۰

پيشِ مفتی روزه‌خوار و پيش رندان روزه‌دار…

دام مناسک، رياست. رهايی از فسق آسان‌تر است تا رهايی از ريا. این‌که حافظ می‌گفت:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
حکايت از توجه به هر دو سوی اين ورطه دارد. يکی به فسق می‌افتد و به کج‌روی‌اش مباهات می‌کند گويی که سقوط پسنديده است يا ستم کردن به خويش و ديگری روا و مباح است. آن یکی زهد می‌فروشد گويی که هنری کرده است يا مقام و منزلتی حاصل کرده است. حاصل هر دو بی‌حاصلی است. از هيچ يک از این دو راه، نجاتی نمی‌توان طمع داشت.

قصه‌ی روزه‌ی رمضان هم کمابيش همين است. مردم با رمضان چه می‌کنند؟ روزه چه تأثيری در آن‌ها می‌کند. در اين ماه، عده‌ای خودشان را با ملاک روزه تعریف می‌کنند و بر حسب قرب و بعدی که به آن دارند، حرکت‌شان ترسیم می‌شود. برای عده‌ی اندک شماری ملاک نه روزه که خودِ خدا و خودِ خويشتن است. روزه غايت نيست؛‌ وسيله است. چه بسا بهترین وسيله هم نباشد ولی همين که فهميدی وسیله و اسباب است و راهی است برای رسيدن به مقصدی که منازلی بسيار دارد، ديگر در آن توقف نمی‌کنی. آن وقت خودش می‌شود راه شناختِ خويش؛ راه معرفتِ نفس. همين. نه بيش‌تر.
اما آن‌ها که ملاک‌شان خودِ روزه است، با نزديکی به آن و ورزيدن آن راه مفاخرت و مباهات می‌پویند. در فضاهايی که قدرت سياسی و ميل حاکمان متمایل به اين جنس زهدفروشی‌هاست، ناگزیر عده‌ای سود خويش را در نزدیکی به آن می‌جويند. تظاهر به روزه‌داری منفعت دارد. اول و آخرش ریاست. حتی جاهايی که فشار و تحکم ارباب قدرت نباشد، باز هم گویی روزه‌داری – يا تظاهر به روزه‌داری – سود و خاصيت دارد. آدمی با روزه‌داری و تظاهر به آن وارد حلقه‌هايی می‌شود که خارج از آن بودن باعث می‌شود درباره‌ی او داوری ديگری شود، گویی که روزه‌دار نبودن به هر دلیلی کسرِ کارِ اوست يا نقصِ باور و ايمان اوست. آن سوی قصه هم درست است: عده‌ای درست برای مقاومت در برابر طيف‌های مختلف همین طوايف، با روزه و رمضان به تلخی و درشتی برخورد می‌کنند و ابايی هم از تمسخر و استهزاء ندارند،‌ گويی در رنجاندن آدميان و برتر دانستن خويش در انتخابِ ناروزه‌داری هنری و فضيلتی هست. 
مناسک وقتی بری و رها از خوف و طمع باشند، تازه می‌توانند اگر خاصيتی داشته باشند، مجالی برای بروز بيابند. اين خوف و طمع تنها خوف و طمع قدرت سياسی يا خوف و طمع آخرت نيست؛ خوف و طمع مصاحبتِ دوستان و ياران هم هست. اگر آن اندازه گوهرِ خويشتن را شناخته باشی که بيمی نداشته باشی از اين‌که هم‌گنان و ياران يا دشمنان و بدخواهان درباره‌‌ی روزه‌داری يا روزه‌خواری‌ات چه داوری می‌کنند، تازه به گوهر آيين نزدیک‌تر می‌شوی؛ چه اين آيين، آيين فقيهان باشد، چه آيین رندان يا صوفیان.
هنری نيست ميان اهل تشرع تظاهر کردن به روزه‌داری. تظاهر به روزه‌داری معنای‌اش اين نيست که کسی روزه‌دار نباشد بلکه وانمود می‌کند که روزه‌دار است. اتفاقاً روزه‌دار بودن و آشکار کردن آن و بر آن تأکید کردن است که مصداق روشن تظاهر است. از آن سو، فضيلتی نيست ميان رندان تظاهر به مناسک‌گريزی. «پيش رندان رقمِ‌ سود و زیان اين همه نيست». شاقولِ بر هم زدن بساط اين تجاهرها، اين فسق‌نمايی‌ها و زهدفروشی‌ها، چيزی نيست جز تکيه بر آدميت خويش و جدی گرفتن خودِ انسان. مناسکی که آدمی را فربه نکند، مفت نمی‌ارزد. خروج از مناسکی هم که باز به فربه شدن آدمی کمکی نکند، نه هنری دارد و نه خاصيتی. دين‌ورزی و بی‌دينی هر دو اگر در خدمت آدمی‌تر شدن آدمی بودند، چه نيکو هنرهايی هستند؛ آدمی را اگر از خود دورتر کنند، هر دو راهزن‌اند. صراط مستقيم يعنی همين راهی که از مو باریک‌تر است و از شمشمير برنده‌تر. دلِ پاک و جانِ آگاه در ميانه آوردن است که سخت است، و گرنه آداب و مناسک را رديف کردن از هر ناکسی ساخته است: «…اين‌جا،‌ دلِ پاره می‌پسندند»؛ «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس».
۳

ای دوست! شاد باش که شادی سزای تست…

رمضان ماه شادی است. دست‌کم برای عرب‌ها چنين است. و وقتی می‌گویم عرب‌ها، سخن عامی است که مسلمان و غیرمسلمان ندارد. رمضان، بخشی از سنت فرهنگی عرب‌هاست. عرب‌ها با رمضان شادی می‌کنند و ذوقی از آن می‌برند با تمام آداب و مناسک‌اش.

رمضان فقط منحصر در مناسک و شعائر دینی نيست. رمضان فقط همين مجموعه‌ی توصیه‌ها و دستورات و احکام شرعی نيست. رمضان حتی در دايره‌ی اندکی وسيع‌تر و عمیق‌ترِ لایه‌ی باطنی‌تر و تأويلی‌تر نگاه صوفيان و باطنيان منحصر نيست. نه این‌که رمضان اين‌ها نيست. هست و نيست. وقتی رمضان را از متن سنت فرهنگی عرب‌ها بیرون بياوریم و منتقل‌اش کنيم به جای دیگر، طبعاً هر کسی با رجوع به شاکله‌ی خودش و با توجه به بستری که در آن روييده است به آن پاسخ می‌دهد. اگر نگاه فقيهانه یا سنتی محض باشد، بديهی است که در دایره‌ی احکام و فرايض به آن می‌نگرند. اگر لايه‌ای معرفتی‌تری در آن مندرج باشد، جنبه‌ی صوفیانه‌تر و هنری‌تری هم به آن افزوده می‌شود.

اما رمضان همه‌ی اين‌ها هست و نيست. نيست يعنی این‌که حس می‌کنم گاهی رمضان چنان‌که بايد برای غيرعرب‌ها در متن زندگی مثل خون جاری نیست. انگار گاهی اوقات چيزی عاریتی است. صحبت از خوب و بد بودن نيست. صحبت از درونی کردن نسبت رمضان و شادی است. رمضان هست. شادی هست. اما جدا جدا گویی وجود دارند – و طبعاً کاری ندارم به غيرعرب‌هايی که وقتی رمضان فرا می‌رسد ماه عزاست برای‌شان از فرط فشار جامعه‌ی مذهبی و مرزکشی‌های بی‌مزه و تعصب‌های احمقانه و بی‌جايی که ديانت و رمضان را لوث می‌کنند. اين جدا جدا بودن رمضان و شادی و اين‌که هنوز نسبت رمضان و شادی گویی درونی نشده است – و اگر هم به زبان از نسبت میان رمضان و شادی سخنی در ميان می‌آيد تنها در دایره‌ی همان حال و هوای دین‌ورزی و مناسک دینی  است – چیزی است که آدمی را به فکر فرو می‌برد (دست‌کم اگر این تلقی حظی از درستی داشته باشد).
می‌دانم حرفی که می‌خواهم بگويم شاید گنگ باشد. ابهام دارد. ارتباط برقرار کردن با آن به ويژه برای کسانی که وقتی در درون سنت دينی هستند – يا کلاً انسان‌هایی با شاکله‌ای شديداً دینی‌اند – سخت می‌توانند لحظاتی هم که شده از کمند دین خارج شوند و اندکی کافر شوند، سخت است. برای فهم ماجرا کمی – شايد – جنون لازم است یا شايد هم رندی. نمی‌دانم. شاید هم مثلاً یک نوع خاص خردورزی. هر چه هست چیزی است که نمی‌شود به این ابزارهای معمول و این مناسک متعارف و عادی دين‌ورزی و دين‌ورزان به آن رسید. يک ابزار خاص لازم دارد. يک تجربه‌ی خاص می‌خواهد.
عرب‌ها – دست‌کم حس من از روی مشاهدات‌ام اين است – راحت‌تر این را می‌چشند. نه اين‌که جهان عرب‌ها در درونی ساختن نسبت رمضان و شادی خيلی آرمانی باشد. بعيد می‌دانم آرمانی باشد. ولی اين نسبت ميان رمضان و شادی خیلی در ميان عرب‌ها سيال‌تر و روان‌تر است.
در فهمی که من از دين دارم – و از روزه و رمضان و قرآن – این‌ها ابزار شادی‌اند. شادی با شاکله‌ی آدمی گره خورده است (همین آدمی که از غم‌ هم هرگز جدايی ندارد). يا دقیق‌تر بگويم: من دين را با شادی می‌فهمم. دینی که نتواند آدمی را شاد کند، يک جای‌اش می‌لنگد. روزه و رمضان هم همين‌طور. قرآن هم ایضاً. دست‌کم تجربه‌ی خود من اين است که قرآن، مرا شاد می‌کند. طراوتی به من می‌دهد که خيلی چيزها نمی‌دهد. مثل نسيمی است که بعد از ساعت‌ها تفتيدن زير آفتاب از صورت آدمی عبور کند. مثل بارانی است که در کوير می‌بارد. در این حد هم کافی نيست. شادی هم فقط حظ و بهره‌ی معنوی و روحانی نيست. شادی اگر نتواند درونی شود و به بیرون آدمی منتقل شود، اندکی خیال‌بافانه است. و اين‌جاها که می‌رسم عنان قلم از دست‌ام در می‌رود. شادی با عشق نسبت دارد. با آزادی نسبت دارد. با آدم‌زادی نسبت دارد:
عشق شادی است، عشق آزادی است
عشق آغاز آدمی‌زادی است…
فکر می‌کنم کسانی که اين روزهای ماه رمضان، احتمالاً کل طرب را تعطيل می‌کنند و فکر می‌کنند بايد خودشان را فقط صرف قرآن خواندن و مناجات و دعا کنند، به روح پیام اسلام و قرآن و رمضان پشت می‌کنند. نه این‌که این کارها را نباید کرد. نکته اين است که این‌ها مانع طرب کردن نيست. يعنی اگر آدمی نتواند در يک روز هم قرآن بخواند هم مناجات‌ و دعای‌اش را داشته باشد و هم گوش به نغمه‌ی طربی بدهد، یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. نه اين‌که مسلمان نیست. اصلاً ما که هستیم که بگوييم کسی مسلمان هست یا نيست. به خودشان مربوط است. ولی حس من اين است که ديگر این عبودیت، رو به زندگی ندارد. در لباس زندگی کردن پشت به زندگی می‌کند. در لباس دين‌ورزی رو از زندگی می‌گرداند. من فکر می‌کنم که رمضان ماه آشتی دين و زندگی است. تلقی من از رمضان اين است. هميشه اين نبوده است اما اين روزها بيشتر و بيشتر به آن می‌رسم. رمضان را نمی‌توانم جدا از زندگی، جدا از شادی، جدا از عشق و جدا از طرب بفهمم. اگر این‌جوری رمضان را می‌فهميد، رمضان‌تان طربناک باد:
اين قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
درياب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
۲

وقت «سحر» است؛ خيز ای مايه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد يا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه اين آلودگی را با خود يک روز ببری چه ده روز؛ يک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگين می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ايمان. این طايفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ايمان به عذر نيم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ايمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آينه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشيار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لايه‌های ستبرِ هویتِ ديگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ايمان، باز هم نااهلی. 

يعنی که قصه اين نيست که يکی بگويد شعبان رفت و رمضان رسيد. حکايت اين نيست که کسی بگويد روزه بگير يا روزه نگير. قصه اين است که خودت – نه ديگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگويی: آدم شو! حالا اين ماه نشد، آن يکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همين ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نيست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ايمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نيست پيمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نيست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود يا بی‌وقت شد. همه چيزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پيامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشيد. اصلاً اين‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابليس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بيايید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببينید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! اين همه معصیت، اين یک معصيت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شويد!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل ديوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شايد احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شايد با خودت فکر کنی، خيال کنی، همين‌جوری به سرت بزند که اهل ايمان و اهل خرابات اين وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ايمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم اين آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر اين‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد ديدم يک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گويی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۲

گرچه ماه رمضان است… (۵)

ما آدميان با کلمه زندگی می‌کنيم. این کلمه‌ها، این واژه‌ها، صورت دارند و معنا. گاهی اوقات، صورت کلمات تغييری نمی‌کند اما چنان اين کلمات از معنا تهی می‌شوند یا از معنا تهی‌شان می‌کنند که به جای اين‌که نشانه باشند و دلالت بر امری بکنند و اسباب هدايت شوند، بيشتر مايه‌ی گمراهی و ضلالت می‌شوند. گاهی اوقات، سخن‌ناشناسان و اطفال نورسيده، صورت کلمات را هم از شکل می‌اندازند. اما آفت و خطر اين تعرض به واژه‌ها آن اندازه نيست که آفت دست‌اندازی به سيرت و مفهوم کلمات.
 
وقتی کلمات بی‌سيرت می‌شوند، مفاهيم جا به جا می‌شوند. کلماتی که می‌توانند مانند قطب‌نمای اخلاقی انسان عمل کنند، درست به مثابه‌ی زهری قاتل، تمام فضای ذهنی آدمی را می‌توانند مسموم کنند و او را از پا بیندازند. آن‌چه روزی نوشدارو بود، ناگهان تبديل به زهر هلاهل می‌شود. گاهی نام چيزی را ايمان می‌گذارند، اما بوی تعفن‌آميز ريا و بی‌اخلاقی چنان از لايه‌لايه‌ی آن تراوش می‌کند که تنها بیماردلان می‌توانند نام آن چيز را ايمان بگذارند. گاهی اسم چيزی را بصیرت می‌گذارند ولی تنها بايد نابينا بود يا دچار کوردلی و بيماری باطن بود تا گمراهی مزمن مندرج در آن را هدايت و آگاهی بناميم. 
 
پيش‌تر عباراتی را از يکی از نامه‌های عين‌القضات همدانی نقل کرده بودم با مضمونی مشابه:
 
«اکنون علما را به طيلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گويند: عزّ اسلام می‌کنيم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبيد؟ معاويه با او اين عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز في غیره. و سلمان فارسی گفت: 
أبي الاسلام لا اب لي سواه
اذا افتخروا بقیس او تميم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببينند هر که فصيح‌تر زبان بود به هذيانات محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنياش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قيام اللیل و صيام النهار او را بيش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و ليکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دينی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدين، عماد الدين، تاج الدين، ظهير الدين و جمال الدين باشند پس دين شياطین است. و چون دين، دين شياطين بود، علما قومی باشند که راهِ شياطين دارند، و راه خدای تعالی زنند. يا داوود لا تسأل عني عالماً أسکرهُ حبُّ الدنيا فيقطعک عن طريق محبتي أولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
 
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دين را طلب کردندی و ايشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دينار ادرار و پنجاه دينار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشينند. ده بار به سلامِ ايشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکين يابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگويند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ايشان را نصف القيامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ايشان داده‌اند. در نطق نزدیک بديشان، در معامله دور از ايشان. بيت:
اما الخيام فانها کخيام
و اری النساء الحيّ غير نسائها
أشد الناس عذاباً يوم القيامة عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوايی قیامت و فضيحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء ديگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنيده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمةُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قيام ننمايند. اين مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنيده بود، و از دين خدای تعالی نام شنيده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً يوم القيامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم يزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزيزٌ عند الله و من ورثة أنبيائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أية حماقةٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبين»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشير».» (نامه‌ها؛ ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵)
 
این مضمون،‌ تازه نيست. در قرآن هم آمده است که: «قلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف: ۱۰۳-۱۰۴) (يعنی بگو: «آيا شما را از زيانكارترين مردم آگاه گردانم؟» [آنان‌] كسانى‌اند كه كوشش‌شان در زندگى دنيا به هدر رفته و خود مى‌پندارند كه كار خوب انجام مى‌دهند.) اين تصور دقيقاً از همین‌جا می‌آيد که مفاهيم واژه‌ها جا به جا می‌شود. وقتی واژه‌ها و کلمات را در جای درست خود به کار نبريم و آن‌ها را خرج مقاصد پست و حقير خود کنيم – حتی ناخودآگاه و از سر بی‌دقتی – فضای ذهنی مخاطب و شنونده غبارآلود می‌شود و معنا را دیگر درست تشخيص نمی‌دهد. از همین روست که نامِ جاهلان را عالم می‌گذارد و گمراهان را اهل بصیرت می‌خواند.
 
حال،‌ در ماه رمضان‌ايم. اين ماه رمضان هم دچار همين بلا شده است. يعنی رمضان، چنان شده است که برای طايفه‌ای حکایتی جز «رم از آن» ندارد. کمتر کسی می‌تواند از اين ماه رمضان، چنان‌که بايد بهره‌ای ببرد که به صفايی و زلالی خاطری برسد. عمده‌ی مردمان در همين تکرار می‌مانند. اهل ايمان خوب است هر روز رمضان و آخر ماه رمضان هر سال از خودشان بپرسند که روزه‌ای که امسال گرفته‌اند چقدر بهتر از روزه‌ی سال پيش‌تر بوده است؟ و چه مقدارش همان عادت و تکرار؟ پيداست آزمون سختی است.
این ماه رمضان، آزمون خوبی است برای این‌که وقتی از صيام و روزه سخن می‌گويیم درست و دقيق بدانیم از چه حرف می‌زنیم. ساده‌دلی است اگر گمان کنيم که چیزی که ما امروز اسم‌اش را گذاشته‌ايم روزه یا رمضان، دقیقاً همان چيزی است که در زمان پيامبر یا پيش از او – مثلاً در زمان مریم مادر عيسی – مردم زمانه يا خود اين افراد می‌فهميده‌اند. اگر اين مقدار را بپذيريم، بايد گفت که برای این‌که به فهمی زلال‌تر از این رمضان و اين روزه – چنان‌که آن‌ها می‌گفته‌اند – برسیم، بايد به این فهم متعارف و معمول از رمضان و روزه کافر شويم. از اين اسلام مجازی درست در چنين جاهایی بايد عبور کرد. کار آسانی نيست ولی محال هم نیست. عبور لازم دارد. گام‌های بلند بايد برداشت. این قالب‌های متعارف را باید شکست. آن کسی که امروز نزد ما، کمال‌الدين و عماد‌الدين و تاج‌الدین است، غالباً از فاسقان است. هر چه دين، در زمان عين‌القضات دين شياطين بوده است، امروز به مراتب این آفت و بیماری شديدتر شده است، به ويژه که بخش بزرگی از واژگان و کلماتی که فضای فکری دينی ما ايرانیان و فارسی‌زبانان را می‌سازند يکسره گروگان يا زندانی رهزنان راه دين و قطاع‌الطریقی است که در لباس علما، خلايق را از راه به در می‌برند. کفر حقیقی در چنين جاهايی به کار می‌آيد: مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیريد…
۲

گر چه ماه رمضان است… (۴)

اين مذاهب – و آداب و مناسک‌شان – چيزی نيستند جز منازلی که از آن‌ها بايد عبور کرد. عين‌القضات در فهم اديان و مذاهب اشاره به فرسوده شدن و مندرس شدن مضامين آن‌ها دارد تا جايی که روزگاری می‌رسد که ملتزمان به آن اديان و مذاهب چيزی از آن جز ظواهرش نمی‌دانند که آن‌ها را هم به عادت تکرار می‌کنند. اما برای او، در همه‌ی اين‌ها حقیقتی هست:
«ای دوست، اگر آن‌چه نصاری در عيسی ديدند تو نيز ببينی، ترسا شوی. و اگر آن‌چه جهودان در موسی ديدند تو نيز ببينی، جهود شوی. بلکه آن‌چه بت‌پرستان ديدند در بت‌پرستی، تو نیز ببينی، بت‌پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر اين کلمه نشنيده‌ای که شيخ ابوسعيد ابوالخير روزی پيش گبری آمد از مغان، و گفت: در دين شما امروز هيچ چيزی هست؟ که در دين ما امروز هيچ خبر نيست!‍» (تمهيدات، ص. ۲۸۵).
قاضی همدانی از اين هم گامی پيش‌تر می‌نهد و می‌گويد: «و مقصود از اين بيان بدين محققی آن است که اصول مذاهب بعيد است که دروغ بود، لابل محال بود از آن‌جا که منم. اما از آن‌جا که حکم عموم خلق است لابل از آن‌‌جا که حکم خصوصِ علمای دين است، اين نه محال نمايد و نه بعيد، زيرا گويند چه بعید بود در اين‌که در عالم، مذاهبِ فاسد بود که ادراک حق غامض است، و راهش دراز است و پرخطر است. و افهام خلق قاصر است، و راه‌نمايان همه يا اغلب گمراه‌اند. پس ضرورت است خود که مذاهبِ باطل بيش بود در عالم. و اين اگر چه به عقلِ تو و امثال تو بس نزديک است، از آن‌جا که منم نه چنين است که من هم بر اين بوده‌ام مدتی دراز، و پس از آن اين در من پديد آمده است که اصول مذاهب لابد باید که صحيح بوَد. و بطلان مذاهب از تحريفِ ناقلانِ بد افتاد». (نامه‌ها؛ ج۲، ص ۳۱۱).
عين‌القضات با همين عبارات تمامی برداشت عاميانه، ظاهری و بديهی متدينان را به هم می‌ریزد: اصول مذاهب همه صحيح‌اند! از آن‌جايی که او در آن‌ها نظر می‌کند، نه تنها بعيد است که اصول مذاهب دروغ باشند، بلکه «محال» است که دروغ باشند. اين رأی، رأيی دلیرانه است به ويژه آن‌که در روزگاری که او می‌زيسته، فضای نزاع‌های مذهبی بسيار خصومت‌زا بوده است.
اما این معنا، نزد عين‌القضات، هم‌چنان دنباله‌ای دارد: «اگر مذهبی مرد را به خدا رساند، آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی يا تقصيری در آيد که از مطلوب بازماند. طالب را با نهنده‌ی مذهب کار است نه با مذهب» (تمهيدات؛ صص ۲۲-۳۳).
برای عوام، تنها اسلام است که راه رستگاری است – و اين اسلام خلاصه می‌شود در همين اسلام تاريخی با همين آداب و مناسک شرعی. سخن عين‌القضات درست خلاف اين است: همين اسلامی که شما گمان می‌بريد که با ارجاع به ظاهرِ نص قرآن تنها دين پذيرفته شده نزد خداست و باعث فلاح است، می‌تواند از کفر بدتر باشد. و اين است که او ميان اسلام مجازی و کفر حقیقی تفاوت می‌نهد. همين اسلام، همين عبادات شرعی و مناسک دينی، وقتی قرار باشد از آدمیان رهزنی کنند و مانع معرفت شوند يا زمينه‌ساز تقصير – که عمدتاً این اتفاق میان دين‌داران رخ می‌دهد – دين‌ورزی را تبديل به آفت و عادت می‌کند.
بر مذهب خدا بودن، مقدمه‌ای دارد و آن مقدمه شناختِ خود است. اين سخن شديداً عارفانه و عميقاً کفرآميز که «هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است» عمدتاً به مثابه‌ی سخنی آرامش‌بخش و حکمت‌آموز ميان متوسطان و مبتديان دين‌داری نقل می‌شود. اما آغاز بر مذهب خدا بودن، و گشودن بابِ شناختِ خود، گويی پرده‌ی ستبری را می‌درد و آدمی را به مقامی می‌برد که تفاوت نهادن ميان مذاهب و اعتبار بخشيدن به آداب و مناسک يا حس ذوق و لذت کردن از به جای آوردن فرايض، برای او هم‌رديف کفر خواهد بود.
۴

گر چه ماه رمضان است… (۳)

اهل خدا،‌ نشانه دارند. نشانه‌ی اهل خدا زهدورزی و عبادت نيست. عبادت، نشانه‌ی مؤمنان و زاهدان و دين‌ورزان است. نشان اهل خدا، همان عاشقی است که حافظ گفت. اين نشانه در مشايخ شهر نيست. اما تا دل‌ات بخواهد از آن نشان‌های ديگر می‌توان در مشايخ شهر يافت: هم عمل به آداب و مناسک در آن‌ها هست در حد وفور و تا مرز ریا؛ و هم علم به فقاهت اين آداب نزدشان يافت می‌شود که خود برسازنده‌ی اين علوم و پرورنده‌ی آن‌اند. اما علم و عمل عاشقی، همان است که از شافعی و بوحنیفه و اين فقيه و آن مجتهد، و از فلان مرجع و بهمان اعلم و اصلح نمی‌توان جست و یافت. اين يکی، نيازمند گام‌های بلندی است که اول شرط‌اش عبور از همين طايفه است. برای عبور از اين طايفه، بايد از اين اسلام عبور کرد دقيقاً به اين دليل که اين اسلام، مجازی است. و بايد به کفر رسيد آن هم نه به کفر متعارف و معمول، بلکه به کفر حقیقی. هر چه آن اسلام نخست – آن اسلام مجازی – کران تا به کران فضای مسلمانی را پر کرده است، از اين کفر حقیقی کمتر نشان يافت می‌شود و از فرط کم‌يابی، ناپدید است.

اين ماه، ماهِ خداست. بد نيست به جای اين‌که آدمی در اين ماه، اهل تقوا و زهد باشد و متعبد اسلام مجازی، قدمی به همت بردارد و راه به سوی کفر حقيقی بجويد شايد از اهل خدا شود؟ راه اهلِ خدا، راه راست نيست؛ راهِ بی‌راهی است. اين راه، بی‌راهه است. اين راه گمراهی و ضلالت دارد. از جنس همان ضلالت‌ها که فرزندان يعقوب به او نسبت می‌دادند که: «قَالُوا تَاللَّـهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلَالِكَ الْقَدِيمِ» (يوسف: ۹۵). اين مضمون دشوار، اين راهِ بی‌راهی و مسير ضلالت همان است که عين‌القضات به آن اشاره می‌کند در مقام مقايسه‌ی يافته‌ها و اذواق ابوسعيد ابوالخير و بو علی سينا.

«ای دوست در رساله‌ی اضحوی مگر که نخوانده‌ای که ابوسعيد ابوالخیر – رحمة الله عليه – پيش بوعلی سينا نوشت که «دلّني علی الدليل؛ فقال الرئيس أبوعلي في الرسالة علی طریق الجواب: الدخولُ في الکفر الحقیقي و الخروج من الاسلام المجازی، و أن لا تلتَفِتْ أالا بما کان وراءَ الشخوص الثلاثة حتی تکون مسلماً و کافراً، و ان کنت وراء هذا فلست مؤمناً و کافراً. و ان کنت تحت هذا فانت مشرکٌ. و ان کنت جاهلا من هذا فانک تعلم ان لا قيمة لک و لا تعُدَّکَ من جملة الموجودات». شیخ ابوسعيد در مصابیح می‌آرد که «أوصلتنی هذه الکلمات الی ما لا أوصلني الیه عمرُ مائَةِ ألف سنةَ من العبادة». اما من می‌گویم که شيخ ابوسعيد هنوز اين کلمات را نچشيده بودی هم‌چنان‌که بوعلی و ديگران که مطعون بيگانگان آمدند، او نيز مطعون و سنگسار بودی در ميان خلق، اما صد هزار جان اين مدعی فدای آن شخص باد که چه پرده‌دری کرده است، و چه نشان داده است راهِ بی‌راهی را! درونم در این ساعت این ابیات انشاد می‌کند که تقويت کند به ترجمه‌ی سخن مطعون آمدن بوعلی؛ گوش دار:
اندر ره عشق کفر و ترسايی به
در کوی خراباتِ تو رسوايی به
زنار به جای دلق يکتايی به
سودایی و سودايی و سودايی به» (تمهيدات؛ صص ۳۴۹-۳۵۰)
نمی‌دانم که در روزگار ما از کفر و اسلام کدام بدنام‌ترند. نمی‌دانم که کدام يک بيشتر به راه مجاز می‌روند. اما اين‌قدر می‌دانم که از کفر حقيقی نشان کمتر است. وسوسه‌ی متدينان هم پيوسته همين است که «اسلام حقيقی» را بجويند. اما در اين میانه، همين طايفه هم نشان اهل خدا را گم می‌کنند و هم «نشان عرش خدا» را.

فکر می‌کنيد تا پايان اين رمضان، چند نفر اين توفيق و بخت را خواهند داشت که نشانی از راه بی‌راهی بيابند و پرتوی از کفر حقيقی بر جان‌شان بتابد؟
۲

گر چه ماه رمضان است… (۲)

معمول اين است که در ماه رمضان، توجه مردم به عبادت بيشتر می‌شود. اين‌که ميزان بهره‌ی عموم خلايق و حظ آن‌ها از عبادت چه ميزان است، همان است که محل توجه ماست.
عين‌القضات همدانی در بخشی از نامه‌ها می‌گويد: «أبعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت، همه نام او برند و «اذْكُرُوا اللَّـهَ ذِكْرًا كَثِيرًا» اذکروا الله حتي يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ» ديگر است، و «اذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعًا وَخِيفَةً» ديگر. يا موسی قل للظلمة من بني اسراييل لا تذکروني فأن من ذکرني منهم ذکرتُهُ باللعنة» (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۱۰۶).
ذکر گفتن برای بعضی اسباب فتوح و گشايش است و همين ذکر می‌تواند بلای جان عده‌ای ديگر باشد. ذکر گفتن به ظاهر آسان است. اهل ذکر و عبادت بودن، در ظاهر تمسک است به همين مناسک و آداب. بلای عظيم آن‌جا پديدار می‌شود که بدانی همه‌ی آن‌چه کرده‌ای يا می‌کنی به جای آن‌که سودی برای‌ات داشته باشد، يکسره مايه‌ی عقوبت شد است و تو شادان که چه عبادت‌ها که نورزيده‌ای و چه نمازها که نخوانده‌ای و چه روزه‌ها که نگرفته‌ای! اين واقعه‌ها به ويژه جايی رخ می‌نمايد که باد استغنا می‌وزد و «ان الله لغني عن العالمين» چهره می‌گشايد. ميان آن‌چه فقها برای مؤمنين توصیه می‌کنند و آن‌چه اهل معنا به آن اشارت می‌کنند تفاوت بسيار است:
«و فقهای ظاهر به صحت، چيزی ديگر خواهند، اما سالکان به نيت قبول خواهند و آن‌که روز قيامت به سعادت رساند. و هر عملی که شمشير پادشاه از تو باز دارد فقها آن را صحيح خوانند؛ چه نزديک ايشان چون ارکان نماز و شروط ظاهر به جای آورند آن نماز را صحيح خوانند الا که رکنی به جای بگذارند چون طهارت، چون رکوع يا سجود، پس آن را فاسد خوانند. و اگر شرطی به جای بگذارند چون طهارت، حدث هم صحيح نخوانند. اما چون ارکان و شروط تمام به جای آورند، گويند: نماز صحيح است». (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۶۷). اين تقرير عين‌القضات از تلقی «فقهای ظاهر» از آداب و مناسک شريعت است. او در ادامه می‌گويد: «و به نزديک فقهای ظاهر حضور از ارکان نيست چون رکوع و سجود، چه اگر کسی نماز بی حضور بکند هم صحيح خوانند. و هر کتاب که در فقه ظاهر ساخته‌اند در آن‌جا بود که قرائت فاتحة الکتاب رکن است در صحت نماز. اما در هيچ کتاب نبود که حضور دل رکنی است، که حضور از باب تقوی است نه از فتوی» (همان، ص. ۶۸).
و جایی که به روزه می‌رسد، باز هم به همان سرگشتگی يا فروماندگی فقه ظاهر در سطح می‌رسيم: «و هم‌‌چنين در فقه ظاهر، چون نيت روزه بکند و از خوردن و مباشرت دست بدارد از صبح تا شام، اين روزه را صحيح خوانند. و ندانم که فقيه ظاهر اين حديث را چه معنی نهد که رب صائم ليس له من صيامه الا الجوع و العطش.» (همان، ص. ۶۸).
قاضی همدانی اين‌جا دو رخنه در مسلمانی کرده است: نخست اين‌که بر فقيهان خرده می‌گيرد که شما يکسره در ظاهر توقف کرده‌ايد – پرداختن به نيت و دل کار فقيه نيست از اساس – و تمام همّ شما در صحيح بودن و مرتب بودن همين ظاهر است و بس. قاضی اين اندازه را بدون پرداختن به باطن، نه تنها مايه‌ی نعمت نمی‌داند بلکه اسباب نقمت می‌شمارد. دیگر این‌که در مقام باطن و در جايگاه حضور هم کار را آسان نمی‌نماياند: هر اهل ذکری، اهل باطن نيست. بسا ذکرگويانی که ذکر گفتن‌شان حاصلی ندارد جز لعنت.
حال بايد پرسيد که روزه‌ی اکثر روزه‌دارانی که پيرامون ما هستند – و روزه‌ی خودِ ما – از کدام جنس است؟ آی در شمار آن‌ها می‌افتند و می‌افتيم که در وصف‌شان گفته‌اند: «وَإِن تُطِعْ أَكْثَرَ مَن فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَن سَبِيلِ اللَّـهِ ۚ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَخْرُصُونَ» يا در رديف آن‌ها که «الانبياء في قبورهم يصلون»؟ يا از آن‌ها که ابراهيم‌وار پس از عمری عبادت، باز هم می‌گويند: «رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلَاةِ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۚ رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ»؟!
۲

گر چه ماهِ رمضان است… (۱)

با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان و در رسيدن اين فرصتِ مغتنم بهره‌مند شوم و چيزهايی بنويسم که در اوقات ديگر، ذوق و حال‌اش نيست. در ظاهر، شايد این همان کار عادی و متعارفی است که ارباب ديانت و متابعان شریعت می‌کنند – يعنی توجه به احوالات ماهِ مبارک که عمدتاً فضايی است برآمده از روزه‌داری و آداب و مراسم سحری و افطار و تمام مناسکی که به آن متعلق و مرتبط است. پيداست که تکرار کردن تمام سخنانی که قرن‌ها اهل ديانت گفته‌اند و خصوصاً در این سه دهه‌ی اخير به نحو ملال‌آور و رياکارانه و دل‌گزايی از منابر رسمی کشورتبلیغ می‌شوند – به ويژه زمانی که این مضامين از معانی تهی هستند و در قشور و صورت‌ها متوقف – نه هنر بزرگی است و نه چندان نيازمندِ دانش و معرفت است.
اما برای اين‌که نشانه‌ای باقی بگذارم و نقطه‌ی عزيمت سخنانی را که به یاری بخت و همت توفيق نگاشته خواند شد، مشخص کنم، خوب است ببينيم عين‌القضات همدانی روزه را چگونه می‌بيند و تعريف می‌کند:
«صوم در شرع عبارت است از امساک طعام و شراب که روزه‌ی قالب است. اما صوم در عالم حقیقت، عبارت است از خوردن طعام و شراب. کدام طعام ؟ طعام «ابیت عند ربي». کدام شراب؟ شراب «و کلم الله موسی تکلیماً». این را صوم معنوی خوانند، روزه‌ی جان باشد؛ این صوم خدا باشد که «الصوم لي». چرا؟ زیرا که در این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به» همین معنی دارد. چون این صوم خدایی باشد، جزای این صوم جز خدا نباشد، که «و انا اجزی به یعنی انا الاجزاء».
از آن بزرگ نشنیده‌ای که گفت: «الصوم الغیبة عن رویة ما دون الله لرؤیة الله تعالي». صوم ما دون الله را بیان می کند. مریم می‌گوید که «انی نذرت للرحمن صوما» که افطار آن جز لقاء الله تعالی نباشد. مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت : «للصائم فرحَتان فرحة عند افطاره و فرحَة عند لقاء ربّه». دریغا از خبر «صوموا لرؤیته و افطروا لرؤیته» چه فهم کرده‌ای؟ و از آن صوم چه خبر شاید دادن؟ که ابتدای آن صوم از خدا باشد، و آخر افطار آن به خدا باشد. 
«الصوم جنّة» سپر و سلاح صوم برگیر. گاهی صایم باش، و گاهی مفطر که اگر همه صوم باشد، محرومی باشد؛ و اگر همه افطار باشد، یک‌رنگی باشد . مگر که مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت: «من صام الابد فلا صیام له» صایم ابد خود یکی آمدکه «الصمد» نعت او بود. «و هو یُطِعم و لا یُطعَم» این معنی بود. صایم الدهر او بود – جل جلاله – دیگران را فرموده است که «صوموا ساعة و افطروا ساعة» تا خود صوم هر کسی از چیست و افطار هر کسی به چیست. شنیدی که صوم چه باشد.» (تمهيدات،‌ صص ۹۱-۹۲)
عین‌القضات با هنرمندی تمام کوشش کرده تا هم تأويل صوفيانه‌ی خود را از روزه ارايه کند و بگويد که مثلاً روزه همين امساک از طعام و شراب نيست و روزه انواع دارد. يکی از انواع‌اش همين روزه‌ی مریم است. يعنی دایره‌ی صيام وسيع‌تر از همين صيام متعارف است. و هم‌چنين او کوشش کرده که چندان از دایره‌ی آداب و رسوم شريعت خارج نشود و خواب کسی را بر نياشوبد.
اما بيايید در ماه رمضان، به جای اين‌که تنها همان کارهایی را بکنيم که همه می‌کنند، سراغ کارهايی نيز برويم که همه نمی‌کنند! اين نکردنی‌های رمضان گاهی اوقات حکمت‌هايی در خود دارند که کم‌تر کسی به صرافت‌شان می‌افتد. برای اين‌که ساده‌دلان و خيال‌انديشان تصور باطل نکنند، بايد تذکر داد که نکردنی‌ها و نيدنيشيدنی‌ها به همین سادگی محقق نمی‌شوند يا دست‌کم چندان دست‌يافتنی نیستند که در چنگ عموم يا عوام مردم باشند. به عبارت دقيق‌تر، نکردنی‌ها و نينديشيدنی‌های رمضان، شايد از سطحی بالاتر از عموم متدينان مقيد به شريعت و ظاهر آن و هم‌چنين عموم نامؤمنانی باشد که آداب و مناسک شريعت بخشی از زندگی‌شان نيست. اما اين سخن، هم‌چنان نتيجه نمی‌دهد که هر چه ورای اين دو طبقه باشد، لزوماً از دایره‌ی فهم بعضی از افراد يکی از اين دو طبقه خارج است. مجمل‌اش اين است که:
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت
پس اشاره‌ی عمده‌ی من به همين رندی است. يعنی که رندی و عاشقی که توأمان یکدیگرند، چه بسا برترين و بهترين هنرهای رمضانی از جنس نينديشدنی و نکردنی باشند:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است، بیاور جامی!
آدميان در اين ماه،‌ هر يک به وجهی و نوعی رمضان را تجربه می‌کنند. هر کسی روزه‌ی خود را دارد به فراخور وجود و گنجايش معرفتی‌اش.
در اين ماه، توفیق گره گشودن از رمزهای نينديشيده يا نينديشدنی نصيب‌تان باد!
پ. ن. مانند هر سال، نغمه‌های رمضانی خاص اين ماه را، به همراه مثنوی افشاری و مناجات ربنا را با صدای ماندگار شجریان – به رغم کين‌‌توزی و پليدکاری تیره‌دلان – در گوشه‌ی بالای ستون راست اين صفحه افزوده‌ام که تا آخر اين ماه همدم‌تان باشد. (از توضیحات سال قبل، اين‌جا را هم ببينيد).
۵

به استقبال رمضان

لابد این جعبه‌های پخش مناجات و اذان را در دو گوشه‌ی این صفحه (البته مقصود همین صفحه‌ی اصلی وبلاگ است) دیده‌اید. این دو جعبه تا پايانِ ماه مبارک ميهمان این صفحه – يا میزبان صادر و واردِ اهلِ صيام این صفحه – خواهند ماند. سال گذشته، در «طربخانه‌ی رمضانيه» درباره‌اش توضيح لازم را داده‌ام. آن‌ها که داخل ایران نيستند و احوالاتی رمضانی دارند، چه بسا بتوانند آنلاين از این نغمه‌های آسمانی بهره ببرند. این مختصر را افزودم برای اين‌که اگر کسی یادداشت سال پیش را نديده، دچار سردرگمی نشود. پيشاپيش، رمضان بر اهل ظاهر و باطنِ آن خجسته باد. امید که قوت معنوی و رزق باطنی‌تان از این اوقات نورانی افزون‌تر باشد.
۴

رمضان ماه خوبی است!

اول این آيات را بخوانید:
«وَيُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلاَّ ذُرِّيَّةٌ مِّن قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِّن فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَن يَفْتِنَهُمْ وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ وَقَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّسْلِمِينَ فَقَالُواْ عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَنَجِّنَا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى وَأَخِيهِ أَن تَبَوَّءَا لِقَوْمِكُمَا بِمِصْرَ بُيُوتًا وَاجْعَلُواْ بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ وَقَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالاً فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُواْ حَتَّى يَرَوُاْ الْعَذَابَ الأَلِيمَ» (سوره‌ی ۱۰، آيات ۸۲-۸۸)

«و خدا با كلمات خود، حق را ثابت مى‏گرداند، هر چند بزهكاران را خوش نيايد. سرانجام‏، كسى به موسى ايمان نياورد مگر فرزندانى از قوم وى‏، در حالى كه بيم داشتند از آنكه مبادا فرعون و سران آنها ايشان را آزار رسانند، و در حقيقت‏، فرعون در آن سرزمين برترى‏جوى و از اسرافكاران بود. و موسى گفت‏: (اى قوم من‏، اگر به خدا ايمان آورده‏ايد، و اگر اهل تسليميد بر او توكّل كنيد.) پس گفتند: (بر خدا توكّل كرديم‏. پروردگارا، ما را براى قوم ستمگر (وسيله‏) آزمايش قرار مده‏.) (و ما را به رحمت خويش‏، از گروه كافران نجات ده‏.) و به موسى و برادرش وحى كرديم كه شما دو تن براى قوم خود در مصر خانه‏هايى ترتيب دهيد و سراهايتان را رو به روى هم قرار دهيد و نماز برپا داريد و مؤمنان را مژده ده‏.  و موسى‏ گفت‏: (پروردگارا، تو به فرعون و اشرافش در زندگى دنيا زيور و اموال داده‏اى‏، پروردگارا، تا (خلق را) از راه تو گمراه كنند، پروردگارا، اموالشان را نابود كن و آنان را دل‏سخت گردان كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند.)»  (ترجمه‌ی فولادوند)

این روزها قرآن خواندن سخت عبرت‌آموز است و تکان‌دهنده. کافی است از هر ماجرایی در قرآن بتوانی تصویری و پرده‌ای بسازی که در آن خودت را ببینی و زمانه‌ات را. همین آیات بالا را یک بار با دقت بخوانيم. «کلمه»ی حق هميشه بر صدر خواهد نشست ولو «گناهکاران» حنجره‌هاشان را بدرند! از قوم موسی عده‌ی اندکی به او ایمان آورده بودند از بیم آن‌که مبادا فرعون آن‌ها را در بلا بيندازد و زندگی را بر آن‌ها تنگ کند. و این فرعون همان پادشاهی است که رعب و وحشت را در دل مردم‌اش می‌انداخت تا از او فرمان ببرند. يک راه القاء رعب و استخفاف همین است که مردم را از قطع شدن رشته‌ی معاش‌‌شان بترسانی،‌ مقام و موقعيت‌شان را از آن‌ها بگیری يا‌ آبروی آن‌ها را ببری؛ این شيوه‌ها يک امضای شناخته شده‌ی تاریخی و دینی دارند: امضای شخص شخيص فرعون! و خاصيت فرعونی چی‌ست؟ گردن‌کشی! برتری‌جویی! و برتری‌جويی هم‌عنان است با فساد کردن و تباه کردن جان‌های آدميان. برای برتر ماندن باید عند الاقتضا جان مردم را هم گرفت و خون آن‌ها را هم بر زمین ريخت؛ کافی است اسباب و ابزارش را داشته باشند. و همین برتری‌جویی آدمی را «مسرف» می‌کند و تجاوزگر. آن وقت است که خلق خدا دست به دعا بر می‌دارند که ما را از قوم ظالم نجات بده.

پیامی که از موسی و برادرش به این قوم می‌رسد ساده است: «خانه‌های‌تان را قبله قرار دهید» و رو به روی هم. یعنی نزديک‌تر از پيش باشید و پیوندهاتان را قوی‌تر کنيد. قدم بعدی‌؟ «نماز بر پا داريد». و اين‌جاست که به مؤمنان بشارت می‌دهد. عاقبت فرعون دراین بازی مردم‌ستیز، آزادی‌کش و شرک‌آفرين چی‌ست؟ نابودی اموال، سخت شدن دل‌هاشان، و چشیدن عذابی دردناک!

کسی اهل پند گرفتن هست یا نه؟ کسی تکانی می‌خورد؟ کسی از خواب بیدار می‌شود؟ اين همه آيه، اين همه اشاره، اين هم نشانه، باعث می‌شود اين وجدان‌های خواب‌آلوده بیدار شوند؟ «وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (سوره‌ی ۱۲، آيه‌ی ۱۰۵). با اين همه نشانه و علامتی که از آسمان و زمین بر سرشان می‌بارد، باز هم رو می‌گردانند و مستکبرانه دست از تعدی و ظلم و تجاوز بر نمی‌دارند. و نقطه‌ی تقابل «تقوا» و «گردن‌کشی» همين‌جاست. فراموش نکنیم ظلم کردن اسباب می‌خواهد؛ ظلم‌هایی از جنس ظلم فرعونی، بدون اسباب و آلت میسر نیست (به عبارت دیگر نمی‌شود به همین سادگی فرعونیت را در سیمای هر که دل‌مان خواست ببينيم؛ شاهد می‌خواهد و حجت و بينه‌ی قوی). کمی فراست و هوشیاری می‌تواند نشانه‌های فرعونیت را بر ملا کند و علامت‌های قوم موسی (قوم استخفاف‌ديده) را هم مشخص کند. ماه رمضان، ماه خوبی است. ماه زنده کردن قرآن،‌ ماه بازخوانی پرونده‌ی فرعون‌ها و نمرودها. ماه عبرت و ماه اندوختن ذخیره‌ی معنا و ذخیره‌ی ستم‌ستيزی. ماه آموختن درس حریت و توحيد. ماه صیقل دادن مضمون آزادگی و شکستن بت‌های جديد و شرک‌هایی تقوا نام. رمضان، ماه خوبی است!

صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد