۸

از چوپان دروغ‌گو تا پينوکيو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زيان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگويد و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پيش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرويی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «ديپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بيگانه) را گرفته‌ايم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیايید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهيم، «مردم نخواهند فهميد»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌رويد به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ يعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگويد برای فریب دادن افکار عمومی هم بايد باهوش بود؟ اين نويسنده خوب و درست گفته است که اين اطلاعيه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یك گردشگر است و كاردار اروپایی نیست»، چرا بايد آبروی خودتان را با اين خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر ديپلماتِ يک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خيال‌بافی یا توهم کسی را ديپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی … انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام اين‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد يا افراد اساساً پيش از وقوعِ آن انفجار دستگير شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نيستند ولی حکايت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبديل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چيزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگويند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست اين‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شديداً نامتناسب با جرمِ ادعايی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن ديگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هيچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی عليه جرایم ادعايی آن‌ها نيست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خيلی وقت پيش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتياط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. يعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هايی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ايمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام ديگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همين متاستاز دروغ است که امروز تبديل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیاييد و در شيپور «فتنه» بدمید! هی بگوييد می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافيد که روی پينوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که هميشه و در همه چيز دست خارجی را می‌بينند – و کم مانده بگويند روز آفرينش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاييتی را به آزمايش‌های علمی آمريکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زياد فیلم‌های علمی-تخيلی هاليووودی تماشا می‌کنند. امروز با اين قصه‌ی «يوگی و دوستان» به اين نتيجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان اين ماجراها، بيشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک بايد پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مديریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنيد؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفريبی برمی‌داريد؟ چرا جوری سياست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه يا اين است که «دروغ می‌گويند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

هميشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به اين‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود يک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نبايد اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

۶

شباهت‌های تاريخ و نعل وارونه‌ی قدرت

۱. فروکاستن نزاع‌های سياسی به الگوهای تبيين کلامی و دینی، خطایی است که قدمِ نخستِ دامن زدن به خشونت بیشتر است. تشبیه کردن خود و هم‌فکران خود به پیشوايان خوش‌نامِ دینی و متهم کردن مخالفان خود به چهره‌های منفی و بدنام تاریخی، نه تنها کمکی به حل هیچ وضعیتی نمی‌کند بلکه حکایت از عزم جدی برای ایجاد شکاف بيشتر و رفتن به سوی رويارویی مستقیم است. در تمام این موارد البته می‌توان مجادله کرد و گفت آن‌که شما حسینِ وقت می‌خوانيد، حسينِ وقت نيست و آن‌که يزید يا اموی می‌نامید به این دلايل يزید نيست و الخ. مشکلِ بزرگ جایی پيدا می‌شود که عده‌ای بدون هيچ پروايی کوشش می‌کنند تمام مفاهيم دينی، قرآنی، معنوی و اسطوره‌ای را خرج هدف کوتاه مدت خود کنند. برای من نشانه‌ی سقوط و زوال را جایی باید جست‌وجو کرد که یکی از طرفین دعوا اين مفاهیم و معانی را به طور حداکثری هزينه می‌کنند و مطلقاً در پی مفاهيم مشترک و متفق‌ علیه دينی نیستند؛ برای آن‌ها، تمامِ دين در وجودِ خودشان و در منافع خودشان خلاصه شده است.

۲. تیتر فارس نیوز کوتاه و سرراست است: «قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت». از تيتری که برای مطلب آمده است، با اندک آگاهی تاریخی و مذهبی، ذهن خواننده فقط به سوی یک ماجرا می‌رود: جنگ صفین! اين البته چیزی نيست جز ناشی‌گری و دست‌پاچه‌گی دستگاه رسانه‌ای مروج خشونت که به اين شيوه اسباب رسوايی خود را فراهم کرده است. شيعيان و پیروان علی بن ابی‌طالب خوب می‌دانند که سياست معاويه دقیقاً همین بود: انگشت نهادن بر عواطف مذهبی پيروان علی برای شکستن صفوف آن‌ها. پاسخ علی روشن بود: «قرآن، پاره‌های کاغذ است؛ قرآن ناطق من‌ام. نگران قرآن کاغذی نباشيد». معاویه با مداهنه در پی نفت ريختن بر آتش عواطف و احساسات عوام بود و البته نتيجه‌اش حکميتی شد که با ساده‌لوحی ابوموسی اشعری و نيرنگ عمرو عاص منجر به توافقی به زيان علی شد. امروز، فارس نيوز به صراحت تمام مروج سياست و ادبیات اموی است و همين رسانه است که مخالفان‌اش را «سبز اموی» می‌نامد! به ياد داشته باشيم که اين تیتر فارس نیوز سرآغاز فتنه‌ای تازه است و کارناوال عاشورايی جديد.

۳. عاشورای امسال، عاشورايی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ايران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غايب است. مدعيان حرمت نهادن به آيت‌الله خمينی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزييات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپيمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همين رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسينيه‌ی جماران و شکستن شيشه‌های حسينيه‌ی آيت‌الله خمينی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر يک نفر از پیروان جنبش سبز شيشه‌ای از حسينیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خيابان‌های تهران را می‌پيمودند و تهدید به تيغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند! کسی که فیلم حمله به جماران را ببينيد و برخود نلرزد و از این هتک حرمت وحشيانه تکان نخورد، جداً باید در سلامت اخلاقی و روحی‌اش تجدید نظر کند.

۴. امروز چهار نفر در درگیری‌های عاشورا کشته شده‌اند و از جنازه‌ی کشته‌شدگان فیلم و عکس موجود است. پليس مدعی است کسی کشته نشده است. سپس می‌گويد خبری به ما نرسيده است. قاعده این است که اگر زمزمه و شايعه‌ی قتل کسی طرح شود، وظيفه‌ی پليس اين است که به سرعت اقدام کند و در پی قاتل بگردد. این همه تعلل و گزارش نکردن و انکار چه معنايی دارد جز اين‌که پلیس جایی واقع شده است که نمی‌تواند تصريح يا اقرار به کشته شدن عده‌ای در مراسم عزاداری امام حسین کند؟

۵. عکس‌های امروز از رويارويی مردم با نیروهای ضد شورش عبرت‌آموز است. جمعی از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای گير افتاده‌اند و مردم غیرنظامی در برابر آن‌ها سپر شده‌اند که کسی به آن‌ها آسیبی نرساند. طبیعی است که عکس این ماجرا امروز هرگز نمی‌توانسته اتفاق بیفتد. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، اين افراد با اين ساز و برگ در خیابان‌ها در روز عاشورا حاضر نمی‌بودند.

۱۰

فقيه سربلند

آيت‌الله فقيد، حسينعلی منتظری، بدون سر سوزن ترديدی، نماينده‌ی بزرگ‌ترين کانون عقلی و چه بسا تنها مدافع و حافظ ميراث عقلانيت شيعيان اثنی‌عشری در ميان علمای قم بود. مرگ و زندگی اين عالم دين و به قول دکتر سروش «فقيه متضلع»، اسباب افتخار و اعتبار باقی‌مانده‌ی روحانيت شيعه بود. اما در اين بحبوحه‌ی غوغا و جهان آلوده‌ی نيرنگ و جانب‌داری از قدرت يا مرعوب شدن در برابر آن، منتظری تنها فقيهی بود که تا واپسين لحظه‌های حيات‌اش،‌ دمی از گفتن حقيقت نياسود. شناختی که من از او دارم به همان شناختی محدود می‌شود که همگان از رسانه‌ها دارند و البته برخوردهايی با حلقه‌ی فکری و شاگردان پيرامون او. آن‌چه من از اين حلقه‌ی فکری ديده و شنيده‌ام – که هر دين‌پژوه هوشمند و حساسی نيز متوجه آن شده است – روش خاص عقلی منتظری‌ست در فهم دين که اين روش امروزه به بهترين شکلی در ميان شاگردان و بهره‌مندان از مکتب فقهی او، هويداست. محسن کديور يک نمونه از کسانی است که آينه‌ای گويا از استادشان است. به تمام دوستان‌ام که به او ارادتی داشتند يا از شاگردان و بهره‌گيران خرمن معرفت و انسانيت او بودند، صميمانه تسليت می‌گويم.
۱

يافتن نقطه‌ی تعادل و فرجامِ قدرتِ ضعيف!

مشی ساليان اخير من پیوسته این بوده است – حداقل کوشش کرده‌ام – که از افراط پرهيز کنم. کوشش کرده‌ام از داوری‌های شتاب‌زده فاصله بگیرم. از همه مهم‌تر، یکی از اولويت‌های مهم من پيراستن زبان بوده است؛ پيراستن‌اش از درشتی و خشونت. خشونت، منابع متعددی دارد و در زمین‌های مختلفی می‌روید (از جمله در بسترهای دموکراتیک، زمین حاصل‌خيزی برای خشونت وجود دارد که پیش‌تر به دفعات درباره‌اش نوشته‌ام). یکی از زمینه‌های رشد خشونت، سپهر زبانی و ادبی ماست به ویژه که ماده و مضمون فراوانی هم برای میدان دادن به این خشونت‌های زبانی هست (و دامن هيچ جناح و گروهی هم از روشنفکر سکولار و لاييک گرفته تا روشنفکر دینی و البته جناح‌های سياسی تمامیت‌خواه و اقتدارگرا از آن پاک نیست).

در بحران‌های اخيری که دامن وطن‌مان را گرفته است، دوباره به اين آزمون نزدیک می‌شويم: هنگام برخورد با خشونت و پلشتی، خودمان چه اندازه توانايی پرهیز از آن را داريم؟ بسيار ديده‌ايم اين روزها دوستان جوانی که سودای تغيير و اصلاح دارند، به دامن همان ادبيات کيهان فروغلتيده‌اند و تبديل شده‌اند به کیهانی ديگر با جهت‌گيری سياسی متفاوت (مثال‌ها و نمونه‌ها زیاند؛ اهل اشارت به فراست در می‌يابند). اين هشدار را باید امروز به خودمان و دوستان‌مان بدهيم که قدم نهادن در این راه عاقبت خوشی نخواهد داشت. قدرت‌مدارانی که امروز پیوسته از جمع ما قربانی می‌گيرند، روزی در ابتدای کار هم‌چنین بوده‌اند و عاقبت‌شان چنان شده است. گلاويز شدن با پليدی و خشونت، به تدريج خلق و خوی آدمی را به همان شکل در می‌آورد. شرط خرد نيست که با ابزار و زبان خشن و دين‌سوز زورمداران، به مصافِ آن‌ها برويم. پيش‌تر هم نوشته‌ام که انباشتن زبان از مفاهيم کلامی و دينی – که خودِ من نيز همواره از آن مبرا نبوده‌ام – زمینه را برای استخوانی‌ کردن و جزمی کردن آن مفاهيم فراهم می‌کند. استفاده‌ی ابزاری از دين بد است؛ و برای همه بد است. دين را پای منافع قدرتِ سياسی خرج کردن به یک اندازه برای همه ناپسند و نامطلوب است. مهم نیست از کدام جناح سیاسی باشيد. در هر دو ترکِ تقوا هست. اميدوارم همين اشاره کافی باشد برای صدها سخن ناگفته و نانوشته‌ای که این روزها به بازار نمی‌کشانم.

اما نقطه‌ی تعادل کجاست؟ زمانی نقطه‌ی تعادل جايی بود که با عطف به آن بتوان جامعه را به سوی آرامش، سلامت و خردمندی برد. جایی که به منطقه‌ی فرمان‌روايی خرد نزدیک شويم. جايی که همه مهربان باشیم با هم. اما امروز گويی خواسته يا ناخواسته از این نقطه عبور کرده‌ايم. دلیل اصلی هم لزوماً اين نيست که ما خواسته‌ايم از اين نقطه عبور کنیم. نقطه‌ی تعادل امروز جا به جا شده است. تا چند ماه پیش، بعضی خواسته‌ها و سخنان، تنها در حد زمزمه بود. امروز زمزمه‌ها تبدیل به فرياد شده است و فريادها روز به روز ابعاد تازه‌تری پيدا می‌کند. فریادهايی که شاید ديگر امثال موسوی، خاتمی و کروبی هم از آن عقب بمانند. ریشه‌ی این وضع شگفت‌آور کجاست؟ بدون شک در نوع واکنش و رفتار طرف مقابل است – و طرف مقابل «قدرت» است. قدرت سياسی تا به امروز، بدون هیچ ترديد، در هر گردنه‌ای، در هر نقطه‌ی انتخابی، در هر ترجیحی، پيوسته بدترين گزينه را اختيار کرده است و همواره مهلک‌ترین انتخاب را به دست گرفته است. اين سرآسیمه‌گی، این آشفتگی و اين غلبه‌ی بی‌سابقه‌ی بی‌خردی حکايت از ضعف دارد و امروز ما با قدرتی رو به رو هستیم که در عمیق‌ترين لایه‌های تصميم‌گیری‌اش ضعیف است!

فراموش نبايد کرد که برای یافتن نقطه‌ی تعادل پیوسته بايد به وزنه‌های دو سوی نقطه‌ی تعادل توجه داشت. هر اندازه که فشارها نامتناسب‌تر وارد شود، نقطه‌ی تعادل بیش‌تر و سريع‌تر جا به جا می‌شود. قدرتِ سياسی حاکم در این روزها ثابت کرده است که به قدر سر مويی پروای ضعیف شدن‌ ندارد و فرمان‌بریده به سمت نابود کردن همه‌ی مکانيزم‌های دفاعی‌اش می‌شتابد. درباره‌ی مکانيزم‌های دفاعی يک نظام سياسی بعداً خواهم نوشت. اما اين بی‌تدبیری و خردگریزی (به ویژه وقتی که به دين‌فروشی و قانون‌گريزی افزوده شود)، نتيجه‌ی ناگزیرش جا به جا کردن افراطی نقطه‌ی تعادل است که طبعاً پیامدهای ناگواری برای همه خواهد داشت. و باز فراموش نکنيم که مسؤول اولیه‌ی بسیاری از اين رخدادها در درجه‌ی اول کسی است که صاحب قدرت است؛ کسی که ابزار اعمال زور دارد، کسی که کلید زندان را در دست دارد، کسی که قاضی را در مشت دارد، کسی که رسانه را به اشاره می‌گرداند، نه کسانی که به ضرس قاطع می‌توان گفت از همه‌ی این‌ها محروم است.

باید دوباره پرسيد: نقطه‌‌ی تعادل ما کجاست؟ چقدر به جا به جا شدن نقطه‌ی تعادل حساس هستیم؟ چقدر به قربانی شدن اخلاق و خرد حساسيت داریم؟ اخلاق و خرد تا کجا برای ما ارزش هستند؟ موعظه‌ی اخلاقی و تنبیه دینی همیشه خوب است وقتی که برای رقیب یا مدعی باشد؟ یا تیغی است که می‌تواند گلوی ما را هم ببرد؟ اخلاق برای ما تابع منطق موقعیت و منفعت قدرت است؟ این پرسش‌ها را شاید بتوان آسان جواب داد، ولی در عمل دشوار است ملتزم پاسخ‌ها بمانيم. عزم جزم می‌خواهد و تعهد اخلاقی جدی (و البته پرهیز از وسوسه‌ی قدرت).

۱۵

چرا احمدی‌نژاد به «همه‌ی ملت» خيانت کرد؟

سخن گفتن از ستمی که بر همه‌ی ملت رفته است، در بادی امر شاید کمی مبالغه به نظر برسد. طبیعی است که عده‌ای به شخص احمدی‌نژاد هم رأی داده بودند. نادیده گرفتن رأی‌هايی که حقيقتاً به نام رييس دولتِ نهم ریخته شد، دور از انصاف است و مهم هم نیست که اين تعداد ۵ میلیون بوده، ۱۱ ميلیون بوده يا ۲۴ میلیون. محمود احمدی‌نژاد تعدادی رأی داشته است (کم یا زياد)، ولی او با مجموع کارهای‌اش به همه‌ی ملت ایران به عنوان يک مجموعه‌ی متکثر خيانت کرد. اما چرا؟

برنده‌ای که نتواند مدعيان‌اش را اقناع کند و در عوض، پيوسته در توجيه و فرار کردن از پاسخ‌گویی بکوشد، نه تنها در برابر مدعيان‌اش بدهکار است، بلکه به حاميان صادق و واقعی‌اش هم ستم کرده است، مگر اين‌که آن‌ها هم درست همانند خودش باشند (يعنی در دروغ‌گویی و شرم نکردن از دروغ و افزودن دروغ‌های تازه، استاد شده باشند). برای فهم اين تعبير باید چند مثال آورد. چندين نمونه‌ی موثق ومتواتر از رفتارها و گفتارهای رييس دولتِ نهم در دست است که او ابتدا ادعایی می‌کند و بعد از این‌که با واکنش شدید عده‌ای مواجه می‌شود، يا اصل‌اش را انکار می‌کند و يا تلاش می‌کند بگوید منظورش بد فهمیده شده است. اما او هرگز تحت هيچ شرایطی عذرخواهی نمی‌کند. بيايید چند نمونه را بررسی کنيم:

۱. هاله‌ی محمودی (!) قصه‌ی مشهوری بود که فيلم‌‌اش در اینترنت پخش شد آن هم در حضور یکی مثل آيت‌الله جوادی آملی. اما رييس دولتِ نهم نه تنها صادر شدن آن سخنان را انکار کرد بلکه تلاش کرد با دروغی تازه‌تر و ادعايی بزرگ‌تر، دروغ و بهتان اولیه را بپوشاند. این قصه هنوز ادامه دارد و او هنوز هم حاضر نشده بپذیرد حرفی زده است اعجاب‌آور و گزاف که اسباب شرمساری، مضحکه و طعنه‌ی بسیاری (از دوستان و دشمنان‌اش) را فراهم کرده است.

۲. رييس دولتِ نهم، علی کردان را برای تصدی سمت وزارت کشور به مجلس معرفی کرد و با شعبده‌بازی چند روزی او را در وزارت کشور نشاند. بعد از رسوايی بزرگ کردانیزه شدن دانشگاه آکسفورد و بر ملا شدن دروغ و تقلب کردان، رييس دولتِ نهم نه تنها اذعان به اشتباه‌اش نکرد بلکه باز هم به دفاع از او ادامه داد (و همه‌ی مدارک تحصیلی «ملت» را «کاغذپاره» خواند) در حالی که حق آن بود که بزرگ‌ترین مدعی عدالت و اجرای قانون در کشور، ابتدا قانون را درباره‌ی وزير منصوب و محبوب خودش اجرا می‌کرد و بلافاصله او را عزل می‌کرد نه این‌که تا لحظه‌ی آخر از او دفاع کند و نهایتاً هم توپ را به ميدان خود او بیندازد که استعفا بدهد. این نمونه البته آخرين نمونه نبود و دوباره به مورد مشابه آن هم می‌رسیم.

۳. رييس دولت نهم در اولين حضور علنی‌اش پس از ۲۲ خرداد ۸۸، مخالفان‌اش را رسماً «خس و خاشاک» نامید و معترضان را با اوصافی معرفی کرد که اسباب خشم و واکنش شمار کثيری از همين «ملت» را فراهم کرد. اما او به جای عذرخواهی تنها چیزی که گفت این بود که حرف‌اش را بد فهميده‌اند و البته پاره‌ای از هواداران‌اش هم، موضع مشابهی را تکرار کردند. اما مگر هزينه‌ی یک عذرخواهی ساده چه بود؟ نمی‌شد بگوید من منظورم آن چيزی که شما فهميديد نبود و اگر سوء تفاهمی شده است، من «عذرخواهی» می‌کنم؟ البته که نمی‌شد!

۴. محمود احمدی‌نژاد مدتی بعد يعنی در همين چند روز گذشته، مرتکب رفتار مشابهی شد. او گفته بود پس از اتمام ماجراهای تنفيذ و تحلیف سر مخالفان‌اش را «به سقف خواهد چسباند». اين البته تکرار همان خيمه‌شب‌بازی «خس و خاشاک» بود که رييس دولتِ نهم از آن درس نگرفته بود و تصمیم گرفته با ادبیات لمپنی به مصاف مخالفان و منتقدان‌اش برود. سناريوی محمودی البته تکراری بود:‌ به محض اين‌که صدای اعتراض‌ها بلند شد، باز هم گفت منظورش چیز ديگری بوده است، اما حاشا و کلا که يک کلمه عذرخواهی از او بشنويم.

۵. کمی به عقب‌تر برگردیم: محمود احمدی‌نژاد با ذوق و شوق اسفندیار رحیم مشايی را به عنوان معاون اول‌اش منصوب کرد (عکسی از او هست که دست يار دیرين‌اش را پيروزمندانه در همان روزها جلوی دوربين عکاسی بالا برده است). رهبر کشور با لطفی «به انواع عتاب آلوده»، از او خواست که مشايی را بردارد. بعد از یک هفته تعلل، بدون اين‌که احمدی‌نژاد خود مشایی را عزل کند (بلکه پس از استعفای او)، طی نامه‌ای با لحنی سرد خبر از استعفای او داد و مشايی را به منصبی گماشت که اهميت‌اش کمتر از منصب قبلی نبود: محمود احمدی‌نژاد نه اهل عذرخواهی است نه اهل کوتاه آمدن. (البته باید به این نکته توجه داشت که به هر تقدیر، انتخاب معاون اول، حق اختصاصی او بوده است؛ ولی او رسماً به میل و خواسته‌ی بخش بزرگی از هواداران سنتی‌اش که او را نماد ولايت‌پذيری می‌ديدند، بی‌اعتنايی کرده بود).

اگر بخواهيم این رفتارها را خلاصه کنيم، به این نتيجه می‌رسیم که محمود احمدی‌نژاد برای توجیه کارهای ناصواب قبلی‌اش هميشه کار ناصواب بزرگ‌تری انجام می‌دهد و به عبارتی «از رو نمی‌رود»! کسانی که به او رأی داده بودند هم جزیی از همين ملت ایرانی هستند. اما آيا او به رأی همين‌ها وفادار ماند (يا خواهد ماند)؟ دیر نيست و دور هم نخواهد بود که آن بخش «غير سبز» ملت هم بفهمند که محمود احمدی‌نژاد از آن‌ها هم استفاده کرده است برای نشستن بر مسند رياست جمهور. ما دو بخش از ملت را خواهيم داشت که رودست خورده‌اند: سبزهایی که رأی‌شان ناپديد شده و حامیانِ خودش که مدت‌هاست تصور و تصویری ديگر از احمدی نژاد داشته‌اند و هنوز با همان تصویر خوش‌اند اما روز به روز اين پرده بیش‌تر کنار می‌رود. با اين حجم انبوه خيانت به قاطبه‌ی «ملت» (راستی «ملت»، از نظر رييس دولت نهم و حاميان سينه‌چاک‌اش، دقيقاً شامل چه کسانی می‌شود؟)، با اين گستردگی دروغ، ريا، لاپوشانی، توجيه، قانون‌گریزی و وقاحت، چه می‌توان کرد؟ مگر دروغ گفتن به ملت خيانت نيست؟ مگر اذعان نکردن به خطاهای آشکار و صريح، خیانت به ملت نيست؟ مگر اصرار بر خطا و طلب‌کار شدن، خیانت نيست؟ مگر بی‌کفایت بودن و لافِ کفایت زدن و ادعای مدیريت جهانی کردن آن هم وقتی از افتتاح یک خط آهن ساده عاجز هستی، خیانت نيست؟ مگر خيانت شاخ و دم دارد؟

مرتبط: این مطلب را بخوانید که بعضی از بندهای‌اش سخت مرتبط است به آن‌چه نوشته‌ام: «به جرم آنلاين بودن».

پ. ن. این هم نمونه‌ی دیگری که حاصل‌اش همین تحلیل می‌شود: تکذیب‌های رييس جمهور

۸

هرمنوتيک يک اعتراف – روايتی ديگر از شکست بازجو

در هفته‌ی گذشته، واکنش‌های مختلفی در برابر اعتراف‌های ابطحی و عطريان‌فر ديده‌ايم و شنيده‌ايم. هم توضیح خوانده‌ایم، هم توجیه و هم مچ‌گیری‌های متعدد تماشاگران باهوش را از بازجويان (مثلاً اين یکی). واکنش مردم، احزاب سیاسی و به ویژه مراجع دینی را نسبت به اصل و فرع اعتراف‌ها می‌توان در کنار همه‌ی این نکات خرد و کلان مطرح شده گذاشت. مجموع واکنش‌ها حکایت از نتیجه‌ی بی‌سابقه و دور از انتظاری دارد که بی‌گمان حاصلی دردناک و ندامت‌افزا برای بازی‌گردانان خواهد داشت. می‌خواهم بُعدِ تازه‌تری هم به مجموعه‌ی تحلیل‌های اعترافاتی (!) اضافه کنم. برای فهم اين تحلیل باید زاویه‌ی دید را عوض کرد. باید با چشم مسلح اعتراف‌ها را ديد و با گوش مسلح شنيد. اما قبل از ورود به اصلِ سخن‌ام لازم است چند نکته‌ی مقدماتی را طرح کنم.

نخست این‌‌که اساس اين حبس‌ها و اعتراف‌گيری‌ها، به شهادت موضع‌گیری قاطعانه‌ی بعضی از مراجع دینی و علمای قم، در شمار معاصی کبیره است و نقض حق الناس و زیر پا گذاشتن احکام صریح شریعت اسلام و طبعاً هر چه از این نمايش‌ها بر آيد که دال بر گواهی علیه نفسِ خويش باشد – با شرايطی که امروز همه می‌دانيم از چه جنسی است – فاقد هر گونه اعتباری است و نمی‌توان به آن‌ها در جهت خدشه وارد کردن به آبرو یا موضع فکری فرد یا گروهی متوسل شد.

دوم این‌که – پس از بذل توجه به نکته‌ی نخست – هر نکته‌ای که اعتراف‌کنندگان می‌گويند و به مذاق بعضی از دوستان خوش نمی‌آيد (و بدون شک می‌توان با استدلال به مصاف این اعتراف‌ها رفت)، در شرایط حبس گفته می‌شود. این سخنان اگر در آزادی و به طیب خاطر گفته می‌شد، تازه اعتباری پيدا می‌کرد که درباره‌اش وقت صرف شود و حتی آن وقت هم دست منتقدان و مخالفان را نمی‌بست بلکه ميدان بحث و مناظره فراخ‌تر می‌شد. این نکته را خصوصاً در پاسخ به دوستانی عرض می‌کنم که می‌فرمايند عطريان‌فر «خوش‌رقصی» کرده است. دوستانی که این تعبیر را به کار می‌برند التفات ندارند که «خوش‌رقصی» زمانی معنی دارد که عامل به آن در مقام اختيار باشد و هیچ بيم و هراسی از پيامدهای سخن‌اش نداشته باشد. گواه (عدم اختیار) از اين محکم‌تر که از عطریان‌فر می‌پرسند شما چه تضمینی می‌دهید که وقتی از دادگاه آمدید بیرون حرف‌های‌تان را زیر پا نگذاريد؟ مضمونِ صریح اين پرسش تهديد آشکار و علنی است و اين هم از ناشی‌گری‌ها و بی‌تجربه‌گی‌های بازجويان ناپخته و نورسيده است.

و اما عطریان‌فر؛ به اعتقاد من عطريان‌فر – چه می‌خواسته و چه نمی‌خواسته – جلسه‌ی اعتراف و سخنرانی را تبدیل به دادخواستی علیه بازجويان، دادگاه و رخدادهای اخیر کرد. کافی است کسی نکاتِ پراکنده‌ی سخنان عطريان‌فر را کنار هم قرار بدهد تا ببينید سخنانِ او نه تنها کمکی به پيشبرد اهداف بازجو نکرده است، بلکه اساسِ ماجرا را زير سؤال برده است. برای فهم بهتر سخنان عطریان‌فر، از نگاهی که می‌گویم،‌ باید ناگزیر متوسل به ابزارهای هرمنوتیک و تفسیری شد. چند مورد را فهرست کرده‌ام که به اختصار می‌آورم. شايد ترتیب و توالی اين عبارات همان چیزی نباشد که عطریان‌فر گفت ولی اصل موضوع هم‌چنان به قوت خود باقی است.

۱. عطریان‌فر از خاتمی و هاشمی رفسنجانی قاطعانه دفاع کرد و بدون کمترين تزلزلی دوم خرداد را «حماسه‌ی دوم خرداد» خواند؛ این را مقایسه کنيد با موضع‌گيری‌های علنی و صریحی که رسانه‌های بازجویان (از قبیل فارس‌نیوز و ایرنا) درباره‌ی خاتمی، هاشمی رفسنجانی و «دوم خرداد» دارند؛ قطعاً‌ بازجوها بدشان نمی‌آمد که عطريان‌فر هم که اکنون دچار تحول روحی شده است (و قاطی کرده!)، «فتنه‌ی دوم خرداد» را هم پیش می‌کشيد. مواضع خاتمی و هاشمی رفسنجانی هم که نسبت به وقايع اخير و اعتراف‌ها اظهر من الشمس است.

۲. عطریان‌فر می‌گوید که رييس جمهور تابع مجلس است و معنای‌اش این است که «باید» تابع مجلس باشد چون همه می‌دانند کسی که امروز لباس رياست جمهور را به تن کرده است در چهار سال اخیر چه اندازه از مجلس و رهبر کشور سرپیچی کرده. عطریان‌فر رسماً می‌گويد مجلس قدرت صدور عدم کفایت رييس جمهور را دارد (یعنی مجلسيان در کار خودتان قصور نکنيد؛‌ ما دست‌مان دیگر کوتاه شده است!). اگر امروز کسی سخن از عدم کفایت رييس جمهور در بیرون زندان بگويد، دیر نيست که گذارش به داخل زندان بیفتد تا از گفتن‌اش پشیمان شود. (آن‌جا که می‌گوید رهبری مانند عضوی از پازل قانون اساسی است که دیگر هيچ!)

۳. عطریان‌فر می‌گويد: « امام که نفس خودش را کشته بود و زیر پا له کرده بود، امام برای خودش سینه می‌زد و می‌خواست مبانی خودش را حاکم کند؟ امام هيچ نیازی نداشت که خودش را تأکید کند.» واقعاً اين جملات نیاز به شرح و تفسیر دارد؟!

۴. ایشان امام را «حکیم دانا و فقيه» خطاب می‌کند اما به رهبر فعلی کشور که می‌رسد می‌گويد: «ای پیشوا…» (این تعبیر را از فيلم موجود در سایت فارس‌نيوز بریده‌اند!). بار سياسی و سوابق پشت کلمه‌ی «پیشوا» در ادبیات سیاسی قرن بيستم، باری منفی است. حتی ناخودآگاه عطريان‌فر هم به خودآگاه بازجو رودست زده است!

۵. عطريان‌فر از دو بار زندان رفتن‌اش در زمان شاه سخن گفت (يعنی سوابق بلند مبارزاتی‌اش را به رخ می‌کشد و این‌که او متعلق به خودِ نظام است) و گفت وقتی از زندان بیرون آمدیم گمان هم نمی‌کردیم روزی این حکومت سقوط کند. اين تعبیر هم نياز به شرح و تفسیر دارد؟!

۶. عطريان‌فر پس از سخنان ابطحی گفت که «شجاعت دو نوع است؛ یکی گفتن سخن حق در برابر امام جائر و دیگری شکستن خود و من آمده‌ايم اين دومی را انجام دهم»! اولاً که این صورت تغيير یافته‌ی حدیث و روايتی است که به انواع جهاد و جهاد اکبر اشاره دارد. وقتی «افضل الجهاد» گفتن سخن حق در برابر امام جائر باشد (اصلاً چه ضرورتی داشت عطریان‌فر حرف «امام جائر» را پيش بکشد؟!)، و بخواهد به سوی جهاد با نفس برود، يعنی بازی را از دست بازجو گرفته و حرف‌اش را هم زده است: اين بساط مبتنی بر جور است (الله اکبر!).

۷. او مرتب از نهج البلاغه، آيات و احادیث و روایت شاهد مثل می‌آورد. اگر خاطرتان باشد، بساط اعتراف‌گيری‌ها عمدتاً به شکلی بود که القاء کند شخص اعتراف‌کننده اصلاً در این عوالم نيست و با دین و معنويات فاصله دارد. عطریان‌فر تریبون دادگاه را تبدیل به منبری برای خطبه کرده بود و علی‌رغمِ پيش کشيدن «مطلقیت» ولايت فقیه، حرف‌هایی را زد که شيرازه‌ی دین‌فروشی دادگاه را از هم می‌پاشاند.

۸. او به دفعات گفت که خود را بخشی از نظام می‌داند و در چهارچوب قانون سخن می‌گويد. مگر اين همان سخنی نیست که موسوی بيرون از زندان دارد می‌گويد؟ این چه اعترافی است که عملاً تأيید موضع موسوی می‌شود؟ فراموش نکنیم که به ابطحی چندان فشار آورده بودند که خاتمی را خائن نامید ولی عطریان‌فر درست پس از او از خاتمی با تعظیم و تکریم ياد کرد! این آشکارا یعنی شکستِ بازجو.

۹. عطريان‌فر، در انتهای سخن‌اش، پاره‌ای از مناجات شعبانيه را می‌خواند: «الهي و الحقني بنور عزک الابهج فاکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا» و با صدايی بغض‌آلود خطاب به خدای خود می‌گوید که ما را چنان قرار بده که از هيچ کس جز تو نترسيم و این را به تأکيد می‌گويد. تنها از خدا ترسیدن، وقتی معنای پررنگ‌تری پيدا می‌کند که ترس از قدرت حاکمان را در برابرش قرار بدهیم. تنها قدرتی که اين روزها بر عطریان‌فر مسلط است، قدرت زندان‌بان، بازجو و حاکمان سیاسی وقت است. واقعاً چه تفسیر دیگری می‌توان از آن کرد؟

به عبارتی، اگر بخش‌هايی از این «اعتراف» را که می‌توان به فراست حدس زد به خاطر قرار داشتن در شرایط حبس و اضطرار است، غربال کنيم، از این سخنرانی چه می‌ماند جز بیانيه‌ای کوبنده عليه ستمی که به ملت ایران شده است؟ تأویل يعنی این‌که بتوانی از سخنی چیزی را استنباط کنی جز معنای ظاهر و لفظی آن. بعضی سخنان، تأویل‌ناپذیرند اما بعضی سخنان‌ِ دیگر چندان مستعد و آماده‌ی تأویل‌اند که تأويل نکردنِ آن‌ها، حکايت از بی‌اعتنایی و تنبلی ذهن مخاطب می‌کند.

بسیار بیش‌تر از اين‌ها می‌توان درباره‌ی این اعتراف‌ها نوشت و يقین دارم که چندان درباره‌اش بنویسند که سند تاریخی مهمی برای ‌آينده‌ی سیاسی کشور ما و رسوا کردن این شيوه‌ی سيئه و پلید بازجویان بی‌تقوا و سیاست‌مداران خداناشناس شود.

۳

دو روايت، دو تحليف

این مقایسه را باید سه چهار روز پیش انجام می‌دادم، ولی هر چه با فاصله‌ی زمانی بيش‌تر به اين‌ها می‌نگريم، اهمیت رخداد تحلیف معنادارتر می‌شود و البته ضرورت توجه به پیامدهای صریح و مستتر آن مهم‌تر.

۱. باراک اوباما، سال گذشته به رياست جمهوری آمریکا رسيد. در میان ناباوری جهان و اشتیاق آمریکایی‌ها و بسیاری از جهانيان. بر خلاف پیش‌بینی محمود احمدی‌نژاد که گفته بود نمی‌گذارند اوباما رييس جمهور شود، اوباما رييس جمهور آمریکا شد. رييس دولتِ نهم گفته بود: «بعيد می‌دانم دستگاه پشت پرده كاخ سفيد اجازه دهند كه اوباما به كاخ سفيد راه يابد، شما مناسبات قدرت در آمریكا را مي شناسيد. آنها در قدرت بسيار خشن عمل می‌كنند و رای مردم تضمين شده نيست.» (فرض کنيد اوباما چنین چيزی را درباره‌ی ميرحسين موسوی گفته بود، واکنش «آقايان» چه می‌شد؟!). نخستین رييس جمهور سياه آمریکا، باراک حسین اوباما، قرار بود تحليف شود. تمام آمریکا یکپارچه شور و شوق و هيجان بود، بلکه در بسیاری از نقاط جهان، نه آمريکایی‌ها که بسیاری از غیر آمریکایی‌ها با حیرت و اشتياق لحظه لحظه‌ی مراسم تحلیف اوباما را پی‌گیری می‌کردند‌ (با پوشش مستقیم و پخش زنده‌ی تلویزیونی). یکایک مراحل اتفاقی که رخ داد، به تنهایی رخدادهایی تاریخی بود. اگر کمی در وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های فارسی بگرديد، نکات ریز و درشتِ فراوانی درباره‌ی وقایع آن روز گفتند. آن روز، روزی بود که بسیاری از کسانی که در واشینگتن بودند در آن روز سرد پای پیاده راهی محل تحلیف شدند و قطعاً یکی از به یاد ماندنی‌ترین روزهای تاریخ آمريکا را شاهد بودند.

۲. محمود احمدی‌نژاد بعد از دو ماه درگيری، دستگيری و حبس گسترده‌ی فعالان سياسی و مردم عادی، مسدود کردن تمام مجاری ارتباطی، حاکم کردن فضای نظامی و امنیتی، تعلل و انکار در برابر رأی رهبر کشور (و البته چهار سال دروغ‌گویی و سوء مدیریت گسترده‌‌ی اقتصادی و سياسی)، مراسم سرد و بی‌رونقِ تنفيذش برگزار شد (مراسمی که بزرگان و ارکان مهمی از نظام جمهوری اسلامی از آن غايب بودند). مراسم تحلیف هم دستِ کمی از همان تنفیذِ بی‌روح نداشت. بر خلاف مراسم تحليفی که آمريکایی‌ها می‌توانستند به آن افتخار کنند، تحلیف محمود احمدی‌نژاد مراسمی شده بود که هر چه کم‌تر پوشش رسانه‌ای می‌دید، بیش‌تر به نفعِ او تمام می‌شد. قطعاً جای خالی مردم حامی و مشوق احمدی‌نژاد در حوالی محل تنفيذ و تحلیف و در عوض حضور سنگين و پررنگ نيروهای نظامی و امنيتی، نشان محبوبیت رييس جمهوری نبود که با رأی بالای مردم انتخاب شده باشد بلکه حاکی از غيرعادی بودن وضعيت بود. به عبارت دیگر، تحليف محمود احمدی‌نژاد مُهر خاتمتی بود بر دوره‌ی آسايش و آرامش محمود احمدی‌نژاد و آغاز دوره‌ی محنتِ او.

باراک اوباما وقتی به رياست جمهوری رسيد که آمریکا و جهان در آستانه‌ی ورود به یک رکود اقتصادی عظیم بود و عملاً کشوری را به دست می‌گرفت که در آستانه‌ی بزرگ‌ترین چالش‌های مدیریتی و سیاسی بود. محمود احمدی‌نژاد بعد از چهار سال رياست جمهوری که در طی آن قيمت نفت بالاترین میزان‌اش را در طول تاریخ نفتی ایران داشت، اقتصاد کشور را با سرعت هر چه تمام‌تر به سوی زوال و فروپاشی برد و پس از پايان دور اول‌اش مصیبت‌های قبل را به مصیبت تازه‌ی بحران اقتصادی جهانی و تنش‌ها و درگيری‌های گسترده ی سیاسی در داخل کشور (و البته بحران‌های متعاقب ديپلماتیک جهانی) گره زد. می‌توان وضع دشوار هر دو نفر را امروز خوب فهمید، اما این را هم می‌توان درک کرد که چقدر تفاوت است میان اولی و دومی!

راستی اگر ملت ايران چنين مشارکت بالايی پای صندوق‌های رأی داشتند و اکثريت قاطع مردم به محمود احمدی‌نژاد رأی داده بودند و افتخاری عظیم آفریده بودند (با روايت رسمی حاکميت سياسی)، چرا نمی‌شد مراسم تحلیف و تنفیذی باشکوه‌تر از مراسمی که برای اوباما برگزار شد، برگزار کنيم؟

من ترديدی ندارم که میزان مشارکت ملت ما در انتخابات، جهان را غافل‌گير کرد، ولی چه شد که نتيجه‌ی تنفیذ و تحلیف تا این اندازه اسباب سرشکستگی و شرمساری شد؟ یعنی آن «اقلیت خس و خاشاک» اين‌قدر قوی بود که در کشور توانست موجی بیافریند که ديگر نتوان آن تحلیف و تنفیذ را (که خلاف رأی آن «اقليت» بود) با عظمتی هر چه تمام‌تر برگزار کرد؟ پاسخ این پرسش‌ها هر چه باشد، فقط ديدن عکس‌هایی از مراسم تنفیذ و تحليف باراک حسين اوباما و محمود احمدی‌نژاد درس‌های معنادار و تکان‌دهنده‌ای برای رهبران نظام سیاسی ما دارد. فراموش نکنيم که رييس دولتِ نهم کسی است که اشتياق عجيبی به نامه نوشتن به رؤسای جمهور آمریکا دارد (و البته پاسخ نگرفتن از هیچ کدام از آن‌ها). ولی ميزان محبوبيت اوباما با ميزان محبوبيت احمدی‌نژاد در کشورهای خودشان و سراسر جهان قابل قیاس است؟ با اين اوصاف عجیب نيست که شبکه‌های خبری ما در داخل کشور خودشان را به آب و آتش می‌زنند که بگويند محبوبیت اوباما رو به سقوط است؟ اين دست و پا زدن‌ها معنای‌اش اين نيست که يکی ديگر می‌خواهد سقوط شتابنده‌ی محبوبیت داخلی خودش را با شکستِ متاع رقيب (رقیب؟!)، جبران کند؟

پ. ن. کار هوش‌مندانه‌ای است اگر کسی گاه‌شماری با عکس‌های مختلف از مراسم تحلیف اوباما و احمدی‌نژاد تهيه کند. فراموش نکنيم که .عکس، کار صدها سطر نوشته را می‌کند

پ. ن. ۲. البته می‌توان تحلیف احمدی‌نژاد را با تحلیف‌های دوره‌های قبلی هم قياس کرد. تحلیف دوره‌ي اول خودش هم الآن باید برای‌اش تبدیل به يک رؤیای شيرین شده باشد در برابر کابوس این دوره‌اش! ظلم، شاخ و دم ندارد؛ نتيجه‌اش تلخ‌کامی است و پشيمانی و پریشانی.

۳

زبانِ خارجی به مثابه‌ی اسلحه!

از هفته‌ی گذشته تا به امروز، به قدر کافی نقدهای حقوقی و قانونی متعددی به کيفرخواست ابتدایی قرائت شده در دادگاه وارد شده است. از حقوق‌دانان برجسته گرفته تا دانشوران علوم سياسی، علما و فعالان اجتماعی و سیاسی (از احزاب و جناح‌های مختلف) همه یک‌صدا بی‌بنياد بودن، خصلت سیاسی و تهمت‌پراکنانه‌ی اين کيفرخواست را گوشزد کرده‌اند. کار به جایی رسيد که آيت‌الله صانعی به سائقه‌ی مرجعیت‌اش بی هيچ پروایی هشدار عذاب اخروی و وعده‌ی محاکمه‌ی قریب‌الوقوع این‌جهانی به همه‌ی بازی‌گردانان دادگاه داد. خود به فراست ببينيد که دادگاهی که نه حقوق‌دانان و وکلا، نه دانشوران و علما، نه فعالان سياسی و احزاب و نه حتی هم‌فکران سابق برگزار کنندگان، حاضر به حمايت از آن نيستند، چه دادگاهی می‌شود! با اين مقدمه، خوب است به چند نکته‌ی تازه در کيفرخواستِ جدید قرائت‌شده در دادگاه اشاره کنيم.

نماينده‌ی مدعی‌العموم می‌گويد: «بنا به تحقيقات معاونت ضد جاسوسي وزارت اطلاعات، مجرميت تحليلگر ارشد سياسي سفارت انگليس محرز بوده و بايد طبق مواد ۵۰۱، ۵۰۵، ۶۱۸ قانون مجازات اسلامي محاكم و مجازات شوند.» يک بار دیگر همين عبارت را با تأنی و آهستگی تمام بخوانید. صدور حکم مجرمیت، ظاهراً، در حيطه‌ی اختیارات «معاونت ضد جاسوسی وزارت اطلاعات» قرار گرفته است و پيشاپيش حکم را هم بنا به موادی قانونی صادر کرده است (مواد را هم در کیفرخواست دقیقاً احصاء کرده) و می‌گويد جرم‌شان «محرز» است (بله، درست خوانديد «محرز»!) و این‌ها «بايد» مجازات شوند. به عبارت دیگر، شاهد آشکاری داريم از اين‌که اساساً جنس بسياری از محاکمه‌ها از همین دست است: پروسه‌ی قانونی، حضور وکیل و رعایت ظواهر و مقدماتی بازداشت، بررسی قضایی و مواردی از این دست نه تنها بی‌معناست که عملاً قاضی هم نقشی ندارد جز انشا‌ء‌کننده‌ی حکمی که پيشاپیش صادر شده است. اگر بخواهيم همين مضمون را به زبان صاف و پوست‌کننده بازنويسی کنيم به این تقریر می‌رسيم: در نظام ما، بعضی از مواردی که به دادگاه ارجاع می‌شوند (که عمدتاً شامل اتهامات سياسی و مواردی می‌شود که «قدرت سياسی» از آن‌ها رضایت ندارد)، نیازی به قاضی، وکيل، حکم دادگاه و مواردی از این دست نيست. همه‌ی تصميم‌ها را قبلاً جایی می‌گيرند و فقط برای حفظ ظاهر (!)، دادگاهی هم برگزار می‌شود. شاهدِ اين مدعا، سخنی بود که آقای دری نجف‌آبادی گفت که اعتراف‌ها تأثیری در نتيجه و صدور احکام متهمان نخواهد داشت! خوب اگر ندارد، چرا اعتراف‌گیری و پخش‌ تلویزیونی؟ اگر دارد، چرا دروغ‌گويی؟ اما لايه‌ی زیرين سخن آقای دُرّی، همان است که نوشتم: تصميم‌ها، صدور احکام، ایراد جرم (نه ايراد «اتهام») جای ديگری صورت می‌گيرد. قانون، شرع، اخلاق و دیانت هم البته که مهم نيستند. اصلاً اهميتی ندارد که عوض کردن عنوان «اتهام» با «جرم» مترادف است با «افترا» که در شریعت اسلامی مجازات دارد! و البته وقتی خود مجری قانون،‌ قانون‌شکن و قانون‌گریز باشد، چه توقعی از دیگران؟

و اما بعد، در کيفرخواست در چند جای مختلف به نقش مخرب، ويرانگر و خطرناک «زبان انگليسی» اشاره شده است. از جمله اين‌که فیس‌بوک، «نسخه آزمايشي زبان فارسي خود را ارائه كرده تا فارسي‌زبانان از آن به زبان مادري خود استفاده كنند» و شورای فرهنگی سفارت بريتانيا (همان «بريتيش کانسيل» (!) به قول نويسنده‌ی باسوادِ کیفرخواست)، از طریق برگزاری آزمون زبان، در پی ايجاد اغتشاش بوده است! اصلاً بگذاريد بند ۸ و ۹ کیفرخواست را یک بار با هم بخوانيم:

«۸) ارتباط شوراي فرهنگي- آموزشي (BC) با بدنه جامعه به منظور بسترسازي ارتباطات از طريق اعطاي بورس، برگزاري آزمون‌هاي زبان، و … . از اين طريق انگليس تلاش داشت تا با دور زدن دولت ايران، علاوه بر شناسايي و نشان افراد موردنظر، كمترين هزينه را در دسترسي به افراد مؤثر در شرايط بحراني به دست آورد. ۹)  شناسايي عناصر مطلع از طريق برگزاري آزمون انگليسي ILETS. در اين روش سفارت انگليس تلاش مي كرد تا با شناسايي افراد مؤثر، زمينه‌هاي بهره‌برداري از آنها را در شرايط بحراني فراهم سازد.»

اين بند کيفرخواست چند نکته را نشان می‌دهد: الف) اخذ بورس دانشگاهی، من‌بعد،‌ از هر کشوری جز ایران، و از هر نهادی (دولتی یا غیردولتی)، نه تنها اتهام بلکه «جرم» هم به حساب می‌آيد (ديديم که در این موارد هنوز کسی به دادگاه نرفته، جرم‌اش محرز است!). ب) اساساً هر گونه اقدامی برای فراگرفتن زبان خارجی (از جمله زبان خطرناکِ انگليسی)،‌ باز هم جرم است و تلاش برای اخذ هر گواهی‌نامه‌ی معتبری برای این زبان‌آموزی، مصداق نزديک شدن به عوامل جاسوسی و اغتشاش و اقدام عليه امنیت کشور به حساب می‌آيد.

ادبیات کيفرخواست البته بارِ سياسی بسیار سنگين و غليظی دارد. در اين شکی نیست. اما به تمسخر گرفتن آن يا بی‌اعتنايی به آن، یعنی چشم فروبستن بر حرکت مهلک و خطرناکی که شيرازه‌ی قانون و شریعت را دارد به سرعت از هم می‌گسلاند.  نویسنده‌ی کیفرخواست نمی‌فهمد که گنجاندن عبارت «با دور زدن دولتِ ايران» در بند ۸ کیفرخواست، چه معنای هول‌ناکی برای خودشان دارد. معنای ديگرش اين است که به هر حال، ما به دستگاه‌های امنيتی و جاسوسی جهان از جمله انگليس ارتباط داریم و خودمان به آن‌ها آدم معرفی می‌کرديم. چرا حالا دارند ما را دور می زنند؟! دور زدن يعنی چه؟ به هر حال يا کاری در نظام جمهوری اسلامی قانونی است (کارهایی از قبیل برگزاری آزمون زبان يا اعطای بورس تحصيلی) و يا نيست. اگر نيست، چرا تا امروز مانع از فعالیت آن‌ها نمی شدند؟ اگر هست، پس ايراد اين اتهامات – ببخشيد «جرايم» – چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

تحلیل خودم را می‌گويم: آموختن و دانستن زبانِ انگليسی برای شهروندان ايرانی (و نه مسؤولان امنیتی) چيزی نیست که مطلوب بخشی از حاکميت سياسی باشد و از آن استقبال شود. هر کس زبان انگلیسی بداند و بتواند از زبان انگلیسی برای «مفاهمه» استفاده کند، مظنون است. زبان انگليسی دقيقاً به همين معنا هم خطر به شمار می‌آيد و هم سلاح. سلاحی که از نگاه تنظيم‌کنندگانِ آن کيفرخواست، برای «جنگ نرم» استفاده می‌شود و در راهبری «فروپاشی از درون» به کار می‌آید (راستی، «فروپاشی از درون» تعبيری است لازم نه متعدی؛ يعنی چيزی است که خودش اتفاق می‌افتد و نياز به فاعل و عامل بيرونی ندارد؛ نويسندگان هنوز نفهميده‌اند که «فروپاشی از درون» کردنی نیست، بلکه شدنی است؟!).

آخر این سناریو این است: یکایک مردم ايران، «آحاد» ملت، بالقوه در معرض انتساب «جرم» به خودشان هستند. اجازه داده‌ايد فرزندان‌تان بروند کلاس زبان؟ اجازه داده‌ايد امتحان آی‌التس يا تافل بدهند؟ حواس‌تان باشد که هر لحظه ممکن است گریبان‌تان را بگيرند. پس مراقب باشيد که هيچ سخنِ سبزی از دهان‌تان خارج نشود و گرنه با «سند و مدرک» به شما نشان خواهند داد که فرزند‌تان جاسوس است و سرپل اطلاعاتی سرويس‌های امنيتی جهان! علما و مراجع قرار نیست به این تفکر خطرناک و خردسوزی که ریشه‌ی دین‌ورزی و ميراث عقلانی شیعه را نشانه گرفته است، واکنش نشان دهند؟

مرتبط: دادگاه‌تان را… (علی معظمی)

۲۶

زلزله‌ی اخلاقی در کنار انسداد قانونی

می‌خواستم دو نکته را در ذیل یک يادداشت بنويسم به نحوی که هیچ يک از آن‌ها تحت‌الشعاع دیگری واقع نشود. بعید است بتوانم چندان بلیغ بنویسم که حق هر دو به خوبی ادا شود، اما هر چه هست دو واقعه‌ی مهم در کشور دارد رخ می‌دهد و تلاش می‌کنم خبر لحظه‌ای را استعلا دهم تا به درکی دقیق‌تر و در خور اعتناتر برسیم.

نکته‌ی اول این است که بعد از اين غوغاهای ۲۴ ساعت اخیر درباره‌ی نصب، عزل و نصبِ مجدد مشایی، برکناری وزیران دولت احمدی‌نژاد و اختلاف‌های درونی کابينه‌ی دولت نهم،‌ امروز نایب رييس مجلس گفته است که: «جلسات هئیت دولت تا تحلیف رئیس جمهوری غیرقانونی است». اين سخنان در حالی از باهنر صادر می‌شود که فارس نيوز می‌نویسد: «پايگاه اطلاع‌رساني دولت نوشت؛ با وجود تغيير وزير اطلاعات، دولت نهم هنوز مصداق اصل ۱۳۶ قانوني اساسي نشده است و نهمين هيئت وزيران جمهوري اسلامي ايران در روزهاي پاياني دوره ۴ ساله خود، كماكان به فعاليت عادي ادامه مي دهد» (که اين سخن هم کذب محض است هم آشکارا خلافِ نص صریح قانون) و اين یعنی بحران از اين‌که می‌بينيم بسیار عمیق‌تر است: ما به تحصيل حاصل رسیده‌ایم بدون تلاش زيادی. اين قدم بزرگ را خودِ رييس دولتِ نهم با بی‌کفایتی و بی‌درايتی مکررش برداشته است: او به دست خودش، با شتاب و ناپختگی کاری کرده است که نه به قول آقای باهنر تا «تحليف» بلکه تا هنگام تشکيل دولتِ بعدی، همه‌ی جلسات هيأت دولت غیر قانونی باشد. به عبارت ديگر، ما اکنون با دولتی رو به رو هستیم که همه‌ی اقدامات‌اش غیر قانونی است (یعنی آقای احمدی‌نژاد تا نه روز دیگر فقط باید برود و بخوابد، چون هر کاری بکند غیر قانونی است!). عبور کردن از مرزهای قانونی و از مشروعیت و رسميت انداختن یک دولت چيزی نيست که ابتدا با عزل و سپس با لغو حکم عزل بازگشت‌پذیر شود. اتفاقی که رخ داده است، بدون هیچ گونه تلاشی از سوی مردم، کلیت حاکمیت سياسی يا مجلس، عدم کفایت رييس دولت نهم را در اداره‌ کردن دولت خودش به روشنی تبيين کرد. «آفتاب آمد دلیل آفتاب». نیازی نيست چندان در علل و ريشه‌های رخدادهای اين چند روز گذشته دقیق شويم. چه این ماجرا بازی و دفع‌الوقت باشد و چه تدارک برای اقدامی گسترده‌تر برای تصفيه‌ی نظام سياسی باقی‌مانده (چون آن قسمت دیگر از نظامِ‌ سياسی یعنی بخش بزرگی‌ از نخبگان‌اش امروز در زندان به سر می‌برند)، اتفاق اخير یعنی انسداد کامل سیاسی و غیرقانونی کردن دولت به دستِ خودِ رييس دولت. و این دولت تازه دولت نهم است، نه دولت دهم. و در این تذکره‌ای است برای کسانی که اهل تفکرند!

و اما بعد؛ من هنوز دقیقاً مکانيزم (!) عصبانی شدن آقای قالیباف شهردار تهران را نمی‌فهمم. به صحت و سقم ادعاهای‌اش هم کاری ندارم. قالیباف در اين چند روز گذشته، یک بار حمله‌ای غیر اخلاقی به مشايی و همسرش کرد و بار دیگر (ظاهراً پيش از اين ماجراهای اخیر) که یکی از وزيران احمدی‌نژاد را رسماً شراب‌خوار خوانده است، سخن از همسر فرانسوی او به میان می‌آورد (راستی، آقای قالیباف! اگر زن کسی «فرانسوی» باشد، مرتکب جرم شده است؟!) و با حمله به کردان پای همسرش را هم به میان کشيده است. من آشفتگی‌های سیاست را می‌فهمم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد آقای قالیباف درست به همان شيوه‌هایی متوسل شود که احمدی‌نژاد و حاميان‌اش به کار می‌برند. اخلاق هم برای ما خوب است و هم برای دیگران، حتی اگر دشمن‌مان باشد. آقای قاليباف! من از سخن گفتن‌ِ شما وحشت می‌کنم! من به خودم می‌لرزم وقتی می‌بینم شما برای قربانی کردن مشايی (حال مشايی هر کسی که می‌خواهد باشد)، حاضرید به آسانی موازین اخلاقی را زیر پا بگذارید و پليدترین زبان و ادبيات را به کار بگیريد. کردان هر اندازه که دروغ‌گو و مزور باشد، من و شما حق نداریم به هیچ وجه پای خانواده‌اش را به میان بکشيم. مشايی هر اندازه هم که استخوانی در گلوی بخش‌هایی از حاکميت سياسی باشد و زندگی را به کام شما تلخ کرده باشد، باز هم ما حق نداريم برای منکوب کردنِ او سراغِ خانواده‌اش برويم. آقای قالیباف! شما هم مثل رقیبان‌تان هم‌اکنون اخلاق را زير پا گذاشته‌ايد! من این‌ها را به حساب عصبانيت می‌گذارم. از صدر تا ذیل کشور ما همه گویا عصبانی هستند و فرقی نمی‌کند در کدام جناح واقع می‌شوند (مگر معدود افرادی و انگشت‌شمار کسانی که هنوز کوشش می‌کنند که خرد را حاکم کنند). عده‌ای عصبانی می‌شوند و اخلاق، انسانیت و تقوا را به آسانی زیر پا می‌گذارند. اخلاقی‌تر اگر باشیم، کمی تقوای الهی را هم اگر پيش چشم داشته باشيم، می‌توانيم بفهمیم که کارنامه‌ی رييس دولتِ نهم آن‌قدر تاریک هست و آن قدر قانون و اخلاق را زير پا گذاشته است که برای نشان دادن لغزش‌های او و بی‌کفایتی‌های‌اش، نیازی نيست که ما هم اخلاق را زير پا بگذاريم. آقای قالیباف! من از شما می‌ترسم! شما هم نهایتاً با اين اخلاق و این ادبیات به رييس قانون‌گریز و اخلاق‌ستیز دولت نهم نزدیک خواهيد شد. اگر شما رييس جمهور شده بودید، وضع ما باز هم بهتر نبود. من از این تفکر، از این نگاه بازجویانه‌ای که حاضر است اخلاق را به آسانی زير پا بگذارد، وحشت دارم. شما ظاهراً از خدا نمی‌ترسيد (درست مثل همان کسانی که دارید گريبان‌شان را می‌گیريد)؛ ما باید به خودمان بيايیم و از کسانی که ترسی از خدا ندارند، بيشتر بترسيم. آقای قالیباف!‌ اشتباه نکنید! شاید حرف‌هایی که زده‌اید از روی درد بوده است و احساس مسؤولیت، ولی اين نوع سخن گفتن خودش نقض غرض است. بیشتر فکر کنید، شاید تکان خوردید از مرور همین حرف‌ها. هر اندازه که شنیدن بعضی از حرف‌ها – که نشان درد دين دارد – از دهان شما، مایه‌ی اميدواری است، دیدن لغزش‌هایی دیگر، اسباب نومیدی هم می‌شود. در جایگاه خدایی نشستن و دینداری این و آن را اندازه گرفتن و به اطلاق اعضای جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را متهم به بی دینی کردن پای نهادن در همان کژراهه ای است که رئیس دولت دروغ آیین در آن گام می زند.

مایه‌ی دریغ است که امروز در کشورمان دو مشکل بزرگ داريم: انسداد قانونی و آشفتگی اخلاقی. آقای احمدی‌نژاد تنها یک نشانه و یکی از عينیت‌های این وضعیت است: او خودش هم قانون‌گريز و قانون‌شکن بوده است و هم به دفعات مهم‌ترین موازینِ اخلاقی را زیر پا گذاشته است (مناظره‌ها، تنها نمونه‌هایی نزدیک‌تر و دمِ دستی‌تر از بی‌اخلاقی‌های عیانِ رييس دولتِ نهم بود). قانون‌شکنیِ مجریان قانون، نباید بهانه شود برای عبور از اخلاق. فجایع سياست نباید باعث شود ديدگانِ خرد و ایمان‌مان کور شود. کشور ما در این بحران‌های پر فتنه، سخت نيازمند قانون و اخلاق است. این دو همان چیزهایی هستند که این روزها به آسانی در هیجان، خشم، هوس و البته شيطنت گم می‌شوند. و اشتباه نکنید، عنان همه‌ی اين‌ها ابتدائاً به دست کسانی است که یا مجری قانون باید باشند، يا مدافع‌اش؛ یا باید مجری عدالت باشند و يا باید خود نمادِ عدالت باشند (که نیستند). اگر امروز جنبشی برای اصلاح در کشور ما هست، هدف غايی و نهایی‌اش اصلاح يک انتخابات و رأی‌گیری نیست؛ هدف باید بازگشت به حاکميت قانون و زنده کردن موازین اخلاقی باشد.

مرتبط: پاسخ همسر شهيد باکری به ذوالنور

۹

چرا مشايی مسأله‌ی ما نيست؟

پرداختن به مسأله‌ی انتصاب مشایی به معاونت اولی احمدی‌نژاد مسأله‌ی ما نیست. چه این ماجرا دفع‌الوقت باشد و منصرف کردن افکار عمومی از اصل وقایع فجيعی که رخ داده است و چه این موضوع تقابلی باشد میان احمدی‌نژاد و رهبر کشور، باز هم مسأله‌ی ما اين نیست.

مسأله حتی نفسِ انتخابات نیست. این تصور که تمام اين اعتراض‌ها به نتیجه‌ی یک رأی‌گيری است و بس، باز هم تصوری است سطحی. نتیجه‌ی انتخابات و ابهام‌های متعدد آن، حوادث پیش و پس از آن،‌ مقاومت عجیب و باورنکردنی قدرت در برابر نه تنها اقناع مردم و معترضان بلکه در برابر نخبگانِ سياسی نزديک به خودشان به اضافه‌ی دهه‌ها ماجرای ریز و درشت دیگری که اجزای مختلف این پازل را می‌سازند، همه حاکی از این است که مسأله‌ی مشايی و مسأله‌ی خودِ احمدی‌نژاد کم‌اهميت‌تر از بحران و بی‌آبرویی عظيمی است که نظامِ سياسی کشور به آن مبتلا شده است.

به اين‌ها بیفزاييد انباشت خواسته‌های متعدد و فراوان مردم را. تحقير شدن مدام به دست پليس در خیابان‌های کشور، کم چیزی نیست. نداشتن امید و امنیت شغلی و روانی، هراس از مرزبندی‌های روز به روز پررنگ‌تر متملقان در برابر قدرت که هر روز پرزورتر می‌شوند، تورم، بیکاری، بهداشت نامناسب، آموزش و پرورش ویران، مسکن گران و دیرياب تنها چند نمونه از مقوله‌هایی است که به سادگی پس ذهنِ معترضان هست و اسم رمزِ همه‌شان شده است کلمه‌ی «سبز».

بسیار چیزها در بحبوحه‌ی انتخابات و ماجرای شمارش آراء و بازشماری آراء بر ما و بر جهانیان پوشيده است. مسؤولان دولتی هم نه تنها تلاشی برای اقناع کسی نمی‌کنند که تمام کوشش‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی‌شان را هم بسیج می‌کنند که به همه‌ی معترضان بفهماند که ما هيچ مسؤولیتی در قبال شما نداریم و دلیلی نداریم شما را اقناع کنيم؛ مشروعيت و صحت و صداقتِ کار ما نیازی به تأييد يا اقناع شما ندارد! این نکته را قدرتِ سیاسی به صدها زبان صریح و ضمنی نه تنها به معترضان بلکه به تمام ملت و حتی موافقان خود القاء کرده است: ما نیازی به اقناعِ شما نداریم! شما بايد ایمان بياورید؛ ایمان بياورید به اين‌که ما هستيم و چنین هستیم، چه بخواهيد و چه نخواهيد!

یک مضمون ديگرِ رخدادهای اخير این است که دولت یا به عبارت دیگر حاکميت سياسی عينيت و مظهر اراده‌ی الهی است. مظهر اراده‌ی الهی البته تعبیری است خالی از دقت اخلاقی و نظری؛ تعبیر دقیق‌ترش این است که حاکميت و قدرت سياسی بر مسند الوهیت نشسته است (نشانه‌ها و علايم زيادی هم دارد که می‌توان مورد به مورد آن‌ها را بازگو کرد). چنین تصوری از قدرت البته مقرون به شِرک است. کم نیستند کسانی که تصورشان از قدرت و حاکمیت سیاسی در کشور همین تصور شرک‌آلود است.

نکته‌ی دیگر البته رواج بی‌سابقه و حیرت‌آور دروغ، ريا، دين‌فروشی و اهانت مکرر به غرور ملت ایران است. حوادث پيش از انتخابات و پس از انتخابات را وقتی کنار هم می‌گذاریم، تصویر بهتر شکل‌ می‌گیرد: ناتوانی‌های رييس دولتِ نهم در اداره‌ی کشور، جنجال‌آفرينی‌های مکرر داخلی و خارجی، به زانو در آوردن اقتصاد کشور و بر هم زدن نظام مديریتی، مرعوب کردن نخبگان سياسی و فلج کردنِ آن‌ها (مقصود نخبگانِ سياسی به اصطلاح «خودی» است)، ايجاد فضای رعب و وحشت در دانشگاه‌ها و محيط‌های پژوهشی و علمی و دامن زدنِ پياپی به اين فضا تا حدی که عمده‌‌ی نخبگان و انديشمندان طراز اول کشور یا آشنای محبس می‌شوند و يا جلای وطن می‌کنند و بسیار موارد دیگر. این وضعیت حيرت‌آور چيزی نیست که نتيجه‌ی انتخابات باشد؛ اين انتخابات و حوادثِ بعدش، نتیجه‌ی آن وضعیت است. به عبارت دیگر، ادامه‌ی اين وضعیت با چنان رييسی، نه اخلاقی است و نه متناسب با قوانين مصرح کشور. تنها توضیحی که برای این وضعیت پرتناقض وجود دارد این است که قانون اساساً معنا ندارد (چون اگر داشت، محمود احمدی‌نژاد اساساً نمی‌بایست به دلیل تخلف‌های گسترده‌ی مديریتی – از جمله در بحران بودجه – تأييد صلاحیت می‌شد و به دلیل زیر پا گذاشتن مکرر اصول اخلاقی و دینی باید رد صلاحیت می‌شد) و در نتيجه قانون همان چيزی می‌شود که قدرت می‌گوید و قدرت هم رييس دولت نهم را می‌خواهد. پس ماجرا موقوف! پس، بحث و پرسش بس!

انتخاباتی که برگزار شد چه سالم باشد و چه نباشد (يعنی با احتساب نظر رييس دولت نهم و رقیبا‌ن‌اش)، شکافی ايجاد کرد که باعث گره خوردنِ همه‌ی مطالبات قبل و بعد کسانی بود که از وضعيت موجود به تنگ آمده بودند و دیگر به هیچ قیمتی تحمل رييس دولت نهم را نداشتند (چه این افراد ۱۱ میليون باشند و چه ۲۴ میلیون؛ در اصل ماجرا تفاوتی نمی‌گذارد). فراموش نکنیم که همیشه اکثریت مردم نيست که احترام دارد و بايد رأی‌اش غالب باشد. وقتی وضعیتی غیراخلاقی باشد، حتی با رأی اکثريت مردم آن وضعیت اخلاقی نخواهد شد (چنان‌که هیتلر با پيروزی به واسطه‌‌ی رأی اکثریت حکومت‌اش نه اخلاقی بود و نه مشروع). شايد بتوان نشان داد که غلبه‌ی رأی اکثریت، قدرت را به منتخب اکثریت منتقل می‌کند، ولی نمی‌توان برای آن وجهه‌ی اخلاقی و سالمی تراشيد. اخلاق هميشه مستقل و بیرون از گروکشی‌ها و بده-بستان‌های سیاسی می‌ايستد.

لذا، مسأله‌ی ما مشايی نیست؛ مسأله يک تناقض اخلاقی عمیق‌ و دامن‌گیر است تا جايی که هنوز هیچ نخبه‌ی سياسی در کشور صدای‌اش را بلند نکرده است که بگويد حتی اگر انتخابات سالم بوده، احمدی‌نژاد مدت‌هاست صلاحیت اخلاقی ماندن در آن منصب را از دست داده است. هیچ کس هنوز نمی‌گويد احمدی‌نژاد را می‌توان و باید به خاطر سلامت اخلاقی جامعه هم که شده، به خاطر همه‌ی آن‌چه در مناظره‌ها گفت و همه‌ی سخنانی که قبل از آن از او صادر شده بود، به دادگاه کشيد و عدالت را درباره‌اش اجرا کرد (و البته کدام دادگاه، کدام مدعی‌العموم، کدام قاضی و کدام قانون؟). مسأله‌ی ما مشايی نيست، چون قدرت سياسی چنان خويشتن‌داری‌اش را پس از اعتراض‌ها از دست داد که حاضر بود برای حفظ وضعِ موجود تن به هر فاجعه‌ای بدهد («حفظ وضعِ موجود» همان چيزی است که به زبان ديگر اسم‌اش را می‌گذارند «حفظ یک چیز مقدس که هيچ کس جز خودِ صاحبِ قدرت نمی‌داند چی‌ست») و به عبارت ديگر، به هم زدن همه‌ی قواعد بازی سياسی و زير پا گذاشتن‌ِ اصولی اخلاقی که اين نظام بر پایه‌ی همان‌ها قانون‌اش را نوشته است. مسأله‌ی ما مشايی نيست چون آب از جای دیگری گل‌آلود است. مسأله‌ی ما مشايی نيست چون هنوز تفکری که یک حمله‌ی وحشيانه را با محکوم کردن يک سرباز جزء به دزديدن ريش‌تراش فيصله می‌داد، این بار جری‌تر شده است و می‌تواند به آسانی جمعيت عظيم‌تری را مجروح و منکوب کند و بعد خودِ همان جمعیتِ ستم‌دیده را متهم، مجرم و قاتل قلمداد کند. مسأله‌ی ما مشايی نيست، چون دستگاه قضایی ما وضع ويرانه و اسف‌باری دارد که هنوز با در بند بودن زبده‌ترين فرزندان این آب و خاک، رگ عدالت‌خواهی و دادگری‌اش نجنبيده است؛ و مسؤول اجرای عدالت و قانون، مشايی نیست، احمدی‌نژاد هم نيست! مشايی در این قصه‌ سالم‌ترین و بهترين جزء ماجراست. در این تصویر سياه، مشايی نقطه‌ی خاکستری است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد