنای عام‌فهم و صریح آن؟ دین از سیاست جدا نیست، ولی سیاست بالاتر از دین است! پس به زبان خیلی ساده‌تر،‌ دین از سیاست جداست. مهم نیست که چه می‌گویید، مهم این است که چه کسی بگوید و چطور بگوید! البته باید دید که اگر مثلاً یکی مثل سروش همین حرف را زده بود و سخن از فرع بودن نماز و «ابطال‌پذیری» (!) گفته بود، پوست‌اش را پر کاه می‌کردند. پس بستگی دارد به این‌که چه کسی بگوید دین از سیاست جداست یا دین از سیاست جدا نیست. از زبان طنز اگر کمی فاصله بگیریم، معنای آشکار این رویکرد این است: دین دارد سکولارتر می‌شود در خدمت «نظام». یعنی نظام جایی که لازم بداند و برای پیشبرد اهداف‌اش لازم باشد، برپا کردن نماز را از اهم واجبات می‌داند و ستون دین می‌شمارد. و جایی هم که منافع‌اش اقتضا کند، می‌تواند فروع دین را قربانی کند. اما چه تضمینی داریم که «حفظ نظام» قربانی کردن اصول دین را هم واجب نداند؟ البته که نداریم! در تئوری می‌شود گفت که نظام چون عینیت یک فکر دینی است، کار ضد دینی نمی‌کند و توجیهاتی از این دست. اما در عمل این اتفاق ممکن است بیفتد. خلاصه‌ی سخن و لب کلام این‌که حرف‌هایی از قبیل حرف‌های ابراهیم فیاض یک معنای صریح دارد: دین از سیاست جداست و از همه مهم‌تر دین خادم سیاست است. و سیاست به نحوه‌ای دلبخواهی و به اقتضای منافع‌اش می‌تواند دین را تفسیر و حتی تعطیل کند. شما استنباط دیگری از حرف‌های آقای فیاض دارید؟

پ. ن. هیچ داوری و ارزش‌گذاری اخلاقی نمی‌کنم درباره‌ی حرف‌های فیاض. نه می‌گویم بد است نه می‌گویم خوب است. توصیف دارم می‌کنم. استنباط من از حرف‌های ایشان این است. یعنی حرف‌های ایشان با عقل من این نتایج منطقی را به بار می‌آورد.

۵

رسوایی امنیتی آمریکا و رسانه‌های شفاف

وزیر خارجه‌ی انگلیس، دیوید میلیبند اعتراف کرده است که هواپیماهای آمریکایی که حامل زندانیان سیاسی بوده‌اند و در زندان‌های مخفی امنیتی آمریکا در نقاط مختلف دنیا نگه‌داری می‌شده‌اند، در مسیرشان در خاک انگلیس هم توقف داشته‌اند. ماجرا صدای بسیاری از گروه‌های حقوق بشر را در آورده است و البته در صدر فهرست مسأله‌ی شکنجه است که مطرح است و نقض حقوق زندانیان.

قضیه خیلی ساده است: آمریکا یک ایدئولوژی مبارزه با رعب و وحشت دارد (بخوانید تروریسم) و برای تحقق اهداف این به اصطلاح مبارزه هیچ اصل اخلاقی مانع‌اش نیست. همان دولتی که در هر نقطه‌ای از جهان به هر بهانه‌ای مداخله می‌کند و مدعی است که هدف‌اش گسترش آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است، ابتدایی‌ترین اصول همان ارزش‌ها را به سادگی زیر پا می‌گذارد.

بله حقوق بشر در بسیاری از نقاط دیگر جهان هم نقض می‌شود. اما وقتی این لغزش‌ها از سوی دولت‌هایی سر می‌زند که خود مدعی برقراری آزادی، حقوق بشر، امنیت و دموکراسی هستند، ماجرا تبدیل به کاریکاتوری مضحک می‌شود. کشوری که از همان ابتدا می‌گوید من این دموکراسی را نمی‌پذیرم (به درست یا غلط) تکلیف‌اش روشن است. اما تمام این لغزش‌های آمریکا را که کنار هم می‌گذاریم می‌بینیم این آمریکا، این دولت، هیچ صلاحیتی ندارد که بخواهد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر را به جهان هدیه کند. این واعظان نامتعظ تنها حقوق بشر و دموکراسی را بدنام می‌کنند. در دفاع از ارزش‌ها کسی محترم‌تر است که خودش پای‌بندتر به آن ارزش‌ها باشد. نه آن اسلامیانی که بویی از اسلام نبرده‌اند و ابتدایی‌ترین اصول اخلاقی اسلام را پیوسته زیر پا می‌گذارند می‌توانند نماد و نماینده‌ی خوبی برای اسلام باشند و نه این آزادی‌مداران و دموکراسی‌خواهانی که خود پیوسته همان اصولی را زیر پا می‌گذارند که مدعی حفظ‌ِ‌ آن‌ها هستند.

خدا پدر رسانه‌های انگلیس را بیامرزد که با هیچ صاحب قدرتی شوخی ندارد!

۵

چه کسی صلاحیت دارد؟

این قصه‌ی انرژی هسته‌ای ایران، قصه‌ی بسیار جالبی است. استدلال آمریکا این است که ایران نباید «سلاح هسته‌ای» داشته باشد و از آن بدتر این‌که نباید انرژی هسته‌ای داشته باشد چون دسترسی به انرژی هسته‌ای نامحدود به ایران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را می‌دهد. سلمنا. درست. ایران امکان ساخت سلاح هسته‌ای را پیدا می‌کند؟ اشکال‌اش کجاست؟ وقتی لایه‌های زیرین استدلال آمریکا را نگاه می‌کنیم – که اغلب خودش را در مقام مبصر کلاس جامعه‌ی بین‌المللی و کلانترِ جهان می‌بیند – به خوبی روشن می‌شود که مسأله این نیست که ایران به «سلاح هسته‌ای» دسترسی پیدا کند. مسأله‌ این است که «ایران» به سلاح هسته‌ای دست پیدا می‌کند و این خود مسأله‌ای است بزرگ. اما چرا دسترسی پیدا کردن ایران به سلاح هسته‌ای و حتی انرژی هسته‌ای خطر است؟ استدلال طرف مقابل این است که ایران حامی تروریسم است و دسترسی پیدا کردن ایران به سلاح هسته‌ای مترادف است با «تهدید امنیتِ جهان». اما پرسش عمیق‌تر این است: چه چیزی مانع از این می‌شود که حکومتی که دسترسی به سلاح هسته‌ای – یا انرژی هسته‌ای – دارد از آن استفاده‌ی نامشروع و جنگ‌طلبانه و یا قلدرانه و تهدیدگرانه نکند؟ نوع نظام حکومتی؟ کارنامه‌ی آن کشور در حقوق بشر؟ میزان آزادی‌های مدنی در آن کشور؟ نوع رابطه‌اش با آمریکا؟ همه‌ی این پرسش‌ها را می‌شود پرسید، اما نهایتاً یک پرسش بی‌جواب می‌ماند: آیا این‌که به فرض کشوری نظام حکومتی دموکراتیک داشته باشد – که در خود همین بحث و جدل فراوان است – و در آن کشور آزادی‌های مدنی رعایت شود و مثلاً آن کشور کارنامه‌ی خوبی در حقوق بشر داشته باشد، نتیجه می‌دهد که آن کشور «هرگز» استفاده‌ی نامشروع یا قلدرانه از ابزارهای نظامی‌اش نکند؟ پاسخ به روشنی منفی است. نمونه‌ی آشکارش خود آمریکاست. آمریکا برای تهدید جهان و دخالت در تمام نقاط کره‌ی زمین، هیچ نیازی به سلاح هسته‌ای ندارد اما باز هم این کار را می‌کند. حالا سلاح هسته‌ای هم دارد و البته با پررویی بیشتر این کار را می‌کند.

هیچ نوع نظام حکومتی – به صرف نوع نظام حکومتی – بازدارندگی اخلاقی ایجاد نمی‌کند. از این گذشته، حتی نوع نظام حکومتی دموکراتیک هم نمی‌تواند ساز و کارهای لازم را برای ایجاد بازدارندگی اخلاقی حفظ کرده و پیاده کند. باز هم نمونه‌اش خود آمریکاست و ماجرای حمله به عراق که در آن «دلیل» حمله به عراق چیزی اعلام شد که از بن خطا بود. این قیاس‌ها را بگیرید و ادامه بدهید. با این نوع نگرش به قضیه، مسأله خیلی ساده می‌شد: همه چیز خلاصه می‌شود در دعوای ایران و آمریکا و قدرت پیدا کردن ایران در منطقه. ایران و آمریکا اختلاف ایدئولوژیک دارند و مسأله هژمونی آمریکا در منطقه و در جهان است. ایران با این «تخطی» از فرمان و اراده‌ی آمریکا، آن هژمونی را به سخره گرفته است. شاید پایان دعوا صلح و آشتی و مذاکره باشد. شاید هم خدای ناکرده جنگ و خون‌ریزی. اما قلب مسأله این است: به همان اندازه که می‌توان گریبان ایرانی که آرمان دسترسی به انرژی هسته‌ای – و حتی سلاح هسته‌ای – را دارد گرفت، می‌توان گریبان آمریکا و اسراییل را هم گرفت. جنگ، جنگ قدرت است، نه مقابله‌ی ارزش‌های اخلاقی و بشری. اتفاقاً موضع آمریکا از جنبه‌ی عقلانی و اخلاقی ضعیف‌تر است و موضع ایران هم مقبولیت بیشتری می‌تواند پیدا کند. فرض کنیم ایران از گروه‌های به اصطلاح «تروریستی» حمایت می‌کند (یادمان باشد که خیلی‌ها در جهان زمانی به همین گروه‌های «تروریستی» می‌گفتند «آزادی‌خواه» و خود آمریکا هنوز حاضر نشده است مجاهدین خلق را – مثلا – ببرد به گوانتانامو)، مگر آمریکا وقتی پای منافع‌اش در میان باشد، وجدان اخلاقی است که حاکم بر رفتار سیاسی دولتمردان‌اش است؟ مگر آمریکا از همین گروه‌های به اصطلاح «تروریستی» حمایت آشکار و نهان نمی‌کند؟

خیلی مختصر بگویم که به اعتقاد من، به ویژه بعد از اشغال عراق، آمریکا صلاحیت اخلاقی‌اش را برای داوری در مشکلات جهان از دست داده است. تفاوت ایران و آمریکا در پای‌بندی به بعضی از مسایل در حد اختلاف سطوح است. اگر در ایران حقوق بشر نقض می‌شود، در آمریکا هم نقض می‌شود. اگر در ایران شکنجه انجام می‌شود، در آمریکا هم انجام می‌شود (ماجرای شکنجه‌گاه‌های مخفی سیا و نوارهای ویدیویی نابود شده‌ی شکنجه که جنجالی در آمریکا به پا کرد،‌ نمونه‌های بارز این‌هاست). پس فرق ایران و آمریکا چی‌ست؟ آمریکا قدرت بین‌المللی دارد، تکنولوژی قوی‌تر دارد و اهرم‌های اعمال قدرت بیشتر در اختیار دارد. همین و بس. برای فهم بهتر مسأله، تنها باید موضع‌گیری‌های احساسی و عاطفی له یا علیه آمریکا یا ایران را کنار گذاشت. بله، طبیعی است که کسانی که اساساً از نظام حکومتی ایران دلِ خوشی ندارند و خواهان سرنگونی آن هستند، دل‌شان خوش باشد که آمریکا دارد حالی از حکومت ایران می‌گیرد. دشمنِ دشمنِ ما، دوست ماست! اما این روشی است که نهایتاً اخلاق را هم به مسلخ می‌برد. گرفتیم که حکومت ایران عوض شد. گرفتیم حکومت ایران چیزی شد مطلوب اپوزیسیون یا مثلاً آمریکا. تمام مسأله آن وقت حل می‌شود؟ آن وقت آمریکا می‌شود فرشته و منادی اخلاق و آزادی و حقوق بشر؟ مضمون و معنای آن‌چه نوشتم بی‌عملی و بی‌تفاوتی نیست. حرف من یک مضمون روشن دارد: موضع‌گیری سیاسی اگر مبتنی بر اصول اخلاقی و انسانی باشد، ناگزیر باید خالی از تعصب و تبعیض باشد. اگر قرار است ایران حساب پس بدهد، آمریکا و اسراییل هم باید حساب پس بدهند. فاصله گرفتن از این موضع – به فرض گناه‌کار بودن ایران با هر معیاری – درست مثل این است که دو مجرم را به دادگاهی ببرند و مجرمی که نفوذ بیشتری دارد و ثروت و قدرت بیشتری دارد، از تخفیف ویژه برخوردار شود که هیچ بلکه اساساً در جایگاه مدعی بنشیند. به این می‌گویند کور کردن چشمِ فرشته‌ی عدالت. تحولات دو سه دهه‌ی اخیر، آشکارا شاهد متزلزل شدن بنیان عدالت در نظام روابط بین‌الملل بوده است و همین مخدوش شدن عدالت و عمیق‌تر شدن شکاف میان فقیر و غنی، حاصل‌خیزترین زمین برای رشد تروریسم بوده است. و انسان‌ها هستند که قربانی بازی تبلیغاتی و رسانه‌ای قدرت‌ها می‌شوند. ایران هم اگر در موضع آمریکا قرار بگیرد و اخلاق و عدالت در آن بازیچه‌ی قدرت شود، شاید بشود همان آمریکا. شاید. مهم این است که بیرون بایستیم و توانایی و شهامت نقد اخلاقی و عقلانی بدون تبعیض داشته باشیم، فارغ از جهت‌گیری سیاسی و گرایش‌های عاطفی و احساسی. شهامت اخلاقی یعنی این‌که اگر تیغ‌مان برای نقد و جراحی سیاست‌های ایران تیز است، وقتی به آمریکا می‌رسد، تیغ‌مان تبدیل به چوبی بی‌خاصیت نشود. شهامت اخلاقی یعنی این. اتفاقاً شهامت اخلاقی یعنی این‌که تیغ‌ات در برابر آن‌که قوی‌تر است و قدرت‌ بیشتری دارد، تیزتر باشد. مرعوب شدن و ملایم شدن در برابر قدرت، و فراموش کردن اصول اخلاقی در مقابله با برتری سیاسی، عین زبونی و بی‌اخلاقی است. مقتضای این حرف این نیست که کسی سر به شورش انقلابی بردارد و از فردا بشود منتقد تمام عیار آمریکا و اسراییل و به جز آن‌ها هم کسی را در دنیا خاطی نبیند. رعایت اعتدال و انصاف است که مهم است.

پ. ن. همین اصل را می‌شود در مقیاس‌های منطقه‌ای و ملی هم بررسی کرد. اگر حوزه‌ی بحث را منطقه بگیریم، باز هم این اصل صادق است. اگر داخل ایران هم بگیریم، باز هم می‌بینیم بی‌عدالتی و افول اخلاق در سیاست چگونه فاجعه درست می‌کند و به شکاف‌ها دامن می‌زند.

۱

دموکراسی: نشان برتری؟

یک بار دیگر این را نوشته بودم که جان کین تحقیق مفصلی کرده است که دموکراسی انجمنی (آن نوعی که در آتن معمول بوده است) (assembly democracy) مطلقاً ابداع آن‌ها نیست. دوستی پرسیده بود یا گفته بود که حالا چه خاصیتی دارد بیاییم تحقیق کنیم که ریشه‌ی آن نوع دموکراسی اساساً آتن نبوده است و مثلا بین‌النهرین و ایران و عراق و سوریه‌ی امروزی بوده‌اند؟ نکته‌ی مهم‌اش این است: آتنی‌ها «دموکراسی» را نشان برتری خود می‌دانستند و خود را به خاطر «ابداع» دموکراسی بالاتر از «وحشی»های پارسی و بین‌النهرینی می‌شمردند. و این تحریف بزرگ تاریخ هم‌چنان باقی است تا به جایی که هنوز «غربی‌»هایی که خود را میراث‌خوار یونان می‌دانند، گمان می‌کنند که این دستیافت بشری در مغرب زمین روییده و بالیده است و اساساً آن نیمه‌ی «وحشی» (بخوانید «تروریست» و «مسلمان» دنیا) توانایی خلق چنین پدیده‌ای را نداشته است و در مخیله‌ی آن‌ها هم نمی‌گنجیده که چنین نظامی را پدید بیاورند! کوتاه سخن این‌که همان تصوری که از پارسی‌های آن روز در برابر آتنی‌ها «وحشی» می‌ساخت، امروز هم در برابر «آمریکا»، مسلمان و تروریست می‌سازد. تذکر این‌ها ضروری است که فردا یکی به غلط مدعی نشود اساس و ریشه‌ی دموکراسی در آتن بود و به همین دلیل است که آن‌ها بر سایر اقوام بشری برتری دارند!
۱

دینی به نام دموکراسی

دیروز کارل گرشمن رییس بنیاد اعانه‌ی ملی برای دموکراسی (همان NED مشهور) به دعوت انجمن هنری جکسون در لندن سخنرانی داشت. سخنرانی او در یکی از اتاق‌های ساختمان مجلس عوام پارلمان برگزار شد و جمعیت نسبتاً خوبی از دانشگاهیان و اهل سیاست در آن حضور داشتند. بخش مهمی از سخنان گرشمن شامل ارجاعاتی به ایران و مثال‌هایی از وضعیت سیاسی ایران بود.

پیش از هر چیز، نخستین نکته‌ای که جلب توجه می‌کرد، چه در سخنان آلن مندوزا، مدیر اجرایی انجمن هِنری جکسون، و چه در سخنان گرشمن، این بود که دموکراسی بیش از آن‌که ارزشی انسانی قلمداد شود که آرزوی مشترک همه‌ی انسان‌ها باشد، به شکل یک آیین یا کیش فروکاسته شده بود که باید دیگران را به این کیش «دعوت» کرد تا به آن بپیوندند. از همان ابتدای سخنرانی این حس منفی بر ذهن مخاطب حساس سایه می‌انداخت که «دموکراسی» بیشتر ابرازی تبلیغاتی و سیاسی شده است تا مفهومی ارجمند.

گرشمن تمام سخنان آشنایی را که تا به امروز شنیده‌ایم تکرار کرد. عمده‌ی سؤال‌های جدی و اساسی از سوی دانشگاهیان و دانشجویان بود. از جمله یکی از استادان دانشگاه وست‌مینستر، از او پرسید که به نظر شما حمایتی که شما از دموکراسی در ایران می‌کنید به نفع دموکراسی‌خواهان است یا به زیان آن‌ها؟ که البته گرشمن تلاش کرد با زیرکی از پاسخ مستقیم به آن پرهیز کند و صرفاً اکتفا کرد به این‌که بگوید کار کردن با ایران بسیار سخت است. یکی دیگر از دانشجویان از او پرسید آیا شما برای دموکراسی ارزشی ذاتی و گوهری قایل‌اید که همه باید به دنبال آن باشند؟ گرشمن اذعان کرد که پاسخ به این سؤال دشوار است. شاید اگر او بتواند پاسخی روشن و تعیین‌کننده به این پرسش بدهد، موضع سازمان متبوع‌اش را بیشتر روشن می‌کند.

آن‌چه از سخنان گرشمن بر می‌آمد، به نظر من، نشان‌دهنده‌ی یک چیز بود: اطلاعات آن‌ها از جامعه‌ی ایرانی، بیشتر منحصر به ایرانی‌های در تبعید و ایرانی‌های مخالف حاکمیت ایران است. بنیاد اعانه‌ی ملی دموکراسی که گرشمن به درستی می‌گوید مستقل از دولت آمریکاست، ایراد بزرگی که دارد این است که به جای فاصله گرفتن از سیاست و پرداختن به فعالیت‌های نظری (یا عملی خالی از شائبه‌ی جهت‌گیری سیاسی له یا علیه یک کشور خاص)، عملاً به تعیین خط‌مشی سیاسی پرداخته است و تلاش می‌کند دموکراسی را «صادر کند» و این کالا را به مردم خاورمیانه «بفروشد». سخنان او بدون شک، سخنانی بود سخت ایدئولوژیک و غلظت احساسات و عواطف در آن بسیار بالا بود. گرشمن چنان از وبلاگ‌نویسان ایرانی سخن می‌گفت که انگار درباره‌ی نهادی صحبت می‌کند که پیشبرد دموکراسی در زمره‌ی اهداف آن است. بعد از سخنرانی بعضی از ایرادهای گرشمن را به یکی از استادان می‌گفتم. گفت چرا همان‌جا به او نگفتی. گفتم اگر قرار بود این‌ها را یکی یکی بشمرم که دعوا به پا می‌شد. نظر او هم عوض نمی‌شد. گرشمن تصوری که از ایران دارد، تصوری است سیاه و سفید. با اطلاعاتی دست دوم و مغشوش. (نکته‌ی حاشیه‌ای ماجرا هم این بود که حسین درخشان، عاشق سینه‌چاک گرشمن، در این سخنرانی حاضر نبود! لابد خبر نداشته گرشمن آمده است لندن). گرشمن از چیزی به اسم «بنیاد برومند» سخن گفت که بار اول بود اسم‌اش را می‌شنیدم. سازمان او از حامیان این بنیاد است. گرشمن چنان با تحسین و ستایش از آن صحبت می‌کرد که هر کس نمی‌دانست گمان می‌کرد بزرگ‌ترین فعالیت‌های علمی و عملی درباره‌ی ترویج دموکراسی بر عهده‌ی این بنیاد است! این هم یک نمونه از تنگ‌نظری‌های دیگر گرشمن!

جای جان کین در این سخنرانی بسیار خالی بود. در مقابل یکی مثل گرشمن با آن ادعاهایی که گوش فلک را کر می‌کند، تنها جان کین حریف می‌شد که تمام هزارتوهای دموکراسی را مثل کف دست‌اش می‌شناسد.

۳

کابوس رهبری در آلمان و گناه زبان

با جان کین درباره‌ی مفهوم «رهبری» صحبت می‌کردم. برای رهبری در زبان انگلیسی واژه‌ای هست که بار معنایی زیادی دارد: Leadership اما همین کلمه، همین معنا وقتی در زبان آلمانی قرار باشد به کار برود، گرفتار کابوس‌های هراس‌آوری می‌شود که خاطره‌ی هیتلر را زنده می‌کند. در آلمانی ترجمه‌ی دقیق این کلمه می‌شود Führerschaft. جان کین به نقل از یک مورخ و استاد دانشگاه آلمانی (نام‌اش را می‌پرسم و همین‌جا نقل خواهم کرد) می‌گفت که آلمانی‌ها اساساً از کاربرد این کلمه پرهیز دارند، چون یادآور واژه‌ی Führer است که اشاره به همان «پیشوا» یعنی هیتلر دارد. او می‌گفت الآن می‌فهمم که چرا هر وقت در جمعی آلمانی‌زبان این واژه را برای «رهبری» به کار می‌برم، ابروها گره می‌خورد و شنوندگان احساس معذب بودن می‌کردند! این واژه برای «رهبری» واژه‌ای شده است خشن و سنگین. گوینده‌ی آلمانی‌زبان امروز ترجیح می‌دهد با به کار نبردن آن و حتی گاهی استفاده از معادل‌های انگلیسی یا حتی تعبیر «team leader» زبان‌اش را بهداشتی کند که یادآوری دیکتاتوری هیتلری نباشد. در این فضا، کلمه‌ی «رهبری» مترادف شده است با ریاست‌طلبی و سروری کردن و استبداد و خودکامه‌گی. این گناهِ زبان است یا گناه کسانی که نمی‌توانند حساب زبان را از سیاست جدا کنند و بسیاری از معانی را قربانی هراس و ترس از خودِ واژه‌ها می‌کنند؟
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد