۰

ارادت و سعادت؛ نقیض قدرت و شقاوت

در این اتفاق اخیری که در ایران افتاده است (من نام‌اش را می‌گذارم اسنپ‌گیت)، چیزی دوباره بر آفتاب افتاده که اگر خردمندی در میان زمام‌داران کشور بود باید نهیب می‌زد و جلوی آن را می‌گرفت. اما چنین اتفاقی نیفتاد و بعید است بیفتد به یک دلیل ساده: دیرزمانی است که زمام‌داری در ایران تداوم و بقای خود را نه در جلب قلوب و حکمرانی بر دل‌ها و جان‌های مردم بلکه در نشان دادن مشت آهنین و قدرت‌نمایی بر تن‌های آن‌ها می‌داند. و این همان خطای مهلک نظام‌های خودکامه در طول تاریخ است (چه در روزگار مدرن چه در روزگار پیشامدرن). نام دیگری هم بر این کار هست (در قاموس قرآنی): فرعونیت. به این معنا: استخف قومه فأطاعوه!

این متن توییت دختری است که گرفتار قدرت‌نمایی راننده‌ی اسنپ و نظام مرتبط و متصل با این نمایش شده است: «اینجانب از راننده اسنپ، مجموعه اسنپ و تمام کسانی که خاطرشان به موجب جریان اخیر جریحه دار شده عذر خواهی کرده و اعلام می دارم به قوانین کشورم التزام و اهتمام دارم». این عبارات را باید با دقت و درنگ خواند. کوتاه است. چند بار باید خواند. مضمون‌اش اعتراف است. پشیمانی است. توبه است. از تک‌تک حروف آن یک چیز بیشتر بر نمی‌آید: من این سخنان را به جبر و اکراه می‌گویم. هیچ حس و عاطفه‌ای در این کلمات نیست (التزام به قوانین کشور تعبیری سرد و بی‌احساس است). معنای دیگرش این است: ما چاره‌ای نداریم جز این‌که در برابر شما که زورمدارید سر خم کنیم. قدرت ما بر قدرت شما نمی‌چربد. به تعبیر دقیق‌تر: قدرت‌ تن‌های ما حریف قدرت‌ تن‌های شما نمی‌شود. این توییت جار زدن فرعونیت نظام و ساز و کارهایی است که از آدمیان اطاعت می‌طلبند به طریق استخفاف و ارعاب.

بر ملک و ملت البته به دو شیوه‌ی کلان می‌شود حکمرانی کرد. یا باید شهروند را حرمت نهاد و عزیز دانست و دیگری و غریبه نشمرد و به تبع آن باید کوشش برای جلب‌ دل‌های آن‌ها کرد (بدون توسل به زور و خشونت و ارعاب). یا می‌توان متوسل به قدرت نرم یا سخت شد (و قدرت از هر جنسی نرم باشد یا نرم هرگز جای جلب قلوب و اعتمادسازی را نمی‌گیرد). این است تفاوت میان قدرت و ولایت. در ایران اما مرز میان قدرت و ولایت بسیار کمرنگ است. فراتر از این، معنای این دو یکسره دگرگون شده است. ولایت که بنای‌اش بر ارادت و محبت است و جلب قلوب و اقناع جان‌ها و ذهن‌های آدمیان اکنون ملازم و مقارن نیست الا با قدرت. ولایت ذهن‌ها را بلافاصله یا به سوی مشت آهنین قدرت و قانون (آن‌هم ندرتاً) می‌برد یا (عمدتاً) به سوی پرونده‌سازی و تهدید و ارعاب خفیه‌نویسان و امنیتی‌مسلکان (که در خفا و نهان به داغ و درفش مقاصد خویش پیش می‌برند). ولایت استوار بر محبت است. قدرت متکی بر ترس؛ یعنی ترساندن زیردستان و بی‌قدرتان. صاحب قدرت وقتی قدرت‌اش ریشه در ولایت و محبت داشته باشد، نخستین دستاوردش مشروعیت است و البته اعتماد. زیر دستان به صاحب قدرتی که ولایت و محبوبیت‌اش اولویت داشته باشد بلکه مبنای قدرت‌اش باشد، اعتماد می‌کنند. رشته‌ی این اعتماد که گسسته شود دیگر از آن ولایت، ولایتی نمی‌ماند. دلی نمی‌ماند که فتح شده باشد. دل‌ها گریزان می‌شوند و تن‌ها به اکراه این قافله‌ی سارقان ایمان و امنیت مردم را همراهی می‌کنند.

توییت این خانم – و بل خانواده‌اش – که پرچمی از استخفاف قومی و ملتی است در داخل و خارج از ایران، سندی است بر این‌که در آن ولایت، نه ارادتی باقی مانده و نه سعادتی. تنها آمریت و تحکم است که می‌تازد. قدرت است که در لباس ولایت و حتی ایمان و اخلاق، درست نقیض مضامین ایمان و اخلاق را به تخت می‌نشاند و انسان را حلقه به گوش می‌طلبد. این است آن ولایتی که می‌توان از هر رقعه‌ی دلقش هزاران بت بیفشانی. کفری پنهان شده در پس نقاب ایمان. و قدرتی که ولایت را از کف داده است غافل است از کمین‌گاه پروردگاری که به اشارتی پشه‌ای را به مغز نمرودی می‌فرستد و فرعونی را منقاد کلمه‌ی موسوی می‌کند.

۰

درباره‌ی رهبری – ۴

حوزه‌ی «مطالعات رهبری» امروز در علوم اجتماعی و سیاسی حوزه‌ی مستقلی از پژوهش‌های بسیار جذاب و گسترده است که سر به رشته‌های مختلفی می‌زند و یک بحث میان‌رشته‌ای تمام عیار را پیش می‌کشد. برای فهم و تأمل در این حوزه، طبعاً نیاز به سر زدن به حوزه‌های مختلفی از دانش هست. این البته معنای‌اش این نیست که باید لزوماً کسی دانشمندی تمام عیار در همه‌ی حوزه‌های علم باشد بلکه تأکید بر این است که بسیاری از مطالعات مربوط به این رشته، بدون مراجعه به حوزه‌های مختلف یا مرتبط دانش، کار ساده‌ای نیست یا شاید باید گفت کار بسیار دشواری است.

در ترجمه‌ی چهارمین بخش مطالب درباره‌ی رهبری از کتابی که در بخش اول این سلسله یادداشت‌ها ذکرش رفت، نویسنده‌ی این قسمت به «نظریه‌ی پیچیدگی» (و «نظریه‌ی آشوب») پرداخته است و در خلال آن نشان می‌دهد که چگونه رهبران نسبتی با سازمان یا نهادی که در رأس آن هستند برقرار می‌کنند. با طرح این نظریه‌ی جدید، تحلیل‌گران امروزی و دانشوران علوم اجتماعی و سیاسی، رهبری را امری دینامیک می‌دانند که پوینده‌ی جان‌دار و ارگانیک با سازمان یا نهاد تحت رهبری‌شان دارند. از سوی دیگر، سازمان و رهبری به طور هم‌زمان نسبت به چالش‌های محیطی واکنشی مثبت نشان داده و از طریق درس‌آموزی و تطبیق دادن خود با شرایط تازه به بقا و دوام آن نهاد یاری می‌رسانند. شاهرگ حیاتی این تلقی از رهبری، اعتنای جدی به مقوله‌ی اطلاعات است. این الگوی از رهبری، جریان و گردش آزاد اطلاعات را به مثابه‌ی غذایی برای ادامه‌ی حیات سازمان و رهبری می‌داند و از آن استقبال می‌کند. این نوع نگاه به رهبری در الگوهای کلاسیک سابقه ندارد.

نویسنده‌ی فصل کوتاه زیر، در ابتدا به متدولوژی‌های تقلیل‌گرای نیوتونی می‌پردازد که سازمان‌ها را به مثابه‌ی ماشین‌هایی مکانیکی می‌بیند و نگاه علی-معلولی و جبرگرایانه بر ساز‌-و-کارهای‌اش غلبه دارد. نویسنده با این نقطه‌ی عزیمت، از تغییر پارادایم «کیهان مکانیکی» به پارادایمی سخن می‌گوید که دیگر باید از نگاه علی-معلولی به پدیده‌ها عبور کرد و به خصلتِ شبکه‌ای سیستم‌ها به مثابه‌ی موجوداتی زنده و جان‌دار اعتنا کرد که همه توانایی یادگیری و تطبیق دادن خود با محیط را دارند.

طبق معمول، اگر خوانندگان خللی یا لغزش در ترجمه می‌بینند گوشزد کنند. این سلسله یادداشت‌ها هم‌چنان ادامه خواهد داشت. فکر می‌کنم ادبیات مربوط به مطالعات رهبری در زبان فارسی فوق‌العاده فقیر و کم‌مایه است و این فقر دانش به شیوه‌های مختلف خود را در تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی بازتاب می‌دهد. امیدوارم با این گام کوچک و فروتنانه گوشه‌ای از این جای خالی را پر کرده باشم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

درباره‌ی رهبری – ۳

در ادامه‌ی مباحث مربوط به رهبری که تا به حال دو قسط آن را ادا کرده‌ام، این بخش درباره‌ی کاریزماست. کاریزما عمدتاً در زبان فارسی به حوزه‌ی معنایی «فره» نزدیک‌تر است و رهبری کاریزماتیک را بسیاری اوقات «رهبری فره‌مند» ترجمه کرده‌اند. بنا به همان وسواس و حساسیتی که در مورد اتوریته هم آورده‌ام، عامداً از به کار بستن تعبیر «فره» برای کاریزما پرهیز کرده‌ام تا حوزه‌های معنایی دیگری که در ذیل کاریزما در ادبیات سیاسی و به خصوص ذیل تعابیر وبری طرح می‌شوند از حوزه‌ی بحث خارج نشود.

کاریزما و رهبری کاریزماتیک یکی از مفاهیمی بوده است که در بسیاری موارد بد فهمیده شده و کارکردهای مهم و اساسی آن به خوبی درک نشده است. رهبری کاریزماتیک برای بسیاری شانه‌به‌شانه‌ی نوعی رهبری می‌ساید که به سادگی از دل آن ممکن است تمامیت‌خواهی یا استبداد و میل به اطاعت‌جویی بی‌چون‌وچرا و بی‌قید و شرط زاییده شود. این نگرانی درخور توجهی است ولی همیشه وضع رهبری کاریزماتیک این نیست. رهبری کاریزماتیک کلید مهمی است برای گشودن قفل‌هایی که به شیوه‌ی دیگری باز نمی‌شوند. رهبری کاریزماتیک اساساً رهبری دوره‌ی گذار است نه رهبری دوره‌ی استقرار و ثبات. گذشته از این، رهبران کاریزماتیک همه‌ی کارکردش فقط به نوع رهبری خودشان و به شخصیت خودشان تکیه نداشته است. این نوع رهبری در یک تعامل چندسویه میان رهبر،‌ پیروان و محیط شکل می‌گیرد. فهم درست کاریزما در گرو فهم این پیچیدگی‌ها و ظرایف است.

مثال‌های مشخصی از رهبری کاریزماتیک در دوره‌ی معاصر داریم. آیت‌الله خمینی نمونه‌ی مهمی از رهبری کاریزماتیک بود. سید محمد خاتمی برای بسیاری از علاقه‌مندان‌اش کاریزما داشت – و هنوز هم دارد. میرحسین موسوی هم این کاریزما را کسب کرده و ساخته است. در این‌جا باید چند نکته را متذکر شد: ۱) کاریزما و رهبری کاریزماتیک کارکردهای مختلفی دارد و پیامدهای هر یک می‌توان نتایج متفاوت و بعضاً متضادی داشته باشد؛‌ لذا نمی‌توان همه‌ی صورت‌های رهبری کاریزماتیک را یک جور فهمید؛ ۲) کاریزما امری ثابت نیست و دستخوش دگردیسی می‌شود. کاریزما هم می‌تواند به مرور زمان پدید بیاید و کسی که تا امروز به طور مشخص کاریزمایی نداشته است ناگهان ویژگی خاصی را بروز دهد یا خصوصیتی در او تجلی پیدا کند که این وجه کاریزماتیک را برجسته کند؛ ۳) کاریزما در رهبری می‌تواند بعضی درها را باز کند اما نه همه‌ی آن‌ها را. در نتیجه حتی رهبران کاریزماتیک هم وقتی به استقرار و ثبات بیندیشند، نیازی به چیزی بیش از کاریزما دارند. رهبرانی که تمام وزن عملی و فکری‌شان را روی حفظ کاریزما یا بهره‌بردن از کاریزما بگذارند،‌ رهبرانی ناکارآمد می‌شوند؛ ۴) کاریزما البته صورت منفی هم می‌تواند داشته باشد و به همین دلیل است که باید با آن با احتیاط برخورد کرد ولی برخورد احتیاط‌آمیز نباید منجر به برخوردی مطلق‌نگرانه شود که فواید و برکات آن را قربانی هراس از پیامدهای ممکن کنیم. کاریزمای اهریمنی امری است سنجیدنی که بحث‌های اخلاقی را می‌شود در ذیل آن گنجاند.

گذشته از نکات مختصر فوق، فکر می‌کنم بخش بعدی ترجمه، فتح بابِ خوبی برای تعمق در این بحث ظریف و تعیین‌کننده در گفتمان‌های رهبری است. چیزی که نباید فراموش کرد این است که کاریزما تنها یک وجه از رهبری است و تمامی آن نیست. باید به پیچیدگی‌ها و ظرایف کاریزما توجه داشت. علل و عوامل مختلف مؤثر در آن را به خوبی از هم تمیز داد و حق هر یک را به درستی ادا کرد. نادیده گرفتن این پیچیدگی‌ها و ظرافت‌ها عمدتاً به داوری‌های سطحی یا شتاب‌زده منجر می‌شود. متن زیر یک بار به خامه‌ی دوستی ویرایش شده است. هر لغزشی هم‌چنان متوجه من است و هر روشنگری مفهومی بهتری به الطاف دوستان دلنوازم بر می‌گردد. هم‌چنین یار مشفق دیگری هم گوشزد کرد که باید توجه داشت که وبر مفهوم کاریزما را برای توضیح دادن اتوریته‌ی سن پل به کار برده بود. این البته نکته‌ی تاریخی ماجراست ولی بستر مناسبی برای فهم ماجرا به دست می‌دهد (و البته توضیح می‌دهد که چرا من هنوز خود کلمه‌ی کاریزما را به کار می‌برم نه معادل‌های رایج فارسی آن‌ را). متن ادامه را ببینید و اگر نکته‌ای اصلاحی به خاطرتان می‌رسد متذکر شوید. سلسله یادداشت‌های مربوط به رهبری را می‌توان یک‌جا در این بخش دید.

ادامه‌ی مطلب…

۰

درباره‌‌ی رهبری – ۲

در قسمت دوم این سلسله یادداشت‌ها، به اتوریته پرداخته‌ام. اتوریته جنبه‌ای مهم از پژوهش‌های مربوط به رهبری است. سنجیدن و شناختن نسبت میان اتوریته و رهبری در فهم کارکردهای مختلف رهبری نقشی اساسی دارد. مفاهیم کلیدی مهم دیگری نیز در این میان افزوده می‌شود از جمله مفهوم کاریزما و رهبری کاریزماتیک. همه‌ی انواع رهبری از جنس کاریزماتیک نیستند. اما رهبری‌هایی هم هستند که عناصری از رهبری کاریزماتیک را در خود دارند. هر رهبری کاریزماتیکی‌، بر خلاف این حس منفی و موضع سرشار از مقاومتی که این روزها در فضای اندیشه‌ی فارسی‌زبان‌ها شکل گرفته است، لزوماً منفی نیست و ضرورتاً منجر به استبداد نمی‌شود. این تصور که هر رهبری کاریزماتیکی لزوماً به استبداد ختم می‌شود،‌ البته تصوری است خطا و گمراه‌کننده.

اتوریته، ضلع و مؤلفه‌ای اساسی برای رهبری است. رهبری فاقد اتوریته رهبری ضعیفی است. هر الگویی از رهبری که پایگاه اتوریته‌ی آن آسیب دیده باشد، در عمل برون‌دادی در رهبری خواهد داشت که کارنامه‌ای ضعیف و نکوهیدنی درعمل دارد و هیچ فرقی هم نمی‌کند این رهبری، رهبری سیاسی باشد یا دینی یا اداری یا ترکیبی از همه‌ی این‌ها باشد. بحث رهبری هم بحثی است پیچیده و ذوجوانب. رهبری مسأله‌ای است کثیرالاضلاع. اتوریته هم ویژگی‌های مشابهی دارد. تا به امروز، گفتمان‌های وبری، گفتمان غالب ادبیات سیاسی بوده‌اند و دلیل روشن‌اش هم این بوده است که تا امروز به ندرت ادبیاتی متفاوت تولید شده است که خارج از اسلوب‌ها یا ترازهای وبری باشد. اما الگوهای وبری در فهم و معرفی رهبری،‌ اتوریته و کاریزما، الگوهایی منحصر به فرد نیستند و به ویژه در دو سه دهه‌ی اخیر رخدادهای مهمی باعث شده‌اند پژوهشگران و استادان علوم سیاسی و اجتماعی در این الگوها بازنگری کنند و در پی معرفی ترازهایی تازه باشند. عبور از چهارچوب‌های وبری لزوماً به معنایی این نیست که ارزیابی‌های وبر خطا بوده‌اند بلکه فرعی است بر خصلت متکامل و پیش‌رونده‌ی پژوهش‌های علوم اجتماعی اما در عین حال منافاتی هم با این نکته ندارد که بخش‌هایی از رویکرد وبری به هر تقدیر ناقص بوده است و مشخصاً نزد وبر،‌ چهارچوب‌های رهبری و اتوریته نزد مسلمانان،‌ چندان پررنگ نبوده است و او هیچ مطالعه‌ی عمیق و به‌سامانی درباره‌ی اسلام و مسلمانان انجام نداده بود.

در این موضوع می‌توان بسیار نوشت و من هم سخنان فراوانی برای گفتن دارم. اما برای فتح باب و آشنایی بیشتر با موضوع، بهتر است ترجمه‌ی بخش دیگری از کتابی را که در یادداشت پیش ذکرش رفت بخوانید. این فصل مشخصاً درباره‌ی «اتوریته» است. نکته‌ای که خواننده به سرعت پی‌ خواهد برد این است که من آگاهانه واژه‌ی اتوریته را ترجمه نکرده‌ام. اتوریته، متأسفانه،‌ در زبان فارسی معادل‌هایی پیدا کرده است که عمدتاً نادقیق و در پاره‌ای موارد گمراه‌کننده است. درست است که خواننده وقتی در متنی خاص به معادل پیش‌نهادی برخورد می‌کند ممکن است ذهن‌اش به سادگی به سوی همان کلمه‌ی اصلی اتوریته برود اما در زبان فارسی، بارهای اضافی دیگری بر مفهوم وضع می‌شود (با معادل‌های نادقیق) که باعث افزودن ابهام‌ها می‌شود. از ابهام‌آمیزترین معادل‌های موجود یکی واژه‌ی «اقتدار» است. یکی دیگر «مرجعیت» است. برای اتوریته می‌توان واژه‌های مختلفی پیش‌نهاد کرد. من شخصاً به معادل «ولایت» متمایل‌ام. اما هم‌چنان که کلمه‌ی «پیشوا» حتی امروزه در آلمان واژه‌ای با طنینی منفی و یادآور خاطراتی تلخ و رنج‌آور است، همین اتفاق نامیمون برای «ولایت» در ایران امروز هم افتاده است. اما اگر به ریشه‌های لغوی کلمه و معانی مختلف آن در سنت و فرهنگ‌های مسلمانی نگاه کنیم، سرراست‌ترین و رساترین معادل برای اتوریته، به باور من، همین «ولایت» است. اما در غیاب معادلی که بتواند نزدیک‌ترین معنا را برساند، به همان کلمه‌ی اصلی که اتوریته باشد، بسنده می‌کنم. به هر حال،‌ هر کدام از معادل‌هایی که ارایه شده است، بخش‌هایی از حوزه‌ی معنایی اصلی واژه را پوشش می‌دهد ولی حق مطلب را درباره‌ی آن ادا نمی‌کند.

جدای این توضیح لغوی، فکر می‌کنم خواندن متن زیر بتواند تا حدودی به رفع پاره‌ای از ابهام‌ها درباره‌ی اتوریته کمک کند. در یادداشت‌های بعدی کوشش می‌کنم به مؤلفه‌های مهم دیگری از رهبری بپردازم که باعث روشنگری مفهومی و عملی بیشتری شود. متن زیر را حضرت یاسر یک‌بار ویرایش کرده است اما هم‌چنان اگر ابهام، نقصان و نارسایی مفهومی در آن می‌بینید، تماماً به عهده‌ی من است و اگر خوانندگان نکته‌ای را برای صیقل دادن متن و روان‌تر کردن آن پیش‌نهاد کنند و متن سهل‌الوصول‌تر شود و معنای اصلی از دست نرود، بی‌شک استقبال می‌کنم و سپاس‌گزار خواهم بود.

ادامه‌ی مطلب…

۰

درباره‌ی رهبری – ۱

مدت‌هاست در فکرم که باید درباره‌ی رهبری مطالبی روش‌مند و عالمانه تهیه کرد و در اختیار همگان قرار داد. مهم‌ترین مسأله‌ی سیاسی جامعه‌ی ایرانی، آشفتگی‌هایی است که در فهم رهبری (لیدرشیپ) وجود دارد. این رهبری اعم از این است که در سطح سیاسی، دینی یا سازمانی باشد. مهم هم نیست که رهبر محل بحث، کسی باشد که صاحب قدرت سیاسی باشد یا نباشد؛ چهره‌ای مذهبی باشد یا نباشد؛ صاحب اتوریته یا کاریزما باشد یا نباشد. مفاهیمی کلان و کلی برای رهبری موفق و خوب وجود دارند که حاصل انباشت چندین دهه کار علمی و روش‌مند دقیق است. این حوزه، البته حوزه‌ای است گسترده و پیوسته جنبه‌هایی تازه به آن افزوده می‌شود و نمی‌توان گفت که دیگر به انتهای تولید محتوا در این زمینه رسیده‌ایم. مهم‌ترین شاهد بر این مدعا این است که هم‌چنان بحث رهبری یکی از حوزه‌های داغ و مهم علوم سیاسی باقی‌مانده است و راه‌های نرفته‌ و سخنان نگفته در این زمینه بسیار است. بحث رهبری، بحثی نیست که گفت‌وگو درباره‌ی آن به اشباع رسیده باشد.

انتشارت روتلج یک سلسله کتاب دارد که عمدتاً درباره‌ی موضوعات علوم سیاسی و اجتماعی است (زیر عنوان «مفاهیم کلیدی») که سرفصل‌ها و مفاهیم عمده‌ی بحث مربوطه را به زبانی علمی و روش‌مند اما با حجمی کوتاه و در قالب مقاله‌هایی مختصر و سهل‌الوصول در اختیار خوانندگان می‌نهد. یکی از کتاب‌های این سلسله درباره‌ی رهبری است: «رهبری: مفاهیم کلیدی». این کتاب شامل ۱۸ مقاله است که هر کدام حدود ۱۵۰۰ کلمه است و ۳۶ مقاله‌ی کوتاه‌تر که هر یک حدود ۱۰۰۰ کلمه است. این مقالات مهم‌ترین و کلیدی‌ترین مفاهیم رهبری را بررسی می‌کنند. اهمیت این کتاب در این است که خواننده‌ی علاقه‌مند هم می‌تواند وقت‌اش را صرف خواند کتاب کند و بهترین بهره را از آن ببرد و هم با وجود کوتاه بودن مقالات و پرهیز از اطناب، چیزی از دقت و روش‌مندی بحث را از دست نمی‌دهد.

تصمیم گرفته‌ام به تدریج و به تفاریق، فصل‌هایی از این کتاب، و شاید هم کل کتاب را، ترجمه کنم و در اختیار عموم بگذارم. رخدادهای یک سال اخیر و تحول شگفتی که در جنبش سبز رخ داده است، مرا بیشتر به این فکر متمایل کرده که جنبش سبز به ویژه با الگوی بی‌سابقه‌ای که میرحسین موسوی ارایه کرده است، نماینده‌ی معرفی فهمی تازه از رهبری سیاسی است که پیش از این در کشور ما سابقه نداشته است و چه بسا باید گفت در نمونه‌های مختلف رهبری سیاسی در سطح جهان کم‌نظیر است (و برای این مدعا هم شاهد دارم و هم دلیل؛ اما بحث‌اش را بگذارید برای وقتی که بخش‌های مختلف ترجمه‌ای که مد نظر دارم به پایان برسد).

پیش‌تر نوشته‌ام که متأسفانه به دلایلی که فعلاً جای بحث آن این‌جا نیست و حتماً نیازمند مطالعه‌ی بیشتر هم هست، جریانی در جامعه‌ی ما و خصوصاً در میان جوانان ما شکل گرفته است که بهترین تجلی آن را می‌توان در شورش و اعتراض در برابر اتوریته دید. بر همین سیاق، کم نمی‌بینیم که در برابر رهبری سیاسی اعتراض و مخالفت‌های جدی صورت می‌گیرد. بخشی از این اعتراض به نظر من نشان پختگی جوانان ماست و بخشی دیگر از آن حاکی از لغزیدن به سوی هرج‌و‌مرج و آنارشیسم است. بخش اول، عمدتاً خودآگاه است و در داوری‌های‌اش جانب انصاف را رعایت می‌کند و هنگام سخن گفتن و تحلیل کردن، از روش بحث منتقدانه فاصله نمی‌گیرد. بخش دوم، عمدتاً از نقد روش‌مند علمی فاصله‌ی زیادی دارد و عمده‌ی حرکت‌اش منبعث از احساسات و عواطف و موضع‌گیری‌های تند شخصی و فردی است که نمی‌توان به سادگی آن‌ها را با توجه به تاریخ و یکپارچه‌گی بخش‌های مختلف‌شان مدلل کرد و شبهه‌ی عاطفی بودن یا ناروش‌مند بودن را از آن‌ها طرد کرد.

در یادداشت‌های آینده بیشتر درباره‌ی جوانب نظری و عملی رهبری سخن خواهم گفت. عجالتاً بخش اول این کتاب را ترجمه کرده‌ام که در ادامه می‌خوانید. شاید لازم بود ابتدا مقدمه‌ی کتاب را بیاورم که درآمدی روشنگر به بحث است ولی با توجه به مطالبی که این روزها می‌خوانم، فکر کردم مهم است مستقیماً سراغ فصل اول کتاب بروم که به بحث‌های روز مرتبط‌تر است تا بعداً به ترجمه‌ی مقدمه و فصل‌های دیگر بپردازم. این کتاب نویسندگان مختلفی دارد. اسم هر نویسنده را بالای نوشته می‌آورم. رفرنس‌های داخل متن را می‌توانید نادیده بگیرید چون عمدتاً ارجاع به متون انگلیسی دیگر است و شاید کمکی به خواننده‌ی فارسی‌زبان نکند اما کسانی که حوزه‌ی کارشان همین بحث‌هاست می‌توانند پی سخن را از همین‌جاها بگیرند.

مقاله‌ی زیر درباره‌ی مخالفت و اعتراض در برابر رهبری و رایزنی رهبران با افراد تحت مدیریت یا فرمان آن‌هاست. مقاله‌ی زیر میان مخالفت با رهبران در قالب غنی‌ساختن رهبری و در عین حال به رسمیت شناختن اتوریته‌ی مشروع رهبر و اعتراض و مخالفتی که به گردن‌کشی یا ایستادگی در برابر رهبر یا مدیر می‌انجامد تفاوت می‌گذارد. نکته‌ی مهم در این‌جا این است که به اعتراض، مخالفت یا دگراندیشی فی‌نفسه ارزش و اعتباری داده نمی‌شود بلکه متعلق مخالفت ایجاد ارزش‌افزوده‌ای مثبت به رهبری است نه تخریب یا تضعیف آن. دگراندیشی یا ابراز مخالفت و پذیرفته‌شدن و جدی گرفته شدن آن از سوی رهبر در رایزنی‌ها و تصمیم‌گیری‌ها یکی از کلیدهای مهم موفقیت یک رهبر و یکی از شیوه‌های مهم ایجاد اعتماد است. توضیحی بیش از این نمی‌دهم و دعوت می‌کنم متن مقاله را بخوانید.

ادامه‌ی مطلب…