۰

خوانِ کرم… (۲)

جنس مهمانی‌های مختلف با هم تفاوت دارند. ضیافت مور با ضیافت سلیمان فرق دارد. میزبان وقتی محتشم و کریم باشد، مهمانی‌اش با مهمانی فقرا تفاوت آشکاری دارد. حکایت ماه رمضان هم حکایت همین مهمانی کریمانه‌ی میزبانی است غنی نه تنها به این معنا که همه چیز دارد و همه چیز می‌بخشد بلکه به معنای دیگر و ظریف‌تر استغنا. اما همین‌جا باید توقف کرد – به رسم سنت – که اذا بلغ الکلام الی الله فأمسکوا. تمام این اوصاف در دایره‌ی خرد انسانی و فهم و حس بشری ما معنا پیدا می‌کند. ولی اصل سخن به قوت خود باقی است. «سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است».

از قصه‌ی احتیاج و استغنا به ویژه وقتی حدیث رمضان و روزه در میان باشد باید آشنایی‌زدایی کرد. این‌جا ماجرای دلبردگی‌های عارفانه در سطح شخصی و فردی – و تنها در این سطح – نیست که کانون بحث است. یک سؤال ساده سرنوشت کل طاعت و عبادت اهل ایمان را روشن می‌کند: این همه کار را برای که می‌کنید؟ این پرسش را به هزار زبان و به بیان‌های مختلف با بلاغت  صنعت‌گری فزون از اندازه می‌توان پرسید ولی اصل سؤال به همین سادگی است: آخرش که چه؟ پاسخ را همان متن کانونی دین می‌دهد: هر چه می‌کنید برای خودتان می‌کنید؛ مرا به شما نیازی نیست! « وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا یُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّـهَ لَغَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ»

همه‌ی لایه‌های لفظی را این‌جا باید دور ریخت. گوینده به زبان ساده به مخاطب‌اش می‌گوید که عظیم‌ترین کاری را هم که می‌کنی،‌ برای خودت – برای آرامش و آسایش خودت – می‌کنی. منّت فعل سودجویانه‌ی خودت را بر من منه. اما همین نکته را سخت می‌توان فهمید چون متشرعان می‌گویند همه‌ی این آداب و مناسک را به خاطر رضای او – حتی به اقتفای متن کلام دینی «ابتغاء وجه الله» – می‌کنند. پس اگر او آمد و گفت بود و نبود شما چیزی در اصل ماجرا تغییر نمی‌دهد تکلیف چی‌ست؟

فکرش را بکنید که یکی از اغراض ضیافت آن میزبان محتشم و کریم در کنار هزار و یک خاصیت بی‌شمار از جمله تطهیر و تمحیص و غفران و ارتزاق و بسی چیزهای دیگر، این باشد – و شاید حتی فقط همین باشد – که بگوید این‌جا بارگاه استغناست: جایی که هزار خرمن طاعت به نیم‌جو نخرند! کرم معنای سلبی و ایجابی دارد. معنای سلبی‌اش این است که دریافت‌کننده‌ی کرم، تهی‌دست است. و این تهی‌دستی نسبی نیست؛ تهی‌دست مطلق است در برابر کریم و غنی مطلق.

یعنی همه‌ی این‌ها عبث است؟ البته اگر ندانی آخرش کجا قرار است بروی و کجا قرار است باد به دست بمانی، عبث است. عبث است اگر گرفتار آفت‌های‌اش شدی. خاصیت دارد؟ حتماً دارد: استیصال و عجز آدمی را به رخ‌اش می‌کشاند. شرح‌اش باشد برای بعد که ربط‌اش به روزه و رمضان چی‌ست. ذوقی باید و حکایتی از سر ذوق.

۰

خوانِ کرم… (۱)

یکی از ظرافت‌های ماه رمضان این است که نزد ظاهریانی که از لایه‌های باطنی ماه روزه غافل‌اند، این ماه، ماه ضیافت و مهمانی خداست. اما همین مهمانی را هم به ظاهر برده‌اند. در ضیافت شاهانه یا مهمانی معشوق، آداب عاشقان با آداب عاقلان تفاوت دارد. آن‌چه برای عاقلان ادب است، عاشقان را بی‌ادبی است. آن‌چه عاقل را بی‌ادبی می‌نماید، عاشق را عین ادب و رعایت است.

از این روزنه به مهمانی او بنگریم: در این مهمانی مجلل کسی خطا می‌‌کند یا نه؟ این مهمانی، مهمانیِ‌ میزبانی ممسک و محاسبه‌گر نیست. میهمانی کریمانه است. همه چیز سخاوت‌مندانه فراهم است. به قدر عظمت سیئه و معصیت، لطف بی‌کرانه و رحمت رفیقانه هست. چطور؟ این طور که:

مهمان خویشم برده‌ای، خوان کرم گسترده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

همین نکته یکی از کلیدهای بی‌شماری است که در این ماه هر که را اهل‌اش باشد، کلید گنجی می شود. نکته، نکته‌ی اکرام میزبان است. نکته این است که سخاوت او را دریابی و مکرر به رخ‌اش بکشی که: آی فلانی! یادت هست؟ مهمانی است و کرم است و تو منتهای کرمی و از این حرف‌ها! حواس‌ات هست که! پس: به هوش باش نریزد دهی چو باده به دستم!

۰

ثواب روزه و حج قبول…

دین، ذوقی است. کانون و محور دین ذوق است. چشیدنی است. بنای همان وحی محمد هم ذوق است و چشش. مضاف بر کشش. خواستم صحیفه‌ی علی بن حسین را بگذارم کنار این بیت فخیم حافظ در استقبال از ماه رمضان. مختصرش کنم و حرف آخر را اول بزنم: رمضان ماه شادی است؛ ماه شادخواری است و شاد کردن و شادی پراکندن. در رمضان اگر خودت ناشاد بودی و دیگری را ناشاد کردی و آن‌چه خوردی (و نخوردی) به ناشادی خوردی (و نخوردی) سرِ رشته را از همان اول گم کرده‌ای. پس بنای کار به نام چشیدن و چشاندن شادی. به نام همان ماهی است که مسماست به «شهر الطهور و شهر التمحیص و شهر القیام». پاک شدن از غم و کینه. پالودگی از آزار خویش و آزار غیر. قیام به فروشکستن خود و پنجه در پنجه‌ی تنسک ریایی افکندن. این است اساس قصه.

روزه برای ثواب است بهر دین‌داران. ولی رندی چون حافظ می‌گوید این ثواب را با «زیارت خاکِ میکده‌ی عشق» خواهی برد. یعنی چه؟ زیارت میکده در کنار زیارت حج. دو عنصر ظاهراً متنافر. در میکده حکایت از بی‌خویشی است و پرده از خود بر افکندن. قصه‌ی عشق هم در میان است. عشقی که مستی می‌دهد. عشقی که نقاب از خودی آدمی فرو می‌اندازد. عشقی که می‌گوید بی حساب و کتاب سر تسلیم بر زمین بگذار. عشقی که بنای‌اش بر محبت با غیر است. با غیر نیکی می‌کنی تا با خود نیک و پاک باشی.

وقتی علی بن حسین می‌گوید که: «و حتی لا نبسط ایدینا الی محظور» اشارت‌اش تنها به محظور محرمات آشکار شریعت نیست. نیازی نبود تا قرن‌ها بعد رندی، حافظی، به ما بگوید که: مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن | که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست. اساس شریعت علی بن حسین هم همین است که شر مرسان. وقتی می‌گوید که: «و لا نتکلف الا ما یدنی من ثوابک»، مضمونی عظیم‌تر از این نیست که اگر قرار است خودت را به رنج بیندازی، حواس‌ات باشد که هر رنجی به آن ثواب نمی‌رساندت ولو رنج روزه‌داری باشد. این روزه‌داری باید چیزی داشته باشد. باید تو را از خویشتن خالی کند. باید مدلول‌اش تطهیر و تمحیص باشد. اگر قرار باشد با مفاخرت بر غیر و با تکبر بر حتی رند شراب‌خوار مغرورانه در جاده‌ی سلامت موهوم قدم بزنی، عاقبت‌ات چیزی نیست جز همین تکلف. رنج ضایع سعی باطل پای ریش. آن وقت است که آفت عظیم در کمین روزه‌دار است: «ثم خلص ذلک کله من رئاء المرائین و سمعه المسمعین»: خودنمایی ریاکاران و شهرت‌خواهی شهرت‌خواهان!

صلای شادی است! ماه رمضان است: وقت، وقت شادخواری است! «و ان نراجع من هاجرنا» که بپیوندی با آن‌که از تو بریده است و «ان ننصف من ظلمنا» و انصاف داشته باشی در حق آن‌که با تو ستم می‌کند «و ان نسالم من عادانا» و راه دوستی را با آن‌که دشمنی می‌کند با تو بپیمایی. این ماه، ماه تصفیه‌ی خویش است نه تحکم به غیر و تکلف آفریدن برای دیگری. این است ابتدای آدمیزادی. بیایید در این ماه رمضان آدم‌تر باشیم! 

۱

گر چه ماه رمضان است… (نسخه‌ی صریح)

دیده‌اید گاهی شاعری، رندی، طنزپردازی چیزی می‌گوید یا می‌نویسد که در حقیقت کنایه‌ای است به کسی و طعنه‌ای است به او ولی فردی که مخاطب آن است و در واقع موضوع این نقد، متوجه نقد نمی‌شود و فکر می‌کند این سخن ستایش او یا وصف حال او به وجهی مثبت است؟ حافظ یکی از همین شاعران است که بارها چنین کاری کرده است. زبان حافظ، زبانی است دوپهلو که گاهی وقتی بیتی را می‌خوانی معنایی که از آن می‌فهمی عکس آن چیزی است که در بیت نهفته است و مراد شاعر است. و این خطای فاهمه، درست مثل خطای باصره، چیزی نیست که اصلاح‌اش خیلی دشوار باشد. کمی دقت در الفاظ لازم است و پرهیز از شتاب‌زدگی.

حافظ بیتی دارد که خصوصاً این سال‌ها اهل دین‌داری و روزه و رمضان به دفعات به آن بیت استشهاد جسته‌اند به این گمان که گویی حافظ در تأیید و تصویب روز‌ه‌داری متعارف آن بیت را سروده است. بیت مشهوری است:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی.

پیش‌تر درباره‌‌ی این بیت نوشته‌ام (این‌جا و این‌جا). حالا که به روزهای آخر ماه رمضان نزدیک می‌شویم و احتمالاً روزه‌داران یا متظاهران به روزه‌داری (!) به قدر کافی این‌جا و آن‌جا این بیت را خرج کرده‌اند بدون این‌که بفهمند شاعر چه گفته است، خوب است همین بیت را دوباره با دقت بیشتری بخوانیم. دو تعبیر در این بیت وجود دارد که ذهن خواننده را از معنای نهفته در بیت منصرف می‌کند. یکی تعبیر «می عشق» است که پرکشش‌ترین تعبیر دوپهلوی این بیت است و زمینه‌ساز همین خطای رایج است. وقتی از می عشق سخن بگویی، طبیعی است که مردم اولین واکنش‌شان این است که شاعر به صراحت از می زمینی و باده‌ی سکرآور دنیوی سخن نگفته است پس مضمونی معنوی و باطنی را در نظر داشته است. اما تعبیر دوپهلوی دیگری که این برداشت را خراب می‌کند همان دو کلمه‌ی «گر چه» است در ابتدای مصرع بعدی.

در میان مردم عادی که چندان ملتزم آداب شریعت نبوده‌اند و در غیر ماه رمضان مرتکب صغایر و کبایر مختلف می‌شدند و می‌شوند، در فرهنگ سنتی این عرفی رایج است که در ماه رمضان دست از این دلیری‌ها بردارند. یعنی همان‌که حافظ گفته بود:

نگویمت که همه ساله می‌پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

با این تفاوت که این‌جا یازده ماه می می‌خوردند و یک ماه (ماه رمضان) را پارسایی پیشه می‌کردند. ولی بیت مورد بحث درست معنایی خلاف این را دارد. اگر واقعاً بحث «می عشق» در میان است، تعبیر «گر چه» بی‌معناست چون می عشق همان چیزی است که قاعدتاً باید حظ معنوی بدهد و چه ماهی بهتر و مهم‌تر از رمضان برای درک و دریافت حظ معنوی؟ پس چرا باید «به رغم» ماه رمضان (همان «گر چه») کسی می عشق بنوشد؟ این‌جاست که رندی حافظ خودش را نشان می‌دهد. به صراحت دارد از چیز ممنوعه‌ای حرف می‌زند که با رمضان سازگاری ندارد. می‌گوید چیزی هست که در ماه رمضان کسی سراغ‌اش نمی‌رود و نباید برود ولی شما به حرف عوام توجه نکن؛ برو سراغ همان. این همان چیزی است که باعث پخته شدن خامان می‌شود. این‌که نظر حافظ درباره‌ی باده‌ی زمینی چی‌ست محل بحث ما نیست. بحث سر همین «گر چه»ی رندانه است که باعث شده است تقریباً همه‌ی متشرعان سخت‌گیر یا ملایم به دام رندی حافظانه بیفتند و گمان کنند قصه تأیید خودشان است. قصه‌ی «خر برفت» مثنوی است. به هر حال، در این آخرین هفته‌ی رمضان، یادآوری این نکته مهم است که هر جا به لفظ رمضان و روزه و این چیزها برخورد کردید، گمان نکنید که معانی هم لزوماً همان‌هایی هستند که شما در نظر دارید.

۰

راست هم‌چون سرگذشت یوسف…

سوره‌ی یوسف، به روایت خودِ قرآن، «احسن القصص» است. حکایت نبوت در آن هست. قصه‌ی محبت در آن هست. محبت پدر و فرزندی. عشق برادر به برادر، در کنار حسادت برادران دیگر به یک برادر. قصه‌ی عاشقی، عاشقی زلیخا. و لطیف‌تر از همه عشقی است که زیر سطر سطر آیات سوره‌ی یوسف پنهان است. و این عشق از همان سجده یازده ستاره و ماه و خورشید آغاز می‌شود. از این «برگزیدگی» یوسف؛ از «عزیز» بودن او. حکایت از نازپروردگی یوسف است. سوره‌ی یوسف، حکایت دلبردگی و دلدادگی است. پیش‌تر هم یک بار نوشته‌ام که هر چقدر در حافظه‌ای جست‌وجو می‌کنم، می‌بینم که انس من به قرآن و ذوقی که از همنشینی با او می‌برم، در گرو آن لحظات و ساعاتی است که پدرم برای من – در طفولیت – قصه‌ی یوسف را می‌خواند. قرآن، شنیدنی است؛ خواندنی نیست. قرآن کتاب کاغذی نیست؛ کتاب صوتی است. کتابی است که از راه گوش به وجود آدمی وارد می‌شود نه از راه چشم. آیاتی از سوره‌ی یوسف را با صدای محمد صدیق منشاوی بشنوید که در سال ۱۹۶۰ در مسجد جامع لالا مصطفی باشای دمشق خوانده است.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ. ن. پیراهنی که آید از او بوی یوسفم…

۰

ماهِ امساک

ماه رمضان، ماه امساک است. یکی از مصادیق روزه، امساک است نه فقط از خوردن و آشامیدن که معنای متعارف و عام‌فهم روزه است؛ یعنی چیزی که با حداقل و متوسط فاهمه‌ی عقلی و باطنی می‌توان به آن رسید. روزه، شامل امساک از سخن گفتن هم می‌شود. این سال‌ها به ویژه پس از سهل‌الوصول شدن فضای مجازی، فراوان دیده‌ام نه تنها در میان عموم و عوام مردم که حتی در میان نخبگان دین‌دار که سخن (و گاه سخن تکراری و پرملال انشاگونه) به مدد این فضا فزونی و کثرت پیدا کرده است. پرسش ساده است: رمضان باشد یا نباشد، خوب است همیشه از خود بپرسیم چرا باید فلان سخن را بگوییم؟ از نگفتن‌اش چه آسیبی به کجا می‌رسد؟ از گفتن‌اش چه سود (واقعی) دنیا و عقبا می‌بریم که از نگفتن‌اش دچار خسران عظیم می‌شویم؟ این معنا، به وجهی دیگر، از نگاه من، در شعر خیام متجلی است (شرح نگاه ملحدانه یا ظاهراً ملحدانه‌ی خیام را می‌گذارم برای وقتی دیگر):
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی، چو هستی،‌ خوش باش
برای امروز، روز نخست رمضان، قرائت سوره‌ی مریم را بشنوید با صدای ابوبکر شاطری، به ویژه آیه‌ی ۲۶ این سوره را که توصیف تمام‌عیار است از مضمون معنوی و اصیل روزه: «فَکُلِی وَاشْرَبِی وَقَرِّی عَیْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمَـٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنسِیًّا» (پس اى زن، بخور و بیاشام و شادمان باش و اگر از آدمیان کسى را دیدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر کرده‌ام و امروز با هیچ بشرى سخن نمى‌گویم). و از این آشکارتر مضمون نمی‌تواند باشد که روز‌ه‌دار هستی ولی هم می‌خوری و هم می‌آشامی، اما مهار زبان‌ات را به دست داری و می‌دانی چه سخنی باید گفت و چه سخنی را نباید. و فزون‌تر از آن این‌که سکوت علی الاطلاق چه خاصیتی دارد.

این شما و این سوره‌ی مریم در روز نخست:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

پ.ن. البته قرائت همین سوره با صدای مصطفی اسماعیل حال دیگری دارد:

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۰

روز تویی، روزه‌ تویی…

روزه‌ی رمضان و عید رمضان، برای مؤمنان و اهل اسلام یک چیز است و برای عاشقان چیز دیگر. در روزه، مؤمنان امساک می‌کنند. برای عاشقان تمام تکاپوی حیات‌شان امساک است. عاشقانی که در امساک‌اند، عاشقان مهجورند البته. عاشقی که در مقام وصال باشد، انفصال و امساکی ندارد که عیدی برای‌اش از راه برسد. هر نفس و هر لحظه‌اش عید است. روزه و عید، هلال و رؤیت‌اش بهانه است. ماه رمضان و تمام آداب و مناسک‌اش جز نشانه چیزی نیستند. نشانه‌هایی هستند برای این‌که راهی گم نشود. این ره گم نکردن برای کسانی است که بر کرانه می‌روند. کسی اگر خود، راه باشد، راه گم کردن هم برای‌اش بلاموضوع است.

می‌خواستم چیزی بنویسم برای عید رمضان. چیزی می‌‌خواستم بنویسم از ذوق. تکرار دانسته‌های عوام و مرور هر آن چیزی که همه ساله از منبر زاهدان ریایی هم می‌شنوند هنری نیست. هنری هم اگر داشته باشد، هنر واعظان است. قصه‌ی عاشقان نیست. برای عاشق، همه چیز در معشوق خلاصه است. نماز چیزی نیست جز هم‌نفسی و هم‌کلامی. روزه هم چیزی نیست جز در هوای معشوق بودن. در جزر و مد فراق و وصال، همه روزه رنگ می‌بازد و هم عید رمضان. برای کسی که همه چیزش یار است، آغاز و پایان روزه، بی‌او بی‌معناست و جز دردسر نیست. می‌نویسم و هر لحظه می‌بینم از فرط تردد و احتیاط، به شطاحی می‌افتم. پس می‌‌کوشم بدون لفاظی یا صنعت‌گری دریافت ساده‌ای را بنویسم که شاید به گمان خودم، مهم‌ترین یافته‌ی انسانی است که در متن یا حاشیه‌ی مناسک دین، چیزی می‌یابد که به کارش می‌آید و زادی می‌یابد ماندگار. ادامه‌ی مطلب…

۰

نسبت قدر و قیامت

می‌خواستم مفصل درباره‌ی شب قدر یادداشت تازه‌ای بنویسم. احوال دل مساعد نبود. پریشانی فکر مجال تمرکز نمی‌داد. گفتم اگر نتوان حق همه‌ی سخن را ادا کرد، می‌توان دست‌کم اشاره‌ای کرد به ماجرا. بند زیر را از رساله‌ی «آغاز و انجام» طوسی نقل می‌کنم و شرح‌اش را می‌گذارم برای وقتی که گشایشی دست دهد. فاصبر صبراً جمیلاً!

«در شب قدر: تَنَزّلَ الملائکهُ وَالرُّوحُ فِیها بإذنِ رَبِهِم مِن کُلُ أمرٍ (۹۷:۴). در روز قیامت: تَعرُجُ المَلائکهُ وَالرّوحُ إلیهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَهٍ (۷۰:۴).  وچون کمال مبداء به معاد است، هم چنانکه کمال شب به روز است و کمال روز به ماه و کمال ماه به سال، پس اگر مبدأ شب قدر است معاد روز قیامت است و اگر شب قدر نسبت به ماه دارد:  لیله القدر خیر من الف شهر «تَنَزّلَ الملائکهُ وَالرُّوحُ» (۹۷:۳)، روز قیامت نسبت به سال دارد: « یُدبِرُّ الأمرَ مِن السَّماء إلی الأرضِ ثُمَ یَعرُجُ إلیِهِ فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ ألفَ سَنَهٍ مِمّا تَعُدّوُنَ» (۳۲:۵). و به وجهی اگر مبدأ نسبت به روز دارد: خمرت طینه الآدم بیدی اربعون صباحا، معاد نسبت به سال دارد که مابین النفختین اربعون عاما. و اگر شب قدر بر هزار ماه تفصیل دارد: لیَلهُ القَدرِ خَیرٌ مِن ألفِ شَهرٍ (۹۷:۳)، روز قیامت به قدر پنجاه هزار سال است: فِی یَومٍ کانَ مِقدارُهُ خَمسیِنَ ألفَ سَنَهٍ فأصبِر صَبراً جمَیِلاً  (۷۰:۴-۵)».

(آغاز و انجام، خواجه نصیرالدین طوسی؛ فصل دوم؛ صص ۴۰-۴۱ تصحیح سید جلال بدخشانی)

 

۰

مقامِ مستی و روزه

میان شاعران هنرمند ما، بی‌گمان حافظ هوشی افسانه‌ای دارد. هر جا که سخن از دیانت و دین‌ورزی در میان است و شائبه‌ای از خطا و ریا هست، این رند اسطوره‌ای، بی‌درنگ دین و مناسک‌اش را کنار می و میخانه می‌نشاند. صورتِ ظاهر ماجرا این است که سخن‌اش انتقاد است یا طعنه‌ای رندانه در دین‌ورزی. ساده‌دلان آن را تمسخر شاید تلقی کنند. اما لایه‌ی عمیق‌تر قصه جای دیگری است.

صوفی، از ورد سحری مست می‌شود. آن‌چه به او نشئه‌ای جانبخش می‌دهد، ذکر است. اما همین صوفی، شب نشده، مستِ باده‌ی دیگری می‌شود. یعنی دین‌ورزی او سست است و لنگ. هیچ لازم نیست صوفی ما، اهل مسکرات باشد و از خمره‌ی خمریات لبی تر کند. این سرخوشی از هزار جای دیگر می‌آید جز این باده‌ی انگوری تا بدان حد که مستی باده‌ی انگوری صد بار شرف دارد به آن مستی‌های خبیث دیگر. پس کلید قصه کجاست؟
کلید ماجرا در همین زدودن نقشِ خویشتن است. یعنی نقش خود بر آب می‌زنی به می‌پرستی. یعنی این باده می‌شود رمز یا راهِ برداشتن خویش از میانه. تمام هدف همین است که حجابِ من و تو از میانه برخیزد. حال این حجاب چه به شریعت برخیزد چه به راهی دیگر، مهم نیست. درجات آدمیان تفاوت دارد. درست. اما رهزنی‌ها در هر مقامی به وفور یافت می‌شوند. در نتیجه، سخن از روی دین اگر باشد، مهم نیست که عبرانی باشد یا سریانی (و حتی «عربی» هم نباشد). مکان هم اگر از روی حق باشد، مهم نیست جابلقا باشد یا جابلسا (و سر سوزنی هم مهم نیست اگر مکه یا بیت‌المقدس نباشد). گره درست آن‌جاست که سخن‌ها از روی دین و مکان‌ها از بهر حق نیست. همه‌ی علت‌ها و مایه‌ها و انگیزه‌ها از نفس است. دلیلی در میانه نیست. حکایت تقابل نفس است و حق.
برای رندی مثل حافظ، «ثواب روزه و حج قبول آن‌کس برد | که خاک میکده‌ی عشق را زیارت کرد». یعنی دو رکن شریعت را برابر نهاده است با دو حکم مناسک‌برانداز. به یکی – یعنی به باده خوردن – هم نفی نفس می‌کند و هم «ره تقوا» می‌زند. به دیگری، به زیارت میکده، راه کعبه‌ی ظاهر را می‌گرداند به سوی کعبه‌ی باطن. کعبه‌ی ظاهر نشانه است و بس. سنگ است و خاک. پس بیهوده نیست اگر «تا ابد بوی محبت به مشام‌اش نرسد | هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت». اما، از روزه و حج به رکن دیگری هم می‌رسد: «نماز در خم آن ابروان محرابی | کسی کند که به خون جگر طهارت کرد». باز هم نماز که حکایت از خشوع زاهدانه دارد، گره می‌خورد به عاشقی (محراب و ابرو را کنار هم نشاندن یعنی دلربایی عشق از زهد). طهارتی که در آن آلودگی خون نباید باشد، در این مقام تنها با خون میسر می‌شود: صلاه العشق رکعتان لا یصح وضوئهما الا بالدم.
قصه کوتاه کنم. روزه، معلم است. مدرس است. برای نقش خویش بر آب زدن. برای آموختن الفبای مستی. برای رندی. روزه بهانه است و نشانه. این یک درس را اگر به کسی آموختن نتواند، غالب آن است که زیان‌‌اش بیش از سودش باشد: حکایت کسانی می‌شود که اخسرین اعمالا هستند ولی یحسبون انهم یحسنون صنعا (و گمان نیکوکاری را بهتر از تمسک به مناسک شریعت برای متوسطان در کجا می‌توان جست؟). روزه ترک است و امساک. مستی نیز از جنس ترک است. یکی ترک خوردن و آشامیدن – در ظاهر و ترک غیر دوست در باطن – و دیگری ترک هشیاری؛ یعنی ترک هر آن چیزی که اتکای به نفس و خویش را به آدمی می‌آموزد: «پشمینه‌پوش تندخو از عشق نشنیده ست بو | از مستی‌اش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند». روزه‌ی ظاهر، رکن شریعت است. از رکن شریعت تا تمام قیامت چقدر راه است؟ میان قائمی بودن و اباحی بودن فاصله چه اندازه است؟ رندان را اشاره‌ای بس.
۰

سماحتِ روزه

تصور عوام مسلمانان و البته عوام نامسلمانان این است که دین‌ورزی – که شکل از ریخت‌افتاده‌اش همان تنسک ظاهربینانه و تشرع سخت‌گیرانه با بوی زننده‌ی ریا و تظاهر است – چیزی نیست جز سخت کردن زندگی عادی بر آدمیان. چنین که من می‌فهمم – از متن دین و از حواشی‌اش – قصه خلاف این بوده و هست. دین‌ورزی اساساً برای آسان‌تر کردن زندگی مردمان است و برای برچیدن موانع دست و پا گیر بیهوده نه افزودن موانعی برای این‌که راه نفس آدمیان را تنگ کند. لذا این قاعده، قاعده‌ی ساده‌ای است که حکمی که بیهوده به دشواری زندگی آدمیان می‌افزاید از روح دیانت فاصله می‌گیرد.

ولی تکلیف اخلاق چه می‌شود؟ یعنی می‌شود به همین آسانی ترک بعضی از موانع اخلاقی کرد؟ این پرسش مبتنی بر این تصور است که برای اخلاقی بودن، لزوماً باید متشرع و متنسک بود آن هم به سختگیرانه‌ترین شکل و به متظاهرانه‌ترین وجه.

آخرین آیه‌ی سوره‌ی بقره،‌ که دست بر قضا در ماه رمضان زیاد خوانده می‌شود، یکسره حکایت از همین سماحت و آسان‌گیری دارد:
لَا یُکَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا کَسَبَتْ وَعَلَیْهَا مَا اکْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَهَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (بقره: ۲۸۶)
«خداوند هیچ‌کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمی‌کند، هرکس هر چه نیکی کند به سود او و هرچه بدی کند به زیان اوست، خدایا اگر [فرمانی را] فراموش یا خطایی کردیم بر ما مگیر، پروردگارا بار گرانی بر عهده ما مگذار، چنانکه بر عهده پیشینیان ما گذارده‌ای، پروردگارا آنچه تاب و توان آن را نداریم بر دوش ما مگذار، ما را ببخش و بیامرز و بر ما رحمت‌آور، تو مولای مایی، ما را بر خدا نشناسان پیروز گردان».
پیامی که رندان از چنین آیه‌ای می‌گیرند چیزی نیست از این‌که «آسان‌ گیر بر خود کارها کز روی طبع | سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش»!
امروز تصادفاً دیدم که آیت‌الله بیات زنجانی، از مراجع امامیه، در فتوایی گفته است که: «کسانی که روزه می‌گیرند ولی تاب و تحمل تشنگی را ندارند، فقط به اندازه‌ای که جلوی تشنگی‌شان را بگیرد می‌توانند آب بنوشند و در این حالت روزه‌شان باطل نبوده و قضا هم ندارد». این روشن‌بینی و هوشیاری جای خوشحالی و تبریک دارد. کاش بقیه‌ی فقها هم زودتر از این می‌فهمیدند که دین برای عذاب کردن آدمیان نیست. دین برای آسان‌تر کردن و به قاعده کردن زندگی‌شان است. اما چه می‌شود کرد که دین، این روزها،‌ بدنام شده است. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک | جامه‌ای در نیکنامی نیز می‌باید درید»! ولی واقعاً برای درک این نکته، جز خواندن همان آیه‌ی بالا و کمی تأمل، نیازی به «فتوا» بود؟!
محدوده‌ی ولایت فقیهان چنان در جزیی‌ترین ابعاد زندگی مؤمنان گسترده شده است که همین گسترش محدوده‌ی ولایت آن‌ها چیزی نیست جز محدود کردن و کوتاه کردن عرصه‌ی اختیار و انتخاب آدمیان. و ایمان چیزی نیست جز اختیار و انتخاب فرد. برای من دست‌کم چنین است. دوستانی دارم در لندن، از اهل ایمان. شماری با افق لندن روزه می‌گیرند که ساعت‌اش طولانی است و طاقت‌فرسا. به چنین زمان‌بندی‌ای عادت کرده‌اند. سال‌هاست. اما دوستان دیگری هم از اهل ایمان دارم که روزه می‌گیرند اما به افق مکه. منطق‌شان هم این است که این روزه در زمان محمد بن عبدالله فرض شده است و به همان افق معنا دارد. تکلیف روزه‌داری با افقی متفاوت و زمانی طولانی و طاقت‌فرسا چیزی نیست جز تکلف و بار بسیار نهادن بر دوش طاقت آدمیان و فزونی از ایمان افراد خواستن. به باور من، ایمانی که آیین‌اش بیشتر راه زندگی آدمیان را آسان‌تر کند، به ایمان نزدیک‌تر است. طبیعت آدمی هم با همان سماحت سازگارتر است.
این نکته را که گفتم شاید مقدمه‌ای باشد بر این‌که فقیهان – از جمله همین آیت‌الله بیات زنجانی عزیز – گام بلندتری بردارند و حیطه‌ی ولایت‌شان را از تصرف در ایمانیات مردم دورتر کنند. می‌دانم کار دشواری است و پیامدهای سنگینی دارد؛ ولی عاقبت‌اش نیکوتر است. هم برای فقیهان، هم برای مؤمنان.
صفحه ها ... 1 2 3 4
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد