۸

نقشِ نام‌ات…

می‌شود از هوای عفن سیاست که دل را می‌میراند و زنگار بر روحِ آدمی می‌نشاند – حتی از همین هوا هم – راهی به رهایی جُست. ولی باید از این اقلیم بیرون آمد؛ «گر به اقلیم عشق رو آری…». ماه‌هاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کرده‌ام و نمی‌نویسم و نمی‌گویم. درس ننوشتن و تعلیق را خوب آموخته‌ام اما نمی‌دانم این درس را خوب پس داده‌ام یا نه. دل می‌سپارم به نغمه‌ای، به نوایی، به حال و هوایی از دل شاید مقدمه‌ای باشد برای فتوحی، برای بسطی و گشایشی که «این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است»، شاید نفسی، لحظه‌ای، دمی، حضوری دست دهد و عنایتی… می‌گذارم نوشتنی‌ها را برای بعد. برای روزهای دیگری، که اگر از راه رسیدند، شاید آسان‌تر بتوانم نوشتن. به همین نغمه دل سپردن، حق بسیاری از حرف‌های نگفته‌ی مرا ادا می‌کند. تا بعد…

 

۵

با شکوه…

دیشب میان راه، آلبوم افشاری مرکب را بعد از مدت‌های درازی دوباره گوش می‌دادم. آواز زنده‌یاد ایرج بسطامی است و آهنگ‌سازی پرویز مشکاتیان. قطعه‌ی سوم، یعنی دل‌انگیزان، را که می‌شنیدم – و حتی وقت شنیدنِ تصنیف نخست – با خودم فکر می‌کردم این آلبوم عجب با شکوه است. وقتی می‌گویم با شکوه، باید شعر را ذره‌ذره درک کرده باشی. سعدی و ذهن‌اش را باید بشناسی. از تصنیف شروع کن تا آواز. شاعر می‌گوید:
رفیقان‌ام سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلان‌ام
و در سخن‌اش حسرت موج می‌زند. اما بلافاصله می‌گوید:
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندان‌ام
 
کاش وقت بود و می‌شد بیشتر نوشت. بعضی از غزل‌های سعدی انگار از ابتدا تا انتها یک داستان را روایت می‌کنند. مثل مینیاتور می‌ماند غزل سعدی. زیبا. با شکوه. پُر سخن و معنادار. و آری، «هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستان‌اش». شما هم این افشاری مرکب را بشنوید. (هنوز دوست دارم تا مدتی موسیقی اتوماتیک با باز شدن صفحه پخش شود؛ به زودی به سیستم سابق بر می‌گردم، اما هنوز نه).

صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی بعد