۲

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

بله! آن مواعید هم که کردی، مرواد از یادت! عید فطر حضرات مبارک باد! می‌خواستم باز روده‌درازی کنم و بحث تئوریک پیش بکشم. دیدم زیاد فایده‌ای ندارم. فعلاً آن تکانی که به موسیقی به اصطلاح «زیرزمینی» داده‌ام صدای خیلی‌ها را در آورده است. بخش نظرهای مطلب پیشین را ببینید تا وقتی دیگر که بیشتر بنویسم. توقع داشتم یکی بحث جدی و درست و حسابی درباره‌ی موضوع بحث من بکند (بی‌انصافی نکنم، مانی نکته‌ی خیلی خوبی نوشته است). اما بحث من به قوت خود باقی است. پرسش اما این است: تکلیف رسانه چی‌ست؟ رسانه به چه کسی پاسخگو باید باشد؟ دموکراسی رسانه‌ای یعنی چه؟ اصلاً رسانه ملاک و معیار دموکراسی‌اش کجاست؟ توفیق یک رسانه در چی‌ست؟ چرا مخاطبان یک رسانه باید مبهم و بلکه موهوم باشند؟ چرا ما همه چیز را موهوم می‌بینیم؟ چرا توهم قدرت وبلاگستان حتی در حد تغییر حاکمیت و به مسند نشاندن یک رییس جمهور خاص است و بعد از شکست هم متواضع نمی‌شود؟ چرا ما با متن واقعی جامعه‌ی انسانی بیگانه‌ایم؟ چرا؟ چرا؟ هزاران چرای بی‌پاسخ! اما فعلاً عیدتان مبارک باشد تا برگردیم!

پ. ن. فکر می‌کردم با کدهایی که در یادداشت قبلی‌ام دادم، مقصودم را خیلی واضح نوشته‌ام. می‌بینم که اغلب هر آن چیزی را که من نمی‌خواستم بگویم (و در واقع تصریح کرده بودم که مقصودم این‌ نیست) بر زبان من نهاده‌اند و به همان‌ها هم حمله کرده‌اند.     پس یک‌بار دیگر به اختصار می‌نویسم:
۱. بنیاد میراث ایران «موسیقی زیرزمینی» را بخشی از فرهنگ و میراث ایران معرفی می‌کند. نام بنیاد میراث ایران و کارهایی که تا به حال کرده است شاهد و گواه خوبی بر کارنامه‌اش است. پس دوباره می‌پرسم: چرا این بنیاد این کار را می‌کند؟ اصلاً قایل به تئوری توطئه و این توهمات نیستم. آقای حکیم‌زاده لغزش بزرگی داشته و باید پاسخگوی این‌ها باشد که البته از ایشان خیلی کم پاسخگویی دیده‌ایم. این‌ها را باید در مقایسه با همه‌ی کارهای کرده و نکرده‌ی ایشان سنجید.
۲. رادیو زمانه می‌خواهد رسانه‌ای تأثیرگذار و فرهنگی باشد. بماند که تعریف‌اش از فرهنگ مبهم و مشوش و قابل بحث است (به شدت) و حتی حضور متفکر برجسته‌ای مثل نیکفر – که درباره‌ی فرهنگ می‌نویسد – هم جای خالی ضعف تئوریک آن را پر نمی‌کند، اما رادیو زمانه رسانه‌ای است فقط برای بودن؟ بدون هیچ مسئولیتی؟ یعنی ما هر چه می‌کنیم و می‌گوییم و می‌نویسم، برای عواقب و پیامدهای آن چیزی اندیشیده‌ایم؟ پاسخ این‌ها را البته باید اصحاب زمانه بدهند که پرسش‌های فراوانی برای پاسخ دادن داشته‌اند، دارند و قطعاً باز هم خواهند داشت.

من با حرف اسد موافقم که این‌ها را فقط عاشقان هیپ‌هاپ نمی‌شنوند. ممکن است بچه‌ی هفت هشت ساله هم بشنود. دقیقاً حرف من این است: مرز ما کجاست؟ چیزی به اسم آزادی محض و مطلق هیچ جا وجود ندارد. در این به اصطلاح مهد آزادی، برای الکل و دخانیات باید سن‌ات بالای هجده سال (یا شانزده سال) باشد. فیلم‌های سینمایی و تلویزیونی درجه‌بندی دارند و قس علیهذا. هیچ کس به این‌ها نمی‌گوید سانسور، چون دولت مدنی (همان ولی فقیه جامعه‌ی مدرن) تشخیص می‌دهد (به پشتوانه‌ی رأی مردم) که این مرزها را باید بگذارد. چی شده است که ما از هول هلیم توی دیگ افتاده‌ایم و کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌ایم؟ القصه، تمام حرفِ من در همان دو نکته‌ی بالا خلاصه است. اگر کسی نوشته‌ی مرا به دقت و با کنار گذاشتن پیشداوری‌ها خوانده بود (بر خلاف مثلاً عبدی کلانتری) به همین نتایج از همان اول می‌رسید. یعنی حتی اگر لینک‌های مربوطه را می‌دیدند و از بعضی ابراز احساسات من فاصله می‌گرفتند، چه بسا همان چیزی را می‌دیدند که من می‌بینم.

۴

باران بی‌امان + یک حاشیه

وسط روز است و دارم مناجات ربنای شجریان را گوش می‌دهم. بیرون نیم ساعت شده است که بی‌محابا باران می‌بارد، بارانی شدید. باورنکردنی است. انگار سقف آسمان سوراخ شده است. همین‌جور باران می‌بارد همراه با رعد و برق. خیابان‌های اطرافِ این‌جا که همیشه غلغله بود ناگهان خالی شده‌اند. باران هم سر بند آمدن ندارد. نه به آن خشکی طاقت‌فرسای تابستان امسال لندن که در دویست سیصد سال اخیر بی‌سابقه بوده، نه به این باران دیوانه‌وار.

پ. ن. عبدی کلانتری هنوز هیچ واکنشی به دو نوشته‌ی قبلی من نشان نداده است. بحث را ادامه نمی‌دهم دیگر. آدم که نمی‌شود مرتب با خودش حرف بزند! اگر لازم شد بدون مکالمه با او حرف بزنم می‌زنم. عجالتاً که گویی برای‌اش مهم نبوده که دو تا یادداشت بعد از پاسخ‌اش به نوشته‌ام! آقای نیلگون! خوب‌اید؟ داریم نگران می‌شویم!

۱

در باب زمانه و سیبستان و اخلاق دوستی

دوستی که حق دوستی را ادا نکند و هنگام رنج و دلشکستگی دوست، باری از دل‌اش بر ندارد، در دوستی و مروت سست است. نوشته‌ی تازه مهدی را که در سیبستان خواندم، دل‌ام به درد آمد. اگر نگویم اقتضای دوستی است، حداقل اقتضای انصاف و جوانمردی است که این‌ها را بنویسم. درباره‌ی خود مهدی و خلق و خوی‌اش بنویسم، بنا به تجربه‌ی چندین سال دوستی صمیمانه‌ای که با او داشته‌ام.

زمانی که نخستین بار با مهدی آشنا شدم، او را شوریده‌ای عیاری دیدم که بسیار حساس و زودرنج است و در عین حال دغدغه‌ای جدی دارد برای تفکر انتقادی. مبنای تفکرش هر چه بود، یک چیز در منش و روش او آشکار و هویدا بود: مهدی در هر چه می‌گفت یا می‌نوشت صداقتی مثال زدنی و صراحتی بی‌محابا داشت. مهدی نه با خود ریا می‌کرد و نه با دوستان‌اش. چنانکه می‌اندیشید، می‌نوشت و می‌گفت. این خصلت در روزگار ما کیمیاست. چنین اخلاقی خود آدم را به ستوه می‌آورد و در این زمانه‌ی پر های و هوی و قیل و قال پرست، جان و روان آدم را می‌فرساید. بسیار آسان‌تر است که آدم رندی پیشه کند و با خود و خدا و خلق خدا ریاکاری اختیار کند. مهدی چنین نبود و تا امروز هم چنین نبوده است.

گاهی اوقات پیش آمده است که از مهدی انتقاد کرده‌ام یا از او رنجیده خاطر شده‌ام. اما در تمام این احوال، مهدی باز هم جانب انصاف و مروت را رعایت می‌کرد. تا جایی که من می‌شناختم‌اش، نازک‌دلی و مهربانی او همیشه بر تندخویی او چیره می‌شد. امروز هم خصلتی جز این در او سراغ ندارم. اکنون هم که زمانه را می‌گرداند، تمام فشاری را که بر او هست و تنگناهایی را که در آن هست، می‌فهمم. خوب می‌دانم مهدی در کار زمانه هم صادقانه هدف‌هایی را دنبال می‌کند که هم نیت‌اش در آن‌ها خیر است و هم روش‌اش منصفانه است. زمانه تازه‌کار و نوپاست. نمی‌توان از یک رادیو با مفاهیم تازه و بی‌سابقه توقع کمال داشت. زمانه در کار شدن است و شدن کار می‌برد و زمان. ما که در وبلاگستان برای خود خانه‌ای داریم و جایگاهی برای سخن گفتن، اگر همکار زمانه نیستیم و اگر حامی آن نیستیم، شرط مروت نیست که آن را ویران کنیم. «ما برای وصل کردن آمدیم». سخت نازیباست که خودخواهی‌ها و خودپسندی‌های ما، چشم خرد و انصاف‌مان را کور کند. اگر منتقد زمانه هستیم، چنان‌که من گاهی اوقات از بعضی مطالب‌اش شاکی می‌شوم، می‌توان نوشت و نقدش کرد. اما جنگ و ستیز در آیین ما نیست. گاهی اوقات اذعان به خطا شهامتی می‌خواهد که در همه‌ی ما نیست. آدم هم باید در خطا کردن شهامت داشته باشد (جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی) و هم در اقرار به خطا شهامت داشته باشد. این‌ها صفاتی اخلاقی است که یکشبه نمی‌توان به دست آورد. بعضی از این فضایل اخلاقی نصیب همه‌ی ما باد.

۱

بعد السفر پاریس

از دیروز که از پاریس برگشته‌ایم، آن‌قدر گرفتار کار بودم که مجال بلاگیدن نبود. خستگی مفرط هم مزید بر علت بود. پاریس بسیار جای آرامش دهنده‌ای بود، مخصوصاً آن کلیسای بالای مونمارتر طمأنینه‌ی خاصی داشت. اگر دفعه‌ی اول نبود و هماهنگی بیشتری داشتیم، شاید بسیار بسیار بیشتر خوش می‌گذشت. به هر حال در این چند روزه‌ی اخیر دو سه تا مطلب دندان‌گیر و خوب دیدم که هر بار می‌خواستم در لینکدونی بیاورم‌شان فرصتی نمی‌شد.

یکی این نوشته‌ی عنکبوت است با عنوان «اخلاق مقدم است یا ایمان؟» که با او موافقت تام دارم! دیگر مطلب «رؤیای امارت» نداست. چرا مردم این همه اسامی ترکیبی با «امیر» برای بچه‌هاشان می‌گذارند؟ ندا می‌پرسد: «آیا این روآوردن گسترده به نام «امیر» نشان احیای دلبستگی دیرین و عمیق ما ایرانیان به امارت و سلطنت نیست که پس از چندین سال فروخفتن اینک در جامه‌ای دیگر ظاهر شده است؟» در مقام طرح سئوال، اشاره‌ی نکته‌بینانه‌ای است.

مطلب عالی دیگر را صاحب فل سفه نوشته است: «چرا ۱۵۰ سال؟». واقعاً چه اتفاقی قرار است بیفتد در کشور ما؟ رییس جمهور دنبال چه می‌گردد؟ با کی قرار است تسویه حساب کند؟ روشنفکران؟ خوب دارند می‌کنند! استادان دانشگاه؟ نکند قرار است تدریس فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی تعطیل شود و از این به بعد به جای دانشگاه حوزه‌ی علمیه‌ بسازند؟ (عوض شدن رییس دانشگاه تهران به همین نیت بود؟). مطلب سعید، مطلبی خواندنی و پربار است.

این هم یک یادداشت موشکافانه‌ی عالی درباره‌ی یازده سپتامبر: «روزی که چیز زیادی را عوض نکرد». گمان کنم در ادامه‌ی بحث با عبدی کلانتری، مطلبی است بسیار خواندنی و عبرت‌آموز. بعد از یازده سپتامبر، همه‌ی نگاه‌ها به سمت مسلمانان است، در حالی که مسلمانان «تنها» مسأله‌ی جهان نیستند. ریشه‌ها جای دیگری است. مسلمانان، از حیث دین‌داری‌شان نه از حیث سیاست‌ورزی‌شان، تنها مؤلفه‌های تأثیرگذار در مسایل سیاسی نیستند. چشم بستن به روی واقعیات مشکل ما را حل نمی‌کند. واقعیت‌ها بسیار گسترده‌تر و فراگیرتر از مشکل یک نفر تروریست با تظاهر به اسلامیت است.

فعلاً این سه چهار تا لینک را داشته باشید تا کمی سرم خلوت بشود. این هفته حسابی گرفتاریم. وقت هیچ کاری را نداریم، مگر این‌که آخر شبی، وقت ناهاری قلم‌اندازی صادر شود! عکس‌های روز آخر پاریس از مونمارتر گرفته تا گق دو نوقد هم هنوز باقی است، اما چند تا را می‌گذارم این‌جا برای خالی نبودن عریضه!

ادامه‌ی مطلب…

۳

افسانه‌های تاریخی یا تاریخ‌های افسانه‌ای

یادداشت نوشین احمدی خراسانی در نشریه‌ی نامه که در سایت رادیو زمانه باز نشر شده است، جمله‌ی کوتاهی داشت که پرسشی جدی را برای من زنده کرد. چرا تاریخِ ما آکنده از افسانه است و حتی در سطح رسمی و عالی سیاسی علاقه‌ی زیادی به افسانه خواندن تاریخ داریم؟ یعنی ما افسانه را تاریخ می‌خوانیم و تاریخ را افسانه؟ چرا نزدِ ما تاریخ این اندازه مطرود و خوار است؟

گاهی اوقات اشتباه‌های جزیی و خطاهای ظاهراً قابل اغماض، راه را بر لغزش‌هایی عظیم‌تر باز می‌کنند. عبارت کوتاه نوشین احمدی خراسانی این بود: «مانند فرمان تاریخی «حسن صباح» که به فداییان تحت امرش در «قلعه‌ی الموت» دستور عدم همسرگزینی صادر‌کرد». شاید عموم مردم عادی و حتی جمع زیادی از اندیشمندان و روشنفکران ما، حتی بعضی از تاریخ‌خوانده‌های ما، به سادگی از کنار این خطای تاریخی بگذرند. اما واقعیت این است که ریشه‌ی این خطای تاریخی که به سادگی در افواه مردم افتاده است رمان تاریخی «خداوند الموت» است که گویا نویسنده‌اش «پل آمیر» است اما مترجم چیره‌دست‌ترش ذبیح‌الله منصوری است که شهرتی در «ساختن» رمان‌های تاریخی به نام نویسندگان مشهور دارد! نمونه‌ی دیگر کارهای ذبیح‌الله منصوری را می‌توان در «ملا صدرا»یی دید که او به هانری کربن منسوب کرده است.

ادامه‌ی مطلب…

۴

صدمین سالِ مشروطه

بنیاد میراث ایران کنفرانسی دارد در دانشگاه لندن که به مناسبت صدمین سال مشروطه برگزار می‌شود، کنفرانسی پر و پیمان که تا دلتان بخواهد از صاحبان فن و اهل اندیشه در آن جمع‌اند. قرار بود صبح زود (زود یعنی ۹ صبح!) برای افتتاحیه آن‌جا باشم که البته خواب ماندم! حالا بعد از ناهار می‌روم حداقل دو سه تا سخنرانی را باشم. فردا برای کارِ اداره عازم مونیخ هستم و تا دو سه روز بعید می‌دانم دسترسی به اینترنت و ای‌میل داشته باشم (هر چند تلاش‌ام را می‌کنم!). در نتیجه اگر تأخیری در پاسخ به ای‌میل‌ها هست، به خاطر سفر است و کمبود امکانات.

یاد رادیو زمانه‌ی مهدی افتادم. چند روز است توی ذهنم دارم کلنجار می‌روم با این اسم زمانه و مرتب اشعار سایه به یادم می‌آید. فکرش را بکنید که چطور می‌شود به یک اسم شخصیت داد و با آن دوستی ورزید یا درشتی کرد! این چند بیت سایه را بخوانید و ببینید چقدر معانی مختلفی می‌شود برای اسم این رادیو از آن‌ها بیرون کشید:
«زمانه» قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما، که جهان می‌رود به کام شما
(این چهره‌ی آرمانی «زمانه» است)
تا تو با منی «زمانه» با من است
بخت و کام جاودانه با من است
(این چهره‌ی عاشقانه‌ی آن است)
این‌ها بخش خوب ماجرا بود! بخش ناجورش این‌هاست:
«زمانه» کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!
(عجب چهره‌ی عبوس و دژمی از زمانه نشان می‌دهد!)
«زمانه» کیفر بیداد سخت خواهد داد
سزای رستم بدروز مرگ سهراب است
(این چهره‌ی قاضی‌القضاتی، پدرسالار و قهار زمانه است؛ خدا به دور!)

کسانی که دل‌مشغولی ادبی و شعری دارند می‌توانند پای همین مطلب به لیست این ابیات اضافه کنند. ان‌شاءالله که رادیو زمانه، بیشتر در حال و هوای همان دو بیت اول سیر کند. دعای خیر عاشقان همراه دو زمانه‌ی اول است.

پ. ن. این بیت حافظ هم که اشاره‌اش بسیار هولناک است البته:
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی «زمانه» خونریز است!

۱

توضیح واضحات!

از دوستان عزیزی که برای دو مطلب قبل کامنت گذاشته‌اند ممنون‌ام. سر فرصت به آن‌ها که پاسخ نداده‌ام، در مطلبی جداگانه یا در ذیل نظر مربوط، نکاتی را خواهم نوشت.

۱۰

در نقد سیاست و قدرت

دیشب دوستی می‌گفت در نوشته‌ی آخرت تعابیری که به کار برده بودی («روبه مکاره» و «عقرب جراره») تعابیر درشتی هستند و بیشتر به فحش شبیه‌اند تا مثلاً مقاله. بد نیست توضیحی بدهم تا موضع‌ام روشن‌تر شود. نخست این‌که در همان یادداشت اشاره کرده بودم که این تعابیر در فلان سرود وجود دارند و مخصوصاً آن‌ها را در گیومه گذاشته بودم تا مشخص شود تعابیر از من نیستند. دیگر این‌که خلاصه‌ی حرفِ من این است که دستگاه سیاستِ خارجی آمریکا، در کنار بسیاری دیگر در خود منطقه‌ی خاور میانه، امنیت جهان و منطقه را به مخاطره انداخته‌اند. ریشه‌ی اصلی را هم البته چنان‌که چندین بار نوشته‌ام از نادانی و خلاء اطلاع‌رسانی شفاف و صریح و بدون پیش‌فرض است. به همان اندازه که نظام فکری ایدئولوژیک در ایران درباره‌ی نه تنها آمریکا بلکه تمام جهان با پیش‌فرض و از سر «علت» نگاه می‌کند، البته آمریکا و دستگاه سیاست‌ خارجی‌اش وضع بهتری ندارد، بلکه وضع‌اش وخیم‌تر و سرزنش‌بارتر است. اگر مثلاً‌ ایران چنین بکند یا بگوید، برای ما شاید قابل درک باشد چون نهایتاً‌ خواهیم گفت از یک نظام فکری ایدئولوژیک که ادعای «حقوق بشر» و «دموکراسی» هم ندارد و رسماً بر سر منابر تقبیح می‌کنند این‌ها را، انتظاری بیش از این نیست. اما سیاست‌های دوگانه‌ی آمریکا و غربی که تمام ارزش‌های متعالی بشری و انسانی و حتی ارزش‌های نظام فکری لیبرال برای خودشان ارزش است فقط و «دیگری» مادامی که مانند آن‌ها نیندیشد از آن بی‌بهره است. این ادعای به گزاف و فاقد پشتوانه‌ای نیست. شواهد بسیار می‌توان برای آن آورد. دیروز یکی از روزنامه‌های انگلیسی را می‌خواندم که مطلب مفصل و دو صفحه‌ای نوشته بود درباره‌ی بوش و بلر. خلاصه‌ی حرف‌اش این بود که بوش (و تا حدی بلر) اعتبار اخلاقی ما (یعنی آمریکا و انگلیس) را مخدوش کرده‌اند. این نوع مخالفت با سیاست‌های بوش و بلر البته چیز تازه‌ای نیست.

به هر حال، هر نوشته‌ی وبلاگی ضرورتی ندارد مقاله باشد. با طور خاص‌تر، هیچ ضرورتی ندارد خطاب به ارباب قدرت و ثروت، به تلخی و درشتی نوشته نشود. می‌پذیرم البته که ممکن است هر طبع و ذایقه‌ای با این زبان سازگار نباشد، اما مغز حرف همان است که گفتم. نمی‌توان تمام تقصیرها را مثلاً به گردن ایران یا حزب الله انداخت. شکی نیست که این‌ها مقصرند و البته باید تاوان‌اش را بدهند. اما به این هم باید توجه کرد که آمریکا هم مقصر است و تاوان‌ِ حماقت‌اش را دیگران و بی‌گناهان دارند می‌دهند. شما حتی از دید یک متخصص روابط بین‌الملل و علوم سیاسی هم که نگاه کنید، لحن و زبان و بیان کسی مثل جان بولتون در سازمان ملل، زبان و ادبیات قلدرانه و متخبترانه‌ای است. من زبان توهین و گردن‌کشی و خودبرتر بینی را از هیچ کسی بر نمی‌تابم. آری، زبان نرم و صلح‌دوستانه مطلوب و آرمانِ من است. اما نرمش و ملایمت زبانی در برابر کسی که با تفرعن سخن می‌گوید، طبیعت من نیست. حداقل قلم‌ام را جایی که می‌توانم به سود مظلوم بگردانم، به زیان مظلوم در برابر ظالم خاموش نگه نمی‌دارم. مسأله این است:‌ بحرانی در خاور میانه هست و خیلی از طرف‌ها در آن مقصرند. انصاف نیست و اخلاقی هم نیست که خطای همه را ببینیم جز خطای آمریکا را.

پ. ن. نکته‌ی مهم در این بحث به نظر من این است که قدرت و سیاست را باید با بی‌رحمی تمام و بدون تعارف نقد کرد. وقتی منتقد در برابر قدرت زبان‌اش لال می‌شود، نقدش ایراد جدی دارد. هنری نیست که کسانی را که «قدرت»‌ ندارند و اهرم سیاست به دست‌شان نیست نقد کنیم. از طرفی نقد هم نباید یکسویه و جانبدارانه باشد. سکوت در برابر لغزش‌های برخی از قدرت‌مدارن و نقد کردن بخش خاصی که صاحب قدرت (در هر کجای دنیا باشند)، سکوتی معنی‌دار است. باید توضیح داد که سکوت اگر می‌کنیم، به معنای تأیید چیزی که مسکوت نهاده‌ایم نیست. تیغ نقد باید برای همه فارغ از مذهب، نژاد، جنسیت و موقعیت جغرافیایی تیز باشد. جز این اگر باشد، نوعی نژاد‌پرستی فکری و ایدئولوژیک بر نقد حاکم خواهد بود.

۱۰

فتنه‌ی هر امتی، مظهر شیطان تویی!

اگر به بخش طربستان ملکوت در قسمت دیگران رفته باشید، حتماً سرود «آمریکا آمریکا» را دیده و شاید شنیده‌اید. امروز ضمن کار داشتم این سرود را گوش می‌دادم و با خود فکر می‌کردم که تعابیر شعر این سرود اگر چه قدیمی است و در حال و هوای انقلابی ایرانِ سال‌ها پیش، اما هنوز هم که هنوز است درباره‌ی حکومت آمریکا صادق است: «عقرب جراره» و «روبه مکاره»‌ای که جور و جفا دارد و مهر و وفایی در او نیست. آمریکا تاریخ و پیشینه‌ی درازی در خشونت‌ورزی و قلدری دارد. هر اندازه که نهادهای دموکراتیک در داخل آمریکا قدرت داشته باشند و به سود خود مردم آمریکا خوب عمل کنند، دستگاه سیاست خارجی آمریکا رسماً در کار خون‌ریزی است:
«در همه گیتی به پاست نایره‌ی جنگ تو
گوش جهان خسته از طبل بد آهنگ تو
رسم تو عصیان‌گری، کار تو ویرانگری . . .»
وقتی این سرود را گوش می‌دهید به افغانستان و عراق فکر کنید. به مردم لبنان و فلسطین هم فکر کنید. اگر هم دوست داشتید می‌توانید به تمام خونریزی‌ها و شیطنت‌های آمریکا در پنجاه سال گذشته فکر کنید. حتی می‌توانید به کودتای ۲۸ مرداد هم فکر کنید! این‌ها معنی‌اش این نیست که جز آمریکا هیچ فتنه‌گر و خونریزی و خشونت‌ورز و مستبد دیگری در هیچ جای دیگری وجود ندارد. تا دلتان بخواهد هست! زیر گوشِ من و شما هم هست! هر چه خبرهای این روزها را بیشتر می‌خوانم، از آمریکا بیشتر حرص‌ام می‌گیرد! این رییس جمهور ابله هم که تازگی یاد اخلاق افتاده است و پای توی کفش پزشکی در مسایل ژنتیک و جنینی کرده است. بانو راست می‌گفت. عجیب است که بوش برای طفلی که به دنیا نیامده است هنوز و ممکن است بیمار یا علیل به دنیا بیاید، دل می‌سوزاند و یاد خدا و اخلاق می‌افتد، اما وقتی کودکان و زنان و پیر و جوان زیر گلوله‌ی تجاوز در افغانستان، عراق، لبنان و فلسطین جان می‌سپارند، هیچ احساس مسئولیت اخلاقی نمی‌کند و خدا یادش نمی‌افتد! قسمت دردناک‌تر ماجرا این است که ما هم داریم وضع را بدتر می‌کنیم و عملاً با اقدامات به ظاهر مقاومت‌گرانه کمک‌کار تمام جنگ‌افروزی‌های آن‌ها هستیم! تلویزیون چند روز پیش داشت درباره‌ی کره‌ی شمالی، ایران یا سوریه یا نمی‌دانم حزب‌الله حرف می‌زد و می‌گفت «جامعه‌ی بین‌المللی بسیار عصبانی است» و مقصودش از «جامعه‌ی بین‌المللی» البته قدرت‌های بزرگ و در رأس آن‌ها آمریکا بود! یعنی جامعه‌ی جهانی مترادف با مردم جهان نیست، بلکه مترادف با زور سر نیزه‌ی جهانی است! درد است و اندوه است و تأسف! سرسام‌آور است این روزگار مردم‌کش!

۰

در باب اندازه‌ی «تحمل» و «رواداری» دوستان

۱. فکر نمی‌کردم سعید چنین واکنشی به نوشته‌ی من نشان دهد. اما نه، باید فکرش را می‌کردم. سعید بارها میزان حساسیت‌اش را در همین وبلاگ‌اش نشان داده بود. خوب خطا از من بود که میزان «رواداری» (یا به زبان خودش «تحمل») سعید را خیلی بالاتر گرفته بودم. ولی چه می‌شود کرد؟ سعید علاوه بر این‌که مرا اهل قضاوت و ارادت شمرده است (خودم یاد دو مطلب اخیرم درباره‌ی ارادت – راه دشوار و آسان ارادت – افتادم و خنده‌ام گرفت و چه بسا که او هم به عمد ارادت را در نوشته‌اش در گیومه نهاده است!)، مرا مؤمن به آشوری و مرید او هم می‌داند و البته رسماً از دوستی با من اعلام برائت می‌‌کند. بهتر است به همان شیوه‌ی خودِ او، نقدِ او را نقد کنم تا واکنشی با این درجه از ظرفیت را شاهد نباشم. باشد. این هم کارهایی که جداً‌ باید برای‌اش وقت بگذارم.

۲. اما دوستی؟ این را از سعید باید پرسید که «دوستی» را قضاوت کرده است و از دوست «ارادت» می‌طلبد نه نقد! این هم از پارادوکس‌های کسی که از اهل قضاوت خوش‌اش نمی‌آید و با آن‌ها دوستی نمی‌کند،‌ اما خود سخت‌گیرانه قضاوت می‌کند. از مریدان و مؤمنان بیزار است، اما خود از مردم ایمان و ارادت (به خود) می‌طلبد و شورش و عصیان در برابر خود را بر نمی‌تابد. ارادت تا زمانی که به سود او باشد، خوب است و به محض این‌که در برابرش قرار بگیرد، بد می‌شود. سعید خود می‌تواند در احوال خود نظر کند و ببیند نسبت به چه کسانی ارادت و دوستی داشته یا دارد. آن وقت این تیغ آیا گلوی خودش را هم می‌برد یا نه؟ از خود هم آیا بیزار است؟ یا این بیزاری تنها برای «غیر خود» است؟

۳. برای سعید اما، در باب دوستی، همین چند بیت میر سید علی همدانی کفایت است که حرفِ‌ دلِ من است:
هر که ما را یاد کرد،‌ ایزد مر او را یار باد
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد
هر که اندر راهِ ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد
در دو عالم نیست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسیار باد!

تمامی این دعاها در حق تو «روا» باد، دوست عزیز!

پ. ن. کامنت‌ها را می‌بندم که بحث به نزاع کشیده نشود. اگر نظری داشتید، ای‌میل بزنید.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد