۱

قالبِ تنگِ سخن…

در وبلاگ، مقاله نوشتن و مدعای علمی پیش کشیدن کار سختی است. حتی اگر یادداشتی بنویسی کاملاً تخصصی و حرفه‌ای که عاری از مداخله‌ی احساس و عاطفه‌ات باشد، باز هم کسانی پیدا می‌شوند که سخن‌ات را درست نفهمند. و آدم بعضی وقت‌ها در طول نوشتن‌اش، مخصوصاً بعضی‌ها که وبلاگ‌نویس‌اند، خواسته یا ناخواسته تصویری از خود می‌سازد یا تصویری از او می‌سازند که همیشه می‌خواهند با همان تصویر بسنجند او را. کاری ندارند که او حقیقتاً کی‌ست، چی‌ست و به چه باور دارد و به چه عمل می‌کند. چیزکی شنیده‌اند. دو سه خطی هم خوانده‌اند. بعضی جاها هم با خیال‌ها و پیش‌فرض‌هایی که داشته‌اند در همین وبلاگ نویسنده موافقت‌هایی می‌یابند و البته داوری می‌کنند. حرف می‌زنند. درشت می‌شوند. دست‌شان برسد، ناسزا هم می‌گویند. طعنه‌ای می‌زنند. تحقیری هم گاهی اوقات به کار می‌آید. حریفی خیالی را سعی می‌کنند بکوبند. مدعی‌ای را تلاش می‌کنند از میدان به در ببرند… و من هم گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم آدم چه مرضی دارد بنشیند برای عده‌ای که اصلاً حرف‌اش را نخوانده‌اند و نفهمیده‌اند یا اساساً نخواسته‌اند بفهمند، دوباره و ده‌باره توضیح بدهد که مقصودِ من این بود و آن نبود. یا خواننده حرف‌ات را بد فهمیده است و تو سعی داری برداشت غلطِ او را اصلاح کنی و یا تو خودت بد توضیح داده‌ای. اما حالا این چه اصراری است که همه دقیقاً همان چیزی را بخواهند بفهمند که تو می‌گویی؟ اصلاً چه لزوم و ضرورتی که هر چه من می‌گویم درست باشد و عین «حقیقت»؟ دریای حقیقت متلاطم‌تر و خروش‌ناک‌تر از آن است که با دلیری‌های چون منی، خم به ابرو بیاورد. بگذارید زمزمه‌ای بکنیم و نفسی بکشیم در این کنج مجازی. در مجازِ واقعیت که مجال تنفسی نیست. بگذارید در این گوشه به کار خودمان مشغول باشیم….

بیا، که رونق این کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تویی یا به فسق همچو منی!

۸

آشفته و پیچاپیچ چون موی تو، تو بر تو

امروز از مرز سی و سه سال عبور کردم. یعنی سی و سومین قله را طی کردم و افتاده‌ام در سراشیب سی و چهارمین درّه و دشت. بنا به روایتی، عیسی مسیح در سی و سه سالگی یا عروج کرد و یا به صلیب کشیده شد. همیشه با خودم فکر می‌کردم به سن عیسی مسیح که برسم، چطور آدمی خواهم بود؟ یا به سن وفات عین القضات همدانی که برسم چه؟ به چهل سالگی که برسم چه؟ این‌ها البته برای من همه‌اش مهم است. یک جوری این تجربه‌ها را می‌خواهم در درون از سر بگذارنم. بعضی‌هاش را می‌گذرانم البته… مدتی پیش به بانو می‌گفتم که در این روز که من زاده شده‌ام، آن قدر آدم زاده شده است که حساب ندارد. چه هنری است آخر متولد شدن؟ چه تخمِ دو زرده‌ای گذاشته‌ایم؟ اما، روز تولد، یک معنای‌ شخصی دارد، برای خود فرد. روز تولد، چیزی است برای تذکر. برای یادآوری. مثل دوره است. مثل عید نوروز است. روز تولد چیزی است شبیه نو شدن. روزی است برای نو کردنِ روزی. برای آغاز رزق. برای تکرار هستی. برای آغاز یک دور دیگر در این دایره. یک قوس دیگر هم می‌زنیم حالا. برای من روز تولد، همیشه تلنگری هم هست برای تولد دوباره و چند باره. تولدهای خودم را من همیشه با وسواس دنبال می‌کنم. همیشه. امسال، به سه روایت مختلف، سه بار متولد شده‌ام (تولد فیزیکی): یک بار در نیمه‌ی شعبانِ امسال؛ یک بار در یکم شهریور (که امسال شده ۲۲ آگست)؛ و یک بار در ۲۳ آگست. آن سال اولی که به دنیا آمدم، می‌گویند این سه روزِ مختلف مصادف بوده‌اند با هم. معلوم است که این‌ها زیاد سرِ سازگاری با هم نداشته‌اند که امسال هر کدام‌شان یک جایی بوده‌اند!

این روزها، یعنی مدتی شده است، زندگی من گره خورده است به موسیقی و نوشتن و خواندن. یک بار دیگر شاید گفته‌ام. مثل باستان‌شناس‌ها مشغول کاویدن‌ام و چیز بیرون کشیدن از زیرِ این کوهِ هستی. آرام آرام چیزهای تازه‌تری پیدا می‌کنم. گله‌ای ندارم از هستی. هستی همین است که هست. کار زیادی از دستِ من و شما بر نمی‌آید. ولی من این روزها سخت با این نغمه‌ها و نواها مشغول‌ام. دیشب بانو با هدیه‌ی تولدی که پیش‌ام نهاد، پاک غافل‌گیرم کرد. تک‌پا، یک‌لنگی (!)،‌ یا به قول خودِ این فرنگی‌ها، آی‌پادی که هشتاد برابر آن چیزکِ خُرد و سبک، جا دارد (یعنی هشتاد گیگابایت)، برای من واقعاً غافل‌گیر کننده و شادی‌بخش بود (این روزها حجمِ فزاینده‌ و ظرافت و کوچکیِ این اسباب و آلات الکترونیک طعنه‌ی مضحکی است به بدقوراه‌گی و زمختی زندگی طبیعی و صنعتی بشر). حالا دیگر تمام بایگانی‌های نوا و صدای‌ام همراهِ من است هر روز. هر جا گیر می‌کنم، هر حالی که دست می‌دهد، هر پیچ و تابی که در جان‌ام می‌افتد یک چیز آماده‌ای از خورجین این تک‌پای ما در می‌آید! خوب‌ام. خوش‌ام. شیرین‌ام از همراهی بانو در زندگی. و شکرگزارم این شیرینی را. این یادداشت را برای خودم گذاشتم. به نشانه. عادت من نشانه گذاشتن است (شده‌ام مثل هانسل و گرتل). ولی نشانه‌ها را برای چیزهای دیگر می‌خواهم. باشد وقتی دیگر درباره‌اش خواهم نوشت.

پ. ن. محسن دایی نبی آلبومی دارد به اسم «آخرین غزل رومی». با حال و هوای اکنونِ من سخت می‌خواند! شما هم دوست داشتید سهیم باشید در حالِ من، این را گوش بدهید:

۸

از آقا تا آقا

تا به حال دقت کرده‌اید این کلمه‌ی «آقا» چقدر کاربردهای مختلفی دارد؟ خوب بدیهی است که «آقا» عنوانی است برای ادای احترام به هر مردی. این استفاده‌ی رایج و متعارفِ آن است. در سطح دیگری، وقتی می‌گویند «آقا» بدون تأکید و تکیه‌ی خاصی، مراد این است که شخص مورد نظر سید است یعنی از اولاد رسول خداست. این هم کاربرد دوم آقا. نقطه‌ی آغاز تاریخی‌اش را نمی‌دانم، ولی علی‌الظاهر به بعضی از علما و روحانیون هم این عنوان «آقا» اطلاق می‌شده است (که فکر می‌کنم چه بسا این هم به خاطر سید بودن فرد باشد؛ یعنی به هر روحانی‌ای، آقا نگویند).

بعد از انقلاب هم البته باب شده است (در میان عده‌ای) که تعبیر «آقا» را برای امام زمان به کار می‌برند و برای آقای خامنه‌ای (برای آقای خمینی هم به کار می‌بردند یا نه، نمی‌دانم). و جالب این‌جاست که برای تمیز دادن این آقا از آقاهای دیگری، آقای اخیر را یک جور خاصی ادا می‌کنند. انگار به جای آقا می‌گویند «آآآآقا» و یک جای کلمه را یک جوری می‌کشند! خلاصه این‌که بعضی وقت‌ها آدم به ادبیات و گفتار عده‌ای بر می‌خورد که همین کلمه‌ی ساده‌ی «آقا» را یک جوری ادا می‌کنند که باید تا حدودی سابقه‌ی ذهنی و دانش مردم‌شناسانه داشته باشی تا بفهمی ملت از کدام آقا حرف می‌زنند! از جمله در همین سرای خودِ ما، گربه‌ی نازنین‌مان، یعنی همین میرزا مخمل خان ملکوتی، را ما گاهی اوقات «آقا» صدا می‌کنیم. در ایران هم، خواهر و برادر بانو دو طوطی دارند که اسم یکی‌شان همین «آقا» ست یعنی به طور شهودی یکی از طوطی‌ها را آقا صدا می‌کنند (حالا نمی‌دانم خودش هم می‌فهمد دارند صدای‌اش می‌کنند یا نه). القصه از بخش طنز ماجرا که بگذریم، همین «آآآقا» گفتن بعضی چیز جالبی است. و بله… آقا داریم تا آقا!

۶

حدیث آزار دهنده و آزار دیده

درباره‌ی آزار دادن، امیر در وبلاگ‌اش چیزی نوشته است، در پی گفت‌وگوی مختصری که داشتیم. چند بار خواسته بودم چیزی بنویسم. این بار به اختصار و اشاره می‌گویم. کسی که آزار می‌دهد دیگران را – و آزار صورت‌های مختلفی دارد – به باور من خودش جایی سخت آزار دیده است. کسی که با جهان و عالمیان در صلح باشد و درون‌اش تیره و غبارآلود نباشد، از سر غرض و بغض و نیش زدن با کسی سخن نمی‌گوید. کسی که به دیگری زهر می‌پاشد، در درون خود کیسه‌ی زهری را حمل می‌کند که نخستین قربانی‌اش خودش است. زهر پاشیدن به دیگران – به هر انگیزه و توجیهی – ابتدا زهر پاشیدن به خود است. آزار دادن – به باور من – جایی سخت‌تر و تلخ‌تر می‌شود که از سنخ همین آزارهای معمولی نباشد؛ آزاری که به انگیزه‌ی اعتقاد و باور باشد. خداوند همگی را از سوء عاقبت محفوظ بداراد و همه‌ی بیماران را شفای عاجل دهاد… و ما را هم از عذاب آزار دادنِ دگران در امان داراد!
۱

حسبِ حال

ننوشتن سخت است. پادکست ساختن هم دارد سخت می‌شود! حوصله‌ی بحث و جدل ندارم. کار زیاد دارم. درس‌ها روی هم تلنبار شده است. واقعه‌ای مهم هم در پیش است. شده‌ام «گربه‌ای در انبان»!

پ. ن. از آدم‌هایی که نخوت علمی دارند و جز خودشان دیگران را به هیچ نمی‌انگارند، اصلاً خوشم نمی‌آید! این سوء عاقبت از ما دور باد!

۴

انگیزه‌ی «خلاف شرع» چی‌ست؟

چند روزی است به این ماجرای دانشگاه زنجان فکر می‌کنم و مدام سعی می‌کنم از وارد شدن به ماجرایی که همه‌ی جوانب‌اش را نمی‌دانم پرهیز کنم. اما امروز جملاتی را از وزیر علوم خواندم که حقیقتاً مایه‌ی شگفتی است. جناب وزیر فرموده‌اند که: «عده‌ای با اطلاع قبلی از حادثه‌ای که در شرف وقوع است، به اتاق یکی از معاونان دانشگاه می‌روند و متاسفانه انعکاس آن را به شیوه غیراخلاقی در سطح بین‌المللی مطرح می‌کنند… این شیوه‌ها شیوه‌های درستی نیست و خلاف شرعی است». من با اصلِ سخن وزیر مخالفتی ندارم. ایشان درست می‌گوید که این شیوه، شیوه‌ی خلاف شرعی است. اما کدام شرع؟ در کدام جامعه؟ اگر ما از جامعه‌ای سخن بگوییم که همه‌ی ابعاد و جوانب‌اش اخلاقی است و ارباب قدرت‌اش همگی از صدر تا ذیل ملتزم به اخلاق و خداترسی هستند، البته که این سخن، سخن درستی است. چرا؟ چون کافی است در ابتدایی‌ترین سطح، آن استاد مربوطه، مثلاً می‌آمد دختری را تهدید می‌کرد. و آن دختر به پشتوانه‌ی قانون و اخلاقی که فرض می‌کنیم انسانی است و متأثر از زور و قدرت نیست، به دفاع از آن دختر دانشجو بر می‌خاست. اما انصاف بدهید در جامعه‌ای که مظلوم نمی‌تواند بی لکنت زبان در برابر ظالم بایستد، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش خوار است و حقیر و توسری‌خورده و همیشه در مظان اتهامِ فریب‌خوردگی، در جامعه‌ای که دانشجوی‌اش، علی‌الخصوص وقتی که زن باشد، پیشاپیش متهم است و مسئولان پیشاپیش بدون هیچ آزمون و امتحانی دین‌دارند و خداترسِ خداداد، چه توقعی است که مردم اخلاقی عمل کنند؟ کدام اخلاق؟ کدام شرع؟

نوشته بودم که هر بار به ایران می‌روم بیشتر می‌بینم که پایه‌های اخلاق در جامعه سست‌تر می‌شود. جامعه‌ی اخلاقی یعنی جامعه‌ای که مردم در آن برای راستی و درستی و دین‌دار بودن و اخلاقی بودن، به تکلف و زحمت نیفتند. جامعه‌ای که مظلوم برای احقاق حق‌اش ناچار باشد به شیوه‌های غیر اخلاقی دست بزند، جامعه‌ای است که از درون پوسیده است و ارکانِ اخلاقی‌اش مدت‌هاست که سست شده است. جناب وزیر به جای پرتاب کردن توپ به میدان مدعیان‌اش، خوب است فکر کند چه شده است که چنین شده است؟ چه شده است که دانشجو، آن هم دانشجوی دختر، ناگزیر است در دانشگاه به چنین روشی متوسل شود تا حق‌اش را بستاند؟ وزیر محترم از کجا اطمینان دارد که ده‌ها دختر دیگر به شیوه‌های مختلف در دانشگاه‌های مختلف کشور قربانیِ همین بی‌اخلاقی‌ها نشده‌اند؟ (لابد ایشان اتفاقات دانشگاه همدان، مرگِ زهرا بنی‌یعقوب را فراموش نکرده‌اند). این‌ها که خودِ جناب وزیر به درستی می‌گوید «در سطح بین‌المللی مطرح» شده‌اند، آشکار است که به بیرون «درز کرده‌اند» و گرنه بعید بود خودِ دستگاه خبررسانی و قضایی ما با قاطعیت و شفافیت با آن‌ها برخورد کند!

اما چرا؟ خوب است جناب وزیر و همه‌ی مسئولان کشوری نفسِ خود را پیش خدای‌شان حاضر کنند و از خود بپرسند که چرا در رسانه‌های کشورِ ما همیشه ایران کشوری است پاک و پاکیزه که از در و دیوارش تقوا و پارسایی می‌بارد، چرا در آن فقر و فحشا اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن اعتیاد اصلاً وجود ندارد؟ چرا در آن تجاوز و تعدی به حقوق زنان وجود ندارد؟ چرا در آن حقوق کودکان ضایع نمی‌شوند؟ چرا در آن مسئولان هرگز از اسباب قدرت سوء استفاده نمی‌کنند؟ (چرا احیاناً اگر هم سوء استفاده‌ای از قدرت رخ می‌دهد از طرف جناحِ سیاسی رقیب و مخالف و مدعی شماست و شما همیشه دامان‌تان پاک است؟) چرا وقتی مسئولان از قدرت‌شان سوء استفاده می‌کنند، هیچ کس خبری از محکومیتِ آن‌ها در رسانه‌ها نمی‌شنود و همیشه باید از رسانه‌های خارجی خبر رسوایی پارسایانِ ریاکار را شنید؟ چرا «دستگاه قضائی سردار زارعی را با قرار وثیقه ۵۰ میلیون تومانی آزاد می‌کند و کسانی مثل خدیجه مقدم و شادی صدر و پروین اردلان را با قرار وثیقه صد میلیون تومانی و دویست میلیون‌ تومانی»؟ قطعاً همین نابرابری‌ها و برخوردهای دوگانه است که باعث می‌شود آن عده به آن روشِ به قولِ شما غیر اخلاقی و خلاف شرع دست بزنند تا مطمئن شوند صدای‌شان به گوش کسی می‌رسد. کاش پشت‌تان از تصورِ روزِ حساب می‌لرزید و آن قدر شهامت داشتید که بگویید این‌ها در دستگاه تحت مسئولیتِ من رخ داده است و من شرمنده‌ام و متأسف. کاش به جای حمله به کسانی که نقص و عیبِ دستگاه تحت ریاست‌تان را نشان می‌دهند، آن قدر تقوا داشتید که فکر می‌کردید که این‌ها همه نشانه‌هایی است از ضعف و ناتوانی دستگاهی که دچار آشفتگی است. کاش صداقتِ این را داشتید که به جای فرافکنی، ابتدا گریبانِ خودتان را بگیرید و خودتان را متهم کنید. کاش آداب و اخلاق کشورداری و مدیریت را بهتر می‌دانستید! کاش!

۲

در باب تهاجم و دفاعی که هیچ وقت مقدس نمی‌شود

داشتم این نامه‌ی کوبنده و پرمغز ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی مرحوم را از شهروند امروز می‌خواندم. یک بند این نامه، مانند سر تا پای‌اش که سخت زبانِ حالِ ماهاست، بسیار تکان‌دهنده است. خوب است بنشینیم فکر کنیم که آیا آن‌که به ایران و ایرانی تجاوز کرد، فقط صدام و امثال صدام بود؟ آیا تجاوزها همه برون‌مرزی بودند و هستند؟ آیا فقط آمریکا و اسراییل اگر به ایران حمله کنند، می‌شوند متجاوز؟ بقیه را چه می‌کنیم؟ خودتان بخوانید و قضاوت کنید:

«تاریخ می‌گوید، و یک نگاه به هر روز و دور و برهایت نشان می‌دهد وسیع‌ترین تهاجم‌ها یک امر روزانه، یک واقعیت مداوم لاینقطع بوده است – نه از سوی «خارجی» و بیگانه‌های برون‌مرزی، نه گاهگاه و ادواری، نه، بلکه پیوسته از سوی آن «خودی» که آدمیت معیوب داشته ست، که زور می‌گفته. هجوم‌های ایلی و«قومی» هیچ‌اند درقیاس با تهاجم هر روزی مداوم همگانی، از خونی که هردقیقه قطره قطره ازتن هرکس مکیده می‌شود، زهری که هر دقیقه قطره‌قطره می‌دهند به خون و به فکر یکدیگر، از خانه‌ات بگیر تا خودت، هر روز. ازآجدان بگیر تا افسر راهنمایی، از مأمور تأمینات تا مامور مالیات، تا تاجر، تا درس معلم و دشنام «آی نفس‌کش» بگوی کوچه‌های سیداسماعیل یا گودهای پشت خیابان شوش یا روی تپه‌های حصارک. هر کس به حد خود از روی حرص خود دنبال دید تنگ دوده‌گرفته لجن‌بسته پیوسته زور می‌گوید، زهر می‌پاشد – می‌گفته است و پاشیده است.» (اصلاحات ویرایشی از من است)

۳

فرانسه یا آفریقا؟

بازی فرانسه و هلند دارد شروع می‌شود و تلویزیون پخش سرود ملی فرانسه را نشان می‌دهد. تصاویر بازیکنان به ترتیب از جلوی دوربین عبور می‌کند (یا به عبارتی دوربین از جلوی آن‌ها عبور می‌کند!). اکثریت این‌ها که من دیدم سیاه‌پوست بودند! خیلی جالب است که بیشترین بازیکنان تیم ملی فرانسه، اصالتاً فرانسوی و اروپایی نیستند. این را البته در سایر تیم‌های اروپایی هم دیده‌ام که ترکیب جمعیتی این‌ها دارد تغییر می‌کند. دنیا دارد به سمت جهان وطن شدن می‌رود. آهنگ‌اش در جاهای مختلف فرق دارد فقط.
۳

شله زرد

هوا گرم است. از آسمان آتش می‌بارد انگار. می‌گوید: «من می‌خوام شله زرد بخورم». سرم را بر می‌گردانم می‌بینم از توی یخچال «گوجه‌سبز»هایی را که از ایران آورده‌ام دارد زیر آب می‌شوید که بخورد!
۴

بعد السفر

ده دوازده روز گذشته را سفر بودم. برای کار رفته بودم ایران و بیشتر وقت‌ام در مشهد صرف شد. یک روز آخری هم که ایران بودم در همان وقتِ تنگ مجالی دست داد که دوستانی از اهل دل را ببینم و دیداری تازه کنیم. ایران مثل همیشه برای من همان حس متناقض را داشت و دارد. شاید این بار دوستانی را دیدم که بیشترشان رنجی، غمی، اندوهی بر جان‌شان سایه انداخته بود. کاش می‌شد وضع به از این می‌شد.

اما یک نکته را که شاید پیش‌تر هم نوشته باشم این است که گویی پایه‌های اخلاق در ایران روز به روز سست‌تر می‌شود و منزلت و جایگاه اخلاق و اخلاقی بودن بیشتر ضعیف می‌شود. جامعه چهاراسبه به سوی زوال و انحطاط اخلاقی می‌رود. البته یکی از ریشه‌های‌اش این است که عموم مردم (عوام و حتی بعضی از خواص) اخلاق را مترادف با دین، و دین را مترادف با حکومت می‌گیرند و نفی یکی برای‌شان منجر به نفی بدیهی بقیه می‌شود. و البته این بی‌اخلاقی و بی‌تقوایی به تمام بخش‌های جامعه سرایت کرده‌ است.

بعد این‌که، این روزها وبلاگ‌نویسی من بیتی شعر بوده است و شاید توضیحکی کوتاه. هیچ اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده است. همه چیز عادی است. گاهی اوقات آدم «وقت» ندارد درباره‌ی چیزی به تفصیل بنویسد. به اشاره چیزی می‌نویسد که حداقل خودش یادش بماند آن روز چه حالی و چه حسی داشته است و برای چه آن را نوشته است و آن رازآلودگی‌اش شاید برای خودش و یکی دو نفر دیگر قابل رمزگشایی باشد. خلاصه این‌که زیاد در پی تأویل و تفسیر بیت‌ها نباشید (از جمله این بیت دیروز را درست دقایقی پیش از سوار شدن به هواپیما و بازگشت به لندن نوشتم و بلافاصله کامپیوتر را بستم و سوار هواپیما شدم). اگر بیتی، غزلی، حکمتی، برای خودم یا دیگری تلنگری باشد و راهی به سوی آگاهی، زهی بخت و اقبال. یکی دو روز دیگر که استراحت کنم و خستگی کار و سفر در برود، بر می‌گردم به روال سابق (اگر درس و تحقیق فرصتی باقی بگذارد).

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد