۱۱

آن حارسِ دل، مُشرفِ جان، سخت غیورست…

در این شب‌های ناباور که خردمندان از غلبه‌ی جنون و سلطه‌ی شهوت قدرت بر اربابِ سیاست انگشت به دهان مانده‌اند، اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که زخم‌خوردگانِ تازیانه‌ی قدرت و داغ‌دیدگانِ دشنه‌ی زور، رشته‌ی ایمان و حلقه‌ی امید را از دست بهلند. رها کردن ایمان و امید، هم‌عنان است با به دست گرفتنِ خشونت و اختیارِ خشم. این همان چیزی است که دولت‌مدارانِ ناکس و اخلاق‌ستیز در پی آن هستند. به همین مستمسک می‌توانند برچسب‌ها بزنند و گرز گران بر سر آوازگران حقیقت بکوبند.

از یاد نبریم که این بازی، بازی‌گر بزرگ‌تری هم دارد (نه فقط این بازی‌گران حقیری که دو دستی به قدرت چسبیده‌اند و لاف صلاح در خرقه‌ی آلوده می‌زنند). بی‌تقوایانی که به آسانی دین، خدا، پیامبر و امامان را قربانی سوداهای پست دو روزه‌ی دنیا می‌کنند، پیش‌ از این‌ها ترک این ایمان کرده‌اند. بی‌اخلاقی و ناپارسایی حریف، نباید ما را به گریز از خرد، اخلاق و تقوا بکشاند. خرد، اخلاق و تقوا حکم می‌کند که هر که خونِ یک نفر را بریزد، گویی خونِ جهانی را ریخته است. بگذارید آن‌ها که دست‌شان تا مرفق به خون بی‌گناهان آلوده است، به تنهایی در این غرقاب ظلم و ستم غوطه‌ور باشند. خونِ خائن (و ترسو) را هم نمی‌توان و نباید ریخت. صدای تظلم را می‌توان اما بلند کرد. بانگِ الله اکبر و لا اله الا الله را می‌توان به سقف افلاک برد.

نمی‌توان در راه توحید با دو قبله رفت. قبله‌ی حقیقت، حکم به اخلاق می‌کند. اخلاق، خدعه را بر نمی‌تابد. اخلاقی که بنای‌اش بر فرافکنی باشد و افکندن گناه و معصیتِ خویش (گناهِ خودکرده) به دوش حریف و رقیب، اخلاقی ابزارگراست که تنها مصرف‌اش بر تخت نشاندن قدرت‌مداران فاسد و جباران خرد ستیز است.

واهمه به دل نباید راه داد. آن‌که امروز خدعه در کار می‌کند و تف به روی حقیقت می‌اندازد، خدای‌اش را سال‌هاست به دولتِ دنیا فروخته است. جویندگان حقیقت و آوازدهندگانِ آزادی نیکوتر می‌دانند که:
آن حارسِ دل، مشرفِ جان، سخت غیور است
با غیرتِ او رو سوی اغیار مدارید

پ. ن. به زودی خواهم نوشت که چرا تضرع و ابتهال در جلوت نشان ضعف و زبونی شخصیت است و خاکساری در خلوت و گریه‌ی نهان، رکنِ استواری و عظمت شخصیت. ما باید بتوانیم تفاوتِ انسان جبون و ترسو را از انسان نستوه تشخیص بدهیم. زبونان هستند که در میان جمع، زاری و ناله می‌کنند و گیسو می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند. شیوه‌ی مردان این شعبده‌بازی‌ها نیست. بازی عمر و عاص در برابر علی را که خاطرتان هست؟ حالا حکایتِ‌ ماست!

۱۴

شرافت و مردانگی به شهادت ظلمه حاصل نمی‌شود؛ به جنم حاصل می‌شود!

میرحسین موسوی در یک ماه اخیر به رساترین صدایی ثابت کرده است که شایسته‌ترین رهبر سیاسی در جمهوری اسلامی است (این هم شاهدش). از متانت و اخلاق‌مداری‌اش در برابر وقاحت و بی‌تقوایی علنی محمود احمدی‌نژاد در مناظره‌ها گرفته تا فتوت و استواری‌اش بر سر حقیقت و حق مردمی که به او رأی داده‌اند، این‌ها کمترین ویژگی‌های برجسته‌ی او در رهبری است؛ این‌هاست که از او رییس جمهوری توان‌مند و خواستنی می‌سازد که می‌تواند آرزوی ملتِ دروغ‌دیده و خرافات‌خورده‌ی ما باشد.

این روزها زیاد می‌شنوم که اگر مدعی هستید در انتخابات تقلبی شده است، دلیل و مدرکی بیاورید. شواهدی که به دست‌کاری وسیعِ آراء دلالت می‌کنند، بی‌شمارند. اثباتِ این تقلب‌ها البته مکانیزم‌هایی لازم دارد که به طور مطلق از دسترس شاکیان خارج است و البته طلب آن زمینه‌ها را کردن هم بدون شک با «تشر» بعضی از مقامات روبرو می‌شود. این یعنی تعلیق به محال کردن. یعنی سنگ‌ها را بستن و سگ‌ها را رها کردن. نتیجه‌ی چنین بازی‌ای، از پیش معلوم است: مغلوب شدن در فوتبال سیاسی مهندسی‌شده! تنها راه خنثی کردن این خدعه، به میدان کشیدن داوری است که سوت‌اش تنها به عدالت دمیده می‌شود نه به اشارت.

هیچ زمانی در تاریخ جمهوری اسلامی، قانون اساسی این کشور به این صراحت به سخره گرفته نشده است. کافی است نگاهی به مواد قانون اساسی که در شرح حقوق مردم آمده است بکنید تا بلاغت این قانون‌شکنی صریح را در یابید. نقض قانون، فقط در جریان رأی‌سازی صورت نگرفت. پیش و پس از آن به نحوی گسترده و باورنکردنی رخ داد. از همه طرفه‌تر آن‌که بعضی از مقامات بدعت تازه‌ای نهادند و آن هم این‌که قانون را گویی شفاهاً دارند از نو تقریر می‌کنند، از جمله این‌که «حق تجمع» مردم را به آسانی مترادف با «اغتشاش» قلمداد می‌‌کنند. بد نیست ملت (بله، همه‌ی ملت از جمله کسانی که به آقای احمدی‌نژاد رأی دادند) سوابق شکل‌گیری اصل ۲۷ قانون اساسی را بخوانند. این اصل از آن‌جا لازم افتاده بود که حکومت پهلوی، هر گونه تجمع مردم را (در اعتراض به سیاست‌های‌اش) غیرقانونی و اغتشاش‌آمیز قلمداد کرده بود. چرا دوباره به آن روزها داریم باز می‌گردیم؟ میرحسین موسوی از این آشکارتر نمی‌توانست نقض صریح قانون را آن هم به دست عالی‌رتبه‌ترین مقامات کشور، گوشزد کند.

اما، سخنِ من این است: میرحسین موسوی، چه ۱۹ میلیون رأی داشته باشد و چه فقط یک رأی (و اگر یک رأی داشته باشد، باید وجود آن یک نفر رأی‌دهنده را طلا گرفت!)، از دیدِ من، رییس جمهور مشروع و حقیقی این ملت است. میرحسین تا این‌جا ثابت کرده است که ذره‌ای از احقاق حقوق ملت و پی‌گیری اجرای قانون عقب ننشسته است. محمود احمدی‌نژاد چه پنج میلیون رأی داشته باشد و چه هفتاد میلیون رأی (!)، نماد دروغ، ریا، قانون‌گریزی و خرافه‌پروری است. هر اندازه که سابقه‌ی میرحسین موسوی در صداقت، مروت و اخلاق بلند و درخشان است، کارنامه‌ی محمود احمدی‌نژاد در اخلاقی بودن و درست‌کاری و راست‌گویی، تیره و تار است. شورای نگهبان هنگام تأیید صلاحیت این آقا، خدا را هم پیش چشم داشته است یا تنها سیاست، قدرت و زور بوده است که خدایی کرده؟

حیرت‌آور نیست که کسانی که بیش از همه از محمد مصدق کینه دارند، امروز در مقایسه او با احمدی‌نژاد حنجره می‌درند و در محکومیت کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد رگ گردن قوی می‌‌کنند؟ و همان کسان، پا جای پای قلدران می‌گذارند! میرحسین موسوی ثابت کرد که در میانه‌ی غوغا و در غبار آشوب‌ها و هیاهوهای زورمداران، نه از میدان به در می‌رود و نه حقیقت را قربانی مصلحت می‌کند. مردمِ ایران اگر هنوز ارزش میرحسین را برای نجات اخلاق و رهایی کشور از دست ظلم، جهل و خرافه درک نکرده‌اند،‌ البته که سزاوار دولت احمدی هستند و لایق محنت‌های محمودیه. اما، این ملت بزرگ‌تر و بالغ‌تر از آن است که به آسانی تسلیم بدعت شود. بدعت یعنی این‌که قانون را صراحتاً بر عکس بخوانی و آشکارا دستوری خلاف آن صادر کنی. بدعت یعنی چیز تازه‌ای آوردن، خارج از آن‌چه که در قانون مقرر است. شخصیت نستوه داشتن، با شعار دادن، و با موش‌مردگی حاصل نمی‌شود. باید ریشه داشت. باید مرد بود. باید جگر داشت. باید جای‌گاه خود را خوب دانست و فهمید که کجا نباید چه چیزی را گفت و کجا باید چه سخنی را بر زبان راند. من این‌ها را تا به امروز به عیان در یکایک گفتار و کردار میرحسین موسوی دیده‌ام. میرحسین موسوی، مرد جوهره، ریشه، اخلاق و مسلمانی است.

میرحسین موسوی، متری است برای رهبری اخلاقی در سیاستِ دروغ‌زده و خدعه‌آلوده‌ی ما که در آن همه چیز بازیچه‌ی قدرت شده است. روزهای آینده، شاید چهره‌ی او را بهتر نشان دهد. با اشتیاق فراوان، تولد الگویی تازه و معنایی جدید از رهبری را در ایران به انتظار نشسته‌ام.

۱۷

برای سمیه و محمدرضا – دو دوستِ در بند

چهار روز است از سمیه هیچ خبری نیست و امروز صبح محمدرضا به محبسی افتاده است و هیچ کس نمی‌داند کجا و چرا؟

یافتنِ پاسخِ این چراها دشوار نیست. اما فهمِ علل این بدکنشی‌های اربابِ قدرت که هنوز بعد از این همه ننگ و بی‌آبرویی، توسنی می‌کنند و پرده‌ی حیا می‌درند و حرمتِ تقوا می‌شکنند، لازم است. جرمِ سمیه و محمدرضا و امثال آن‌ها چی‌ست؟ چرا فعالیت برای هر نامزد دیگری جز محمود احمدی‌نژاد گناهی شده است نابخشودنی؟

اگر کسی نداند واقعاً در ایران چه خبر است شاید این توهم به وجود بیایید که چندین ماه است میرحسین موسوی و مهدی کروبی تدارک شورش و براندازی می‌دیده‌اند و این‌ها هم ارکان پیشبرد این هدف شوم بوده‌اند! اما اولین نکته این است که نظام با به حبس انداختن این جوانان و پیران، کارش تفِ سر بالاست. خودِ همین نظام، اسبابی فراهم می‌کند برای نامزد شدن امثال موسوی و کروبی. خودِ همین نظام صلاحیتِ آن‌ها را تأیید می‌کند و خودِ همین نظام مناظره‌هایی بر پا می‌کند برای ویران کردنِ آن‌ها (و در واقع پایه‌های خود). و بعد از این‌که از این همه شعبده‌بازی پیش از انتخابات نتیجه‌ی مطلوب حاصل نمی‌شود، مرتکب این بی‌سیرت کردن بهت‌آور می‌شود که صغیر و کبیر از آن به فغان آمده است. و کار ما به جایی می‌کشد که بگوییم «دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟». وقتی خود مجری قانون، به این وسعت و شدت قانون می‌شکند و هر فعالیت قانونی را که به مذاق‌اش خوش نیاید برچسب غیرقانونی بزند، به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده‌ایم.

برای پوشاندن آن همه بی‌آبرویی و تعدی، برای پرده افکندن بر این غصب، نقض عهد و خیانت در امانت، دهان‌ها را می‌بندند، زبان‌ها را می‌برند و هر که را که بتوانند به محبس می‌افکنند. اما چرا؟ دو دلیل ساده و بدیهی (در کنار سایر دلایلِ محتمل) به ذهن می‌رسد: ۱. این‌ها – یعنی سمیه‌ها و محمدرضاها – همان کسانی هستند که با کوشش و استواری بازی را به جایی رساندند که حریفِ قدر قدرت جز با چشم‌بندی و شعبده نمی‌توانست از موج اراده‌ی ملت جان به در ببرد. پس وقتِ آن رسیده است که از تک تک آن‌ها که دست‌شان را رو کرده‌اند و ناپاکی، دروغ و ریای‌‌اش را بر آفتاب افکنده‌اند، انتقامی بستانند و پاپوشی برای‌شان بدوزند؛ ۲. آزاد و رها بودن این‌ها، یعنی آزاد و رها بودن چشم، گوش و زبان‌هایی که می‌توانند به دنیا بگویند که چه نیرنگی صورت پذیرفت و چه رنگِ سیاهی بر دل‌های سبز ملت زدند. چاره‌ای نداشتند جز بستنِ همه‌ی دهان‌های حقیقی و مجازی.

این حیرت‌آور نیست آیا که – چنان‌که حمیدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترین فرزندان این خاک،‌ باید به محبس بیفتند و رنج و شکنجه ببینند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خیابان‌های تهران بدون اندک هزینه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، باید دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزینه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرویی کمی نیست. این بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشین نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نیاید.

یقین دارم که آن‌ها که به توحش در جان و مالِ ملت می‌افتند، به پشتوانه‌ی زور و با رنگ کردن قانون و کلاه شرعی دوختن، این اندرزها و تلنگرها آسان به خودشان نخواهد آورد و چه بسا کام‌شان را تلخ کند، ولی این‌ها برای یادآوری بد نیست که باید بترسند از روزی که شاید این‌ها که به حبس رفته‌اند، روزی بر شانه‌های مردم به خیابان‌ها بیایند. آن روز، شما شاید در کنار ملت باشید،‌ ولی بدون شک شرمساری باقی خواهد ماند.

می‌خواستم بگویم من اگر سمیه و محمدرضا را نمی‌شناختم، شاید اندکی درنگ می‌کردم در گفتن این حرف‌ها. اما حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل اندیشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در این نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. این‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نمایاند و نمایش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. این‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت دیارمان می‌تپد.

در عین نگرانی عمیق برای سلامت‌شان، آرزو و دعا می‌کنم که سمیه و محمدرضا زودتر، به سلامت، نزد عزیزان‌شان بازگردند و به تضرع خواری ظالمان را از خدا خواهان‌ام که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

پ. ن. دردناک است که این همه جوان وطن به حبس می‌افتند و تنها خبر بعضی‌ها طرح می‌شود. بخوانید «ما با هم برادریم» را. این‌ها تنها چند نمونه‌ی دیگرند. کسی هست که احساس مسؤولیت کند نسبت به کسانی که صدای‌شان و خبرشان محو و گم می‌شود و دوستی، برادر، خواهری، مادری و همسری ندارند؟ جایی که دستگاه قضا سکوت‌اش مرگ‌بار است و جانب ظلم و اشتلم را گرفته است، به که باید تظلم برد؟

۱۴

خطای فاحش کامران دانشجو – فرار به جلوی احمقانه!

نامه‌ای در وب دیدم دیروز که ظاهراً از قول صادق محصولی خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای بوده است و در آن رأی احمدی‌نژاد پایین‌ترین است و رأی موسوی ۱۹ میلیون است. به محض دیدن نامه، من متوجه جعلی بودن نامه شدم. من هم ندیده‌ام که این نامه مورد وثوق  آدم مهمی باشد. اکثر حامیان موسوی و کروبی هم به ظرافت و سرعت دریافتند که هیچ کس در نظام جمهوری اسلامی نامه به رهبر نمی‌نویسد و امضای‌اش «از طرف» باشد. دمِ خروس، قسم حضرت‌ عباس سازنده‌ی نامه را رسوا کرد.

اما این خطای احمقانه‌ای که امروز کامرانِ دانشجو مرتکب شد و همین نامه را در تلویزیون ایران به نمایش گذاشت، انتحار ابلهانه‌ای بود که به خوبی نشان از دستپاچه‌گی و سرآسیمه‌گی آن‌ها در برابر حرکت معترضان و اعتراض ملت دارد. آن‌ها خواستند توپ را به میدان حامیان موسوی بفرستند و بگویند که یا این نامه را آن‌ها ساخته‌اند و یا به اتکای آن «اغتشاش» راه انداخته‌اند. ظن من این است که این بازی رسوا را خودشان راه انداخته‌اند و اصلاً آن نامه جعلی را خودشان ساخته‌اند تا امروز آقای دانشجو این را بگوید.

آن نامه، بدون هیچ شکی جعلی بود. آن نامه، ولو اعداد واقعی رأی را هم منعکس کرده باشد و حتی اگر عین تصمیم اتخاذ شده باشد، باز هم دلیل نمی‌شود نامه‌ای جعلی را واقعی بدانیم. برای این‌که به تخلف و تقلب وزارت کشور اطمینان پیدا کنیم، هرگز نیازی به نامه‌ای جعلی نبود. تعجب می‌کنم («من نمی‌دانم این اطلاعات را چه کسی به آقای دانشجو داده است؟!») که چطور یک نفر «عاقل» در آن دستگاه نبوده که به این‌ها بگوید این کار یعنی خودزنی و انتحار احمقانه‌ای که تنها نفت بر آتش اعتراض و مخالفت‌ها خواهد پاشید.

من درک می‌کنم که این بازی عمدتاً به قصد رادیکال کردن حامیان موسوی و برچسب خشونت زدن به آن‌هاست. هدف غایی این است. برای همین است که موسوی پیوسته هشدار می‌دهد نسبت به بروز خشونت. و دقیقاً‌ در واکنش به همین خردمندی و آرامش موسوی است که حریف عنان گسسته، پنجه به روی مخالفان‌اش می‌اندازد.

آقای دانشجو! کاش با دو سه نفر مشورت می‌کردید و آبروی خودتان را نمی‌بردید! یاد آقای احمدی‌نژاد افتادیم و نمودارهای خنده‌دارش! نکنید آقا این کارها را! ما این روزها کمی اعصاب‌مان خُرد است. خنده‌مان می‌گیرد. روده‌بر می‌شویم! نکنید آقا! خوب نیست!

۳۸

صدای رسای «خس و خاشاک» توفانی بنیان‌کن شد!

گوش‌هام از هیجان سرخ شد. باورم نمی‌شد. پهلوان آواز ایران، محمدرضا شجریان با بغض و رنجش خاطر به تلویزیون بی‌بی‌سی می‌گوید که صدا و سیما حق ندارد «ایران ای سرای امید» را از تلویزیون پخش کند و آن را به نام آقای احمدی‌نژاد مصادره کند. او می‌گوید که این آوازها را برای همین «خس و خاشاک» خوانده است و خودش هم در شمارِ همین خس و خاشاک است! «این صدای خس و خاشاک است و همیشه هم خس و خاشاک خواهد ماند»! امروز استوانه و ستون فقرات موسیقی اصیل ایرانی، بانگ رسای حافظ، مولوی و سعدی، بزرگ‌ترین تودهنی تاریخ را به آقای احمدی‌نژاد زد! امروز عمیقاً به ایرانی بودن خودم افتخار می‌کنم! افتخار و عزت یعنی این که هنرمند بزرگ ملت، چنین آبرویی بخرد برای تاریخ و فرهنگ ما! دست‌ مریزاد! عمرش دراز باد شجریان که «فریاد میهن» است!



بازیکنان تیم ملی در نیمه‌ی اول همگی با دست‌بند سبز به میدان می‌روند و در نیمه‌ی دوم مجبور می‌شوند دست‌بندشان را در بیاورند. آقای احمدی‌نژاد «فوتبال» را هم به ملت و به موج سبز موسوی باخت! این فضیحت و رسوایی عظیم که دین، علما، فرهنگ، ادبیات، دانشگاه، موسیقی، ورزش و طفل خردسال در برابر آن غریو تندرآسا سر می‌دهد، به شکم دراندن از زن آبستن و پرت کردن دانشجو از پنجره و گلوله از پشت بام به روی مردم بی‌دفاع خالی کردن، خاموش نخواهد شد.

امروز حتی عسگر اولادی مؤتلفه می‌گوید که: «هر کس دیگران را خس و خاشاک بداند از بندگی خدا خارج شده است». دیگر چه کسی مانده است که نیرنگ، دروغ، دین‌ستیزی و ریاکاری احمدی‌نژاد را فریاد بزند؟ سخن به این رسایی است: احمدی‌نژاد از بندگی خدا خارج شده است! این یعنی احمدی‌نژاد طاغوت است! شما جور دیگری حرف عسگر اولادی را می‌فهمید؟ معنای خروج از بندگی خدا چی‌ست؟

آقای احمدی‌نژاد! گفته بودم که شما شکست خوردید! این را پیش از اعلام نتایج ما فهمیده بودیم (بدون دانستن هیچ عدد و رقمی). امروز این شکست و فضیحت تاریخی شد. یکی از بزرگان و یلان ملت و دیانت نیست که سر سوزنی وجدان‌اش را به دروغ و پلیدکاری و وقاحتِ شما بفروشد. زمان‌اش گذشته است که فرار به جلو کنید و دموکراسی و انتخابات را مصادره به مطلوب کنید و خیمه‌شب‌بازی شمارش جزیی آراء یا حتی ابطال صندوق‌ها را علم کنید. «آن یکی بازی که کردی باختی»! این انبار باروت زوتر از آن‌که گمان می‌کردید، منفجر شد.

واقعاً امروز «عصری نو شد چهره‌گشا»!

۴۰

چرا احمدی‌نژاد از ابطال انتخابات می‌ترسد؟

فرض را بر این بگذاریم که آقای احمدی‌نژاد همان برنده‌ای است که اعلام شده است. و حالا که این همه اعتراض می‌شود (و اتفاقاً آن‌چه شاهدش بودیم، به خوبی نشان داد که این‌ها خیلی خیلی بیشتر از «خس و خاشاک» هستند)، چرا انتخابات را دوباره و به شیوه‌ی قابل اعتمادتری برگزار نکند؟

کسی که حساب‌اش پاک باشد، هیچ باکی از محاسبه نخواهد داشت. اگر واقعاً آقای احمدی‌نژاد ریگی در کفش ندارد و یقین دارد به سلامت این انتخابات، خوب بسم الله، بفرمایید و انتخابات را ابطال کنید و از نو برگزار کنید. لازم هم نیست بگویید ابطال انتخابات یعنی شکستِ ما. می‌توانید بگویید ما یقین داریم و سند هم داریم که انتخابات سالم بوده است (به شرطی که اسنادش از جنس بقیه‌ی اسنادی که آقای احمدی‌نژاد تا به حال رو می‌کرده نباشد). می‌توانید بگویید برای این‌که ثابت کنید این فرایند به طور دموکراتیک و قانونی اتفاق افتاده است و هیچ خیانت در امانت، هیچ نقض عهد و هیچ غصبی صورت نگرفته، یک بار دیگر همین انتخابات را با حضور پر رنگ نماینده‌های نامزدها و ناظرانی مستقل و بی‌طرف هنگام رأی‌گیری و هنگام شمارش آراء برگزار می‌کنیم.

این‌ها چراهای کوچکی هستند که اسباب نگرانی جدی و بزرگی را فراهم می‌کنند، تمام سلامت این انتخابات را زیر سؤال می‌برند و آشکارا اشاره به اراده‌ی فعال ما یشاء و لا یُسئل عما یفعلی می‌کند که خود را «فوق قانون» می‌داند. اگر همه در برابر قانون برابرند، پس رییس جمهوری که خود در این انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر است (و بی‌سابقه‌ترین ادعاها و وعده‌ها را داشته است)، باید بیشتر از همه نسبت به پیاده شدن قانون دغدغه داشته باشد. قانون هم ابطال انتخابات را پیش‌بینی کرده است و ابطال انتخابات امری عجیب و غریب نخواهد بود. اگر راست می‌گویید، به ملت اطمینان بدهید! اعتماد از دست رفته‌ی این «خس و خاشاک»ِ میلیونی را جلب کنید!

اگر راست می‌گویید چرا همه‌ی روزنه‌های خبررسانی جهان را مسدود می‌کنید، تلفن‌ها را قطع می‌کنید و زبان‌ها را می‌بُرید و دهان‌ها را می‌شکنید؟ فکر نمی‌کنید کسی که دامن‌اش پاک باشد، هیچ دلیلی نخواهد داشت برای این همه پنهان‌کاری و لاپوشانی؟ فکر نمی‌کنید که اگر انتخابات شما سالم بوده باشد، یک بار دیگر باز هم شما با رأی اکثریت با شکوه و پیروزی انتخاب می‌شوید؟ اگر به این انتخاب اطمینان دارید و واقعاً «میزان رأی ملت است»، بفرمایید از نو بازی کنیم. داور را عوض کنیم و فرد بی‌طرفی را بگذارید. وقت اضافه را به طور عادلانه رعایت کنید. آن وقت ببینیم باز هم نتیجه همین نتیجه‌ی طنزآمیز و رسوا می‌شود که در بیش از هفتاد حوزه‌ی انتخابیه، درصد آراء از صد در صد بیشتر شود و رأی محسن رضایی با افزایش شمارش آراء رشد منفی پیدا کند؟ یعنی باز هم این چشم‌بندی و شعبده‌بازی ممکن است؟ این‌ها را که این دوره خودتان شمرده بودید، نه شاگردان صنف اکابر! (در دوره‌ای که محمد خاتمی مسئولیت برگزاری انتخابات را داشت و شما از صندوق بیرون آمدید، نمی‌شد تظاهرات در اعتراض به تقلب راه انداخت؟ چرا نتیجه‌اش به نفع شما تمام شد؟) این بار موضوع خیلی فراتر از دست‌کاری علنی و آشکار در رأی مردم است. این کبریتی که کشیده‌اید (یا برای‌تان کشیده‌اند)، یک چوب کبریت است فقط؛ ولی در انبار باروت!

آقای احمدی‌نژاد! ریاست جمهور حق و ارث شما نیست؛ امانت است. وقتی که در امانت خیانت شود (و این خیانت را شما چهار سال است دارید انجام می‌دهید)، دیگر از عدالت و از نمایندگی ملت ساقط می‌شوید؛ ولو خلقی برای شما شعار بدهند و حنجره بدرانند که «غارتگر بیت‌المال اعدام باید گردد» (راستی حامیان موسوی حتی یک بار کلمه‌ی «اعدام» را به کار بردند؟ شما خشونت‌طلب‌اید یا آن‌‌ها؟).

آقای احمدی‌نژاد! من فکر می‌کنم شما شهامت برگزاری مجدد انتخابات را ندارید. شورای نگهبان هم انگیزه‌ی برگزاری انتخابات را ندارد. به جهان باید یادآوری کرد که شورای نگهبانی که عضوش آقای الهام است که در کابینه‌ی خودتان قرار دارد و دبیرش آقای جنتی است که حامی و پشتیبانِ شناسنامه‌دار شماست، بی‌طرفی‌اش از اساس زیر سؤال است و طبعاً باید به هر حرکت‌اش به دیده‌ی تردید نگاه کرد. ولی مسأله‌ی شما فقط انتخاباتی مخدوش و مغشوش نیست؛ مسأله‌ی شما یا به عبارتی کارنامه‌ی شما، آن بسیجی یا سربازی است که اسلحه به دست از بالای پشت بام به میانِ جمعیتی آرام شلیک می‌کند و پیش دیدگان حیرانِ مردم مرتکب قتل نفس می‌شود. مسأله‌ی شما آن مزدوری است که بطن زنی آبستن را می‌دراند و طفل ملت را در رحم مادر می‌کشد! مسأله‌ی شما این کارنامه‌ی خونین و آلوده‌ای است که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود»! مشکلِ شما آن بی‌تربیتی و بی‌ادبی مزمنی است که در خانه‌ی ضمیرتان ریشه دوانده است که روز بعد از این شمارش رسوا، شال سبز به گردن‌تان می‌اندازید و اهل بیت پیامبر را هم مضحکه‌ی خیمه‌شب‌بازی مهوع‌تان می‌کنید. بترسید از آتش دوزخ اگر اندکی شرم و خداترسی در شما هست!

۱۷

امسال با ۴ سال پیش چه تفاوتی دارد؟

دیشب در تلویزیون انگلیسی الجزیره، آقایی به اسم شروین زینال‌زاده، به عنوان متخصص امنیت بین‌المللی (!)، در برابر سهراب بهداد تحلیل می‌داد که این‌ها غبار پس از هر انتخاباتی است. او رسماً تریبون تمام‌عیار آقای محصولی بود و سخنان‌اش مو به مو و سطر به سطر مدعیات آقای احمدی‌نژاد بود. از این آقا هیچ رد و نشانه‌ای در وب موجود نیست و معلوم نیست در لندن چه می‌کند. این مقدمه، برای این بود که بر خلاف «هر» تحلیل دیگری، این انتخابات با هر انتخابات دیگری تفاوت‌های عمیقی دارد. اما چرا؟

برای کسانی که جزییات ماجرا را نمی‌دانند، این هم یک انتخابات است مثل هر انتخاب دیگری. ظرافت‌های ماجراست که همه دلالت دارند بر یک رأی‌سازی سازمان‌دهی شده که پشتوانه‌ی عظیم نیروی نظامی آن را حمایت می‌کند.

امسال، محمود احمدی‌نژاد یکی از چهار نامزد ریاست جمهوری بود که دست بر قضا خودش در رأس دولت بود. خودِ ایشان در ماجرای انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر بود. رسوایی وزارت کشور با آقای کردان شروع شد و به آقای محصولی ختم شد. ادعای رییس دولتِ نهم این است که او رییس جمهور منتخب ملت ایران است با رأی بالای ۲۰ میلیون. اما رقبا همه یک‌صدا (به فراخور قوّت حنجره و شهامت اعتراض)، تخلف‌های گسترده‌ی انتخاباتی را گوشزد کرده‌اند. رییس دولتِ نهم می‌گوید این مثل بازی فوتبال است؛ بازنده نباید عصبانی بشود و چراغ قرمز را رد کند و گرنه جریمه خواهد شد. ایشان ملتی را که معترض بوده‌اند به نتیجه‌ی انتخابات، خس و خاشاک خواند و گفت در میان امواج «ملت» گم خواهد شد؛ از دیدِ او این عده، شمارشان از یک صندوق رأی هم کمتر بوده است.

اما تفاوت چی‌ست؟ در انتخابات ۴ سال پیش، پیروزی محمود احمدی‌نژاد باز هم غیر منتظره بود. پیروزی او برای بسیار دردناک بود. اما تفاوت بزرگ‌اش این است که با وجود اعتراض‌های مهدی کروبی نسبت به تقلب، تفاوت آراء واقعاً چشم‌گیر نبود و نهایتاً رقبای اصلی (معین و هاشمی رفسنجانی) به شیوه‌ای مسالمت‌آمیز شکست را پذیرفتند و راه را برای رقیب‌شان باز کردند. امسال اما وضع چنین نیست. از نامزدها گرفته تا علما و مردم، همه یک‌صدا به نتیجه‌ی انتخابات معترض هستند. تصاویری که خبرگزاری‌های جهان مخابره می‌کنند (و فیلم‌های‌شان) حاکی از خشونت گسترده، بی‌سابقه و سرکوب بی‌رحمانه‌ی هر نوع اعتراضی است. درست در همان لحظاتی که سراسر شهر، به جز میدان ولی‌عصر – محل جشن پیروزی رییس دولتِ نهم – غرق در آشوب و درگیری بود، ایشان رسماً گفت، ایران با ثبات‌ترین کشور «جهان» است.

در انتخابات چهار سال پیش، نه این اندازه درگپری بود و نه مطلقاً سرکوبی در جریان بود. طرف مقابل آقای احمدی‌نژاد متوجه خطاهای‌اش شده بود و فهمیده بود که نمی‌تواند به این شیوه به قدرت برسد. بازی او تمام شده بود. اما حریف این بار آقای احمدی‌نژاد آقای معین نیست (و اتفاقاً مطلقاً آقای هاشمی رفسنجانی هم نیست). حریف او میرحسین موسوی است. میرحسین برچسب آلودگی نمی‌خورد. مردی است اخلاقی. نخست‌وزیر محبوب امام است. عزت و احترام و محبوبیت دارد. و این‌ها تمام چیزهایی است که آقای احمدی‌نژاد ندارد. پس هیچ دلیلی وجود ندارد که منِ رأی‌دهنده، در سلامتِ این انتخابات شک نکنم. من همان کسی هستم که پیروزی ۴ سال پیش احمدی‌نژاد را پذیرفته بودم، ولی باور کردن یا تن دادن به این پیروزی نه تنها دروغ گفتن به خود است، بلکه فعلی است غیر اخلاقی. اگر منِ رأی‌دهنده، به این شک برسم که غصب صورت گرفته است، خیانت در امانت شده یا نقض عهد شده است، تکلیف شرعی من روشن است.

امسال با ۴ سال پیش فرق دارد. آقای احمدی‌نژاد تنها با رقبای‌اش رو به رو نیست؛ او با ایمان، دین و اعتقادِ ملت رو به رو شده است. آقای احمدی‌نژاد در برابر علمای شیعه ایستاده است. آیا سیاست ارعاب و اسکات پاسخ خواهد داد؟ زمان ثابت خواهد کرد. زمان نشان خواهد داد که امسال مثل ۴ سال پیش نیست. امسال مثل هیچ کدام از ۲۶ سال پیش نیست. میرحسین موسوی، خاتمی نیست. خوابی که مهندسان انتخابات دیده بودند، خوابی آشفته و تعبیرناشدنی بود. و تو چه می‌دانی معنای تفاوت عمیق را؟ «الهاویه ما الهاویه»!

۱۳

استدلال‌های جدلی برای مصادره‌ی «قواعد دموکراسی»

کسانی که امروز رأی ملت را به نام خود مصادره کرده‌اند، ید طولایی در مغالطه دارند. درباره‌ی ارعاب مردم با تکیه بر رأی اکثریت (و مصادره‌ی حضور سبز و حماسه‌ساز ملت) نوشته بودم و به اختصار توضیح داده بودم چرا این منطق مغالطه‌آمیز است. اما باید نسبت به گروگان شدن ارزش‌های مدنی و قواعد پایه‌ی سیاسی هم هشدار داد. حریفان می‌گویند که: مگر شما نمی‌گویید باید تن به قواعد بازی دموکراسی داد؟ خوب این هم بازی دموکراسی است دیگر؛ اکثریت «رأی» داده‌اند پس تمکین کنید! این استدلال‌ها البته جدلی است (و خالی از حقیقت و صدق).

این را باید دانست (و از فحوای همین پاسخ‌ها هم مشهود است)‌ که این طایفه نه اعتقادی به آزادی بیان دارند و نه به دموکراسی و رأی‌گیری (می‌گویند همانی که شما به آن اعتقاد دارید، نه این‌که ما به آن باور داریم و خود را به آن ملتزم می‌دانیم). اما قواعدِ بازی دموکراسی زمانی معنی دارد که بازی سالم باشد. نمی‌شود یک بازی فوتبال داشته باشیم که یک تیم مرتب مشغول خطا کردن باشد و داور پیوسته به نفع تیم خاطی و به زیانِ تیم بالغ و ماهر، سوت بزند و هنگام پایان بازی بگوییم که خوب بازی فوتبال همین است. برد و باخت دارد و باید تمکین کنید! عده‌ای تماشاگر هم دارند بازی را می‌بینند و کور نیستند! همه‌ی بازی‌ها منصفانه نیستند. این منطق زمانی درست است که بتوانیم ادعا کنیم «هر» بازی‌ای به طور ذاتی عادلانه انجام می‌شود (سخت است فهم این‌که باید عادلانه بودنِ بازی «ثابت» شود؟). همه چیز را که با زور نمی‌شود به مردم قبولاند.

حال چرا روند رأی‌گیری (یا رأی‌سازی) مخدوش است؟ به این دلایل (که معدودی ازدلایل بی‌شمار وقوع «تقلب» است):

۱. سیزده میلیون برگ رأی اضافه چاپ شده است و هیچ کس هنوز توضیح نداده است این برگ‌ها کجا رفته‌اند و چه بر سرشان آمده است.
۲. با وجود صف‌های طولانی در بعضی شهرستان‌ها، در شعب اخذ رأی، با وجود تمدید ساعت، بسته شده است و امکان رأی‌گیری از عده‌ی زیادی سلب شده است.
۳. نمایندگان نامزدها هنگام پلمب صندوق‌ها حضور نداشته‌اند و از سایت تجمیع بیرون رانده شده‌اند.
۴. کسی که به برد قاطع خودش ایمان دارد، با این شتاب و قاطعیت تمام روزنه‌های خبررسانی را مسدود نمی‌کند (قطع پیامک‌ها و فیلتر سریع وب‌سایت‌های رقیب و دستور به روزنامه‌ها برای انتشار یک تیتر واحد).
۵. کسی که به بردِ خودش ایمان و اعتقاد دارد، نیازی ندارد خیمه‌شب‌بازی «براندازی» راه بیندازد، در روزهای منتهی به انتخابات زمزمه‌ی وقوع «اغتشاش» سر دهد (پیش‌بینی‌های خود-تحقق‌-‌بخش) و صدها چهره‌ی سیاسی رقیب را در شب بعد از انتخابات بازداشت کند (به بهانه‌ی هدایت همان «اغتشاش» پیش‌گفته) و همه‌ی روزنه‌های خبررسانی نامزدهای دیگر را ببندد (و حتی بیانیه‌ی یکی مثل محسن رضایی را ابتر و ناقص پخش کند تا جایی که صدای او هم به اعتراض بلند شود).

بد نیست «پیش‌‌بینی خود تحقق‌بخش» را، در این موردِ خاص، توضیح دهم. فرض کنید صاحبِ قدرتی، عزم‌اش را جزم کرده باشد و در انتخاباتی که آشکار شده است جمعیتی بی‌شمار در آن شرکت خواهند کرد (برای حذفِ مسالمت‌آمیز خودش)، دست به تقلب گسترده و سازمان‌دهی شده بزند. پیش از انجام این کار هم رقبا را متهم به برنامه‌ریزی برای اغتشاش می‌کند. وقتی نتیجه‌ی آراء اعلام می‌شود، «ملت»ای که رأی داده‌اند (که از دایره‌ی شخص نامزدها و رقبا فراتر رفته‌‌اند)، صدای‌شان را به اعتراض بلند کنند (نتیجه‌ی طبیعی)، طرف مقابل دست به مقاومت و سرکوب می‌زند و نتیجه‌اش می‌شود شکل‌گیری همان «اغتشاش پیش‌بینی‌شده». این یعنی سازماندهی کردن یک اغتشاش برای مظلوم‌نمایی و خودزنی سیاسی و نفله کردن حریف و ملت. فرض دیگر این است که تقلبی رخ نداده باشد و به ادعای‌ خودش انتخابات سالم برگزار شده باشد. خوب با شواهد بالا، باور کردن این ادعا نه دشوار بلکه محال است. پس باید بیاید این بلعجبی‌ها و شگفتی‌ها را توضیح بدهد (که البته هرگز توضیح نمی‌دهد!).

این‌ها، به اضافه‌ی ده‌ها شاهد و قرینه‌ی مشابه دیگر، ما را به این نکته می‌رساند که برگزار کننده‌ی انتخابات (یعنی آقای محصولی، جانشین آقای کردان)، خودش (همان قضیه‌ی روباه و شهادتِ دُم) نتیجه را اعلام می‌کند بدون این‌که نامزدهای دیگر بگویند ما هم حاضر بودیم و شکستِ خودمان را به چشمِ خودمان دیدیم. حتی اگر ادعای آقای محصولی و دولت درست باشد، همین‌که با این شتاب و دست‌پاچگی نتیجه را اعلام کرده‌اند، حاکی از این است که جایی اشکالی بزرگ وجود دارد. نمی‌شود کسی که خودش در یک دعوا ذی‌نفع است، رأی نهایی را صادر کند و سوتِ پایان بازی را بزند و بعد بگوید بازی عادلانه بوده است و باید به «قواعد دموکراسی» تن داد! این‌ها یعنی این‌که مردم،‌ شما از خودِ من، که ذی‌نفع بازی هستم بپذیرید که رأیی که صادر کردم درست بود!

ملت هیچ نزاعی ندارند بر سر این‌که باید به قواعد دموکراسی تن داد. نزاع بر سر این است که قواعد دموکراسی را با شعبده‌بازی شکسته‌اند و امروز به ملت پوزخند می‌زنند و می‌گویند با همان برگِ خودتان شما را از میدان به در کردیم. این بازی را نمی‌توان همیشه ادامه داد. ملتِ ما این تفی را که به روی‌شان انداخته‌اند، از چهره پاک خواهند کرد. دست به خشونت نخواهند زد. ثابت خواهند کرد که نیروی انتظامی و بسیج، از متنِ خودشان هستند و عاقبت باید به دامانِ خودشان باز گردند نه این‌که عنان‌شان را به دست قدرت و زور بدهند.

ما ثابت خواهیم کرد که ملتی پخته و سنجیده هستیم. می‌توان اسم آرامش، اعتدال، پختگی و سنجیدگی را «براندازی» یا «انقلاب مخملی» گذاشت. ولی تغییر اسم، ماهیت‌ها را عوض نمی‌کند. همان‌طور که اگر اسمِ دروغ‌گو را قهرمان بگذاریم، ماهیت دروغ‌اش پاک نخواهد شد، نام نهادن بر ما، خودمان را به گمان نخواهد انداخت. حقِ ما، «نظر» دادن نیست؛ حق ما «رأی» دادن است برای «انتخاب» رییس جمهوری کشور، نه فراهمِ کردنِ سیاهی لشکر برای «انتصاب» رییس دولت. حقِ ما، مثل رزق ماست. اگر چند روز، چند ماه یا سال هم به جیبِ شما برود، عاقبت به جیبِ ما باز خواهد گشت. تفاوت‌اش این است که ما در این بازی، نه قواعد بازی را خواهیم شکست، نه داور را تطمیع خواهیم کرد (و نه داور را از اردوی خودمان انتخاب می‌کنیم) و نه پیش از پایان وقت اضافه، سوت پایان را می‌نوازیم. ملت این‌ها را می‌دانند و می‌بینند، ولو روزگار غلبه‌ی شبهه و فتنه باشد. ما روزِ داوری و لحظه‌ی داوری را باور داریم. اما حریف؟ بعید است، بسیار بعید!

گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری
کاین هم قلب و دغل در کارِ داور می‌کنند!

پ. ن. ما از رییس جمهور «منتخب» بدون شک حمایت قاطع می‌کنیم؛ ولی هرگز اجازه نخواهیم داد یک رییس دولتِ «منتصب» به اسم «منتخب» به آرمان و امید، به ایمان و اخلاقِ ما تجاوز کند.

۱۳

ما با گل آمده بودیم؛ شما با گلوله!

امروز جهان با چشمانی بهت‌زده، ناظر بزرگ‌ترین دروغ قرن بود. ما به خود می‌گفتیم رییس دولتِ نهم، وصله‌ی پیکر ایران است. فکر می‌کردیم این شرمساری را خودمان باید با خرد پاک کنیم. به خود می‌گفتیم نظام جمهوری اسلامی، جایی در عمق وجودش، هنوز برای اخلاق، برای انسانیت، برای خرد و برای نجابت انسانی ارزش قایل است؛ هنوز هم نومید نیستیم. سوگ‌مندانه نومید نیستیم. گلِ ما باز از میان این همه خار، خواهد رویید.

ما با گل آمده بودیم. شما، اما، پیش از این‌که ما به پای صندوقی برسیم، خشاب‌های‌تان را از گلوله پر کرده بودید. نمی‌دانستیم رأیی که در لندن دادیم، واژگونه به ایران می‌رسد. دیروز پای صندوق به مردی که کنارش ایستاده بود گفتم این صندوق ناموس توست. گفت بله، همه حفاظت می‌کنیم از این رأی! لابد او وظیفه‌اش را درست انجام داد. شاید هم‌او روزی این سطور را بخواند و برای فرزندان‌اش بگوید که آیا این ناموس ملت را درست حفظ کرد یا نه؟ او می‌داند و خدای‌اش.

خشم گرفتن آسان است. خروش بر آوردن دشوار نیست. خردمند بودن و سنجیده بودن است که کارِ مردان است. ایران اما به این تازیانه‌ها سر خم نخواهد کرد. ترک‌تازی مغولان و فتنه‌ی محمودِ افغان را تاب آوردیم و به عزت سر بلند کردیم. باز هم خواهیم رویید. عاقبت این بازی هر چه باشد یا هر چه شود، ما از راهِ خویش نخواهیم رفت: فضول نفس، حکایت بسی کند ساقی / تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!

از دل‌گرفتگی، امروز سراغ سایه را گرفتم. کوتاه، دو کلمه‌ای سخن گفتیم. گفتم غزلی بخوان، گفت حضور ذهن ندارم. گفتم بیتکی بخوان که دلی شاد شود. گفت: امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است / ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است! شگفت مردی است سایه! مردِ مردستان است! از یاد نبریم که نه همه‌ی غم‌های جهان نصیب ماست و نه همه‌ی شادی‌های جهان نصیبِ دژم‌خویان و دشمنانِ ما. جای غم و شادی هم عوض می‌شود. نصیب‌ها هم فرق خواهد کرد.

ما می‌خواستیم به نرمش، بدون توسل به خشونت، بدون شکستن هیچ قانونی بگوییم که کدامین شیوه را نمی‌پسندیم. و نپسندیدیم آن‌چه را که دیدیم. تهدید، تنها از سرِ نیزه و زور بازو و قدرت باتوم نیست که بر می‌آید. کمانِ گوشه‌نشینی و تیرِ آهی هم هست! ما پیروزِ‌ این میدان بودیم و خواهیم ماند. ما می‌مانیم. شما می‌خواهید تاریخ را از نو بنویسید؟ اگر می‌توانید، بنویسید! هنوز تصویرهای دست و دهان شکستنِ شما، در جهان مخابره می‌شود. هنوز وجدان‌های بیداری هست. ما به خردِ خود، به ایمانِ خود و به درست‌کاری خود، بدگمان نیستیم. ما هنوز فرقِ دوغ و دوشاب را می‌دانیم.

آن‌‌‌‌که باید سینه سپر کند برای صیانت از رأی ما، لابد می‌داند که چه باری بر دوش دارد. آنان‌‌که موذیانه خنده‌ی فتح بر لب دارند و «سورِ عزای ما» را بر سفره نشسته‌اند، بدانند که بعضی لقمه‌ها گلوگیرتر از آنی است که از هر گلویی فرو برود! ما با گُل آمده‌ بودیم، شما با گلوله! گله‌ای از گلوله‌ی شما نیست اگر گلوی انتخاب ملت را می‌درد. گله‌ای نیست اگر «ملت» دیگر واژه‌ای مندرس و بی‌معناست. ما باز خواهیم رویید:

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چون آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گل‌رنگ و گل‌گون
جهان،‌ دشتِ شقایق گشت از این خون
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگارِ خونِ سرو است!

۳۲

مسجدِ مهمان‌کش یا دولتِ ملت‌کش؟

یک بار دیگر درباره‌ی منطق معیوب اکثریت نوشته بودم. این بار باید از زاویه‌ی تازه‌ای این رخداد حیرت‌آور را دید (حیرت‌آور که چه عرض کنم؟ یک هفته است این تحلیل «کودتای مهندسی‌شده» را دارم از دوستان می‌شنوم).

بیایید منطق حامیانِ احمدی‌نژاد را بازخوانی کنیم: آن‌ها می‌گویند خوب، بازی، بازی انتخابات است و باید به قواعد مردم‌سالاری گردن نهاد. اگر شما رأی بالا می‌آوردید، ما تسلیم می‌شدیم. حالا ما رأی آوردیم، پس تن بدهید به رأی ملت!

خوب، این استدلال ظاهر موجهی دارد ولی باطن‌اش پوسیده است و مغزش مغالطه‌ است. چرا؟ به این دلایل:

ایران، ساختار دموکراتیک سالمی ندارد (یکی از نشانه‌های‌اش این است که رسانه‌ی سالم و مستقل ندارد). ایران سیستم رأی‌گیری قابل اعتمادی ندارد (یعنی به سادگی می‌شود در آن تقلب کرد). ایران سیستم نظارتی بی‌طرفی ندارد (بی‌طرف نبودن یعنی حضور و وجود آقای جنتی در شورای نگهبان و کردان و محصولی در وزارت کشور). این‌ها کلیات سیستم دموکراتیک است که وقتی رأیی به سودِ صاحبِ وقتِ قدرت صادر شود، آن هم با تفاوتی باور نکردنی، باید به اساس و بنیان‌اش شک کرد. یعنی صاحبِ قدرت باید ابتدا بیایید پاکی خودش را «ثابت کند»، نه این‌که کوس پیروزی بزند.

تا این لحظه که من می‌نویسم، از متنِ خودِ اطلاعیه‌های وزارت‌ کشور و رخدادهای پیاپی‌ای که در این ۲۴ ساعت می‌بینیم، می‌شود نتایجی سرراست گرفت و رد پاها را دنبال کرد (بدون این‌که حتی به مشاهدات شخصی یا شنیده‌هایی که از شهرهای ایران داریم اتکا کنیم). این رد پاها از این قرار است: میزانِ درصدی رأی نامزدها از ابتدا تا این لحظه، هیچ تغییر محسوسی نکرده است؛ میزان آراء باطله به شکلی باور نکردنی تا مدتی طولانی «صفر» بود. این‌ها یعنی مهندسی شدن رأی.

پیامک‌ها قطع شد. مخابرات اعلام می‌کند که نمی‌داند چطور این اتفاق افتاده است! تمام وب‌سایت‌های حریفان و رقیبان ناگهان به زانو در می‌آیند و محبوس می‌شوند. تمام وب‌سایت‌های دولتِ در قدرت، فرمان‌بریده خبر پیروزی می‌دهند. جو امنیتی می‌شود. هر گونه تجمعی ممنوع می‌شود (این معنای سیاسی‌اش این است: حکومت نظامی). نیروی انتظامی از ساعت ۵ دیروز «مانور اقتدار» برگزار می‌کند و تا فردا هم مانور ادامه پیدا می‌کند. این‌ها یعنی برنامه‌ریزی گسترده‌ی نظامی برای مهار کردن اعتراض مردمی. یعنی هر گونه اعتراضی، حتی اعتراض مدنی، به شدت سرکوب خواهد شد.

تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی که تنها رسانه‌ی آلترناتیوی بود که انحصار رسانه‌ای داخلی و دولتی را می‌شکست، از  ساعت یک و نیم ظهر دیروز دچار اختلال شد. این یعنی خفه کردن همه‌ی صداهای باز برای گردش اطلاعات. این یعنی یکه‌تازی رجانیوز، فارس‌نیوز و کیهان.

ستادهای نامزدها در محاصره‌اند. یعنی وقت قلع و قمع فرا رسیده است. تا به حال چند بار شایعه‌ی بازداشت تاج‌زاده و امین‌زاده منتشر و تکذیب شده است؛ این یعنی زمینه‌سازی برای اقدامی عملی. مشتِ‌ آهنین دارد فرود می‌آید. تعارفی هم در کار نیست. رأی کروبی هنوز کمتر از یک درصد است. کروبی هنوز رأی‌اش به یک میلیون هم نرسیده است. این یعنی دهن‌کجی به تمام ملت. یعنی ساختن دقیق و حساب شده‌ی رأی (هنوز کسی جواب نداده است که چه بر سر تعرفه‌های چاپ شده‌ی اضافی آمده است؛ ۱۲ میلیون تعرفه‌ی سفید اضافی که چاپ شده است کجا رفت؟ ولی کسی که می‌تواند ۱۲ میلیون تعرفه‌ی اضافی چاپ کند، نمی‌تواند ۲۴ میلیون چاپ کند؟).

این‌ها قطعات پازلی را دارند شکل می‌دهند (این‌ها که بالا آوردم هیچ کدام‌اش تفسیر نیست؛ همه «فاکت» هستند!). آن پازل این است: درخت جمهوریت نظام دیروز از ریشه کنده شد ولی جوری نموده شد که جمهوریت پیاده شد («رأی است دیگر؛ رأی اکثریت! شما هم باید با منطق خودتان به آن گردن بگذارید!»). این یعنی مغالطه‌ی علنی. چرا مغالطه؟ چون اساس‌اش باطل است. رأی اکثریتی که از آسمان و زمین شاهد بر تقلب آن می‌رسد، رأی باطلی است. بزرگ‌ترین دروغ دولت احمدی‌نژاد دیروز شکل گرفت. زبان‌درازی و دهن‌کجی عظیم به ملت. «ملت» حرفِ آخر را زد! (گفته بودم که «ملت» کنایه است از آقای احمدی‌نژاد!).

همه‌ی شواهد به اشارت وعبارت انگشت‌شان به سوی کودتای علنی در برابر رأی ملت است. قصه، قصه‌ی مسجدِ مهمان‌کش است. یک فریاد لازم است برای فرو پاشندن سقف این مسجدِ ضرار. روحِ ملت ایران بزرگ‌تر از آن است که نتواند این همه پلیدی و دروغ و خباثت را در خود هضم کند. این انگشت فرو کردن در چشمِ ملتی به این عظمت، عاقبت تلخ و ناگواری خواهد داشت.

نکته‌ی آخر این‌که این بار سنگین مسؤولیت را ملت به تنهایی نمی‌توانند به دوش بکشند. باری که خاتمی، موسوی، کروبی و رضایی به دوش کشیدند. باری که آقای جوادی آملی و باری که ۵۰ عالم حوزه‌ی قم به دوش کشیدند، باری است الزام‌آور. سکوت این بزرگان، در برابر این «خیانت» آشکار، یعنی خالی کردنِ پشتِ ملت. نباید انتظار داشت ملت به تنهایی سینه سپر کند. ما قابلیت تولید ماندلا داریم یا نه؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد