۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ایران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوریته. در سال‌های اخیر، بنیان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسیب دیده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همین فرسایش هم‌زمان اتوریته و مشروعیت فهمید.

۱. به زندانیان سیاسی در اوین حمله‌ای وحشیانه می‌شود. این رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و یک معنا بیشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استیصال است. یعنی هر راه دیگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضایی که همیشه آسیب‌پذیرترین‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعیف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسیب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعیف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بیندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همین روزهاست که آیت‌الله حائری شیرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقیقتاً باید در تاریخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پریشانی و استیصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پیش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتیم (و از نظر شما، ما نیز از متهمان دعوا بودیم)، به حصر افکنده‌ایم. امروز هم‌چنان می‌بینیم که آن‌چه می‌خواستیم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشیدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوریته و مشروعیتی بود که از هم‌نشینی با احمدی‌نژاد آسیب دید). حالا از این دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پیرامونی می‌توان دریافت که این دو تن بر همان عهد نخستین مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آیت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسلیم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر این بند از نامه‌ی آیت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». این بندها، از هر شرح و تفسیری مستغنی است. به زبان حال می‌گوید: ما هر چه در توان‌مان بود کردیم که آن اتوریته و مشروعیت را بازسازی کنیم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشیدیم این وجهه‌ی آسیب‌دیده را ترمیم کنیم و نشد. اما شما با تمام این تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خویش فرود نیامده‌اید ولی محبوبیت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همین امروز، عضو جمعیت ایثارگران خطاب به خاتمی می‌گوید: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقیرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شیرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استیصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پیداست که در این تحلیل «کوتاه‌قد» دقیقاً چه کسی است!

۴. حسین نورانی‌نژاد به میل خویش از میانه‌ی تحصیل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پیش از این از کشور خارج شده بود – به ایران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببینید. هیچ بیمی نبود که او از کشور بگریزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نیز از منزل‌اش بیرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! این‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استیصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام این‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه این نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعیت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. یکی مسأله‌ی فرهنگ است (و این‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که یک سوی آن رهبر کشور است و سوی دیگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پیش‌گفته مطرح است).

نکته این است که این تقابل مصنوعی است و واقعی نیست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست دیگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر یا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشیدن به این تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بیش از این را ندارد. این «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی این نیز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هایی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همین است که از مابین‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بیرون می‌زند). لاجرم تاوان این کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نیت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکایت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام این‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرایی است که جای دیگری در جریان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حامیان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تیشه به ریشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعیت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه این است که کلید این نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چیزی که در حوادث پیرامون این نزاع نمی‌تواند دید،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غیبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آیت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در این نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگیرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنایی و ابوسعید ابوالخیر در سایه‌ی آن بالیده و بلکه خود این درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا باید شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمینه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بویی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوریته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دریدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

۰

خاکستر ققنوس

آن‌چه که این روزها در ایران و درباره‌ی ایران رخ می‌دهد، هم‌چنان «خبر»ند و تا «معاینه» هنوز راه بسیار است. ۲۴ خرداد ۹۲ – و نیای معنوی‌اش یعنی ۲۵ خرداد ۸۸ – سرآغاز تغییری شده است که آرام‌آرام چهره نشان می‌دهد. هم در گفتار و هم در کردار سیاست‌مداران و سیاست‌ورزان ایرانی. تمام اخبار و حوادث ریز و درشت ماه‌های اخیر را کنار هم بگذارید و به آن‌ها قامت راست کردن دستگاه دیپلماسی کشور را بیفزایید؛ از گفتار و رفتار جواد ظریف گرفته تا سرمقاله‌ی روحانی در واشینگتن‌پست و سرمقاله‌ی خاتمی در گاردین. این‌ها حکایت از یک نکته‌ی روشن دارد: در ایران، هر چه نیرو هست، از هر سویی و از میان هر جناحی – از میان خردمندان‌ نه در زمره‌ی ریشخندگران و نومیدان – بسیج شده است تا گره فروبسته‌ی سالیان دراز را بگشایند.

این نکته بدیهی است که این گشایش، این چرخش و این تغییری که همه امید داریم با پاسخ درخور و از سر تکریم و تفاهم مواجه شود، مدیون پای‌مردی میرحسین موسوی – و مهدی کروبی – بوده است. آن‌ها هر چند در حصرند اما گام به گام در گشایش‌های عملی و کامروایی‌هایی که همه از صمیم جان آرزوی‌اش را داریم، همراه و هم‌قدم ما هستند. روزی بند حصر آن‌ها هم گسسته خواهد شد به نیروی خرد و سرانگشت تدبیر.

اگر هفته‌های آینده پاسخ روشن، عملی و تکریم‌‌آمیز جهان به ایران را شاهد باشد، اتفاقی افتاده است که یکایک مردم ایران سزاوار آن هستند. ایران و مردم‌اش در این سال‌ها، مثل ققنوسی سوخته‌اند و در فضای مسموم چند سال اخیر، خاکستر این ققنوس به همه‌ جای جهان پراکنده شده است. وقت آن نرسیده است که این ققنوس دوباره از میان خاکستر و خون، سر برآورد و بال بر سر ملت بلادیده اما نجیب ایران بگشاید؟ وقت آن نرسیده است که سرچشمه‌های یأس و نومیدی و ریشخندگری عبوسانه، بسته شود و راه بر جویبارهای خرد و کرامت آدمی، انصاف و مردمی گشوده شود؟

آینده‌ی ما و آینده‌ی ایران چیزی است که در آن شکستی برای «دیگری» نیست. پیروزی ما، کام‌روایی همه است حتی کام‌روایی کسانی که هم‌چنان به بعضی از برادران‌شان به دیده‌ی بدگمانی می‌نگرند و ستم‌ها بر آن‌ها روا داشته‌اند.

از حوادثی که در شرف شکل‌گیری هستند – اگر دریافت‌ام نادرست نباشد – بی‌اندازه شادمان و هیجان‌زده‌ام. نومیدی در هر حالتی سرنوشت ما نیست. تا همین مرحله هم ملت ما گام‌های بلندی برداشته‌اند. بی‌شک گام‌های بلندتری نیز برخواهند داشت. به آینده، و به روزهای پیش رو، سخت امیدوارم:
روندگان طریق تو راه گم نکنند | که نورِ چشمِ امید و چراغ ایمانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود | بیا بیا که همان خاتم سلیمانی

۱

ماجرا کم کن و باز آ…

گمان نمی‌کنم ایران – و الآن وقتی می‌گویم ایران مرادم مجموعه‌ی مردم ایران، حاکمیت سیاسی فعلی ایران و تمامیت ارضی کشور است – در چهار دهه‌ی گذشته در آستانه‌ی این همه بحران فشرده و این همه فرصت استثنایی بوده است. درباره‌ی جنبش سبز و میرحسین موسوی نمی‌نویسم؛ پیش‌تر بسیار گفته‌ام. درباره‌ی روحانی هم در یکی دو ماه گذشته به تفصیل نوشته‌ام. این را هم مکرر نمی‌کنم. روی سخن‌ام در این یادداشت کوتاه با خردمندانی از میان مخالفان داخلی و خارجی نظام ایران است. این مخالفان طیف گسترده‌ای دارند؛ از هر جنس و نوعی که می‌خواهند باشند. صلح‌جو باشند یا برانداز – به این معنا که در خیال‌شان تنها راه سعادت ایران از تغییر رژیم می‌‌گذرد – یا عمدتاً کسانی باشند که غر می‌زنند و شکایت می‌کنند به معنای وسیع‌اش.

خلاصه و مغز کلام این است که روحانی در مقیاسی کلان با دو چالش بزرگ داخلی و خارجی در سطح دیپلماسی روبروست. سه مسأله‌ی محوری هم اولویت اصلی روحانی – و البته نظام – است: ۱) تحریم‌ها؛ ۲) پرونده‌ی هسته‌ای؛ و ۳) رابطه با آمریکا (و جنس و کیفیت‌اش). همه‌ی این‌ها البته در یک موضوع ملموس و روشن متبلور است: اقتصاد فروپاشیده و درهم‌شکسته‌ی ایران که حاصل هشت سال سوء مدیریت ماجراجویانه و نخوت‌آمیز بوده است. و این – یا روشن‌تر بگوییم «آن دولت هشت‌ساله» – دقیقاً همان عامل کلیدی و مهمی است که کشور را به «لبه‌ی پرتگاه» کشانده است. این صورت مسأله است.

در وضع فعلی، روحانی و دیپلماسی داخلی و خارجی‌اش – که تا این لحظه هوشمندی و کاردانی ستودنی و کم‌نظیری را نشان داده است – در آستانه‌ی سفر به نیویورک یک فرصت استثنایی تاریخی – اما محدود و مستعجل – دارد. می‌توان به شیوه‌های مختلف یاریگر عبور از این گردنه شد – که نتیجه‌ی محسوس و فوری‌اش نجات ایران است – و به روحانی کمک کرد تا برای منافع درازمدت ملی ایران گامی مهم بر دارد. باز روی سخن‌ام ناگزیر با کسانی که هنری جز ریشخند و طعنه‌زدن ندارند و در ناصیه‌ی جمهوری اسلامی جز تباهی و اهریمن‌خویی نمی‌بینند نیست. با این گروه گفت‌وگو نمی‌توان کرد. روی سخن‌ام با کسانی است که در پی بهبود واقعی اوضاع جهان‌اند در بستر واقعیت‌های موجود.

این‌که عالی‌ترین سطح سیاسی جمهوری اسلامی در شش ماه اخیر روز به روز – به هر دلیل یا علتی – نشانه‌های نرمش و ملایمت را هم در گفتار و هم در کردار نشان داده است، مغتنم است. این باب گشوده را نباید بست. نمی‌توان تغییرهای محسوس در سیاست رسمی با نتایج عملی آن – ولو در حد آزادی یک دو جین زندانی سیاسی – را نادیده گرفت یا آن را دست‌مایه ی تشفی خاطر یا استهزاء کرد. این روزنه تا همیشه باز نخواهد ماند. نشناختن اولویت‌ها و تکیه کردن بر مسایلی که در کوتاه مدت حل‌شدنی نیستند، تنها به دیپلماسی داخلی و خارجی روحانی آسیب خواهد زد. مقصودم از نشناختن اولویت‌ها چیزی از جنس رفع حصر از موسوی و کروبی نیست؛ این بخواهیم یا نخواهیم مسأله‌ی ملی است. موسوی و کروبی نام‌شان گره خورده است به صندوق رأی و نهاد انتخابات در کشور. آن‌ها آزادی و آبروی‌شان را گرو گذاشتند تا انتخابات سال ۹۲ تبدیل به چیزی شود که اکنون شده است. چیزهای دیگری که این روزها فراوان می‌بینیم و می‌خوانیم – و سخن گفتن از مصادیق‌اش در حوصله‌ی این یادداشت مختصر نیست – چیزهایی هستند که مصداق نشناختن اولویت‌اند. اهل اشاره این را نیکو در می‌یابند.

اول و آخر کلام این‌که موقعیت فعلی به دقیق‌ترین معنای کلمه «حساس» است و نه «حساس» از جنس مبتذلی که دهه‌ها در سیاست رسمی تبلیغ شده است. حساس است به این معنا که همه چیز ایران اکنون در گرو آن است. کلید گشایش بین‌المللی این قفل فروبسته اکنون در دست روحانی است. این دست را می‌توان به گرمی فشرد و یاریگر آن شد یا تعلل کرد و بهانه‌جویی و از در طعن و تمسخر و ریشخند در آمد و سود و سرمایه را یک‌جا از کف داد. فراموش نکنیم که ایران، خانه‌ی ماست. خانه‌ی همه‌ی ماست. ایران حتی خانه‌ی همان کسانی است که مشی و روش‌شان را نمی‌پسندیم. ایران حتی خانه‌ی کسانی است که بر ما ستم کرده‌اند ولی فراموش نکنیم که ایران متعلق به همه‌ی ماست. روحانی امروز در آستانه‌ی مهم‌ترین چالش در سیاست داخلی و خارجی است. هر یک صدای موافق و خردمندی که به او بپیوندند،‌ در درازمدت و حتی کوتاه‌مدت به ایران یاری خواهد رساند.

۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کینه در این سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در میان باشد، این شکست، شکست آدمی است. شکست ما نیز هست. پیروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذلیل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهیم.

می‌خواستم بگویم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانید که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نیست. در برابر آن حجم عظیم بی‌کفایتی و سوء مدیریت و خودمحوری، تمام سیاه‌نمایی‌ها سپیدنمایی و مدح می‌نماید:

آنچنان سوخته این خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

اما بی‌شک یک چیز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسیر شادمانی‌شان یا راه عزت ایرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن دیگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزیمت ما همیشه این است که دیگری آینه‌ی ماست. دیگری از ماست. دیگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

هیچ شرح و توضیحی لازم ندارد. فقط برای این‌که حسن روحانی بداند شمار زیادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رییس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همین دو بند مختصر و مفید و معنادار را یادآوری می‌کنیم تا ایشان بداند که وقتی مراسم تحلیف و تنفیذ ایشان به خیر و خوشی پیش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استیفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پریشانی و پشیمانی خواهد بود. شیر را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خیر الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
میرحسین موسوی؛ بیانیه‌ی نهم؛ ۱۰ تیر ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گویی در برابر این اتهامات واهمه‌ای ندارم بلکه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در کنار مسببان اصلی اغتشاشات اخیر قرار گرفتند و خون مردم را بر زمین ریختند و اکنون کوشش می‌کنند صحنه‌هایی را که صدها شاهد و ده‌ها تصویر آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای دیگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه کسانی که عمل‌شان در راستای ایجاد هرج و مرج در کشور؛ تضعیف نظام و منافع بیگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخریب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بیگانه معرفی کنند؛ ولی حاضر نیستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اینگونه تهدیدها از ایستادگی در سایه‌ی شجره‌ی سبز استیفای حقوق ملت ایران که امروز به خون به ناحق ریخته‌شده‌ی جوانان این کشور آبیاری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمایم. از مجموع آرای ریخته شده در صندوق‌ها تنها یک رأی متعلق به من است و شما به خوبی می‌دانید که مشکل آنها با میلیون‌ها رأیی است که جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– میرحسین موسوی؛ ۴ تیر ۱۳۸۸؛ بیانیه‌ی شماره‌ی ۸

۴

از «انقلاب» و «امام»اش دقیقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کریستین اندرسون! قصه‌ی این نظام پس از رسوایی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خیاطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببینند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عریان می‌بینیم، یا عوام شد یا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصیرتی که سکوت کرده است و زبان به ستایش این لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محمودیه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار یکی پس از دیگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عمیق دهان باز کند. این قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.
چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است این است که این نظام، بنیان‌گذاری داشت و «امام»ی. این امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. این روزها هر چه به سراپای این نظام می‌نگرم، همه‌ی یاران آن «امام» به جز البته یک نفر، همگی یا محبوس‌اند، یا محکوم. یا متهم‌اند یا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه این است که اکثریت قریب به اتفاق این «یاران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشایند، از برهنه بودن سلطان به تصریح یا تلویح سخن می‌گویند. یاران امام دو دسته شده‌اند: یک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و یک دسته‌ی یک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال این است: چرا نباید فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماینده و میراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خویشان و نزدیکان و رازداران اویند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقیض این مدعای پرهیاهو که این روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبلیغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دلیل قانع‌کننده و محکمی داریم بر این‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و یاران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنید که هیچ کاری نداریم که اساساً کدام یک دارد درست می‌گوید و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان یک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نیست و ماه‌هاست که از این جنس خبرها از محافل امنیتی و در بازجویی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ریزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پیش می‌آید: ۱. این دشمنان نظام (سیا، موساد، انگلیس، امریکا و منافقین و غیره) چرا همیشه منتقدان و مخالفان نظام را از میان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هیچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع این سخنانی که محافل امنیتی و اطلاعاتی نظام می‌گویند، آیا نمی‌توان نتیجه گرفت که حالا که سیا و موساد و منافقین، دارند یکی‌یکی موانع این نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فیزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن این توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همین نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سیا، موساد و منافقین تا این اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان این‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهریزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند یا سعید امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هیچ فکری به حال ترمیم و اصلاحِ این دستگاه امنیتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببریم؟ یاران و فرزندان امام: سید حسن خمینی، اکبر هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئینی‌ها، موسوی اردبیلی، یوسف صانعی، سید محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت دیگری که پیرامون این آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است این روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). این‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چیزی هم باقی مانده این روزها؟
۲

نه هنگامِ پیروزی و فرهی‌ست…

در شمار آوردن حجم دروغ‌گویی‌ها، بی‌تقوایی‌ها و رذالت‌های قاعده شده و از حد استثنا برون رفته‌ی زمام‌دارانی که امروزه مقدرات مردم ما را به دست گرفته‌اند، عمر نوح می‌خواهد و صبر ایوب. روزی نیست – حتی یک روز هم نیست – که نتوان مصداق و نمونه‌ای از این وارونه شدن اوضاع در ایران یافت. شمار این مصادیق هم به شکلی تصاعدی رو به افزایش است و خردمند هوشیاری نیست که این تیرگی‌ها و تباهی‌ها را نبیند. امروز در خلال گفت‌وگو با بزرگی سخن از نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش به میان آمد که در اواخر شاهنامه‌ی فردوسی آمده است. این ابیات گویی وصف‌حال روزگار ماست و آینه‌ی احوالی است که بر ایران و ایرانیان می‌رود. ابتدا همین دو سه فقره‌ی زیر را ببینید:

۱. بهبهانی، وزیر راه احمدی‌نژاد پس از سانحه‌ی سقوط هواپیمای اخیر (تنها یکی از نمونه‌های متعدد در سال‌های اخیر): «برخلاف برخی جوسازی‌ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست». (هر هواپیمایی که سقوط می‌کند خودش متهم است به جوسازی؛ این است تفسیر آن کلمات!). هم‌او می‌گوید: «آمار سوانح هوایی در ایران پایین است»!

۲. محمود احمدی‌نژاد، در دفاع از معاون‌اش که آوازه‌ی فساد مالی‌اش و اتهاماتی که متوجه او شده، از حد تواتر هم گذشته است: «اینکه کسانی با حضور در برنامه زنده تلویزیونی، بدون هیچ سند و مدرکی به معاون اول رئیس جمهور تهمت بزنند، خلاف قوانین کشور است…اینکه در یک برنامه زنده تلویزیونی، فردی که خودش متخلف است، نسبت به کسی که حضور ندارد، تهمت و افترا بزند، صحیح نیست». حیف است نیفزایم که همین فرد درباره‌ی آن دیگری گفته است: «آقای رحیمی از برادران بسیار خوب، پاک و مومن دولت است و شبانه روز، ایشان در اختیار مردم است».

۳. همان فرد بالا، حدود یک سال و نیم پیش: «بگم؟ بگم؟» (و سایر جزییاتی که بر صاحبان چشم و خرد از آفتاب عالم‌تاب روشن‌تر است!)
و این‌جاست که باید این ابیات فردوسی را به تأمل خواند و زار زار به حال ایران و ایرانیان گریست:
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا…
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد…
۲

عزل متکی: نشانه‌ای معنادار

امروز محمود احمدی‌نژاد وزیر خارجه‌اش را درست در میانه‌ی سفری دیپلماتیک عزل کرد. همین جمله به قدر کافی معنادار است. عزل متکی در حین سفر تنها به معنای عزل او نیست؛ معنای صریحِ دیگرش تحقیرِ اوست. رییس دولت کودتا و وزیر خارجه‌اش مدت‌هاست با هم اختلاف دارند ولی علنی کردن این اختلاف آن هم به این شکل تنها از کسی بر می‌آمد که پروفایل روانی و شخصیتی محمود احمدی‌نژاد را داشته باشد. این یک عزل عادی نیست؛ عزلی است تحقیرگرانه که تنها با متخلفان یا دزدان و قاتلان انجام می‌دهند. گویی وزیر خارجه‌ای او ذنب لایغفری مرتکب شده است یا معصیت عظمایی که باید حتماً پیش از اتمام سفرش (که برای رساندن پیامِ خود احمدی‌نژاد انجام شده بود) او را بر می‌داشتند. جزییات ماجرا هر چه باشد، صورت خبر به قدر کافی افشاگر است.

اما این عزل تحقیرآمیز دلالت بر واقعیت دیگری هم می‌کند. اختلافات و تنش‌های میان اصول‌گرایان وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده است. صحنه‌ی سیاسی امروز ایران در دست اصلاح‌طلبان – و بدون شک سبزها – نیست. یکه‌تازان میدان کودتاچیان هستند و اصول‌گرایان مختلف. در این صحنه‌ی خالی از منتقد و معترض – یعنی صحنه‌ای که به تعبیر حکومتی باید قاعدتاً صحنه‌گردانان‌اش همه «بابصیرت» باشند – این اختلاف‌ها آغاز درگیری‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری است.

اردشیر امیرارجمند در سخنانی که هفته‌ای پیش‌تر در دانشگاه یو‌سی‌ال گفت، اشاره کرد که ریزش نیروهای طرف مقابل بسیار گسترده بوده است. این اتفاق، تنها نشانه‌ی بسیار کوچکی از واقعیت ریزش شدید در طرف مقابل است. سخنان صفار هرندی مبنی بر بروز جنگ داخلی در صورت آغاز پیش‌رس تبلیغات برای انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی، نشانه‌ای دیگر بود. این نشانه‌ها از این پس بیشتر و بیشتر خودش را نشان خواهد داد. در همین راستا، می‌توان نامه‌ی دادستان تهران خطاب به غلامحسین الهام و تعرض شدید روح‌الله حسینیان به صادق لاریجانی را سرشار از همین نشانه‌ها ارزیابی کرد.

بازی‌گران این درگیری که گمان می‌کنم درگیری پرهزینه و بسیار سنگینی برای اصول‌گرایان و محافظه‌کاران داخل نظام باشد، همه «خودی» هستند. دیگر در این میان «غیرخودی» وجود ندارد. هر چه هستند، همه نورچشمی نظام‌اند که آرام‌آرام آغاز به دریدن هم کرده‌اند. آغاز این سقوط همان روزی بود که دست‌های آلوده‌ی کودتاگران تقدیس شدند و حاکمیت سیاسی به دفاع تمام‌قد از خون‌ریزی، دروغ، ریا، قانون‌شکنی و رفتار و گفتار لمپنانه برخاست. این تازه آغاز ماجراست.

پ. ن. متکی رفت چون به لاریجانی نزدیک بود (سی‌میل به نقل از دیپلماسی ایرانی)

۴

باز این چه شورش است که در شهر لندن است…

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سیاست در ایران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نیوز، رجانیوز و کیهان و غیره می‌شود و هم‌چنین نهادهای وابسته به قدرت سیاسی یا مداح و ستایشگر آن)، هیچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. یکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همین ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجویان معترض دید.

چند روزی است لندن شلوغ است. یعنی دانشجویان معترض به بالا رفتن شهریه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خیابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نیک کلگ معاون نخست‌وزیر است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ایرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پلیس لندن در قیاس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ایران (لباس‌شخصی‌ها، بسیج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ویژه تلویزیون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاییدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخیمی برای آینده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنین نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رییس پلیس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از این حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گیر-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزیس در ایستگاه متروی استاکول به ظن این‌که تروریست است توسط پلیس لندن به قتل رسید. تنها یکی از پیامدهای ماجرا استعفای سر ایان بلر رییس پلیس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ایان تاملینسن، یک روزنامه‌فروش لندنی، در جریان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنیا می‌رود. (لینک‌هایی که آوردم، تقریباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث این چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نیازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از این‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گویم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تیتر یک روزنامه‌ی کیهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سرکوب وحشیانه ۴۰ دانشجو در خیابان‌های لندن». عنوان خبر گویاست: تنظیم‌کننده خواسته است با یک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگیرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! یک بند از متن خبر این است: «دیروز و پریروز دانشجویان بی دفاعی که نسبت به افزایش سه برابری شهریه خود معترض بودند، به خیابان‌های لندن ریختند تا در یک تظاهرات آرام، ادعاهای مقامات خود درباره دموکراسی را محک زنند، اما دولت انگلیس در اقدام وحشیانه و کم سابقه‌ای، خون دانشجویان را در کف خیابان‌های سرد پایتخت این کشور جاری کرد». این از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سایت فارس‌نیوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکایت از صدور بیانیه‌ای توسط بسیج دانشجویی (کدام بسیج دانشجویی؟) دارد: «بسیج دانشجویی ضرب و شتم دانشجویان توسط پلیس انگلیس را محکوم کرد». بقیه‌ی بیانیه‌های چیزی است شبیه سایر بیانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پیش روی مخالفان یا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند این بیانیه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگلیس و در خیابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. یکی این است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجویان و خرد شدن استخوان‌های جوانان متعرض به حکومت پادشاهی انگلستان بود و مردم جهان به عینیت، دروغی بودن تمامی ادعاهای حقوق بشر غرب در نظام لیبرال دموکراسی را از نزدیک مشاهده کرده و در این میان مردم انگلستان و به خصوص دانشجویان بی‌دفاع انگلیسی، طعم آزادی و حقوق بشر ادعایی حکومت انگلستان را زیر باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهای پلیس این کشور چشیدند». بند دیگر هم این است: «ما دانشجویان ایران اسلامی ضمن همدردی و حمایت از دانشجویان و جوانان بی‌دفاع انگلیس، خواستار ایجاد فضایی آزاد و دموکراتیک برای پیگیری مطالبات دانشجویان و مردم انگلستان از حکام و صاحبان قدرت این کشور بوده و از مجامع حقوق بشری خواستار پیگیری نقض حقوق شهروندی در این کشور شده و درخواست محاکمه سران نظام پادشاهی انگلستان را در دادگاه‌های بین‌المللی داریم». (همه‌ی تأکیدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بیایید فرض کنیم که تمام این ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کیهان و فارس‌نیوز روایت کرده‌اند این اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کیهان و فارس‌نیوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان ریاکارانه و مزورانه است؟

دولت انگلیس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هیچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عیوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود این‌که ملکه رییس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط یک رییس بیشتر ندارد). اما با تمام عیوبی که این‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ایران دارد این است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زیر سلطه‌ی دولت نیست. دست‌کم همین رسانه و همین بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سیاست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغییر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که یک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تیز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هایی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشریح مبسوط تمام این ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بیشتری هم یافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. رادیو و تلویزیون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گیرند و کمترین تلاشی برای تقدیس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنید که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هایی از اخلاق رسانه‌ای انگلیسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نیست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ایران دیده‌ایم و در این چند سال خیلی بیشترش را دیده‌ایم، این رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزییات حوادث همین تلویزیون بی‌بی‌سی است. من کمتر دیده‌ام – یا شاید بهتر است بگویم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس یا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقریباً سهم قابل‌اعتنایی در قدرت سیاسی ندارد)، رسانه‌ها و به ویژه تلویزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکیل کمیته‌های حقیقت‌یاب هستیم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسیم به ایران. نمی‌‌گویم در سی سال اخیر. دستِ کم در همین دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط یک نمونه نشان بدهید که در جریان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوین و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ایران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای این‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلویزیون ایران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارایه کرده باشد؟ چند نمونه داریم که تلویزیون فرصتِ حتی نفس کشیدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ این‌ها البته به لطیفه شبیه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگیری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شویم، این انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبیه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نیوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هیچ شناختی از جامعه‌ی انگلیس ندارد و بدیهی است که هرگز به انگلیس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نیست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کیهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از این دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ایم! این‌جا من فقط همین آیه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آیات ۲ و ۳). (یعنی: اى کسانى که ایمان آورده‌اید، چرا چیزى مى‌گویید که انجام نمى‌دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید و انجام ندهید). و این قصه‌ی همیشگی این نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهایی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبیح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خیمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. یک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در این ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن دیگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از این ریاکاری‌های حکومتی. آیا رسانه‌های ایران شهامت‌اش را دارند همان فیلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمایش بدهند؟ فکر می‌‌کنید فیلم تیراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگلیس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگلیس نمایش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هایی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر این است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لینک اینترنتی مثل همین لینک‌های ویکی‌پیدیا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ایران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شیوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!
می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بیانیه و متن کیهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک یکی دو سال اخیر ایران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجویان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خیابان‌های سرد لندن ریختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها این‌قدر عزیز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گریبان درید و اشک اندوه و تأثر ریخت ولی برای دانشجوی ایرانی و زن و مرد ایرانی باید شاخ و شانه کشید و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

این روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهیدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در این روزهای خاص، همین تک‌بیت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه
این عبارات پیام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکایت تمام تزویر و دروغِ این‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، ریاکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کیهان و رجانیوز نتیجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضیلت‌فروشی‌های ریاکارانه‌شان، تطهیر انگلیس یا آمریکا یا هر کس دیگر را نتیجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحیتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذیلت کیهان، فضیلت غرب را نمی‌توان نتیجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دین جنایت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فریاد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فیلم زیر را بعد از نوشتن این یادداشت دیده‌ام. بدون هیچ توضیحی فکر می‌کنم برای تکمیل مضمون این یادداشت، این فیلم را هم ببینید.
۰

وصیت‌نامه‌ها و سیر سیاست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولین جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتیجه رسیده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از دید آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تیغ ممیزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه این شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این یک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است دیگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بینیم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتیجه، انتظار زیادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های دیگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پیش برای یکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تیغ فیلتر آقایان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سایت‌اش فیلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمیر شود، زندان برود یا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ایمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، این‌ها را می‌تواند «ذخیره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پیداست که این نتیجه نمی‌دهد که اگر کسی این اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نیفتد، این‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به یاد این بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خویش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها
با این مقدمه، این یادداشت مختصر را بخوانید. چیزی هم به این متن نیفزودم و از آن چیزی هم نکاستم تا بتوانید داوری کنید که چنین متنی تا چه اندازه با طبع ممیزان ناسازگار می‌توانست بیفتد.

وصیت‌نامه‌نویسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاییده شده است به این معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آمیز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنویسد و نوشته است. در واقع، وصیت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نویسنده‌ای، فیلسوفی یا سیاست‌مداری باقی می‌ماند. اما چیزی که به وصیت‌نامه، ویژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است یعنی حجاب و حائلی که نویسنده‌ی آن را برای همیشه از بازماندگان جدا می‌کند. این‌جاست که وصیت‌نامه تبدیل به متنی می‌شود که دیگر نویسنده‌ی آن هیچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از یک سو به مرگ مربوط است و از سوی دیگر به آخرین خواسته‌ها یا آرزوهای نویسنده‌اش. جز این، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن دیگری که در زمان حیات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاریخ دین و مشخصاً تاریخ اسلام و تشیع، یکی از نمونه‌های بارز وصیت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امیر برای فرزندش امام حسن نوشته است. این نامه که به خاطر ساختار و مضامین‌اش، شکل و بیان وصیت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چیزی متضمن اندرزهای حکیمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته این‌جا حکمت علوی است و میراث اهل بیت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از دید مسلمانان شیعه در سخن پیامبر اسلام دید: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شیعیان این توصیه‌ی پیامبر را تفسیر با نص پیامبر به جانشینی حضرت امیر کردند. چنان‌که می‌دانیم مسیر تاریخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پیامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولایت سیاسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پیامبر، آن سخن او را حمل بر جانشینی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثیری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سیاسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم باید حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنیم. نخست این‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسیم‌بندی‌های سیاسی روزگار معاصر را در نظر بیاوریم – که مرزبندی‌های سیاسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتیم، نظام‌های دموکراتیک یا پارلمانی کمابیش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سیاست‌ورزی بود، وصیت یک چهره‌ی سیاسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثیری را رقم بزند. بهترین تجلی این معنا را می‌توان در تعیین جانشین از سوی یک پادشاه دید. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به این داشت که پادشاه یا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد یا فاقد مدیریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعیین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه یا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشیاری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیاید. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همین تعیین جانشین یا تصریح به اتوریته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذریم، بقیه‌ی توصیه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکیمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها همیشه به این معنا نیستند که تأثیری مستقیم در یک نظام سیاسی باقی می‌گذارند. وصیت‌نامه‌ی بنیان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصیت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی اندیشه‌ی آیت‌الله خمینی را نمایش می‌دهد. اما آیا می‌توان هر چه را که پس از وفات ایشان رخ داده است مطابق با همین وصیت‌نامه دید و فهمید؟ به عبارت دیگر، آیا این وصیت‌نامه جای قانون را می‌گیرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نیز مانند بسیاری از وصیت‌نامه‌های دیگر، چیزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصیت‌نامه‌نویس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعیت همیشه چنین نیست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصیت‌نامه‌نویس خواسته است. لذا، برای تأثیرگذاری یک وصیت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصیت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصیت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعیت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصیت‌نامه‌ها ممکن است سالیان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای اندیشه و عمل آدمیان بسیار باشند. همه‌ی وصیت‌نامه‌ها فقط محدود به یک منطقه‌ی جغرافیایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامینی باشند که مرزهای جغرافیایی را در نوردند و چراغ راه آدمیان بسیاری باشند. این بستگی به جنس و نوع وصیت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بیشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسیم‌های نژادی، قومی، دینی، زبان یا ملی برود، وصیت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با این اوصاف، هر متنی را ولو نام وصیت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصیت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصیت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد یا اندیشه‌ی سیاسی یا پند و اندرز یا توصیه‌های پس از مرگ نویسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصیت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دین‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصیت‌نامه‌های «ایدئولوژیک» ممکن است تأثیری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصیت‌نامه مضمون و معنایی بسته و ایدئولوژیک استنباط کنند یا به این نوع مضامین آن توجه کنند. وصیت پیامبر اسلام در حجه الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نیز نمی‌توانیم آن‌ها را مسلمان ندانیم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامین وصیت‌نامه‌ی ایشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعیین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پیش‌بینی کردن تأثیرگذاری وصیت‌نامه‌ها کار ما نیست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصیت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدمیان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. این‌جاست که باید میان وصیت‌نامه‌ی یک شخصیت سیاسی و اصولی که نظام سیاسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پیداست که برای یک شخصیت سیاسی، بازنویسی دوباره‌ی اصول و قوانین همان نظام سیاسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصیل محصل است. آن‌چه که یک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامینی است که گرد و غبار گذر زمان و تاریخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشیند.
داریوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد