۱

روی کاغذ ز کسی، وطن‌اش را نتوانند گرفت

لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خوانده‌اید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی بود که این روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شده‌اند و در این شب یلدای تب‌دار وطن، نگران آزادی و عزت وطن‌شان و هم‌وطنان‌شان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هم‌وطنان ما می‌افتد. آن‌ها هم که باقی می‌مانند سایه‌ی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سایه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنین خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / می‌هراسند ز گلبانگ امید / می‌هراسند زپیغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمت‌های فراوان‌مان این روزها دشوار نیست.

مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو می‌بخشم،
                       ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر کس که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
                         ***
زندگی، زندگی
                   اما، نه بدینگونه که هست
نه بدینگونه پلید
نه بدینگونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.

لیک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشید بزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.

              ***
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خون خورشید می‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاک شکیب.
غنچه می‌آرد بی‌رنگ فریب،
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشید.
             ***
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر….
 بسرائیم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک…
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

۸

از چوپان دروغ‌گو تا پینوکیو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زیان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگوید و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پیش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرویی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «دیپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بیگانه) را گرفته‌ایم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیایید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهیم، «مردم نخواهند فهمید»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌روید به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ یعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگوید برای فریب دادن افکار عمومی هم باید باهوش بود؟ این نویسنده خوب و درست گفته است که این اطلاعیه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یک گردشگر است و کاردار اروپایی نیست»، چرا باید آبروی خودتان را با این خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر دیپلماتِ یک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خیال‌بافی یا توهم کسی را دیپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی … انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام این‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد یا افراد اساساً پیش از وقوعِ آن انفجار دستگیر شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نیستند ولی حکایت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبدیل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چیزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگویند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست این‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شدیداً نامتناسب با جرمِ ادعایی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن دیگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هیچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی علیه جرایم ادعایی آن‌ها نیست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خیلی وقت پیش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتیاط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. یعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هایی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ایمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام دیگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همین متاستاز دروغ است که امروز تبدیل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیایید و در شیپور «فتنه» بدمید! هی بگویید می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافید که روی پینوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که همیشه و در همه چیز دست خارجی را می‌بینند – و کم مانده بگویند روز آفرینش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاییتی را به آزمایش‌های علمی آمریکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زیاد فیلم‌های علمی-تخیلی هالیووودی تماشا می‌کنند. امروز با این قصه‌ی «یوگی و دوستان» به این نتیجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان این ماجراها، بیشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک باید پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مدیریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنید؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفریبی برمی‌دارید؟ چرا جوری سیاست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه یا این است که «دروغ می‌گویند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

همیشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به این‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود یک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نباید اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

۶

شباهت‌های تاریخ و نعل وارونه‌ی قدرت

۱. فروکاستن نزاع‌های سیاسی به الگوهای تبیین کلامی و دینی، خطایی است که قدمِ نخستِ دامن زدن به خشونت بیشتر است. تشبیه کردن خود و هم‌فکران خود به پیشوایان خوش‌نامِ دینی و متهم کردن مخالفان خود به چهره‌های منفی و بدنام تاریخی، نه تنها کمکی به حل هیچ وضعیتی نمی‌کند بلکه حکایت از عزم جدی برای ایجاد شکاف بیشتر و رفتن به سوی رویارویی مستقیم است. در تمام این موارد البته می‌توان مجادله کرد و گفت آن‌که شما حسینِ وقت می‌خوانید، حسینِ وقت نیست و آن‌که یزید یا اموی می‌نامید به این دلایل یزید نیست و الخ. مشکلِ بزرگ جایی پیدا می‌شود که عده‌ای بدون هیچ پروایی کوشش می‌کنند تمام مفاهیم دینی، قرآنی، معنوی و اسطوره‌ای را خرج هدف کوتاه مدت خود کنند. برای من نشانه‌ی سقوط و زوال را جایی باید جست‌وجو کرد که یکی از طرفین دعوا این مفاهیم و معانی را به طور حداکثری هزینه می‌کنند و مطلقاً در پی مفاهیم مشترک و متفق‌ علیه دینی نیستند؛ برای آن‌ها، تمامِ دین در وجودِ خودشان و در منافع خودشان خلاصه شده است.

۲. تیتر فارس نیوز کوتاه و سرراست است: «قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت». از تیتری که برای مطلب آمده است، با اندک آگاهی تاریخی و مذهبی، ذهن خواننده فقط به سوی یک ماجرا می‌رود: جنگ صفین! این البته چیزی نیست جز ناشی‌گری و دست‌پاچه‌گی دستگاه رسانه‌ای مروج خشونت که به این شیوه اسباب رسوایی خود را فراهم کرده است. شیعیان و پیروان علی بن ابی‌طالب خوب می‌دانند که سیاست معاویه دقیقاً همین بود: انگشت نهادن بر عواطف مذهبی پیروان علی برای شکستن صفوف آن‌ها. پاسخ علی روشن بود: «قرآن، پاره‌های کاغذ است؛ قرآن ناطق من‌ام. نگران قرآن کاغذی نباشید». معاویه با مداهنه در پی نفت ریختن بر آتش عواطف و احساسات عوام بود و البته نتیجه‌اش حکمیتی شد که با ساده‌لوحی ابوموسی اشعری و نیرنگ عمرو عاص منجر به توافقی به زیان علی شد. امروز، فارس نیوز به صراحت تمام مروج سیاست و ادبیات اموی است و همین رسانه است که مخالفان‌اش را «سبز اموی» می‌نامد! به یاد داشته باشیم که این تیتر فارس نیوز سرآغاز فتنه‌ای تازه است و کارناوال عاشورایی جدید.

۳. عاشورای امسال، عاشورایی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ایران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غایب است. مدعیان حرمت نهادن به آیت‌الله خمینی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزییات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپیمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همین رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسینیه‌ی جماران و شکستن شیشه‌های حسینیه‌ی آیت‌الله خمینی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر یک نفر از پیروان جنبش سبز شیشه‌ای از حسینیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خیابان‌های تهران را می‌پیمودند و تهدید به تیغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند! کسی که فیلم حمله به جماران را ببینید و برخود نلرزد و از این هتک حرمت وحشیانه تکان نخورد، جداً باید در سلامت اخلاقی و روحی‌اش تجدید نظر کند.

۴. امروز چهار نفر در درگیری‌های عاشورا کشته شده‌اند و از جنازه‌ی کشته‌شدگان فیلم و عکس موجود است. پلیس مدعی است کسی کشته نشده است. سپس می‌گوید خبری به ما نرسیده است. قاعده این است که اگر زمزمه و شایعه‌ی قتل کسی طرح شود، وظیفه‌ی پلیس این است که به سرعت اقدام کند و در پی قاتل بگردد. این همه تعلل و گزارش نکردن و انکار چه معنایی دارد جز این‌که پلیس جایی واقع شده است که نمی‌تواند تصریح یا اقرار به کشته شدن عده‌ای در مراسم عزاداری امام حسین کند؟

۵. عکس‌های امروز از رویارویی مردم با نیروهای ضد شورش عبرت‌آموز است. جمعی از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای گیر افتاده‌اند و مردم غیرنظامی در برابر آن‌ها سپر شده‌اند که کسی به آن‌ها آسیبی نرساند. طبیعی است که عکس این ماجرا امروز هرگز نمی‌توانسته اتفاق بیفتد. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، این افراد با این ساز و برگ در خیابان‌ها در روز عاشورا حاضر نمی‌بودند.

۱۰

فقیه سربلند

آیت‌الله فقید، حسینعلی منتظری، بدون سر سوزن تردیدی، نماینده‌ی بزرگ‌ترین کانون عقلی و چه بسا تنها مدافع و حافظ میراث عقلانیت شیعیان اثنی‌عشری در میان علمای قم بود. مرگ و زندگی این عالم دین و به قول دکتر سروش «فقیه متضلع»، اسباب افتخار و اعتبار باقی‌مانده‌ی روحانیت شیعه بود. اما در این بحبوحه‌ی غوغا و جهان آلوده‌ی نیرنگ و جانب‌داری از قدرت یا مرعوب شدن در برابر آن، منتظری تنها فقیهی بود که تا واپسین لحظه‌های حیات‌اش،‌ دمی از گفتن حقیقت نیاسود. شناختی که من از او دارم به همان شناختی محدود می‌شود که همگان از رسانه‌ها دارند و البته برخوردهایی با حلقه‌ی فکری و شاگردان پیرامون او. آن‌چه من از این حلقه‌ی فکری دیده و شنیده‌ام – که هر دین‌پژوه هوشمند و حساسی نیز متوجه آن شده است – روش خاص عقلی منتظری‌ست در فهم دین که این روش امروزه به بهترین شکلی در میان شاگردان و بهره‌مندان از مکتب فقهی او، هویداست. محسن کدیور یک نمونه از کسانی است که آینه‌ای گویا از استادشان است. به تمام دوستان‌ام که به او ارادتی داشتند یا از شاگردان و بهره‌گیران خرمن معرفت و انسانیت او بودند، صمیمانه تسلیت می‌گویم.
۱

یافتن نقطه‌ی تعادل و فرجامِ قدرتِ ضعیف!

مشی سالیان اخیر من پیوسته این بوده است – حداقل کوشش کرده‌ام – که از افراط پرهیز کنم. کوشش کرده‌ام از داوری‌های شتاب‌زده فاصله بگیرم. از همه مهم‌تر، یکی از اولویت‌های مهم من پیراستن زبان بوده است؛ پیراستن‌اش از درشتی و خشونت. خشونت، منابع متعددی دارد و در زمین‌های مختلفی می‌روید (از جمله در بسترهای دموکراتیک، زمین حاصل‌خیزی برای خشونت وجود دارد که پیش‌تر به دفعات درباره‌اش نوشته‌ام). یکی از زمینه‌های رشد خشونت، سپهر زبانی و ادبی ماست به ویژه که ماده و مضمون فراوانی هم برای میدان دادن به این خشونت‌های زبانی هست (و دامن هیچ جناح و گروهی هم از روشنفکر سکولار و لاییک گرفته تا روشنفکر دینی و البته جناح‌های سیاسی تمامیت‌خواه و اقتدارگرا از آن پاک نیست).

در بحران‌های اخیری که دامن وطن‌مان را گرفته است، دوباره به این آزمون نزدیک می‌شویم: هنگام برخورد با خشونت و پلشتی، خودمان چه اندازه توانایی پرهیز از آن را داریم؟ بسیار دیده‌ایم این روزها دوستان جوانی که سودای تغییر و اصلاح دارند، به دامن همان ادبیات کیهان فروغلتیده‌اند و تبدیل شده‌اند به کیهانی دیگر با جهت‌گیری سیاسی متفاوت (مثال‌ها و نمونه‌ها زیاند؛ اهل اشارت به فراست در می‌یابند). این هشدار را باید امروز به خودمان و دوستان‌مان بدهیم که قدم نهادن در این راه عاقبت خوشی نخواهد داشت. قدرت‌مدارانی که امروز پیوسته از جمع ما قربانی می‌گیرند، روزی در ابتدای کار هم‌چنین بوده‌اند و عاقبت‌شان چنان شده است. گلاویز شدن با پلیدی و خشونت، به تدریج خلق و خوی آدمی را به همان شکل در می‌آورد. شرط خرد نیست که با ابزار و زبان خشن و دین‌سوز زورمداران، به مصافِ آن‌ها برویم. پیش‌تر هم نوشته‌ام که انباشتن زبان از مفاهیم کلامی و دینی – که خودِ من نیز همواره از آن مبرا نبوده‌ام – زمینه را برای استخوانی‌ کردن و جزمی کردن آن مفاهیم فراهم می‌کند. استفاده‌ی ابزاری از دین بد است؛ و برای همه بد است. دین را پای منافع قدرتِ سیاسی خرج کردن به یک اندازه برای همه ناپسند و نامطلوب است. مهم نیست از کدام جناح سیاسی باشید. در هر دو ترکِ تقوا هست. امیدوارم همین اشاره کافی باشد برای صدها سخن ناگفته و نانوشته‌ای که این روزها به بازار نمی‌کشانم.

اما نقطه‌ی تعادل کجاست؟ زمانی نقطه‌ی تعادل جایی بود که با عطف به آن بتوان جامعه را به سوی آرامش، سلامت و خردمندی برد. جایی که به منطقه‌ی فرمان‌روایی خرد نزدیک شویم. جایی که همه مهربان باشیم با هم. اما امروز گویی خواسته یا ناخواسته از این نقطه عبور کرده‌ایم. دلیل اصلی هم لزوماً این نیست که ما خواسته‌ایم از این نقطه عبور کنیم. نقطه‌ی تعادل امروز جا به جا شده است. تا چند ماه پیش، بعضی خواسته‌ها و سخنان، تنها در حد زمزمه بود. امروز زمزمه‌ها تبدیل به فریاد شده است و فریادها روز به روز ابعاد تازه‌تری پیدا می‌کند. فریادهایی که شاید دیگر امثال موسوی، خاتمی و کروبی هم از آن عقب بمانند. ریشه‌ی این وضع شگفت‌آور کجاست؟ بدون شک در نوع واکنش و رفتار طرف مقابل است – و طرف مقابل «قدرت» است. قدرت سیاسی تا به امروز، بدون هیچ تردید، در هر گردنه‌ای، در هر نقطه‌ی انتخابی، در هر ترجیحی، پیوسته بدترین گزینه را اختیار کرده است و همواره مهلک‌ترین انتخاب را به دست گرفته است. این سرآسیمه‌گی، این آشفتگی و این غلبه‌ی بی‌سابقه‌ی بی‌خردی حکایت از ضعف دارد و امروز ما با قدرتی رو به رو هستیم که در عمیق‌ترین لایه‌های تصمیم‌گیری‌اش ضعیف است!

فراموش نباید کرد که برای یافتن نقطه‌ی تعادل پیوسته باید به وزنه‌های دو سوی نقطه‌ی تعادل توجه داشت. هر اندازه که فشارها نامتناسب‌تر وارد شود، نقطه‌ی تعادل بیش‌تر و سریع‌تر جا به جا می‌شود. قدرتِ سیاسی حاکم در این روزها ثابت کرده است که به قدر سر مویی پروای ضعیف شدن‌ ندارد و فرمان‌بریده به سمت نابود کردن همه‌ی مکانیزم‌های دفاعی‌اش می‌شتابد. درباره‌ی مکانیزم‌های دفاعی یک نظام سیاسی بعداً خواهم نوشت. اما این بی‌تدبیری و خردگریزی (به ویژه وقتی که به دین‌فروشی و قانون‌گریزی افزوده شود)، نتیجه‌ی ناگزیرش جا به جا کردن افراطی نقطه‌ی تعادل است که طبعاً پیامدهای ناگواری برای همه خواهد داشت. و باز فراموش نکنیم که مسؤول اولیه‌ی بسیاری از این رخدادها در درجه‌ی اول کسی است که صاحب قدرت است؛ کسی که ابزار اعمال زور دارد، کسی که کلید زندان را در دست دارد، کسی که قاضی را در مشت دارد، کسی که رسانه را به اشاره می‌گرداند، نه کسانی که به ضرس قاطع می‌توان گفت از همه‌ی این‌ها محروم است.

باید دوباره پرسید: نقطه‌‌ی تعادل ما کجاست؟ چقدر به جا به جا شدن نقطه‌ی تعادل حساس هستیم؟ چقدر به قربانی شدن اخلاق و خرد حساسیت داریم؟ اخلاق و خرد تا کجا برای ما ارزش هستند؟ موعظه‌ی اخلاقی و تنبیه دینی همیشه خوب است وقتی که برای رقیب یا مدعی باشد؟ یا تیغی است که می‌تواند گلوی ما را هم ببرد؟ اخلاق برای ما تابع منطق موقعیت و منفعت قدرت است؟ این پرسش‌ها را شاید بتوان آسان جواب داد، ولی در عمل دشوار است ملتزم پاسخ‌ها بمانیم. عزم جزم می‌خواهد و تعهد اخلاقی جدی (و البته پرهیز از وسوسه‌ی قدرت).

۱۵

چرا احمدی‌نژاد به «همه‌ی ملت» خیانت کرد؟

سخن گفتن از ستمی که بر همه‌ی ملت رفته است، در بادی امر شاید کمی مبالغه به نظر برسد. طبیعی است که عده‌ای به شخص احمدی‌نژاد هم رأی داده بودند. نادیده گرفتن رأی‌هایی که حقیقتاً به نام رییس دولتِ نهم ریخته شد، دور از انصاف است و مهم هم نیست که این تعداد ۵ میلیون بوده، ۱۱ میلیون بوده یا ۲۴ میلیون. محمود احمدی‌نژاد تعدادی رأی داشته است (کم یا زیاد)، ولی او با مجموع کارهای‌اش به همه‌ی ملت ایران به عنوان یک مجموعه‌ی متکثر خیانت کرد. اما چرا؟

برنده‌ای که نتواند مدعیان‌اش را اقناع کند و در عوض، پیوسته در توجیه و فرار کردن از پاسخ‌گویی بکوشد، نه تنها در برابر مدعیان‌اش بدهکار است، بلکه به حامیان صادق و واقعی‌اش هم ستم کرده است، مگر این‌که آن‌ها هم درست همانند خودش باشند (یعنی در دروغ‌گویی و شرم نکردن از دروغ و افزودن دروغ‌های تازه، استاد شده باشند). برای فهم این تعبیر باید چند مثال آورد. چندین نمونه‌ی موثق ومتواتر از رفتارها و گفتارهای رییس دولتِ نهم در دست است که او ابتدا ادعایی می‌کند و بعد از این‌که با واکنش شدید عده‌ای مواجه می‌شود، یا اصل‌اش را انکار می‌کند و یا تلاش می‌کند بگوید منظورش بد فهمیده شده است. اما او هرگز تحت هیچ شرایطی عذرخواهی نمی‌کند. بیایید چند نمونه را بررسی کنیم:

۱. هاله‌ی محمودی (!) قصه‌ی مشهوری بود که فیلم‌‌اش در اینترنت پخش شد آن هم در حضور یکی مثل آیت‌الله جوادی آملی. اما رییس دولتِ نهم نه تنها صادر شدن آن سخنان را انکار کرد بلکه تلاش کرد با دروغی تازه‌تر و ادعایی بزرگ‌تر، دروغ و بهتان اولیه را بپوشاند. این قصه هنوز ادامه دارد و او هنوز هم حاضر نشده بپذیرد حرفی زده است اعجاب‌آور و گزاف که اسباب شرمساری، مضحکه و طعنه‌ی بسیاری (از دوستان و دشمنان‌اش) را فراهم کرده است.

۲. رییس دولتِ نهم، علی کردان را برای تصدی سمت وزارت کشور به مجلس معرفی کرد و با شعبده‌بازی چند روزی او را در وزارت کشور نشاند. بعد از رسوایی بزرگ کردانیزه شدن دانشگاه آکسفورد و بر ملا شدن دروغ و تقلب کردان، رییس دولتِ نهم نه تنها اذعان به اشتباه‌اش نکرد بلکه باز هم به دفاع از او ادامه داد (و همه‌ی مدارک تحصیلی «ملت» را «کاغذپاره» خواند) در حالی که حق آن بود که بزرگ‌ترین مدعی عدالت و اجرای قانون در کشور، ابتدا قانون را درباره‌ی وزیر منصوب و محبوب خودش اجرا می‌کرد و بلافاصله او را عزل می‌کرد نه این‌که تا لحظه‌ی آخر از او دفاع کند و نهایتاً هم توپ را به میدان خود او بیندازد که استعفا بدهد. این نمونه البته آخرین نمونه نبود و دوباره به مورد مشابه آن هم می‌رسیم.

۳. رییس دولت نهم در اولین حضور علنی‌اش پس از ۲۲ خرداد ۸۸، مخالفان‌اش را رسماً «خس و خاشاک» نامید و معترضان را با اوصافی معرفی کرد که اسباب خشم و واکنش شمار کثیری از همین «ملت» را فراهم کرد. اما او به جای عذرخواهی تنها چیزی که گفت این بود که حرف‌اش را بد فهمیده‌اند و البته پاره‌ای از هواداران‌اش هم، موضع مشابهی را تکرار کردند. اما مگر هزینه‌ی یک عذرخواهی ساده چه بود؟ نمی‌شد بگوید من منظورم آن چیزی که شما فهمیدید نبود و اگر سوء تفاهمی شده است، من «عذرخواهی» می‌کنم؟ البته که نمی‌شد!

۴. محمود احمدی‌نژاد مدتی بعد یعنی در همین چند روز گذشته، مرتکب رفتار مشابهی شد. او گفته بود پس از اتمام ماجراهای تنفیذ و تحلیف سر مخالفان‌اش را «به سقف خواهد چسباند». این البته تکرار همان خیمه‌شب‌بازی «خس و خاشاک» بود که رییس دولتِ نهم از آن درس نگرفته بود و تصمیم گرفته با ادبیات لمپنی به مصاف مخالفان و منتقدان‌اش برود. سناریوی محمودی البته تکراری بود:‌ به محض این‌که صدای اعتراض‌ها بلند شد، باز هم گفت منظورش چیز دیگری بوده است، اما حاشا و کلا که یک کلمه عذرخواهی از او بشنویم.

۵. کمی به عقب‌تر برگردیم: محمود احمدی‌نژاد با ذوق و شوق اسفندیار رحیم مشایی را به عنوان معاون اول‌اش منصوب کرد (عکسی از او هست که دست یار دیرین‌اش را پیروزمندانه در همان روزها جلوی دوربین عکاسی بالا برده است). رهبر کشور با لطفی «به انواع عتاب آلوده»، از او خواست که مشایی را بردارد. بعد از یک هفته تعلل، بدون این‌که احمدی‌نژاد خود مشایی را عزل کند (بلکه پس از استعفای او)، طی نامه‌ای با لحنی سرد خبر از استعفای او داد و مشایی را به منصبی گماشت که اهمیت‌اش کمتر از منصب قبلی نبود: محمود احمدی‌نژاد نه اهل عذرخواهی است نه اهل کوتاه آمدن. (البته باید به این نکته توجه داشت که به هر تقدیر، انتخاب معاون اول، حق اختصاصی او بوده است؛ ولی او رسماً به میل و خواسته‌ی بخش بزرگی از هواداران سنتی‌اش که او را نماد ولایت‌پذیری می‌دیدند، بی‌اعتنایی کرده بود).

اگر بخواهیم این رفتارها را خلاصه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که محمود احمدی‌نژاد برای توجیه کارهای ناصواب قبلی‌اش همیشه کار ناصواب بزرگ‌تری انجام می‌دهد و به عبارتی «از رو نمی‌رود»! کسانی که به او رأی داده بودند هم جزیی از همین ملت ایرانی هستند. اما آیا او به رأی همین‌ها وفادار ماند (یا خواهد ماند)؟ دیر نیست و دور هم نخواهد بود که آن بخش «غیر سبز» ملت هم بفهمند که محمود احمدی‌نژاد از آن‌ها هم استفاده کرده است برای نشستن بر مسند ریاست جمهور. ما دو بخش از ملت را خواهیم داشت که رودست خورده‌اند: سبزهایی که رأی‌شان ناپدید شده و حامیانِ خودش که مدت‌هاست تصور و تصویری دیگر از احمدی نژاد داشته‌اند و هنوز با همان تصویر خوش‌اند اما روز به روز این پرده بیش‌تر کنار می‌رود. با این حجم انبوه خیانت به قاطبه‌ی «ملت» (راستی «ملت»، از نظر رییس دولت نهم و حامیان سینه‌چاک‌اش، دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟)، با این گستردگی دروغ، ریا، لاپوشانی، توجیه، قانون‌گریزی و وقاحت، چه می‌توان کرد؟ مگر دروغ گفتن به ملت خیانت نیست؟ مگر اذعان نکردن به خطاهای آشکار و صریح، خیانت به ملت نیست؟ مگر اصرار بر خطا و طلب‌کار شدن، خیانت نیست؟ مگر بی‌کفایت بودن و لافِ کفایت زدن و ادعای مدیریت جهانی کردن آن هم وقتی از افتتاح یک خط آهن ساده عاجز هستی، خیانت نیست؟ مگر خیانت شاخ و دم دارد؟

مرتبط: این مطلب را بخوانید که بعضی از بندهای‌اش سخت مرتبط است به آن‌چه نوشته‌ام: «به جرم آنلاین بودن».

پ. ن. این هم نمونه‌ی دیگری که حاصل‌اش همین تحلیل می‌شود: تکذیب‌های رییس جمهور

۸

هرمنوتیک یک اعتراف – روایتی دیگر از شکست بازجو

در هفته‌ی گذشته، واکنش‌های مختلفی در برابر اعتراف‌های ابطحی و عطریان‌فر دیده‌ایم و شنیده‌ایم. هم توضیح خوانده‌ایم، هم توجیه و هم مچ‌گیری‌های متعدد تماشاگران باهوش را از بازجویان (مثلاً این یکی). واکنش مردم، احزاب سیاسی و به ویژه مراجع دینی را نسبت به اصل و فرع اعتراف‌ها می‌توان در کنار همه‌ی این نکات خرد و کلان مطرح شده گذاشت. مجموع واکنش‌ها حکایت از نتیجه‌ی بی‌سابقه و دور از انتظاری دارد که بی‌گمان حاصلی دردناک و ندامت‌افزا برای بازی‌گردانان خواهد داشت. می‌خواهم بُعدِ تازه‌تری هم به مجموعه‌ی تحلیل‌های اعترافاتی (!) اضافه کنم. برای فهم این تحلیل باید زاویه‌ی دید را عوض کرد. باید با چشم مسلح اعتراف‌ها را دید و با گوش مسلح شنید. اما قبل از ورود به اصلِ سخن‌ام لازم است چند نکته‌ی مقدماتی را طرح کنم.

نخست این‌‌که اساس این حبس‌ها و اعتراف‌گیری‌ها، به شهادت موضع‌گیری قاطعانه‌ی بعضی از مراجع دینی و علمای قم، در شمار معاصی کبیره است و نقض حق الناس و زیر پا گذاشتن احکام صریح شریعت اسلام و طبعاً هر چه از این نمایش‌ها بر آید که دال بر گواهی علیه نفسِ خویش باشد – با شرایطی که امروز همه می‌دانیم از چه جنسی است – فاقد هر گونه اعتباری است و نمی‌توان به آن‌ها در جهت خدشه وارد کردن به آبرو یا موضع فکری فرد یا گروهی متوسل شد.

دوم این‌که – پس از بذل توجه به نکته‌ی نخست – هر نکته‌ای که اعتراف‌کنندگان می‌گویند و به مذاق بعضی از دوستان خوش نمی‌آید (و بدون شک می‌توان با استدلال به مصاف این اعتراف‌ها رفت)، در شرایط حبس گفته می‌شود. این سخنان اگر در آزادی و به طیب خاطر گفته می‌شد، تازه اعتباری پیدا می‌کرد که درباره‌اش وقت صرف شود و حتی آن وقت هم دست منتقدان و مخالفان را نمی‌بست بلکه میدان بحث و مناظره فراخ‌تر می‌شد. این نکته را خصوصاً در پاسخ به دوستانی عرض می‌کنم که می‌فرمایند عطریان‌فر «خوش‌رقصی» کرده است. دوستانی که این تعبیر را به کار می‌برند التفات ندارند که «خوش‌رقصی» زمانی معنی دارد که عامل به آن در مقام اختیار باشد و هیچ بیم و هراسی از پیامدهای سخن‌اش نداشته باشد. گواه (عدم اختیار) از این محکم‌تر که از عطریان‌فر می‌پرسند شما چه تضمینی می‌دهید که وقتی از دادگاه آمدید بیرون حرف‌های‌تان را زیر پا نگذارید؟ مضمونِ صریح این پرسش تهدید آشکار و علنی است و این هم از ناشی‌گری‌ها و بی‌تجربه‌گی‌های بازجویان ناپخته و نورسیده است.

و اما عطریان‌فر؛ به اعتقاد من عطریان‌فر – چه می‌خواسته و چه نمی‌خواسته – جلسه‌ی اعتراف و سخنرانی را تبدیل به دادخواستی علیه بازجویان، دادگاه و رخدادهای اخیر کرد. کافی است کسی نکاتِ پراکنده‌ی سخنان عطریان‌فر را کنار هم قرار بدهد تا ببینید سخنانِ او نه تنها کمکی به پیشبرد اهداف بازجو نکرده است، بلکه اساسِ ماجرا را زیر سؤال برده است. برای فهم بهتر سخنان عطریان‌فر، از نگاهی که می‌گویم،‌ باید ناگزیر متوسل به ابزارهای هرمنوتیک و تفسیری شد. چند مورد را فهرست کرده‌ام که به اختصار می‌آورم. شاید ترتیب و توالی این عبارات همان چیزی نباشد که عطریان‌فر گفت ولی اصل موضوع هم‌چنان به قوت خود باقی است.

۱. عطریان‌فر از خاتمی و هاشمی رفسنجانی قاطعانه دفاع کرد و بدون کمترین تزلزلی دوم خرداد را «حماسه‌ی دوم خرداد» خواند؛ این را مقایسه کنید با موضع‌گیری‌های علنی و صریحی که رسانه‌های بازجویان (از قبیل فارس‌نیوز و ایرنا) درباره‌ی خاتمی، هاشمی رفسنجانی و «دوم خرداد» دارند؛ قطعاً‌ بازجوها بدشان نمی‌آمد که عطریان‌فر هم که اکنون دچار تحول روحی شده است (و قاطی کرده!)، «فتنه‌ی دوم خرداد» را هم پیش می‌کشید. مواضع خاتمی و هاشمی رفسنجانی هم که نسبت به وقایع اخیر و اعتراف‌ها اظهر من الشمس است.

۲. عطریان‌فر می‌گوید که رییس جمهور تابع مجلس است و معنای‌اش این است که «باید» تابع مجلس باشد چون همه می‌دانند کسی که امروز لباس ریاست جمهور را به تن کرده است در چهار سال اخیر چه اندازه از مجلس و رهبر کشور سرپیچی کرده. عطریان‌فر رسماً می‌گوید مجلس قدرت صدور عدم کفایت رییس جمهور را دارد (یعنی مجلسیان در کار خودتان قصور نکنید؛‌ ما دست‌مان دیگر کوتاه شده است!). اگر امروز کسی سخن از عدم کفایت رییس جمهور در بیرون زندان بگوید، دیر نیست که گذارش به داخل زندان بیفتد تا از گفتن‌اش پشیمان شود. (آن‌جا که می‌گوید رهبری مانند عضوی از پازل قانون اساسی است که دیگر هیچ!)

۳. عطریان‌فر می‌گوید: « امام که نفس خودش را کشته بود و زیر پا له کرده بود، امام برای خودش سینه می‌زد و می‌خواست مبانی خودش را حاکم کند؟ امام هیچ نیازی نداشت که خودش را تأکید کند.» واقعاً این جملات نیاز به شرح و تفسیر دارد؟!

۴. ایشان امام را «حکیم دانا و فقیه» خطاب می‌کند اما به رهبر فعلی کشور که می‌رسد می‌گوید: «ای پیشوا…» (این تعبیر را از فیلم موجود در سایت فارس‌نیوز بریده‌اند!). بار سیاسی و سوابق پشت کلمه‌ی «پیشوا» در ادبیات سیاسی قرن بیستم، باری منفی است. حتی ناخودآگاه عطریان‌فر هم به خودآگاه بازجو رودست زده است!

۵. عطریان‌فر از دو بار زندان رفتن‌اش در زمان شاه سخن گفت (یعنی سوابق بلند مبارزاتی‌اش را به رخ می‌کشد و این‌که او متعلق به خودِ نظام است) و گفت وقتی از زندان بیرون آمدیم گمان هم نمی‌کردیم روزی این حکومت سقوط کند. این تعبیر هم نیاز به شرح و تفسیر دارد؟!

۶. عطریان‌فر پس از سخنان ابطحی گفت که «شجاعت دو نوع است؛ یکی گفتن سخن حق در برابر امام جائر و دیگری شکستن خود و من آمده‌ایم این دومی را انجام دهم»! اولاً که این صورت تغییر یافته‌ی حدیث و روایتی است که به انواع جهاد و جهاد اکبر اشاره دارد. وقتی «افضل الجهاد» گفتن سخن حق در برابر امام جائر باشد (اصلاً چه ضرورتی داشت عطریان‌فر حرف «امام جائر» را پیش بکشد؟!)، و بخواهد به سوی جهاد با نفس برود، یعنی بازی را از دست بازجو گرفته و حرف‌اش را هم زده است: این بساط مبتنی بر جور است (الله اکبر!).

۷. او مرتب از نهج البلاغه، آیات و احادیث و روایت شاهد مثل می‌آورد. اگر خاطرتان باشد، بساط اعتراف‌گیری‌ها عمدتاً به شکلی بود که القاء کند شخص اعتراف‌کننده اصلاً در این عوالم نیست و با دین و معنویات فاصله دارد. عطریان‌فر تریبون دادگاه را تبدیل به منبری برای خطبه کرده بود و علی‌رغمِ پیش کشیدن «مطلقیت» ولایت فقیه، حرف‌هایی را زد که شیرازه‌ی دین‌فروشی دادگاه را از هم می‌پاشاند.

۸. او به دفعات گفت که خود را بخشی از نظام می‌داند و در چهارچوب قانون سخن می‌گوید. مگر این همان سخنی نیست که موسوی بیرون از زندان دارد می‌گوید؟ این چه اعترافی است که عملاً تأیید موضع موسوی می‌شود؟ فراموش نکنیم که به ابطحی چندان فشار آورده بودند که خاتمی را خائن نامید ولی عطریان‌فر درست پس از او از خاتمی با تعظیم و تکریم یاد کرد! این آشکارا یعنی شکستِ بازجو.

۹. عطریان‌فر، در انتهای سخن‌اش، پاره‌ای از مناجات شعبانیه را می‌خواند: «الهی و الحقنی بنور عزک الابهج فاکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا» و با صدایی بغض‌آلود خطاب به خدای خود می‌گوید که ما را چنان قرار بده که از هیچ کس جز تو نترسیم و این را به تأکید می‌گوید. تنها از خدا ترسیدن، وقتی معنای پررنگ‌تری پیدا می‌کند که ترس از قدرت حاکمان را در برابرش قرار بدهیم. تنها قدرتی که این روزها بر عطریان‌فر مسلط است، قدرت زندان‌بان، بازجو و حاکمان سیاسی وقت است. واقعاً چه تفسیر دیگری می‌توان از آن کرد؟

به عبارتی، اگر بخش‌هایی از این «اعتراف» را که می‌توان به فراست حدس زد به خاطر قرار داشتن در شرایط حبس و اضطرار است، غربال کنیم، از این سخنرانی چه می‌ماند جز بیانیه‌ای کوبنده علیه ستمی که به ملت ایران شده است؟ تأویل یعنی این‌که بتوانی از سخنی چیزی را استنباط کنی جز معنای ظاهر و لفظی آن. بعضی سخنان، تأویل‌ناپذیرند اما بعضی سخنان‌ِ دیگر چندان مستعد و آماده‌ی تأویل‌اند که تأویل نکردنِ آن‌ها، حکایت از بی‌اعتنایی و تنبلی ذهن مخاطب می‌کند.

بسیار بیش‌تر از این‌ها می‌توان درباره‌ی این اعتراف‌ها نوشت و یقین دارم که چندان درباره‌اش بنویسند که سند تاریخی مهمی برای ‌آینده‌ی سیاسی کشور ما و رسوا کردن این شیوه‌ی سیئه و پلید بازجویان بی‌تقوا و سیاست‌مداران خداناشناس شود.

۳

دو روایت، دو تحلیف

این مقایسه را باید سه چهار روز پیش انجام می‌دادم، ولی هر چه با فاصله‌ی زمانی بیش‌تر به این‌ها می‌نگریم، اهمیت رخداد تحلیف معنادارتر می‌شود و البته ضرورت توجه به پیامدهای صریح و مستتر آن مهم‌تر.

۱. باراک اوباما، سال گذشته به ریاست جمهوری آمریکا رسید. در میان ناباوری جهان و اشتیاق آمریکایی‌ها و بسیاری از جهانیان. بر خلاف پیش‌بینی محمود احمدی‌نژاد که گفته بود نمی‌گذارند اوباما رییس جمهور شود، اوباما رییس جمهور آمریکا شد. رییس دولتِ نهم گفته بود: «بعید می‌دانم دستگاه پشت پرده کاخ سفید اجازه دهند که اوباما به کاخ سفید راه یابد، شما مناسبات قدرت در آمریکا را می شناسید. آنها در قدرت بسیار خشن عمل می‌کنند و رای مردم تضمین شده نیست.» (فرض کنید اوباما چنین چیزی را درباره‌ی میرحسین موسوی گفته بود، واکنش «آقایان» چه می‌شد؟!). نخستین رییس جمهور سیاه آمریکا، باراک حسین اوباما، قرار بود تحلیف شود. تمام آمریکا یکپارچه شور و شوق و هیجان بود، بلکه در بسیاری از نقاط جهان، نه آمریکایی‌ها که بسیاری از غیر آمریکایی‌ها با حیرت و اشتیاق لحظه لحظه‌ی مراسم تحلیف اوباما را پی‌گیری می‌کردند‌ (با پوشش مستقیم و پخش زنده‌ی تلویزیونی). یکایک مراحل اتفاقی که رخ داد، به تنهایی رخدادهایی تاریخی بود. اگر کمی در وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های فارسی بگردید، نکات ریز و درشتِ فراوانی درباره‌ی وقایع آن روز گفتند. آن روز، روزی بود که بسیاری از کسانی که در واشینگتن بودند در آن روز سرد پای پیاده راهی محل تحلیف شدند و قطعاً یکی از به یاد ماندنی‌ترین روزهای تاریخ آمریکا را شاهد بودند.

۲. محمود احمدی‌نژاد بعد از دو ماه درگیری، دستگیری و حبس گسترده‌ی فعالان سیاسی و مردم عادی، مسدود کردن تمام مجاری ارتباطی، حاکم کردن فضای نظامی و امنیتی، تعلل و انکار در برابر رأی رهبر کشور (و البته چهار سال دروغ‌گویی و سوء مدیریت گسترده‌‌ی اقتصادی و سیاسی)، مراسم سرد و بی‌رونقِ تنفیذش برگزار شد (مراسمی که بزرگان و ارکان مهمی از نظام جمهوری اسلامی از آن غایب بودند). مراسم تحلیف هم دستِ کمی از همان تنفیذِ بی‌روح نداشت. بر خلاف مراسم تحلیفی که آمریکایی‌ها می‌توانستند به آن افتخار کنند، تحلیف محمود احمدی‌نژاد مراسمی شده بود که هر چه کم‌تر پوشش رسانه‌ای می‌دید، بیش‌تر به نفعِ او تمام می‌شد. قطعاً جای خالی مردم حامی و مشوق احمدی‌نژاد در حوالی محل تنفیذ و تحلیف و در عوض حضور سنگین و پررنگ نیروهای نظامی و امنیتی، نشان محبوبیت رییس جمهوری نبود که با رأی بالای مردم انتخاب شده باشد بلکه حاکی از غیرعادی بودن وضعیت بود. به عبارت دیگر، تحلیف محمود احمدی‌نژاد مُهر خاتمتی بود بر دوره‌ی آسایش و آرامش محمود احمدی‌نژاد و آغاز دوره‌ی محنتِ او.

باراک اوباما وقتی به ریاست جمهوری رسید که آمریکا و جهان در آستانه‌ی ورود به یک رکود اقتصادی عظیم بود و عملاً کشوری را به دست می‌گرفت که در آستانه‌ی بزرگ‌ترین چالش‌های مدیریتی و سیاسی بود. محمود احمدی‌نژاد بعد از چهار سال ریاست جمهوری که در طی آن قیمت نفت بالاترین میزان‌اش را در طول تاریخ نفتی ایران داشت، اقتصاد کشور را با سرعت هر چه تمام‌تر به سوی زوال و فروپاشی برد و پس از پایان دور اول‌اش مصیبت‌های قبل را به مصیبت تازه‌ی بحران اقتصادی جهانی و تنش‌ها و درگیری‌های گسترده ی سیاسی در داخل کشور (و البته بحران‌های متعاقب دیپلماتیک جهانی) گره زد. می‌توان وضع دشوار هر دو نفر را امروز خوب فهمید، اما این را هم می‌توان درک کرد که چقدر تفاوت است میان اولی و دومی!

راستی اگر ملت ایران چنین مشارکت بالایی پای صندوق‌های رأی داشتند و اکثریت قاطع مردم به محمود احمدی‌نژاد رأی داده بودند و افتخاری عظیم آفریده بودند (با روایت رسمی حاکمیت سیاسی)، چرا نمی‌شد مراسم تحلیف و تنفیذی باشکوه‌تر از مراسمی که برای اوباما برگزار شد، برگزار کنیم؟

من تردیدی ندارم که میزان مشارکت ملت ما در انتخابات، جهان را غافل‌گیر کرد، ولی چه شد که نتیجه‌ی تنفیذ و تحلیف تا این اندازه اسباب سرشکستگی و شرمساری شد؟ یعنی آن «اقلیت خس و خاشاک» این‌قدر قوی بود که در کشور توانست موجی بیافریند که دیگر نتوان آن تحلیف و تنفیذ را (که خلاف رأی آن «اقلیت» بود) با عظمتی هر چه تمام‌تر برگزار کرد؟ پاسخ این پرسش‌ها هر چه باشد، فقط دیدن عکس‌هایی از مراسم تنفیذ و تحلیف باراک حسین اوباما و محمود احمدی‌نژاد درس‌های معنادار و تکان‌دهنده‌ای برای رهبران نظام سیاسی ما دارد. فراموش نکنیم که رییس دولتِ نهم کسی است که اشتیاق عجیبی به نامه نوشتن به رؤسای جمهور آمریکا دارد (و البته پاسخ نگرفتن از هیچ کدام از آن‌ها). ولی میزان محبوبیت اوباما با میزان محبوبیت احمدی‌نژاد در کشورهای خودشان و سراسر جهان قابل قیاس است؟ با این اوصاف عجیب نیست که شبکه‌های خبری ما در داخل کشور خودشان را به آب و آتش می‌زنند که بگویند محبوبیت اوباما رو به سقوط است؟ این دست و پا زدن‌ها معنای‌اش این نیست که یکی دیگر می‌خواهد سقوط شتابنده‌ی محبوبیت داخلی خودش را با شکستِ متاع رقیب (رقیب؟!)، جبران کند؟

پ. ن. کار هوش‌مندانه‌ای است اگر کسی گاه‌شماری با عکس‌های مختلف از مراسم تحلیف اوباما و احمدی‌نژاد تهیه کند. فراموش نکنیم که .عکس، کار صدها سطر نوشته را می‌کند

پ. ن. ۲. البته می‌توان تحلیف احمدی‌نژاد را با تحلیف‌های دوره‌های قبلی هم قیاس کرد. تحلیف دوره‌ی اول خودش هم الآن باید برای‌اش تبدیل به یک رؤیای شیرین شده باشد در برابر کابوس این دوره‌اش! ظلم، شاخ و دم ندارد؛ نتیجه‌اش تلخ‌کامی است و پشیمانی و پریشانی.

۳

زبانِ خارجی به مثابه‌ی اسلحه!

از هفته‌ی گذشته تا به امروز، به قدر کافی نقدهای حقوقی و قانونی متعددی به کیفرخواست ابتدایی قرائت شده در دادگاه وارد شده است. از حقوق‌دانان برجسته گرفته تا دانشوران علوم سیاسی، علما و فعالان اجتماعی و سیاسی (از احزاب و جناح‌های مختلف) همه یک‌صدا بی‌بنیاد بودن، خصلت سیاسی و تهمت‌پراکنانه‌ی این کیفرخواست را گوشزد کرده‌اند. کار به جایی رسید که آیت‌الله صانعی به سائقه‌ی مرجعیت‌اش بی هیچ پروایی هشدار عذاب اخروی و وعده‌ی محاکمه‌ی قریب‌الوقوع این‌جهانی به همه‌ی بازی‌گردانان دادگاه داد. خود به فراست ببینید که دادگاهی که نه حقوق‌دانان و وکلا، نه دانشوران و علما، نه فعالان سیاسی و احزاب و نه حتی هم‌فکران سابق برگزار کنندگان، حاضر به حمایت از آن نیستند، چه دادگاهی می‌شود! با این مقدمه، خوب است به چند نکته‌ی تازه در کیفرخواستِ جدید قرائت‌شده در دادگاه اشاره کنیم.

نماینده‌ی مدعی‌العموم می‌گوید: «بنا به تحقیقات معاونت ضد جاسوسی وزارت اطلاعات، مجرمیت تحلیلگر ارشد سیاسی سفارت انگلیس محرز بوده و باید طبق مواد ۵۰۱، ۵۰۵، ۶۱۸ قانون مجازات اسلامی محاکم و مجازات شوند.» یک بار دیگر همین عبارت را با تأنی و آهستگی تمام بخوانید. صدور حکم مجرمیت، ظاهراً، در حیطه‌ی اختیارات «معاونت ضد جاسوسی وزارت اطلاعات» قرار گرفته است و پیشاپیش حکم را هم بنا به موادی قانونی صادر کرده است (مواد را هم در کیفرخواست دقیقاً احصاء کرده) و می‌گوید جرم‌شان «محرز» است (بله، درست خواندید «محرز»!) و این‌ها «باید» مجازات شوند. به عبارت دیگر، شاهد آشکاری داریم از این‌که اساساً جنس بسیاری از محاکمه‌ها از همین دست است: پروسه‌ی قانونی، حضور وکیل و رعایت ظواهر و مقدماتی بازداشت، بررسی قضایی و مواردی از این دست نه تنها بی‌معناست که عملاً قاضی هم نقشی ندارد جز انشا‌ء‌کننده‌ی حکمی که پیشاپیش صادر شده است. اگر بخواهیم همین مضمون را به زبان صاف و پوست‌کننده بازنویسی کنیم به این تقریر می‌رسیم: در نظام ما، بعضی از مواردی که به دادگاه ارجاع می‌شوند (که عمدتاً شامل اتهامات سیاسی و مواردی می‌شود که «قدرت سیاسی» از آن‌ها رضایت ندارد)، نیازی به قاضی، وکیل، حکم دادگاه و مواردی از این دست نیست. همه‌ی تصمیم‌ها را قبلاً جایی می‌گیرند و فقط برای حفظ ظاهر (!)، دادگاهی هم برگزار می‌شود. شاهدِ این مدعا، سخنی بود که آقای دری نجف‌آبادی گفت که اعتراف‌ها تأثیری در نتیجه و صدور احکام متهمان نخواهد داشت! خوب اگر ندارد، چرا اعتراف‌گیری و پخش‌ تلویزیونی؟ اگر دارد، چرا دروغ‌گویی؟ اما لایه‌ی زیرین سخن آقای دُرّی، همان است که نوشتم: تصمیم‌ها، صدور احکام، ایراد جرم (نه ایراد «اتهام») جای دیگری صورت می‌گیرد. قانون، شرع، اخلاق و دیانت هم البته که مهم نیستند. اصلاً اهمیتی ندارد که عوض کردن عنوان «اتهام» با «جرم» مترادف است با «افترا» که در شریعت اسلامی مجازات دارد! و البته وقتی خود مجری قانون،‌ قانون‌شکن و قانون‌گریز باشد، چه توقعی از دیگران؟

و اما بعد، در کیفرخواست در چند جای مختلف به نقش مخرب، ویرانگر و خطرناک «زبان انگلیسی» اشاره شده است. از جمله این‌که فیس‌بوک، «نسخه آزمایشی زبان فارسی خود را ارائه کرده تا فارسی‌زبانان از آن به زبان مادری خود استفاده کنند» و شورای فرهنگی سفارت بریتانیا (همان «بریتیش کانسیل» (!) به قول نویسنده‌ی باسوادِ کیفرخواست)، از طریق برگزاری آزمون زبان، در پی ایجاد اغتشاش بوده است! اصلاً بگذارید بند ۸ و ۹ کیفرخواست را یک بار با هم بخوانیم:

«۸) ارتباط شورای فرهنگی- آموزشی (BC) با بدنه جامعه به منظور بسترسازی ارتباطات از طریق اعطای بورس، برگزاری آزمون‌های زبان، و … . از این طریق انگلیس تلاش داشت تا با دور زدن دولت ایران، علاوه بر شناسایی و نشان افراد موردنظر، کمترین هزینه را در دسترسی به افراد مؤثر در شرایط بحرانی به دست آورد. ۹)  شناسایی عناصر مطلع از طریق برگزاری آزمون انگلیسی ILETS. در این روش سفارت انگلیس تلاش می کرد تا با شناسایی افراد مؤثر، زمینه‌های بهره‌برداری از آنها را در شرایط بحرانی فراهم سازد.»

این بند کیفرخواست چند نکته را نشان می‌دهد: الف) اخذ بورس دانشگاهی، من‌بعد،‌ از هر کشوری جز ایران، و از هر نهادی (دولتی یا غیردولتی)، نه تنها اتهام بلکه «جرم» هم به حساب می‌آید (دیدیم که در این موارد هنوز کسی به دادگاه نرفته، جرم‌اش محرز است!). ب) اساساً هر گونه اقدامی برای فراگرفتن زبان خارجی (از جمله زبان خطرناکِ انگلیسی)،‌ باز هم جرم است و تلاش برای اخذ هر گواهی‌نامه‌ی معتبری برای این زبان‌آموزی، مصداق نزدیک شدن به عوامل جاسوسی و اغتشاش و اقدام علیه امنیت کشور به حساب می‌آید.

ادبیات کیفرخواست البته بارِ سیاسی بسیار سنگین و غلیظی دارد. در این شکی نیست. اما به تمسخر گرفتن آن یا بی‌اعتنایی به آن، یعنی چشم فروبستن بر حرکت مهلک و خطرناکی که شیرازه‌ی قانون و شریعت را دارد به سرعت از هم می‌گسلاند.  نویسنده‌ی کیفرخواست نمی‌فهمد که گنجاندن عبارت «با دور زدن دولتِ ایران» در بند ۸ کیفرخواست، چه معنای هول‌ناکی برای خودشان دارد. معنای دیگرش این است که به هر حال، ما به دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی جهان از جمله انگلیس ارتباط داریم و خودمان به آن‌ها آدم معرفی می‌کردیم. چرا حالا دارند ما را دور می زنند؟! دور زدن یعنی چه؟ به هر حال یا کاری در نظام جمهوری اسلامی قانونی است (کارهایی از قبیل برگزاری آزمون زبان یا اعطای بورس تحصیلی) و یا نیست. اگر نیست، چرا تا امروز مانع از فعالیت آن‌ها نمی شدند؟ اگر هست، پس ایراد این اتهامات – ببخشید «جرایم» – چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

تحلیل خودم را می‌گویم: آموختن و دانستن زبانِ انگلیسی برای شهروندان ایرانی (و نه مسؤولان امنیتی) چیزی نیست که مطلوب بخشی از حاکمیت سیاسی باشد و از آن استقبال شود. هر کس زبان انگلیسی بداند و بتواند از زبان انگلیسی برای «مفاهمه» استفاده کند، مظنون است. زبان انگلیسی دقیقاً به همین معنا هم خطر به شمار می‌آید و هم سلاح. سلاحی که از نگاه تنظیم‌کنندگانِ آن کیفرخواست، برای «جنگ نرم» استفاده می‌شود و در راهبری «فروپاشی از درون» به کار می‌آید (راستی، «فروپاشی از درون» تعبیری است لازم نه متعدی؛ یعنی چیزی است که خودش اتفاق می‌افتد و نیاز به فاعل و عامل بیرونی ندارد؛ نویسندگان هنوز نفهمیده‌اند که «فروپاشی از درون» کردنی نیست، بلکه شدنی است؟!).

آخر این سناریو این است: یکایک مردم ایران، «آحاد» ملت، بالقوه در معرض انتساب «جرم» به خودشان هستند. اجازه داده‌اید فرزندان‌تان بروند کلاس زبان؟ اجازه داده‌اید امتحان آی‌التس یا تافل بدهند؟ حواس‌تان باشد که هر لحظه ممکن است گریبان‌تان را بگیرند. پس مراقب باشید که هیچ سخنِ سبزی از دهان‌تان خارج نشود و گرنه با «سند و مدرک» به شما نشان خواهند داد که فرزند‌تان جاسوس است و سرپل اطلاعاتی سرویس‌های امنیتی جهان! علما و مراجع قرار نیست به این تفکر خطرناک و خردسوزی که ریشه‌ی دین‌ورزی و میراث عقلانی شیعه را نشانه گرفته است، واکنش نشان دهند؟

مرتبط: دادگاه‌تان را… (علی معظمی)

۲۶

زلزله‌ی اخلاقی در کنار انسداد قانونی

می‌خواستم دو نکته را در ذیل یک یادداشت بنویسم به نحوی که هیچ یک از آن‌ها تحت‌الشعاع دیگری واقع نشود. بعید است بتوانم چندان بلیغ بنویسم که حق هر دو به خوبی ادا شود، اما هر چه هست دو واقعه‌ی مهم در کشور دارد رخ می‌دهد و تلاش می‌کنم خبر لحظه‌ای را استعلا دهم تا به درکی دقیق‌تر و در خور اعتناتر برسیم.

نکته‌ی اول این است که بعد از این غوغاهای ۲۴ ساعت اخیر درباره‌ی نصب، عزل و نصبِ مجدد مشایی، برکناری وزیران دولت احمدی‌نژاد و اختلاف‌های درونی کابینه‌ی دولت نهم،‌ امروز نایب رییس مجلس گفته است که: «جلسات هئیت دولت تا تحلیف رئیس جمهوری غیرقانونی است». این سخنان در حالی از باهنر صادر می‌شود که فارس نیوز می‌نویسد: «پایگاه اطلاع‌رسانی دولت نوشت؛ با وجود تغییر وزیر اطلاعات، دولت نهم هنوز مصداق اصل ۱۳۶ قانونی اساسی نشده است و نهمین هیئت وزیران جمهوری اسلامی ایران در روزهای پایانی دوره ۴ ساله خود، کماکان به فعالیت عادی ادامه می دهد» (که این سخن هم کذب محض است هم آشکارا خلافِ نص صریح قانون) و این یعنی بحران از این‌که می‌بینیم بسیار عمیق‌تر است: ما به تحصیل حاصل رسیده‌ایم بدون تلاش زیادی. این قدم بزرگ را خودِ رییس دولتِ نهم با بی‌کفایتی و بی‌درایتی مکررش برداشته است: او به دست خودش، با شتاب و ناپختگی کاری کرده است که نه به قول آقای باهنر تا «تحلیف» بلکه تا هنگام تشکیل دولتِ بعدی، همه‌ی جلسات هیأت دولت غیر قانونی باشد. به عبارت دیگر، ما اکنون با دولتی رو به رو هستیم که همه‌ی اقدامات‌اش غیر قانونی است (یعنی آقای احمدی‌نژاد تا نه روز دیگر فقط باید برود و بخوابد، چون هر کاری بکند غیر قانونی است!). عبور کردن از مرزهای قانونی و از مشروعیت و رسمیت انداختن یک دولت چیزی نیست که ابتدا با عزل و سپس با لغو حکم عزل بازگشت‌پذیر شود. اتفاقی که رخ داده است، بدون هیچ گونه تلاشی از سوی مردم، کلیت حاکمیت سیاسی یا مجلس، عدم کفایت رییس دولت نهم را در اداره‌ کردن دولت خودش به روشنی تبیین کرد. «آفتاب آمد دلیل آفتاب». نیازی نیست چندان در علل و ریشه‌های رخدادهای این چند روز گذشته دقیق شویم. چه این ماجرا بازی و دفع‌الوقت باشد و چه تدارک برای اقدامی گسترده‌تر برای تصفیه‌ی نظام سیاسی باقی‌مانده (چون آن قسمت دیگر از نظامِ‌ سیاسی یعنی بخش بزرگی‌ از نخبگان‌اش امروز در زندان به سر می‌برند)، اتفاق اخیر یعنی انسداد کامل سیاسی و غیرقانونی کردن دولت به دستِ خودِ رییس دولت. و این دولت تازه دولت نهم است، نه دولت دهم. و در این تذکره‌ای است برای کسانی که اهل تفکرند!

و اما بعد؛ من هنوز دقیقاً مکانیزم (!) عصبانی شدن آقای قالیباف شهردار تهران را نمی‌فهمم. به صحت و سقم ادعاهای‌اش هم کاری ندارم. قالیباف در این چند روز گذشته، یک بار حمله‌ای غیر اخلاقی به مشایی و همسرش کرد و بار دیگر (ظاهراً پیش از این ماجراهای اخیر) که یکی از وزیران احمدی‌نژاد را رسماً شراب‌خوار خوانده است، سخن از همسر فرانسوی او به میان می‌آورد (راستی، آقای قالیباف! اگر زن کسی «فرانسوی» باشد، مرتکب جرم شده است؟!) و با حمله به کردان پای همسرش را هم به میان کشیده است. من آشفتگی‌های سیاست را می‌فهمم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد آقای قالیباف درست به همان شیوه‌هایی متوسل شود که احمدی‌نژاد و حامیان‌اش به کار می‌برند. اخلاق هم برای ما خوب است و هم برای دیگران، حتی اگر دشمن‌مان باشد. آقای قالیباف! من از سخن گفتن‌ِ شما وحشت می‌کنم! من به خودم می‌لرزم وقتی می‌بینم شما برای قربانی کردن مشایی (حال مشایی هر کسی که می‌خواهد باشد)، حاضرید به آسانی موازین اخلاقی را زیر پا بگذارید و پلیدترین زبان و ادبیات را به کار بگیرید. کردان هر اندازه که دروغ‌گو و مزور باشد، من و شما حق نداریم به هیچ وجه پای خانواده‌اش را به میان بکشیم. مشایی هر اندازه هم که استخوانی در گلوی بخش‌هایی از حاکمیت سیاسی باشد و زندگی را به کام شما تلخ کرده باشد، باز هم ما حق نداریم برای منکوب کردنِ او سراغِ خانواده‌اش برویم. آقای قالیباف! شما هم مثل رقیبان‌تان هم‌اکنون اخلاق را زیر پا گذاشته‌اید! من این‌ها را به حساب عصبانیت می‌گذارم. از صدر تا ذیل کشور ما همه گویا عصبانی هستند و فرقی نمی‌کند در کدام جناح واقع می‌شوند (مگر معدود افرادی و انگشت‌شمار کسانی که هنوز کوشش می‌کنند که خرد را حاکم کنند). عده‌ای عصبانی می‌شوند و اخلاق، انسانیت و تقوا را به آسانی زیر پا می‌گذارند. اخلاقی‌تر اگر باشیم، کمی تقوای الهی را هم اگر پیش چشم داشته باشیم، می‌توانیم بفهمیم که کارنامه‌ی رییس دولتِ نهم آن‌قدر تاریک هست و آن قدر قانون و اخلاق را زیر پا گذاشته است که برای نشان دادن لغزش‌های او و بی‌کفایتی‌های‌اش، نیازی نیست که ما هم اخلاق را زیر پا بگذاریم. آقای قالیباف! من از شما می‌ترسم! شما هم نهایتاً با این اخلاق و این ادبیات به رییس قانون‌گریز و اخلاق‌ستیز دولت نهم نزدیک خواهید شد. اگر شما رییس جمهور شده بودید، وضع ما باز هم بهتر نبود. من از این تفکر، از این نگاه بازجویانه‌ای که حاضر است اخلاق را به آسانی زیر پا بگذارد، وحشت دارم. شما ظاهراً از خدا نمی‌ترسید (درست مثل همان کسانی که دارید گریبان‌شان را می‌گیرید)؛ ما باید به خودمان بیاییم و از کسانی که ترسی از خدا ندارند، بیشتر بترسیم. آقای قالیباف!‌ اشتباه نکنید! شاید حرف‌هایی که زده‌اید از روی درد بوده است و احساس مسؤولیت، ولی این نوع سخن گفتن خودش نقض غرض است. بیشتر فکر کنید، شاید تکان خوردید از مرور همین حرف‌ها. هر اندازه که شنیدن بعضی از حرف‌ها – که نشان درد دین دارد – از دهان شما، مایه‌ی امیدواری است، دیدن لغزش‌هایی دیگر، اسباب نومیدی هم می‌شود. در جایگاه خدایی نشستن و دینداری این و آن را اندازه گرفتن و به اطلاق اعضای جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را متهم به بی دینی کردن پای نهادن در همان کژراهه ای است که رئیس دولت دروغ آیین در آن گام می زند.

مایه‌ی دریغ است که امروز در کشورمان دو مشکل بزرگ داریم: انسداد قانونی و آشفتگی اخلاقی. آقای احمدی‌نژاد تنها یک نشانه و یکی از عینیت‌های این وضعیت است: او خودش هم قانون‌گریز و قانون‌شکن بوده است و هم به دفعات مهم‌ترین موازینِ اخلاقی را زیر پا گذاشته است (مناظره‌ها، تنها نمونه‌هایی نزدیک‌تر و دمِ دستی‌تر از بی‌اخلاقی‌های عیانِ رییس دولتِ نهم بود). قانون‌شکنیِ مجریان قانون، نباید بهانه شود برای عبور از اخلاق. فجایع سیاست نباید باعث شود دیدگانِ خرد و ایمان‌مان کور شود. کشور ما در این بحران‌های پر فتنه، سخت نیازمند قانون و اخلاق است. این دو همان چیزهایی هستند که این روزها به آسانی در هیجان، خشم، هوس و البته شیطنت گم می‌شوند. و اشتباه نکنید، عنان همه‌ی این‌ها ابتدائاً به دست کسانی است که یا مجری قانون باید باشند، یا مدافع‌اش؛ یا باید مجری عدالت باشند و یا باید خود نمادِ عدالت باشند (که نیستند). اگر امروز جنبشی برای اصلاح در کشور ما هست، هدف غایی و نهایی‌اش اصلاح یک انتخابات و رأی‌گیری نیست؛ هدف باید بازگشت به حاکمیت قانون و زنده کردن موازین اخلاقی باشد.

مرتبط: پاسخ همسر شهید باکری به ذوالنور

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد