۱

ما برادر بودیم؛ اما…

قصه زیاد پیچیده نیست. انتخاباتی در ایران انجام شد. عده‌ای می‌گویند تقلب شد و کودتا شد (مثلِ مثلاً من) و عده‌ای هم می‌‌گویند نشد و مثلاً جمهوریت نظام است و حرف‌هایی از این قبیل. در این میانه، گروهی شدند «حامی نظام» و عده‌ای شدند «منتقد نظام»؛ هر چند این مرزبندی و برچسب‌زدن‌ها دقیق نیست ولی بگذارید عجالتاً با همین جلو برویم. جنبشی اجتماعی و مدنی از دل این اتفاق خون‌بار سر برآورد و نام‌اش شد جنبش سبز. عده‌ای سبز شدند. گروه مقابل از همان روزهای اول و حتی قبل از آن، زبان و عمل تحقیر و سرکوب را پیشه کردند. تا این‌جا هنوز قضیه قابل فهم است.

گروهی از یک سوی دعوا حمایت می‌کنند و گروهی از سوی دیگر. اما وقتی ما از بیرون به ماجرا نگاه می‌‌کنیم و سعی می‌کنیم انسانی‌تر قضیه را ببینیم و این غده‌ی سرطانی سیاست و قدرت و دولت، گلوی آدمیت ما را در چنگال‌اش فشار ندهد، آیا می‌توانیم این دو گروه را یکسان ببینیم؟ آیا حق داریم برای هر دو جایگاهی یکسان قایل شویم؟ آیا جایگاه یکی که از صاحب قدرت مطلقه و بلامنازع دفاع می‌کنم و کسی که از محروم و مظلوم دفاع می‌‌کند یکی است؟ آری، هر دو انسان‌اند، هر دو آدمی هستند، ولی آیا هر دو یک حق برابر دارند؟

من فکر می‌کنم این‌که عده‌ای به احمدی‌نژاد «رأی» داده‌اند نه تنها جرم و خطا نیست بلکه حق آن‌هاست. اما این‌که همان عده هم‌چنان از تمام ستم‌هایی که بر دست همین منتخب‌شان بر بقیه می‌رود دفاع می‌کنند یا فکر می‌کنند چون آن‌ها به او رأی داده‌اند پس او حق دارد با همه‌ی آن‌هایی که به او رأی نداده‌اند این همه ستم بکند، بخش غیرانسانی ماجراست. ما تا دیروز برادر و هم‌وطن بودیم ولی آن لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری من به خاطر متفاوت بودن، یا باید بمیرم و خون‌ام کف خیابان ریخته شود، و یا باید حبس بکشم و شکنجه ببینم و تهمت و افترا بشنوم، درست همان‌جایی است که برادری و هم‌وطنی ما زیر سؤال می‌رود. این‌جا دیگر قضیه این نیست که تو یک رأی داری و من یک رأی. این‌جا دیگر بحث این نیست که من و تو اختلاف نظر داریم. ریخته شدن خون آدمیان چیزی در حد اختلاف‌نظر نیست که بشود سرش کوتاه بیایم و بگویم قاتل برادر یا بازجوی پدرم و شکنجه‌گر خواهرم هم‌چنان برادر و هم‌وطن من است. این شکاف خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

بگذارید خیلی روشن‌تر حرف بزنم. عده‌ای هستند که فکر می‌‌کنند جنایتی رخ نداده است. فکر می‌کنند نه کسی شکنجه‌ای شده و نه خون کسی ریخته شده است. فکر می‌کنند حقی ناحق نشده است. فکر می‌کنند عده‌ای داشتند برای سرنگونی یک نظام حکومتی توطئه می‌کردند و آدم می‌کشتند و مزدور بودند و چیزهایی از این قبیل. خوب تا زمانی که این‌جوری فکر می‌کنند و هیچ راهی ندارند که بفهمند قضایا غیر این است، حرجی بر آن‌ها نیست. ولی آن‌ها که می‌دانند چه؟ آن‌ها که چشم دارند و می‌توانند تشخیص بدهند که یک نفر را روز انتخابات به سرعت می‌توانند بگیرند و ببرند زندان و تا همین حالا پای‌اش را نتواند بگذارد بیرون، لابد عقل‌شان می‌رسد که این ماجرای کهریزک خیلی هم پیچیده نباید باشد. مجازات متهم و مجرم آن جنایت‌ها چرا باید این‌قدر سخت باشد؟ و از این دست می‌شود همین‌جور الی یوم القیام نوشت.

پس نه، ماجرا فقط اختلاف‌نظر نیست. آری ما هم‌چنان برادریم ولی تا وقتی که تو نخواهی مثل قابیل جان مرا بگیری ولی ادعا کنی که هابیل هستی! برادریم ولی تا وقتی که تو قاتلی نباشی که خود را جای مقتول جا بزنی. برادر و هم‌وطن‌ایم ولی تا وقتی که تو نفس همه‌ی ما را نبریده باشی و هم‌زمان ادعا نکنی که ما زبان‌بریده‌ها و محرومان، زبان شما رسانه‌دارها و قدرقدرت‌ها را از حلقوم‌تان بیرون کشیده‌ایم! برادریم تا وقتی که شما هم بتوانید ببینید چقدر ستم کرده‌اید! برادریم تا وقتی بتوانید نشان بدهید که حسن نیتی دارید که گریبان ظالم و قاتل را می‌توانید بگیرید! برادریم تا وقتی که… برادریم حتی… برادریم… برادریم آیا؟ برادر هستیم یا بودیم؟

هابیل و قابیل حتی پس از کشته شدن هابیل به دست قابیل باز هم فرزندان آدم می‌مانند. باز هم با هم برادرند. ولی آن خونی که بر دستان قابیل باقی مانده است، تا جهان باقی است پاک نمی‌شود. و تو ای برادر من! که فکر می‌کنی خون مقتولان ما به پای تو نیست و به گردن قربانیان و مقتولان و محرومان دیگری است که مثل آن مقتول و آن شهید فکر می‌کرده‌اند، آیا گمان می‌‌کنی با این‌جور فکر کردن تو، با این روایت از واقعیت، کشته‌های ما زنده می‌شوند؟ یا آن مجرمان واقعی که هرگز پیش روی قاضیان سخت‌گیر و درشت‌گوی و بی‌تقوای شما ظاهر نمی‌شوند و آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند در ظل دولت شما (نخواستم بنویسم «ولایتِ شما» که به کسی برنخورد)، هرگز درشتی از شما شنیده‌اند؟ برادر! می‌گویم که اگر قابیل نیستی، تا زمانی که جنایت قابیل را نمی‌بینی یا می‌بینی و به خاموشی و آهستگی از کنارش می‌گذری، با قابیل فرقی نداری! می‌توانی تا ابد مقتولان را مقصر ریخته شدن خونِ خودشان بدانی یا گناه این همه جنایت را به گردن دیگری بیندازی، ولی واقعیت عوض می‌شود؟

فراموش نکن، برادر، که «زمانه کیفر بیداد سخت خواهد داد»! من و تو امروز و فردا از پهنه‌ی جهان خواهیم گذشت، ولی زمانه قاضی سخت‌گیرتری است و از قاضیان ویرانه‌ی شما، دشوارتر داوری می‌کند! دولت‌ها می‌‌گذرند و می‌روند، ولی من و تو هم‌چنان منتظر داوری تاریخ و زمانه خواهیم ماند. و آن وقت به چه رویی تو می‌‌توانی در برابر من که غم تو و دیگران برادران‌ام را خوردم، بایستی و بگویی که برادرم بودی یا هستی؟

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی
جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی
وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی
چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟
تو زندانبان من بودی و من زندانی‌ات، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو هم‌زندان من بودی
عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می‌آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی
در این زندان من از خون دل خود آب می‌خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی
۳

روزنامه‌نگاری، سیاست و بی‌طرفی

(این یادداشت طولانی است و در واقع خیلی طولانی‌تر از این بود؛ سعی کردم کوتاه‌اش کنم ولی باز هم طولانی شد!)

قسمت تازه‌ی برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی به بحث روزنامه‌نگاری و سیاست اختصاص داشت و شرکت‌کنندگان پنل اول، نیک‌آهنگ کوثر و مسیح علی‌نژاد بودند. فکر می‌کنم خیلی خوب است که نیک‌آهنگ را بیشتر به چنین برنامه‌هایی دعوت کنند چون فرصت پیدا می‌کند بیشتر توضیح بدهد کارهایی که کرده و می‌کند به چه دلیل یا علت بوده است. به هر حال، این برنامه را من سخت پسندیدم به این دلیل که بدون نیاز به کوشش زیادی، به روشنی نشان داد نیک‌آهنگ کوثر چگونه مقوله‌ی روزنامه‌نگار مسؤول را با روزنامه‌نگار «افشاگر» یا «جنجال‌ساز» خلط می‌کند. این برنامه، نمونه‌ی بسیار خوبی از محک تجربه بود: صالح و طالح متاع خویش نمودند.

خلاصه‌ی نظر خودم را درباره‌ی ماجرا می‌نویسم و سپس به بخش‌هایی از سخنان نیک‌آهنگ اشاره می‌کنم.

به نظر من، هیچ روزنامه‌نگار بی‌طرفی در دنیا وجود ندارد. همه‌ی روزنامه‌نگاران، مثل همه‌ی هنرمندان، نویسندگان و فیلسوفان بخواهند یا نخواهند به هر حال «طرف» دارند و از کسی یا چیزی یا فکری جانب‌داری می‌کنند. البته فرق است میان بی‌طرف نبودن و متعصب بودن یا حمایت کورکورانه و مقلدانه کردن. پس برای این‌که به سوی بحث غیرممکن و بیهوده نرویم، باید این را به رسمیت بشناسیم که حتی روزنامه‌نگاران هم، در هر جایی که کار می‌کنند، موضع دارند. هیچ روزنامه‌نگاری و به خصوص هیچ روزنامه‌نگار ایرانی نمی‌تواند ادعا کند من هیچ موضع سیاسی ندارم (مقصودم روزنامه‌نگارانی است که از و درباره‌ی سیاست می‌‌نویسند). تا این‌جای بحث کمابیش روشن و بدیهی است.

اما آیا موضع داشتن هر روزنامه‌نگاری نتیجه می‌دهد که او لزوماً حقیقت را تحریف می‌کند یا تصویری نادرست از واقعیت ارایه می‌دهد؟ مطلقاً چنین نیست. حتی روزنامه‌نگارانی که موضع سیاسی‌شان را ما نمی‌پسندیم هم می‌توانند صداقت و مسؤولیت داشته باشند. چنین نیست که هر کس روزنامه‌نگاری باشد که به یک حزب یا جریان سیاسی تعلق‌خاطر داشته باشد، هر چه می‌گوید و می‌نویسند لزوماً در جانب‌داری از آن حزب و جریان سیاسی خاص است.

یکی از وظایف مهم و اصلی روزنامه‌نگار سیاسی – خصوصاً در فضای ایران – نقد قدرت و ایستادن در جانب شهروندان است. روزنامه‌نگار همیشه باید قلم‌اش در نقد قدرت تیز باشد. فرقی هم نمی‌کند که قدرت سیاسی فاسد باشد یا صالح. صاحب‌منصبان سیاسی دقیقاً به دلیل این‌که قدرت نزد آن‌ها تمرکز و تجمع پیدا می‌کند (حتی در نظام‌های دموکراتیک)، باید پیوسته زیر نظارت رسانه‌های آزاد و مستقل باشند تا به فساد نیفتند. روزنامه‌نگار این‌جا تبدیل به وجدان آگاه و بیدار جامعه می‌شود و به سود شهروندان عمل می‌کند. ما چیزی به اسم روزنامه‌نگاری حرفه‌ای که مستقل از منافع قدرت حاکم سیاسی و هم‌زمان شهروندان و انسان‌ها عمل کند نداریم. روزنامه‌نگاری که برای خودش اصولی را از روی کتاب تعریف کند و کارش فقط حرف زدن و افشاگری باشد، روزنامه‌نگاری بی‌مسؤولیت است.

حالا به موارد عینی‌تر بر می‌گردیم. شهروندانی که صاحب‌منصب سیاسی نیستند تکلیف‌شان روشن است. شهروندانی هم هستند که سابقاً صاحب‌منصب سیاسی بوده‌اند ولی اکنون نیستند. از این حیث، در حقوق شهروندی، این افراد با سایر شهروندان برابرند و هیچ روزنامه‌نگاری حق ندارد حقوق شهروندی این افراد را به بهانه‌ی این‌که روزی صاحب‌منصب بوده‌اند زیر پا بگذارد.

نیک‌آهنگ در گفته‌های‌اش جایی اشاره کرد که روزنامه‌نگار صاحبان قدرت و طالبان قدرت را نقد می‌کند. مقصود او روشن است. مقوله‌ی تازه‌ی «طالبان قدرت» به او این اجازه را می‌دهد که روی هر کار غیرمسؤولانه‌ای که انجام می‌دهد به همین شکل مانور بدهد. صاحب قدرت سیاسی را باید نقد کرد. تعارفی هم در آن نیست. اصلاً بحثی در آن نیست. بحث دقیقاً آن‌جاست که سوارگان اسب قدرت را با پیادگان به یک اندازه بنوازی و مدعی شوی که این‌ کار را به دلیل بی‌طرفی حرفه‌ای انجام می‌دهی. مقوله‌ای که نیک‌آهنگ با عنوان «طالبان قدرت» از آن اسم می‌برد، مقوله‌ای است کاملاً دلبخواه. با این مقوله‌بندی، می‌شود گریبان هر کسی را گرفت دقیقاً به این دلیل که هیچ آدمی روی کره‌ی زمین نیست که از قدرت و ثروت داشتن بدش بیاید. مشکل این‌جاست که هر آدمی زمانی می‌تواند به این دلیل زیر تیغ نقد برود که دسترسی به اموال و افکار عمومی داشته باشد.

نیک‌آهنگ جایی می‌گوید بعضی روزنامه‌نگاران بعضی حرف‌ها را نمی‌زنند چون مصلحت ایجاب نمی‌کند (برای آن‌ها) ولی (از نظر نیک‌آهنگ) حقیقت همیشه بر مصلحت اولویت دارد و همیشه باید حقیقت را گفت. خوب، نیک‌آهنگ آشکارا اشتباه می‌کند و در واقع مغالطه می‌کند. فرض کنیم با انتشار خبری که حقیقت هم دارد، جان عده‌ای به خطر بیفتد یا عرض و آبروی کسی صدمه ببیند. پرهیز کردن از انتشار چنین خبری یا گرفتن موضعی با این پیامدها، نه تنها ریاکاری و دروغ‌گویی مصلحت‌آمیز و گریز از مسؤولیت و قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت نیست، بلکه عین وظیفه‌ی اخلاقی و پاس داشتن حقیقت است. وقتی از حقیقت حرف می‌زنیم در واقع از ارزش‌ها حرف می‌زنیم. مسأله بیان واقعیت‌های صرف نیست. همه می‌دانند که کروی بودن زمین واقعیت است ولی اگر تحت شرایط خاصی اصرار کردن بر کروی بودن زمین یا نشر خبری دال بر آن باعث ریخته شدن خون کسی شود و یا تأثیر جبران‌ناپذیر و عمیق اجتماعی بگذارد، سخن گفتن از این «واقعیت» عین «بی‌مسؤولیتی» و «بی‌اخلاقی» است و یقیناً با گفتن یا نگفتن چنین چیزی کمترین تغییری در کروی بودن یا مسطح بودن زمین رخ نمی‌دهد. خلاصه‌ی سخن این‌که این تقابل مصلحت و حقیقت در چهارچوب بحث نیک‌آهنگ تقابل مصنوعی و نامربوط است. روزنامه‌نگاری که با جان انسان‌ها همان برخوردی را می‌کند که با سنگ و در و دیوار، از اولین مسؤولیت انسانی خودش فاصله گرفته است؛ دموکراسی هم برای در و دیوار نیست بلکه برای همین انسان‌هاست. حقوق بشر هم برای اشیاء بی‌جان نیست بلکه برای آدمیانی است که ارزش‌هایی دارند و احساسات و عواطفی دارند و در برابر ستم و بیداد واکنش نشان می‌دهند.

و آخر این‌‌که،‌ نیک‌آهنگ بر خلاف ادعای‌اش بارها و بارها موضع‌گیری صریح و علنی سیاسی کرده و می‌‌کند ولی هم‌چنان اصرار دارد که چون خبرنگار است نباید موضع‌گیری بکند! به نظر شما چطور می‌توان این دو موضع را با هم جمع کرد و در یک برنامه‌ی تلویزیونی پیش چشم میلیون‌ها نفر هم‌زمان بگویی که کار سیاسی نمی‌کنی و جانب هیچ حزب سیاسی را نمی‌گیری، ولی رفتاری بکنی و سخنی بگویی که دقیقاً معنای سیاسی دارد و مقتضای‌اش همان چیزی است که یک حزب سیاسی خاص انجام می‌دهد یا می‌خواهد رخ بدهد؟

اما برای این‌‌که بشود راحت‌تر گفت‌وگو کرد، به همان پرسش‌های پرگار بر می‌گردم (و از متن منتشر شده در صفحه‌ی برنامه‌ی پرگار نقل می‌‌کنم).

«آیا می توان هم خبرنگار حرفه یی بود و هم فعال سیاسی؟ این دو در یک اقلیم می گنجند؟ در سال های اخیر، رسم شده که رسانه ها را رکن چهارم دمکراسی بنامند. شاید این بیان، کمی آرمانخواهانه و تا حدی متاثر از ذهنیت ما اهالی رسانه ها باشد. اما کم و بیش پذیرفتنی ست که آگاهی بر قدرت افکار عمومی، همزمان است بر آگاهی بر قدرت و نفوذ عواملی که بر افکار عمومی تاثیر می گذارند، از جمله نفوذ رسانه ها و در درجه اول، خبرنگاران. این نقش و نفوذ، چه مسئولیتی برای خبرنگار ایجاد می کند؟ در گوهر کار خبری نوعی تعهد نهفته است، اما تعهد به کی و به چه؟ کدامیک از این دو بهترین بیان تعهد حرفه یی خبرنگار است: تعهد به اطلاع رسانی دقیق و منصفانه یا تعهد به اطلاع رسانی برای پیشبرد دمکراسی و حقوق شهروندی؟ آیا می توان از خبرنگار انتظار داشت فارغ از هر گونه گرایش و مرام سیاسی باشد؟ اگر این انتظار بیجاست، چطور می توان در عین حفظ گرایش سیاسی به روش کار حرفه یی در محیط خبری وفادار ماند؟»

خط مشترک همه‌ی این پرسش‌ها یک پیش‌فرض اساسی دارد و آن این است که اساساً در یک جامعه‌ی دموکراتیک یا جامعه‌ای که به نقد قدرت حساس است، نقش روزنامه‌نگار/خبرنگار چی‌ست؟

در یک جامعه‌ی دموکراتیک یا جامعه‌ای که در آن قدرت به طور سالم در گردش است، نقش روزنامه‌نگار نظارت بر قدرت و ارایه‌ی ابزارهایی برای پاسخ‌گو کردن قدرت است. نقطه‌ی ثقل ماجرا هم در این است که روزنامه‌نگار بتواند میان «شهروندان» و «صاحبان قدرت» فرق بگذارد. صاحب قدرت هم تعریف مشخصی دارد: کسی که قدرت سیاسی در اختیار دارد؛ منصب دارد،‌ امکانات مادی دارد؛ مونوپولی و انحصار رسانه‌ای دارد و توانایی تغییر دادن افکار عمومی با استفاده از امکانات و اموال عمومی را دارد. این نقشی است که برای روزنامه‌نگار در یک جامعه‌ی دموکراتیک/مدنی تعریف می‌شود.

روزنامه‌نگاری که بتواند شأن نقد قدرت را حفظ کند و بتواند میان نقدِ قدرت، نقد صاحبان قدرت و نقد مطلق هر چیزی (بخوانید بهانه‌گیری یا عیب‌جویی محض) تفاوت بگذارد، فرق ندارد که فعال سیاسی باشد یا نباشد. اگر بپذیریم که یکی از فونکسیون‌ها و کارکردهای اساسی هر روزنامه‌نگاری بر آفتاب افکندن سوءاستفاده‌ی صاحبان قدرت از قدرت است، البته که «هر روزنامه‌نگاری» فی نفسه فعال سیاسی است و شغل‌اش کنش‌گری سیاسی است.

حالا بحث این است که دایره‌ی این نقد تا کجاست؟ به چه کسی می‌شود گفت صاحب قدرت؟ این‌ها در جامعه‌ی ما متر و ملاک دارد: کسی که کلید زندان را در اختیار دارد و بر مقدرات شهروندان مسلط است، بدون شک صاحب قدرت است. کسی که می‌تواند قانون را به میل خودش تفسیر کند یا به نفع خودش به آن جهت بدهد، البته که صاحب قدرت است و باید بی‌رحمانه نقد شود. کسی که ابزارهایی در اختیار دارد برای این‌که بالفعل سرنوشت شهروندان را تغییر دهد، باید در معرض نقد جدی و شدید باشد.

به این معنا، هر خبرنگاری همیشه سیاسی است. خبرنگار غیر سیاسی نداریم. ولی می‌توان میان خبرنگاری که به پروپاگاندا و تبلیغات شورمندانه به نفع یک جناح سیاسی خاص می‌پردازد و خبرنگاری که سعی می‌کند منصفانه تا حد امکان اخبار و گزارش‌ها را شفاف منتقل کند، تفاوت گذاشت. اما این‌جا مسؤولیت روزنامه‌نگار هم محل بحث است. روزنامه‌نگار یا خبرنگاری که برای خود وظیفه‌ای دموکراتیک تعریف می‌کند، ناگزیر باید پاسخگو و مسؤول هم باشد. میان آزادی بیان و هرج و مرج فرق است. چیزی به اسم آزادی بیان مطلق و بی‌حد و حصر وجود ندارد. آزادی مطلق یعنی هوس‌بازی. استفاده از آزادی مطلق از سوی روزنامه‌نگاری که خود را محق به گفتن هر چیز و افشا کردن هر چیزی که معیار تشخیص‌اش شخص خودش باشد، فرقی با سوء استفاده‌ی یک حاکم سیاسی از قدرت ندارد. حاکم سیاسی مستبد از قدرت سیاسی، زور، سرنیزه، زندان و مال و رسانه به نفع قدرت‌اش سوءاستفاده می‌کند؛ روزنامه‌نگار بی‌مسؤولیت هم از آزادی رسانه و مطبوعات به نفع هوس شخصی خودش یا سلیقه‌ی خودش سوء‌استفاده می‌کند. روزنامه‌نگار به محض این‌که روزنامه‌نگار شد، دیگر شهروند عادی نیست. روزنامه‌نگار هم از زمانی که دسترسی به ابزار و امکانات نشر باور و سخن‌اش پیدا کرد در مقام مسؤولیت واقع می‌شود و ناگزیر او هم باید زیر نظارت قرار بگیرد.

اما چطور می‌توان میان تعهد یا سلیقه‌ی سیاسی یک روزنامه‌نگار و شغل و حرفه‌اش پل زد؟ برای روزنامه‌نگاری اصولی حرفه‌ای وجود دارد. یک بخش ماجرا در رعایت این اصول است: زبان و ادبیاتی که روزنامه‌نگار اختیار می‌کند (پرهیز از خشونت زبانی، پرهیز از تهمت زدن، پرهیز از نشر اخبار و اطلاعات بر مبنای سلیقه و گرایش شخصی، پرهیز از دخالت دادن حب و بغض شخصی در انعکاس اخبار و گزارش‌ها)؛ بررسی منابع خبری و اطمینان حاصل کردن از صحت و اصالت خبر؛ رعایت حقوق شهروندان و افراد هنگام انعکاس اخبار.

ارگان سیاسی کارش حمایت و پشتیبانی از حزب متبوع خود است ولی هم‌زمان ممکن است یک روزنامه‌نگار چپ یا راست باشد و طبعاً گرایش به سلیقه‌ای چپ یا راست داشته باشد ولی هم‌چنان اصول حرفه‌ای را رعایت کند. گرایش چپ یا راست داشتن، سبز یا غیرسبز بودن نتیجه نمی‌دهد که خبرنگار ذاتا از اصول حرفه‌ای فاصله بگیرد. یک بخش مهم کار سخت‌گیر بودن است: تن ندادن به انتشار شتاب‌زده‌ی هر خبری که از راه می‌رسد. روزنامه‌نگار به مرور زمان از خود تصویری را در ذهن مخاطب می‌سازد. روزنامه‌نگار مسؤول کسی است که بتواند این تصویر را اصلاح کند یا اساسا احساس مسؤولیت نسبت به اصلاح این تصویر داشته باشد و گمان نکند که حالا هر کس هر چه دلش خواست فکر کند مهم نیست.

روزنامه‌نگاران مختلف به درجات متفاوتی ممکن است شور و علاقه‌ی سیاسی داشته باشند. انعکاس این شورمندی سیاسی هم در افراد مختلف فرق می‌کند. داوری کردن درباره‌ی این‌که اگر یک روزنامه‌نگار علاقه و سلیقه‌ی شخصی‌اش را منعکس کند، چه باید درباره‌اش گفت، آسان نیست. اما وقتی اصولی کلان و مشترک داشته باشیم که همه‌ی طرفین بر سر آن بتوانند متفق باشند، این می‌تواند به ما در بی‌طرفی کمک کند.
فکر می‌کنم خبرنگار حرفه‌ای به دشواری بتواند هم‌زمان در خدمت یک حزب سیاسی باشد. به ویژه اگر حزب سیاسی در قدرت باشد و برخوردار از امکانات آن، خبرنگار حرفه‌ای بعید است بتواند هم‌زمان در دو صف حرکت کند: یا باید خبرنگاری حرفه‌ای را انتخاب کند یا باید تبدیل به سخنگوی رسانه‌ای آن حزب سیاسی شود. البته در هیچ کدام از این‌ها فی نفسه عیبی نیست. طبعاً هر حزب سیاسی، چه در قدرت باشد و چه نباشد سخن‌گویی دارد و نفس سخن‌گویی چیزی فی‌ذاته مذموم نیست.

اگر بخواهم همه‌ی این‌ها را جمع‌بندی کنم به یک نکته‌ی ساده می‌رسم: خبرنگار حرفه‌ای وقتی بخواهد برای خودش آرمانی دموکراتیک و ارزش‌هایی انسانی تعریف کند و از حد یک رسانه‌باز صرف که فقط برخورد سرد و مکانیکی با خبر و گزارش دارد آن‌سوتر برود، باید موضع‌اش را نسبت به قدرت حاکم سیاسی مشخص کند. خبرنگار عقلاً، اخلاقاً و از حیث مسؤولیت سیاسی باید با قدرت حاکم سیاسی که برخودار از مواهب و اختیارات و امتیازهای قدرت است فاصله داشته باشد و همواره با دیده‌ی انتقاد به آن بنگرد. اما، وقتی خبرنگار تفاوت صاحب قدرت را با افراد بیرون از دایره‌ی قدرت تشخیص ندهد و با هر دو یکسان برخورد کند، یک بخش از مسؤولیت اخلاقی و حرفه‌ای‌اش می‌لنگد. خبرنگار باید میان «شهروند» و «دولت» یا «حکومت» تفاوت قایل شود. متر و ملاک مهم هم «برخورداری از قدرت و امتیازهای آن»‌ است. (مثال عینی: جنبش سبز هیچ بهره‌مندی از قدرت سیاسی ندارد: موسوی نه منصب سیاسی دارد، نه روابط سیاسی برای اعمال نفوذ دارد، نه رسانه‌ دارد،‌ نه روزنامه‌ی رسمی دولتی و نه نقشی در حلقه‌های قدرت رسمی دارد؛ موسوی از این حیث هیچ تفاوتی با شهروندان عادی ندارد الا این‌که قدرت بسیج‌گری مردم برای پاسخگو کردن قدرت سیاسی را دارد).

محورهای اصلی آن‌چه را در بالا آوردم می‌توان در موارد زیر فهرست کرد: ۱) حساس بودن روزنامه‌نگار به قدرت و صاحبان‌اش به عنوان یک وظیفه‌ی اخلاقی و دموکراتیک؛ ۲) حساس بودن به سوءاستفاده از آزادی بیان و فروغلتیدن به ورطه‌ی حب و بغض‌های شخصی یا داوری‌های سلیقه‌ای به بهانه‌ی آزادی بیان: آزادی بیان مطلق نداریم؛ همیشه آزادی ما مقید به آزادی‌های دیگران است. آزادی حدودی دارد و باید آن حدود را محترم شمرد؛ ۳) روزنامه‌نگاری پاره‌ای اصول حرفه‌ای شناخته‌شده و متفقٌ علیه دارد (زبان خبر؛ شیوه‌ی گزارش خبر و بررسی کردن منابع متعدد و چیزهایی از این دست) ولی هیچ روزنامه‌نگاری (چنان‌که هیچ انسانی) نمی‌تواند مدعی شود هیچ گرایش و سلیقه‌ی سیاسی ندارد و سلیقه‌های‌اش بر داوری‌اش سایه نمی‌اندازد. مهم این است که گرایش خاص‌اش باعث پوشاندن حقیقت نشود یا ارزشی را پای‌مال نکند (مراد از ارزش‌، ارزش‌های کلان و جهان‌شهری یا ارزش‌های جها‌ن‌شمول بشری است که کمابیش همه بر سر آن اتفاق دارند نه ارزش یک گروه یا مذهب یا طایفه‌ی خاص).

البته روزنامه‌نگار «زرد» هم داریم. روزنامه‌نگار هوچی هم داریم. روزنامه‌نگار خودمحور هم داریم. روزنامه‌نگار زیاد است ولی ارزش‌گذاری‌ها هم فرق دارد. این‌ها را می‌شود از اقبال عمومی جامعه فهمید. جامعه هم به مرور زمان و در درازمدت درباره‌ی افراد داوری می‌کند. سربلند بیرون آمدن از داوری زمان و زمانه کار آسانی نیست. دشواری‌اش در این است که مثلاً حافظ هم‌چنان در خاطره و حافظه‌ی جمعی مردم می‌ماند ولی سوزنی سمرقندی یا منوچهری و عنصری نمی‌مانند! این‌جا دیگر بسته به تشخیص و هوش‌مندی روزنامه‌نگار و هم‌راه و هم‌نفس و هم‌دل بودن او با مردم و درد و رنج‌های آن‌هاست که او می‌تواند سرنوشت و آینده و نام خود را رقم بزند و آبرویی برای خود حفظ کند. داوری زمانه و تاریخ، داوری بسیار سخت‌گیرانه‌تری است تا داوری شمارنده‌های وب و تعداد بیشتر افرادی که امروز آدمی را تشویق می‌کنند یا طرف‌دار او هستند. روزنامه‌نگارهوش‌مند حقیقت بزرگ‌تری را هم می‌تواند ببیند: زمانه و تاریخ درباره‌ی او چه داوری خواهد کرد؟

پ. ن. حرف‌های بسیاری ناگفته ماند. اگر همین‌ها که نوشتم خیلی اسباب ملال نشده باشد، شاید یادداشت دیگری هم در ادامه‌اش نوشتم.

۸

آماج انتقام: این بار مثنوی مولانا

دیروز خبری شنیدم بهت‌آور. مثنوی مولانا به تصحیح دکتر سروش، دیگر چاپ نمی‌شود. نسخه‌های چاپ‌شده هم جمع‌آوری شده و خمیر شده‌اند. خبر را چند بار در ذهن‌تان مرور کنید. اول بار که کسی خبر را در ذهن‌اش می‌گرداند، شاید فکر کند که این نظام با مثنوی مولانا سرِ ستیز و کینه دارد (که این هم البته نه دور است و نه دیر؛ گمان می‌کنم آشکار شدن این کینه هم فقط زمان می‌برد). اما مسأله ساده است: دشمنی با نام عبدالکریم سروش است که باعث می‌شود سرهنگانِ فرهنگی نظام، حتی مثنوی را هم جمع کنند و تنها جرمِ آن مثنوی این است که مصححِ آن کسی است که زبانی برنده در انتقاد از بیدادگری‌های دستگاه حاکم داشته است و دلیری او در عتاب کردن قدرت انکارناشدنی است. مهم نیست که در مثنوی بحثی سیاسی در میان نیست و نه متن و نه مقدمه‌اش کمترین ربطی به سیاست ندارند. مهم آن است که نام کسی بر صدر کتاب نشسته است که خوابِ آرام عده‌ای را بر می‌آشوبد.

در این داستان چه چیزی مهم است؟ کینه! آن‌چه که این روزها محور و مدار امور است، کین‌خواهی و انتقام‌جویی است. عصبیت کور و جنونِ قدرت است که باعث می‌شود دست‌اش به هر چیزی برسد که تسلیم محض در برابر هوس‌های قدرت نباشد، باید ناگزیر از صفحه‌ی روزگار محو شود و آتش در خشک و تر هر کس و هر چیز متفاوت می‌زند.

این بی‌خردی و جنون چیزی از منزلت مولوی نمی‌کاهد. کمترین صدمه‌ای هم به سروش نمی‌زند. این انتقام‌جویی یک نکته‌ی ساده‌ی روان‌شناختی را درباره‌ی ساختار فعلی قدرت ثابت می‌کند: اگر تا دیروز، تنها خشم و شهوت قدرت بر زورمداران فعلی غلبه داشت و مبنای کارشان بود، امروز می‌توان با قاطعیت تمام و دیدن نمونه‌هایی از این جنس گفت که یک معیار دیگر هم به نحوه‌ی زمام‌داری حاکمان فعلی ایران افزوده شده است: انتقام‌جویی. این کین‌خواهی بی‌مهار خصلت ثانویه‌ی قدرت حاکم است. وقتی می‌گویم قدرت حاکم، کسی دقیقاً نمی‌تواند بگوید این تصمیم‌ها از ناحیه‌ی چه شخص و مقامی به طور معین صادر می‌شود. بگذارید هم‌چنان بگوییم قدرت حاکم؛ حال قدرت حاکم هر کس و هر مقامی می‌خواهد باشد. به یقین اگر گوش شنوایی بود و هوشیار خردمندی مصدر امور بود، این همه بی‌تدبیری در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات ما تاخت و تاز نمی‌کرد.

من نمی‌دانم انتشارات علمی و فرهنگی از چه کسی فرمان می‌برد. نمی‌دانم کدام گروه از فرهنگ و معرفت بی‌خبری دست تطاول و تعدی‌شان را تا دامان کسی مثل مولوی هم دراز کرده است. اما شکی ندارم که این آتشی که در گرفته است، به جاهای دیگر فرهنگ و ادبیات ما نیز سرایت خواهد کرد. برای سرزمینی مثل ایران، اسباب شرمساری و سرافکندگی عمیق است که کسی باخبر نشود از این‌که این کتاب شریف و سامی ذلیلِ دستانِ فرهنگ‌ناشناسان و سرهنگان زورمدار باشد. اما نتیجه‌ی این رفتار چیزی نمی‌تواند باشد جز آسیب دیدن بیشتر مقامات رسمی جمهوری اسلامی که با این کارها بیشتر شهره می‌شوند به فرهنگ‌ستیزی و دشمنی‌های کور و لجوجانه‌ای که ریشه‌ای جز انتقام‌جویی و تعصب ندارد. هیچ‌کدام از این حرکات نه از قدر و منزلت مولوی خواهد کاست و نه کمترین صدمه‌ای به جایگاه سروش خواهد زد بلکه بیش از پیش مردم و مخاطبان را حریص‌تر خواهد کرد که بدانند در سخن این‌ها چی‌ست که این اندازه از طرح نام‌شان هراس دارند.
پ. ن. گویا اتفاق مشابهی هم برای مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری افتاده است. خوب این‌ها دلالت بر ماجرایی عمیق‌تر دارد: ستبرتر شدن پوسته‌های جزمیت و تعصب و دشمنی.
۳

زهر چشم گرفتن از قلم

حکم صادر شده برای حسین درخشان را باید با تأمل خواند و فهمید. اصلاً مهم نیست که این حکم حتی روزی کاملاً نقض شود یا حسین درخشان تبرئه شود. نفسِ صدور چنین حکمی برای حسین درخشان معنایی ضمنی و روشن دارد: این حکم تهدیدی است برای وبلاگ‌نویسی؛ سیاست کردن قلم است و مجازات هر کسی که به هر نوعی بخواهد خلاف میل و ذائقه‌ی قدرت بنویسد. موارد اتهامی حسین درخشان هر کدام به نحوی اسباب خنده است. قاعدتاً انتظار می‌رفت که حسین درخشان برای این چند سال آخری که – به حق یا ناحق – از درِ دفاع از احمدی‌نژاد در آمده بود، پاداش خدمت می‌گرفت. اما پیداست که آن خدمت‌ها و سینه سپر کردن‌ها برای ستم‌باره‌گان و دروغ‌پروران، نه تنها پاداشی در پی نداشته، بلکه عاقبتی نامحمود داشته است و حسین درخشان بهترین مصداق این بیت حافظ شده است که:
باده با محتسب شهر ننوشی،‌ زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد
با خود فکر می‌کنم که فرض کنیم حتی اتهام حسین درخشان سب‌النبی باشد یا اهانت به مقدسات دینی یا هر عنوان مبهم و دستاویز موسعی از این جنس. مگر از سب کسی چیزی از محمد کم می‌شود؟ مگر خدشه و خللی در عظمت منزلت او ایجاد می‌شود؟ پس دقیقاً چه چیزی به خطر می‌افتد که باید این جنس سخنان دستاویزِ سیاست کردن امثال درخشان قرار گیرد؟ یافتن پاسخ این پرسش هم سخت نیست: آن‌چه در حقیقت به خطر می‌افتد – یا می‌افتاد – تمامیت قدرت زورمداران و مخدوش شدن اعتقاد بی‌چون و چرا در حق سیاست‌ورزان دین‌فروش می‌شد. و تازه این همه آن زمانی رخ می‌داد که حسین درخشان از موضع انتقاد از آن‌ها در می‌آمد نه از موضع همراهی با آن‌ها. یعنی عقل سلیم می‌گوید که او باید پاداش می‌گرفت نه حکم سنگین حبس و جریمه! پس رمز این همه درشتی چی‌ست؟
به نظر من دستگاه حاکم کینه‌ای عجیب از وبلاگ‌نویسان و وبلاگ‌نویسی در دل دارد. وقتی که وبلاگ رواج و شیوع یافت، راه برای سخن گفتنِ بی‌نظارت آدمیان باز شد. این باز شدن راه، فقط برای منتقدان نبود بلکه کسانی را هم شامل می‌شد که «خودی» به شمار می‌آمدند و دیر یا زود به جایی می‌رسیدند که پرده‌ی نیرنگ قدرت برای‌شان کنار می‌رفت و رنگ تزویر حکومت دیگر نزدشان پاک شسته می‌شد. این عده تا پی به آن همه زور و تزویر و دین‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغین می‌بردند، درست از همین ابزار برای پرده برافکندن از تباهی‌های قدرت استفاده می‌کردند.
حکم درخشان، زهر چشم گرفتن از قلم است. عتاب کردن به آزادی اندیشه‌ی آدمی است. اصلاً‌ مهم نیست که جنس سخن حسین درخشان چه بوده است. به هیچ رو مهم نیست که کیفیت یا مضمون سخنان او – مثلاً از دیدِ من – سخیف بوده است. مهم این است که کسان دیگری به اقتفای او پیدا می‌شدند که سخنانی درشت‌تر و محکم‌تر می‌گفتند که دیگر به این آسانی نمی‌شد آن‌ها را از میدان به در برد. حسین درخشان را شاید بشود با اتهام‌هایی از جنس همان‌ها که در حکم او آمده است، از میدان به در کرد، ولی با همه نمی‌توان چنین کرد. چنین اتهاماتی به بعضی‌های دیگری به این سادگی باورپذیر نیست. پس چاره چی‌ست؟ چاره همین است که کسی را که شهره است به پرچم‌داری وبلاگ‌نویسی و نامی برای خود به مثابه‌ی «ابوالبلاگر» فراهم کرده است، چنان سیاست شود که دیگران حساب کار خود را بکنند. تنها نتیجه‌ی سرراست و عریانی که از این حکم می‌گیرم همین است و بس.
اگر امروز از حکم ظالمانه‌ای که برای حسین درخشان صادر شده است انتقاد می‌کنم – و می‌کنیم – به این دلیل نیست که با حسین درخشان موافق‌ایم یا مهر تأیید بر گفتار و کردار او می‌زنیم. حسین درخشان آیینه‌ای است از اتفاقی که برای هر کدام از ما ممکن است بیفتد و در حقیقت می‌افتد. حکم حسین درخشان الگو و نمونه است. سرمشقی است از آن‌چه که قدرت سیاسی مسلط حاضر است بر سر هر نویسنده‌ی مستقلی بیاورد، حتی اگر آن نویسنده کسی باشد که به دامان خودشان بازگشته است و تمام توان و حیثیت خود را در خدمت آن همه تزویر و ستم‌پروری نهاده است. دفاع از حسین درخشان و انتقاد گزنده از حکم ناعادلانه‌ی او، دفاع از حیثیت آدمی است. دفاع از ماست. دفاع از قلم است. حسین درخشان نمونه‌ی خوبی برای استفاده‌ی مناسب از آزادی بیان، قلم و ارج و اعتبار آدمی نیست. اما مستمسک محکوم کردن او دقیقاً‌ همین‌هاست: آزادی، اندیشه، استقلال، متفاوت بودن. یکی را چنان مجازات می‌کنند که دیگران حساب کار خودشان را بکنند. باید این ستم را فریاد زد.

این ماجرا نشان می‌دهد که دستگاه حاکم تا چه حد از گردش آزادانه‌ی اطلاعات هراس دارد و شفاف بودن خبرها و آزادی گفت‌وگو درباره‌ی مسایل محل‌نزاع چه کابوسی برای آن‌ها درست می‌کند. حسین درخشان، قربانی دشمنی نظام حاکم با گردش آزاد اطلاعات است. او تازیانه‌خورده‌ی انتشار آگاهی است. و این البته خود حکایت از جنون دیگری در قدرت نیز دارد. آزادی خبر و آگاهی آدمیان، به هزار و یک شیوه از در و دیوار فرو می‌بارد و همین حکم نشان استیصال آن‌ها در برابر نشر آگاهی است. با خبری که بال و پر دارد که محبوس «این مباد آن باد»ِ آن‌ها نمی‌ماند چه می‌شود کرد؟ هیچ! پس از سر خشم و عصبانیت و سرآسیمه‌گی، باید زمین‌خورده‌ی آزرده و شکسته‌پایی چون حسین درخشان قربانی شود و مجازات سنگین ببیند. این است که باید از آن‌چه در خلال حکم حسین درخشان و حکم‌های بی‌شمار دیگری از این دست قربانی می‌شود، فریاد کرد.
۵

«پتک جمهوریت» یا هتک جمهوریت؟

پیش‌تر بارها نوشته بودم که قانون و اجرای آن تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است (در این‌جا و این‌جا). شاهدش هم این است که دستگاه‌های مختلف و افراد متفاوت برای نهادهای قانونی و تقنینی نظام تعیین تکلیف می‌کنند و غالباً خود را جای آن‌ها می‌نشانند و می‌خواهند سلیقه‌ی خود را از طریق آن‌ها پیاده کنند. این قانون‌ستیزی و استحاله‌ی قانون امروز رسماً نهادینه شده است. میل غریب دستگاه کودتا به دور زدن قانون تازگی نداشته است. از انحراف‌های عظیم دولت کودتا در بودجه گرفته تا پرهیز از تن دادن‌اش به مصوبه‌های مجلس در یک‌ساله‌ی گذشته، همه شواهدی مهم بر این الغاء قانون است. قوه‌ی مجریه‌ای که به دست کودتاچیان افتاده است، به جای سر فرود آوردن در برابر قانون تنها دوست دارد با بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا بی‌کفایتی‌ها و ناکارآمدی‌های‌اش را بپوشاند و توجه مردم را از سوء عملکردش منحرف کند.

ماجرایی که بر سر دانشگاه آزاد پیش آمده است، صورتی ساده دارد. محمود احمدی‌نژاد میل وافری دارد برای آن‌که هاشمی رفسنجانی را از صحنه‌ی سیاست حذف کند. تبلیغاتی که از پیش از انتخابات ۲۲ خرداد به راه انداخت و اوج‌اش در مناظره‌های حیرت‌انگیز و بی‌شرمانه‌ی او بود، بخشی از این سناریوست. فارغ از این‌که هاشمی (و خانواده‌اش)‌ مرتکب خلافی شده‌اند یا نه، تا به امروز رییس دروغ‌زن دولت نهم، نتوانسته است از خیل عظیم پرونده‌هایی که مدعی در اختیار داشتن آن‌هاست یا اسناد و مدارکی که همیشه می‌گوید موجود است، یکی را به دستگاه قضا ببرد و هاشمی را محکوم کند (به هر دلیلی).

امروز خیل طرف‌داران او از این‌که مجلس رأیی خلاف سلیقه‌ی آن‌ها صادر کرده است چنان به خشم آمده‌اند که تا حد نابود کردن تمام مجلس و به توپ بستن آن‌ هم پیش آمده‌اند. اگر به خاطر بیاوریم، مدعای دستگاه کودتا همیشه این بوده است که نه تنها تقلبی رخ نداده است بلکه نظام با قاطعیت برای حفظ «جمهوریت»‌ ایستادگی کرده و هزینه داده است تا رأی اکثریت مردم حفظ شود و سلیقه‌ی معترضانی که به زعم آن‌ها در اقلیت‌اند بر کشور حاکم نشود و آن‌چه که آن‌ها استبداد می‌نامند پیروز نشود.

به تمام شواهد فراوانی که در نقض این ادعا هست و عملکرد عجیب و اصرار شگفت‌انگیز دولت کودتا در پرهیز از شفاف کردن صحنه و فاصله گرفتن از آرام کردن فضا در یک سال گذشته دیده‌ایم، می‌توان مورد اخیر را هم افزود. به فرض که رییس دولت نهم و حامیان خشمگین‌اش در ادعاهای پیشین‌شان صادق باشند، امروز شاهد آشکار شدن دمِ خروسِ ادعاهای جمهوریت آن‌ها هستیم. مجلس که دستگاه تقنینی کشور است و قاعدتاً باید مستقل از قوای دیگر عمل کند، همان دستگاهی بوده که به قول علی لاریجانی تا به امروز دستگاه کودتا به آن می‌بالیده چون قاطعیتی در برابرشان به خرج نداده بود. امروز چه پیش آمده است که مبلغان «پتک جمهوریت» با این همه خشم‌ناکی خواستار نابود کردن دستگاهی هستند که نمادی مهم از جمهوریت نظام سیاسی کشور باید باشد؟

در همین یک سال گذشته، کم نمونه نداشته‌ایم از این‌که دولت از به رسمیت شناختن مجلس فاصله گرفته است. این عزیزکرده‌ی سرکش که هیچ حرمتی برای هیچ کدام از ارکان نظام جمهوری اسلامی قایل نیست (و عنداللزوم حتی از رهبر فعلی و پیشین کشور هم عبور می‌کند)، پیوسته مخالفان‌اش را از سبز گرفته تا غیر سبز متهم به استبداد کرده است اما هرگز تن به هیچ نظارت قانونی نداده است. همه‌ی این‌ها ما را به چند نکته‌ی ساده می‌رساند: ۱. اسلامیت نظام و تن دادن به قواعد اخلاقی اسلام و موازین آداب اجتماعی‌اش (که سیاسی‌ترین بخش‌اش امر به معروف و نهی از منکر یعنی سخن گفتن بی‌لکنت شهروندان در برابر حاکمان است) مدت‌های درازی است که بازیچه‌ای بیش نیست؛ ۲. جمهوریت نظام که رکن ادعای مشروعیت این دستگاه بوده است درست همان‌جایی است که به شدت آسیب دیده است و مدعیان حفظ آن کمترین کوششی هم نمی‌کنند که ولو برای حفظ ظاهر هم که شده به مقتضیات آن تن بدهند.

دولت کودتا تمام جهد و کوشش‌اش در چند هدف مهم خلاصه شده است: ماجراجویی داخلی و خارجی، پرونده‌سازی برای هر ایرانی (چه مسؤول نظام باشد چه شهروند عادی)، دروغ‌پراکنی و ریاکاری به نام دین و ولایت، انتقام‌جویی کور از هر کسی که او را نپسندد و بر همین سیاق بشمرید که الی ما شاء الله نمونه می‌توان یافت. این دستگاه امنیت‌محور و چکمه‌پوش نه حرمتی برای اسلام و اخلاق قایل است و نه کمترین اعتباری برای جمهوریت، تفکیک قوا و نهادهای قانونی همان نظامی که قاعدتاً خودش باید مدافع آن باشد. محمود احمدی‌نژاد مصلحت کشور و ملت را با تسویه‌حساب شخصی‌اش با هاشمی و سران اصلاحات اشتباه گرفته است و اساس هر انحرافی در کشور را هر کس و هر جایی می‌داند جز خودش و حامیان‌اش.
فراموش نکنیم که اصلاح‌طلبان مدت‌هاست هیچ قدرت سیاسی ندارند. همه‌ی رسانه‌هایی که داشتند نابوده شده‌اند. مهم‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌های سیاسی اصلاح‌طلب در زندان‌اند و دستگاه کودتا هیچ رقیبی در برابر خود ندارد. «فتنه‌ی سبز» را هم بارها در مناسبت‌های مختلف دفن کرده‌اند و با خاک یکسان کرده‌اند. پس این دست مرموز و عجیبی که هنوز در کشور اخلال می‌کند و به رغم انحصار همه چیز در دستان دولت احمدی، باز هم می‌تواند این کارها را بکند از کجا می‌آید؟ اگر چنان‌که دستگاه کودتا می‌‌گوید اقلیتی اندک به او اعتراض می‌کنند، پس چرا آن اکثریت برخوردار از همه چیز از آرام کردن کشور و بر قرار کردن صلح و آشتی و آرامش ناتوان است؟ کجای کار است که می‌لنگد؟

پ. ن. فکر می‌‌کنم این نکته روشن باشد که مهم نیست در این بحث که مجلسیان تصمیمی که گرفته‌اند درست بوده یا غلط. مهم این است که نوع واکنش مخالفان تصمیم مجلس به نکته‌ی ظریفی دلالت می‌کند و آن‌ قانون‌ستیزی مدافعان احمدی‌نژاد است. به فرض هم که تصمیم مجلس خطا باشد، این واکنش عجیب و غریب کمترین کمکی به اثبات مدعای مخالفان مجلس نمی‌کند بلکه اتفاقاً بیشتر آن‌ها را در موضع ضعف قرار می‌دهد و حتی در صورت پیروزی آن‌ها با اعمال فشار چهره‌ای زشت از آن‌ها می‌سازد. این عکس‌ها را ببینید. خیلی چیزها گویا و روشن است.

۱۴

غمناک نباید بود از طعنِ حسود ای دل

حادثه‌ی زشتی که امروز در خلال سخنانِ کوتاه سید حسن خمینی رخ داد، ماجرایی بود زننده و رسواگر. ابتدا به یاد هجوم وحشیانه‌ای افتادم که هنگام سخنرانی خاتمی در حسینیه‌ی جماران، سال گذشته، رخ داد (+). این گروه که امروز در برابر سید حسن خمینی حنجره می‌دریدند، همان‌ها بودند که به جماران هجوم بردند و پنجره‌ها را شکستند و فریاد «حیدر حیدر» سر دادند؛ همان افراطیونی که دیانت نزدشان مترادف است با خشم، حرمت‌شکنی، بی‌تقوایی و وقاحت.

این سنتِ سیئه‌ی خشونت‌های تقدیس‌شده و حرمت‌شکنی از هر کسی که با منطق تمامیت‌خواهی، انحصار و بی‌تقوایی موافق نیست، سنتی تازه نیست. زخم‌دیدگان این خردگریزی‌ها و قربانیانِ قدر دیدنِ جهالت، گروه‌های مختلفی بوده‌اند: از استاد دانشگاه گرفته تا هنرمند و شاعر؛ از روحانی گرفته تا فیلسوف؛ از عارف گرفته تا عامی قربانی این شیوه‌ی قبیح و آدمی‌ستیز بوده‌اند.

اما در ماجرای امروز، بر خلافِ ظاهر تلخ و آزاردهنده‌ای که داشت، من نکته‌ای مبارک می‌بینم. ملت ایران شاهد بودند که ده دقیقه‌ی تمام سید حسن خمینی کوشش می‌کرد جملاتی را بگوید که هنوز جمله‌ای اول شکل نگرفته و به جمله‌ی دوم نرسیده، آن‌ها که حنجره می‌دریدند، چنان غوغا می‌کردند که انگار هنر دیگری ندارند جز این‌که مانع از سخن گفتن سخنران شوند. مضمون پیام روشن بود: «ما آمده‌ایم تا صدای هر کس را که مانند ما نیست خاموش کنیم». این‌ها آمده‌ بودن برای خفه کردن و برای حذفِ دیگری. این گروه بدون شک کارشان سازمان‌دهی شده بود (این‌جا و این‌جا را ببینید). اگر کسی قرار بود به سخنی از سید حسن خمینی واکنش نشان دهد که ناروا، ناصواب یا حتی مخالف با باورهای طایفه‌ی شعاردهنده بود، دست‌ِ کم باید درنگ می‌کردند تا جمله‌ای از او صادر شود، نه این‌که خروش برآوردند و هر رسم ادب و آیین مسلمانی و اخلاق را زیر پا بگذارند. این‌ها گویا از یاد برده بودند که در مسلمانی، گفت‌وگو با مخالف و دشمن هم ادبی دارد. هر چه هست، یقیناً‌ این رخداد شرم‌آور هماهنگ شده بود و لحظه‌به‌لحظه‌اش تدارک دیده شده بود.

اما چه نکته‌ای از این ماجرا مبارک بود؟ نکته‌ی ارزش‌مند این بود که ملت ایران به معاینه می‌توانستند جلوه‌ای تازه از فروپاشی اخلاق را نزدِ حامیان قدرت حاکم ببینند. از آن شرم‌آورتر و هول‌ناک‌تر این‌که هیچ کس نبود و نیست که این طایفه‌ی بی‌حیا را گوش‌مال دهد. گویی توافقی ناگفته وجود دارد که گروهی همه‌ی مرزهای ادب و اخلاق و انسانیت را درنوردند و گروهی دیگر بر این فجایع سکوت کنند و دم برنیاورند و چنان رفتار کنند که گویی هیچ ترک اولایی هم رخ نداده است چه برسد به نمایشی حیرت‌انگیز و خردسوز از شکستن حرمتِ کسی که نوه‌ی بنیان‌گذار همان نظامی است که گویا این‌ها برای‌اش سینه چاک می‌دهند. این نمایش غریب، که چشمه‌های مختلفی از آن را در سال اخیر بارها دیده‌ایم، نمایشی است که نامِ دیگری جز فضیحت نمی‌توان بر آن نهاد. حبذا مسلمانی! مرحبا ایمان و تقوا! اینتان لطف و عنایت و رأفت و سایر ارزش‌هایی که خود بر خود می‌بندید و خود می‌گویید و خود می‌خندید!

این ماجرا مبارک بود چون هیچ کس بهتر از خود اینان نمی‌توانست آن‌ها را چنین پیش چشمان ملت و دیدگان جهانیان رسوا و بی‌آبرو کند. این ماجرا مبارک بود چون سید حسن خمینی به هیچ شیوه‌ی بهتری نمی‌توانست مظلومیت‌اش را نشان دهد و چقدر اتفاق امروز شبیه است با کردار بی‌شرمانه و خالی از حیای محمود احمدی‌نژاد هنگام مناظره با میرحسین موسوی. بی‌چشم و رویان و بی‌آبرویانی که هیچ ادب نمی‌شناسند و کمترین نشانی از تقوا و پارسایی در آن‌ها نیست، همان‌ها هستند که برای قدرت حاکم جامه می‌درانند. آن‌ها که از محبت این بی‌خردان برخوردارند، اگر اندکی شرم در وجودشان باشد،‌ باید سخت بر خود بلرزند از تنوره کشیدن بی‌محابای این همه تباهی و بی‌اخلاقی.

پ. ن. این یادداشت را یکی از دوستان امروز جایی نوشته بود که سخت مناسب حال است و تطابقی غریب دارد با سخنانی که دیروز گفته شد.  به قول سایه: «یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

«زمان: سال ۳۶ هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.
خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.
« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »
منبع: تاریخ طبری»
۲

به جادویی نتوان کشت آتشِ جاوید!

روزهای درازی است به این فکر می‌کنم که کاری که نظام با مخالفان و منتقدان‌اش کرده است، یا در واقع کاری که نظام با خودش کرده، چه حاصلی داشته است؟ این همه حبس و زجر و تحقیر و شکنجه، این همه قانون‌شکنی، این همه سوء‌ظن، این همه تفسیر به رأی در قانون، این همه تهمت و بهتان، چه نتیجه‌ای برای قدرت حاکم داشته است؟ آیا این‌ها خللی در عزم منتقدان ایجاد کرد؟ آیا این همه درشتی و خشونت،‌ در یک‌پارچگی و پیوستگی این زخم‌خوردگان از قدرت نظامی و امنیتی رخنه‌ای انداخته است؟ آیا اعتراض قانونی و به حقی که از سوی آن‌ها «فتنه» و «اغتشاش» نام گرفت (و این نام‌گذاری مصنوعی چیزی جز استمرار خودفریبی قدرت برای انکارِ وجودِ بحران نبود)، با این همه تبلیغات و این همه افترا، از میان رفت؟ آیا این چراغ امید فرومرد؟

نشانه‌های بسیاری در جامعه هست که حکایت از پاسخ منفی به بسیاری از این پرسش‌ها دارد و این همه مقدمه‌چینی و آن همه عمل غلاظ و شداد و سخن‌های سخت، نتیجه‌ای معکوس داده است. یکی از نشانه‌های بارز این ناکامی نحوه‌ی استقبال از چهره‌های برجسته و مهمِ سیاسی کشور است – که دست بر قضا همگی در متنِ خودِ نظام بودند و از ارکانِ آن. ندیده‌ام که کسی از حبس به مرخصی بیاید و با استقبال گرم دوستان و یاران‌اش مواجه نشود. ندیده‌ام که کسی از این ستم‌کشیدگان مهجور شود یا خواری ببیند. درست بر عکس، استقبال گرم و صمیمیت دلجویی از این افراد چنان است که به سرعت می‌توان دریافت میزان محبوبیت و ارج و منزلتِ آن‌ها از پیش بیش‌تر شده است. این اولین نشانه‌ی ناکامی است. اگر کسی در روند قضایی سالمی متهم به جرمی شود و جرم‌اش محرز شود و افکارِ عمومی آن اتهام را بپذیرد، بسیار بعید است آن فرد باز هم بتواند جایگاه سابق‌اش را داشته باشد.چه اتفاقی افتاده که این‌ها به جای خوار شدن، عزیزتر می‌شوند؟ چرا باید کاری کرد که هیچ نتیجه‌ای ندارد و عملاً به رشد و شکل‌گرفتن جریانی تازه منجر می‌شود و عزم منتقدان را جدی‌تر می‌کند و آن‌ها را به هدف و نیتِ خود مؤمن‌تر؟ چرا باید کاری کرد که ایمانِ آن‌ها به درستی راهی که برگزیده بودند، بیشتر شود؟ پاسخ‌اش ساده است؛ دلیل همه‌ی این‌ها فقدان درایت و غیبت خردمندی و حکمت است.

از چهره‌های مهم سیاسی و اعضای احزاب مختلف که بگذریم، باز هم شمارِ کثیری از قربانیان بی‌نام و نشانی داریم که نه عضو حزبی هستند و بوده‌اند و نه شهرتی دارند. این افراد که شمارشان هم به هیچ رو کم نیست، کسانی بوده‌اند که قربانی هوس‌ورزی قدرت شده‌اند و آماجِ سیاستِ نصر بالرعب بوده‌اند. متعلق این سیاست هم به روشنی این بوده است که چنان در دلِ این مردم هراس و بیم بیندازند که دیگر کسی جرأت اعتراض پیدا نکند. اما این سیاست هم جواب داده است؟ در بهترین حالت، بخش مهمی از اعتراض‌های مردمی در نقاب تقیه رفته است و در بدترین حالت در هر فرصتی که بیابند، صدای اعتراض‌شان را بلند می‌کنند. وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذاریم می‌بینیم که تمام این خیل عظیم قربانی، این جمعیتِ بزرگِ زندان‌دیده که تحقیرِ بازجویی و تهمت را از سر گذرانده‌اند، تنها عزیزتر از پیش شده‌اند و این اعتراض به جای این‌که فروکش کند، به لایه‌های دیگر جامعه که با این زندان‌دیده‌ها یا خویشاوندند یا دوست، سرایت کرده است و شتاب و آهنگِ تازه‌تری به این ایستادگی و استقامت داده است.

کافی است کسی آلبومی تهیه کند از عکس‌هایی که افراد مختلف و چهره‌های سیاسی مهم کشور در دیدار با زندانیان به مرخصی‌آمده دارند. درست است که بخشی از این افراد همه جا هستند، اما تمام نکته این است که وقتی این افراد به دیدارِ این زندانیان می‌روند، معنای روشن‌اش این است که کل جریان را غیرقانونی و نامشروع می‌دانند؛ حبس‌ها را نامشروع می‌دانند؛ دادگاه‌ها را غیرقانونی و تمامِ جریان را ساختگی و تصنعی می‌شمارند. این یعنی آن همه کوشش برای در هم شکستن تکثر و تنوعِ سیاسی در ایران محکوم به شکست است و چیزی نیست جز دفع‌الوقت و خواب خرگوشی. و استمرار بیشتر این روش، یعنی سقوط مستمر اعتبار دستگاهِ قضایی و قانونی. کشوری که دستگاه قضا و قانون‌اش محل اعتمادِ مردم‌اش نباشد و دستگاهی که تکلیف‌اش باید دادگستری باشد اما ستم‌پروری می‌کند، چقدر از حمایت شهروندان‌اش برخوردار خواهد بود؟
مزاجِ دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکرِ حکیمی و رای برهمنی؟
۱

آیاتِ شکستِ ارعاب و دروغ

وَکَأَیِّن مِّن آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سوره‌ی یوسف (۱۲)، آیه‌ی ۱۰۵)
۱. آرام‌آرام می‌توانیم آن‌چه را در روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد بهتر درک کنیم. یک بار دیگر آن آیه‌ی بالا را مرور کنید. این بخش از یادداشت ایمایان را – با شماره‌گذاری من – بخوانید:

«۱. کم‌آوردن یک جناح در استدلال؛ ۲. کوتاه‌کردن پای مخالفان از مناظره‌های پاستوریزه؛ ۳. روی‌آوردن به اعترافگیری تلویزیونی؛ ۴. به جای منطق خیابانها را نشانه‌ی برد و باخت دانستن؛ ۵. ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا؛ ۶. سانسور همه‌جانبه‌ی خبری؛ ۷. مبارزه با رسانه‌های آزاد خارج و تحدید رسانه‌های ناهمسوی داخل؛ و ۸. ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان؛ و ۹. بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می‌کند».

خوب این‌ها نشانه است و نشانه‌ی معناداری از پیروزی جنبش سبز است. چرا نشانه‌ی پیروزی؟ به خاطر این‌که قرار بود روز ۲۲ بهمن روز جشن باشد. چه کسی روز جشن به ضرب و شتم مردم روی می‌آورد؟ به خاتمی، کروبی، موسوی و رهنورد در این روزها حمله شده است. کسی که جشن می‌گیرد و به خودش اعتماد و اطمینان دارد، با چه انگیزه‌ای باید این‌ها را مضروب کند؟ فکر می‌کنم اگر فشار بی‌امان جنبش سبز در ماه‌های گذشته و عزمِ اعلام‌شده‌ی آن‌ها برای حضور پررنگ در ۲۲ بهمن نمی‌بود، قدرتِ سیاسی ناچار به این صحنه‌آرایی رسوا نمی‌شد. جشن زمانی معنای درست خود را دارد که همه بتوانند در آن آزادانه رفت و آمد کنند و با هم ارتباط داشته باشند. شاید تعبیر صاحبِ سیبستان،‌ رساترین تعبیر باشد. آن‌چه در روز ۲۲ بهمن رخ داد، استقرار کامل «آپارتاید» بود. این برای آن‌ها یعنی شکست و برای ما یعنی پیروزی.

۲. خوب است از زاویه‌ی نگاه آن‌ها هم به خودمان بنگریم. آن‌ها ما را فتنه‌‌جو، اغتشاش‌گر، اراذل و اوباش، خس و خاشاک، بزغاله و گوساله می‌بینند (جلبک هم دیگر تعبیر قدیمی بخش بدزبان و هتاکِ آن‌هاست). در همین زبان و ادبیاتِ آن‌ها هم آیات و نشانه‌هایی هست برای تأمل. برای این‌که شباهت غریب این رفتار را با نمونه‌های تاریخی دینی ببینید،‌ کافی است نگاهی به قرآن بکنیم. قوم نوح، در پاسخ به پیامبران‌شان، می‌گفتند که این‌ها که گردِ تو را گرفته‌اند، جز مشتی اراذل و اوباش نیستند و به خیالِ ما شما مشتی دروغ‌گویید. خوب به مضمون آیه دقت کنید: مَا نَرَاکَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاکَ اتبَّعَکَ إِلاَّ الَّذِینَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِیَ الرَّأْیِ وَمَا نَرَى لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کَاذِبِینَ (سوره‌ی هود (۱۱)، آیه‌ی ۲۷). این آیه را آن طرفی‌ها هم ممکن است برای این طرفی‌ها بخوانند. اما تفاوت‌اش دقیقاً کجاست؟ زبان و ادبیات سبزها به سوی تحقیر طرف مقابل و هیچ انگاشتن او نمی‌رود (یا دستِ کم جریان غالب بخش خردگرای آن چنین نیست)،‌ در حالی که طیف گسترده‌ای از گروه مقابل همین زبان را اختیار می‌کنند. از سوی دیگر، سبزها پس از ۲۲ خرداد موجودیت یافتند، در حالی که در این درگیری‌ها چهره‌ای وجود دارد که چندین سال است که به دروغ‌گویی، لافِ بیهوده زدن و بدزبانی شهره است و تبدیل به چهره‌ای جهانی شده است. پس به دشواری بتوان آن آیه را به طرف مقابل برگرداند.

۳. این نکته‌ها و ظرایف، آن‌قدر معنادار هستند که این اعتماد به نفس را به ما بدهند که راهی که پیموده‌ایم و اختیار کرده‌ایم راهِ‌ روشن و سبزی است که بنیان‌اش کلمه‌ای طیبه است. این دقایق می‌تواند به اهل ایمان سکینه‌ای بدهد که از باور خالصانه می‌آید نه از قدرتِ‌ پادگانی و نمایش‌های نظامی و صحنه‌آرایی متکی بر تبلیغات. برای آن‌ها که اهل اشاره و نشانه و بشارت هستند، آیه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره، نکته‌ها و مضامین شگرفی دارد: «وَقَالَ لَهُمْ نِبِیُّهُمْ إِنَّ آیَهَ مُلْکِهِ أَن یَأْتِیَکُمُ التَّابُوتُ فِیهِ سَکِینَهٌ مِّن رَّبِّکُمْ وَبَقِیَّهٌ مِّمَّا تَرَکَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِکَهُ إِنَّ فِی ذَلِکَ لآیَهً لَّکُمْ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ». شرح و توضیحِ زیادی لازم ندارد. با تأمل و حوصله این آیه را بارها بخوانید. مشکل بزرگ قدرت‌مداران طرفِ‌ مقابل این است که معترضان را بی‌دین، بی‌ایمان و بی‌اخلاق می‌دانند. حتماً اگر از دست‌شان بر می‌آمد،‌ قرآن را هم از نو می‌نوشتند که نتوانیم برای الهام گرفتن، گرم شدن و بصیرت به سراغ این مضمونِ آسمانی برویم. قرآن، سنگری است که با هیچ پادگان و سرنیزه‌ای، با هیچ مناظره و اعترافی، با هیچ ضرب و شتم و خبرنگار به قفس‌انداختنی، به حبسِ زور در نمی‌آید. ما در آرمان،‌ باور واندیشه‌‌ای که داریم دست‌مان بسیار پرتر از دستِ طرف مقابل است.
آن‌‌که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید
کبریاییست که در صحبت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی‌تکلف بشنو دولت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرتِ درویشان است

۴

موسیٰ جلودار است و نیل اندر میان است

به استقبال ۲۲ بهمنی که در پیش است، ساعت‌هاست تصنیفی را دارم گوش می‌دهم که متعلق به زمانی دیگر است؛ تصنیفی که امروز شاید دیگر نخواهیم هم‌چون گذشته به آن باز گردیم. مقصودم این تصنیف «هم‌پای جلودار» است که سراج سال‌ها پیش خوانده است. اما این تصنیف دو بار در سالی که گذشت در ذهن من زبانه کشیده است. یک بار در روز انتخابات ۲۲ خرداد و بار دیگر در این روزها که دیگر فرصتی تا ۲۲ بهمن باقی نیست. و روزِ ۲۲ بهمن، چنان‌که میرحسین گفته است «روز جمع و جامع» است. ما چه می‌کنیم و چه باید بکنیم؟

پیش از همه باید چند نکته را روشن کرد: روز ۲۲ بهمن، هم‌چون ۲۲ خرداد به همه‌ی ایرانیان تعلق دارد (حتی به فتوای آن‌ها که آن را مصادره می‌کنند). هیچ کس نمی‌تواند به ملت بگوید که در خانه‌هاشان بنشینند به رغم تمام افسون و تهدیدی که از زبان و رسانه‌هاشان سیل‌آسا فرومی‌بارد. هم‌چنان که روز ۲۲ خرداد می‌خواستند ملت در خانه‌شان بنشینند (و شعب اخذ رأی را زودتر تعطیل می‌کردند)، این بار هم آرزوی تمامیت‌خواهان چیزی نیست جز این‌که راه مردمی را که آن‌ها را نمی‌پسندند جدا کنند و بگویند آن‌چه ما می‌خواهیم و می‌پسندیم باید بر کرسی بنشیند. ماجرا ساده است: ۲۲ بهمن فضا و زمانی است عمومی برای هر ایرانی که در این نظام روییده و بالیده است. تغییر روش و منش حاکمان و عمل با قانونی نانوشته و مباین با قانون اساسی مکتوب و مصرح کشور، نمی‌تواند مانع از این شود که این فضای عمومی و این زمان ایرانی را از دست مصادره‌کننده‌گان‌اش بستانیم.

هم‌چنان که برای روز ۲۲ خرداد هر چه در چنته داشتند بیرون آوردند تا حضور پررنگ ملت، نتواند رنگِ نیرنگ‌اش را افشا کند (و دیدیم که فتنه‌ای که ساختند چگونه رسوا شد)، امروز هم هر چه در توان دارند می‌کنند تا صدای اعتراض کسی به قانون‌شکنی، به نیرنگ، به ستم و ریاکاری آن‌ها به گوش نرسد و کسی بانگی به اعتراض در برابر ریختنِ خونِ بی‌گناهان برنیاورد و گناهِ آن همه قساوت را به پای قربانیان بنویسند. این‌که در این هفته‌های گذشته، بی‌حساب و بی‌دریغ همه را به محبس می‌برند و گویا دیگر تبعیض هم از میانه برخاسته و باید رعب از محبس را در دل مردم افکند تا کسی جرأت نداشته باشد سخنی بر خلاف میل قدرت بگوید، نشانه‌ی همین ترس است. این‌که علیرضا بهشتی و محمدرضا تاجیک امروز آزاد می‌شوند و یکی از اوین راهی تلویزیون می‌شود تا به عنوان کارشناس و استاد دانشگاه بیاید بگوید تقلب، توهم بود و موسوی دچار خیالِ پیروزی شده بود، البته حکایتی است عبرت‌آموز. عبرت‌آموز برای اهل بصیرت، نه برای آنان‌که این بازی را یک بار دیگر با نمایشی تلویزیونی آزمودند و هشت ماه است که می‌گویند این پیروزی و آن تقلب توهم است، ولی هیچ کس باور نمی‌کند. پس چرا در این روزها، باز همین بازی را تکرار می‌کنند؟ جز این است که به مردم بفهمانند روز ۲۲ بهمن باید «مطیع» باشید؟ جز این است که هدف چیزی نیست جز «استخفاف»؟ و دانایان نیک می‌بینند فاصله‌ی کوتاه استخفاف تا اطاعت را!

این تصنیف سراج را که می‌شنیدم، با خود فکر می‌کردم که چه مضامین نابی در این شعر هست. از این‌که «وادی پر از فرعونیان و قبطیان است» و از این سو «موسی جلودار است و نیل اندر میان است». این اشاره به موسی، به کلیم و شباهت‌اش به موسوی سخت معنادار است. ایستادگی موسوی هم کم از ایستادگی در برابر استخفاف‌گر تاریخِ دین ندارد. موضوع بحث ما هم لبنان نیست (هم‌چنان که در آن شعر هم واقعاً ارتباط نزدیکی میان لبنان، موسی و فرعون نبود). موسوی، امام نیست. خودِ او هم بخشی از همین موجِ‌ ملت است،‌ هر اندازه هم که در رهبری درخشان و هوشمند ظاهر شده است. موسوی که ۲۲ بهمن را روز جمع و جامع می‌گوید و دعوت به شرکت فراگیر همه می‌کند، «فرمان» نمی‌دهد. «سخن» موسوی، خواسته‌ی درونی و نقدِ حال همگی است. این دیگر، فرمان نیست. این فرض همگانی است. اما باز جای دیگرش می‌لنگد. آسان می‌توان طرف مقابل را اهریمن لقب داد. ولی ما از زمان ساخته شدن این تصنیف و سروده شدن آن شعر، بالغ‌تر شده‌ایم. ما با طرف مقابل فرق داریم. تخت و نگینی هم در کار نیست (این‌جا سلیمانی هم نیست). اما یک چیز هست که مشترک است و آن روح و معنای شعر است. لازم نیست تمام صورتِ شعر و یکایک اجزای‌اش نعل بالنعل، وصفِ حال ما باشد. مضمون و روح شعر از مقاومت می‌گوید و ایستادگی در برابر ظلم. مضمون شعر همان است که موسوی هم به آن فرا می‌خواند. پس دشوار نیست اگر هنگام شنیدن «تکبیرزن لبیک‌گو بنشین به رهوار» به زبان‌مان «الله اکبر»ی بیاید که کلیدِ ستیز با ظلم شده است این روزها و کامِ بسیاری از ستمگران را تلخ می‌کند.

موسوی، ولی نیست. ما سیاست کشورمان را با سیاست اولیایی و اسطوره‌ای نمی‌سنجیم. اما موسوی بی‌شک یک رهبر سیاسی مدرن و تمام‌عیار است که زبانِ زمانه‌‌ی خود را می‌فهمد. اگر بخواهیم تعبیری امروزی‌تر به جای آن کلمه‌ی «ولی» بگذاریم، همین رهبرِ سیاسی مسؤول و اخلاقی است که ویژگی‌های آن به روشنی در موسوی هست. اما اگر زبان‌مان کهن شود، به همان «ولی» می‌رسیم. پس تا فرارسیدن ۲۲ بهمن که روزِ ماست و از آنِ ماست و تنها سهمِ دیگران و نورچشمی‌ها برای عرض‌اندام نیست، می‌توان این تصنیف را شنید و به روحِ آن اندیشید و از ضرباهنگ آن یاری طلبید و تکبیر بر زبان گرفت. «دیار قدس» در این شعر،‌ دیگر رمز است. این تصنیف و این شعر را نمی‌توان بدون باطن‌گرایی و بدون تأویل شنید و امروزی کرد. روح و معنای شعر ما را به سوی تأویل الفاظ‌ِ آن می‌کشاند. و اگر به دیار قدس بیندیشیم، چرا نباید فکر کنیم که میدانِ آزادی می‌توان دیار قدس باشد؟ و چرا نتوانیم بگوییم که «اندوهِ تهران کُشت ما را»؟ چرا نتوانیم بگوییم داغِ شهیدان و ماتم‌دیدگان این ما‌ه‌ها، پشتِ بسیاری از ماها و مادرانِ زیادی را شکسته است؟ این پرده‌ی الفاظ را اگر نازک‌تر ببینیم، می‌شود از همین شعر، از همین تصنیف و از همین آهنگ هزاران اشاره و هزاران معنای لطیف بیرون کشید بدون آن‌که از راهِ نورانی و سبزی که در پیش داریم جدا شویم. ۲۲ بهمن امسال، کم از ۲۲ خرداد ندارد. این روز را هم نباید در خانه ماند. «وقت است تا برگِ سفر بندیم / دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم». آری، چاووش می‌گوید که ما را وقت تنگ است. هر چه بیشتر این تصنیف را می‌شنوم بیشتر فکر می‌کنم که این تصنیف مثل قبایی زیبنده، تنها سزاوار قامت موسوی است و اندیشه‌ی او. گوش بدهید و مضمون و روحِ آن را به یاد داشته باشید و زبان و صورتِ آن باعث درنگ و سستی‌تان نشود. بشنوید و تصویر عزت و استقامت و پایداری را ببینید.

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
فرمان رسید این خانه از دشمن بگیرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید
یعنی کلیم آهنگِ جانِ سامری کرد
ای یاوران باید ولی را یاوری کرد
گر صد حرامی صد خطر در پیش دارید
حکم جلودار است سر در پیش دارید
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد گو ببارد نیست دشوار
جانانِ من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیرزن لبیک گو بنشین به رهوار
مقصد دیار قدس هم‌پای جلودار

قومِ موسی را در نظر آورید که چگونه از نیل گذشتند و بر تمام عظمت و حشمتِ استخفاف‌گری چون فرعون پیروز شدند. با دستِ تهی هم می‌توان در برابر استکبار و فرعونیت ایستاد. ایمان می‌خواهد. چراغِ ایمان را برفروزیم که آینده‌ی ما روشن است.

۲

حرفِ دل سردار: لغوِ صریحِ قانون

پیش‌تر نوشته بودم که قانون مدت‌هاست در کشور ما تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است. فکر می‌کنم یکی از جدی‌ترین مطالبات جنبش سبز، همین است که میرحسین موسوی بارها به آن تصریح کرده است: اجرای بی‌تنازل قانون اساسی. حال چه اتفاقی افتاده است؟ تقریباً تمام دستگاه‌هایی که کارشان قانون‌گذاری است (و در رأس همه قوه‌ی تقنینی کشور یعنی مجلس)، تبدیل به دستگاه‌هایی تزیینی شده‌اند. نمونه‌ها و شواهد این ادعا فراوان‌اند. کافی است موضع‌گیری‌ها و بیانیه‌های دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور را در این هفت-هشت‌ ماه گذشته ببینید. هیچ کدام از این دستگاه‌ها بنا به مُرّ قانون اساسی نه حق قانون‌گذاری دارند و نه حق توصیه یا امر کردن به دستگاه تقنینی کشور (توصیه را از این باب آوردم که گویا در جمهوری اسلامی نظامیان حق دخالت در سیاست را ندارد و اگر این قاعده عوض شده باشد، تا به حال جایی به آن تصریح نشده و قانونی برای آن وضع نشده است). پس چه شده است که این دستگاه‌ها مثل آبِ خوردن قانون تعیین می‌کنند و بدون هیچ ملاحظه‌ی قانونی یا شرعی دست به تعیین مصادیقِ جرم می‌زنند؟

نمونه‌ی تازه و دمِ دست‌اش اظهارات سردار مسعود جزایری است که گفته است «بدون تردید، اشخاصی که به هر نحو در خدمت رسانه‌های تروریستی بیگانه هستند، مشغول به کار جاسوسی هستند و باید به اشد مجازات با آنها برخورد شود» یا به تعبیر دقیق‌تر گفته است که هر کس با رسانه‌ای جز رسانه‌های حکومتی که در داخل مرزهای جمهوری اسلامی ایران فعالیت می‌کند، هر نوع ارتباطی داشته باشد، «جاسوس» است. گذشته از بی‌معنا بودن و بی‌خاصیت بودن این تعریف، که رسماً و علناً تعریفِ روشن و دقیق «جاسوس» را در عُرف سیاسی (حتی عُرفِ سیاسی دستگاه‌های امنیتی و قانونی جمهوری اسلامی) بی‌معنا می‌کند، ایشان به صراحت دخالت در کار دستگاه تقنینی و قضایی کشور می‌کند با: ۱) تعریف جرم به شکلی موسع و دلبخواه؛ ۲) تعیین مجازات آن هم از نوعِ «اشد» آن.

اگر بخواهیم این سخنان را از نو بخوانیم معنای‌اش این است: ما دوست داریم هر کسی که با هر رسانه‌ای جز رسانه‌های تعریفِ شده‌ی خودِ ما ارتباط داشته باشد، به آسانی برچسب جاسوس بخورد. بدیهی است که کسی که تنظیم خبر می‌کند یا گزارش می‌کند، کارش تفاوت زیادی دارد با کسی که جاسوسی می‌کند. جاسوس‌ها معمولاً از امکانات خاصی برخوردارند و پوشش امنیتی لازم را برای انجام کارشان دارند. جاسوس هیچ وقت آشکارا جاسوسی نمی‌کند و کارش پنهانی است. خبرنگار کارش علنی است و از همان مواد و مطالبی استفاده می‌کنند که در دسترس عموم مردم است. تنها تفاوت‌اش این است که خبرنگار، قاعدتاً، بنا به تربیت حرفه‌اش می‌تواند اخبار را به درستی پردازش کند و نتایجی را از آن‌ها بگیرد که می‌تواند در بسیاری از موارد با منافع قدرت (در هر کشوری) منافات داشته باشد. جاسوس کارش بر هم زدن موازنه‌ی قدرت در کشورهاست؛ در حالی که خبرنگار می‌تواند اصحاب قدرت را پاسخگوتر کند و از آن‌ها شفافیت طلب کند. جاسوس در پی هیچ نوع شفافیتی نیست چون اساسِ کارش نهان‌کاری است. این شیوه‌ی بر هم زدن تعاریف یا قواعد بازی، تنها به کار سلطه‌ی نظامیان می‌آید. این از بخش تعریف جاسوس و خبرنگار.

اما در بخش قانونی ماجرا، فکر می‌کنید این آبروریزی کمی است برای نظامی که سران‌اش پیوسته قانون را به رخ ملت می‌کشند که نظامیان بخواهند هم‌زمان هم برای قوه‌ی قضایی و هم برای قوه‌ی تقنینی کشور تعیین تکلیف کنند؟ فکر می‌کنید وقتی مردم از «کودتا» حرف می‌زنند، دقیقاً چه می‌گویند؟ کودتا شاخ و دم ندارد. تعریف روشن کودتا این است: بلاموضوع شدن قانون و سلطه‌ی نظامیان بر امور کشور. و گرنه هیچ قانونی در جمهوری اسلامی وجود ندارد که بخواهد به این سادگی با تعریف «جرم»، «جاسوس»، «رسانه»، «خبرنگار»، «مجازات» با این همه بی‌قیدی و بی‌مسؤولیتی برخورد کند. مهم نیست که فردا از قوه‌ی قضایی و تقنینی کشور همین صداها را هم بشنویم، ولی همین‌که این اشارات ابتدا از سوی دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور (که هیچ حقی در قانون‌گذاری یا ضبط قضایی ندارند و خود مکلف به تبعیت از دستگاه‌های مزبور هستند) صادر شود، البته که این شبهه و شائبه قوت می‌گیرد که نظامیان بر امور کشور مسلط شده‌اند و قانون بازیچه‌ی منویات قدرتِ سیاسی شده است. به نظر من، مدت‌هاست قانونی در کشور اجرا می‌شود که با نص صریحِ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تفاوت فاحش دارد. حال اگر شهروندان ایران خواستار بازگشت به همین قانون شوند و انتظار داشته باشند متخلفان از این قانون در هر مقام و منصبی، توبیخ و مجازات شوند (بنا به همین قانون)، باید به آن‌ها نام «فتنه‌گر» یا «اغتشاش‌گر» داد؟ انصاف بدهید فتنه‌گر و اغتشاش‌گر در این ماجرا کدام است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد