۰

روزه‌ی جان؛ روزه‌ی مردانه‌وار

۱. روزه‌ی جسد گرفتن کار دشواری نیست. بعد از مدتی ریاضت، بی‌همت‌ترین و بی‌اخلاص‌ترین انسان‌ها هم بر آن قادرند. بگذارید اول عبارات ملا حسین کاشفی را در «لب لباب معنوی» در نقل ابیات مولوی در مثنوی را بخوانیم:
«در بیان روزه؛ و آن در شریعت امساک است از مفطرات و در حقیقت اعراض است از التفات به جمیع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ایستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام. روزه‌ی روح، عدم التفات است به کل انام و روزه‌ی سِرّ، استغراق است در بحر مکاشفه و مشاهده علی الدوام. آن که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقاء رب باشد که صوموا و افطروا للرؤیه و الیه اشار:
روزه گوید کرد تقوی از حلال
در حرامش دان که نبود اتصال
هست گربه روزه‌دار اندر صیام
خفته کرده خویش بهر صید خام
کرده بد ظن زین کژی صد قوم را
کرده بدنام اهل جود و صوم را
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
ضیف با همت چو ز آشی کم خورد
صاحبِ خوان آش بهتر آورد
ای پدر الانتظار الانتظار
از برای خوانِ بالا، مردوار»
(لب لباب معنوی؛ تصحیح عبدالکریم سروش؛ صص ۵۰-۵۱).
۲. آداب و مناسک شریعت، به ویژه در روزگار ما، و خاصه در ایران، آدابی هستند هم‌قران بدنامی. هم از این باب که حکومت چنان از روح و معانی دیانت فاصله گرفته است و عنصر انسانی و مهربانی را که عارفان ما در شریعت نشان داده‌اند یکسره در غبار فراموشی رانده‌اند و هم از این باب که، حتی بدون این حکومت‌های ریاکار و بیدادگر، آدمیانی «تقوا از حلال» می‌کنند اما اتصالی در این میانه ندارند. در نتیجه، همیشه خوب است تذکری و تازیانه‌ی سلوکی باشد که به آدمی یادآور شود که خوان آسمانی، چیزی است جز همین سفره‌ی افطار زمینی. ساده‌دلان البته مقصود از روزه را تنها تمرین ریاضت جسد قلمداد می‌کنند و آن را مقصور در سلامت جسم می‌کنند (که هیچ معلوم نیست واقعاً روزه‌ی جسد چنین سود قطعی و مطمئنی داشته باشد). اهل معرفت اما نکته‌ای عمیق‌تر در آن می‌جویند. لقمه‌ی راز خوردن، به صرف لب فروبستن از لقمه‌ی نان میسر نمی‌شود. اخلاصی باید برای رو به سوی او کردن. برای این‌که در ره توحید با دو قبله نروی. برای این‌که رضای دوست را بر رضای خویش مقدم داری و بلکه از اساس در کنار رضای دوست، خویشی در کار نباشد که رضای خویش را حتی بتوان اختیار نکرد.
۳. روزه اگر نتواند آدمی را نرم‌تر و انسان‌تر و پاکیزه‌تر کند، خاصیتی ندارد جز همان‌که در صورت شرایطی را که فقیهان برای ظاهر تدین برشمرده‌اند تأمین می‌کند. اما مگر برای دریافتن و چشیدن حقیقت یا گشودن گره از باطن ضمیر خویش یا زدودن درشتی‌ها و پلشتی‌ها از درون خود، می‌توان تنها به روزه‌ی ظاهر تکیه کرد؟ شکی نیست که روزه‌ی ظاهر می‌تواند سهمی در نرم کردن و صیقل دادن آدمی داشته باشد. اما نکته‌ی راهزن درست همین‌جاست. شادی، تنها شادی نفس و آرامش خویشتن نیست. شادی را باید در میان جمع، در کنار آدمیان جست. شادی‌ای که کسی در آن شریک نباشد، شادی نیست؛ عین حب نفس است و عین انفصال از او. چنین روزه‌ای چیزی اگر به آدمی بیفزاید حب نفس است و عُجب و نخوت.
۴. فکر می‌کنم اگر مسلمانی روزه‌دار چنان روزه‌داری کند که اهل جود و صوم را بدنام نکند، چنان باشد که به واسطه‌ی روزه‌ای که می‌گیرد چین در پیشانی نیفکند و عبوس نباشد و زهد و تقوا به آدمیان – روزه‌دار یا روزه‌خوار – نفروشد، بی‌گمان به انسانیت خویش نزدیک‌تر شده است. غیر این اگر باشد، روزه‌خواری‌اش هزار بار شرف دارد بر روزه‌داری‌اش. 
۵. ماه رمضان، ماه انس با قرآن است. حکایت قرآن هم همان حکایت پیشین خود را در آینه‌ی او دیدن است. قرآن‌خوان بسیار است و قرآن‌دان اندک. قرآن‌دانی هم به عالم بودن و فقیه بودن نیست. بسا روستایی‌ساده‌دلی که به آیتی از قرآن چنان بی‌خویش می‌شود که عمری با نیم‌آیه می‌تواند مانند موج پریشان و ناآرام شود. در قرآن‌خوانی و قرآن‌دانی، اگر کسی اهل اشارت باشد، نیم‌آیه و حتی حرفی شوریده‌ی شیدا را کفایت است.
۶. نکته‌ی واپسین از «مطلوب المؤمنین» خواجه‌ی طوسی است و انتهای کلام: «و یقین بدانند که اوامر و نواهی و تکالیف شرعی بسیار آسان‌تر است از تکالیف حقیقی بدان سبب که مرد شریعت هر طاعتی که بر وی به حکم شریعت واجب باشد به دو ساعت در شبانه‌روزی توانند کرد و بعد از آن به هر مهم و کسب و کار دنیوی که باشد مشغول شوند و به حکم شریعت خداپرست و رستگار بود. و اوامر و نواهی حقیقت دشوارتر است بدان سبب که مرد حقیقت اگر طرفه العینی از نماز و روزه و طاعت بازماند و غافل شود در آن وقت هر چه کند و بیند نه به سوی خدا باشد، بلکه اگر شربت و آبی یا لقمه‌ای خورد و نیت او باشد که گرسنگی و تشنگی به آن آب و لقمه رفع شود، آن آب و لقمه بر او حرام باشد به حکم حقیقت و او مرد حقیقت و اهل باطن نبود بلکه هر طاعتی که کرده باشد ضایع بود و او خداپرست و رستگار نبود». شرح‌اش بماند برای وقتی دیگر.
۱

تا دوردستِ آینه…

این هم از ویژگی‌های ماهِ روزه است: اهل دعا، در عبادت می‌کوشند. شب‌های قدر هم می‌شوند تاجِ لحظات اهل دعا. ولی بالا آمدن، ارتفاع گرفتن، خودِ دعا را از افق بالاتری دیدن، گرهِ اصلی کار است. مردم وقتی دعا می‌کنند، موضوع دعا روشن است برای‌شان. تکلیف حاجت هم روشن است. معلوم است چه می‌خواهند. شمار اندکی هستند که این‌گونه نیستند.

این شمار اندک، تکلیف‌اش با دعا روشن است؛ نه این‌که نباشد. اما معامله‌شان با دعا از جنس دیگری است. گروه اول می‌دانند چه می‌خواهند. این طایفه نه این‌که ندانند چه می‌خواهند، بلکه گره اصلی از اساس این است که آیا چیزی می‌خواهند؟ عده‌ای می‌گویند چنین کن و چنان کن؛ این را بده و آن را بیفزا؛ از این غم بکاه و بر آن شادی بیفزا. برای آن شمار اندک، کار از مرحله‌ی چنین و چنان کردن گذاشته است. حرفی از کاستن و افزودن درمیان نیست. تمام قصه همین است که میانه‌ی این همه خواستن، دو کلام گفت‌وگو رخ بدهد و گرنه مهم نیست بخششی در میان باشد یا نباشد. عطایی باشد یا نباشد. اصلاً چه عطایی عظیم‌تر از همین‌که یک‌ نفس هم‌صحبتی رخ دهد. بگذار او هر چه می‌خواهد بکند. به ما چه که او در داشته‌ی خودش چه تصرفی می‌کند. حالا گرفتیم گله‌ای هم کردیم. گرفتیم شکری هم کردیم. آخرش که چه؟ آخر قصه این است که او بیاید و با خودش گفت‌وگو کند. یعنی دیگر از مرز گفت‌وگو کردن با او هم بشود عبور کنی. برای این‌که زیبارو با خودش گفت‌وگو کند، آینه‌ای لازم است.

آینه، خواست و میل و تمنا ندارد. آینه، رنگ ندارد. اوست که با خودش در آینه سخن می‌گوید. حالا گره قصه این است: ما می‌خواهیم خودمان آینه باشیم یا از او آینه‌ای بسازیم؟ او قرار است از هم‌صحبتی با ما لذت ببرد یا ما از هم‌صحبتی با او؟ یا اساساً فرق میان این دو از میان بر می‌خیزد؟ وقتی یکی می‌گوید: «خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن»، یعنی که با همین «موج سودا» خوش است! یعنی که «شب تا به روز تنها» دیگر رنج‌اش نمی‌دهد ولی همین رنجی که نیست، درست همان است که در افق انسانی چیزی نیست جز تنهایی بی‌اندازه. برای همین است که می‌گوید: رو سر بنه به بالین!
این‌ها هم، اما، حاشیه‌ است: برای بعضی، حتی دعا کردن معنا ندارد. ما خود را در دعا می‌آویزیم و به دعا آغشته می‌کنیم که شاید به همین آگاهی برسیم که در این گفت‌وگو، در این هم‌کلامی و هم‌نشینی مهم عاقبت و نتیجه‌ی آن دعا نیست. مهم چیز دیگری است. مهم این است که از ذوق حضوری، داستان را طول بدهی و اساساً زبان‌اش را آموخته باشی که بتوانی و بدانی چه طور چیزی را بهانه کنی تا داستان را طولانی کنی. و گرنه، «شکر با شکایت» ما هم همین است. می‌شود با او در آویخت. با او عتاب کرد. با او عرض نیاز کرد. شاید لازم باشد با او ناز هم بکنی. همین رفت و آمد ناز و نیاز است که مهم است. برای گروهی «رشته‌ی تسبیح» مهم‌ است؛ برای آن طایفه‌ی دیگر، گسستن این رشته مهم‌تر است چون ساعد و ساق ساقی سیمین ساقی هست. دعا هم که می‌کنند برای رد گم کردن است. چیزی می‌گویند که بعضی چیزها را نگویند.
و کاش… کاش می‌شد این حرف‌ها را بدون این همه پیچیدگی نوشت. کاش می‌شد جوری حرف زد که ساده، صریح و بی‌پروا این‌ها را فریاد کرد – هر چند تا به حال هم بارها فریاد شده است. ولی «در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسنِ دوست…». چاره‌ای می‌ماند جز پرداختن به همین آینه و پرداختنِ این آینه؟ ببینیم می‌شود این «آینه‌ی صافی» را بکنیم «آینه‌ی شاهی»؟ بهانه‌ها زیاد است. این بهانه – بهانه‌ی همین دعا و همین رمضان – هم افزون بر همه‌ی بهانه‌ها. و چقدر بهانه زیاد است: وَکَأَیِّن مِّنْ آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ… (*)
(*) آیه‌ی سوره‌ی یوسف است؛ سوره‌ی دیوانگان و عاشقان.
۱

قبول خلق، قبول حق…؟!

این عبارت را اهل ایمان و اهل روزه مکرر از همدیگر می‌شنوند که: «قبول باشد» و طرف مقابل هم با همان حالات دینی و شاید عرفانی جواب می‌دهد که «قبول حق باشد» و از این جنس گفت‌وگوها. یعنی در یک لایه از دین‌ورزی مبنا و مدار این رابطه بر همین رد و قبول می‌چرخد. خوب، این برای طایفه‌ای درجه‌ای است. همین که اعتنا داشته باشند به رد و قبول و گامی از رد و قبول خلق فراتر بروند و رد و قبول حق ملاک باشد.

اما به فرض که در تمام این‌ها ریایی نباشد – و اصلاً چه حاجت به این بر زبان راندن‌ها و این اشارات قولی؟ – برای طایفه‌ای دیگر، از اساس بحث قبول محل اشکال می‌شود. یعنی جایی که تو بر سر خوان کرمی نشسته‌ای و کریمی سخاوت‌مندانه با تو مروت می‌کند، دیگر رد و قبول چه معنا دارد؟ رد و قبول جایی معنا پیدا می‌کند که داد و ستدی در میان باشد. یکی چیزی بدهد و دیگری بپذیرد. وقتی همه چیز از آن اوست، دیگر رد و قبول چه معنا دارد؟ خودش می‌دهد و خودش می‌گیرد. این‌ها دیگر بازی لفظی است. چیزی نیست جز تشبه به قوم.
اما هم‌چنان «دعوا» یک لایه‌ی رندانه هم دارد. و آن لایه این است که: اهل ایمان و از میانِ آن‌ها به ویژه اهل شریعت، کارشان با حساب و کتاب پیش می‌روند. حساب می‌کنند که ماه رمضانی هستند و فلان تعداد روز دارد و بهمان تعداد روز را روزه گرفته‌اند. کم و زیادش را می‌شمارند. قصورش را جبران می‌کنند که پیمانه‌ی رمضان‌ورزی و روزه‌داری‌شان پر شود. خوب آخرش که چه؟ برای چه؟ «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار». اگر اقبال و دولتی قرار باشد آدمی را برسد، نه تنها حاجتی به این همه رنج نیست بلکه اصلاً صاحب اقبال و دولت در این عملِ ظاهر نمی‌نگرد که باغ و جنانی نصیب صاحب عمل کند. بی‌علت و رشوت می‌بخشد. حساب هم نمی‌کند. حکایت شرح صدر است. حکایتِ بخشش بی‌حساب است.
این حساب‌گری کار اهل معامله است و کار اهل عمل. کار کسانی است که چیزی در چنته دارند یا اساساً برای خودش عملی قایل هستند و فکر می‌کنند کاری هم کرده‌اند. هستند کسانی که عملی نمی‌بینند. اصلاً چه کرده‌ایم جز این‌که همه عمر مغبون بوده‌ایم؟ «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند» فقط خبر نیست، طنز و طعنه هم هست. یعنی که اگر می‌ارزید بدون این‌که پاداش باشد ارزانی می‌کردند به آدمی. پس «ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس»! پس همه غبن است و زیان: «گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس». آن وقت همین آدم می‌گوید «به خلدم زاهدا دعوت مفرما / که این سیب زنخ زان بوستان به».
حالا چرا حساب‌گری؟ چرا پای شمارش بیفتیم؟ هر که می‌خواهد خودش بشمارد. بعضی کار خودشان را می‌کنند؛ در بند شمارش و حساب نیستند. آن حالی که آدمی در این وضع تراژیک هستی دارد، کم غمی نیست. پیش این دردِ همزادِ جهان، همه‌ی این محاسبه‌ها و همه‌ی این پاداش‌ها و همه‌ی این رد و قبول‌ها رنگ می‌بازد. وقتی از این سطح عبور کردی تازه «مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا» معنا پیدا می‌کند. رندانه زیستن یعنی سر فرود نیاوردن به دونی و والایی. یعنی آدمی نه خودش را به دوزخ می‌فروشد و نه به بهشت. یعنی که:
نشان عاشق آن باشد که سردش یابی از دوزخ
گواه رهرو آن باشد که خشکش یابی از دریا
۰

پیشِ مفتی روزه‌خوار و پیش رندان روزه‌دار…

دام مناسک، ریاست. رهایی از فسق آسان‌تر است تا رهایی از ریا. این‌که حافظ می‌گفت:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
حکایت از توجه به هر دو سوی این ورطه دارد. یکی به فسق می‌افتد و به کج‌روی‌اش مباهات می‌کند گویی که سقوط پسندیده است یا ستم کردن به خویش و دیگری روا و مباح است. آن یکی زهد می‌فروشد گویی که هنری کرده است یا مقام و منزلتی حاصل کرده است. حاصل هر دو بی‌حاصلی است. از هیچ یک از این دو راه، نجاتی نمی‌توان طمع داشت.

قصه‌ی روزه‌ی رمضان هم کمابیش همین است. مردم با رمضان چه می‌کنند؟ روزه چه تأثیری در آن‌ها می‌کند. در این ماه، عده‌ای خودشان را با ملاک روزه تعریف می‌کنند و بر حسب قرب و بعدی که به آن دارند، حرکت‌شان ترسیم می‌شود. برای عده‌ی اندک شماری ملاک نه روزه که خودِ خدا و خودِ خویشتن است. روزه غایت نیست؛‌ وسیله است. چه بسا بهترین وسیله هم نباشد ولی همین که فهمیدی وسیله و اسباب است و راهی است برای رسیدن به مقصدی که منازلی بسیار دارد، دیگر در آن توقف نمی‌کنی. آن وقت خودش می‌شود راه شناختِ خویش؛ راه معرفتِ نفس. همین. نه بیش‌تر.
اما آن‌ها که ملاک‌شان خودِ روزه است، با نزدیکی به آن و ورزیدن آن راه مفاخرت و مباهات می‌پویند. در فضاهایی که قدرت سیاسی و میل حاکمان متمایل به این جنس زهدفروشی‌هاست، ناگزیر عده‌ای سود خویش را در نزدیکی به آن می‌جویند. تظاهر به روزه‌داری منفعت دارد. اول و آخرش ریاست. حتی جاهایی که فشار و تحکم ارباب قدرت نباشد، باز هم گویی روزه‌داری – یا تظاهر به روزه‌داری – سود و خاصیت دارد. آدمی با روزه‌داری و تظاهر به آن وارد حلقه‌هایی می‌شود که خارج از آن بودن باعث می‌شود درباره‌ی او داوری دیگری شود، گویی که روزه‌دار نبودن به هر دلیلی کسرِ کارِ اوست یا نقصِ باور و ایمان اوست. آن سوی قصه هم درست است: عده‌ای درست برای مقاومت در برابر طیف‌های مختلف همین طوایف، با روزه و رمضان به تلخی و درشتی برخورد می‌کنند و ابایی هم از تمسخر و استهزاء ندارند،‌ گویی در رنجاندن آدمیان و برتر دانستن خویش در انتخابِ ناروزه‌داری هنری و فضیلتی هست. 
مناسک وقتی بری و رها از خوف و طمع باشند، تازه می‌توانند اگر خاصیتی داشته باشند، مجالی برای بروز بیابند. این خوف و طمع تنها خوف و طمع قدرت سیاسی یا خوف و طمع آخرت نیست؛ خوف و طمع مصاحبتِ دوستان و یاران هم هست. اگر آن اندازه گوهرِ خویشتن را شناخته باشی که بیمی نداشته باشی از این‌که هم‌گنان و یاران یا دشمنان و بدخواهان درباره‌‌ی روزه‌داری یا روزه‌خواری‌ات چه داوری می‌کنند، تازه به گوهر آیین نزدیک‌تر می‌شوی؛ چه این آیین، آیین فقیهان باشد، چه آیین رندان یا صوفیان.
هنری نیست میان اهل تشرع تظاهر کردن به روزه‌داری. تظاهر به روزه‌داری معنای‌اش این نیست که کسی روزه‌دار نباشد بلکه وانمود می‌کند که روزه‌دار است. اتفاقاً روزه‌دار بودن و آشکار کردن آن و بر آن تأکید کردن است که مصداق روشن تظاهر است. از آن سو، فضیلتی نیست میان رندان تظاهر به مناسک‌گریزی. «پیش رندان رقمِ‌ سود و زیان این همه نیست». شاقولِ بر هم زدن بساط این تجاهرها، این فسق‌نمایی‌ها و زهدفروشی‌ها، چیزی نیست جز تکیه بر آدمیت خویش و جدی گرفتن خودِ انسان. مناسکی که آدمی را فربه نکند، مفت نمی‌ارزد. خروج از مناسکی هم که باز به فربه شدن آدمی کمکی نکند، نه هنری دارد و نه خاصیتی. دین‌ورزی و بی‌دینی هر دو اگر در خدمت آدمی‌تر شدن آدمی بودند، چه نیکو هنرهایی هستند؛ آدمی را اگر از خود دورتر کنند، هر دو راهزن‌اند. صراط مستقیم یعنی همین راهی که از مو باریک‌تر است و از شمشمیر برنده‌تر. دلِ پاک و جانِ آگاه در میانه آوردن است که سخت است، و گرنه آداب و مناسک را ردیف کردن از هر ناکسی ساخته است: «…این‌جا،‌ دلِ پاره می‌پسندند»؛ «در کوی ما شکسته‌دلی می‌خرند و بس».
۳

ای دوست! شاد باش که شادی سزای تست…

رمضان ماه شادی است. دست‌کم برای عرب‌ها چنین است. و وقتی می‌گویم عرب‌ها، سخن عامی است که مسلمان و غیرمسلمان ندارد. رمضان، بخشی از سنت فرهنگی عرب‌هاست. عرب‌ها با رمضان شادی می‌کنند و ذوقی از آن می‌برند با تمام آداب و مناسک‌اش.

رمضان فقط منحصر در مناسک و شعائر دینی نیست. رمضان فقط همین مجموعه‌ی توصیه‌ها و دستورات و احکام شرعی نیست. رمضان حتی در دایره‌ی اندکی وسیع‌تر و عمیق‌ترِ لایه‌ی باطنی‌تر و تأویلی‌تر نگاه صوفیان و باطنیان منحصر نیست. نه این‌که رمضان این‌ها نیست. هست و نیست. وقتی رمضان را از متن سنت فرهنگی عرب‌ها بیرون بیاوریم و منتقل‌اش کنیم به جای دیگر، طبعاً هر کسی با رجوع به شاکله‌ی خودش و با توجه به بستری که در آن روییده است به آن پاسخ می‌دهد. اگر نگاه فقیهانه یا سنتی محض باشد، بدیهی است که در دایره‌ی احکام و فرایض به آن می‌نگرند. اگر لایه‌ای معرفتی‌تری در آن مندرج باشد، جنبه‌ی صوفیانه‌تر و هنری‌تری هم به آن افزوده می‌شود.

اما رمضان همه‌ی این‌ها هست و نیست. نیست یعنی این‌که حس می‌کنم گاهی رمضان چنان‌که باید برای غیرعرب‌ها در متن زندگی مثل خون جاری نیست. انگار گاهی اوقات چیزی عاریتی است. صحبت از خوب و بد بودن نیست. صحبت از درونی کردن نسبت رمضان و شادی است. رمضان هست. شادی هست. اما جدا جدا گویی وجود دارند – و طبعاً کاری ندارم به غیرعرب‌هایی که وقتی رمضان فرا می‌رسد ماه عزاست برای‌شان از فرط فشار جامعه‌ی مذهبی و مرزکشی‌های بی‌مزه و تعصب‌های احمقانه و بی‌جایی که دیانت و رمضان را لوث می‌کنند. این جدا جدا بودن رمضان و شادی و این‌که هنوز نسبت رمضان و شادی گویی درونی نشده است – و اگر هم به زبان از نسبت میان رمضان و شادی سخنی در میان می‌آید تنها در دایره‌ی همان حال و هوای دین‌ورزی و مناسک دینی  است – چیزی است که آدمی را به فکر فرو می‌برد (دست‌کم اگر این تلقی حظی از درستی داشته باشد).
می‌دانم حرفی که می‌خواهم بگویم شاید گنگ باشد. ابهام دارد. ارتباط برقرار کردن با آن به ویژه برای کسانی که وقتی در درون سنت دینی هستند – یا کلاً انسان‌هایی با شاکله‌ای شدیداً دینی‌اند – سخت می‌توانند لحظاتی هم که شده از کمند دین خارج شوند و اندکی کافر شوند، سخت است. برای فهم ماجرا کمی – شاید – جنون لازم است یا شاید هم رندی. نمی‌دانم. شاید هم مثلاً یک نوع خاص خردورزی. هر چه هست چیزی است که نمی‌شود به این ابزارهای معمول و این مناسک متعارف و عادی دین‌ورزی و دین‌ورزان به آن رسید. یک ابزار خاص لازم دارد. یک تجربه‌ی خاص می‌خواهد.
عرب‌ها – دست‌کم حس من از روی مشاهدات‌ام این است – راحت‌تر این را می‌چشند. نه این‌که جهان عرب‌ها در درونی ساختن نسبت رمضان و شادی خیلی آرمانی باشد. بعید می‌دانم آرمانی باشد. ولی این نسبت میان رمضان و شادی خیلی در میان عرب‌ها سیال‌تر و روان‌تر است.
در فهمی که من از دین دارم – و از روزه و رمضان و قرآن – این‌ها ابزار شادی‌اند. شادی با شاکله‌ی آدمی گره خورده است (همین آدمی که از غم‌ هم هرگز جدایی ندارد). یا دقیق‌تر بگویم: من دین را با شادی می‌فهمم. دینی که نتواند آدمی را شاد کند، یک جای‌اش می‌لنگد. روزه و رمضان هم همین‌طور. قرآن هم ایضاً. دست‌کم تجربه‌ی خود من این است که قرآن، مرا شاد می‌کند. طراوتی به من می‌دهد که خیلی چیزها نمی‌دهد. مثل نسیمی است که بعد از ساعت‌ها تفتیدن زیر آفتاب از صورت آدمی عبور کند. مثل بارانی است که در کویر می‌بارد. در این حد هم کافی نیست. شادی هم فقط حظ و بهره‌ی معنوی و روحانی نیست. شادی اگر نتواند درونی شود و به بیرون آدمی منتقل شود، اندکی خیال‌بافانه است. و این‌جاها که می‌رسم عنان قلم از دست‌ام در می‌رود. شادی با عشق نسبت دارد. با آزادی نسبت دارد. با آدم‌زادی نسبت دارد:
عشق شادی است، عشق آزادی است
عشق آغاز آدمی‌زادی است…
فکر می‌کنم کسانی که این روزهای ماه رمضان، احتمالاً کل طرب را تعطیل می‌کنند و فکر می‌کنند باید خودشان را فقط صرف قرآن خواندن و مناجات و دعا کنند، به روح پیام اسلام و قرآن و رمضان پشت می‌کنند. نه این‌که این کارها را نباید کرد. نکته این است که این‌ها مانع طرب کردن نیست. یعنی اگر آدمی نتواند در یک روز هم قرآن بخواند هم مناجات‌ و دعای‌اش را داشته باشد و هم گوش به نغمه‌ی طربی بدهد، یک جای کارش بدجوری می‌لنگد. نه این‌که مسلمان نیست. اصلاً ما که هستیم که بگوییم کسی مسلمان هست یا نیست. به خودشان مربوط است. ولی حس من این است که دیگر این عبودیت، رو به زندگی ندارد. در لباس زندگی کردن پشت به زندگی می‌کند. در لباس دین‌ورزی رو از زندگی می‌گرداند. من فکر می‌کنم که رمضان ماه آشتی دین و زندگی است. تلقی من از رمضان این است. همیشه این نبوده است اما این روزها بیشتر و بیشتر به آن می‌رسم. رمضان را نمی‌توانم جدا از زندگی، جدا از شادی، جدا از عشق و جدا از طرب بفهمم. اگر این‌جوری رمضان را می‌فهمید، رمضان‌تان طربناک باد:
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی! غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد!
۲

وقت «سحر» است؛ خیز ای مایه‌ی ناز…

چه فرقی می‌کند که به وقت لندن فردا اول ماه رمضان باشد یا پس‌فردا؟ وقتی دست و دل‌ات آلوده باشد و آلوده بماند، چه این آلودگی را با خود یک روز ببری چه ده روز؛ یک ثانیه‌اش هم جان‌ات را سنگین می‌کند.

اهل ایمان، «سحوری» دارند. اهل خرابات، زمزمه‌ی شبانه و بانگ بلند صبحگاهی دارند – درست مثل اهل ایمان. این طایفه هم سحر دارند. می صبوح هم خاص اهل خرابات است. اهل ایمان به عذر نیم‌شبی می‌کوشند و ناله‌ی سحری. آدمی وقتی پرواز کردن می‌آموزد که فرابگیرد اهل ایمان و اهل خرابات چطور و کجا می‌توانند هم‌شانه‌ی هم، هم‌پهلو و هم‌زانوی هم این آینه‌ی غبار گرفته را صفا دهند و صافی کنند. وقتی آدمی پرواز کرد، چه هشیار و چه مست؛ چه شعبان و چه رمضان.

وقتی نتوانی یا نخواهی پرواز کنی و لایه‌های ستبرِ هویتِ دیگری‌سوزت را ضخیم‌تر کنی، چه اهل خرابات باشی چه اهل ایمان، باز هم نااهلی. 

یعنی که قصه این نیست که یکی بگوید شعبان رفت و رمضان رسید. حکایت این نیست که کسی بگوید روزه بگیر یا روزه نگیر. قصه این است که خودت – نه دیگری – بتوانی گریبان خودت را سفت بچسبی و به خودت بگویی: آدم شو! حالا این ماه نشد، آن یکی ماه. ولی اگر خواستی بهانه بتراشی برای آدم شدن، همین ماه رمضان هم بهانه‌ی بدی نیست؛ پس آدم شو!

حالا اهل ایمان و اهل خرابات، هر کدام احتمالاً راه‌های خودشان را برای آدم شدن پیدا می‌کنند ولی وقتی راز کل دعواها را از اول نفهمی یا نخواهی بفهمی، فرقی نمی‌کند کدام طرفی باشی. مهم نیست پیمانه‌ای کی پر شود و کی خالی. مهم نیست کدام فریضه و نافله‌ات سر وقت بود یا بی‌وقت شد. همه چیزت می‌شود تباه اندر تباه و عبث اندر عبث. تا آدم نشوی، نه رمضان معنی دارد، نه شعبان. نه خدا معنی دارد نه پیامبرش. نه ماه معنی دارد نه خورشید. اصلاً این‌ها همه برای آدم معنا دارد. ابلیس هم بی آدم، بی‌معناست. تو را به خدا یک بار هم که شده بیایید «این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت» را از منظر و روزن آدم شدن ببینید. این همه عمل صالح، این یکی هم روی آن اعمال صالح! این همه معصیت، این یک معصیت هم بالای همه‌ی معاصی! یک بار هم که شده، برای خدا، آدم شوید!
نشسته‌ام «آواز» سوره‌ی والضحی و انشراح را دوباره با صدای عبدالباسط چند بار گوش داده‌ام و مثل دیوانه‌ای که سر به بیابان گذاشته‌ نمی‌فهمم چرا اصلا نباید گریست؟ وقتی این‌ها را می‌شنوی، اگر اهل‌اش باشی، اگر دست‌کم گوشه‌ای از آن پرده را ببرند بالا و شاید احتمالاً کمی از آن آدمی را دیده باشی، شاید با خودت فکر کنی، خیال کنی، همین‌جوری به سرت بزند که اهل ایمان و اهل خرابات این وسط صورت قصه‌اند: ترس‌ام از رفتن تست ای شه ایمان، تو مرو!
پ. ن. خواستم بروم بنویسم این آواز افشاری و آن ربنا و آن اذان فلان‌جا و بهمان‌جا هستند و مثلاً وقت سحر این‌جوری کنید و دم افطار آن‌جوری. بعد دیدم یک جوری آدم حال‌اش خراب می‌شود و چنان ریشه‌اش می‌افتد توی توفان که… که… که حرف‌ات می‌شود این‌ها:

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی
منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم
در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شد
ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن
که نداند او زمانی نشناسد او مکانی
عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است
عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی
در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل
دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی
به خدا خبر ندارم چو نماز می‌گزارم
که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی
پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی
که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی
به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر
مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی
ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد
که همی‌زند دو دستک که کجاست سایه دانی
چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم
چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی
چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه
چه کند دهان سایه تبعیت دهانی
نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر
ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
و بعد می‌گویی امسال هر کس هر کاری دل‌اش خواست بکند. به من چه؟ به کسی چه اصلاً؟
۲

گرچه ماه رمضان است… (۵)

ما آدمیان با کلمه زندگی می‌کنیم. این کلمه‌ها، این واژه‌ها، صورت دارند و معنا. گاهی اوقات، صورت کلمات تغییری نمی‌کند اما چنان این کلمات از معنا تهی می‌شوند یا از معنا تهی‌شان می‌کنند که به جای این‌که نشانه باشند و دلالت بر امری بکنند و اسباب هدایت شوند، بیشتر مایه‌ی گمراهی و ضلالت می‌شوند. گاهی اوقات، سخن‌ناشناسان و اطفال نورسیده، صورت کلمات را هم از شکل می‌اندازند. اما آفت و خطر این تعرض به واژه‌ها آن اندازه نیست که آفت دست‌اندازی به سیرت و مفهوم کلمات.
 
وقتی کلمات بی‌سیرت می‌شوند، مفاهیم جا به جا می‌شوند. کلماتی که می‌توانند مانند قطب‌نمای اخلاقی انسان عمل کنند، درست به مثابه‌ی زهری قاتل، تمام فضای ذهنی آدمی را می‌توانند مسموم کنند و او را از پا بیندازند. آن‌چه روزی نوشدارو بود، ناگهان تبدیل به زهر هلاهل می‌شود. گاهی نام چیزی را ایمان می‌گذارند، اما بوی تعفن‌آمیز ریا و بی‌اخلاقی چنان از لایه‌لایه‌ی آن تراوش می‌کند که تنها بیماردلان می‌توانند نام آن چیز را ایمان بگذارند. گاهی اسم چیزی را بصیرت می‌گذارند ولی تنها باید نابینا بود یا دچار کوردلی و بیماری باطن بود تا گمراهی مزمن مندرج در آن را هدایت و آگاهی بنامیم. 
 
پیش‌تر عباراتی را از یکی از نامه‌های عین‌القضات همدانی نقل کرده بودم با مضمونی مشابه:
 
«اکنون علما را به طیلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گویند: عزّ اسلام می‌کنیم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبید؟ معاویه با او این عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز فی غیره. و سلمان فارسی گفت: 
أبی الاسلام لا اب لی سواه
اذا افتخروا بقیس او تمیم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببینند هر که فصیح‌تر زبان بود به هذیانات محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنیاش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قیام اللیل و صیام النهار او را بیش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و لیکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دینی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدین، عماد الدین، تاج الدین، ظهیر الدین و جمال الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین، دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راهِ شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داوود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
 
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی و ایشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار به سلامِ ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگویند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان، در معامله دور از ایشان. بیت:
اما الخیام فانها کخیام
و اری النساء الحیّ غیر نسائها
أشد الناس عذاباً یوم القیامه عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء دیگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنیده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمهُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً یوم القیامه جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزیزٌ عند الله و من ورثه أنبیائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أیه حماقهٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخره. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر».» (نامه‌ها؛ ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵)
 
این مضمون،‌ تازه نیست. در قرآن هم آمده است که: «قلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاهِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف: ۱۰۳-۱۰۴) (یعنی بگو: «آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانم؟» [آنان‌] کسانى‌اند که کوشش‌شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى‌پندارند که کار خوب انجام مى‌دهند.) این تصور دقیقاً از همین‌جا می‌آید که مفاهیم واژه‌ها جا به جا می‌شود. وقتی واژه‌ها و کلمات را در جای درست خود به کار نبریم و آن‌ها را خرج مقاصد پست و حقیر خود کنیم – حتی ناخودآگاه و از سر بی‌دقتی – فضای ذهنی مخاطب و شنونده غبارآلود می‌شود و معنا را دیگر درست تشخیص نمی‌دهد. از همین روست که نامِ جاهلان را عالم می‌گذارد و گمراهان را اهل بصیرت می‌خواند.
 
حال،‌ در ماه رمضان‌ایم. این ماه رمضان هم دچار همین بلا شده است. یعنی رمضان، چنان شده است که برای طایفه‌ای حکایتی جز «رم از آن» ندارد. کمتر کسی می‌تواند از این ماه رمضان، چنان‌که باید بهره‌ای ببرد که به صفایی و زلالی خاطری برسد. عمده‌ی مردمان در همین تکرار می‌مانند. اهل ایمان خوب است هر روز رمضان و آخر ماه رمضان هر سال از خودشان بپرسند که روزه‌ای که امسال گرفته‌اند چقدر بهتر از روزه‌ی سال پیش‌تر بوده است؟ و چه مقدارش همان عادت و تکرار؟ پیداست آزمون سختی است.
این ماه رمضان، آزمون خوبی است برای این‌که وقتی از صیام و روزه سخن می‌گوییم درست و دقیق بدانیم از چه حرف می‌زنیم. ساده‌دلی است اگر گمان کنیم که چیزی که ما امروز اسم‌اش را گذاشته‌ایم روزه یا رمضان، دقیقاً همان چیزی است که در زمان پیامبر یا پیش از او – مثلاً در زمان مریم مادر عیسی – مردم زمانه یا خود این افراد می‌فهمیده‌اند. اگر این مقدار را بپذیریم، باید گفت که برای این‌که به فهمی زلال‌تر از این رمضان و این روزه – چنان‌که آن‌ها می‌گفته‌اند – برسیم، باید به این فهم متعارف و معمول از رمضان و روزه کافر شویم. از این اسلام مجازی درست در چنین جاهایی باید عبور کرد. کار آسانی نیست ولی محال هم نیست. عبور لازم دارد. گام‌های بلند باید برداشت. این قالب‌های متعارف را باید شکست. آن کسی که امروز نزد ما، کمال‌الدین و عماد‌الدین و تاج‌الدین است، غالباً از فاسقان است. هر چه دین، در زمان عین‌القضات دین شیاطین بوده است، امروز به مراتب این آفت و بیماری شدیدتر شده است، به ویژه که بخش بزرگی از واژگان و کلماتی که فضای فکری دینی ما ایرانیان و فارسی‌زبانان را می‌سازند یکسره گروگان یا زندانی رهزنان راه دین و قطاع‌الطریقی است که در لباس علما، خلایق را از راه به در می‌برند. کفر حقیقی در چنین جاهایی به کار می‌آید: مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی ز سر گیرید…
۲

گر چه ماه رمضان است… (۴)

این مذاهب – و آداب و مناسک‌شان – چیزی نیستند جز منازلی که از آن‌ها باید عبور کرد. عین‌القضات در فهم ادیان و مذاهب اشاره به فرسوده شدن و مندرس شدن مضامین آن‌ها دارد تا جایی که روزگاری می‌رسد که ملتزمان به آن ادیان و مذاهب چیزی از آن جز ظواهرش نمی‌دانند که آن‌ها را هم به عادت تکرار می‌کنند. اما برای او، در همه‌ی این‌ها حقیقتی هست:
«ای دوست، اگر آن‌چه نصاری در عیسی دیدند تو نیز ببینی، ترسا شوی. و اگر آن‌چه جهودان در موسی دیدند تو نیز ببینی، جهود شوی. بلکه آن‌چه بت‌پرستان دیدند در بت‌پرستی، تو نیز ببینی، بت‌پرست شوی. و هفتاد و دو مذهب، جمله منازل راه خدا آمد. مگر این کلمه نشنیده‌ای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش گبری آمد از مغان، و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست؟ که در دین ما امروز هیچ خبر نیست!‍» (تمهیدات، ص. ۲۸۵).
قاضی همدانی از این هم گامی پیش‌تر می‌نهد و می‌گوید: «و مقصود از این بیان بدین محققی آن است که اصول مذاهب بعید است که دروغ بود، لابل محال بود از آن‌جا که منم. اما از آن‌جا که حکم عموم خلق است لابل از آن‌‌جا که حکم خصوصِ علمای دین است، این نه محال نماید و نه بعید، زیرا گویند چه بعید بود در این‌که در عالم، مذاهبِ فاسد بود که ادراک حق غامض است، و راهش دراز است و پرخطر است. و افهام خلق قاصر است، و راه‌نمایان همه یا اغلب گمراه‌اند. پس ضرورت است خود که مذاهبِ باطل بیش بود در عالم. و این اگر چه به عقلِ تو و امثال تو بس نزدیک است، از آن‌جا که منم نه چنین است که من هم بر این بوده‌ام مدتی دراز، و پس از آن این در من پدید آمده است که اصول مذاهب لابد باید که صحیح بوَد. و بطلان مذاهب از تحریفِ ناقلانِ بد افتاد». (نامه‌ها؛ ج۲، ص ۳۱۱).
عین‌القضات با همین عبارات تمامی برداشت عامیانه، ظاهری و بدیهی متدینان را به هم می‌ریزد: اصول مذاهب همه صحیح‌اند! از آن‌جایی که او در آن‌ها نظر می‌کند، نه تنها بعید است که اصول مذاهب دروغ باشند، بلکه «محال» است که دروغ باشند. این رأی، رأیی دلیرانه است به ویژه آن‌که در روزگاری که او می‌زیسته، فضای نزاع‌های مذهبی بسیار خصومت‌زا بوده است.
اما این معنا، نزد عین‌القضات، هم‌چنان دنباله‌ای دارد: «اگر مذهبی مرد را به خدا رساند، آن مذهب اسلام است و اگر هیچ آگاهی ندهد طالب را، به نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بتر باشد. اسلام نزد روندگان آن است که مرد را به خدا رساند، و کفر آن باشد که طالب را منعی یا تقصیری در آید که از مطلوب بازماند. طالب را با نهنده‌ی مذهب کار است نه با مذهب» (تمهیدات؛ صص ۲۲-۳۳).
برای عوام، تنها اسلام است که راه رستگاری است – و این اسلام خلاصه می‌شود در همین اسلام تاریخی با همین آداب و مناسک شرعی. سخن عین‌القضات درست خلاف این است: همین اسلامی که شما گمان می‌برید که با ارجاع به ظاهرِ نص قرآن تنها دین پذیرفته شده نزد خداست و باعث فلاح است، می‌تواند از کفر بدتر باشد. و این است که او میان اسلام مجازی و کفر حقیقی تفاوت می‌نهد. همین اسلام، همین عبادات شرعی و مناسک دینی، وقتی قرار باشد از آدمیان رهزنی کنند و مانع معرفت شوند یا زمینه‌ساز تقصیر – که عمدتاً این اتفاق میان دین‌داران رخ می‌دهد – دین‌ورزی را تبدیل به آفت و عادت می‌کند.
بر مذهب خدا بودن، مقدمه‌ای دارد و آن مقدمه شناختِ خود است. این سخن شدیداً عارفانه و عمیقاً کفرآمیز که «هر که خود را بشناسد خدای خود را شناخته است» عمدتاً به مثابه‌ی سخنی آرامش‌بخش و حکمت‌آموز میان متوسطان و مبتدیان دین‌داری نقل می‌شود. اما آغاز بر مذهب خدا بودن، و گشودن بابِ شناختِ خود، گویی پرده‌ی ستبری را می‌درد و آدمی را به مقامی می‌برد که تفاوت نهادن میان مذاهب و اعتبار بخشیدن به آداب و مناسک یا حس ذوق و لذت کردن از به جای آوردن فرایض، برای او هم‌ردیف کفر خواهد بود.
۴

گر چه ماه رمضان است… (۳)

اهل خدا،‌ نشانه دارند. نشانه‌ی اهل خدا زهدورزی و عبادت نیست. عبادت، نشانه‌ی مؤمنان و زاهدان و دین‌ورزان است. نشان اهل خدا، همان عاشقی است که حافظ گفت. این نشانه در مشایخ شهر نیست. اما تا دل‌ات بخواهد از آن نشان‌های دیگر می‌توان در مشایخ شهر یافت: هم عمل به آداب و مناسک در آن‌ها هست در حد وفور و تا مرز ریا؛ و هم علم به فقاهت این آداب نزدشان یافت می‌شود که خود برسازنده‌ی این علوم و پرورنده‌ی آن‌اند. اما علم و عمل عاشقی، همان است که از شافعی و بوحنیفه و این فقیه و آن مجتهد، و از فلان مرجع و بهمان اعلم و اصلح نمی‌توان جست و یافت. این یکی، نیازمند گام‌های بلندی است که اول شرط‌اش عبور از همین طایفه است. برای عبور از این طایفه، باید از این اسلام عبور کرد دقیقاً به این دلیل که این اسلام، مجازی است. و باید به کفر رسید آن هم نه به کفر متعارف و معمول، بلکه به کفر حقیقی. هر چه آن اسلام نخست – آن اسلام مجازی – کران تا به کران فضای مسلمانی را پر کرده است، از این کفر حقیقی کمتر نشان یافت می‌شود و از فرط کم‌یابی، ناپدید است.

این ماه، ماهِ خداست. بد نیست به جای این‌که آدمی در این ماه، اهل تقوا و زهد باشد و متعبد اسلام مجازی، قدمی به همت بردارد و راه به سوی کفر حقیقی بجوید شاید از اهل خدا شود؟ راه اهلِ خدا، راه راست نیست؛ راهِ بی‌راهی است. این راه، بی‌راهه است. این راه گمراهی و ضلالت دارد. از جنس همان ضلالت‌ها که فرزندان یعقوب به او نسبت می‌دادند که: «قَالُوا تَاللَّـهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلَالِکَ الْقَدِیمِ» (یوسف: ۹۵). این مضمون دشوار، این راهِ بی‌راهی و مسیر ضلالت همان است که عین‌القضات به آن اشاره می‌کند در مقام مقایسه‌ی یافته‌ها و اذواق ابوسعید ابوالخیر و بو علی سینا.

«ای دوست در رساله‌ی اضحوی مگر که نخوانده‌ای که ابوسعید ابوالخیر – رحمه الله علیه – پیش بوعلی سینا نوشت که «دلّنی علی الدلیل؛ فقال الرئیس أبوعلی فی الرساله علی طریق الجواب: الدخولُ فی الکفر الحقیقی و الخروج من الاسلام المجازی، و أن لا تلتَفِتْ أالا بما کان وراءَ الشخوص الثلاثه حتی تکون مسلماً و کافراً، و ان کنت وراء هذا فلست مؤمناً و کافراً. و ان کنت تحت هذا فانت مشرکٌ. و ان کنت جاهلا من هذا فانک تعلم ان لا قیمه لک و لا تعُدَّکَ من جمله الموجودات». شیخ ابوسعید در مصابیح می‌آرد که «أوصلتنی هذه الکلمات الی ما لا أوصلنی الیه عمرُ مائَهِ ألف سنهَ من العباده». اما من می‌گویم که شیخ ابوسعید هنوز این کلمات را نچشیده بودی هم‌چنان‌که بوعلی و دیگران که مطعون بیگانگان آمدند، او نیز مطعون و سنگسار بودی در میان خلق، اما صد هزار جان این مدعی فدای آن شخص باد که چه پرده‌دری کرده است، و چه نشان داده است راهِ بی‌راهی را! درونم در این ساعت این ابیات انشاد می‌کند که تقویت کند به ترجمه‌ی سخن مطعون آمدن بوعلی؛ گوش دار:
اندر ره عشق کفر و ترسایی به
در کوی خراباتِ تو رسوایی به
زنار به جای دلق یکتایی به
سودایی و سودایی و سودایی به» (تمهیدات؛ صص ۳۴۹-۳۵۰)
نمی‌دانم که در روزگار ما از کفر و اسلام کدام بدنام‌ترند. نمی‌دانم که کدام یک بیشتر به راه مجاز می‌روند. اما این‌قدر می‌دانم که از کفر حقیقی نشان کمتر است. وسوسه‌ی متدینان هم پیوسته همین است که «اسلام حقیقی» را بجویند. اما در این میانه، همین طایفه هم نشان اهل خدا را گم می‌کنند و هم «نشان عرش خدا» را.

فکر می‌کنید تا پایان این رمضان، چند نفر این توفیق و بخت را خواهند داشت که نشانی از راه بی‌راهی بیابند و پرتوی از کفر حقیقی بر جان‌شان بتابد؟
۲

گر چه ماه رمضان است… (۲)

معمول این است که در ماه رمضان، توجه مردم به عبادت بیشتر می‌شود. این‌که میزان بهره‌ی عموم خلایق و حظ آن‌ها از عبادت چه میزان است، همان است که محل توجه ماست.
عین‌القضات همدانی در بخشی از نامه‌ها می‌گوید: «أبعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدایت، همه نام او برند و «اذْکُرُوا اللَّـهَ ذِکْرًا کَثِیرًا» اذکروا الله حتی یقال لکم انکم مراؤون. اما در نهایت این همه برخیزد. جوانمردا! «وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ» دیگر است، و «اذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعًا وَخِیفَهً» دیگر. یا موسی قل للظلمه من بنی اسراییل لا تذکرونی فأن من ذکرنی منهم ذکرتُهُ باللعنه» (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۱۰۶).
ذکر گفتن برای بعضی اسباب فتوح و گشایش است و همین ذکر می‌تواند بلای جان عده‌ای دیگر باشد. ذکر گفتن به ظاهر آسان است. اهل ذکر و عبادت بودن، در ظاهر تمسک است به همین مناسک و آداب. بلای عظیم آن‌جا پدیدار می‌شود که بدانی همه‌ی آن‌چه کرده‌ای یا می‌کنی به جای آن‌که سودی برای‌ات داشته باشد، یکسره مایه‌ی عقوبت شد است و تو شادان که چه عبادت‌ها که نورزیده‌ای و چه نمازها که نخوانده‌ای و چه روزه‌ها که نگرفته‌ای! این واقعه‌ها به ویژه جایی رخ می‌نماید که باد استغنا می‌وزد و «ان الله لغنی عن العالمین» چهره می‌گشاید. میان آن‌چه فقها برای مؤمنین توصیه می‌کنند و آن‌چه اهل معنا به آن اشارت می‌کنند تفاوت بسیار است:
«و فقهای ظاهر به صحت، چیزی دیگر خواهند، اما سالکان به نیت قبول خواهند و آن‌که روز قیامت به سعادت رساند. و هر عملی که شمشیر پادشاه از تو باز دارد فقها آن را صحیح خوانند؛ چه نزدیک ایشان چون ارکان نماز و شروط ظاهر به جای آورند آن نماز را صحیح خوانند الا که رکنی به جای بگذارند چون طهارت، چون رکوع یا سجود، پس آن را فاسد خوانند. و اگر شرطی به جای بگذارند چون طهارت، حدث هم صحیح نخوانند. اما چون ارکان و شروط تمام به جای آورند، گویند: نماز صحیح است». (نامه‌ها؛ ج ۱، ص ۶۷). این تقریر عین‌القضات از تلقی «فقهای ظاهر» از آداب و مناسک شریعت است. او در ادامه می‌گوید: «و به نزدیک فقهای ظاهر حضور از ارکان نیست چون رکوع و سجود، چه اگر کسی نماز بی حضور بکند هم صحیح خوانند. و هر کتاب که در فقه ظاهر ساخته‌اند در آن‌جا بود که قرائت فاتحه الکتاب رکن است در صحت نماز. اما در هیچ کتاب نبود که حضور دل رکنی است، که حضور از باب تقوی است نه از فتوی» (همان، ص. ۶۸).
و جایی که به روزه می‌رسد، باز هم به همان سرگشتگی یا فروماندگی فقه ظاهر در سطح می‌رسیم: «و هم‌‌چنین در فقه ظاهر، چون نیت روزه بکند و از خوردن و مباشرت دست بدارد از صبح تا شام، این روزه را صحیح خوانند. و ندانم که فقیه ظاهر این حدیث را چه معنی نهد که رب صائم لیس له من صیامه الا الجوع و العطش.» (همان، ص. ۶۸).
قاضی همدانی این‌جا دو رخنه در مسلمانی کرده است: نخست این‌که بر فقیهان خرده می‌گیرد که شما یکسره در ظاهر توقف کرده‌اید – پرداختن به نیت و دل کار فقیه نیست از اساس – و تمام همّ شما در صحیح بودن و مرتب بودن همین ظاهر است و بس. قاضی این اندازه را بدون پرداختن به باطن، نه تنها مایه‌ی نعمت نمی‌داند بلکه اسباب نقمت می‌شمارد. دیگر این‌که در مقام باطن و در جایگاه حضور هم کار را آسان نمی‌نمایاند: هر اهل ذکری، اهل باطن نیست. بسا ذکرگویانی که ذکر گفتن‌شان حاصلی ندارد جز لعنت.
حال باید پرسید که روزه‌ی اکثر روزه‌دارانی که پیرامون ما هستند – و روزه‌ی خودِ ما – از کدام جنس است؟ آی در شمار آن‌ها می‌افتند و می‌افتیم که در وصف‌شان گفته‌اند: «وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللَّـهِ ۚ إِن یَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا یَخْرُصُونَ» یا در ردیف آن‌ها که «الانبیاء فی قبورهم یصلون»؟ یا از آن‌ها که ابراهیم‌وار پس از عمری عبادت، باز هم می‌گویند: «رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلَاهِ وَمِن ذُرِّیَّتِی ۚ رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ»؟!
صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد