۴

يار مفروش به دنيا…

آلبوم ياد ايام است (کنسرت آمريکا؛‌ تابستان ۱۳۷۱). در شور. با تار داريوش پیرنياکان، نی جمشيد عندلیبی، و تنبک همايون شجریان. اين هم مشخصات آلبوم:
۱. پیش درآمد شور، ساخته داریوش پیرنیاکان
۲. دو نوازی تار و نی
۳. چهار مضراب، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان
۴. ساز و آواز شور: درآمد خارا، درآمد شور، رضوی، عاشق کش، تحریر نغمه، سلمک، قرچه، رضوی، تحریر جواد خانی، حسینی، فرود/ غزل حافظ 
۵. تصنیف «سلسله مو»، ساخته‌ی داریوش پیرنیاکان / غزل سعدی
۶. ادامه‌ی ساز و آواز عاشق کش / غزل حافظ
۷. تصنیف یاد ایام، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر از رهی معیری
۸. تکنوازی نی
۹. تصنیف «خم زلف»، ساخته‌ی محمدرضا شجریان / شعر باباطاهر
 
گوش بدهيد و لذت ببريد.
 


۴

مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم

نمازِ شامِ غريبان چو گريه آغازم
به مويه‌های غریبانه قصه پردازم
به يادِ يار و دیار آن‌چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
من از دیار حبيبم نه از بلادِ غريب
مهيمنا به رفيقانِ خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفيقِ راه تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
به جز صبا و شمالم نمی‌شناسد کس
عزیز من که به جز باد نيست دمسازم
هوای منزلِ يار آبِ زندگانی ماست
صبا بيار نسیمی ز خاکِ شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روی به روی
شکايت از که کنم خانگی است غمّازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم می‌گفت
غلام حافظ خوش‌لهجه‌ی خوش‌آوازم
 
اين غزل از حافظ که آورده‌ام، حکایت حال بسیار کسان است که عزیزان‌شان این روزها در بندِ جور و محبوس بیدادند. در آلبوم «به یاد درويش خان» (با همراهی ناصر فرهنگ‌فر و نصراله ناصح‌پور)، محمدرضا لطفی (در قطعه‌ی پنجم آلبومی که در زیر آورده‌ام)، اين غزل را – پس از غزلی دیگر از حافظ؛ از حدود دقیقه‌ی ۲۰ به بعد – می‌خواند. لطفی اين غزل را آن روزها به ياد عزیزی (و دوست ديگری) که آن روزها در بند بوده، خوانده است. جزييات‌اش جدای بحث اين نوشته است. بخش شنيدنی این آواز آن جايی است که لطفی با استغاثه و تکرار می‌‌خواند: «ميهمنا… مهيمنا…». گوهرِ درخشانِ لطفی در اين جاهاست که نمايان می‌شود. گوش کنید این قطعه‌ی پنجم را با حضورِ دل و دقت. شک ندارم که شما نیز از شنيدن‌اش منقلب خواهید شد.
 
 
 

۴

روز مرگم نفسی مهلت ديدار بده

چند روزی است دو غزل از حافظ تمام لحظات‌ام را پر کرده است. این دو غزل را شجریان در گل‌های تازه (گل‌های ۹۲ و ۱۰۰) خوانده است. یکی غزلی از حافظ است با مطلع «حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست» که در سه‌گاه و ديگری آوازی است بر «مژده‌ی وصل تو کو کز سرِ جان برخیزم» که در همايون اجرا شده است. غزل اول، غزلی است حکيمانه در تأمل احوالِ جهان و حسی از استغنا و بلندنظری در آن هست که کمتر کسی از آن درس می‌گیرد اما سرمشقی است شگفت‌انگيز برای زیستنِ آدمی. غزل بعدی، حال و هوایی عارفانه‌تر دارد و به نظر من مغزِ عشق است و پاک‌بازی. بارها تجسم کرده‌ام که این غزل را سحرگاهی در حال و هوای مناجات به زمزمه با خود خوانده‌ام! اين دو غزل، چندان محتاج شرح و حکايت نیستند علی‌الخصوص وقتی که با آواز پهلوانی چون شجریان همراه باشد. بشنوید و دعای سلامت و طول عمر به جان استاد کنيد.
 

۰

حکمتِ حافظانه

حافظ دو غزل ناب دارد که پرویز مشکاتيان روی آن‌ها آهنگ‌هایی درخشان و بی‌بدیل ساخته است. مطلع يکی اين است:
گلعذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زين چمن سايه‌ی آن سروِ روان ما را بس
و اين غزل دريایی است از لطافت، معنا و حکمت. اين غزل را زنده‌ياد ایرج بسطامی در آلبوم مژده‌ی بهار در شور خوانده است.
ديگر هم مطلع‌اش اين است:
ترسم که اشک در غمِ ما پرده‌در شود
وين رازِ سر به مُهر به عالم سمر شود
آهنگ روی اين غزل که ساخته‌ی مشکاتيان است، يک بار با صدای افتخاری خوانده شده و یک بار با صدای بسطامی. این غزل را با صدای بسطامی قبلاً در ملکوت آورده‌ام. «مقام صبر» با صدای افتخاری را هم به خاطر این غزل حافظ هم می‌آورم. این تصنیف در راست‌پنج‌گاه ساخته شده است. شاید به تدريج درباره‌ی ابيات دیگر این دو غزل چیزی بنويسم يا در زير همين مطلب بیفزايم. عجالتاً‌ اين دو قطعه را گوش بدهيد.
 
 
 

۳

سرِ کوهِ بلند…

 
امروز سالروز تولد پرویز مشکاتيان است. نوشتن‌ام نمی‌آيد. هر بار که فکر می‌کنم به این خالیِ پرناشدنی، بند دل‌ام پاره می‌شود. غم به دل‌ام می‌نشیند. ابری به چشم‌ام می‌لغزد و دردی در وجودم می‌دود. امروز شعری از اخوان را با صدای تعریف و آهنگسازی مجید درخشانی گوش می‌دادم و اين دل‌آشفتگی پریشان‌ترم می‌کرد.

 

سر کوهِ بلند آهوی خسته
شکسته دست و پا غمگين نشسته
شکستِ دست و پا درد است اما
نه چون دردِ دل‌اش کز غم شکسته
 
سر کوهِ بلند ابر است و باران
زمین غرقِ گل و سبزه‌ی بهاران
گل و سبزه‌ی بهاران خاک و خِشت است
برای آن‌که دور افتد ز ياران
 
سر کوه بلند آمد عقابی
نه هيچ‌اش ناله‌ای نه پيچ و تابی
نشست و سر به سنگی هِشت و جان داد
غروبی بود و غمگین آفتابی
 
سر کوه بلند ابر است و مهتاب
گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب
اگر خواب‌اند اگر بیدار گويند
که: «هستی سایه‌ی ابر است، درياب!»
 
مدت‌هاست از شعر اخوان فاصله گرفته‌ام به خاطر يأْس تسليم‌آمیزی که در آن موج می‌زند. اما امروز با این يادآوری رنج و دوری، تنها چيزی که تسکين‌ام می‌دهد همین حکایتی است که بر «سرِ‌ کوهِ بلند» می‌رود. پرويز مشکاتيان هم «بر سر کوهِ بلند» سری هشت و… ای دریغا!

چه گلی ريخت به خاک...
۴

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار…

چیز ديگری می‌خواستم بنویسم درباره‌ی بزرگان موسیقی ما و این تلخی‌ها و درشتی‌هايی که این روزها با هم می‌کنند و آتش به خانه‌ی خود و يکدیگر می‌زنند. دو سه بار نوشتم و پاک کردم. ديدم بهتر است به جای این‌ کارها، مهمان‌تان کنم به موسیقی و نغمه‌های طرب. آلبوم شورِ دشت صدیق تعریف را گوش کنيد. خصوصاً این بیت را (در قطعه‌ی ۵) به تأمل بشنويد که می‌فرماید:
عاقبت از ما غبار ماند، زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند!
 

 
۱

آن چيز: آن!

حکايتِ آن، يا این «چيز» وصف‌ناشدنی و لطیف، حکايتی کهن است. این همه شاعران که بی‌زبان و بازبان خواسته‌اند وصفی از آن بگویند، آخرِ کار به همین «چیز» و به اين «آن» رسیده‌اند و به همين لطیفه‌ی نهان که حافظ گفته است:
لطیفه‌ای است نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری است
(شاهد آن نیست که مويی و میانی دارد / بنده‌ی طلعت آن باشد که «آن»ی دارد!)
اين همان است که مولوی می‌گويد: چیز دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد! و همین «چيز» است که عاشقی را پيش می‌برد. همين است که سعدی می‌گويد:
مرا خود با تو چيزی در ميان است
و گرنه روی زیبا در جهان است
وجودی دارم از مهرت گدازان
وجودم رفتم و مهرت همچنان است
تصنیف نخستی که صدیق تعریف در اين آلبوم گلگشت می‌‌خواند (با گروه شيدا و آهنگسازی پشنگ کامکار)، روی همين غزل دلنشانِ سعدی است. گوش بدهيد و محظوظ شوید.

۱۲

شجريان، شهناز و يک شب در باربيکن

نوشتن درباره‌ی کسانی که دوست‌شان داری و به آن‌ها بسيار حساسيت داری، آسان نيست؛ به ویژه که سال‌های دراز و مهمی از عمرت را با آن‌ها سپری کرده باشی. يکی از این کسان، برای من، محمدرضا شجریان بوده است. عيان است و حاجت به هیچ بیانی نیست که من سخت به او وام‌دارم. می‌خواهم درباره‌ی کنسرت پریشب او با گروه شهناز در تالار باربيکن لندن بنویسم. فکر می‌کنم سال‌های طولانی انس و همدمی با شجريان این حق را به من می‌دهد که هنگام داوری درباره‌ی او سخت‌گیر باشم و دقیق. اما یک مانع بزرگ هم هست برای آهسته سخن گفتن (بخوانید آهسته دعا گفتن!): ما مگر چند نفر در موسیقی و هنر ايرانی مثل شجریان داريم؟ فکر می‌کنم به خاطر پاسخ روشنی که برای اين سؤال هست، واجب است در حفظ خاطرِ او بکوشيم و اگر جایی انتظار ما از او چنان که توقع داریم، برآورده نمی‌شود، بگذریم و تنها هنر او و خدمت‌های بزرگ و بی‌حساب‌اش به فرهنگ و هنر کشورمان را در نظر بياوریم.

با این مقدمه، بگذارید مروری کلی بکنم بر کل برنامه‌ی کنسرت. بخش اول در همایون بود و بخش دوم در ماهور و قسمت دوم برنامه،‌ يعنی بخش ماهورِ آن، به مراتب قوی‌تر از بخش اول آن بود. در بخش اول تقريباً تمام غزل‌ها خوب انتخاب شده بود و عمدتاً خوب و بی‌عیب و ایراد خوانده شدند، به جز يک غزل که هر چند خواندن‌اش هیچ اشکالی نداشت، اما خودِ غزل مطلوب من نبود. و این غزل همان غزل مشهوری است که منسوب به مولوی است – اما از او نیست. غزل «روزها فکر من اين است و همه شب سخنم…». 

شجریان می‌توانست غزلِ ديگری انتخاب کند. مضامین این غزل، در کنار آن همه غزل استخوان‌دار و محکمی که از سعدی و حافظ (و خودِ مولوی) خوانده شدند، بسیار ضعیف، میان‌مایه و آکنده از دیدگاه‌های دست‌مالی شده‌ی وحدت‌وجودی بود که تنها به کار اوراد خانقاهی متوسط می‌خورد نه به کار يک کنسرت فخیم موسيقی آن هم از استادی چون شجریان. صرف مشهور بودن يک غزل، دلیل نمی‌شود بر این‌که خواننده‌ی نام‌دار و پهلوانی چون شجریان سر در برابر آن فرود بیاورد. ديشب برای اولین بار بود که هنگام بازخوانی و بازشنیدن اين غزل در استحکام و زيبايی‌اش تردید جدی کردم. این همه بازی‌های مکرر و فراوان با مضامین وحدت‌وجودی، يعنی ربودن ظرافت و زیبایی از شعر. همان‌جا اولین چيزی که درباره‌ی این غزل به ذهن‌ام رسید، بيتی بود از حافظ: غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید / کز کجا سرّ غم‌اش در دهن عام افتاد. به نظر من اين غزل، سال‌ها بعد از مولوی سروده شده است و در فضایی – احتمالاً در دوره‌ی صفوی – که حال و هوای صوفیانه‌ی خانقاهی که دم و دستگاهی برای خود بر پا کرده بودند، قدرت بیشتری یافته بود. من هیچ طعنی يا کنايه‌ای به تصوف ندارم. بگذارید این را روشن بگویم. تمام نکته‌ی من اين است که همه‌ی ادبیات صوفیانه را نمی‌توان هم‌تراز ادبیات فخیم و محکم فارسی قرار داد. درست است که نمونه‌های بی‌نظير و باشکوهی از ادبیات فارسی از دل همين ادبیات صوفيانه در آمده است، اما غزل‌های تکان‌دهنده و زيبای عطار و سنايی کجا و اين غزل متوسط کجا؟ به نظر من، استاد انتخاب‌های بسیار بهتری برای آواز همايون‌اش داشت: مولوی غزل خوب و درخشان و قطعی‌الصدور کم ندارد.  دستِ کم برای کسانی که سخت به شعر حساس‌اند و هر شعری را نمی‌توانند بپذیرند بسیار دور از انتظار بود شنیدن اين غزل. من فقط برای شنيدن يک آواز خوب نرفته بودم. برای من شعر، آواز، نحوه‌ی خواندن شعر و ادای کلمات، کیفیت نوازندگی، نحوه‌ی ساختن تصنيف و خيلی نکات ديگر در نمره دادن و ارزيابی کنسرت اهميت دارند. من به انتخاب این غزل، نمره‌ی بالايی نمی‌دهم.

استاد در پاره‌ای جاها تمرکز نداشت. این اتفاق البته ممکن است در اجراهای زنده به طور طبیعی پیش بیايید و حرجی بر او نيست که «چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند» را ابتدا بخواند «چنين نماند و …» ولی بعد آن را اصلاح کند. اما بیتی که دو بار خوانده شد و بار دوم خوانش غلطی از آن شد،‌ می‌توانست اين اتفاق برای‌اش نیفتد. از جمله اين‌که استاد در آوازی که روی همین غزل حافظ داشت، وقتی به اين بیت رسيد که «سرودِ مجلسِ جمشيد گفته‌اند این بود»، بار دومی که مصرع را خواند، به چنین آوازی رسيدیم: «سرودِ مجلسِ «جمشيد‌-گفته‌اند» اين بود». می‌دانم که بيان آن آواز به صورت مکتوب آسان نیست. استاد «جمشيد-گفته‌اند» را به صورت ترکیبی وصفی برای «مجلس» خواند! در حالی که روايت درست با علامت‌گذاری صحیح می‌شود: «سرودِ‌ مجلسِ جمشيد، گفته‌اند این بود:… که جام باده بياور که جم نخواهد ماند». يعنی آن مکثی که بعد از جمشيد می‌شود معنا را روشن می‌‌کند.

هم‌چنین در غزل ديگری از حافظ که خوانده شد با مطلع: «ما شبی دست برآریم و دعايی بکنيم»، باز هم می‌شود آواز درست‌تر خوانده شود. بيت آخر غزل را استاد می‌توانست با مراجعه به نسخه‌های متعدد و اکتفا نکردن به یک نسخه، بسیار بهتر و خوش‌خوان‌تر و درست‌تر بخواند. روايت درست بیت این است: «دلم از پرده بشد حافظ خوش‌لهجه (يا خوش‌گوی – چنان که استاد خواند) کجاست / تا به قول و غزل‌اش سازِ نوايی بکنیم». در مصرع دوم، استاد «سازِ نوايی بکنيم» را «ساز و نوايی بکنيم» خواند که فکر می‌کنم نادرست است. سازِ نوایی بکنيم، يعنی این‌که تدارک مجلسِ طرب و آوازی بکنيم. ترکیب «ساز و نوا کردن» به صورت فعل، ترکیبی است که در بعضی نسخه‌ها آمده است،‌اما ترکیب درستی نيست. البته حافظ سایه همین «سازِ نوایی بکنيم» را دارد (و حتی نسخه‌ی قزوینی).

صدای شجريان مثل هميشه صاف، شفاف و پرقدرت بود. در قسمت دوم برنامه، صدای مژگان شجریان هم به آواز اضافه شد که کاش او صدای‌اش را اين قدر نمی‌دزدید و حبس نمی‌کرد. مژگان اگر صدای‌اش را رها می‌کرد، آواز بهتری می‌شنيديم. اما قصه‌ی آواز خواندن زنان در کشور ما قصه‌ی دردناکی است. همیشه صدای زن، تالی صدای مرد بوده است در این سال‌ها و به استقلال نتوانسته خودش را نشان بدهد. اين حکايتی فرعی است و می‌گذارم‌اش برای بعد. اما صدای مژگان می‌توانست بهتر از این باشد. همین قدر، اما، برای چنين کنسرتی خیلی خوب بود و دوست‌داشتنی. تصنیف‌های بخش ماهور هم تصنیف‌های آشنايی بودند، به خصوص تصنیف «بی‌همزبان» که اجرای خوبی از آن را شنيديم.

پس از پايان برنامه، شجريان دو تصنيف اجرا کرد: يکی «رزم مشترک» بود که گريه‌ی محبوس‌ام را رها کرد و یاد مشکاتیان را مثل آتشی دوباره در جان‌ام انداخت. تا آخرين لحظات تصنیف، دیگر نتوانستم جلوی این گریه را بگیرم. برای من، لذت‌بخش‌ترین قسمت کنسرت همين بود، هر چند بعضی سازها در اجرای تصنیف هماهنگ نبودند. تصنیف دوم، «مرغ سحر» بود که این بار با حس و حال تازه‌ای آن را می‌شنيديم. اين بار با تمام وجود، زبان حال همگی ما این بود که:

«ظلم ظالم
جور صياد
آشيانم‌ داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت
شامِ تاريک ما را سحر کن»

و هنرمند باهوش و مردم‌شناس، کسی است مثل شجریان که دردهای مردم‌اش را خوب بشناسد و بداند بايد با آن‌ها همدلی کند و تسليم خواسته‌های قدرت و سياست نشود. شجريان بدون تردید در زمره‌ی هنرمندان و هنرشناسانی خواهد ماند که ایران به او تا قرن‌های درازی افتخار خواهد کرد. هنر او فقط در آواز نیست؛ او انسانی است که دردِ مردمِ وطن‌اش را خوب می‌شناسد و می‌داند کی و چگونه با آن‌ها همدلی کند. او در پاسخ آن همه ابراز احساسات در برابر «استادِ سبزِ ايران» یک جمله کوتاه گفت که: «ما همد‌ل‌ايم» و همين اشارت برای همه بس بود. شجريان با همه‌ی توانايی‌های‌اش و با همه‌ی همدلی و شناخت‌اش از رنج‌های مردم‌اش، در دل و جان ايرانيان خواهد ماند و خواهد درخشيد. او می‌داند و ما هم می‌دانيم که سخت قدرشناس او هستيم و بی‌اندازه نزدِ ما عزیز است.
۰

چراغِ دل برافروزيد…

اين هم یکی ديگر از نوروزانه‌های طربستانی. گلهای تازه‌ی ۳۱، با صدای شجريان و دو غزل از حافظ. حال و هوای سرخوشانه و نوروزانه‌ای دارد. محظوظ شويد.
 

۱

دو آواز نوروزی

برای گشايش سال ۸۹، بهترین هديه‌ای که به فکرم رسيد، دو آواز از شجریان است از مجموعه‌ی گلهای تازه: شماره‌ی ۳۱ و ۴۲. مشخصات برنامه‌ها در خود برنامه اعلام می‌شود. توجه من مثل هميشه به غزل‌ها و مضمون شعرهاست. يکی شعر حافظ است و ديگری از سعدی. گوش بدهيد و محظوظ شوید. سال تازه هم بر شما خجسته و مبارک باد.
 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد