۱

گر چه ماه رمضان است… (نسخه‌ی صريح)

ديده‌اید گاهی شاعری، رندی، طنزپردازی چیزی می‌گويد یا می‌نويسد که در حقیقت کنايه‌ای است به کسی و طعنه‌ای است به او ولی فردی که مخاطب آن است و در واقع موضوع این نقد، متوجه نقد نمی‌شود و فکر می‌کند اين سخن ستايش او یا وصف حال او به وجهی مثبت است؟ حافظ يکی از همین شاعران است که بارها چنين کاری کرده است. زبان حافظ، زبانی است دوپهلو که گاهی وقتی بیتی را می‌خوانی معنایی که از آن می‌فهمی عکس آن چیزی است که در بیت نهفته است و مراد شاعر است. و این خطای فاهمه، درست مثل خطای باصره، چیزی نیست که اصلاح‌اش خیلی دشوار باشد. کمی دقت در الفاظ لازم است و پرهیز از شتاب‌زدگی.

حافظ بیتی دارد که خصوصاً این سال‌ها اهل دين‌داری و روزه و رمضان به دفعات به آن بیت استشهاد جسته‌اند به اين گمان که گويی حافظ در تأيید و تصويب روز‌ه‌داری متعارف آن بیت را سروده است. بيت مشهوری است:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی.

پيش‌تر درباره‌‌ی این بيت نوشته‌ام (این‌جا و اين‌جا). حالا که به روزهای آخر ماه رمضان نزديک می‌شويم و احتمالاً روزه‌داران يا متظاهران به روزه‌داری (!) به قدر کافی اين‌جا و آن‌جا این بیت را خرج کرده‌اند بدون این‌که بفهمند شاعر چه گفته است، خوب است همین بیت را دوباره با دقت بیشتری بخوانیم. دو تعبیر در اين بیت وجود دارد که ذهن خواننده را از معنای نهفته در بیت منصرف می‌کند. يکی تعبير «می عشق» است که پرکشش‌ترين تعبیر دوپهلوی این بيت است و زمینه‌ساز همین خطای رایج است. وقتی از می عشق سخن بگويی، طبیعی است که مردم اولين واکنش‌شان اين است که شاعر به صراحت از می زمینی و باده‌ی سکرآور دنیوی سخن نگفته است پس مضمونی معنوی و باطنی را در نظر داشته است. اما تعبیر دوپهلوی ديگری که این برداشت را خراب می‌کند همان دو کلمه‌ی «گر چه» است در ابتدای مصرع بعدی.

در ميان مردم عادی که چندان ملتزم آداب شریعت نبوده‌اند و در غیر ماه رمضان مرتکب صغاير و کباير مختلف می‌شدند و می‌شوند، در فرهنگ سنتی این عرفی رایج است که در ماه رمضان دست از این دلیری‌ها بردارند. یعنی همان‌که حافظ گفته بود:

نگويمت که همه ساله می‌پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

با اين تفاوت که اين‌جا یازده ماه می می‌خوردند و يک ماه (ماه رمضان) را پارسايی پیشه می‌کردند. ولی بیت مورد بحث درست معنايی خلاف این را دارد. اگر واقعاً بحث «می عشق» در میان است، تعبیر «گر چه» بی‌معناست چون می عشق همان چیزی است که قاعدتاً باید حظ معنوی بدهد و چه ماهی بهتر و مهم‌تر از رمضان برای درک و دريافت حظ معنوی؟ پس چرا باید «به رغم» ماه رمضان (همان «گر چه») کسی می عشق بنوشد؟ اين‌جاست که رندی حافظ خودش را نشان می‌دهد. به صراحت دارد از چیز ممنوعه‌ای حرف می‌زند که با رمضان سازگاری ندارد. می‌گويد چيزی هست که در ماه رمضان کسی سراغ‌اش نمی‌رود و نباید برود ولی شما به حرف عوام توجه نکن؛ برو سراغ همان. اين همان چيزی است که باعث پخته شدن خامان می‌شود. اين‌که نظر حافظ درباره‌ی باده‌ی زمینی چی‌ست محل بحث ما نیست. بحث سر همين «گر چه»ی رندانه است که باعث شده است تقريباً همه‌ی متشرعان سخت‌گير يا ملايم به دام رندی حافظانه بیفتند و گمان کنند قصه تأييد خودشان است. قصه‌ی «خر برفت» مثنوی است. به هر حال، در اين آخرین هفته‌ی رمضان، يادآوری این نکته مهم است که هر جا به لفظ رمضان و روزه و این چیزها برخورد کرديد، گمان نکنید که معانی هم لزوماً همان‌هايی هستند که شما در نظر داريد.

۰

راست هم‌چون سرگذشت يوسف…

سوره‌ی یوسف، به روایت خودِ قرآن، «احسن القصص» است. حکایت نبوت در آن هست. قصه‌ی محبت در آن هست. محبت پدر و فرزندی. عشق برادر به برادر، در کنار حسادت برادران ديگر به يک برادر. قصه‌ی عاشقی، عاشقی زلیخا. و لطيف‌تر از همه عشقی است که زير سطر سطر آیات سوره‌ی یوسف پنهان است. و این عشق از همان سجده يازده ستاره و ماه و خورشيد آغاز می‌شود. از اين «برگزيدگی» يوسف؛ از «عزيز» بودن او. حکایت از نازپروردگی يوسف است. سوره‌ی يوسف، حکايت دلبردگی و دلدادگی است. پيش‌تر هم یک بار نوشته‌ام که هر چقدر در حافظه‌ای جست‌وجو می‌کنم، می‌بینم که انس من به قرآن و ذوقی که از همنشينی با او می‌برم، در گرو آن لحظات و ساعاتی است که پدرم برای من – در طفوليت – قصه‌ی يوسف را می‌خواند. قرآن، شنيدنی است؛ خواندنی نيست. قرآن کتاب کاغذی نیست؛ کتاب صوتی است. کتابی است که از راه گوش به وجود آدمی وارد می‌شود نه از راه چشم. آياتی از سوره‌ی يوسف را با صدای محمد صدیق منشاوی بشنويد که در سال ۱۹۶۰ در مسجد جامع لالا مصطفی باشای دمشق خوانده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. پيراهنی که آید از او بوی یوسفم…

۰

ماهِ امساک

ماه رمضان، ماه امساک است. يکی از مصاديق روزه، امساک است نه فقط از خوردن و آشاميدن که معنای متعارف و عام‌فهم روزه است؛ يعنی چيزی که با حداقل و متوسط فاهمه‌ی عقلی و باطنی می‌توان به آن رسيد. روزه، شامل امساک از سخن گفتن هم می‌شود. اين سال‌ها به ويژه پس از سهل‌الوصول شدن فضای مجازی، فراوان ديده‌ام نه تنها در ميان عموم و عوام مردم که حتی در ميان نخبگان دين‌دار که سخن (و گاه سخن تکراری و پرملال انشاگونه) به مدد اين فضا فزونی و کثرت پيدا کرده است. پرسش ساده است: رمضان باشد يا نباشد، خوب است هميشه از خود بپرسيم چرا باید فلان سخن را بگوييم؟ از نگفتن‌اش چه آسیبی به کجا می‌رسد؟ از گفتن‌اش چه سود (واقعی) دنيا و عقبا می‌بريم که از نگفتن‌اش دچار خسران عظيم می‌شويم؟ اين معنا، به وجهی ديگر، از نگاه من، در شعر خیام متجلی است (شرح نگاه ملحدانه يا ظاهراً ملحدانه‌ی خيام را می‌گذارم برای وقتی ديگر):
چون عاقبت کار جهان نيستی است
انگار که نيستی، چو هستی،‌ خوش باش
برای امروز، روز نخست رمضان، قرائت سوره‌ی مريم را بشنويد با صدای ابوبکر شاطری، به ويژه آيه‌ی ۲۶ این سوره را که توصيف تمام‌عيار است از مضمون معنوی و اصیل روزه: «فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَـٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا» (پس اى زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از آدميان كسى را ديدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر كرده‌ام و امروز با هيچ بشرى سخن نمى‌گويم). و از اين آشکارتر مضمون نمی‌تواند باشد که روز‌ه‌دار هستی ولی هم می‌خوری و هم می‌آشامی، اما مهار زبان‌ات را به دست داری و می‌دانی چه سخنی بايد گفت و چه سخنی را نباید. و فزون‌تر از آن اين‌که سکوت علی الاطلاق چه خاصيتی دارد.

اين شما و اين سوره‌ی مریم در روز نخست:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ.ن. البته قرائت همين سوره با صدای مصطفی اسماعیل حال ديگری دارد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

روز تویی، روزه‌ تویی…

روزه‌ی رمضان و عيد رمضان، برای مؤمنان و اهل اسلام يک چیز است و برای عاشقان چيز ديگر. در روزه، مؤمنان امساک می‌کنند. برای عاشقان تمام تکاپوی حيات‌شان امساک است. عاشقانی که در امساک‌اند، عاشقان مهجورند البته. عاشقی که در مقام وصال باشد، انفصال و امساکی ندارد که عيدی برای‌اش از راه برسد. هر نفس و هر لحظه‌اش عيد است. روزه و عيد، هلال و رؤيت‌اش بهانه است. ماه رمضان و تمام آداب و مناسک‌اش جز نشانه چيزی نيستند. نشانه‌هايی هستند برای اين‌که راهی گم نشود. اين ره گم نکردن برای کسانی است که بر کرانه می‌روند. کسی اگر خود، راه باشد، راه گم کردن هم برای‌اش بلاموضوع است.

می‌خواستم چيزی بنويسم برای عيد رمضان. چيزی می‌‌خواستم بنويسم از ذوق. تکرار دانسته‌های عوام و مرور هر آن چيزی که همه ساله از منبر زاهدان ريايی هم می‌شنوند هنری نيست. هنری هم اگر داشته باشد، هنر واعظان است. قصه‌ی عاشقان نيست. برای عاشق، همه چيز در معشوق خلاصه است. نماز چيزی نيست جز هم‌نفسی و هم‌کلامی. روزه هم چيزی نيست جز در هوای معشوق بودن. در جزر و مد فراق و وصال، همه روزه رنگ می‌بازد و هم عيد رمضان. برای کسی که همه چيزش يار است، آغاز و پايان روزه، بی‌او بی‌معناست و جز دردسر نيست. می‌نويسم و هر لحظه می‌بینم از فرط تردد و احتياط، به شطاحی می‌افتم. پس می‌‌کوشم بدون لفاظی يا صنعت‌گری دريافت ساده‌ای را بنويسم که شايد به گمان خودم، مهم‌ترين يافته‌ی انسانی است که در متن يا حاشيه‌ی مناسک دين، چيزی می‌يابد که به کارش می‌آيد و زادی می‌يابد ماندگار. ادامه‌ی مطلب…

۰

نسبت قدر و قيامت

می‌خواستم مفصل درباره‌ی شب قدر يادداشت تازه‌ای بنويسم. احوال دل مساعد نبود. پریشانی فکر مجال تمرکز نمی‌داد. گفتم اگر نتوان حق همه‌ی سخن را ادا کرد، می‌توان دست‌کم اشاره‌ای کرد به ماجرا. بند زیر را از رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی نقل می‌کنم و شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که گشايشی دست دهد. فاصبر صبراً جميلاً!

«در شب قدر: تَنَزّلَ الملائکةُ وَالرُّوحُ فِیها بإذنِ رَبِهِم مِن کُلُ أمرٍ (۹۷:۴). در روز قیامت: تَعرُجُ المَلائکةُ وَالرّوحُ إلیهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَةٍ (۷۰:۴).  وچون کمال مبداء به معاد است، هم چنانکه کمال شب به روز است و کمال روز به ماه و کمال ماه به سال، پس اگر مبدأ شب قدر است معاد روز قیامت است و اگر شب قدر نسبت به ماه دارد:  لیلة القدر خیر من الف شهر «تَنَزّلَ الملائکةُ وَالرُّوحُ» (۹۷:۳)، روز قیامت نسبت به سال دارد: « یُدبِرُّ الأمرَ مِن السَّماء إلی الأرضِ ثُمَ یَعرُجُ إلیِهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ ألفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّوُنَ» (۳۲:۵). و به وجهی اگر مبدأ نسبت به روز دارد: خمرت طینة الآدم بیدی اربعون صباحا، معاد نسبت به سال دارد که مابین النفختین اربعون عاما. و اگر شب قدر بر هزار ماه تفصیل دارد: لیَلةُ القَدرِ خَیرٌ مِن ألفِ شَهرٍ (۹۷:۳)، روز قیامت به قدر پنجاه هزار سال است: فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَةٍ فأصبِر صَبراً جمَیِلاً  (۷۰:۴-۵)».

(آغاز و انجام، خواجه نصيرالدين طوسی؛ فصل دوم؛ صص ۴۰-۴۱ تصحيح سيد جلال بدخشانی)

 

۰

مقامِ مستی و روزه

ميان شاعران هنرمند ما، بی‌گمان حافظ هوشی افسانه‌ای دارد. هر جا که سخن از ديانت و دين‌ورزی در ميان است و شائبه‌ای از خطا و ريا هست، اين رند اسطوره‌ای، بی‌درنگ دين و مناسک‌اش را کنار می و ميخانه می‌نشاند. صورتِ ظاهر ماجرا اين است که سخن‌اش انتقاد است يا طعنه‌ای رندانه در دين‌ورزی. ساده‌دلان آن را تمسخر شايد تلقی کنند. اما لایه‌ی عمیق‌تر قصه جای ديگری است.

صوفی، از ورد سحری مست می‌شود. آن‌چه به او نشئه‌ای جانبخش می‌دهد، ذکر است. اما همين صوفی، شب نشده، مستِ باده‌ی ديگری می‌شود. يعنی دين‌ورزی او سست است و لنگ. هيچ لازم نيست صوفی ما، اهل مسکرات باشد و از خمره‌ی خمريات لبی تر کند. اين سرخوشی از هزار جای ديگر می‌آيد جز اين باده‌ی انگوری تا بدان حد که مستی باده‌ی انگوری صد بار شرف دارد به آن مستی‌های خبيث ديگر. پس کليد قصه کجاست؟
کليد ماجرا در همين زدودن نقشِ خويشتن است. يعنی نقش خود بر آب می‌زنی به می‌پرستی. يعنی اين باده می‌شود رمز يا راهِ برداشتن خويش از ميانه. تمام هدف همين است که حجابِ من و تو از ميانه برخيزد. حال اين حجاب چه به شريعت برخيزد چه به راهی ديگر، مهم نيست. درجات آدميان تفاوت دارد. درست. اما رهزنی‌ها در هر مقامی به وفور يافت می‌شوند. در نتيجه، سخن از روی دين اگر باشد، مهم نيست که عبرانی باشد يا سريانی (و حتی «عربی» هم نباشد). مکان هم اگر از روی حق باشد، مهم نيست جابلقا باشد يا جابلسا (و سر سوزنی هم مهم نيست اگر مکه يا بيت‌المقدس نباشد). گره درست آن‌جاست که سخن‌ها از روی دين و مکان‌ها از بهر حق نيست. همه‌ی علت‌ها و مايه‌ها و انگيزه‌ها از نفس است. دليلی در ميانه نيست. حکايت تقابل نفس است و حق.
برای رندی مثل حافظ، «ثواب روزه و حج قبول آن‌کس برد | که خاک ميکده‌ی عشق را زيارت کرد». يعنی دو رکن شريعت را برابر نهاده است با دو حکم مناسک‌برانداز. به يکی – يعنی به باده خوردن – هم نفی نفس می‌کند و هم «ره تقوا» می‌زند. به ديگری، به زيارت ميکده، راه کعبه‌ی ظاهر را می‌گرداند به سوی کعبه‌ی باطن. کعبه‌ی ظاهر نشانه است و بس. سنگ است و خاک. پس بيهوده نيست اگر «تا ابد بوی محبت به مشام‌اش نرسد | هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت». اما، از روزه و حج به رکن ديگری هم می‌رسد: «نماز در خم آن ابروان محرابی | کسی کند که به خون جگر طهارت کرد». باز هم نماز که حکايت از خشوع زاهدانه دارد، گره می‌خورد به عاشقی (محراب و ابرو را کنار هم نشاندن يعنی دلربايی عشق از زهد). طهارتی که در آن آلودگی خون نبايد باشد، در اين مقام تنها با خون ميسر می‌شود: صلاة العشق رکعتان لا يصح وضوئهما الا بالدم.
قصه کوتاه کنم. روزه، معلم است. مدرس است. برای نقش خويش بر آب زدن. برای آموختن الفبای مستی. برای رندی. روزه بهانه است و نشانه. اين يک درس را اگر به کسی آموختن نتواند، غالب آن است که زيان‌‌اش بيش از سودش باشد: حکايت کسانی می‌شود که اخسرين اعمالا هستند ولی يحسبون انهم يحسنون صنعا (و گمان نيکوکاری را بهتر از تمسک به مناسک شريعت برای متوسطان در کجا می‌توان جست؟). روزه ترک است و امساک. مستی نيز از جنس ترک است. يکی ترک خوردن و آشاميدن – در ظاهر و ترک غير دوست در باطن – و ديگری ترک هشياری؛ يعنی ترک هر آن چيزی که اتکای به نفس و خويش را به آدمی می‌آموزد: «پشمينه‌پوش تندخو از عشق نشنيده ست بو | از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشياری کند». روزه‌ی ظاهر، رکن شريعت است. از رکن شريعت تا تمام قيامت چقدر راه است؟ ميان قائمی بودن و اباحی بودن فاصله چه اندازه است؟ رندان را اشاره‌ای بس.
۰

سماحتِ روزه

تصور عوام مسلمانان و البته عوام نامسلمانان اين است که دين‌ورزی – که شکل از ريخت‌افتاده‌اش همان تنسک ظاهربينانه و تشرع سخت‌گيرانه با بوی زننده‌ی ريا و تظاهر است – چيزی نيست جز سخت کردن زندگی عادی بر آدميان. چنين که من می‌فهمم – از متن دين و از حواشی‌اش – قصه خلاف اين بوده و هست. دين‌ورزی اساساً برای آسان‌تر کردن زندگی مردمان است و برای برچيدن موانع دست و پا گير بيهوده نه افزودن موانعی برای اين‌که راه نفس آدمیان را تنگ کند. لذا اين قاعده، قاعده‌ی ساده‌ای است که حکمی که بيهوده به دشواری زندگی آدميان می‌افزايد از روح ديانت فاصله می‌گيرد.

ولی تکلیف اخلاق چه می‌شود؟ يعنی می‌شود به همين آسانی ترک بعضی از موانع اخلاقی کرد؟ اين پرسش مبتنی بر اين تصور است که برای اخلاقی بودن، لزوماً بايد متشرع و متنسک بود آن هم به سختگيرانه‌ترين شکل و به متظاهرانه‌ترین وجه.

آخرين آيه‌ی سوره‌ی بقره،‌ که دست بر قضا در ماه رمضان زياد خوانده می‌شود، يکسره حکايت از همين سماحت و آسان‌گيری دارد:
لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (بقره: ۲۸۶)
«خداوند هیچ‌کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی‌کند، هرکس هر چه نیکی کند به سود او و هرچه بدی کند به زیان اوست، خدایا اگر [فرمانی را] فراموش یا خطایی کردیم بر ما مگیر، پروردگارا بار گرانی بر عهده ما مگذار، چنانکه بر عهده پیشینیان ما گذارده‌ای، پروردگارا آنچه تاب و توان آن را نداریم بر دوش ما مگذار، ما را ببخش و بیامرز و بر ما رحمت‌آور، تو مولای مایی، ما را بر خدا نشناسان پیروز گردان».
پیامی که رندان از چنين آيه‌ای می‌گيرند چيزی نيست از اين‌که «آسان‌ گير بر خود کارها کز روی طبع | سخت می‌گيرد جهان بر مردمان سخت‌کوش»!
امروز تصادفاً ديدم که آيت‌الله بيات زنجانی، از مراجع اماميه، در فتوايی گفته است که: «كسانی كه روزه می‌گيرند ولی تاب و تحمل تشنگی را ندارند، فقط به اندازه‌ای كه جلوی تشنگی‌شان را بگيرد می‌توانند آب بنوشند و در اين حالت روزه‌شان باطل نبوده و قضا هم ندارد». اين روشن‌بينی و هوشياری جای خوشحالی و تبريک دارد. کاش بقيه‌ی فقها هم زودتر از این می‌فهميدند که دين برای عذاب کردن آدميان نيست. دين برای آسان‌تر کردن و به قاعده کردن زندگی‌شان است. اما چه می‌شود کرد که دين، اين روزها،‌ بدنام شده است. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک | جامه‌ای در نيکنامی نيز می‌بايد دريد»! ولی واقعاً برای درک اين نکته، جز خواندن همان آيه‌ی بالا و کمی تأمل، نيازی به «فتوا» بود؟!
محدوده‌ی ولايت فقيهان چنان در جزيی‌ترين ابعاد زندگی مؤمنان گسترده شده است که همين گسترش محدوده‌ی ولایت آن‌ها چيزی نيست جز محدود کردن و کوتاه کردن عرصه‌ی اختيار و انتخاب آدميان. و ايمان چيزی نيست جز اختيار و انتخاب فرد. برای من دست‌کم چنين است. دوستانی دارم در لندن، از اهل ايمان. شماری با افق لندن روزه می‌گيرند که ساعت‌اش طولانی است و طاقت‌فرسا. به چنين زمان‌بندی‌ای عادت کرده‌اند. سال‌هاست. اما دوستان ديگری هم از اهل ايمان دارم که روزه می‌گيرند اما به افق مکه. منطق‌شان هم اين است که اين روزه در زمان محمد بن عبدالله فرض شده است و به همان افق معنا دارد. تکليف روزه‌داری با افقی متفاوت و زمانی طولانی و طاقت‌فرسا چيزی نيست جز تکلف و بار بسيار نهادن بر دوش طاقت آدميان و فزونی از ايمان افراد خواستن. به باور من، ايمانی که آيین‌اش بيشتر راه زندگی آدميان را آسان‌تر کند، به ايمان نزديک‌تر است. طبيعت آدمی هم با همان سماحت سازگارتر است.
اين نکته را که گفتم شايد مقدمه‌ای باشد بر اين‌که فقيهان – از جمله همين آيت‌الله بيات زنجانی عزيز – گام بلندتری بردارند و حيطه‌ی ولايت‌شان را از تصرف در ايمانيات مردم دورتر کنند. می‌دانم کار دشواری است و پيامدهای سنگينی دارد؛ ولی عاقبت‌اش نيکوتر است. هم برای فقيهان، هم برای مؤمنان.
۰

روزه‌ی جان؛ روزه‌ی مردانه‌وار

۱. روزه‌ی جسد گرفتن کار دشواری نیست. بعد از مدتی ریاضت، بی‌همت‌ترین و بی‌اخلاص‌ترين انسان‌ها هم بر آن قادرند. بگذاريد اول عبارات ملا حسين کاشفی را در «لب لباب معنوی» در نقل ابيات مولوی در مثنوی را بخوانيم:
«در بيان روزه؛ و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقیقت اعراض است از التفات به جميع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ايستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام. روزه‌ی روح، عدم التفات است به کل انام و روزه‌ی سِرّ، استغراق است در بحر مکاشفه و مشاهده علی الدوام. آن که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقاء رب باشد که صوموا و افطروا للرؤية و الیه اشار:
روزه گويد کرد تقوی از حلال
در حرامش دان که نبود اتصال
هست گربه روزه‌دار اندر صيام
خفته کرده خويش بهر صيد خام
کرده بد ظن زين کژی صد قوم را
کرده بدنام اهل جود و صوم را
لب فروبند از طعام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
اين دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
ضيف با همت چو ز آشی کم خورد
صاحبِ خوان آش بهتر آورد
ای پدر الانتظار الانتظار
از برای خوانِ بالا، مردوار»
(لب لباب معنوی؛ تصحيح عبدالکریم سروش؛ صص ۵۰-۵۱).
۲. آداب و مناسک شريعت، به ويژه در روزگار ما، و خاصه در ایران، آدابی هستند هم‌قران بدنامی. هم از این باب که حکومت چنان از روح و معانی ديانت فاصله گرفته است و عنصر انسانی و مهربانی را که عارفان ما در شريعت نشان داده‌اند يکسره در غبار فراموشی رانده‌اند و هم از اين باب که، حتی بدون اين حکومت‌های رياکار و بيدادگر، آدميانی «تقوا از حلال» می‌کنند اما اتصالی در اين ميانه ندارند. در نتيجه، هميشه خوب است تذکری و تازيانه‌ی سلوکی باشد که به آدمی يادآور شود که خوان آسمانی، چيزی است جز همين سفره‌ی افطار زمینی. ساده‌دلان البته مقصود از روزه را تنها تمرین ریاضت جسد قلمداد می‌کنند و آن را مقصور در سلامت جسم می‌کنند (که هيچ معلوم نيست واقعاً روزه‌ی جسد چنين سود قطعی و مطمئنی داشته باشد). اهل معرفت اما نکته‌ای عميق‌تر در آن می‌جويند. لقمه‌ی راز خوردن، به صرف لب فروبستن از لقمه‌ی نان ميسر نمی‌شود. اخلاصی باید برای رو به سوی او کردن. برای این‌که در ره توحيد با دو قبله نروی. برای اين‌که رضای دوست را بر رضای خويش مقدم داری و بلکه از اساس در کنار رضای دوست، خويشی در کار نباشد که رضای خويش را حتی بتوان اختيار نکرد.
۳. روزه اگر نتواند آدمی را نرم‌تر و انسان‌تر و پاکیزه‌تر کند، خاصيتی ندارد جز همان‌که در صورت شرايطی را که فقيهان برای ظاهر تدين برشمرده‌اند تأمين می‌کند. اما مگر برای دريافتن و چشيدن حقیقت يا گشودن گره از باطن ضمير خويش يا زدودن درشتی‌ها و پلشتی‌ها از درون خود، می‌توان تنها به روزه‌ی ظاهر تکیه کرد؟ شکی نيست که روزه‌ی ظاهر می‌تواند سهمی در نرم کردن و صيقل دادن آدمی داشته باشد. اما نکته‌ی راهزن درست همين‌جاست. شادی، تنها شادی نفس و آرامش خويشتن نيست. شادی را باید در ميان جمع، در کنار آدميان جست. شادی‌ای که کسی در آن شريک نباشد، شادی نيست؛ عين حب نفس است و عين انفصال از او. چنين روزه‌ای چيزی اگر به آدمی بیفزاید حب نفس است و عُجب و نخوت.
۴. فکر می‌کنم اگر مسلمانی روزه‌دار چنان روزه‌داری کند که اهل جود و صوم را بدنام نکند، چنان باشد که به واسطه‌ی روزه‌ای که می‌گيرد چين در پيشانی نيفکند و عبوس نباشد و زهد و تقوا به آدميان – روزه‌دار يا روزه‌خوار – نفروشد، بی‌گمان به انسانيت خويش نزدیک‌تر شده است. غير اين اگر باشد، روزه‌خواری‌اش هزار بار شرف دارد بر روزه‌داری‌اش. 
۵. ماه رمضان، ماه انس با قرآن است. حکايت قرآن هم همان حکايت پیشين خود را در آينه‌ی او ديدن است. قرآن‌خوان بسيار است و قرآن‌دان اندک. قرآن‌دانی هم به عالم بودن و فقیه بودن نيست. بسا روستايی‌ساده‌دلی که به آیتی از قرآن چنان بی‌خويش می‌شود که عمری با نیم‌آيه می‌تواند مانند موج پريشان و ناآرام شود. در قرآن‌خوانی و قرآن‌دانی، اگر کسی اهل اشارت باشد، نيم‌آيه و حتی حرفی شوريده‌ی شيدا را کفايت است.
۶. نکته‌ی واپسين از «مطلوب المؤمنين» خواجه‌ی طوسی است و انتهای کلام: «و يقين بدانند که اوامر و نواهی و تکاليف شرعی بسیار آسان‌تر است از تکاليف حقيقی بدان سبب که مرد شريعت هر طاعتی که بر وی به حکم شريعت واجب باشد به دو ساعت در شبانه‌روزی توانند کرد و بعد از آن به هر مهم و کسب و کار دنيوی که باشد مشغول شوند و به حکم شریعت خداپرست و رستگار بود. و اوامر و نواهی حقيقت دشوارتر است بدان سبب که مرد حقيقت اگر طرفة العينی از نماز و روزه و طاعت بازماند و غافل شود در آن وقت هر چه کند و بیند نه به سوی خدا باشد، بلکه اگر شربت و آبی يا لقمه‌ای خورد و نيت او باشد که گرسنگی و تشنگی به آن آب و لقمه رفع شود، آن آب و لقمه بر او حرام باشد به حکم حقيقت و او مرد حقيقت و اهل باطن نبود بلکه هر طاعتی که کرده باشد ضايع بود و او خداپرست و رستگار نبود». شرح‌اش بماند برای وقتی ديگر.
۱

تا دوردستِ آينه…

اين هم از ويژگی‌های ماهِ روزه است: اهل دعا، در عبادت می‌کوشند. شب‌های قدر هم می‌شوند تاجِ لحظات اهل دعا. ولی بالا آمدن، ارتفاع گرفتن، خودِ دعا را از افق بالاتری ديدن، گرهِ اصلی کار است. مردم وقتی دعا می‌کنند، موضوع دعا روشن است برای‌شان. تکلیف حاجت هم روشن است. معلوم است چه می‌خواهند. شمار اندکی هستند که اين‌گونه نيستند.

اين شمار اندک، تکلیف‌اش با دعا روشن است؛ نه این‌که نباشد. اما معامله‌شان با دعا از جنس ديگری است. گروه اول می‌دانند چه می‌خواهند. اين طايفه نه اين‌که ندانند چه می‌خواهند، بلکه گره اصلی از اساس اين است که آيا چيزی می‌خواهند؟ عده‌ای می‌گويند چنین کن و چنان کن؛ این را بده و آن را بيفزا؛ از اين غم بکاه و بر آن شادی بیفزا. برای آن شمار اندک، کار از مرحله‌ی چنین و چنان کردن گذاشته است. حرفی از کاستن و افزودن درميان نيست. تمام قصه همين است که ميانه‌ی اين همه خواستن، دو کلام گفت‌وگو رخ بدهد و گرنه مهم نيست بخششی در ميان باشد یا نباشد. عطايی باشد یا نباشد. اصلاً چه عطایی عظیم‌تر از همين‌که يک‌ نفس هم‌صحبتی رخ دهد. بگذار او هر چه می‌خواهد بکند. به ما چه که او در داشته‌ی خودش چه تصرفی می‌کند. حالا گرفتیم گله‌ای هم کردیم. گرفتیم شکری هم کردیم. آخرش که چه؟ آخر قصه اين است که او بيايد و با خودش گفت‌وگو کند. يعنی ديگر از مرز گفت‌وگو کردن با او هم بشود عبور کنی. برای این‌که زيبارو با خودش گفت‌وگو کند، آينه‌ای لازم است.

آینه، خواست و میل و تمنا ندارد. آينه، رنگ ندارد. اوست که با خودش در آینه سخن می‌گويد. حالا گره قصه اين است: ما می‌خواهيم خودمان آينه باشيم یا از او آينه‌ای بسازيم؟ او قرار است از هم‌صحبتی با ما لذت ببرد يا ما از هم‌صحبتی با او؟ یا اساساً فرق ميان این دو از ميان بر می‌خیزد؟ وقتی یکی می‌گويد: «خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن»، يعنی که با همین «موج سودا» خوش است! یعنی که «شب تا به روز تنها» دیگر رنج‌اش نمی‌دهد ولی همين رنجی که نيست، درست همان است که در افق انسانی چيزی نيست جز تنهايی بی‌اندازه. برای همين است که می‌گويد: رو سر بنه به بالين!
این‌ها هم، اما، حاشيه‌ است: برای بعضی، حتی دعا کردن معنا ندارد. ما خود را در دعا می‌آويزيم و به دعا آغشته می‌کنيم که شايد به همين آگاهی برسيم که در این گفت‌وگو، در اين هم‌کلامی و هم‌نشينی مهم عاقبت و نتيجه‌ی آن دعا نيست. مهم چیز ديگری است. مهم اين است که از ذوق حضوری، داستان را طول بدهی و اساساً زبان‌اش را آموخته باشی که بتوانی و بدانی چه طور چیزی را بهانه کنی تا داستان را طولانی کنی. و گرنه، «شکر با شکايت» ما هم همين است. می‌شود با او در آویخت. با او عتاب کرد. با او عرض نیاز کرد. شايد لازم باشد با او ناز هم بکنی. همين رفت و آمد ناز و نياز است که مهم است. برای گروهی «رشته‌ی تسبيح» مهم‌ است؛ برای آن طايفه‌ی ديگر، گسستن اين رشته مهم‌تر است چون ساعد و ساق ساقی سيمين ساقی هست. دعا هم که می‌کنند برای رد گم کردن است. چیزی می‌گويند که بعضی چیزها را نگويند.
و کاش… کاش می‌شد اين حرف‌ها را بدون اين همه پيچيدگی نوشت. کاش می‌شد جوری حرف زد که ساده، صريح و بی‌پروا این‌ها را فرياد کرد – هر چند تا به حال هم بارها فرياد شده است. ولی «در نمی‌گيرد نياز و ناز ما با حسنِ دوست…». چاره‌ای می‌ماند جز پرداختن به همین آينه و پرداختنِ اين آينه؟ ببينيم می‌شود اين «آينه‌ی صافی» را بکنيم «آينه‌ی شاهی»؟ بهانه‌ها زياد است. اين بهانه – بهانه‌ی همين دعا و همين رمضان – هم افزون بر همه‌ی بهانه‌ها. و چقدر بهانه زياد است: وَكَأَيِّن مِّنْ آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ… (*)
(*) آيه‌ی سوره‌ی يوسف است؛ سوره‌ی دیوانگان و عاشقان.
۱

قبول خلق، قبول حق…؟!

این عبارت را اهل ایمان و اهل روزه مکرر از همديگر می‌شنوند که: «قبول باشد» و طرف مقابل هم با همان حالات دینی و شايد عرفانی جواب می‌دهد که «قبول حق باشد» و از اين جنس گفت‌وگوها. يعنی در یک لايه از دین‌ورزی مبنا و مدار اين رابطه بر همين رد و قبول می‌چرخد. خوب، این برای طایفه‌ای درجه‌ای است. همين که اعتنا داشته باشند به رد و قبول و گامی از رد و قبول خلق فراتر بروند و رد و قبول حق ملاک باشد.

اما به فرض که در تمام اين‌ها ريايی نباشد – و اصلاً چه حاجت به اين بر زبان راندن‌ها و اين اشارات قولی؟ – برای طايفه‌ای ديگر، از اساس بحث قبول محل اشکال می‌شود. يعنی جايی که تو بر سر خوان کرمی نشسته‌ای و کريمی سخاوت‌مندانه با تو مروت می‌کند، ديگر رد و قبول چه معنا دارد؟ رد و قبول جایی معنا پيدا می‌کند که داد و ستدی در ميان باشد. يکی چيزی بدهد و دیگری بپذيرد. وقتی همه چيز از آن اوست، دیگر رد و قبول چه معنا دارد؟ خودش می‌دهد و خودش می‌گیرد. اين‌ها ديگر بازی لفظی است. چيزی نيست جز تشبه به قوم.
اما هم‌چنان «دعوا» یک لايه‌ی رندانه هم دارد. و آن لايه اين است که: اهل ايمان و از ميانِ آن‌ها به ويژه اهل شريعت، کارشان با حساب و کتاب پيش می‌روند. حساب می‌کنند که ماه رمضانی هستند و فلان تعداد روز دارد و بهمان تعداد روز را روزه گرفته‌اند. کم و زيادش را می‌شمارند. قصورش را جبران می‌کنند که پيمانه‌ی رمضان‌ورزی و روزه‌داری‌شان پر شود. خوب آخرش که چه؟ برای چه؟ «دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار». اگر اقبال و دولتی قرار باشد آدمی را برسد، نه تنها حاجتی به اين همه رنج نيست بلکه اصلاً صاحب اقبال و دولت در این عملِ ظاهر نمی‌نگرد که باغ و جنانی نصیب صاحب عمل کند. بی‌علت و رشوت می‌بخشد. حساب هم نمی‌کند. حکایت شرح صدر است. حکایتِ بخشش بی‌حساب است.
اين حساب‌گری کار اهل معامله است و کار اهل عمل. کار کسانی است که چيزی در چنته دارند یا اساساً برای خودش عملی قايل هستند و فکر می‌کنند کاری هم کرده‌اند. هستند کسانی که عملی نمی‌بینند. اصلاً چه کرده‌ايم جز این‌که همه عمر مغبون بوده‌ایم؟ «قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند» فقط خبر نيست، طنز و طعنه هم هست. یعنی که اگر می‌ارزيد بدون این‌که پاداش باشد ارزانی می‌کردند به آدمی. پس «ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس»! پس همه غبن است و زيان: «گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس». آن وقت همين آدم می‌گويد «به خلدم زاهدا دعوت مفرما / که اين سيب زنخ زان بوستان به».
حالا چرا حساب‌گری؟ چرا پای شمارش بيفتيم؟ هر که می‌خواهد خودش بشمارد. بعضی کار خودشان را می‌کنند؛ در بند شمارش و حساب نيستند. آن حالی که آدمی در این وضع تراژيک هستی دارد، کم غمی نيست. پيش اين دردِ همزادِ جهان، همه‌ی این محاسبه‌ها و همه‌ی اين پاداش‌ها و همه‌ی این رد و قبول‌ها رنگ می‌بازد. وقتی از اين سطح عبور کردی تازه «مکن در جسم و جان منزل که اين دون است و آن والا» معنا پيدا می‌کند. رندانه زيستن يعنی سر فرود نياوردن به دونی و والايی. يعنی آدمی نه خودش را به دوزخ می‌فروشد و نه به بهشت. يعنی که:
نشان عاشق آن باشد که سردش یابی از دوزخ
گواه رهرو آن باشد که خشکش يابی از دريا
صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد