۰

درباره‌ی رهبری – ۴

حوزه‌ی «مطالعات رهبری» امروز در علوم اجتماعی و سياسی حوزه‌ی مستقلی از پژوهش‌های بسیار جذاب و گسترده است که سر به رشته‌های مختلفی می‌زند و يک بحث ميان‌رشته‌ای تمام عیار را پيش می‌کشد. برای فهم و تأمل در اين حوزه، طبعاً نیاز به سر زدن به حوزه‌های مختلفی از دانش هست. این البته معنای‌اش اين نيست که باید لزوماً کسی دانشمندی تمام عیار در همه‌ی حوزه‌های علم باشد بلکه تأکيد بر اين است که بسیاری از مطالعات مربوط به این رشته، بدون مراجعه به حوزه‌های مختلف يا مرتبط دانش، کار ساده‌ای نيست يا شاید باید گفت کار بسیار دشواری است.

در ترجمه‌ی چهارمین بخش مطالب درباره‌ی رهبری از کتابی که در بخش اول اين سلسله يادداشت‌ها ذکرش رفت، نويسنده‌ی اين قسمت به «نظريه‌ی پيچيدگی» (و «نظريه‌ی آشوب») پرداخته است و در خلال آن نشان می‌دهد که چگونه رهبران نسبتی با سازمان یا نهادی که در رأس آن هستند برقرار می‌کنند. با طرح اين نظريه‌ی جدید، تحلیل‌گران امروزی و دانشوران علوم اجتماعی و سياسی، رهبری را امری دينامیک می‌دانند که پوینده‌ی جان‌دار و ارگانيک با سازمان يا نهاد تحت رهبری‌شان دارند. از سوی ديگر، سازمان و رهبری به طور هم‌زمان نسبت به چالش‌های محيطی واکنشی مثبت نشان داده و از طریق درس‌آموزی و تطبیق دادن خود با شرايط تازه به بقا و دوام آن نهاد یاری می‌رسانند. شاهرگ حياتی اين تلقی از رهبری، اعتنای جدی به مقوله‌ی اطلاعات است. اين الگوی از رهبری، جريان و گردش آزاد اطلاعات را به مثابه‌ی غذایی برای ادامه‌ی حيات سازمان و رهبری می‌داند و از آن استقبال می‌کند. این نوع نگاه به رهبری در الگوهای کلاسيک سابقه ندارد.

نويسنده‌ی فصل کوتاه زیر، در ابتدا به متدولوژی‌های تقلیل‌گرای نيوتونی می‌پردازد که سازمان‌ها را به مثابه‌ی ماشين‌هایی مکانیکی می‌بیند و نگاه علی-معلولی و جبرگرايانه بر ساز‌-و-کارهای‌اش غلبه دارد. نويسنده با این نقطه‌ی عزیمت، از تغيیر پارادايم «کيهان مکانيکی» به پارادايمی سخن می‌گويد که ديگر باید از نگاه علی-معلولی به پديده‌ها عبور کرد و به خصلتِ شبکه‌ای سيستم‌ها به مثابه‌ی موجوداتی زنده و جان‌دار اعتنا کرد که همه توانایی يادگیری و تطبیق دادن خود با محیط را دارند.

طبق معمول، اگر خوانندگان خللی يا لغزش در ترجمه می‌بينند گوشزد کنند. اين سلسله يادداشت‌ها هم‌چنان ادامه خواهد داشت. فکر می‌کنم ادبیات مربوط به مطالعات رهبری در زبان فارسی فوق‌العاده فقير و کم‌مايه است و این فقر دانش به شيوه‌های مختلف خود را در تحلیل‌های سياسی و اجتماعی بازتاب می‌دهد. اميدوارم با اين گام کوچک و فروتنانه گوشه‌ای از اين جای خالی را پر کرده باشم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

درباره‌ی رهبری – ۳

در ادامه‌ی مباحث مربوط به رهبری که تا به حال دو قسط آن را ادا کرده‌ام، اين بخش درباره‌ی کاریزماست. کاریزما عمدتاً در زبان فارسی به حوزه‌ی معنايی «فره» نزدیک‌تر است و رهبری کاریزماتيک را بسیاری اوقات «رهبری فره‌مند» ترجمه کرده‌اند. بنا به همان وسواس و حساسيتی که در مورد اتوریته هم آورده‌ام، عامداً از به کار بستن تعبیر «فره» برای کاریزما پرهیز کرده‌ام تا حوزه‌های معنایی دیگری که در ذیل کاریزما در ادبيات سیاسی و به خصوص ذیل تعابیر وبری طرح می‌شوند از حوزه‌ی بحث خارج نشود.

کاریزما و رهبری کاريزماتیک يکی از مفاهیمی بوده است که در بسیاری موارد بد فهمیده شده و کارکردهای مهم و اساسی آن به خوبی درک نشده است. رهبری کاريزماتيک برای بسياری شانه‌به‌شانه‌ی نوعی رهبری می‌ساید که به سادگی از دل آن ممکن است تماميت‌خواهی يا استبداد و میل به اطاعت‌جویی بی‌چون‌وچرا و بی‌قید و شرط زايیده شود. اين نگرانی درخور توجهی است ولی هميشه وضع رهبری کاريزماتيک اين نيست. رهبری کاريزماتيک کلید مهمی است برای گشودن قفل‌هايی که به شيوه‌ی ديگری باز نمی‌شوند. رهبری کاریزماتيک اساساً رهبری دوره‌ی گذار است نه رهبری دوره‌ی استقرار و ثبات. گذشته از این، رهبران کاریزماتيک همه‌ی کارکردش فقط به نوع رهبری خودشان و به شخصيت خودشان تکيه نداشته است. این نوع رهبری در يک تعامل چندسويه ميان رهبر،‌ پیروان و محيط شکل می‌گيرد. فهم درست کاریزما در گرو فهم این پيچيدگی‌ها و ظرایف است.

مثال‌های مشخصی از رهبری کاریزماتيک در دوره‌ی معاصر داريم. آيت‌الله خمینی نمونه‌ی مهمی از رهبری کاریزماتیک بود. سید محمد خاتمی برای بسیاری از علاقه‌مندان‌اش کاریزما داشت – و هنوز هم دارد. ميرحسین موسوی هم این کاریزما را کسب کرده و ساخته است. در این‌جا باید چند نکته را متذکر شد: ۱) کاریزما و رهبری کاریزماتيک کارکردهای مختلفی دارد و پيامدهای هر یک می‌توان نتايج متفاوت و بعضاً متضادی داشته باشد؛‌ لذا نمی‌توان همه‌ی صورت‌های رهبری کاریزماتیک را يک جور فهمید؛ ۲) کاریزما امری ثابت نيست و دستخوش دگردیسی می‌شود. کاریزما هم می‌تواند به مرور زمان پديد بیايد و کسی که تا امروز به طور مشخص کاریزمايی نداشته است ناگهان ويژگی خاصی را بروز دهد يا خصوصيتی در او تجلی پيدا کند که این وجه کاریزماتیک را برجسته کند؛ ۳) کاريزما در رهبری می‌تواند بعضی درها را باز کند اما نه همه‌ی آن‌ها را. در نتيجه حتی رهبران کاریزماتيک هم وقتی به استقرار و ثبات بينديشند، نيازی به چیزی بيش از کاریزما دارند. رهبرانی که تمام وزن عملی و فکری‌شان را روی حفظ کاریزما یا بهره‌بردن از کاریزما بگذارند،‌ رهبرانی ناکارآمد می‌شوند؛ ۴) کاریزما البته صورت منفی هم می‌تواند داشته باشد و به همين دلیل است که باید با آن با احتياط برخورد کرد ولی برخورد احتياط‌آميز نباید منجر به برخوردی مطلق‌نگرانه شود که فوايد و برکات آن را قربانی هراس از پيامدهای ممکن کنيم. کاریزمای اهریمنی امری است سنجيدنی که بحث‌های اخلاقی را می‌شود در ذیل آن گنجاند.

گذشته از نکات مختصر فوق، فکر می‌کنم بخش بعدی ترجمه، فتح بابِ خوبی برای تعمق در اين بحث ظریف و تعيين‌کننده در گفتمان‌های رهبری است. چيزی که نباید فراموش کرد اين است که کاریزما تنها یک وجه از رهبری است و تمامی آن نيست. باید به پيچيدگی‌ها و ظرایف کاریزما توجه داشت. علل و عوامل مختلف مؤثر در آن را به خوبی از هم تمیز داد و حق هر یک را به درستی ادا کرد. نادیده گرفتن اين پيچيدگی‌ها و ظرافت‌ها عمدتاً به داوری‌های سطحی یا شتاب‌زده منجر می‌شود. متن زیر یک بار به خامه‌ی دوستی ویرايش شده است. هر لغزشی هم‌چنان متوجه من است و هر روشنگری مفهومی بهتری به الطاف دوستان دلنوازم بر می‌گردد. هم‌چنين يار مشفق ديگری هم گوشزد کرد که بايد توجه داشت که وبر مفهوم کاريزما را برای توضیح دادن اتوریته‌ی سن پل به کار برده بود. اين البته نکته‌ی تاريخی ماجراست ولی بستر مناسبی برای فهم ماجرا به دست می‌دهد (و البته توضیح می‌دهد که چرا من هنوز خود کلمه‌ی کاریزما را به کار می‌برم نه معادل‌های رایج فارسی آن‌ را). متن ادامه را ببينيد و اگر نکته‌ای اصلاحی به خاطرتان می‌رسد متذکر شويد. سلسله يادداشت‌های مربوط به رهبری را می‌توان يک‌جا در این بخش ديد.

ادامه‌ی مطلب…

۰

درباره‌‌ی رهبری – ۲

در قسمت دوم اين سلسله یادداشت‌ها، به اتوریته پرداخته‌ام. اتوریته جنبه‌ای مهم از پژوهش‌های مربوط به رهبری است. سنجيدن و شناختن نسبت ميان اتوریته و رهبری در فهم کارکردهای مختلف رهبری نقشی اساسی دارد. مفاهیم کلیدی مهم دیگری نیز در این میان افزوده می‌شود از جمله مفهوم کاریزما و رهبری کاریزماتیک. همه‌ی انواع رهبری از جنس کاریزماتیک نیستند. اما رهبری‌هایی هم هستند که عناصری از رهبری کاریزماتيک را در خود دارند. هر رهبری کاریزماتیکی‌، بر خلاف این حس منفی و موضع سرشار از مقاومتی که اين روزها در فضای انديشه‌ی فارسی‌زبان‌ها شکل گرفته است، لزوماً منفی نيست و ضرورتاً منجر به استبداد نمی‌شود. اين تصور که هر رهبری کاریزماتیکی لزوماً به استبداد ختم می‌شود،‌ البته تصوری است خطا و گمراه‌کننده.

اتوريته، ضلع و مؤلفه‌ای اساسی برای رهبری است. رهبری فاقد اتوریته رهبری ضعیفی است. هر الگويی از رهبری که پایگاه اتوريته‌ی آن آسیب دیده باشد، در عمل برون‌دادی در رهبری خواهد داشت که کارنامه‌ای ضعیف و نکوهیدنی درعمل دارد و هیچ فرقی هم نمی‌کند اين رهبری، رهبری سياسی باشد یا دینی یا اداری يا ترکیبی از همه‌ی اين‌ها باشد. بحث رهبری هم بحثی است پيچیده و ذوجوانب. رهبری مسأله‌ای است کثیرالاضلاع. اتوریته هم ویژگی‌های مشابهی دارد. تا به امروز، گفتمان‌های وبری، گفتمان غالب ادبیات سیاسی بوده‌اند و دلیل روشن‌اش هم اين بوده است که تا امروز به ندرت ادبیاتی متفاوت تولید شده است که خارج از اسلوب‌ها يا ترازهای وبری باشد. اما الگوهای وبری در فهم و معرفی رهبری،‌ اتوریته و کاریزما، الگوهایی منحصر به فرد نیستند و به ويژه در دو سه دهه‌ی اخیر رخدادهای مهمی باعث شده‌اند پژوهشگران و استادان علوم سياسی و اجتماعی در این الگوها بازنگری کنند و در پی معرفی ترازهایی تازه باشند. عبور از چهارچوب‌های وبری لزوماً به معنایی اين نیست که ارزیابی‌های وبر خطا بوده‌اند بلکه فرعی است بر خصلت متکامل و پیش‌رونده‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی اما در عین حال منافاتی هم با اين نکته ندارد که بخش‌هایی از رویکرد وبری به هر تقدیر ناقص بوده است و مشخصاً نزد وبر،‌ چهارچوب‌های رهبری و اتوريته نزد مسلمانان،‌ چندان پررنگ نبوده است و او هيچ مطالعه‌ی عميق و به‌سامانی درباره‌ی اسلام و مسلمانان انجام نداده بود.

در این موضوع می‌توان بسیار نوشت و من هم سخنان فراوانی برای گفتن دارم. اما برای فتح باب و آشنایی بیشتر با موضوع، بهتر است ترجمه‌ی بخش دیگری از کتابی را که در يادداشت پيش ذکرش رفت بخوانید. این فصل مشخصاً درباره‌ی «اتوريته» است. نکته‌ای که خواننده به سرعت پی‌ خواهد برد این است که من آگاهانه واژه‌ی اتوريته را ترجمه نکرده‌ام. اتوریته، متأسفانه،‌ در زبان فارسی معادل‌هايی پيدا کرده است که عمدتاً نادقیق و در پاره‌ای موارد گمراه‌کننده است. درست است که خواننده وقتی در متنی خاص به معادل پیش‌نهادی برخورد می‌کند ممکن است ذهن‌اش به سادگی به سوی همان کلمه‌ی اصلی اتوريته برود اما در زبان فارسی، بارهای اضافی ديگری بر مفهوم وضع می‌شود (با معادل‌های نادقیق) که باعث افزودن ابهام‌ها می‌شود. از ابهام‌آمیزترين معادل‌های موجود يکی واژه‌ی «اقتدار» است. یکی ديگر «مرجعيت» است. برای اتوریته می‌توان واژه‌های مختلفی پيش‌نهاد کرد. من شخصاً به معادل «ولايت» متمايل‌ام. اما هم‌چنان که کلمه‌ی «پيشوا» حتی امروزه در آلمان واژه‌ای با طنینی منفی و يادآور خاطراتی تلخ و رنج‌آور است، همين اتفاق ناميمون برای «ولايت» در ايران امروز هم افتاده است. اما اگر به ریشه‌های لغوی کلمه و معانی مختلف آن در سنت و فرهنگ‌های مسلمانی نگاه کنيم، سرراست‌ترین و رساترين معادل برای اتوريته، به باور من، همین «ولايت» است. اما در غیاب معادلی که بتواند نزدیک‌ترین معنا را برساند، به همان کلمه‌ی اصلی که اتوريته باشد، بسنده می‌کنم. به هر حال،‌ هر کدام از معادل‌هایی که ارايه شده است، بخش‌هايی از حوزه‌ی معنایی اصلی واژه را پوشش می‌دهد ولی حق مطلب را درباره‌ی آن ادا نمی‌کند.

جدای این توضيح لغوی، فکر می‌کنم خواندن متن زیر بتواند تا حدودی به رفع پاره‌ای از ابهام‌ها درباره‌ی اتوریته کمک کند. در يادداشت‌های بعدی کوشش می‌کنم به مؤلفه‌های مهم ديگری از رهبری بپردازم که باعث روشنگری مفهومی و عملی بیشتری شود. متن زير را حضرت ياسر يک‌بار ویرايش کرده است اما هم‌چنان اگر ابهام، نقصان و نارسایی مفهومی در آن می‌بينید، تماماً به عهده‌ی من است و اگر خوانندگان نکته‌ای را برای صیقل دادن متن و روان‌تر کردن آن پیش‌نهاد کنند و متن سهل‌الوصول‌تر شود و معنای اصلی از دست نرود، بی‌شک استقبال می‌کنم و سپاس‌گزار خواهم بود.

ادامه‌ی مطلب…

۰

درباره‌ی رهبری – ۱

مدت‌هاست در فکرم که باید درباره‌ی رهبری مطالبی روش‌مند و عالمانه تهیه کرد و در اختیار همگان قرار داد. مهم‌ترين مسأله‌ی سیاسی جامعه‌ی ایرانی، آشفتگی‌هایی است که در فهم رهبری (ليدرشیپ) وجود دارد. این رهبری اعم از این است که در سطح سياسی، دینی يا سازمانی باشد. مهم هم نیست که رهبر محل بحث، کسی باشد که صاحب قدرت سياسی باشد یا نباشد؛ چهره‌ای مذهبی باشد یا نباشد؛ صاحب اتوریته یا کاریزما باشد یا نباشد. مفاهیمی کلان و کلی برای رهبری موفق و خوب وجود دارند که حاصل انباشت چندين دهه کار علمی و روش‌مند دقیق است. این حوزه، البته حوزه‌ای است گسترده و پیوسته جنبه‌هایی تازه به آن افزوده می‌شود و نمی‌توان گفت که ديگر به انتهای تولید محتوا در اين زمینه رسیده‌ايم. مهم‌ترین شاهد بر این مدعا این است که هم‌چنان بحث رهبری یکی از حوزه‌های داغ و مهم علوم سياسی باقی‌مانده است و راه‌های نرفته‌ و سخنان نگفته در این زمينه بسیار است. بحث رهبری، بحثی نيست که گفت‌وگو درباره‌ی آن به اشباع رسیده باشد.

انتشارت روتلج يک سلسله کتاب دارد که عمدتاً درباره‌ی موضوعات علوم سياسی و اجتماعی است (زیر عنوان «مفاهيم کلیدی») که سرفصل‌ها و مفاهيم عمده‌ی بحث مربوطه را به زبانی علمی و روش‌مند اما با حجمی کوتاه و در قالب مقاله‌هایی مختصر و سهل‌الوصول در اختیار خوانندگان می‌نهد. یکی از کتاب‌های اين سلسله درباره‌ی رهبری است: «رهبری: مفاهیم کلیدی». این کتاب شامل ۱۸ مقاله است که هر کدام حدود ۱۵۰۰ کلمه است و ۳۶ مقاله‌ی کوتاه‌تر که هر یک حدود ۱۰۰۰ کلمه است. این مقالات مهم‌ترین و کلیدی‌ترین مفاهيم رهبری را بررسی می‌کنند. اهمیت این کتاب در اين است که خواننده‌ی علاقه‌مند هم می‌تواند وقت‌اش را صرف خواند کتاب کند و بهترین بهره را از آن ببرد و هم با وجود کوتاه بودن مقالات و پرهیز از اطناب، چیزی از دقت و روش‌مندی بحث را از دست نمی‌دهد.

تصمیم گرفته‌ام به تدریج و به تفاریق، فصل‌هایی از اين کتاب، و شاید هم کل کتاب را، ترجمه کنم و در اختیار عموم بگذارم. رخدادهای یک سال اخیر و تحول شگفتی که در جنبش سبز رخ داده است، مرا بیشتر به اين فکر متمایل کرده که جنبش سبز به ویژه با الگوی بی‌سابقه‌ای که میرحسين موسوی ارایه کرده است، نماينده‌ی معرفی فهمی تازه از رهبری سیاسی است که پيش از این در کشور ما سابقه نداشته است و چه بسا باید گفت در نمونه‌های مختلف رهبری سیاسی در سطح جهان کم‌نظیر است (و برای این مدعا هم شاهد دارم و هم دلیل؛ اما بحث‌اش را بگذارید برای وقتی که بخش‌های مختلف ترجمه‌ای که مد نظر دارم به پايان برسد).

پيش‌تر نوشته‌ام که متأسفانه به دلايلی که فعلاً جای بحث آن اين‌جا نيست و حتماً نیازمند مطالعه‌ی بیشتر هم هست، جریانی در جامعه‌ی ما و خصوصاً در ميان جوانان ما شکل گرفته است که بهترین تجلی آن را می‌توان در شورش و اعتراض در برابر اتوریته دید. بر همين سياق، کم نمی‌بینیم که در برابر رهبری سیاسی اعتراض و مخالفت‌های جدی صورت می‌گیرد. بخشی از این اعتراض به نظر من نشان پختگی جوانان ماست و بخشی دیگر از آن حاکی از لغزیدن به سوی هرج‌و‌مرج و آنارشيسم است. بخش اول، عمدتاً خودآگاه است و در داوری‌های‌اش جانب انصاف را رعایت می‌کند و هنگام سخن گفتن و تحلیل کردن، از روش بحث منتقدانه فاصله نمی‌گیرد. بخش دوم، عمدتاً از نقد روش‌مند علمی فاصله‌ی زیادی دارد و عمده‌ی حرکت‌اش منبعث از احساسات و عواطف و موضع‌گیری‌های تند شخصی و فردی است که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را با توجه به تاریخ و یکپارچه‌گی بخش‌های مختلف‌شان مدلل کرد و شبهه‌ی عاطفی بودن يا ناروش‌مند بودن را از آن‌ها طرد کرد.

در یادداشت‌های آينده بيشتر درباره‌ی جوانب نظری و عملی رهبری سخن خواهم گفت. عجالتاً بخش اول این کتاب را ترجمه کرده‌ام که در ادامه می‌خوانید. شاید لازم بود ابتدا مقدمه‌ی کتاب را بیاورم که درآمدی روشنگر به بحث است ولی با توجه به مطالبی که این روزها می‌خوانم، فکر کردم مهم است مستقيماً سراغ فصل اول کتاب بروم که به بحث‌های روز مرتبط‌تر است تا بعداً به ترجمه‌ی مقدمه و فصل‌های دیگر بپردازم. این کتاب نويسندگان مختلفی دارد. اسم هر نویسنده را بالای نوشته می‌آورم. رفرنس‌های داخل متن را می‌توانید ناديده بگیرید چون عمدتاً ارجاع به متون انگلیسی دیگر است و شاید کمکی به خواننده‌ی فارسی‌زبان نکند اما کسانی که حوزه‌ی کارشان همین بحث‌هاست می‌توانند پی سخن را از همین‌جاها بگیرند.

مقاله‌ی زیر درباره‌ی مخالفت و اعتراض در برابر رهبری و رایزنی رهبران با افراد تحت مدیریت یا فرمان آن‌هاست. مقاله‌ی زیر میان مخالفت با رهبران در قالب غنی‌ساختن رهبری و در عین حال به رسمیت شناختن اتوريته‌ی مشروع رهبر و اعتراض و مخالفتی که به گردن‌کشی یا ايستادگی در برابر رهبر یا مدير می‌انجامد تفاوت می‌گذارد. نکته‌ی مهم در اين‌جا اين است که به اعتراض، مخالفت يا دگرانديشی فی‌نفسه ارزش و اعتباری داده نمی‌شود بلکه متعلق مخالفت ایجاد ارزش‌افزوده‌ای مثبت به رهبری است نه تخریب يا تضعیف آن. دگرانديشی يا ابراز مخالفت و پذیرفته‌شدن و جدی گرفته شدن آن از سوی رهبر در رایزنی‌ها و تصميم‌گیری‌ها يکی از کلیدهای مهم موفقیت یک رهبر و يکی از شیوه‌های مهم ایجاد اعتماد است. توضیحی بیش از این نمی‌دهم و دعوت می‌کنم متن مقاله را بخوانید.

ادامه‌ی مطلب…