۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بيداد همايونی»!

می‌دانم. حالِ ديوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان اين نيست ولی «المنة لله که چو ما بی دل و دين بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال ديوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد يا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشيبی، همین زمزمه کردن با اين پری و اين پنهان تنيده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پيش روی آدمی بگذارد. روزن اميد را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشايشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سيه مباش که کس برنگيردت
آيينه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صيقل خوردن می‌خواهد و صيقل دادن. آدمی گاهی صيقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختيار خويش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صيقل نخوری و صيقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌يابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوايی شنيده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگيری و بروی. برای اين‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خيال‌ها باید:
خواب و خيالِ من هم با يادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ اين‌ها حديث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار اين برنامه‌ی همايون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر اين‌ها را هم نخوانده‌ايد، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنويد، اگر آماده باشيد، شاید بفهميد اين‌ها که به هم بافته‌ام يعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که يک همايون درست و حسابی داشته باشيد.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسيقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فيلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخيره‌ی آخرت (!)، ولی اين‌که دوستان اهل دل حتی از شنيدن موسيقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هايی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرمايد:
آن‌که‌ آيينه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
ديد اين شيوه‌ی مردم‌کشی و ياد گرفت…
 
بيداد «همايونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تيره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آميز…!
 
 

۳

به رغمِ مدعيان…

چند روز پيش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (اين‌جا؛ با عنوان «آيينه‌ی مهر‌آيين») که شايد چندان که بايد کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهميت بسيار داشت. نخست این‌که آواز روی يکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حاليا مصلحت وقت در آن می‌بينم… این غزل، ابيات نابی دارد که گويی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دين‌فروشی بيداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدميان را شکسته و غرور ایرانيان را مجروح کرده است. اين غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
يکی این بيت است که می‌گويد: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگينم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گيرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پيش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دين‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سينه‌شان می‌زنند: يعنی ساقی و باده!
دیگر اين بيت که می‌فرمايد: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / يعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شيخ نيست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در ميانه‌ی تمام پلیدی‌هايی که می‌بيند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای اين اجرا، حسن کسايی درباره‌ی شأن و منزلت شجريان و جايگاه بلند او سخنانی می‌گويد که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. اين سخنان را حسن کسايی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق اين گوهر معنوی و معرفتی ايران‌زمین نيست. چرا؟ تنها به دلیل اين‌که در برابر قدرت و سياست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سياست‌پيشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که رياکاری و تباهی اين طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشينید و اين آواز را از اول گوش کنید.
۰

بنشين به کنارم

نمی‌دانم آيا اين اجرای تصنیف «بنشين به کنارم» دلکش را شنیده‌ايد يا نه. اين يکی در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانيد اصل تصنيف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچين هفته‌ی راديو پخش شده است، بشنويد. (کلام‌ پيش از اجرای تصنیف فرياد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

صفيری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فريادها را نمی‌توان و شايد هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نيست. گاهی با ناله‌ی حزين هم می‌توان فرياد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفيری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح اين نکته را فقط با شنيدن اين تکنوازی محمدرضا لطفی در بيات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گيری در اين ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای اين تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنيد. اما يک نفر هست که گويی از دنيا و مافيها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سيم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آيد (کسی رد می‌شده گويا پای‌اش به سيم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهميد که ميانه‌ی این اجرا بریدگی دارد يا جایی افتادگی رخ داده است. چيزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چيره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پيوسته و محکم نيست بلکه همین حال غریب نوازنده است. اين دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با يک کلمه‌ی ساده بيرون می‌زند: «ببخشيد»! بشنويد. شايد بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفير» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همين است که چيزهايی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
۰

آيينه‌ی مهر‌آيين

Kasaee-Shajarian
دو-سه‌ روزی است که اين آواز شجريان با نی حسن کسايی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز يکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجريان است و به نظر من يکی از اجراهای بسيار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسايی دقايقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجريان و موسيقی که بسيار شنیدنی است و زبانِ حال موسيقی ما، خصوصاً در اين روزگار محنتی است که ايران گرفتار آن است. بشنويد.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

هجده قطعه از اميرحسين سام

آن‌ها که اهل موسيقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قريحه و صاحب‌ذوق اميرحسین سام را شنيده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستيم و پيشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هديه‌ی يلدايی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های اميرحسین سام را بشنويم. بسياری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پيداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. اميدوارم در اين بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار ديو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانيم روزنه‌های نور و امیدی در ميان اين همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشيم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.
 
گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترين شب سال نيز هست و اين مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این يکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بيشتر بنويسم. اين قطعات اميرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای اين‌که شعر و موسيقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و اين‌ها همان‌هاست که اين روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در ميان دولتمردان به مثابه‌ی کيمیا ناياب‌اند. پس شنيدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکينی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.
 
از اين هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، يکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقيه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضيح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – يعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و هميشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چيزی از جنس احساس و انديشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دريغ مميزان بی‌تمييز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بينند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خيزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر اين آثار همین است که سر از همراهی با دولتيان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابيم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانيم. انتشار اين هجده قطعه را می‌توان هديه‌ای – با تأخیر – برای تولد اميرحسين سام نيز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنيا آمده است – و اين روز برای مردم ايران و دانشجويانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به اين سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جويان زدوده شود.
 
شناسنامه‌ی اين قطعات را پيش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همين‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنويد و لذت ببريد.
 
 

۲

گلچين هفته ۸۳ – پريسا

مدتی است فکر می‌کنم بايد دقيقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضيحی بدهم برای اين قطعه‌ای که خواهید شنيد. اين آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پريسا اين قطعات را با گروهی به سرپرستی حسين عليزاده در دستگاه نوا در استوديوی راديو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتيان نواخته است. مرتضی اعيان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کيانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نيز آمده است، در همين اثر است. توضيح بيشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضيحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقيقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنويد، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که بايد افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. اين برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسيقی ایرانی باشد و يکايک این برنامه‌های گلچين هفته را نشنيده باشد، چيزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچين هفته هم مانند بسياری از برنامه‌های ماندگار موسيقی ايرانی، حاصل کوشش سايه است.
 
 

۱

چه شورها…

امروز برنامه‌ی گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوينی است. با خودم گفتم خوب است اين تصنیف‌های عارف را که سيما بینا، مرضيه، شجريان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بياورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت ديگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی ديگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنيد و لذت ببرید. کیفيت اين آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر اين‌ها را با کيفیت بهتری پيدا کنم، حتماً‌ جايگزين می‌کنم.
 
 

۱

سنگِ خارا…

مدت‌هاست که می‌خواهم چيزی درباره‌ی مرضيه بنویسم. اما به دلايلی که کمابيش روشن است، مردد بودم و هم‌چنان هستم. با تمام این احوال، مرضیه خواننده‌ای بود که صدای‌اش در یاد و خاطره‌ی نسلی باقی است. مرضيه خواننده‌ی نسل من نبود. شاید خواننده‌ی نسل پيش از من يا نسل پيش‌تر بود ولی صدای او سال‌هایی از زندگی مرا پر کرده است و امروز هم بسیار پیش می‌آيد که زمزمه‌ی صدای او همراه من باشد.
هنرمندان هم مانند همه‌ی آدم‌های ديگر، انسان‌اند و همان خوبی‌ها يا خطاهایی که در هر آدم ديگری ممکن است يافت شود، در آن‌ها هم هست. مرضیه، به نظر من، در سال‌های آخر عمرش مرتکب اشتباهاتی شد که او را از چشم بسياری انداخت. اما، هیچ کدام از خطاهای مرضیه نتیجه نمی‌دهد که فلان تصنیف زیبایی که خوانده است، ديگر زیبا نيست يا ديگر نباید از آن لذت برد. می‌دانم عمدتاً آدم‌ها سخت می‌توانند خودشان را از این داوری‌ها جدا کنند. ولی اگر کمی از ارتفاع و از بالا به ماجرا نگاه کنیم، قضيه آسان‌تر می‌شود. همه‌ی ما کمابیش وضع مشابهی داریم با اين تفاوت که احوال ما کمتر آشکار می‌شود و کمتر زیر ذره‌بین قرار می‌گيرد. آن‌که داوری نهایی را درباره‌ی ما می‌کند، هنگام قضاوت، همه چیز ما را جمع می‌زند و به خاطر یک یا دو خطای کوچک يا معصيت عظما، تمام هستی ما را مشمول عقوبت و عذاب نمی‌کند. گاهی برای این‌که با کسی بر سر مهر باشی یا مروت کنی، کافی است پی بهانه‌ای بگردی تا بگويی به خاطر همين یک فعل نکو و به خاطر همين خوبی، می‌شود از همه‌ی آن خطاها و لغزش‌ها اغماض کرد. اين‌جاست که بعضی‌ها «از دیده می‌افتند ولی از دل نمی‌روند».
بسیار بیش‌تر از اين می‌خواستم بنویسم ولی کوشش می‌کنم عنان قلم را بگيرم که سر به جاهای دیگر نکشد. از هنر و هنرمندان بسيار می‌شود گفت و نوشت. اما برای مرضيه، فکر کردم جدای از این نقدی که بر لغزش سال‌های پایان عمر او دارم، ترانه‌هایی از او روزها و شب‌های مرا ساخته‌اند و همدم و انيس تنهایی‌ها، شادی‌ها و غم‌های من بوده‌اند. پس شکر نعمت گزاردن و حق سپاس ادا کردن، اقتضا می‌کند که اين‌گونه و به نیکی از او ياد شود. در زیر، گزيده‌ای از ترانه‌هایی از مرضیه را آورده‌ام که خودم بسيار گوش داده‌ام و گوش می‌دهم و آن‌ها را دوست‌تر دارم. از مرضيه آثار زیادی باقی مانده است، اما اين‌ها سلیقه و انتخاب من است. شاید شما هم با من موافق باشيد.

۷

فربهانِ لغو و لهو و حکايت منکرانِ شجريان

۱. همان روزهایی که رسانه‌های دولت کودتا و مجلسيانی که جانب‌داری از بيداد کرده بودند، در آستانه‌ی ماه رمضان، با ربنایی که شجريان خوانده بود، ترش‌رویی کردند، يکی از همان طایفه گفته بود که: «من حالم از شنیدن ربنای این… به هم می خورد واقعا جای تاسف بود که ما سر سفره افطار مجبور بودیم صدایش را بشنویم» (نقطه‌چين‌ها از اصل خبر است؛ آن‌ها هم شرم‌شان آمده است از بی‌آبرويی و دریدگی قایل؛ اما اين‌جا و اين‌جا را هم ببينید). خوب خواندن اين جملات هم اسباب خنده است و هم مايه‌ی تأسف. اسباب خنده است چون نهايت کج‌سلیقه‌گی و لجاجت و رفتار کودکانه است اين اظهارنظرهای خام و خصمانه. اسباب تأسف است چون به هر حال اين‌ها آيينه‌ی تمام عیار همين نظام ولایی‌اند و ما حق داريم که اين رفتارها و سخنان را به پای همين نظام بنويسيم. اين‌ها همان کسانی هستند که برای اين بساط جامه می‌درانند و گلو پاره می‌کنند (به هر معنایی که بخوانيد). اما این قصه ما را به یاد قصه‌ی مثنوی هم می‌اندازد که دباغی را به بازار عطرفروشان بردند و از استشمام بوی عطر حال‌اش ناخوش شود و بيهوش شد. راه چاره اين بود که اندکی سرگين سگ پيش مشام‌اش آورند تا به هوش آيد. حالا حکايت همین آقاست! بياييد اين بيت‌های مثنوی را بخوانيم که چقدر موافق حال ایشان و هم‌رأيان قدرت‌مدارشان است:
آن یکی افتاد بیهوش و خمید / چونک در بازار عطاران رسید
بوی عطرش زد ز عطاران راد / تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر / نیم روز اندر میان ره‌گذر
جمع آمد خلق بر وی آن زمان / جملگان لاحول‌گو درمان کنان
آن یکی کف بر دل او می براند / وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
او نمی‌دانست کاندر مرتعه / از گلاب آمد ورا آن واقعه
آن یکی دستش همی‌مالید و سر / وآن دگر کهگل همی آورد تر
آن بخور عود و شکر زد به هم / وآن دگر از پوششش می‌کرد کم
وآن دگر نبضش که تا چون می‌جهد / وان دگر بوی از دهانش می‌ستد
تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش / خلق درماندند اندر بیهشیش
پس خبر بردند خویشان را شتاب / که فلان افتاده است آن‌جا خراب
کس نمی‌داند که چون مصروع گشت / یا چه شد کور افتاد از بام طشت
یک برادر داشت آن دباغ زفت / گربز و دانا بیامد زود تفت
اندکی سرگین سگ در آستین / خلق را بشکافت و آمد با حنین
گفت من رنجش همی دانم ز چیست / چون سبب دانی دوا کردن جلیست
چون سبب معلوم نبود مشکلست / داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد / دانش اسباب دفع جهل شد
گفت با خود هستش اندر مغز و رگ / توی بر تو بوی آن سرگین سگ
تا میان اندر حدث او تا به شب / غرق دباغیست او روزی‌طلب
پس چنین گفتست جالینوس مه / آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
کز خلاف عادتست آن رنج او / پس دوای رنجش از معتاد جو
چون جعل گشتست از سرگین‌کشی / از گلاب آید جعل را بیهشی
هم از آن سرگین سگ داروی اوست / که بدان او را همی معتاد و خوست
الخبیثات الخبیثین را بخوان / رو و پشت این سخن را باز دان
ناصحان او را به عنبر یا گلاب / می دوا سازند بهر فتح باب
مر خبیثان را نسازد طیبات / درخور و لایق نباشد ای ثقات
چون ز عطر وحی کر گشتند و گم / بد فغانشان که تطیرنا بکم
رنج و بیماریست ما را این مقال / نیست نیکو وعظتان ما را به فال
گر بیاغازید نصحی آشکار / ما کنیم آن دم شما را سنگسار
ما بلغو و لهو فربه گشته‌ایم / در نصیحت خویش را نسرشته‌ایم
هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ / شورش معده‌ست ما را زین بلاغ
رنج را صدتو و افزون می‌کنید / عقل را دارو به افیون می‌کنید

اين‌ها البته همه نشانه‌های سرآسيمگی و آشفتگی ارباب کودتاست که نمی‌دانند با اين خبط و خطای خود چه کنند. وقتی نمی‌توانند ناراستی و سوءکردار خودشان را اصلاح کنند،‌ ناگزیر به توجيه و دست و پا زدن روی می‌آورند تا جايی که خیره‌سرانه داوری می‌کنند که «شجريان صلاحيت حضور در قلب مردم را ندارد»‍! اين هم از طرفه کراماتِ دولت کودتاست که دستگاه صلاحيت‌سنج قلوب را هم پيدا کرده است!

۲. بر همين سياق، هم‌چنان قصه‌ی علیرضا افتخاری خواندنی است. ظريفی دیروز می‌گفت که افتخاری با اين کاری که کرد به خودش نارنجک بست و خودش را در آغوش احمدی‌نژاد منفجر کرد. البته افتخاری با اين کار ذلیلانه و شرم‌آوری که کرد قطعاً قصد نداشت که احمدی‌نژاد را بی‌آبرو کند يا شمه‌ای از ادبار او را بر عالميان آشکار کند ولی نتيجه‌ی معکوس ماجرا همين شد که ناچار زیر فشار افکار عمومی به دست و پا افتاد و سعی کرد آن رفتار را توجيه کند و وقتی که ديگر توجيه‌ها جواب مناسب نداد ابتدا در مقام دفاع از ربنای شجریان برآمد و زبان به ستايش استاد گشود و بعد هم به قهر هوس فرانسه رفتن کرد که کمی دامان خودش را پاک کند. اما اصل ماجرا اين است که پس از این اتفاق یک چیز علنی‌تر شد: افتخاری به زبان حال به احمدی‌نژاد می‌گفت که تو دیگر چه آدم بی‌آبرویی هستی که هر کس از کنارت رد می‌شود بايد بلافاصله از تو برائت بجوید تا عزت و آبروی‌اش مخدوش نشود و رسوای خاص و عام نباشد!

مرتبط: شجريان: سرمايه‌ای ملی

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد