۲

چهار آواز اصفهان از شجريان

چهار آواز از شجريان هست که از محبوب‌ترين آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز اين‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چين» در مجموعه‌ی گلبانگ است و ديگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور و دومی با پيانوی زنده‌ياد جواد معروفی است).
از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. يکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و ديگری هم يکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 
شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنيدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

۱

اما اميد همره من ماند…

اين‌که شعر «سنگواره»ی سايه را با اجرای بوسليک بنان، روی غزل شهريار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سايه گوش می‌دهم و قبل يا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. اين شعر سايه در «تاسيان» نيست. شعر از کتاب «چند برگ از يلدا»ست. نوعی حکايت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

۷

گزارشی از کنسرت عليرضا قربانی

کنسرت ديشب که موسوم بود به «کنسرت عليرضا قربانی» نه تنها رضایت‌بخش نبود که به باور من یکی از نمونه‌های میان‌مايه و ضعيف اجرای موسيقی سنتی بود که گویی برای سرگرم کردن و تسخير چشم مخاطبان آسان‌گیرِ‌ موسیقی‌نشناس تدارک دیده شده بود. به جای این‌که وارد بحث از جزيیات شوم، به اختصار چیزهایی را که از ابتدای برنامه به نظرم رسيد و گمان می‌کنم بسیار زننده و آزارنده بود، می‌نویسم و در انتها چیزی را که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت اين کنسرت بود خواهم گفت.

عليرضا قربانی
۱. در قسمت اول کنسرت چند نفر از اعضای گروه بدون هيچ مقدمه‌ای آمدند و نشستند و شروع کردند به ساز زدن: نوازنده‌ی سنتور،‌ فرشاد محمدی، و سه نفر نوازندگان سازهای کوبه‌ای. انتظار من این بود و فکر می‌کنم شرط احترام به مخاطب اين است که ابتدای برنامه اعلام کنند که قرار است قسمت اول برنامه، فقط اجرای گروه باشد و خبری از خواننده نيست. تا انتهای قسمت اول من هم‌چنان منتظر و نگران بودم که پس اين خواننده کجاست؟ و اين سؤال در ذهن من بود که آن صندلی‌های خالی که روی صندلی خواننده کتی هم آویزان بود، فلسفه‌اش چی‌ست و اساساً چرا کسی آن کت را از روی صندلی برنداشته است! دردسر ندهم، در ميانه‌ی همين قسمت اول، ناگهان بعد از اتمام یکی از قطعات، نوازنده‌ی سنتور از پشت سازش بلند شد، رفت بیرون و با نوازنده‌ی يک ساز بادی به اسم دودوک، يک ساز بادی ارمنی، بازگشت. نوازنده ایرانی نبود البته. و دوباره ادامه‌ی ماجرا که عبارت بود از هنرنمايی و شيرين‌نوازی‌های نوازنده‌ی سنتور و کارهای آکروباتيک و خارق عادت حسين زهاوی نوازنده‌ی سازهای کوبه‌ای. خلاصه‌ی قسمت اول: حيران کردن مخاطب و تسخير خیالِ آن‌ها بود. کافی بود این موسیقی را با چشم بسته بشنوی تا بفهمی واقعاً چه میزان ارزش موسیقایی داشت.

۲. در قسمت دوم برنامه، عليرضا قربانی، خواننده، سينا جهان‌آبادی، نوازنده‌ی کمانچه و نوازنده‌ی تار و عود، محمدرضا ابراهیمی، هم به جمع اضافه شدند و نوازنده‌ی آن ساز بادی و نوازنده‌ی طبلا صحنه را ترک کردند. این بخش، صحنه‌ی هنرنمایی یا به عبارت دقیق‌تر ارايه‌ی یک کار ضعيف، تمرین‌نشده و سرشار از خطاهای روان‌فرسا از سوی علیرضا قربانی بود. به نظر من علیرضا قربانی، در بهترين حالت فقط خواننده‌ی ارکستر است آن هم برای خواندن تصنیف و باز هم فقط زير نظر يک آهنگساز حرفه‌ای و سخت‌گیر. وقتی کار به خودش واگذار شود و خصوصاً وقتی قرار باشد آواز بخواند، به نتيجه‌ای می‌رسيم از قبیل آن‌چه ديشب ديديم. قربانی به روشنی درکی از شعر ندارد. ایشان نه تنها شعر را نمی‌فهمد، بلکه پيدا بود که هرگز هم به خودش زحمت نداده قبل از خواندن آواز با شعرشناسی که قرائت درست شعر را نشان‌اش بدهد، مشورت کند. فاجعه‌آمیزترین قسمت کار قربانی جایی بود که غزل حافظ را خواند و دست‌کم در سه مورد، ابیات را به شکلی نادرست و مغلوط خواند با تأکيدهای نادرست. دو نمونه‌اش اين است:
در این بیت حافظ که می‌فرمايد: 
تلقين و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
در عبارت «يک اشارت» تأکید روی «یک» نيست بلکه روی «اشارت» است. چنين نيست که تلقین و درس اهل نظر «يک» اشارت باشد و مثلاً‌ دو يا سه اشارت نباشد! قربانی تأکيد را روی «يک» گذاشت و اصلاً هم کار دشواری نبود که آکسان را ببرد روی کلمه‌ی ديگری. شاید بتوان به ارفاق و غمض عین از این نکته عبور کرد، اما در بيتی دیگر، روايت زیر، عين آن‌ چيزی است که قربانی خواند:
ناصح به طعنه گفت حرام است رو ترک عشق کن (بله، دقیقاً به همين شکل!)
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح اضافه باشد!
این دو مورد، و موارد دیگر به خوبی نشان می‌دهد که قربانی نه تنها شعر را درست نمی‌خواند و درست درک نمی‌کند بلکه به خودش هم زحمت مشورت کردن نداده است.

۳. در قسمتِ نهايی برنامه – يعنی در به اصطلاح «بيز» کنسرت – قربانی تصنیف «ای وطن» علينقی‌خان وزيری را خواند و گفت که اين تصنیف را اين روزها برای «ایران» می‌خواند. تصور اولیه اين بود که لابد قربانی می‌خواهد با مردم کشورش همدردی کند و نشان بدهد که اهل آزادگی و عدالت و جوانمردی است و مثلاً چه بسا می‌تواند دست‌کم در سایه‌ی شجریان حرکت کند. اما دريغ که اين تصور، خيال باطلی بود! روايت اصلی تصنیف گويا در انتها اين است: «دولت و اقبال تو پاينده باد» ولی خواننده ظاهراً می‌خواند: «دولت حکام تو پاينده باد»! درست است؟ مطمئن نيستم. ولی خیلی مايل‌ام فيلم‌اش یا صدای‌اش را دوباره بشنوم تا مطمئن شوم. اما واقعاً دليل‌اش چی‌است که با اين همه ادعا، تصنیفی نسبتاً خنثی که می‌توانست در هر وقت و زمانی هم خوانده شود و ربطی هم به اوضاع کشور ما ندارد، خوانده شود؟ (هنوز فرض را بر این می‌گیرم که نخوانده باشد «دولت حکام تو پاینده باد!»).

۴. فرشاد محمدی نوازنده‌ی خوبی است ولی بی هيچ شکی نوازنده‌ای معمولی است. بهترين جایی که معمولی بودن اين نوازنده را می‌شد ديد در اجرای چهارمضراب شورانگیز پرویز مشکاتيان بود. نوازنده به روشنی در اجرای قطعه به زحمت افتاده بود. ظرافت‌های چهارمضراب را رعايت نمی‌کرد و هنگام پايان قطعه، نفس راحتی کشيد و پیدا بود که اجرای آن سخت به او فشار آورده است. اجرای آثار مشکاتيان کار هر کسی نيست.

۵. نوازنده‌ی تار و عود،‌ به نظر من، خوب ساز نمی‌زد. جاهايی به روشنی حس می‌کردم که خارج می‌زند. شايد در ذهنم تارنوازی او را با امثال لطفی يا عودنوازان برجسته قياس کرده‌ام که احساس کردم کار ضعيفی ارایه کرده است اما فکر می‌کنم، اجرای او، اجرایی متوسط بود و گویی ساز زدن در اين کنسرت برای‌اش چيزی شبیه رفع‌تکلیف بوده است.

۶. تنها وجه مثبت این کنسرت نوازندگی استادانه و زیبای سینا جهان‌آبادی بود. سينا کمانچه‌‌نوازی چيره‌دست و سخت‌کوش است. تنها حيفی که می‌توان بر او خورد اين است که هنرش بايد در کنار چنین کنسرت‌هایی خرج شود. اين البته از فاجعه‌ای است که اين روزها بر سر هنر در ايران می‌رود و گرنه چنين هنری بايد در جايگاه درست و مناسب خود بنشيند.
بی‌ اغراق بگويم که در سراسر این کنسرت سخت رنج کشيدم از اين همه ميان‌مايه‌گی و ضعف اجرا و ارايه‌ی کار. شايد بايد انتظارم و توقع‌ام از اين خوانندگان و نوازندگان پايین‌تر بياید. شاید سخت‌گیرم و زیاد مته به خشخاش می‌گذارم ولی غلط خواندن شعر حافظ آن هم از روی متن، به هيچ وجه انتظار زیادی نيست.

* عکس‌ها از الهه

۰

فال حافظ

کاش گوشِ پندنيوش و ديده‌ی عبرت‌بینی بود حکام را!

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده‌ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان‌گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

تصنیف از آلبوم آبگینه به آواز صديق تعریف است در همایون و شوشتری.

۱

آواز و ضرب مرشد مرادی

قطعات زير، برنامه‌‌هايی است که مرشد مرادی در رادیو به دعوت سایه اجرا کرده است و در برنامه‌‌های مختلف گلچين هفته پخش شده است. شايد لازم باشد در فرصتی ديگر چيزی به تفصيل درباره‌ی مرشد مرادی بنويسم اما همین‌قدر برای اين‌که حق مطلب را در انتشار صدای او ادا کرده باشم، قطعات اجرای او را اين‌جا می‌آورم. یکی از قطعات تکراری است که از دوباره شنيدن‌‌اش ضرری نخواهید کرد. ابتدا و انتهای اجرا هم صدای مجری برنامه‌ی گلچين هفته را داريد که گاهی اوقات اشاره‌هايی به تاريخ و زمان برنامه نیز می‌کند. شماره‌‌ها به شماره‌ی برنامه‌ی مربوطه‌ی گلچين هفته اشاره می‌کنند.
پ. ن. برنامه‌های شماره‌ی ۲ و ۹ را من خیلی دوست دارم.

۱

قضای عهد ماضی يا بقای «فتنه»!

ميانه‌ی کار، مشغول شنيدن این چهارگاهی هستم که فرهاد فخرالدينی ساخته است و شجريان غزل سعدی را به آواز با آن می‌خواند. گفتم شما هم در حظ اين لحظه سهيم باشيد. اين برنامه، در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۲۲ پخش شده است.

پ. ن. برای اين‌که بدانيد خالی از خیال سبزانديشانه نيست، بدانيد و آگاه باشيد که اين بيت سعدی در اين غزل هست:
دلم صد بار می‌گويد که چشم از «فتنه» بر هم نه
دگر ره ديده می‌افتد بر آن بالای فتانم!
آن‌که اين تعبير «فتنه» را باب کرد شايد هرگز نمی‌دانست چه خدمت بزرگی می‌کند به کسانی که تمام زندگی‌شان به شعر و ادبيات آغشته است و چگونه ميدان بازی را دودستی تقديم فتنه‌خواهان و فتنه‌گران و فتنه‌انگيزان کرده است:
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه‌انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود!

 

۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بيداد همايونی»!

می‌دانم. حالِ ديوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان اين نيست ولی «المنة لله که چو ما بی دل و دين بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال ديوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد يا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشيبی، همین زمزمه کردن با اين پری و اين پنهان تنيده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پيش روی آدمی بگذارد. روزن اميد را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشايشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صيقل خوردن می‌خواهد و صيقل دادن. آدمی گاهی صيقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختيار خويش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صيقل نخوری و صيقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌يابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوايی شنيده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگيری و بروی. برای اين‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خيال‌ها باید:
خواب و خيالِ من هم با يادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ اين‌ها حديث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار اين برنامه‌ی همايون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر اين‌ها را هم نخوانده‌ايد، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنويد، اگر آماده باشيد، شاید بفهميد اين‌ها که به هم بافته‌ام يعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که يک همايون درست و حسابی داشته باشيد.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسيقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فيلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخيره‌ی آخرت (!)، ولی اين‌که دوستان اهل دل حتی از شنيدن موسيقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هايی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرمايد:
آن‌که‌ آيينه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
ديد اين شيوه‌ی مردم‌کشی و ياد گرفت…
 
بيداد «همايونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تيره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز…!
 
 

۳

به رغمِ مدعيان…

چند روز پيش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (اين‌جا؛ با عنوان «آيينه‌ی مهر‌آيين») که شايد چندان که بايد کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهميت بسيار داشت. نخست این‌که آواز روی يکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم… این غزل، ابيات نابی دارد که گويی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دين‌فروشی بيداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدميان را شکسته و غرور ایرانيان را مجروح کرده است. اين غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
يکی این بيت است که می‌گويد: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگينم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گيرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پيش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دين‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سينه‌شان می‌زنند: يعنی ساقی و باده!
دیگر اين بيت که می‌فرمايد: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / يعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شيخ نيست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در ميانه‌ی تمام پلیدی‌هايی که می‌بيند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای اين اجرا، حسن کسايی درباره‌ی شأن و منزلت شجريان و جايگاه بلند او سخنانی می‌گويد که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. اين سخنان را حسن کسايی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق اين گوهر معنوی و معرفتی ايران‌زمین نيست. چرا؟ تنها به دلیل اين‌که در برابر قدرت و سياست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سياست‌پيشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که رياکاری و تباهی اين طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشينید و اين آواز را از اول گوش کنید.
۰

بنشين به کنارم

نمی‌دانم آيا اين اجرای تصنیف «بنشين به کنارم» دلکش را شنیده‌ايد يا نه. اين يکی در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانيد اصل تصنيف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچين هفته‌ی راديو پخش شده است، بشنويد. (کلام‌ پيش از اجرای تصنیف فرياد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

صفيری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فريادها را نمی‌توان و شايد هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نيست. گاهی با ناله‌ی حزين هم می‌توان فرياد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفيری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح اين نکته را فقط با شنيدن اين تکنوازی محمدرضا لطفی در بيات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گيری در اين ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای اين تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنيد. اما يک نفر هست که گويی از دنيا و مافيها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سيم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آيد (کسی رد می‌شده گويا پای‌اش به سيم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهميد که ميانه‌ی این اجرا بریدگی دارد يا جایی افتادگی رخ داده است. چيزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چيره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پيوسته و محکم نيست بلکه همین حال غریب نوازنده است. اين دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با يک کلمه‌ی ساده بيرون می‌زند: «ببخشيد»! بشنويد. شايد بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفير» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همين است که چيزهايی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد