۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

که در طريقت ما کافری است رنجيدن

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آقای روحانی! با شما هستند!

مير در ميدان

هيچ شرح و توضيحی لازم ندارد. فقط برای اين‌که حسن روحانی بداند شمار زيادی از کسانی به او رأی داده‌اند و «حماسه»‌ آفریدند موضع‌شان در برابر حوادث سال ۸۸ چی‌ست و از او – که رييس جمهور منتخب‌شان است – چه انتظاری دارند، همين دو بند مختصر و مفید و معنادار را يادآوری می‌کنيم تا ايشان بداند که وقتی مراسم تحليف و تنفيذ ایشان به خیر و خوشی پيش رفت، تازه ابتدای ایستادگی است. هر راهی، جز راه استيفای حقوق ملت، عاقبت‌اش پريشانی و پشيمانی خواهد بود. شير را می‌توان به حبس و حصر کشاند ولی نمی‌توان از او انتظار داشت روباه باشد. خير الکلام ما قل و دل.

۱. «در ایامی که گذشت شخصیت‌ها و گروه‌هایی به سراغ اینجانب آمدند و خواستار گذشت من از آنچه گذشت شدند. شاید توجه نمی‌شد که اینجانب از همان ابتدا از حق شخصی خود گذشته بودم، اما مسأله‌ی انتخابات مسأله‌ی شخصی من نبود و نیست. من نمی‌توانم بر سر حقوق و آرای پایمال‌شده‌ی مردم معامله یا مصالحه کنم. مسأله جمهوریت و حتی اسلامیت نظام ماست. اگر در این نقطه ایستادگی نکنیم، دیگر تضمینی نداریم که در آینده با حوادث تلخی نظیر آنچه در انتخابات کنونی گذشت روبرو نباشیم.»
ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی نهم؛ ۱۰ تير ۱۳۸۸

۲. «من نه تنها از پاسخ‌گويی در برابر اين اتهامات واهمه‌ای ندارم بلكه آمادگی دارم تا نشان دهم چگونه مجرمان انتخاباتی در كنار مسببان اصلی اغتشاشات اخير قرار گرفتند و خون مردم را بر زمين ريختند و اكنون كوشش می‌كنند صحنه‌هايی را كه صدها شاهد و ده‌ها تصوير آن را گواهی می‌دهند به گونه‌ای ديگر جلوه دهند؛ آماده‌ام تا نشان دهم چگونه كسانی كه عمل‌شان در راستای ايجاد هرج و مرج در كشور؛ تضعيف نظام و منافع بيگانگان است تلاش نمودند به بهانه‌ی تخريب‌گری‌های عناصری نامعلوم، جنبش سبز شما را اغتشاشگری و وابسته به بيگانه معرفي كنند؛ ولی حاضر نيستم به خاطر مصالح شخصی و هراس از اينگونه تهديدها از ايستادگي در سايه‌ی شجره‌ی سبز استيفای حقوق ملت ايران كه امروز به خون به ناحق ريخته‌شده‌ی جوانان اين كشور آبياری شده است لحظه‌ای صرف‌نظر نمايم. از مجموع آرای ريخته شده در صندوق‌ها تنها يك رأی متعلق به من است و شما به خوبي می‌دانيد كه مشكل آنها با ميليون‌ها رأيی است كه جوابی برای سرنوشت آنها ندارند.»
– ميرحسين موسوی؛ ۴ تير ۱۳۸۸؛ بيانيه‌ی شماره‌ی ۸

۴

از «انقلاب» و «امام»اش دقيقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کريستين اندرسون! قصه‌ی اين نظام پس از رسوايی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خياطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببينند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عريان می‌بينيم، يا عوام شد يا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصيرتی که سکوت کرده است و زبان به ستايش اين لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محموديه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار يکی پس از ديگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عميق دهان باز کند. اين قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.
چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است اين است که اين نظام، بنيان‌گذاری داشت و «امام»ی. اين امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. اين روزها هر چه به سراپای اين نظام می‌نگرم، همه‌ی ياران آن «امام» به جز البته يک نفر، همگی يا محبوس‌اند، يا محکوم. يا متهم‌اند يا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه اين است که اکثريت قریب به اتفاق اين «ياران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشايند، از برهنه بودن سلطان به تصريح يا تلويح سخن می‌گويند. ياران امام دو دسته شده‌اند: يک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و يک دسته‌ی يک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال اين است: چرا نبايد فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماينده و ميراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خويشان و نزديکان و رازداران اويند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقيض اين مدعای پرهياهو که اين روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبليغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دليل قانع‌کننده و محکمی داريم بر اين‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و ياران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنيد که هیچ کاری نداريم که اساساً کدام يک دارد درست می‌گويد و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان يک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نيست و ماه‌هاست که از اين جنس خبرها از محافل امنيتی و در بازجويی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ريزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پيش می‌آيد: ۱. اين دشمنان نظام (سيا، موساد، انگليس، امريکا و منافقين و غيره) چرا هميشه منتقدان و مخالفان نظام را از ميان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هيچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع اين سخنانی که محافل امنيتی و اطلاعاتی نظام می‌گويند، آيا نمی‌توان نتيجه گرفت که حالا که سيا و موساد و منافقين، دارند يکی‌يکی موانع اين نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فيزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن اين توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همين نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سيا، موساد و منافقين تا اين اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان اين‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهريزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند يا سعيد امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هيچ فکری به حال ترميم و اصلاحِ اين دستگاه امنيتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببريم؟ ياران و فرزندان امام: سيد حسن خمينی، اکبر هاشمی رفسنجانی، ميرحسين موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئينی‌ها، موسوی اردبيلی، يوسف صانعی، سيد محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت ديگری که پیرامون اين آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است اين روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). اين‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چيزی هم باقی مانده این روزها؟
۲

نه هنگامِ پيروزی و فرهی‌ست…

در شمار آوردن حجم دروغ‌گويی‌ها، بی‌تقوایی‌ها و رذالت‌های قاعده شده و از حد استثنا برون رفته‌ی زمام‌دارانی که امروزه مقدرات مردم ما را به دست گرفته‌اند، عمر نوح می‌خواهد و صبر ايوب. روزی نيست – حتی يک روز هم نيست – که نتوان مصداق و نمونه‌ای از اين وارونه شدن اوضاع در ایران يافت. شمار این مصاديق هم به شکلی تصاعدی رو به افزايش است و خردمند هوشياری نيست که اين تيرگی‌ها و تباهی‌ها را نبيند. امروز در خلال گفت‌وگو با بزرگی سخن از نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش به ميان آمد که در اواخر شاهنامه‌ی فردوسی آمده است. این ابيات گويی وصف‌حال روزگار ماست و آينه‌ی احوالی است که بر ايران و ایرانيان می‌رود. ابتدا همين دو سه فقره‌ی زیر را ببینید:

۱. بهبهانی، وزیر راه احمدی‌نژاد پس از سانحه‌ی سقوط هواپیمای اخير (تنها يکی از نمونه‌های متعدد در سال‌های اخیر): «برخلاف برخی جوسازی‌ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست». (هر هواپيمایی که سقوط می‌کند خودش متهم است به جوسازی؛ این است تفسیر آن کلمات!). هم‌او می‌گويد: «آمار سوانح هوايی در ایران پايين است»!

۲. محمود احمدی‌نژاد، در دفاع از معاون‌اش که آوازه‌ی فساد مالی‌اش و اتهاماتی که متوجه او شده، از حد تواتر هم گذشته است: «اینکه کسانی با حضور در برنامه زنده تلویزیونی، بدون هیچ سند و مدرکی به معاون اول رئیس جمهور تهمت بزنند، خلاف قوانین کشور است…اینکه در یک برنامه زنده تلویزیونی، فردی که خودش متخلف است، نسبت به کسی که حضور ندارد، تهمت و افترا بزند، صحیح نیست». حيف است نيفزايم که همين فرد درباره‌ی آن ديگری گفته است: «آقای رحیمی از برادران بسیار خوب، پاک و مومن دولت است و شبانه روز، ایشان در اختیار مردم است».

۳. همان فرد بالا، حدود يک سال و نیم پيش: «بگم؟ بگم؟» (و سایر جزيياتی که بر صاحبان چشم و خرد از آفتاب عالم‌تاب روشن‌تر است!)
و این‌جاست که باید این ابیات فردوسی را به تأمل خواند و زار زار به حال ايران و ايرانیان گریست:
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا…
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد…
۲

عزل متکی: نشانه‌ای معنادار

امروز محمود احمدی‌نژاد وزير خارجه‌اش را درست در ميانه‌ی سفری دیپلماتیک عزل کرد. همین جمله به قدر کافی معنادار است. عزل متکی در حین سفر تنها به معنای عزل او نیست؛ معنای صريحِ ديگرش تحقیرِ اوست. رييس دولت کودتا و وزير خارجه‌اش مدت‌هاست با هم اختلاف دارند ولی علنی کردن اين اختلاف آن هم به این شکل تنها از کسی بر می‌آمد که پروفایل روانی و شخصیتی محمود احمدی‌نژاد را داشته باشد. این يک عزل عادی نيست؛ عزلی است تحقيرگرانه که تنها با متخلفان يا دزدان و قاتلان انجام می‌دهند. گويی وزير خارجه‌ای او ذنب لايغفری مرتکب شده است یا معصيت عظمایی که باید حتماً پيش از اتمام سفرش (که برای رساندن پیامِ خود احمدی‌نژاد انجام شده بود) او را بر می‌داشتند. جزييات ماجرا هر چه باشد، صورت خبر به قدر کافی افشاگر است.

اما اين عزل تحقیرآمیز دلالت بر واقعیت ديگری هم می‌کند. اختلافات و تنش‌های میان اصول‌گرايان وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده است. صحنه‌ی سياسی امروز ايران در دست اصلاح‌طلبان – و بدون شک سبزها – نيست. يکه‌تازان ميدان کودتاچيان هستند و اصول‌گرايان مختلف. در این صحنه‌ی خالی از منتقد و معترض – يعنی صحنه‌ای که به تعبیر حکومتی باید قاعدتاً صحنه‌گردانان‌اش همه «بابصيرت» باشند – اين اختلاف‌ها آغاز درگیری‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری است.

اردشیر اميرارجمند در سخنانی که هفته‌ای پیش‌تر در دانشگاه یو‌سی‌ال گفت، اشاره کرد که ريزش نیروهای طرف مقابل بسیار گسترده بوده است. اين اتفاق، تنها نشانه‌ی بسيار کوچکی از واقعيت ریزش شديد در طرف مقابل است. سخنان صفار هرندی مبنی بر بروز جنگ داخلی در صورت آغاز پيش‌رس تبليغات برای انتخابات رياست‌جمهوری بعدی، نشانه‌ای ديگر بود. اين نشانه‌ها از اين پس بیشتر و بيشتر خودش را نشان خواهد داد. در همين راستا، می‌توان نامه‌ی دادستان تهران خطاب به غلامحسين الهام و تعرض شديد روح‌الله حسينيان به صادق لاريجانی را سرشار از همين نشانه‌ها ارزيابی کرد.

بازی‌گران اين درگیری که گمان می‌کنم درگيری پرهزینه و بسيار سنگينی برای اصول‌گرايان و محافظه‌کاران داخل نظام باشد، همه «خودی» هستند. دیگر در اين میان «غيرخودی» وجود ندارد. هر چه هستند، همه نورچشمی نظام‌اند که آرام‌آرام آغاز به دریدن هم کرده‌اند. آغاز این سقوط همان روزی بود که دست‌های آلوده‌ی کودتاگران تقدیس شدند و حاکميت سياسی به دفاع تمام‌قد از خون‌ریزی، دروغ، ريا، قانون‌شکنی و رفتار و گفتار لمپنانه برخاست. اين تازه آغاز ماجراست.

پ. ن. متکی رفت چون به لاريجانی نزديک بود (سی‌میل به نقل از دیپلماسی ایرانی)

۴

باز اين چه شورش است که در شهر لندن است…

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سياست در ايران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نيوز، رجانيوز و کيهان و غيره می‌شود و هم‌چنين نهادهای وابسته به قدرت سياسی يا مداح و ستايشگر آن)، هيچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. يکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همين ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجويان معترض ديد.

چند روزی است لندن شلوغ است. يعنی دانشجويان معترض به بالا رفتن شهريه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خيابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نيک کلگ معاون نخست‌وزير است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ايرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پليس لندن در قياس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ايران (لباس‌شخصی‌ها، بسيج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ويژه تلويزيون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاييدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخيمی برای آينده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنين نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رييس پليس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از اين حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گير-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزيس در ايستگاه متروی استاکول به ظن اين‌که تروریست است توسط پليس لندن به قتل رسيد. تنها یکی از پيامدهای ماجرا استعفای سر ايان بلر رييس پليس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ايان تاملینسن، يک روزنامه‌فروش لندنی، در جريان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنيا می‌رود. (لينک‌هایی که آوردم، تقريباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث اين چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نيازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از اين‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گويم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تيتر يک روزنامه‌ی کيهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سركوب وحشيانه ۴۰ دانشجو در خيابان‌هاي لندن». عنوان خبر گوياست: تنظيم‌کننده خواسته است با يک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگيرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! يک بند از متن خبر این است: «ديروز و پريروز دانشجويان بي دفاعي كه نسبت به افزايش سه برابري شهريه خود معترض بودند، به خيابان‌هاي لندن ريختند تا در يك تظاهرات آرام، ادعاهاي مقامات خود درباره دموكراسي را محك زنند، اما دولت انگليس در اقدام وحشيانه و كم سابقه‌اي، خون دانشجويان را در كف خيابان‌هاي سرد پايتخت اين كشور جاري كرد». اين از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سايت فارس‌نيوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکايت از صدور بيانيه‌ای توسط بسيج دانشجويی (کدام بسيج دانشجويی؟) دارد: «بسيج دانشجويي ضرب و شتم دانشجويان توسط پليس انگليس را محكوم كرد». بقيه‌ی بيانيه‌های چيزی است شبیه سایر بيانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پيش روی مخالفان يا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند اين بيانيه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگليس و در خيابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. يکی اين است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجويان و خرد شدن استخوان‌هاي جوانان متعرض به حكومت پادشاهي انگلستان بود و مردم جهان به عينيت، دروغي بودن تمامي ادعاهاي حقوق بشر غرب در نظام ليبرال دموكراسي را از نزديك مشاهده كرده و در اين ميان مردم انگلستان و به خصوص دانشجويان بي‌دفاع انگليسي، طعم آزادي و حقوق بشر ادعايي حكومت انگلستان را زير باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهاي پليس اين كشور چشيدند». بند ديگر هم اين است: «ما دانشجويان ايران اسلامي ضمن همدردي و حمايت از دانشجويان و جوانان بي‌دفاع انگليس، خواستار ايجاد فضايي آزاد و دموكراتيك براي پيگيري مطالبات دانشجويان و مردم انگلستان از حكام و صاحبان قدرت اين كشور بوده و از مجامع حقوق بشري خواستار پيگيري نقض حقوق شهروندي در اين كشور شده و درخواست محاكمه سران نظام پادشاهي انگلستان را در دادگاه‌هاي بين‌المللي داريم». (همه‌ی تأکيدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بيايید فرض کنيم که تمام اين ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کيهان و فارس‌نيوز روایت کرده‌اند اين اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کيهان و فارس‌نيوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان رياکارانه و مزورانه است؟

دولت انگليس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هيچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عيوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود اين‌که ملکه رييس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط يک رييس بيشتر ندارد). اما با تمام عيوبی که اين‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ايران دارد اين است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زير سلطه‌ی دولت نيست. دست‌کم همین رسانه و همين بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سياست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغيیر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که يک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تيز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هايی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشريح مبسوط تمام اين ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بيشتری هم يافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. راديو و تلویزيون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گيرند و کمترين تلاشی برای تقديس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنيد که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هايی از اخلاق رسانه‌ای انگليسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نيست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ايران ديده‌ايم و در این چند سال خيلی بيشترش را دیده‌ايم، اين رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزييات حوادث همين تلويزيون بی‌بی‌سی است. من کمتر ديده‌ام – يا شايد بهتر است بگويم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس يا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقريباً سهم قابل‌اعتنايی در قدرت سياسی ندارد)، رسانه‌ها و به ويژه تلويزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکيل کميته‌های حقیقت‌یاب هستيم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسيم به ايران. نمی‌‌گويم در سی سال اخیر. دستِ کم در همين دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط يک نمونه نشان بدهید که در جريان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوين و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ايران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای اين‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلويزيون ايران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارايه کرده باشد؟ چند نمونه داريم که تلويزيون فرصتِ حتی نفس کشيدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ اين‌ها البته به لطیفه شبيه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگيری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شويم، اين انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبيه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نيوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هيچ شناختی از جامعه‌ی انگليس ندارد و بديهی است که هرگز به انگليس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نيست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کيهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از اين دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ايم! اين‌جا من فقط همين آيه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آيات ۲ و ۳). (يعنی: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چرا چيزى مى‌گوييد كه انجام نمى‌دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد). و اين قصه‌ی هميشگی اين نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهايی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبيح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خيمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. يک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در اين ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن ديگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از اين رياکاری‌های حکومتی. آيا رسانه‌های ايران شهامت‌اش را دارند همان فيلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمايش بدهند؟ فکر می‌‌کنيد فیلم تيراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگليس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگليس نمايش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هايی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر اين است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لينک اينترنتی مثل همين لینک‌های ویکی‌پيديا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ايران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شيوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!
می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بيانيه و متن کيهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک يکی دو سال اخیر ايران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجويان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خيابان‌های سرد لندن ريختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها اين‌قدر عزيز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گريبان دريد و اشک اندوه و تأثر ريخت ولی برای دانشجوي ايرانی و زن و مرد ايرانی باید شاخ و شانه کشيد و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

اين روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهيدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در اين روزهای خاص، همين تک‌بيت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه
این عبارات پيام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکايت تمام تزویر و دروغِ اين‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، رياکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کيهان و رجانیوز نتيجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضيلت‌فروشی‌های رياکارانه‌شان، تطهیر انگلیس يا آمریکا یا هر کس دیگر را نتيجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحيتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذيلت کیهان، فضيلت غرب را نمی‌توان نتيجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دين جنايت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فرياد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فيلم زير را بعد از نوشتن اين يادداشت ديده‌ام. بدون هيچ توضيحی فکر می‌کنم برای تکميل مضمون اين يادداشت، اين فیلم را هم ببينيد.
۰

وصيت‌نامه‌ها و سير سياست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولين جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتيجه رسيده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از ديد آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تيغ مميزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه اين شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این يک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است ديگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بينيم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتيجه، انتظار زيادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های ديگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پيش برای يکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تيغ فيلتر آقايان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سايت‌اش فيلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمير شود، زندان برود يا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ايمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، اين‌ها را می‌تواند «ذخيره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پيداست که اين نتيجه نمی‌دهد که اگر کسی اين اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نيفتد، اين‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به ياد اين بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خويش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها
با اين مقدمه، اين يادداشت مختصر را بخوانيد. چیزی هم به این متن نيفزودم و از آن چيزی هم نکاستم تا بتوانيد داوری کنيد که چنین متنی تا چه اندازه با طبع مميزان ناسازگار می‌توانست بيفتد.

وصيت‌نامه‌نويسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاييده شده است به اين معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آميز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنويسد و نوشته است. در واقع، وصيت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نويسنده‌ای، فیلسوفی يا سياست‌مداری باقی می‌ماند. اما چيزی که به وصيت‌نامه، ويژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است يعنی حجاب و حائلی که نويسنده‌ی آن را برای هميشه از بازماندگان جدا می‌کند. اين‌جاست که وصيت‌نامه تبديل به متنی می‌شود که ديگر نويسنده‌ی آن هيچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از يک سو به مرگ مربوط است و از سوی ديگر به آخرین خواسته‌ها يا آرزوهای نويسنده‌اش. جز اين، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن ديگری که در زمان حيات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاريخ دين و مشخصاً تاريخ اسلام و تشيع، یکی از نمونه‌های بارز وصيت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امير برای فرزندش امام حسن نوشته است. اين نامه که به خاطر ساختار و مضامين‌اش، شکل و بيان وصيت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چيزی متضمن اندرزهای حکيمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته اين‌جا حکمت علوی است و ميراث اهل بيت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از ديد مسلمانان شیعه در سخن پيامبر اسلام ديد: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شيعیان اين توصیه‌ی پيامبر را تفسیر با نص پيامبر به جانشينی حضرت امير کردند. چنان‌که می‌دانيم مسیر تاريخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پيامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولايت سياسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پيامبر، آن سخن او را حمل بر جانشينی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثيری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سياسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم بايد حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنيم. نخست اين‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسيم‌بندی‌های سياسی روزگار معاصر را در نظر بياوریم – که مرزبندی‌های سياسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتيم، نظام‌های دموکراتيک يا پارلمانی کمابيش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سياست‌ورزی بود، وصيت يک چهره‌ی سياسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثيری را رقم بزند. بهترین تجلی اين معنا را می‌توان در تعيین جانشین از سوی يک پادشاه ديد. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به اين داشت که پادشاه يا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد يا فاقد مديریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعيین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه يا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشياری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیايد. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همين تعيین جانشين يا تصریح به اتوريته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذريم، بقيه‌ی توصيه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکيمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها هميشه به اين معنا نيستند که تأثیری مستقیم در يک نظام سياسی باقی می‌گذارند. وصيت‌نامه‌ی بنيان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصيت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی انديشه‌ی آيت‌الله خمینی را نمايش می‌دهد. اما آيا می‌توان هر چه را که پس از وفات ايشان رخ داده است مطابق با همین وصيت‌نامه ديد و فهمید؟ به عبارت ديگر، آيا اين وصيت‌نامه جای قانون را می‌گيرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نيز مانند بسياری از وصيت‌نامه‌های ديگر، چيزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصيت‌نامه‌نويس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعيت هميشه چنين نيست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصيت‌نامه‌نويس خواسته است. لذا، برای تأثيرگذاری يک وصيت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصيت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصيت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعيت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصيت‌نامه‌ها ممکن است ساليان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای انديشه و عمل آدميان بسیار باشند. همه‌ی وصيت‌نامه‌ها فقط محدود به يک منطقه‌ی جغرافيایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامينی باشند که مرزهای جغرافيايی را در نوردند و چراغ راه آدميان بسیاری باشند. اين بستگی به جنس و نوع وصيت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بيشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسيم‌های نژادی، قومی، دينی، زبان يا ملی برود، وصيت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با اين اوصاف، هر متنی را ولو نام وصيت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصيت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصيت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد يا انديشه‌ی سياسی يا پند و اندرز يا توصیه‌های پس از مرگ نويسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصيت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دين‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصيت‌نامه‌های «ایدئولوژيک» ممکن است تأثيری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصيت‌نامه مضمون و معنايی بسته و ايدئولوژيک استنباط کنند يا به این نوع مضامين آن توجه کنند. وصیت پيامبر اسلام در حجة الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نيز نمی‌توانيم آن‌ها را مسلمان ندانيم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامين وصيت‌نامه‌ی ايشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعيین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پيش‌بینی کردن تأثيرگذاری وصيت‌نامه‌ها کار ما نيست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصيت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدميان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. اين‌جاست که باید ميان وصيت‌نامه‌ی يک شخصيت سياسی و اصولی که نظام سياسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پيداست که برای يک شخصيت سياسی، بازنويسی دوباره‌ی اصول و قوانين همان نظام سياسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصيل محصل است. آن‌چه که يک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامينی است که گرد و غبار گذر زمان و تاريخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشيند.
داريوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹
۱

ما برادر بوديم؛ اما…

قصه زیاد پيچيده نيست. انتخاباتی در ایران انجام شد. عده‌ای می‌گويند تقلب شد و کودتا شد (مثلِ مثلاً من) و عده‌ای هم می‌‌گويند نشد و مثلاً جمهوریت نظام است و حرف‌هایی از این قبيل. در اين ميانه، گروهی شدند «حامی نظام» و عده‌ای شدند «منتقد نظام»؛ هر چند اين مرزبندی و برچسب‌زدن‌ها دقیق نیست ولی بگذارید عجالتاً با همين جلو برويم. جنبشی اجتماعی و مدنی از دل این اتفاق خون‌بار سر برآورد و نام‌اش شد جنبش سبز. عده‌ای سبز شدند. گروه مقابل از همان روزهای اول و حتی قبل از آن، زبان و عمل تحقیر و سرکوب را پيشه کردند. تا اين‌جا هنوز قضيه قابل فهم است.

گروهی از یک سوی دعوا حمايت می‌کنند و گروهی از سوی دیگر. اما وقتی ما از بيرون به ماجرا نگاه می‌‌کنيم و سعی می‌کنیم انسانی‌تر قضيه را ببينیم و این غده‌ی سرطانی سياست و قدرت و دولت، گلوی آدميت ما را در چنگال‌اش فشار ندهد، آيا می‌توانيم اين دو گروه را يکسان ببينيم؟ آیا حق داریم برای هر دو جايگاهی یکسان قايل شويم؟ آيا جايگاه يکی که از صاحب قدرت مطلقه و بلامنازع دفاع می‌کنم و کسی که از محروم و مظلوم دفاع می‌‌کند يکی است؟ آری، هر دو انسان‌اند، هر دو آدمی هستند، ولی آیا هر دو يک حق برابر دارند؟

من فکر می‌کنم این‌که عده‌ای به احمدی‌نژاد «رأی» داده‌اند نه تنها جرم و خطا نيست بلکه حق آن‌هاست. اما این‌که همان عده هم‌چنان از تمام ستم‌هایی که بر دست همين منتخب‌شان بر بقيه می‌رود دفاع می‌کنند يا فکر می‌کنند چون آن‌ها به او رأی داده‌اند پس او حق دارد با همه‌ی آن‌هایی که به او رأی نداده‌اند اين همه ستم بکند، بخش غیرانسانی ماجراست. ما تا دیروز برادر و هم‌وطن بوديم ولی آن لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری من به خاطر متفاوت بودن، یا باید بمیرم و خون‌ام کف خيابان ریخته شود، و یا بايد حبس بکشم و شکنجه ببينم و تهمت و افترا بشنوم، درست همان‌جايی است که برادری و هم‌وطنی ما زیر سؤال می‌رود. اين‌جا ديگر قضيه اين نيست که تو یک رأی داری و من یک رأی. اين‌جا ديگر بحث این نیست که من و تو اختلاف نظر داریم. ريخته شدن خون آدمیان چیزی در حد اختلاف‌نظر نيست که بشود سرش کوتاه بيايم و بگويم قاتل برادر يا بازجوی پدرم و شکنجه‌گر خواهرم هم‌چنان برادر و هم‌وطن من است. اين شکاف خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

بگذاريد خيلی روشن‌تر حرف بزنم. عده‌ای هستند که فکر می‌‌کنند جنايتی رخ نداده است. فکر می‌کنند نه کسی شکنجه‌ای شده و نه خون کسی ریخته شده است. فکر می‌کنند حقی ناحق نشده است. فکر می‌کنند عده‌ای داشتند برای سرنگونی يک نظام حکومتی توطئه می‌کردند و آدم می‌کشتند و مزدور بودند و چيزهایی از اين قبيل. خوب تا زمانی که اين‌جوری فکر می‌کنند و هيچ راهی ندارند که بفهمند قضايا غیر اين است، حرجی بر آن‌ها نيست. ولی آن‌ها که می‌دانند چه؟ آن‌ها که چشم دارند و می‌توانند تشخيص بدهند که یک نفر را روز انتخابات به سرعت می‌توانند بگيرند و ببرند زندان و تا همين حالا پای‌اش را نتواند بگذارد بيرون، لابد عقل‌شان می‌رسد که این ماجرای کهريزک خيلی هم پيچيده نباید باشد. مجازات متهم و مجرم آن جنايت‌ها چرا باید اين‌قدر سخت باشد؟ و از اين دست می‌شود همين‌جور الی يوم القيام نوشت.

پس نه، ماجرا فقط اختلاف‌نظر نيست. آری ما هم‌چنان برادریم ولی تا وقتی که تو نخواهی مثل قابیل جان مرا بگيری ولی ادعا کنی که هابيل هستی! برادريم ولی تا وقتی که تو قاتلی نباشی که خود را جای مقتول جا بزنی. برادر و هم‌وطن‌ايم ولی تا وقتی که تو نفس همه‌ی ما را نبریده باشی و هم‌زمان ادعا نکنی که ما زبان‌بريده‌ها و محرومان، زبان شما رسانه‌دارها و قدرقدرت‌ها را از حلقوم‌تان بیرون کشيده‌ايم! برادریم تا وقتی که شما هم بتوانيد ببينید چقدر ستم کرده‌ايد! برادریم تا وقتی بتوانيد نشان بدهید که حسن نيتی داريد که گریبان ظالم و قاتل را می‌توانيد بگيريد! برادريم تا وقتی که… برادریم حتی… برادريم… برادريم آيا؟ برادر هستيم يا بوديم؟

هابیل و قابیل حتی پس از کشته شدن هابيل به دست قابیل باز هم فرزندان آدم می‌مانند. باز هم با هم برادرند. ولی آن خونی که بر دستان قابیل باقی مانده است، تا جهان باقی است پاک نمی‌شود. و تو ای برادر من! که فکر می‌کنی خون مقتولان ما به پای تو نيست و به گردن قربانيان و مقتولان و محرومان ديگری است که مثل آن مقتول و آن شهيد فکر می‌کرده‌اند، آيا گمان می‌‌کنی با این‌جور فکر کردن تو، با اين روايت از واقعیت، کشته‌های ما زنده می‌شوند؟ يا آن مجرمان واقعی که هرگز پيش روی قاضيان سخت‌گیر و درشت‌گوی و بی‌تقوای شما ظاهر نمی‌شوند و آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند در ظل دولت شما (نخواستم بنویسم «ولايتِ شما» که به کسی برنخورد)، هرگز درشتی از شما شنيده‌اند؟ برادر! می‌گویم که اگر قابیل نيستی، تا زمانی که جنايت قابيل را نمی‌بینی یا می‌بینی و به خاموشی و آهستگی از کنارش می‌گذری، با قابيل فرقی نداری! می‌توانی تا ابد مقتولان را مقصر ریخته شدن خونِ خودشان بدانی یا گناه اين همه جنايت را به گردن ديگری بیندازی، ولی واقعيت عوض می‌شود؟

فراموش نکن، برادر، که «زمانه کیفر بيداد سخت خواهد داد»! من و تو امروز و فردا از پهنه‌ی جهان خواهیم گذشت، ولی زمانه قاضی سخت‌گیرتری است و از قاضیان ویرانه‌ی شما، دشوارتر داوری می‌کند! دولت‌ها می‌‌گذرند و می‌روند، ولی من و تو هم‌چنان منتظر داوری تاريخ و زمانه خواهیم ماند. و آن وقت به چه رویی تو می‌‌توانی در برابر من که غم تو و ديگران برادران‌ام را خوردم، بايستی و بگويی که برادرم بودی يا هستی؟

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی
جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی
وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی
چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟
تو زندانبان من بودی و من زندانی‌ات، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو هم‌زندان من بودی
عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می‌آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی
در این زندان من از خون دل خود آب می‌خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی
۳

روزنامه‌نگاری، سياست و بی‌طرفی

(اين يادداشت طولانی است و در واقع خیلی طولانی‌تر از این بود؛ سعی کردم کوتاه‌اش کنم ولی باز هم طولانی شد!)

قسمت تازه‌ی برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی به بحث روزنامه‌نگاری و سیاست اختصاص داشت و شرکت‌کنندگان پنل اول، نیک‌آهنگ کوثر و مسيح علی‌نژاد بودند. فکر می‌کنم خیلی خوب است که نيک‌آهنگ را بيشتر به چنين برنامه‌هایی دعوت کنند چون فرصت پيدا می‌کند بیشتر توضیح بدهد کارهایی که کرده و می‌کند به چه دلیل یا علت بوده است. به هر حال، این برنامه را من سخت پسنديدم به این دلیل که بدون نیاز به کوشش زيادی، به روشنی نشان داد نيک‌آهنگ کوثر چگونه مقوله‌ی روزنامه‌نگار مسؤول را با روزنامه‌نگار «افشاگر» يا «جنجال‌ساز» خلط می‌کند. اين برنامه، نمونه‌ی بسيار خوبی از محک تجربه بود: صالح و طالح متاع خويش نمودند.

خلاصه‌ی نظر خودم را درباره‌ی ماجرا می‌نویسم و سپس به بخش‌هایی از سخنان نيک‌آهنگ اشاره می‌کنم.

به نظر من، هيچ روزنامه‌نگار بی‌طرفی در دنيا وجود ندارد. همه‌ی روزنامه‌نگاران، مثل همه‌ی هنرمندان، نويسندگان و فیلسوفان بخواهند یا نخواهند به هر حال «طرف» دارند و از کسی یا چیزی یا فکری جانب‌داری می‌کنند. البته فرق است میان بی‌طرف نبودن و متعصب بودن یا حمایت کورکورانه و مقلدانه کردن. پس برای این‌که به سوی بحث غیرممکن و بيهوده نرویم، باید این را به رسمیت بشناسيم که حتی روزنامه‌نگاران هم، در هر جایی که کار می‌کنند، موضع دارند. هيچ روزنامه‌نگاری و به خصوص هیچ روزنامه‌نگار ايرانی نمی‌تواند ادعا کند من هيچ موضع سياسی ندارم (مقصودم روزنامه‌نگارانی است که از و درباره‌ی سياست می‌‌نويسند). تا اين‌جای بحث کمابیش روشن و بديهی است.

اما آيا موضع داشتن هر روزنامه‌نگاری نتيجه می‌دهد که او لزوماً حقیقت را تحریف می‌کند یا تصويری نادرست از واقعیت ارایه می‌دهد؟ مطلقاً چنين نيست. حتی روزنامه‌نگارانی که موضع سياسی‌شان را ما نمی‌پسندیم هم می‌توانند صداقت و مسؤوليت داشته باشند. چنين نيست که هر کس روزنامه‌نگاری باشد که به يک حزب یا جريان سياسی تعلق‌خاطر داشته باشد، هر چه می‌گويد و می‌نويسند لزوماً در جانب‌داری از آن حزب و جريان سياسی خاص است.

یکی از وظایف مهم و اصلی روزنامه‌نگار سياسی – خصوصاً در فضای ایران – نقد قدرت و ایستادن در جانب شهروندان است. روزنامه‌نگار هميشه باید قلم‌اش در نقد قدرت تیز باشد. فرقی هم نمی‌کند که قدرت سياسی فاسد باشد يا صالح. صاحب‌منصبان سياسی دقیقاً به دلیل این‌که قدرت نزد آن‌ها تمرکز و تجمع پیدا می‌کند (حتی در نظام‌های دموکراتیک)، باید پيوسته زیر نظارت رسانه‌های آزاد و مستقل باشند تا به فساد نيفتند. روزنامه‌نگار اين‌جا تبدیل به وجدان آگاه و بيدار جامعه می‌شود و به سود شهروندان عمل می‌کند. ما چيزی به اسم روزنامه‌نگاری حرفه‌ای که مستقل از منافع قدرت حاکم سياسی و هم‌زمان شهروندان و انسان‌ها عمل کند نداریم. روزنامه‌نگاری که برای خودش اصولی را از روی کتاب تعریف کند و کارش فقط حرف زدن و افشاگری باشد، روزنامه‌نگاری بی‌مسؤولیت است.

حالا به موارد عینی‌تر بر می‌گردیم. شهروندانی که صاحب‌منصب سیاسی نيستند تکلیف‌شان روشن است. شهروندانی هم هستند که سابقاً صاحب‌منصب سياسی بوده‌اند ولی اکنون نیستند. از این حیث، در حقوق شهروندی، این افراد با سایر شهروندان برابرند و هیچ روزنامه‌نگاری حق ندارد حقوق شهروندی اين افراد را به بهانه‌ی اين‌که روزی صاحب‌منصب بوده‌اند زير پا بگذارد.

نيک‌آهنگ در گفته‌های‌اش جايی اشاره کرد که روزنامه‌نگار صاحبان قدرت و طالبان قدرت را نقد می‌کند. مقصود او روشن است. مقوله‌ی تازه‌ی «طالبان قدرت» به او اين اجازه را می‌دهد که روی هر کار غیرمسؤولانه‌ای که انجام می‌دهد به همین شکل مانور بدهد. صاحب قدرت سياسی را بايد نقد کرد. تعارفی هم در آن نيست. اصلاً بحثی در آن نيست. بحث دقیقاً آن‌جاست که سوارگان اسب قدرت را با پيادگان به يک اندازه بنوازی و مدعی شوی که اين‌ کار را به دلیل بی‌طرفی حرفه‌ای انجام می‌دهی. مقوله‌ای که نيک‌آهنگ با عنوان «طالبان قدرت» از آن اسم می‌برد، مقوله‌ای است کاملاً دلبخواه. با اين مقوله‌بندی، می‌شود گریبان هر کسی را گرفت دقيقاً به این دليل که هیچ آدمی روی کره‌ی زمین نيست که از قدرت و ثروت داشتن بدش بيايد. مشکل این‌جاست که هر آدمی زمانی می‌تواند به اين دلیل زیر تیغ نقد برود که دسترسی به اموال و افکار عمومی داشته باشد.

نیک‌آهنگ جایی می‌گويد بعضی روزنامه‌نگاران بعضی حرف‌ها را نمی‌زنند چون مصلحت ايجاب نمی‌کند (برای آن‌ها) ولی (از نظر نيک‌آهنگ) حقیقت هميشه بر مصلحت اولویت دارد و همیشه باید حقیقت را گفت. خوب، نيک‌آهنگ آشکارا اشتباه می‌کند و در واقع مغالطه می‌کند. فرض کنيم با انتشار خبری که حقیقت هم دارد، جان عده‌ای به خطر بیفتد یا عرض و آبروی کسی صدمه ببیند. پرهیز کردن از انتشار چنین خبری يا گرفتن موضعی با اين پیامدها، نه تنها ریاکاری و دروغ‌گویی مصلحت‌آمیز و گريز از مسؤولیت و قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت نيست، بلکه عین وظیفه‌ی اخلاقی و پاس داشتن حقیقت است. وقتی از حقیقت حرف می‌زنیم در واقع از ارزش‌ها حرف می‌زنیم. مسأله بیان واقعیت‌های صرف نیست. همه می‌دانند که کروی بودن زمین واقعیت است ولی اگر تحت شرایط خاصی اصرار کردن بر کروی بودن زمین يا نشر خبری دال بر آن باعث ريخته شدن خون کسی شود و يا تأثیر جبران‌ناپذیر و عمیق اجتماعی بگذارد، سخن گفتن از اين «واقعيت» عین «بی‌مسؤولیتی» و «بی‌اخلاقی» است و یقيناً با گفتن يا نگفتن چنين چيزی کمترين تغيیری در کروی بودن يا مسطح بودن زمین رخ نمی‌دهد. خلاصه‌ی سخن اين‌که این تقابل مصلحت و حقیقت در چهارچوب بحث نیک‌آهنگ تقابل مصنوعی و نامربوط است. روزنامه‌نگاری که با جان انسان‌ها همان برخوردی را می‌کند که با سنگ و در و دیوار، از اولين مسؤوليت انسانی خودش فاصله گرفته است؛ دموکراسی هم برای در و دیوار نيست بلکه برای همين انسان‌هاست. حقوق بشر هم برای اشياء بی‌جان نيست بلکه برای آدميانی است که ارزش‌هایی دارند و احساسات و عواطفی دارند و در برابر ستم و بیداد واکنش نشان می‌دهند.

و آخر اين‌‌که،‌ نيک‌آهنگ بر خلاف ادعای‌اش بارها و بارها موضع‌گیری صريح و علنی سياسی کرده و می‌‌کند ولی هم‌چنان اصرار دارد که چون خبرنگار است نباید موضع‌گيری بکند! به نظر شما چطور می‌توان اين دو موضع را با هم جمع کرد و در يک برنامه‌ی تلویزيونی پيش چشم ميليون‌ها نفر هم‌زمان بگویی که کار سیاسی نمی‌کنی و جانب هيچ حزب سیاسی را نمی‌گيری، ولی رفتاری بکنی و سخنی بگويی که دقیقاً معنای سياسی دارد و مقتضای‌اش همان چیزی است که یک حزب سياسی خاص انجام می‌دهد یا می‌خواهد رخ بدهد؟

اما برای اين‌‌که بشود راحت‌تر گفت‌وگو کرد، به همان پرسش‌های پرگار بر می‌گردم (و از متن منتشر شده در صفحه‌ی برنامه‌ی پرگار نقل می‌‌کنم).

«آیا می توان هم خبرنگار حرفه یی بود و هم فعال سیاسی؟ این دو در یک اقلیم می گنجند؟ در سال های اخیر، رسم شده که رسانه ها را رکن چهارم دمکراسی بنامند. شاید این بیان، کمی آرمانخواهانه و تا حدی متاثر از ذهنیت ما اهالی رسانه ها باشد. اما کم و بیش پذیرفتنی ست که آگاهی بر قدرت افکار عمومی، همزمان است بر آگاهی بر قدرت و نفوذ عواملی که بر افکار عمومی تاثیر می گذارند، از جمله نفوذ رسانه ها و در درجه اول، خبرنگاران. این نقش و نفوذ، چه مسئولیتی برای خبرنگار ایجاد می کند؟ در گوهر کار خبری نوعی تعهد نهفته است، اما تعهد به کی و به چه؟ کدامیک از این دو بهترین بیان تعهد حرفه یی خبرنگار است: تعهد به اطلاع رسانی دقیق و منصفانه یا تعهد به اطلاع رسانی برای پیشبرد دمکراسی و حقوق شهروندی؟ آیا می توان از خبرنگار انتظار داشت فارغ از هر گونه گرایش و مرام سیاسی باشد؟ اگر این انتظار بیجاست، چطور می توان در عین حفظ گرایش سیاسی به روش کار حرفه یی در محیط خبری وفادار ماند؟»

خط مشترک همه‌ی اين پرسش‌ها یک پيش‌فرض اساسی دارد و آن اين است که اساساً در یک جامعه‌ی دموکراتیک يا جامعه‌ای که به نقد قدرت حساس است، نقش روزنامه‌نگار/خبرنگار چی‌ست؟

در يک جامعه‌ی دموکراتیک یا جامعه‌ای که در آن قدرت به طور سالم در گردش است، نقش روزنامه‌نگار نظارت بر قدرت و ارایه‌ی ابزارهایی برای پاسخ‌گو کردن قدرت است. نقطه‌ی ثقل ماجرا هم در این است که روزنامه‌نگار بتواند میان «شهروندان» و «صاحبان قدرت» فرق بگذارد. صاحب قدرت هم تعریف مشخصی دارد: کسی که قدرت سیاسی در اختیار دارد؛ منصب دارد،‌ امکانات مادی دارد؛ مونوپولی و انحصار رسانه‌ای دارد و توانایی تغيیر دادن افکار عمومی با استفاده از امکانات و اموال عمومی را دارد. این نقشی است که برای روزنامه‌نگار در یک جامعه‌ی دموکراتیک/مدنی تعریف می‌شود.

روزنامه‌نگاری که بتواند شأن نقد قدرت را حفظ کند و بتواند ميان نقدِ قدرت، نقد صاحبان قدرت و نقد مطلق هر چیزی (بخوانيد بهانه‌گيری یا عیب‌جويی محض) تفاوت بگذارد، فرق ندارد که فعال سياسی باشد يا نباشد. اگر بپذیريم که يکی از فونکسيون‌ها و کارکردهای اساسی هر روزنامه‌نگاری بر آفتاب افکندن سوءاستفاده‌ی صاحبان قدرت از قدرت است، البته که «هر روزنامه‌نگاری» فی نفسه فعال سیاسی است و شغل‌اش کنش‌گری سياسی است.

حالا بحث این است که دایره‌ی اين نقد تا کجاست؟ به چه کسی می‌شود گفت صاحب قدرت؟ این‌ها در جامعه‌ی ما متر و ملاک دارد: کسی که کلید زندان را در اختيار دارد و بر مقدرات شهروندان مسلط است، بدون شک صاحب قدرت است. کسی که می‌تواند قانون را به میل خودش تفسیر کند يا به نفع خودش به آن جهت بدهد، البته که صاحب قدرت است و باید بی‌رحمانه نقد شود. کسی که ابزارهايی در اختیار دارد برای این‌که بالفعل سرنوشت شهروندان را تغيير دهد، باید در معرض نقد جدی و شدید باشد.

به این معنا، هر خبرنگاری هميشه سياسی است. خبرنگار غیر سياسی نداریم. ولی می‌توان میان خبرنگاری که به پروپاگاندا و تبلیغات شورمندانه به نفع يک جناح سياسی خاص می‌پردازد و خبرنگاری که سعی می‌کند منصفانه تا حد امکان اخبار و گزارش‌ها را شفاف منتقل کند، تفاوت گذاشت. اما اين‌جا مسؤوليت روزنامه‌نگار هم محل بحث است. روزنامه‌نگار يا خبرنگاری که برای خود وظیفه‌ای دموکراتیک تعریف می‌کند، ناگزیر بايد پاسخگو و مسؤول هم باشد. ميان آزادی بیان و هرج و مرج فرق است. چيزی به اسم آزادی بیان مطلق و بی‌حد و حصر وجود ندارد. آزادی مطلق يعنی هوس‌بازی. استفاده از آزادی مطلق از سوی روزنامه‌نگاری که خود را محق به گفتن هر چيز و افشا کردن هر چيزی که معيار تشخيص‌اش شخص خودش باشد، فرقی با سوء استفاده‌ی یک حاکم سياسی از قدرت ندارد. حاکم سياسی مستبد از قدرت سیاسی، زور، سرنيزه، زندان و مال و رسانه به نفع قدرت‌اش سوءاستفاده می‌کند؛ روزنامه‌نگار بی‌مسؤولیت هم از آزادی رسانه و مطبوعات به نفع هوس شخصی خودش يا سلیقه‌ی خودش سوء‌استفاده می‌کند. روزنامه‌نگار به محض اين‌که روزنامه‌نگار شد، ديگر شهروند عادی نیست. روزنامه‌نگار هم از زمانی که دسترسی به ابزار و امکانات نشر باور و سخن‌اش پیدا کرد در مقام مسؤولیت واقع می‌شود و ناگزیر او هم باید زير نظارت قرار بگيرد.

اما چطور می‌توان ميان تعهد يا سلیقه‌ی سياسی یک روزنامه‌نگار و شغل و حرفه‌اش پل زد؟ برای روزنامه‌نگاری اصولی حرفه‌ای وجود دارد. يک بخش ماجرا در رعایت اين اصول است: زبان و ادبیاتی که روزنامه‌نگار اختيار می‌کند (پرهيز از خشونت زبانی، پرهیز از تهمت زدن، پرهیز از نشر اخبار و اطلاعات بر مبنای سلیقه و گرايش شخصی، پرهیز از دخالت دادن حب و بغض شخصی در انعکاس اخبار و گزارش‌ها)؛ بررسی منابع خبری و اطمینان حاصل کردن از صحت و اصالت خبر؛ رعایت حقوق شهروندان و افراد هنگام انعکاس اخبار.

ارگان سياسی کارش حمايت و پشتیبانی از حزب متبوع خود است ولی هم‌زمان ممکن است یک روزنامه‌نگار چپ يا راست باشد و طبعاً گرايش به سلیقه‌ای چپ يا راست داشته باشد ولی هم‌چنان اصول حرفه‌ای را رعایت کند. گرايش چپ يا راست داشتن، سبز يا غيرسبز بودن نتيجه نمی‌دهد که خبرنگار ذاتا از اصول حرفه‌ای فاصله بگیرد. یک بخش مهم کار سخت‌گير بودن است: تن ندادن به انتشار شتاب‌زده‌ی هر خبری که از راه می‌رسد. روزنامه‌نگار به مرور زمان از خود تصویری را در ذهن مخاطب می‌سازد. روزنامه‌نگار مسؤول کسی است که بتواند اين تصویر را اصلاح کند یا اساسا احساس مسؤولیت نسبت به اصلاح اين تصوير داشته باشد و گمان نکند که حالا هر کس هر چه دلش خواست فکر کند مهم نيست.

روزنامه‌نگاران مختلف به درجات متفاوتی ممکن است شور و علاقه‌ی سياسی داشته باشند. انعکاس این شورمندی سیاسی هم در افراد مختلف فرق می‌کند. داوری کردن درباره‌ی این‌که اگر یک روزنامه‌نگار علاقه و سليقه‌ی شخصی‌اش را منعکس کند، چه بايد درباره‌اش گفت، آسان نيست. اما وقتی اصولی کلان و مشترک داشته باشيم که همه‌ی طرفین بر سر آن بتوانند متفق باشند، اين می‌تواند به ما در بی‌طرفی کمک کند.
فکر می‌کنم خبرنگار حرفه‌ای به دشواری بتواند هم‌زمان در خدمت يک حزب سیاسی باشد. به ويژه اگر حزب سياسی در قدرت باشد و برخوردار از امکانات آن، خبرنگار حرفه‌ای بعید است بتواند هم‌زمان در دو صف حرکت کند: يا بايد خبرنگاری حرفه‌ای را انتخاب کند يا باید تبديل به سخنگوی رسانه‌ای آن حزب سياسی شود. البته در هيچ کدام از اين‌ها فی نفسه عيبی نیست. طبعاً هر حزب سياسی، چه در قدرت باشد و چه نباشد سخن‌گویی دارد و نفس سخن‌گویی چيزی فی‌ذاته مذموم نيست.

اگر بخواهم همه‌ی اين‌ها را جمع‌بندی کنم به يک نکته‌ی ساده می‌رسم: خبرنگار حرفه‌ای وقتی بخواهد برای خودش آرمانی دموکراتيک و ارزش‌هایی انسانی تعریف کند و از حد يک رسانه‌باز صرف که فقط برخورد سرد و مکانیکی با خبر و گزارش دارد آن‌سوتر برود، بايد موضع‌اش را نسبت به قدرت حاکم سیاسی مشخص کند. خبرنگار عقلاً، اخلاقاً و از حیث مسؤوليت سياسی باید با قدرت حاکم سیاسی که برخودار از مواهب و اختیارات و امتیازهای قدرت است فاصله داشته باشد و همواره با دیده‌ی انتقاد به آن بنگرد. اما، وقتی خبرنگار تفاوت صاحب قدرت را با افراد بیرون از دایره‌ی قدرت تشخیص ندهد و با هر دو یکسان برخورد کند، يک بخش از مسؤولیت اخلاقی و حرفه‌ای‌اش می‌لنگد. خبرنگار باید ميان «شهروند» و «دولت» یا «حکومت» تفاوت قايل شود. متر و ملاک مهم هم «برخورداری از قدرت و امتیازهای آن»‌ است. (مثال عینی: جنبش سبز هيچ بهره‌مندی از قدرت سیاسی ندارد: موسوی نه منصب سياسی دارد، نه روابط سياسی برای اعمال نفوذ دارد، نه رسانه‌ دارد،‌ نه روزنامه‌ی رسمی دولتی و نه نقشی در حلقه‌های قدرت رسمی دارد؛ موسوی از اين حیث هیچ تفاوتی با شهروندان عادی ندارد الا این‌که قدرت بسیج‌گری مردم برای پاسخگو کردن قدرت سياسی را دارد).

محورهای اصلی آن‌چه را در بالا آوردم می‌توان در موارد زير فهرست کرد: ۱) حساس بودن روزنامه‌نگار به قدرت و صاحبان‌اش به عنوان يک وظیفه‌ی اخلاقی و دموکراتيک؛ ۲) حساس بودن به سوءاستفاده از آزادی بیان و فروغلتيدن به ورطه‌ی حب و بغض‌های شخصی یا داوری‌های سلیقه‌ای به بهانه‌ی آزادی بیان: آزادی بیان مطلق نداريم؛ هميشه آزادی ما مقید به آزادی‌های ديگران است. آزادی حدودی دارد و باید آن حدود را محترم شمرد؛ ۳) روزنامه‌نگاری پاره‌ای اصول حرفه‌ای شناخته‌شده و متفقٌ علیه دارد (زبان خبر؛ شيوه‌ی گزارش خبر و بررسی کردن منابع متعدد و چيزهايی از این دست) ولی هیچ روزنامه‌نگاری (چنان‌که هیچ انسانی) نمی‌تواند مدعی شود هیچ گرايش و سلیقه‌ی سياسی ندارد و سلیقه‌های‌اش بر داوری‌اش سایه نمی‌اندازد. مهم اين است که گرايش خاص‌اش باعث پوشاندن حقیقت نشود يا ارزشی را پای‌مال نکند (مراد از ارزش‌، ارزش‌های کلان و جهان‌شهری يا ارزش‌های جها‌ن‌شمول بشری است که کمابيش همه بر سر آن اتفاق دارند نه ارزش يک گروه یا مذهب یا طایفه‌ی خاص).

البته روزنامه‌نگار «زرد» هم داریم. روزنامه‌نگار هوچی هم داریم. روزنامه‌نگار خودمحور هم داريم. روزنامه‌نگار زیاد است ولی ارزش‌گذاری‌ها هم فرق دارد. اين‌ها را می‌شود از اقبال عمومی جامعه فهميد. جامعه هم به مرور زمان و در درازمدت درباره‌ی افراد داوری می‌کند. سربلند بیرون آمدن از داوری زمان و زمانه کار آسانی نيست. دشواری‌اش در اين است که مثلاً حافظ هم‌چنان در خاطره و حافظه‌ی جمعی مردم می‌ماند ولی سوزنی سمرقندی یا منوچهری و عنصری نمی‌مانند! اين‌جا دیگر بسته به تشخيص و هوش‌مندی روزنامه‌نگار و هم‌راه و هم‌نفس و هم‌دل بودن او با مردم و درد و رنج‌های آن‌هاست که او می‌تواند سرنوشت و آينده و نام خود را رقم بزند و آبرویی برای خود حفظ کند. داوری زمانه و تاریخ، داوری بسیار سخت‌گیرانه‌تری است تا داوری شمارنده‌های وب و تعداد بيشتر افرادی که امروز آدمی را تشویق می‌کنند یا طرف‌دار او هستند. روزنامه‌نگارهوش‌مند حقیقت بزرگ‌تری را هم می‌تواند ببيند: زمانه و تاریخ درباره‌ی او چه داوری خواهد کرد؟

پ. ن. حرف‌های بسياری ناگفته ماند. اگر همین‌ها که نوشتم خیلی اسباب ملال نشده باشد، شايد یادداشت دیگری هم در ادامه‌اش نوشتم.

۸

آماج انتقام: اين بار مثنوی مولانا

ديروز خبری شنیدم بهت‌آور. مثنوی مولانا به تصحیح دکتر سروش، ديگر چاپ نمی‌شود. نسخه‌های چاپ‌شده هم جمع‌آوری شده و خمیر شده‌اند. خبر را چند بار در ذهن‌تان مرور کنید. اول بار که کسی خبر را در ذهن‌اش می‌گرداند، شاید فکر کند که این نظام با مثنوی مولانا سرِ ستيز و کينه دارد (که این هم البته نه دور است و نه دیر؛ گمان می‌کنم آشکار شدن اين کینه هم فقط زمان می‌برد). اما مسأله ساده است: دشمنی با نام عبدالکریم سروش است که باعث می‌شود سرهنگانِ فرهنگی نظام، حتی مثنوی را هم جمع کنند و تنها جرمِ آن مثنوی این است که مصححِ آن کسی است که زبانی برنده در انتقاد از بیدادگری‌های دستگاه حاکم داشته است و دلیری او در عتاب کردن قدرت انکارناشدنی است. مهم نيست که در مثنوی بحثی سياسی در ميان نیست و نه متن و نه مقدمه‌اش کمترین ربطی به سیاست ندارند. مهم آن است که نام کسی بر صدر کتاب نشسته است که خوابِ آرام عده‌ای را بر می‌آشوبد.

در اين داستان چه چیزی مهم است؟ کینه! آن‌چه که این روزها محور و مدار امور است، کين‌خواهی و انتقام‌جويی است. عصبیت کور و جنونِ قدرت است که باعث می‌شود دست‌اش به هر چیزی برسد که تسلیم محض در برابر هوس‌های قدرت نباشد، باید ناگزير از صفحه‌ی روزگار محو شود و آتش در خشک و تر هر کس و هر چيز متفاوت می‌زند.

اين بی‌خردی و جنون چیزی از منزلت مولوی نمی‌کاهد. کمترین صدمه‌ای هم به سروش نمی‌زند. اين انتقام‌جویی يک نکته‌ی ساده‌ی روان‌شناختی را درباره‌ی ساختار فعلی قدرت ثابت می‌کند: اگر تا ديروز، تنها خشم و شهوت قدرت بر زورمداران فعلی غلبه داشت و مبنای کارشان بود، امروز می‌توان با قاطعيت تمام و دیدن نمونه‌هایی از اين جنس گفت که يک معيار ديگر هم به نحوه‌ی زمام‌داری حاکمان فعلی ایران افزوده شده است: انتقام‌جويی. اين کين‌خواهی بی‌مهار خصلت ثانويه‌ی قدرت حاکم است. وقتی می‌گویم قدرت حاکم، کسی دقیقاً نمی‌تواند بگويد اين تصميم‌ها از ناحيه‌ی چه شخص و مقامی به طور معین صادر می‌شود. بگذارید هم‌چنان بگوييم قدرت حاکم؛ حال قدرت حاکم هر کس و هر مقامی می‌خواهد باشد. به یقین اگر گوش شنوایی بود و هوشیار خردمندی مصدر امور بود، اين همه بی‌تدبيری در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات ما تاخت و تاز نمی‌کرد.

من نمی‌دانم انتشارات علمی و فرهنگی از چه کسی فرمان می‌برد. نمی‌دانم کدام گروه از فرهنگ و معرفت بی‌خبری دست تطاول و تعدی‌شان را تا دامان کسی مثل مولوی هم دراز کرده است. اما شکی ندارم که اين آتشی که در گرفته است، به جاهای ديگر فرهنگ و ادبیات ما نیز سرایت خواهد کرد. برای سرزمینی مثل ایران، اسباب شرمساری و سرافکندگی عمیق است که کسی باخبر نشود از این‌که اين کتاب شریف و سامی ذلیلِ دستانِ فرهنگ‌ناشناسان و سرهنگان زورمدار باشد. اما نتيجه‌ی این رفتار چیزی نمی‌تواند باشد جز آسیب دیدن بيشتر مقامات رسمی جمهوری اسلامی که با این کارها بيشتر شهره می‌شوند به فرهنگ‌ستیزی و دشمنی‌های کور و لجوجانه‌ای که ريشه‌ای جز انتقام‌جویی و تعصب ندارد. هيچ‌کدام از این حرکات نه از قدر و منزلت مولوی خواهد کاست و نه کمترين صدمه‌ای به جايگاه سروش خواهد زد بلکه بیش از پيش مردم و مخاطبان را حریص‌تر خواهد کرد که بدانند در سخن اين‌ها چی‌ست که اين اندازه از طرح نام‌شان هراس دارند.
پ. ن. گویا اتفاق مشابهی هم برای مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری افتاده است. خوب این‌ها دلالت بر ماجرایی عميق‌تر دارد: ستبرتر شدن پوسته‌های جزميت و تعصب و دشمنی.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد