۱

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

۱

بياييد بياييد به گلزار بگرديم…

اين هديه‌ی نوروزانه‌ی طربستانی ملکوت، آلبوم «شور انگيز» ساخته‌ی استاد حسين عليزاده است با آواز شهرام ناظری. به اعتقاد من اين آلبوم يکی از بهترين آلبوم‌های موسيقی ايرانی است از حيث آهنگسازی. شرح و توضيح زياد هم لازم ندارد. موسیقی شنيدنی است نه وصف‌کردنی. بشنويد و در اين نوروز حظی ببريد از اين ساخته‌‌ی استاد.
 

۰

چو امکان خلود ای دل در اين فيروزه‌ ايوان نيست…

يکی از حکمت‌های ساده و بليغ نوروز، همين است که «جهان نمی‌پايد»؛ يعنی این عالم با همه‌ی تلخی‌ها و شيرینی‌های‌اش دوام ندارد. يعنی که ستم و بيداد پايدار نخواهد ماند و «جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند». قاعده‌ی تاريخ همین است که بيدادگران نه تنها درس و عبرت نمی‌گيرند که درست بر عکس در خيال و گمانِ خود می‌پندارند که عين حقیقت و حقانیت‌اند و هيچ ستمی از دستِ آن‌ها بر کسی نمی‌رود! طبعاً چرخ‌های زمان به آسانی پیکره‌ی همه‌ی سرکشان و مقتدران تاریخ را در هم می‌شکند و از آن‌ها چیزی نمی‌ماند جز قصه و البته لعنتِ ابدی هر که در پی آن‌ها می‌آید. تاريخ و زمان، داورانی سخت‌گیرند و همین داوران سخت‌گیرند که روزنه‌ی امید را می‌گشايند. برای سال تازه، دعا می‌کنم و آرزو می‌کنم که بيخِ درخت بیداد خشک شود و سايه‌ی سبزِ مهربانی، درستی و راستگویی بر سرِ يکايک هم‌وطنان، همراهان و یاران‌ام گسترده‌تر شود. آرزو می‌کنم آن‌ها که در چنگال بيداد اسيرند، زندان‌شان شکسته شود و از زندان برون و درون رهايی يابند. هم‌چنان ايمان دارم که ملت ما لياقتِ بهتر از این و بسی بهتر از این را دارد. سزای درستی و پاکی، شادی است و بخت و اقبال؛ نه خواری ديدن و تحقير شنيدن و استخفاف و بندگی. سزای ما آزادی است و شادی و شادیِ آزادی. اميدوارم این بار آزادی ما با زنجير از راه نرسد.
هديه‌ی طربستانی ملکوت اجرای آواز ماهور بهاريه‌ی حضرت استاد است با همراهی تار داریوش پيرنیاکان و تنبک همايون. ادامه‌‌ی قطعات هم‌نوازی دو عزيز است که امروز ديگر به زبان دیروز با ما سخن نمی‌گويند: ناصر فرهنگ‌فر و پرویز مشکاتيان. غزل آواز بخش اول، از نوروزانه‌ترین غزل‌های حافظ است و غزلی است حکيمانه. سال نودتان خجسته باد.

 

۰

به پيشواز نوروز

از امروز تا فرا رسيدن نوروز دو سه روزی باقی است. حتماً تا آن وقت باز هم اين‌جا چیزهایی خواهم نوشت. حرف بسیار است. آرزو بسیار است. دعا بسیار است. اميد هم هست. امید هم با ما باقی است. همان چیزی که بيدادگران کرانه‌ی تاريخ هميشه کوشش کردند از ما بستانند و نتوانستند، هنوز هست. درباره‌ی اين‌ها وقتی که به لحظه‌ی تحويل سال نزديک‌تر شويم، خواهم نوشت. قطعاتی از آلبوم رباعيات خيام را که شجریان روی آن‌ها آواز خوانده است و با صدای احمد شاملو دکلمه شده‌اند به همراهی آهنگ فریدون شبهازيان، اين‌جا می‌‌آورم. اهل حال و حکمت، حتماً از شنیدن‌شان ذوقی خواهند برد.
 
این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی، غمِ فردای حريفان چه خوری
پيش آر پياله را که شب می‌گذرد!
 
 

۲

چهار آواز اصفهان از شجريان

چهار آواز از شجريان هست که از محبوب‌ترين آوازهای اصفهان است که از شجریان می‌پسندم. جز اين‌که دست‌کم دو آواز اصفهان دیگر هست که سخت به آن‌ها علاقه دارم: یکی آواز اصفهان آلبوم «بت چين» در مجموعه‌ی گلبانگ است و ديگری آواز اصفهان آلبوم «جان عشاق» است (اولی با سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور و دومی با پيانوی زنده‌ياد جواد معروفی است).
از این چهار آواز، دو آواز از اجراهای گلهای تازه است. يکی از مجموعه برنامه‌های شاخه گل است و ديگری هم يکی از اجراهای خصوصی با ویولن شاپور نیاکان است. 
شرح و تفصیل نمی‌دهم. گمان می‌کنم برای کسانی که اهل موسیقی ایرانی باشند، این چهار آواز، حتماً شنيدنی و ارزش‌مند خواهند بود.

۱

اما اميد همره من ماند…

اين‌که شعر «سنگواره»ی سايه را با اجرای بوسليک بنان، روی غزل شهريار با آهنگ روح‌الله خالقی کنار هم می‌آورم، چندان مناسبت خاصی ندارد. چند روزی است که این شعر را با صدای سايه گوش می‌دهم و قبل يا بعدش صدای بنان همراه‌اش است. اين شعر سايه در «تاسيان» نيست. شعر از کتاب «چند برگ از يلدا»ست. نوعی حکايت حال است.
 
این ساکت صبور که چون شمع
سر کرده در کنار غم خویش
با این شب دراز و درنگش،
جانش همه فغان و دریغ است.
فریادهاست در دل تنگش.
 
در خلوت غم‌آور مرجان
بی های‌های گریه شبی نیست 
اما خروش وحشی دریا
گم می کند در این شب طوفان
فریادهای خسته او را.
 
بس در حصار این شب دلگیر
ماندم نگاه بسته به روزن
همچون گیاهِ رُسته بُنِ چاه
یک یک ستاره‌ها به سر من
چون اشک پر شدند و چکیدند.
 
نایی نرُست آخر از این چاه
تا ناله‌های من بتواند
روزی به گوش رهگذری گفت.
وز خون تلخ من گل سرخی
در این کویر سوخته نشکفت.
 
بس آرزو که در دل من مرد
چون عشق‌های دور جوانی
اما امید همره من ماند
با من نشست در پسِ زانو،
تنها گریستیم نهانی!
 
مرغ قفس اگر چه اسیر است
باز آرزوی پر زدنش هست
اینک ستم! که مرغ هوا را
از یاد رفته است دریغا
رویای آشیانه در ابر!
 
شب‌ها در انتظار سپیده،
با آتشی که در دل من بود
چون شمع قطره قطره چکیدم.
افسوس! بر دریچه‌ی باد است
فانوس نیمه‌جان امیدم!
 
بس دیر ماندی، ای نفس صبح!
کاین تشنه‌کام چشمه‌ی خورشید
 در آرزوی لعل شدن مُرد.
و امروز زیر ریزش ایام
خود سنگواره‌ای‌ست ز امّید…
 
آذر ۱۳۴۱
 

۷

گزارشی از کنسرت عليرضا قربانی

کنسرت ديشب که موسوم بود به «کنسرت عليرضا قربانی» نه تنها رضایت‌بخش نبود که به باور من یکی از نمونه‌های میان‌مايه و ضعيف اجرای موسيقی سنتی بود که گویی برای سرگرم کردن و تسخير چشم مخاطبان آسان‌گیرِ‌ موسیقی‌نشناس تدارک دیده شده بود. به جای این‌که وارد بحث از جزيیات شوم، به اختصار چیزهایی را که از ابتدای برنامه به نظرم رسيد و گمان می‌کنم بسیار زننده و آزارنده بود، می‌نویسم و در انتها چیزی را که به نظرم تنها نکته‌ی مثبت اين کنسرت بود خواهم گفت.

عليرضا قربانی
۱. در قسمت اول کنسرت چند نفر از اعضای گروه بدون هيچ مقدمه‌ای آمدند و نشستند و شروع کردند به ساز زدن: نوازنده‌ی سنتور،‌ فرشاد محمدی، و سه نفر نوازندگان سازهای کوبه‌ای. انتظار من این بود و فکر می‌کنم شرط احترام به مخاطب اين است که ابتدای برنامه اعلام کنند که قرار است قسمت اول برنامه، فقط اجرای گروه باشد و خبری از خواننده نيست. تا انتهای قسمت اول من هم‌چنان منتظر و نگران بودم که پس اين خواننده کجاست؟ و اين سؤال در ذهن من بود که آن صندلی‌های خالی که روی صندلی خواننده کتی هم آویزان بود، فلسفه‌اش چی‌ست و اساساً چرا کسی آن کت را از روی صندلی برنداشته است! دردسر ندهم، در ميانه‌ی همين قسمت اول، ناگهان بعد از اتمام یکی از قطعات، نوازنده‌ی سنتور از پشت سازش بلند شد، رفت بیرون و با نوازنده‌ی يک ساز بادی به اسم دودوک، يک ساز بادی ارمنی، بازگشت. نوازنده ایرانی نبود البته. و دوباره ادامه‌ی ماجرا که عبارت بود از هنرنمايی و شيرين‌نوازی‌های نوازنده‌ی سنتور و کارهای آکروباتيک و خارق عادت حسين زهاوی نوازنده‌ی سازهای کوبه‌ای. خلاصه‌ی قسمت اول: حيران کردن مخاطب و تسخير خیالِ آن‌ها بود. کافی بود این موسیقی را با چشم بسته بشنوی تا بفهمی واقعاً چه میزان ارزش موسیقایی داشت.

۲. در قسمت دوم برنامه، عليرضا قربانی، خواننده، سينا جهان‌آبادی، نوازنده‌ی کمانچه و نوازنده‌ی تار و عود، محمدرضا ابراهیمی، هم به جمع اضافه شدند و نوازنده‌ی آن ساز بادی و نوازنده‌ی طبلا صحنه را ترک کردند. این بخش، صحنه‌ی هنرنمایی یا به عبارت دقیق‌تر ارايه‌ی یک کار ضعيف، تمرین‌نشده و سرشار از خطاهای روان‌فرسا از سوی علیرضا قربانی بود. به نظر من علیرضا قربانی، در بهترين حالت فقط خواننده‌ی ارکستر است آن هم برای خواندن تصنیف و باز هم فقط زير نظر يک آهنگساز حرفه‌ای و سخت‌گیر. وقتی کار به خودش واگذار شود و خصوصاً وقتی قرار باشد آواز بخواند، به نتيجه‌ای می‌رسيم از قبیل آن‌چه ديشب ديديم. قربانی به روشنی درکی از شعر ندارد. ایشان نه تنها شعر را نمی‌فهمد، بلکه پيدا بود که هرگز هم به خودش زحمت نداده قبل از خواندن آواز با شعرشناسی که قرائت درست شعر را نشان‌اش بدهد، مشورت کند. فاجعه‌آمیزترین قسمت کار قربانی جایی بود که غزل حافظ را خواند و دست‌کم در سه مورد، ابیات را به شکلی نادرست و مغلوط خواند با تأکيدهای نادرست. دو نمونه‌اش اين است:
در این بیت حافظ که می‌فرمايد: 
تلقين و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
در عبارت «يک اشارت» تأکید روی «یک» نيست بلکه روی «اشارت» است. چنين نيست که تلقین و درس اهل نظر «يک» اشارت باشد و مثلاً‌ دو يا سه اشارت نباشد! قربانی تأکيد را روی «يک» گذاشت و اصلاً هم کار دشواری نبود که آکسان را ببرد روی کلمه‌ی ديگری. شاید بتوان به ارفاق و غمض عین از این نکته عبور کرد، اما در بيتی دیگر، روايت زیر، عين آن‌ چيزی است که قربانی خواند:
ناصح به طعنه گفت حرام است رو ترک عشق کن (بله، دقیقاً به همين شکل!)
محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم
گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح اضافه باشد!
این دو مورد، و موارد دیگر به خوبی نشان می‌دهد که قربانی نه تنها شعر را درست نمی‌خواند و درست درک نمی‌کند بلکه به خودش هم زحمت مشورت کردن نداده است.

۳. در قسمتِ نهايی برنامه – يعنی در به اصطلاح «بيز» کنسرت – قربانی تصنیف «ای وطن» علينقی‌خان وزيری را خواند و گفت که اين تصنیف را اين روزها برای «ایران» می‌خواند. تصور اولیه اين بود که لابد قربانی می‌خواهد با مردم کشورش همدردی کند و نشان بدهد که اهل آزادگی و عدالت و جوانمردی است و مثلاً چه بسا می‌تواند دست‌کم در سایه‌ی شجریان حرکت کند. اما دريغ که اين تصور، خيال باطلی بود! روايت اصلی تصنیف گويا در انتها اين است: «دولت و اقبال تو پاينده باد» ولی خواننده ظاهراً می‌خواند: «دولت حکام تو پاينده باد»! درست است؟ مطمئن نيستم. ولی خیلی مايل‌ام فيلم‌اش یا صدای‌اش را دوباره بشنوم تا مطمئن شوم. اما واقعاً دليل‌اش چی‌است که با اين همه ادعا، تصنیفی نسبتاً خنثی که می‌توانست در هر وقت و زمانی هم خوانده شود و ربطی هم به اوضاع کشور ما ندارد، خوانده شود؟ (هنوز فرض را بر این می‌گیرم که نخوانده باشد «دولت حکام تو پاینده باد!»).

۴. فرشاد محمدی نوازنده‌ی خوبی است ولی بی هيچ شکی نوازنده‌ای معمولی است. بهترين جایی که معمولی بودن اين نوازنده را می‌شد ديد در اجرای چهارمضراب شورانگیز پرویز مشکاتيان بود. نوازنده به روشنی در اجرای قطعه به زحمت افتاده بود. ظرافت‌های چهارمضراب را رعايت نمی‌کرد و هنگام پايان قطعه، نفس راحتی کشيد و پیدا بود که اجرای آن سخت به او فشار آورده است. اجرای آثار مشکاتيان کار هر کسی نيست.

۵. نوازنده‌ی تار و عود،‌ به نظر من، خوب ساز نمی‌زد. جاهايی به روشنی حس می‌کردم که خارج می‌زند. شايد در ذهنم تارنوازی او را با امثال لطفی يا عودنوازان برجسته قياس کرده‌ام که احساس کردم کار ضعيفی ارایه کرده است اما فکر می‌کنم، اجرای او، اجرایی متوسط بود و گویی ساز زدن در اين کنسرت برای‌اش چيزی شبیه رفع‌تکلیف بوده است.

۶. تنها وجه مثبت این کنسرت نوازندگی استادانه و زیبای سینا جهان‌آبادی بود. سينا کمانچه‌‌نوازی چيره‌دست و سخت‌کوش است. تنها حيفی که می‌توان بر او خورد اين است که هنرش بايد در کنار چنین کنسرت‌هایی خرج شود. اين البته از فاجعه‌ای است که اين روزها بر سر هنر در ايران می‌رود و گرنه چنين هنری بايد در جايگاه درست و مناسب خود بنشيند.
بی‌ اغراق بگويم که در سراسر این کنسرت سخت رنج کشيدم از اين همه ميان‌مايه‌گی و ضعف اجرا و ارايه‌ی کار. شايد بايد انتظارم و توقع‌ام از اين خوانندگان و نوازندگان پايین‌تر بياید. شاید سخت‌گیرم و زیاد مته به خشخاش می‌گذارم ولی غلط خواندن شعر حافظ آن هم از روی متن، به هيچ وجه انتظار زیادی نيست.

* عکس‌ها از الهه

۰

فال حافظ

کاش گوشِ پندنيوش و ديده‌ی عبرت‌بینی بود حکام را!

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد
به کوی می فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده‌ی تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد
رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد
چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان‌گیری غم لشکر نمی‌ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

تصنیف از آلبوم آبگینه به آواز صديق تعریف است در همایون و شوشتری.

۱

آواز و ضرب مرشد مرادی

قطعات زير، برنامه‌‌هايی است که مرشد مرادی در رادیو به دعوت سایه اجرا کرده است و در برنامه‌‌های مختلف گلچين هفته پخش شده است. شايد لازم باشد در فرصتی ديگر چيزی به تفصيل درباره‌ی مرشد مرادی بنويسم اما همین‌قدر برای اين‌که حق مطلب را در انتشار صدای او ادا کرده باشم، قطعات اجرای او را اين‌جا می‌آورم. یکی از قطعات تکراری است که از دوباره شنيدن‌‌اش ضرری نخواهید کرد. ابتدا و انتهای اجرا هم صدای مجری برنامه‌ی گلچين هفته را داريد که گاهی اوقات اشاره‌هايی به تاريخ و زمان برنامه نیز می‌کند. شماره‌‌ها به شماره‌ی برنامه‌ی مربوطه‌ی گلچين هفته اشاره می‌کنند.
پ. ن. برنامه‌های شماره‌ی ۲ و ۹ را من خیلی دوست دارم.

۱

قضای عهد ماضی يا بقای «فتنه»!

ميانه‌ی کار، مشغول شنيدن این چهارگاهی هستم که فرهاد فخرالدينی ساخته است و شجريان غزل سعدی را به آواز با آن می‌خواند. گفتم شما هم در حظ اين لحظه سهيم باشيد. اين برنامه، در گلچين هفته‌ی شماره‌ی ۲۲ پخش شده است.

پ. ن. برای اين‌که بدانيد خالی از خیال سبزانديشانه نيست، بدانيد و آگاه باشيد که اين بيت سعدی در اين غزل هست:
دلم صد بار می‌گويد که چشم از «فتنه» بر هم نه
دگر ره ديده می‌افتد بر آن بالای فتانم!
آن‌که اين تعبير «فتنه» را باب کرد شايد هرگز نمی‌دانست چه خدمت بزرگی می‌کند به کسانی که تمام زندگی‌شان به شعر و ادبيات آغشته است و چگونه ميدان بازی را دودستی تقديم فتنه‌خواهان و فتنه‌گران و فتنه‌انگيزان کرده است:
منِ سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره‌ی هندوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه‌انگیز جهان غمزه‌ی جادوی تو بود!

 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد