۳

زهر چشم گرفتن از قلم

حکم صادر شده برای حسين درخشان را باید با تأمل خواند و فهمید. اصلاً مهم نيست که اين حکم حتی روزی کاملاً نقض شود يا حسین درخشان تبرئه شود. نفسِ صدور چنین حکمی برای حسين درخشان معنایی ضمنی و روشن دارد: این حکم تهدیدی است برای وبلاگ‌نويسی؛ سیاست کردن قلم است و مجازات هر کسی که به هر نوعی بخواهد خلاف ميل و ذائقه‌ی قدرت بنويسد. موارد اتهامی حسين درخشان هر کدام به نحوی اسباب خنده است. قاعدتاً انتظار می‌رفت که حسين درخشان برای این چند سال آخری که – به حق يا ناحق – از درِ دفاع از احمدی‌نژاد در آمده بود، پاداش خدمت می‌گرفت. اما پيداست که آن خدمت‌ها و سينه سپر کردن‌ها برای ستم‌باره‌گان و دروغ‌پروران، نه تنها پاداشی در پی نداشته، بلکه عاقبتی نامحمود داشته است و حسین درخشان بهترین مصداق اين بیت حافظ شده است که:
باده با محتسب شهر ننوشی،‌ زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد
با خود فکر می‌کنم که فرض کنيم حتی اتهام حسين درخشان سب‌النبی باشد یا اهانت به مقدسات دينی يا هر عنوان مبهم و دستاویز موسعی از این جنس. مگر از سب کسی چیزی از محمد کم می‌شود؟ مگر خدشه و خللی در عظمت منزلت او ايجاد می‌شود؟ پس دقیقاً چه چيزی به خطر می‌افتد که بايد اين جنس سخنان دستاويزِ سياست کردن امثال درخشان قرار گيرد؟ يافتن پاسخ اين پرسش هم سخت نيست: آن‌چه در حقیقت به خطر می‌افتد – يا می‌افتاد – تماميت قدرت زورمداران و مخدوش شدن اعتقاد بی‌چون و چرا در حق سياست‌ورزان دین‌فروش می‌شد. و تازه این همه آن زمانی رخ می‌داد که حسين درخشان از موضع انتقاد از آن‌ها در می‌آمد نه از موضع همراهی با آن‌ها. یعنی عقل سليم می‌گويد که او باید پاداش می‌گرفت نه حکم سنگين حبس و جريمه! پس رمز این همه درشتی چی‌ست؟
به نظر من دستگاه حاکم کینه‌ای عجيب از وبلاگ‌نويسان و وبلاگ‌نويسی در دل دارد. وقتی که وبلاگ رواج و شيوع يافت، راه برای سخن گفتنِ بی‌نظارت آدميان باز شد. این باز شدن راه، فقط برای منتقدان نبود بلکه کسانی را هم شامل می‌شد که «خودی» به شمار می‌آمدند و دير یا زود به جايی می‌رسيدند که پرده‌ی نیرنگ قدرت برای‌شان کنار می‌رفت و رنگ تزوير حکومت ديگر نزدشان پاک شسته می‌شد. اين عده تا پی به آن همه زور و تزویر و دين‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغین می‌بردند، درست از همين ابزار برای پرده برافکندن از تباهی‌های قدرت استفاده می‌کردند.
حکم درخشان، زهر چشم گرفتن از قلم است. عتاب کردن به آزادی انديشه‌ی آدمی است. اصلاً‌ مهم نيست که جنس سخن حسين درخشان چه بوده است. به هیچ رو مهم نیست که کیفيت یا مضمون سخنان او – مثلاً از ديدِ من – سخيف بوده است. مهم اين است که کسان ديگری به اقتفای او پيدا می‌شدند که سخنانی درشت‌تر و محکم‌تر می‌گفتند که ديگر به اين آسانی نمی‌شد آن‌ها را از ميدان به در برد. حسین درخشان را شايد بشود با اتهام‌هايی از جنس همان‌ها که در حکم او آمده است، از میدان به در کرد، ولی با همه نمی‌توان چنين کرد. چنين اتهاماتی به بعضی‌های دیگری به اين سادگی باورپذير نيست. پس چاره چی‌ست؟ چاره همين است که کسی را که شهره است به پرچم‌داری وبلاگ‌نويسی و نامی برای خود به مثابه‌ی «ابوالبلاگر» فراهم کرده است، چنان سياست شود که ديگران حساب کار خود را بکنند. تنها نتيجه‌ی سرراست و عریانی که از اين حکم می‌گیرم همين است و بس.
اگر امروز از حکم ظالمانه‌ای که برای حسین درخشان صادر شده است انتقاد می‌کنم – و می‌کنيم – به اين دليل نيست که با حسین درخشان موافق‌ايم يا مهر تأيید بر گفتار و کردار او می‌زنيم. حسین درخشان آيينه‌ای است از اتفاقی که برای هر کدام از ما ممکن است بيفتد و در حقيقت می‌افتد. حکم حسين درخشان الگو و نمونه است. سرمشقی است از آن‌چه که قدرت سیاسی مسلط حاضر است بر سر هر نويسنده‌ی مستقلی بياورد، حتی اگر آن نويسنده کسی باشد که به دامان خودشان بازگشته است و تمام توان و حيثيت خود را در خدمت آن همه تزوير و ستم‌پروری نهاده است. دفاع از حسين درخشان و انتقاد گزنده از حکم ناعادلانه‌ی او، دفاع از حیثيت آدمی است. دفاع از ماست. دفاع از قلم است. حسين درخشان نمونه‌ی خوبی برای استفاده‌ی مناسب از آزادی بيان، قلم و ارج و اعتبار آدمی نيست. اما مستمسک محکوم کردن او دقیقاً‌ همين‌هاست: آزادی، انديشه، استقلال، متفاوت بودن. يکی را چنان مجازات می‌کنند که ديگران حساب کار خودشان را بکنند. باید اين ستم را فرياد زد.

اين ماجرا نشان می‌دهد که دستگاه حاکم تا چه حد از گردش آزادانه‌ی اطلاعات هراس دارد و شفاف بودن خبرها و آزادی گفت‌وگو درباره‌ی مسايل محل‌نزاع چه کابوسی برای آن‌ها درست می‌کند. حسين درخشان، قربانی دشمنی نظام حاکم با گردش آزاد اطلاعات است. او تازيانه‌خورده‌ی انتشار آگاهی است. و اين البته خود حکايت از جنون ديگری در قدرت نیز دارد. آزادی خبر و آگاهی آدميان، به هزار و يک شیوه از در و ديوار فرو می‌بارد و همین حکم نشان استیصال آن‌ها در برابر نشر آگاهی است. با خبری که بال و پر دارد که محبوس «اين مباد آن باد»ِ آن‌ها نمی‌ماند چه می‌شود کرد؟ هيچ! پس از سر خشم و عصبانيت و سرآسيمه‌گی، باید زمین‌خورده‌ی آزرده و شکسته‌پايی چون حسین درخشان قربانی شود و مجازات سنگين ببيند. اين است که باید از آن‌چه در خلال حکم حسین درخشان و حکم‌های بی‌شمار ديگری از این دست قربانی می‌شود، فرياد کرد.
۵

«پتک جمهوريت» يا هتک جمهوريت؟

پيش‌تر بارها نوشته بودم که قانون و اجرای آن تبديل به امری لغو و بيهوده شده است (در اين‌جا و اين‌جا). شاهدش هم این است که دستگاه‌های مختلف و افراد متفاوت برای نهادهای قانونی و تقنينی نظام تعيين تکلیف می‌کنند و غالباً خود را جای آن‌ها می‌نشانند و می‌خواهند سليقه‌ی خود را از طريق آن‌ها پیاده کنند. اين قانون‌ستيزی و استحاله‌ی قانون امروز رسماً نهادينه شده است. ميل غریب دستگاه کودتا به دور زدن قانون تازگی نداشته است. از انحراف‌های عظيم دولت کودتا در بودجه گرفته تا پرهیز از تن دادن‌اش به مصوبه‌های مجلس در يک‌ساله‌ی گذشته، همه شواهدی مهم بر اين الغاء قانون است. قوه‌ی مجريه‌ای که به دست کودتاچيان افتاده است، به جای سر فرود آوردن در برابر قانون تنها دوست دارد با بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا بی‌کفایتی‌ها و ناکارآمدی‌های‌اش را بپوشاند و توجه مردم را از سوء عملکردش منحرف کند.

ماجرایی که بر سر دانشگاه آزاد پیش آمده است، صورتی ساده دارد. محمود احمدی‌نژاد ميل وافری دارد برای آن‌که هاشمی رفسنجانی را از صحنه‌ی سياست حذف کند. تبلیغاتی که از پيش از انتخابات ۲۲ خرداد به راه انداخت و اوج‌اش در مناظره‌های حيرت‌انگيز و بی‌شرمانه‌ی او بود، بخشی از این سناريوست. فارغ از اين‌که هاشمی (و خانواده‌اش)‌ مرتکب خلافی شده‌اند يا نه، تا به امروز رييس دروغ‌زن دولت نهم، نتوانسته است از خیل عظيم پرونده‌هایی که مدعی در اختيار داشتن آن‌هاست یا اسناد و مدارکی که همیشه می‌گويد موجود است، يکی را به دستگاه قضا ببرد و هاشمی را محکوم کند (به هر دليلی).

امروز خيل طرف‌داران او از این‌که مجلس رأیی خلاف سلیقه‌ی آن‌ها صادر کرده است چنان به خشم آمده‌اند که تا حد نابود کردن تمام مجلس و به توپ بستن آن‌ هم پيش آمده‌اند. اگر به خاطر بياوریم، مدعای دستگاه کودتا همیشه این بوده است که نه تنها تقلبی رخ نداده است بلکه نظام با قاطعيت برای حفظ «جمهوريت»‌ ايستادگی کرده و هزينه داده است تا رأی اکثریت مردم حفظ شود و سليقه‌ی معترضانی که به زعم آن‌ها در اقلیت‌اند بر کشور حاکم نشود و آن‌چه که آن‌ها استبداد می‌نامند پيروز نشود.

به تمام شواهد فراوانی که در نقض اين ادعا هست و عملکرد عجیب و اصرار شگفت‌انگیز دولت کودتا در پرهیز از شفاف کردن صحنه و فاصله گرفتن از آرام کردن فضا در یک سال گذشته دیده‌ايم، می‌توان مورد اخیر را هم افزود. به فرض که رييس دولت نهم و حامیان خشمگين‌اش در ادعاهای پيشين‌شان صادق باشند، امروز شاهد آشکار شدن دمِ خروسِ ادعاهای جمهوريت آن‌ها هستيم. مجلس که دستگاه تقنينی کشور است و قاعدتاً باید مستقل از قوای دیگر عمل کند، همان دستگاهی بوده که به قول علی لاریجانی تا به امروز دستگاه کودتا به آن می‌بالیده چون قاطعیتی در برابرشان به خرج نداده بود. امروز چه پيش آمده است که مبلغان «پتک جمهوريت» با اين همه خشم‌ناکی خواستار نابود کردن دستگاهی هستند که نمادی مهم از جمهوريت نظام سياسی کشور بايد باشد؟

در همين يک سال گذشته، کم نمونه نداشته‌ايم از این‌که دولت از به رسمیت شناختن مجلس فاصله گرفته است. اين عزیزکرده‌ی سرکش که هيچ حرمتی برای هیچ کدام از ارکان نظام جمهوری اسلامی قایل نيست (و عنداللزوم حتی از رهبر فعلی و پيشين کشور هم عبور می‌کند)، پيوسته مخالفان‌اش را از سبز گرفته تا غير سبز متهم به استبداد کرده است اما هرگز تن به هیچ نظارت قانونی نداده است. همه‌ی اين‌ها ما را به چند نکته‌ی ساده می‌رساند: ۱. اسلاميت نظام و تن دادن به قواعد اخلاقی اسلام و موازین آداب اجتماعی‌اش (که سياسی‌ترین بخش‌اش امر به معروف و نهی از منکر یعنی سخن گفتن بی‌لکنت شهروندان در برابر حاکمان است) مدت‌های درازی است که بازیچه‌ای بیش نيست؛ ۲. جمهوریت نظام که رکن ادعای مشروعيت این دستگاه بوده است درست همان‌جايی است که به شدت آسيب ديده است و مدعيان حفظ آن کمترين کوششی هم نمی‌کنند که ولو برای حفظ ظاهر هم که شده به مقتضيات آن تن بدهند.

دولت کودتا تمام جهد و کوشش‌اش در چند هدف مهم خلاصه شده است: ماجراجویی داخلی و خارجی، پرونده‌سازی برای هر ایرانی (چه مسؤول نظام باشد چه شهروند عادی)، دروغ‌پراکنی و رياکاری به نام دين و ولايت، انتقام‌جویی کور از هر کسی که او را نپسندد و بر همين سياق بشمريد که الی ما شاء الله نمونه می‌توان یافت. اين دستگاه امنيت‌محور و چکمه‌پوش نه حرمتی برای اسلام و اخلاق قایل است و نه کمترین اعتباری برای جمهوريت، تفکیک قوا و نهادهای قانونی همان نظامی که قاعدتاً خودش باید مدافع آن باشد. محمود احمدی‌نژاد مصلحت کشور و ملت را با تسويه‌حساب شخصی‌اش با هاشمی و سران اصلاحات اشتباه گرفته است و اساس هر انحرافی در کشور را هر کس و هر جایی می‌داند جز خودش و حاميان‌اش.
فراموش نکنيم که اصلاح‌طلبان مدت‌هاست هيچ قدرت سياسی ندارند. همه‌ی رسانه‌هایی که داشتند نابوده شده‌اند. مهم‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌های سياسی اصلاح‌طلب در زندان‌اند و دستگاه کودتا هيچ رقيبی در برابر خود ندارد. «فتنه‌ی سبز» را هم بارها در مناسبت‌های مختلف دفن کرده‌اند و با خاک يکسان کرده‌اند. پس این دست مرموز و عجیبی که هنوز در کشور اخلال می‌کند و به رغم انحصار همه چیز در دستان دولت احمدی، باز هم می‌تواند این کارها را بکند از کجا می‌آيد؟ اگر چنان‌که دستگاه کودتا می‌‌گوید اقليتی اندک به او اعتراض می‌کنند، پس چرا آن اکثریت برخوردار از همه چیز از آرام کردن کشور و بر قرار کردن صلح و آشتی و آرامش ناتوان است؟ کجای کار است که می‌لنگد؟

پ. ن. فکر می‌‌کنم اين نکته روشن باشد که مهم نيست در این بحث که مجلسيان تصمیمی که گرفته‌اند درست بوده یا غلط. مهم اين است که نوع واکنش مخالفان تصمیم مجلس به نکته‌ی ظریفی دلالت می‌کند و آن‌ قانون‌ستیزی مدافعان احمدی‌نژاد است. به فرض هم که تصمیم مجلس خطا باشد، اين واکنش عجيب و غریب کمترین کمکی به اثبات مدعای مخالفان مجلس نمی‌کند بلکه اتفاقاً بيشتر آن‌ها را در موضع ضعف قرار می‌دهد و حتی در صورت پیروزی آن‌ها با اعمال فشار چهره‌ای زشت از آن‌ها می‌سازد. اين عکس‌ها را ببينید. خیلی چیزها گويا و روشن است.

۱۴

غمناک نبايد بود از طعنِ حسود ای دل

حادثه‌ی زشتی که امروز در خلال سخنانِ کوتاه سيد حسن خمینی رخ داد، ماجرایی بود زننده و رسواگر. ابتدا به ياد هجوم وحشيانه‌ای افتادم که هنگام سخنرانی خاتمی در حسینيه‌ی جماران، سال گذشته، رخ داد (+). این گروه که امروز در برابر سید حسن خمینی حنجره می‌دریدند، همان‌ها بودند که به جماران هجوم بردند و پنجره‌ها را شکستند و فریاد «حيدر حیدر» سر دادند؛ همان افراطیونی که دیانت نزدشان مترادف است با خشم، حرمت‌شکنی، بی‌تقوایی و وقاحت.

این سنتِ سیئه‌ی خشونت‌های تقدیس‌شده و حرمت‌شکنی از هر کسی که با منطق تمامیت‌خواهی، انحصار و بی‌تقوایی موافق نیست، سنتی تازه نيست. زخم‌ديدگان این خردگریزی‌ها و قربانيانِ قدر دیدنِ جهالت، گروه‌های مختلفی بوده‌اند: از استاد دانشگاه گرفته تا هنرمند و شاعر؛ از روحانی گرفته تا فيلسوف؛ از عارف گرفته تا عامی قربانی اين شيوه‌ی قبیح و آدمی‌ستیز بوده‌اند.

اما در ماجرای امروز، بر خلافِ ظاهر تلخ و آزاردهنده‌ای که داشت، من نکته‌ای مبارک می‌بينم. ملت ایران شاهد بودند که ده دقیقه‌ی تمام سید حسن خمینی کوشش می‌کرد جملاتی را بگويد که هنوز جمله‌ای اول شکل نگرفته و به جمله‌ی دوم نرسيده، آن‌ها که حنجره می‌دریدند، چنان غوغا می‌کردند که انگار هنر ديگری ندارند جز این‌که مانع از سخن گفتن سخنران شوند. مضمون پیام روشن بود: «ما آمده‌ایم تا صدای هر کس را که مانند ما نیست خاموش کنيم». اين‌ها آمده‌ بودن برای خفه کردن و برای حذفِ دیگری. این گروه بدون شک کارشان سازمان‌دهی شده بود (اين‌جا و اين‌جا را ببینید). اگر کسی قرار بود به سخنی از سيد حسن خمینی واکنش نشان دهد که ناروا، ناصواب یا حتی مخالف با باورهای طایفه‌ی شعاردهنده بود، دست‌ِ کم باید درنگ می‌کردند تا جمله‌ای از او صادر شود، نه این‌که خروش برآوردند و هر رسم ادب و آيین مسلمانی و اخلاق را زیر پا بگذارند. این‌ها گویا از ياد برده بودند که در مسلمانی، گفت‌وگو با مخالف و دشمن هم ادبی دارد. هر چه هست، یقيناً‌ این رخداد شرم‌آور هماهنگ شده بود و لحظه‌به‌لحظه‌اش تدارک ديده شده بود.

اما چه نکته‌ای از این ماجرا مبارک بود؟ نکته‌ی ارزش‌مند این بود که ملت ایران به معاينه می‌توانستند جلوه‌ای تازه از فروپاشی اخلاق را نزدِ حامیان قدرت حاکم ببینند. از آن شرم‌آورتر و هول‌ناک‌تر اين‌که هیچ کس نبود و نيست که این طایفه‌ی بی‌حيا را گوش‌مال دهد. گویی توافقی ناگفته وجود دارد که گروهی همه‌ی مرزهای ادب و اخلاق و انسانيت را درنوردند و گروهی دیگر بر این فجايع سکوت کنند و دم برنياورند و چنان رفتار کنند که گویی هيچ ترک اولایی هم رخ نداده است چه برسد به نمایشی حيرت‌انگيز و خردسوز از شکستن حرمتِ کسی که نوه‌ی بنیان‌گذار همان نظامی است که گویا این‌ها برای‌اش سينه چاک می‌دهند. اين نمايش غریب، که چشمه‌های مختلفی از آن را در سال اخیر بارها ديده‌ايم، نمایشی است که نامِ دیگری جز فضيحت نمی‌توان بر آن نهاد. حبذا مسلمانی! مرحبا ایمان و تقوا! اينتان لطف و عنايت و رأفت و سایر ارزش‌هایی که خود بر خود می‌بندید و خود می‌گوييد و خود می‌خنديد!

این ماجرا مبارک بود چون هیچ کس بهتر از خود اینان نمی‌توانست آن‌ها را چنین پيش چشمان ملت و ديدگان جهانيان رسوا و بی‌آبرو کند. این ماجرا مبارک بود چون سيد حسن خمینی به هيچ شیوه‌ی بهتری نمی‌توانست مظلوميت‌اش را نشان دهد و چقدر اتفاق امروز شبیه است با کردار بی‌شرمانه و خالی از حيای محمود احمدی‌نژاد هنگام مناظره با میرحسین موسوی. بی‌چشم و رویان و بی‌آبرويانی که هیچ ادب نمی‌شناسند و کمترین نشانی از تقوا و پارسایی در آن‌ها نيست، همان‌ها هستند که برای قدرت حاکم جامه می‌درانند. آن‌ها که از محبت اين بی‌خردان برخوردارند، اگر اندکی شرم در وجودشان باشد،‌ باید سخت بر خود بلرزند از تنوره کشیدن بی‌محابای اين همه تباهی و بی‌اخلاقی.

پ. ن. این یادداشت را يکی از دوستان امروز جايی نوشته بود که سخت مناسب حال است و تطابقی غریب دارد با سخنانی که دیروز گفته شد.  به قول سايه: «یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

«زمان: سال ۳۶ هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.
خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.
« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »
منبع: تاریخ طبری»
۲

به جادويی نتوان کشت آتشِ جاويد!

روزهای درازی است به این فکر می‌کنم که کاری که نظام با مخالفان و منتقدان‌اش کرده است، یا در واقع کاری که نظام با خودش کرده، چه حاصلی داشته است؟ این همه حبس و زجر و تحقیر و شکنجه، این همه قانون‌شکنی، اين همه سوء‌ظن، این همه تفسیر به رأی در قانون، این همه تهمت و بهتان، چه نتیجه‌ای برای قدرت حاکم داشته است؟ آيا این‌ها خللی در عزم منتقدان ایجاد کرد؟ آيا اين همه درشتی و خشونت،‌ در يک‌پارچگی و پيوستگی اين زخم‌خوردگان از قدرت نظامی و امنيتی رخنه‌ای انداخته است؟ آیا اعتراض قانونی و به حقی که از سوی آن‌ها «فتنه» و «اغتشاش» نام گرفت (و اين نام‌گذاری مصنوعی چيزی جز استمرار خودفريبی قدرت برای انکارِ وجودِ بحران نبود)، با اين همه تبلیغات و این همه افترا، از ميان رفت؟ آيا این چراغ اميد فرومرد؟

نشانه‌های بسیاری در جامعه هست که حکايت از پاسخ منفی به بسياری از این پرسش‌ها دارد و این همه مقدمه‌چينی و آن همه عمل غلاظ و شداد و سخن‌های سخت، نتيجه‌ای معکوس داده است. یکی از نشانه‌های بارز این ناکامی نحوه‌ی استقبال از چهره‌های برجسته و مهمِ سیاسی کشور است – که دست بر قضا همگی در متنِ خودِ نظام بودند و از ارکانِ آن. نديده‌ام که کسی از حبس به مرخصی بيايد و با استقبال گرم دوستان و ياران‌اش مواجه نشود. ندیده‌ام که کسی از اين ستم‌کشیدگان مهجور شود يا خواری ببيند. درست بر عکس، استقبال گرم و صميميت دلجويی از اين افراد چنان است که به سرعت می‌توان دریافت ميزان محبوبيت و ارج و منزلتِ آن‌ها از پیش بیش‌تر شده است. این اولين نشانه‌ی ناکامی است. اگر کسی در روند قضايی سالمی متهم به جرمی شود و جرم‌اش محرز شود و افکارِ عمومی آن اتهام را بپذیرد، بسیار بعید است آن فرد باز هم بتواند جايگاه سابق‌اش را داشته باشد.چه اتفاقی افتاده که این‌ها به جای خوار شدن، عزيزتر می‌شوند؟ چرا باید کاری کرد که هیچ نتيجه‌ای ندارد و عملاً به رشد و شکل‌گرفتن جریانی تازه منجر می‌شود و عزم منتقدان را جدی‌تر می‌کند و آن‌ها را به هدف و نيتِ خود مؤمن‌تر؟ چرا باید کاری کرد که ايمانِ آن‌ها به درستی راهی که برگزيده بودند، بیشتر شود؟ پاسخ‌اش ساده است؛ دلیل همه‌ی این‌ها فقدان درايت و غيبت خردمندی و حکمت است.

از چهره‌های مهم سياسی و اعضای احزاب مختلف که بگذریم، باز هم شمارِ کثیری از قربانيان بی‌نام و نشانی داریم که نه عضو حزبی هستند و بوده‌اند و نه شهرتی دارند. این افراد که شمارشان هم به هیچ رو کم نيست، کسانی بوده‌اند که قربانی هوس‌ورزی قدرت شده‌اند و آماجِ سياستِ نصر بالرعب بوده‌اند. متعلق اين سياست هم به روشنی اين بوده است که چنان در دلِ این مردم هراس و بيم بیندازند که ديگر کسی جرأت اعتراض پيدا نکند. اما این سیاست هم جواب داده است؟ در بهترین حالت، بخش مهمی از اعتراض‌های مردمی در نقاب تقیه رفته است و در بدترین حالت در هر فرصتی که بيابند، صدای اعتراض‌شان را بلند می‌کنند. وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذاريم می‌بینیم که تمام این خیل عظیم قربانی، این جمعيتِ بزرگِ زندان‌ديده که تحقيرِ بازجویی و تهمت را از سر گذرانده‌اند، تنها عزیزتر از پيش شده‌اند و این اعتراض به جای اين‌که فروکش کند، به لايه‌های دیگر جامعه که با این زندان‌دیده‌ها يا خويشاوندند يا دوست، سرایت کرده است و شتاب و آهنگِ تازه‌تری به اين ایستادگی و استقامت داده است.

کافی است کسی آلبومی تهيه کند از عکس‌هايی که افراد مختلف و چهره‌های سياسی مهم کشور در ديدار با زندانیان به مرخصی‌آمده دارند. درست است که بخشی از این افراد همه جا هستند، اما تمام نکته اين است که وقتی اين افراد به ديدارِ اين زندانيان می‌روند، معنای روشن‌اش اين است که کل جریان را غيرقانونی و نامشروع می‌دانند؛ حبس‌ها را نامشروع می‌دانند؛ دادگاه‌ها را غیرقانونی و تمامِ جریان را ساختگی و تصنعی می‌شمارند. اين يعنی آن همه کوشش برای در هم شکستن تکثر و تنوعِ سیاسی در ایران محکوم به شکست است و چیزی نیست جز دفع‌الوقت و خواب خرگوشی. و استمرار بيشتر اين روش، یعنی سقوط مستمر اعتبار دستگاهِ قضایی و قانونی. کشوری که دستگاه قضا و قانون‌اش محل اعتمادِ مردم‌اش نباشد و دستگاهی که تکلیف‌اش باید دادگستری باشد اما ستم‌پروری می‌کند، چقدر از حمایت شهروندان‌اش برخوردار خواهد بود؟
مزاجِ دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکرِ حکیمی و رای برهمنی؟
۱

آياتِ شکستِ ارعاب و دروغ

وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سوره‌ی يوسف (۱۲)، آيه‌ی ۱۰۵)
۱. آرام‌آرام می‌توانيم آن‌چه را در روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد بهتر درک کنیم. یک بار دیگر آن آيه‌ی بالا را مرور کنید. این بخش از يادداشت ایمایان را – با شماره‌گذاری من – بخوانید:

«۱. کم‌آوردن یک جناح در استدلال؛ ۲. کوتاه‌کردن پای مخالفان از مناظره‌های پاستوریزه؛ ۳. روی‌آوردن به اعترافگیری تلویزیونی؛ ۴. به جای منطق خیابانها را نشانه‌ی برد و باخت دانستن؛ ۵. ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا؛ ۶. سانسور همه‌جانبه‌ی خبری؛ ۷. مبارزه با رسانه‌های آزاد خارج و تحدید رسانه‌های ناهمسوی داخل؛ و ۸. ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان؛ و ۹. بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می‌کند».

خوب این‌ها نشانه است و نشانه‌ی معناداری از پيروزی جنبش سبز است. چرا نشانه‌ی پیروزی؟ به خاطر این‌که قرار بود روز ۲۲ بهمن روز جشن باشد. چه کسی روز جشن به ضرب و شتم مردم روی می‌آورد؟ به خاتمی، کروبی، موسوی و رهنورد در این روزها حمله شده است. کسی که جشن می‌گیرد و به خودش اعتماد و اطمينان دارد، با چه انگیزه‌ای بايد اين‌ها را مضروب کند؟ فکر می‌کنم اگر فشار بی‌امان جنبش سبز در ماه‌های گذشته و عزمِ اعلام‌شده‌ی آن‌ها برای حضور پررنگ در ۲۲ بهمن نمی‌بود، قدرتِ سیاسی ناچار به این صحنه‌آرایی رسوا نمی‌شد. جشن زمانی معنای درست خود را دارد که همه بتوانند در آن آزادانه رفت و آمد کنند و با هم ارتباط داشته باشند. شايد تعبیر صاحبِ سیبستان،‌ رساترین تعبیر باشد. آن‌چه در روز ۲۲ بهمن رخ داد، استقرار کامل «آپارتايد» بود. این برای آن‌ها يعنی شکست و برای ما یعنی پیروزی.

۲. خوب است از زاويه‌ی نگاه آن‌ها هم به خودمان بنگریم. آن‌ها ما را فتنه‌‌جو، اغتشاش‌گر، اراذل و اوباش، خس و خاشاک، بزغاله و گوساله می‌بينند (جلبک هم دیگر تعبیر قدیمی بخش بدزبان و هتاکِ آن‌هاست). در همين زبان و ادبياتِ آن‌ها هم آیات و نشانه‌هايی هست برای تأمل. برای این‌که شباهت غریب این رفتار را با نمونه‌های تاریخی دينی ببينيد،‌ کافی است نگاهی به قرآن بکنیم. قوم نوح، در پاسخ به پیامبران‌شان، می‌گفتند که اين‌ها که گردِ تو را گرفته‌اند، جز مشتی اراذل و اوباش نيستند و به خیالِ ما شما مشتی دروغ‌گوييد. خوب به مضمون آیه دقت کنید: مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتبَّعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (سوره‌ی هود (۱۱)، آيه‌ی ۲۷). این آیه را آن طرفی‌ها هم ممکن است برای این طرفی‌ها بخوانند. اما تفاوت‌اش دقیقاً کجاست؟ زبان و ادبیات سبزها به سوی تحقیر طرف مقابل و هیچ انگاشتن او نمی‌رود (یا دستِ کم جریان غالب بخش خردگرای آن چنين نیست)،‌ در حالی که طیف گسترده‌ای از گروه مقابل همین زبان را اختيار می‌کنند. از سوی دیگر، سبزها پس از ۲۲ خرداد موجودیت يافتند، در حالی که در اين درگیری‌ها چهره‌ای وجود دارد که چندين سال است که به دروغ‌گويی، لافِ بیهوده زدن و بدزبانی شهره است و تبدیل به چهره‌ای جهانی شده است. پس به دشواری بتوان آن آيه را به طرف مقابل برگرداند.

۳. این نکته‌ها و ظرایف، آن‌قدر معنادار هستند که اين اعتماد به نفس را به ما بدهند که راهی که پیموده‌ایم و اختیار کرده‌ايم راهِ‌ روشن و سبزی است که بنيان‌اش کلمه‌ای طیبه است. اين دقایق می‌تواند به اهل ایمان سکینه‌ای بدهد که از باور خالصانه می‌آيد نه از قدرتِ‌ پادگانی و نمايش‌های نظامی و صحنه‌آرايی متکی بر تبليغات. برای آن‌ها که اهل اشاره و نشانه و بشارت هستند، آيه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره، نکته‌ها و مضامین شگرفی دارد: «وَقَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ». شرح و توضيحِ زیادی لازم ندارد. با تأمل و حوصله اين آيه را بارها بخوانید. مشکل بزرگ قدرت‌مداران طرفِ‌ مقابل این است که معترضان را بی‌دین، بی‌ایمان و بی‌اخلاق می‌دانند. حتماً اگر از دست‌شان بر می‌آمد،‌ قرآن را هم از نو می‌نوشتند که نتوانیم برای الهام گرفتن، گرم شدن و بصیرت به سراغ اين مضمونِ آسمانی برویم. قرآن، سنگری است که با هيچ پادگان و سرنيزه‌ای، با هيچ مناظره و اعترافی، با هیچ ضرب و شتم و خبرنگار به قفس‌انداختنی، به حبسِ زور در نمی‌آید. ما در آرمان،‌ باور وانديشه‌‌ای که داریم دست‌مان بسيار پرتر از دستِ طرف مقابل است.
آن‌‌که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبريايیست که در صحبت درويشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی‌تکلف بشنو دولت درويشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرتِ درويشان است

۴

موسیٰ جلودار است و نيل اندر ميان است

به استقبال ۲۲ بهمنی که در پيش است، ساعت‌هاست تصنیفی را دارم گوش می‌دهم که متعلق به زمانی ديگر است؛ تصنيفی که امروز شايد دیگر نخواهیم هم‌چون گذشته به آن باز گردیم. مقصودم اين تصنيف «هم‌پای جلودار» است که سراج سال‌ها پيش خوانده است. اما این تصنیف دو بار در سالی که گذشت در ذهن من زبانه کشيده است. یک بار در روز انتخابات ۲۲ خرداد و بار دیگر در اين روزها که دیگر فرصتی تا ۲۲ بهمن باقی نیست. و روزِ ۲۲ بهمن، چنان‌که میرحسین گفته است «روز جمع و جامع» است. ما چه می‌کنیم و چه باید بکنيم؟

پيش از همه باید چند نکته را روشن کرد: روز ۲۲ بهمن، هم‌چون ۲۲ خرداد به همه‌ی ایرانيان تعلق دارد (حتی به فتوای آن‌ها که آن را مصادره می‌کنند). هیچ کس نمی‌تواند به ملت بگويد که در خانه‌هاشان بنشينند به رغم تمام افسون و تهديدی که از زبان و رسانه‌هاشان سیل‌آسا فرومی‌بارد. هم‌چنان که روز ۲۲ خرداد می‌خواستند ملت در خانه‌شان بنشينند (و شعب اخذ رأی را زودتر تعطیل می‌کردند)، این بار هم آرزوی تماميت‌خواهان چيزی نيست جز این‌که راه مردمی را که آن‌ها را نمی‌پسندند جدا کنند و بگويند آن‌چه ما می‌خواهیم و می‌پسنديم باید بر کرسی بنشيند. ماجرا ساده است: ۲۲ بهمن فضا و زمانی است عمومی برای هر ايرانی که در اين نظام روييده و بالیده است. تغيير روش و منش حاکمان و عمل با قانونی نانوشته و مباین با قانون اساسی مکتوب و مصرح کشور، نمی‌تواند مانع از این شود که این فضای عمومی و این زمان ايرانی را از دست مصادره‌کننده‌گان‌اش بستانيم.

هم‌چنان که برای روز ۲۲ خرداد هر چه در چنته داشتند بيرون آوردند تا حضور پررنگ ملت، نتواند رنگِ نيرنگ‌اش را افشا کند (و دیديم که فتنه‌ای که ساختند چگونه رسوا شد)، امروز هم هر چه در توان دارند می‌کنند تا صدای اعتراض کسی به قانون‌شکنی، به نیرنگ، به ستم و رياکاری آن‌ها به گوش نرسد و کسی بانگی به اعتراض در برابر ریختنِ خونِ بی‌گناهان برنياورد و گناهِ آن همه قساوت را به پای قربانیان بنویسند. اين‌که در اين هفته‌های گذشته، بی‌حساب و بی‌دریغ همه را به محبس می‌برند و گویا دیگر تبعیض هم از میانه برخاسته و باید رعب از محبس را در دل مردم افکند تا کسی جرأت نداشته باشد سخنی بر خلاف میل قدرت بگويد، نشانه‌ی همین ترس است. این‌که علیرضا بهشتی و محمدرضا تاجیک امروز آزاد می‌شوند و یکی از اوین راهی تلویزیون می‌شود تا به عنوان کارشناس و استاد دانشگاه بياید بگويد تقلب، توهم بود و موسوی دچار خيالِ پيروزی شده بود، البته حکایتی است عبرت‌آموز. عبرت‌آموز برای اهل بصیرت، نه برای آنان‌که این بازی را یک بار دیگر با نمايشی تلويزیونی آزمودند و هشت ماه است که می‌گويند اين پیروزی و آن تقلب توهم است، ولی هيچ کس باور نمی‌کند. پس چرا در این روزها، باز همین بازی را تکرار می‌کنند؟ جز اين است که به مردم بفهمانند روز ۲۲ بهمن باید «مطيع» باشيد؟ جز این است که هدف چیزی نیست جز «استخفاف»؟ و دانايان نیک می‌بينند فاصله‌ی کوتاه استخفاف تا اطاعت را!

اين تصنیف سراج را که می‌شنیدم، با خود فکر می‌کردم که چه مضامین نابی در این شعر هست. از اين‌که «وادی پر از فرعونيان و قبطیان است» و از این سو «موسی جلودار است و نيل اندر میان است». این اشاره به موسی، به کلیم و شباهت‌اش به موسوی سخت معنادار است. ايستادگی موسوی هم کم از ايستادگی در برابر استخفاف‌گر تاريخِ دين ندارد. موضوع بحث ما هم لبنان نيست (هم‌چنان که در آن شعر هم واقعاً ارتباط نزديکی ميان لبنان، موسی و فرعون نبود). موسوی، امام نيست. خودِ او هم بخشی از همین موجِ‌ ملت است،‌ هر اندازه هم که در رهبری درخشان و هوشمند ظاهر شده است. موسوی که ۲۲ بهمن را روز جمع و جامع می‌گويد و دعوت به شرکت فراگیر همه می‌کند، «فرمان» نمی‌دهد. «سخن» موسوی، خواسته‌ی درونی و نقدِ حال همگی است. این ديگر، فرمان نيست. این فرض همگانی است. اما باز جای دیگرش می‌لنگد. آسان می‌توان طرف مقابل را اهريمن لقب داد. ولی ما از زمان ساخته شدن این تصنیف و سروده شدن آن شعر، بالغ‌تر شده‌ايم. ما با طرف مقابل فرق داریم. تخت و نگینی هم در کار نيست (اين‌جا سليمانی هم نيست). اما يک چیز هست که مشترک است و آن روح و معنای شعر است. لازم نيست تمام صورتِ شعر و یکايک اجزای‌اش نعل بالنعل، وصفِ حال ما باشد. مضمون و روح شعر از مقاومت می‌گويد و ايستادگی در برابر ظلم. مضمون شعر همان است که موسوی هم به آن فرا می‌خواند. پس دشوار نيست اگر هنگام شنيدن «تکبيرزن لبیک‌گو بنشين به رهوار» به زبان‌مان «الله اکبر»ی بيايد که کليدِ ستيز با ظلم شده است اين روزها و کامِ بسياری از ستمگران را تلخ می‌کند.

موسوی، ولی نيست. ما سياست کشورمان را با سياست اوليايی و اسطوره‌ای نمی‌سنجيم. اما موسوی بی‌شک يک رهبر سياسی مدرن و تمام‌عیار است که زبانِ زمانه‌‌ی خود را می‌فهمد. اگر بخواهيم تعبيری امروزی‌تر به جای آن کلمه‌ی «ولی» بگذاريم، همين رهبرِ سياسی مسؤول و اخلاقی است که ویژگی‌های آن به روشنی در موسوی هست. اما اگر زبان‌مان کهن شود، به همان «ولی» می‌رسیم. پس تا فرارسيدن ۲۲ بهمن که روزِ ماست و از آنِ ماست و تنها سهمِ ديگران و نورچشمی‌ها برای عرض‌اندام نیست، می‌توان اين تصنیف را شنيد و به روحِ آن انديشيد و از ضرباهنگ آن یاری طلبید و تکبیر بر زبان گرفت. «ديار قدس» در اين شعر،‌ ديگر رمز است. این تصنیف و اين شعر را نمی‌توان بدون باطن‌گرایی و بدون تأویل شنید و امروزی کرد. روح و معنای شعر ما را به سوی تأویل الفاظ‌ِ آن می‌کشاند. و اگر به ديار قدس بينديشيم، چرا نباید فکر کنیم که میدانِ آزادی می‌توان دیار قدس باشد؟ و چرا نتوانيم بگوييم که «اندوهِ تهران کُشت ما را»؟ چرا نتوانيم بگوييم داغِ شهيدان و ماتم‌ديدگان این ما‌ه‌ها، پشتِ بسیاری از ماها و مادرانِ زيادی را شکسته است؟ این پرده‌ی الفاظ را اگر نازک‌تر ببينيم، می‌شود از همین شعر، از همين تصنیف و از همین آهنگ هزاران اشاره و هزاران معنای لطيف بیرون کشید بدون آن‌که از راهِ نورانی و سبزی که در پيش داريم جدا شویم. ۲۲ بهمن امسال، کم از ۲۲ خرداد ندارد. این روز را هم نباید در خانه ماند. «وقت است تا برگِ سفر بنديم / دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم». آری، چاووش می‌گويد که ما را وقت تنگ است. هر چه بيشتر این تصنیف را می‌شنوم بيشتر فکر می‌کنم که این تصنیف مثل قبايی زیبنده، تنها سزاوار قامت موسوی است و انديشه‌ی او. گوش بدهيد و مضمون و روحِ آن را به یاد داشته باشيد و زبان و صورتِ آن باعث درنگ و سستی‌تان نشود. بشنويد و تصویر عزت و استقامت و پایداری را ببينيد.

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیريد
یعنی کلیم آهنگِ جانِ سامری کرد
ای ياوران باید ولی را یاوری کرد
گر صد حرامی صد خطر در پيش داريد
حکم جلودار است سر در پیش دارید
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تيغ بارد گو ببارد نیست دشوار
جانانِ من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیرزن لبیک گو بنشين به رهوار
مقصد دیار قدس هم‌پای جلودار

قومِ موسی را در نظر آورید که چگونه از نیل گذشتند و بر تمام عظمت و حشمتِ استخفاف‌گری چون فرعون پيروز شدند. با دستِ تهی هم می‌توان در برابر استکبار و فرعونيت ايستاد. ايمان می‌خواهد. چراغِ ایمان را برفروزیم که آینده‌ی ما روشن است.

۲

حرفِ دل سردار: لغوِ صريحِ قانون

پیش‌تر نوشته بودم که قانون مدت‌هاست در کشور ما تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است. فکر می‌کنم یکی از جدی‌ترین مطالبات جنبش سبز، همین است که ميرحسين موسوی بارها به آن تصریح کرده است: اجرای بی‌تنازل قانون اساسی. حال چه اتفاقی افتاده است؟ تقریباً تمام دستگاه‌هایی که کارشان قانون‌گذاری است (و در رأس همه قوه‌ی تقنينی کشور يعنی مجلس)، تبدیل به دستگاه‌هایی تزيینی شده‌اند. نمونه‌ها و شواهد اين ادعا فراوان‌اند. کافی است موضع‌گيری‌ها و بيانيه‌های دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور را در این هفت-هشت‌ ماه گذشته ببينید. هیچ کدام از این دستگاه‌ها بنا به مُرّ قانون اساسی نه حق قانون‌گذاری دارند و نه حق توصيه یا امر کردن به دستگاه تقنينی کشور (توصیه را از این باب آوردم که گويا در جمهوری اسلامی نظامیان حق دخالت در سياست را ندارد و اگر این قاعده عوض شده باشد، تا به حال جایی به آن تصريح نشده و قانونی برای آن وضع نشده است). پس چه شده است که اين دستگاه‌ها مثل آبِ خوردن قانون تعيين می‌کنند و بدون هيچ ملاحظه‌ی قانونی یا شرعی دست به تعيین مصاديقِ جرم می‌زنند؟

نمونه‌ی تازه و دمِ دست‌اش اظهارات سردار مسعود جزایری است که گفته است «بدون تردید، اشخاصی که به هر نحو در خدمت رسانه‌های تروریستی بیگانه هستند، مشغول به کار جاسوسی هستند و باید به اشد مجازات با آنها برخورد شود» يا به تعبیر دقيق‌تر گفته است که هر کس با رسانه‌ای جز رسانه‌های حکومتی که در داخل مرزهای جمهوری اسلامی ايران فعاليت می‌کند، هر نوع ارتباطی داشته باشد، «جاسوس» است. گذشته از بی‌معنا بودن و بی‌خاصيت بودن اين تعريف، که رسماً و علناً تعریفِ روشن و دقیق «جاسوس» را در عُرف سیاسی (حتی عُرفِ سیاسی دستگاه‌های امنيتی و قانونی جمهوری اسلامی) بی‌معنا می‌کند، ايشان به صراحت دخالت در کار دستگاه تقنينی و قضايی کشور می‌کند با: ۱) تعریف جرم به شکلی موسع و دلبخواه؛ ۲) تعيین مجازات آن هم از نوعِ «اشد» آن.

اگر بخواهيم این سخنان را از نو بخوانیم معنای‌اش اين است: ما دوست داریم هر کسی که با هر رسانه‌ای جز رسانه‌های تعریفِ شده‌ی خودِ ما ارتباط داشته باشد، به آسانی برچسب جاسوس بخورد. بدیهی است که کسی که تنظيم خبر می‌کند یا گزارش می‌کند، کارش تفاوت زیادی دارد با کسی که جاسوسی می‌کند. جاسوس‌ها معمولاً از امکانات خاصی برخوردارند و پوشش امنيتی لازم را برای انجام کارشان دارند. جاسوس هيچ وقت آشکارا جاسوسی نمی‌کند و کارش پنهانی است. خبرنگار کارش علنی است و از همان مواد و مطالبی استفاده می‌کنند که در دسترس عموم مردم است. تنها تفاوت‌اش اين است که خبرنگار، قاعدتاً، بنا به تربیت حرفه‌اش می‌تواند اخبار را به درستی پردازش کند و نتایجی را از آن‌ها بگیرد که می‌تواند در بسیاری از موارد با منافع قدرت (در هر کشوری) منافات داشته باشد. جاسوس کارش بر هم زدن موازنه‌ی قدرت در کشورهاست؛ در حالی که خبرنگار می‌تواند اصحاب قدرت را پاسخگوتر کند و از آن‌ها شفافیت طلب کند. جاسوس در پی هیچ نوع شفافيتی نیست چون اساسِ کارش نهان‌کاری است. این شيوه‌ی بر هم زدن تعاریف یا قواعد بازی، تنها به کار سلطه‌ی نظاميان می‌آيد. اين از بخش تعریف جاسوس و خبرنگار.

اما در بخش قانونی ماجرا، فکر می‌کنید این آبروريزی کمی است برای نظامی که سران‌اش پیوسته قانون را به رخ ملت می‌کشند که نظاميان بخواهند هم‌زمان هم برای قوه‌ی قضايی و هم برای قوه‌ی تقنینی کشور تعيین تکلیف کنند؟ فکر می‌کنيد وقتی مردم از «کودتا» حرف می‌زنند، دقيقاً چه می‌گويند؟ کودتا شاخ و دم ندارد. تعریف روشن کودتا این است: بلاموضوع شدن قانون و سلطه‌ی نظاميان بر امور کشور. و گرنه هیچ قانونی در جمهوری اسلامی وجود ندارد که بخواهد به این سادگی با تعریف «جرم»، «جاسوس»، «رسانه»، «خبرنگار»، «مجازات» با اين همه بی‌قیدی و بی‌مسؤولیتی برخورد کند. مهم نیست که فردا از قوه‌ی قضايی و تقنينی کشور همين صداها را هم بشنويم، ولی همین‌که این اشارات ابتدا از سوی دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور (که هیچ حقی در قانون‌گذاری يا ضبط قضايی ندارند و خود مکلف به تبعیت از دستگاه‌های مزبور هستند) صادر شود، البته که این شبهه و شائبه قوت می‌گيرد که نظاميان بر امور کشور مسلط شده‌اند و قانون بازیچه‌ی منویات قدرتِ سياسی شده است. به نظر من، مدت‌هاست قانونی در کشور اجرا می‌شود که با نص صریحِ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تفاوت فاحش دارد. حال اگر شهروندان ایران خواستار بازگشت به همین قانون شوند و انتظار داشته باشند متخلفان از این قانون در هر مقام و منصبی، توبيخ و مجازات شوند (بنا به همين قانون)، باید به آن‌ها نام «فتنه‌گر» يا «اغتشاش‌گر» داد؟ انصاف بدهيد فتنه‌گر و اغتشاش‌گر در این ماجرا کدام است!

۱

روی کاغذ ز کسی، وطن‌اش را نتوانند گرفت

لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خوانده‌اید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی بود که اين روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شده‌اند و در این شب یلدای تب‌دار وطن، نگران آزادی و عزت وطن‌شان و هم‌وطنان‌شان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هم‌وطنان ما می‌افتد. آن‌ها هم که باقی می‌مانند سایه‌ی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سايه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنين خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / می‌هراسند ز گلبانگ اميد / می‌هراسند زپيغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمت‌های فراوان‌مان اين روزها دشوار نیست.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو می‌بخشم،
                       ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر کس که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.
                         ***
زندگی، زندگی
                   اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.

ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

              ***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد می‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاک شکيب.
غنچه می‌آرد بی‌رنگ فريب،
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
             ***
نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر….
 بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک…
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

۸

از چوپان دروغ‌گو تا پينوکيو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زيان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگويد و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پيش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرويی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «ديپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بيگانه) را گرفته‌ايم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیايید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهيم، «مردم نخواهند فهميد»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌رويد به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ يعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگويد برای فریب دادن افکار عمومی هم بايد باهوش بود؟ اين نويسنده خوب و درست گفته است که اين اطلاعيه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یك گردشگر است و كاردار اروپایی نیست»، چرا بايد آبروی خودتان را با اين خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر ديپلماتِ يک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خيال‌بافی یا توهم کسی را ديپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی … انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام اين‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد يا افراد اساساً پيش از وقوعِ آن انفجار دستگير شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نيستند ولی حکايت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبديل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چيزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگويند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست اين‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شديداً نامتناسب با جرمِ ادعايی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن ديگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هيچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی عليه جرایم ادعايی آن‌ها نيست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خيلی وقت پيش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتياط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. يعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هايی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ايمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام ديگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همين متاستاز دروغ است که امروز تبديل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیاييد و در شيپور «فتنه» بدمید! هی بگوييد می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافيد که روی پينوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که هميشه و در همه چيز دست خارجی را می‌بينند – و کم مانده بگويند روز آفرينش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاييتی را به آزمايش‌های علمی آمريکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زياد فیلم‌های علمی-تخيلی هاليووودی تماشا می‌کنند. امروز با اين قصه‌ی «يوگی و دوستان» به اين نتيجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان اين ماجراها، بيشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک بايد پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مديریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنيد؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفريبی برمی‌داريد؟ چرا جوری سياست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه يا اين است که «دروغ می‌گويند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

هميشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به اين‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود يک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نبايد اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

۶

شباهت‌های تاريخ و نعل وارونه‌ی قدرت

۱. فروکاستن نزاع‌های سياسی به الگوهای تبيين کلامی و دینی، خطایی است که قدمِ نخستِ دامن زدن به خشونت بیشتر است. تشبیه کردن خود و هم‌فکران خود به پیشوايان خوش‌نامِ دینی و متهم کردن مخالفان خود به چهره‌های منفی و بدنام تاریخی، نه تنها کمکی به حل هیچ وضعیتی نمی‌کند بلکه حکایت از عزم جدی برای ایجاد شکاف بيشتر و رفتن به سوی رويارویی مستقیم است. در تمام این موارد البته می‌توان مجادله کرد و گفت آن‌که شما حسینِ وقت می‌خوانيد، حسينِ وقت نيست و آن‌که يزید يا اموی می‌نامید به این دلايل يزید نيست و الخ. مشکلِ بزرگ جایی پيدا می‌شود که عده‌ای بدون هيچ پروايی کوشش می‌کنند تمام مفاهيم دينی، قرآنی، معنوی و اسطوره‌ای را خرج هدف کوتاه مدت خود کنند. برای من نشانه‌ی سقوط و زوال را جایی باید جست‌وجو کرد که یکی از طرفین دعوا اين مفاهیم و معانی را به طور حداکثری هزينه می‌کنند و مطلقاً در پی مفاهيم مشترک و متفق‌ علیه دينی نیستند؛ برای آن‌ها، تمامِ دين در وجودِ خودشان و در منافع خودشان خلاصه شده است.

۲. تیتر فارس نیوز کوتاه و سرراست است: «قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت». از تيتری که برای مطلب آمده است، با اندک آگاهی تاریخی و مذهبی، ذهن خواننده فقط به سوی یک ماجرا می‌رود: جنگ صفین! اين البته چیزی نيست جز ناشی‌گری و دست‌پاچه‌گی دستگاه رسانه‌ای مروج خشونت که به اين شيوه اسباب رسوايی خود را فراهم کرده است. شيعيان و پیروان علی بن ابی‌طالب خوب می‌دانند که سياست معاويه دقیقاً همین بود: انگشت نهادن بر عواطف مذهبی پيروان علی برای شکستن صفوف آن‌ها. پاسخ علی روشن بود: «قرآن، پاره‌های کاغذ است؛ قرآن ناطق من‌ام. نگران قرآن کاغذی نباشيد». معاویه با مداهنه در پی نفت ريختن بر آتش عواطف و احساسات عوام بود و البته نتيجه‌اش حکميتی شد که با ساده‌لوحی ابوموسی اشعری و نيرنگ عمرو عاص منجر به توافقی به زيان علی شد. امروز، فارس نيوز به صراحت تمام مروج سياست و ادبیات اموی است و همين رسانه است که مخالفان‌اش را «سبز اموی» می‌نامد! به ياد داشته باشيم که اين تیتر فارس نیوز سرآغاز فتنه‌ای تازه است و کارناوال عاشورايی جديد.

۳. عاشورای امسال، عاشورايی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ايران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غايب است. مدعيان حرمت نهادن به آيت‌الله خمينی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزييات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپيمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همين رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسينيه‌ی جماران و شکستن شيشه‌های حسينيه‌ی آيت‌الله خمينی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر يک نفر از پیروان جنبش سبز شيشه‌ای از حسينیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خيابان‌های تهران را می‌پيمودند و تهدید به تيغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند! کسی که فیلم حمله به جماران را ببينيد و برخود نلرزد و از این هتک حرمت وحشيانه تکان نخورد، جداً باید در سلامت اخلاقی و روحی‌اش تجدید نظر کند.

۴. امروز چهار نفر در درگیری‌های عاشورا کشته شده‌اند و از جنازه‌ی کشته‌شدگان فیلم و عکس موجود است. پليس مدعی است کسی کشته نشده است. سپس می‌گويد خبری به ما نرسيده است. قاعده این است که اگر زمزمه و شايعه‌ی قتل کسی طرح شود، وظيفه‌ی پليس اين است که به سرعت اقدام کند و در پی قاتل بگردد. این همه تعلل و گزارش نکردن و انکار چه معنايی دارد جز اين‌که پلیس جایی واقع شده است که نمی‌تواند تصريح يا اقرار به کشته شدن عده‌ای در مراسم عزاداری امام حسین کند؟

۵. عکس‌های امروز از رويارويی مردم با نیروهای ضد شورش عبرت‌آموز است. جمعی از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای گير افتاده‌اند و مردم غیرنظامی در برابر آن‌ها سپر شده‌اند که کسی به آن‌ها آسیبی نرساند. طبیعی است که عکس این ماجرا امروز هرگز نمی‌توانسته اتفاق بیفتد. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، اين افراد با اين ساز و برگ در خیابان‌ها در روز عاشورا حاضر نمی‌بودند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد