۵

فضیلت معصیت و آفت طاعت!

بزرگترین آفت طاعت که همیشه در کمین دین‌داران است همین توانایی بر طاعت است. همین که مدتی به تکرار می‌بینی که قدرت بر عمل به آداب و فرایض داری، در آستانه‌ی آن نخوت و عجبِ طاعتی. به همین فخر فروختن می‌توانی و پا به همان ورطه‌ای می‌گذاری که دام اهل طاعت است. یکی از هول‌های بزرگ من همیشه این بوده است که مباد به خاطر یک دو روز طاعت و عبادت، دماغی پر باد بیابم که به واسطه‌ی آن طاعت‌های حقیر بر آن‌ها که اهل طاعت نمی‌دانم‌شان فخری بفروشم. این طاعت نخستین کاری که می‌کند، شخص عبادت‌کننده را به خویش مطمئن می‌سازد. طمأنینه همیشه از خودِ طاعت نیست. گاه از رضایت نفس است. پس الهی بیزارم از آن طاعت که مرا به عُجب آورد!

اما هر معصیتی آخر معصیت است؟ معصیتی که با آن ستیزه کنی و به دشواری حریف‌اش شوی، آن معصیت معصیت است! معصیتی که به اندک مقاومتی حریف‌اش شوی، بازیچه‌ی اطفال است! «گر پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن». یاد آن جمله‌ی مولا علی می‌افتم که گفت: «کاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکه ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف». عفاف ورزیدن آن هم از سوی کسی که قدرت بر معصیت دارد، او را بالاتر از مجاهد شهید قرار می‌دهد! خیلی نکته‌ی لطیفی است. بالاتر از این حتی او را هم‌ردیف ملایک می‌نهد. می‌گویند آن‌که قدم در راه مجاهدت نفس می‌نهد و حتی به سرانجام نمی‌رسد، شهید از دنیا می‌رود. (آری، عشق هم از راه‌های مجاهده با نفس است دیگر). پس هر معصیتی را معصیت نمی‌توان نام نهاد و عصیان در برابر هر معصیتی هنر نیست. معصیتی را می‌توان معصیت نامید که به دشواری حریف‌اش شده باشی. این‌که به «عادت» از کنار معصیت بگذری (چون در محیط و شرایط خاصی بزرگ شده‌ای و امکان و «قدرت»‌اش برای‌ات نبوده)، فضیلتی به آدمی نمی‌دهد. این‌جاست که بعضی معصیت‌ها ناگهان فضیلت می‌یابند. پس الهی! بنده‌ی آن معصیت‌ام که مرا به عذر آورد!

این حال را کسی می‌داند که از میان طوفان گذشته باشد. کسی که غرق خون و عرق باشد. کسی که بار هستی بر شانه‌های‌اش سنگینی کرده باشد. و «کجا دانند حالِ ما سبکباران ساحل‌ها». آن‌ها که در بند همین خرده رعایت‌های مستحبی پوسته‌ی دین‌اند و از دین جز همین آداب ظاهر (و آری همان یک تکه‌پارچه) چیزی نمی‌دانند، چه می‌دانند که همین نخوتِ طاعت چه دماری از روزگار آدمی در می‌آورد؟ گمان می‌کنم برای تمام این ماه رمضان همین دو نکته کفایت است که: «ثلاث مهلکات: شُح مطاع، و هوى متبع، و إعجاب المرء بنفسه؛ ثلاث منجیات: العدل فی الرضا والغضب والقصد فی الغنى والفقر ومخافه الله فی السر والعلانیه». پس باقی بهانه است و دغل!

۸

از آن قدر تا این قدر

می‌گویند – در روایات دینی – که تقدیر رخدادهای هر سال در شب قدر آن سال رقم می‌خورد تا سال بعد. دیروز داشتم فکر می‌کردم عموی بزرگ‌ام سه پسر دارد و سه دختر. ناخودآگاه به یاد او افتاده بودم. شب از ایران تلفن زدند. غوغایی به پا بود. آن سه پسر حالا دیگر دو تا شده بودند! هنوز باورم نمی‌شود. همان قاعده‌ی ثابت جاده‌های ناامن ایران و جانِ انسان‌ها، که از خاک کفِ جاده بی‌بهاتر است. نمی‌دانم از کجا و به که باید شکایت کرد. دست هیچ کس به هیچ جا بند نیست. نه در زمین نه در آسمان. داشتم فکر می‌کردم که اگر تقدیرِ رفتنِ او در شب قدرِ سال پیش رقم زده شده بود، یعنی چیز نزدیک به یک سال، سایه‌ی آن تقدیر بر سرش بوده است و خودش و دیگران از آن بی‌خبر. و این خبر اگر افشا می‌شد، چه هولی در آدمی می‌افکند، به ویژه که خبر، خبر حادثه‌ای دردناک و تلخ باشد؛ خبر سانحه باشد. با هر که صحبت می‌کردم گوشی تلفن به نفر بعدی می‌رسید: از پسر عمو به خواهر، از خواهر به مادر و برادر که سخن گفتن نمی‌توانست. و من مبهوت مانده بودم،‌ چنان‌که همیشه در مواجهه با مرگ بهت‌ام می‌زند. همه جا، هر جا، که پای سخن گفتن در میان باشد، شاید ساعت‌ها بی‌وقفه بگویم و بنویسم. اما پای مرگ که در میان است، سخن گفتن عبث است و پوچ. گویی تسلا دادن هم پاک از معنا می‌افتد. کاش می‌توانستم آن‌جا باشم و با حضورم سخن بگویم نه با زبان‌ام.

و هنوز همان سرما، همان رنج استخوان‌سوز، همان بهت، همان ناباوری در وجودم جاری است. و آخرش چه باید گفت؟ تقدیر بود! اما ویرانی جاده‌ها و ناامنی آن‌ها تقدیر نبود. این یکی از بی‌کفایتی و بی‌تدبیری آن‌هاست که مدعی کفایت و تدبیرند. ولی می‌شد در آن ساعت او آن‌جا نمی‌بود، اگر آن تقدیر نبود. «از چنگ منش اختر بد مهر به در برد. . .».

۶

این گریه‌های شوق؛ آن اشک‌های سوز

امروز یک بار با بغضِ تو بغض کردم و دو بار با صدای لرزان و گریان تو سخت گریستم. امروز چنان مرا به آسمان بردی و چندان بر زمین با من نشستی که تردید ندارم تمام آن مایه عهد و پیمانی که در کار تو کرده‌ام و کرده‌ایم، سزاوارترین مخاطب خود را در کره‌ی خاکی داشته است. امروز تمام تاریخ‌ام، تمام هستی‌ام، تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌ام پیش چشم‌ام رژه رفتند. امروز تو مرد احساس بودی و چندان خاکی و زمینی در کنار من و ما، چندان انسانی سخن می‌گفتی که هیچ جدایی و فاصله‌ای میان ما و تو نبود. اما دقایقی بعد چنان از سر خردمندی و پختگی و درایت سخن می‌گفتی که گویی آن که دقایقی پیش به صدایی لرزان و بغض‌آلود، با آن همه اشتیاق، آن اندازه انسانی و خاکی، با ما سخن می‌گفت تو نبودی! گویی تو احتیاج و استغنا، ناز و نیاز را یک جا با خود داری.

و تو انسان بودی و هستی. اما چه انسانی! بر آسمان‌ات به یک شیوه می‌توان دید و بر زمین به نوعی دیگر می‌توان دل به تو سپرد. اما چه پیوندی میان ما و تو عمیق‌تر از رشته‌ی محبت و مهر؟ رشته‌ای که به نگاه متصل است، که «نشود فاش کسی آن‌چه میان من و تست / تا اشارات نظر نامه‌رسان من و تست». و آری، «روزگاری شد و کس مردِ رهِ‌عشق ندید». وقتی مثل پدر و درست در مقامِ پدر، چنان با تفقد دست بر سر فرزندان معنوی‌ات می‌کشی و همدلانه و با مهر با آن‌ها سخن می‌گویی و عمق محبتِ فروتنانه‌ و بی‌تابانه‌ات را می‌توان با گوشت و پوست لمس کرد، دیگر چه جای درنگ و تردید که این‌ها که در پی تو هستند، دل به مهرِ تو داده‌اند؟

امروز با خود می‌اندیشیدم، و به بانو هم می‌گفتم که اگر کسِ دیگری بر جای تو نشسته بود – کس دیگری از شمار همین آدمیان امروزی – و آن میزان محبت و ارادتی را که تو می‌بینی، می‌دیدند، دیگر خدای را بنده نبودند؛ چنان‌که هم اکنون هم نیستند و چنان به تفرعن و تکبر سخن می‌گویند و شاخ و شانه می‌کشند که گویی جهان بسته به نفسِ آن‌هاست! و تو را سخت انسانی دیده‌ام و بشری و خاکی خواسته‌ام و آسمانیِ زمینی هستی. افلاکی خاکی که در میانِ‌ ما و با ما نفس می‌زنی و لحظه‌ای جدا نیستی به دل و جان از ما. بگذار بعضی‌ها . . . نه؛ بگذار گله هم نکنم از همان بعضی‌ها. بگذار تمام آن کوتاهی‌ها و قصورها و خودخواهی‌ها در کنار دریای سخاوت تو نادیده بمانند. بگذار در کنار آن همه مهری که کریمانه نثار ما کردی، آن نقصان‌ها را نبینیم. و چه دولت‌مند بودم امروز که دو حامی، دو هم‌دل، دو مستظهر در کنارم بودند: تو اشک بر گونه‌هام جاری می‌کردی و او اشک از گونه‌هام می‌سترد. حاصل دنیا و عقبا برای من همین است و بس: عشق! «جهان عشق است و دیگر زرق‌سازی / همه بازی است الا عشق‌بازی». عمر خاکی‌ات دراز باد و گام‌های‌ات استوار و نفس‌ات گرم و رشته‌ی مهر میان ما پیوسته‌تر باد و آری:
 حسنِ‌ تو همیشه در فزون بود
روی‌ات همه ساله لاله‌گون باد
اندر سر ما خیال عشق‌ات
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامت‌ات نگون باد
چشمی که نه فتنه‌ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلی است در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه‌ی وصل تو برون باد

بگویم‌ات که: «ای قبای . . .»؟ . . . و نیم قرن تمام گذشت؛ نیم قرنی که راه صدها ساله در آن رفته‌ای. و تو زنده‌ای، و تو حاضری، موجودی. آینه‌صفت پیش روی منی! این‌ها کافی نیست برای این‌که توفان اشک و آه به پا کنی؟ و «خلقی واله شوند و حیران» و «فریاد از مرد و زن بر آید»؟ کافی نیست دیگر؟ در پرده‌تر از این هم می‌شود گفت؟ و تو می‌دانی که چه‌ها در دل است که رشک‌ام می‌آید آن همه را بنویسم. بگذار باقی میان ما و تو در خفا بماند، بگذار همان ذکری باشد که «تضرعاً‌ و خیفهً» است. بگذار در حلقه‌ی ذکر تو بمانیم. بگذار . . . بگذار. . .

پ. ن. فکر نمی‌کردم لازم باشد بگویم. این نوشته‌ یک یادداشت کاملاً شخصی است، کاملاً شخصی. در نتیجه، چه بسا بسیار بسیار کسان نتوانند در حس آن با من شریک باشند. اما هستند باز هم کسانی یا بسیار کسانی که در حس من سهیم‌اند.

۰

راز ابلیسی

امروز هوا یکسره بارانی بود. پس مانده‌ی سرماخوردگی در سرم سنگینی می‌کند. بی‌رمق دست بردم از کتاب‌های روی میز کارم منطق الطیر را برداشتم و صفحه‌ای را باز گردم. ابیات شگفتی آمد. سخت موافق حال بود. می‌نویسم‌اش، شاید حال یکی دیگر هم با این‌ها خوش شد و تازیانه‌ی سلوکی بود.

حق تعالی گفت با موسی به راز
ک«اخر از ابلیس رمزی جوی باز»
چون بدید ابلیس را موسی به راه
گشت از ابلیس موسی رمز‌خواه
گفت: «دایم یاددار این یک سخن
«من» مگو تو تا نگردی همچون من.»
گر به مویی زندگی باشد تو را
کافری نه بندگی باشد تو را
راه را انجام در ناکامی است
نامِ نیکِ مرد در بدنامی است
زان‌که گر باشد در این راه کامران
صد منی سر برزند در یک زمان.

۴

جان بر لب و حسرت به دل

وه! بالاخره آمدی!‌ جان‌مان به لب رسید بس که سرت به کار گرم بود! پسرت زودتر از خودت آمد. همان جوان خجالتی که راه‌اش را از جلوی همه‌ی ما کج کرد و پیاده، قدم‌زنان، خیابانِ مستقیم را گرفت و رفت. اعتنایی هم به راننده و ماشین نکرد. موبایل‌اش را آورد بیرون و گپ‌زنان کیف سیاه‌اش را به دست گرفت رفت. اگر نگفته بود پسرت است، مظفر حتماً راه‌اش نمی‌داد بیاید تو!!
این بار دیدن‌ات اما حکایتی دیگر داشت. وقتی ببینی همه آن سوی خیابان به انتظارِ تو صف کشیده‌اند و برای همه لبخند زنان و با مهر دست تکان بدهی، دل‌ِ‌ آدم از سنگ هم باشد از جا کنده می‌شود. توی راه که بر می‌گشتم این آواز شجریان را با ویولون شاپور نیاکان گوش می‌دادم. در اوج می‌خواند که:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید
(انگار این غزل حافظ فقط برای آدم‌های عاشق دلبرده است که انتظارِ دیدارِ یار می‌کشند)
آدم باید واله و حیران شدن بعضی‌ها را دیده باشد و بداند که چگونه دیدنِ یک نفر می‌تواند فریاد از مرد و زن بر آرد. این را من به عیان امشب دیدم. روی‌ام را که برگرداندم، اولین چیزی که به چشم‌ام رسید، چهره‌ی پوشیده از اشک دخترکان و پسرکانی بود که به نرده‌های پارک تکیه داده بودند. تو چه می‌کنی با آن تکانِ دست که سیل سرشک از دیدگانِ این‌ها سرازیر می‌شود؟ و من هنوز گیج‌ام و حیران. هنوز همان حیران همیشگی‌ام. داشتم می‌گفتم ما مثل سیب‌زمینی نگاه‌ات کردیم و این‌ها عاشقانه با دیدن‌ات می‌تپیدند. اما ساعتی خوش بود. وقتی خرم بود و پر نور.

۲

گفتا که روزها هم از راه دیگر آید!

هنوز چهار ماه نشده است که این‌جا بودی. نیم ساعت است که بی سر و صدا رفته‌ای نشسته‌ای توی همین اتاق زیر پای من! این بار بی‌خبرتر از بار پیش آمده‌ای. دخترکی که تو را دقایقی پیش دیده است، توی راه پله به من «مبارک‌باد» می‌گوید! این بار کم کس است که تو را دیده باشد. میانه‌ی روز می‌آیی و بدون غوغا. شور و سودای ما هم هیجانی شده است گنگ و خاموش. درست مثل آمدن‌ات. بارها فکر کرده‌ام این بخت چرا نصیبِ دگران نیست. ولی نیست دیگر. توضیح‌اش به من چه؟ می‌نشینم همین جای پای میزم. شاید هوس کنی سری به همه بزنی و احوالی بپرسی! خدا را چه دیدی؟ شاید دل‌ات خواست بیایی یک طبقه بالاتر یا به همه بگویی بیایند پایین. از تو که بعید نیست. اما باز آرام و بی سر و صدا رفتن هم از تو بعید نیست.

دیشب قبل از خواب داشتم فیلمی را می‌دیدم که در محفلی دوستانه در کنار سایه، که به لندن آمده بود، گرفته بودیم. یکی دو بیت از غزلی از سعدی را خواند که هنوز توی مغزم رفت و آمد دارد. همین ابیات سعدی سخت موافقِ حالِ اکنونِ ماست:
مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
چو بلبلم هوس ناله‌های زار آید
میان انجمن از لعلِ او چو آرم یاد
مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید
گلی به دستِ من آید چو روی تو هیهات
هزار سال دگر گر چنین بهار آید
طمع مدار وصالی که بی فراق بود
هر آینه پس هر مستی‌ای خمار آید
مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت
که راضی‌ام به نسیمی کزان دیار آید
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
مرا همان نفس از عمر در شمار آید

۶

مست و پریشانِ توام

برای قربانی شدن باده‌ای باید. مستی‌ای باید. باید قربانی شدن را آزمود. باید چشیدش. باید یک بار به مسلخِ عشق رفته باشی تا بفهمی یعنی چه؟

آن یار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که: «چه می‌خواهی»، گفتم که: «همین خواهم».

این را، این دلدادگی را، این عشق را، هر کسی که بهره‌ای از آدمیت برده باشد، می‌تواند بیازماید، با هر معشوقی. حساب بعضی معشوقان خود روشن است دیگر. اما مگر کسی که به مسلخِ عشق رفته باشد زنده باز می‌گردد؟ البته که نه! اگر به مسلخِ عشق بروی، حتماً کشته باز می‌گردی. حتماً جانِ خود را نخواهی داشت. به این مسلخ اگر رفتی، حتماً «شهید» باز می‌گردی. پس برای شهید شدن باید کشته‌ی عشق شد:
به تیغِ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیی نشان ندهد کس از احیا
و این‌جاست که در شمار آن زندگانی به شمار خواهی رفت که رزق و روزی نزد پروردگار خویش می‌خورند. امشب به دلیلی گرفتار کاری شدیم و نتوانستیم به دیدارِ دوستی دلنواز برویم. اما خاطرِ او با ما بود و معمایی که هنوز می‌خواهم برای خود و عالمیان حل‌اش کنم! حالیا، شب عید قربان است و ذکر خیر ابراهیم و اسماعیل. حکایت ابراهیم است و داستانِ گلستان (نه البته ابراهیم گلستان!). قصه‌ی اسماعیل است و حکایت خنجری بر حنجره:
همچو اسماعیل پیش‌اش سر بنه
شاد و خندان پیش تیغ‌اش جان بده
سر به پیش قهر نه، دل بر قرار
تا ببرم حلق‌ات اسماعیل‌وار
و ماییم و راهی دراز تا عمر ابد یابیم. تا پیش از مرگ بمیریم و بدون هیچ تیغی کشته‌ی عشق باشیم. بدون این‌که خونی بریزیم از کسی یا خونی از ما بریزند، شهید باشیم. چنان که اسماعیل شهید بود، بی‌ آن‌که خونی از گلوی‌اش ریخته باشد. آری می‌شود بدون این خشونت‌ها شهادت را چشید. آن‌ها که شهادت را با زجر و خون‌ریزی آرزو می‌کنند،‌ کاش می‌دانستند که شهادتی هست بی آن‌که خون‌ات را بریزند، بی‌آن‌که جان‌ات را بگیرند، که هزاران بار سخت‌تر و دشوارتر از این مرگ جسمانی است. دل بر گرفتن از هوا، دل بریدن از آرزو، خود مرگی است درخور شهیدان. و اینک راهِ این شهادت گشاده است برای هر آن که لایق این دیدار است! دیداری که ادریس وار بر اوج افلاک‌ات روان کند و عیسی صفت همنشین خورشیدت سازد. حبذا این عید! خجسته باد این سرور!  . . . بشنوید:

۳

بمستان

روزی که بم لرزید، گمان می‌کنم بانو و من جزو اولین کسانی بودیم که در وبلاگستان درباره‌ی بم نوشتیم. همان دقایق اول بود که بانو تلفن زد و سرآسیمه خبر زلزله را داد. چند ساعتی گذشت تا از عمق فاجعه‌ی بم با خبر شدیم. من البته لندن بودم در خوابگاه. غرق خواب بودم وقتی بانو زنگ زد و خبر زلزله را داد. چند روز بعدش البته من خودم ایران بود و هفته‌ی بعدش رفته بودیم کرمان. می‌خواستیم همان روزها برویم بم را، باقیمانده‌ی آن هم امید و آرزو، را ببینیم. که نشد. یکی از بزرگترین دردها و حسرت‌های من بعد از بم، رفتن ایرج بسطامی بود. ایرج مظلوم و ساده‌دل. ایرج با صفا. فکر می‌کنم وقتی اولین مطلب‌ام را نوشتم هنوز خبر مرگِ او را نشنیده بودم. آن روز این (ارگ بم: چندین هزار امیدِ بنی‌آدم!) را نوشتم:

«بزرگترین بنای خشتیِ ایران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گریان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حیرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اینکه این بار که به ایران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از یاد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاریخ من و تبارم در آنجا ویران شد. امروز من ویران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم دیدنِ ارگِ بم برایم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاوید. شبِ ولادت عیسا مسیح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا باید گریست یا بر نابودیِ آدمیانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجویان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن میان بودند که بی‌خبریم از آنها. اگر کسی از مسئولین قصوری کرده بود، شاید می‌شد گریبانِ یکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، این بار کارِ بشر نیست. شما فکر می‌کنید می‌شود با وجود زلزله‌ی عظیم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گیجم، گیج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدمیان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گویی تیشه بر جانش می‌زنند. این بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ این چه مکافاتی است برایِ ما؟ این سال‌ها در ایران، زلزله از زلزله، سیل از سیل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. این زنجیرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثیه‌خوانان کجایند که داغدار ماتمی بزرگیم. وقتی بنایی با این عظمت و این همه فرهنگ و تاریخ از میان می‌رود، گویی ریشه‌ی یک قوم را از بیخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .»

بهترین خبری که درباره‌ی بم می‌‌خواهم بشنوم؟ نمی‌دانم. شاید این‌که دولتمردانِ ما دعواهای سیاسی‌شان را کنار بگذارند و به جای تحکیم پایه‌های قدرت‌شان کمی بیشتر به خودِ مردم فکر کنند. مردم بم خیلی بیش از ساختن بناها به همدلی و همدردی بشری نیاز دارند. کسی که به آن‌ها گوش بدهد. رنج‌شان را بشنود. فکرش را کرده‌اید هنوز چقدر آدم گرسنه و بی‌لباس هستند؟ برای بم، من به پروژه‌های بزرگی که معلوم نیست چند سال دیگر واقعاً ثمر دهند، امید زیادی ندارم. کار می‌خواهید بکنید؟ برای این‌ها مدرسه بسازید. خانه بسازید. قصر لازم ندارند. سر پناه متواضعانه‌ای دردهای اولیه‌شان را دوا می‌کند. لازم نیست برای بم آپولو هوا شود. اکر هر کسی فقط یک گوشه‌ی کوچک کار را می‌گرفت، شاید بسیار جلوتر از اینی بودیم که الآن هستیم. فکر می‌کنم برای بم، سنگ‌های بزرگ بزرگ نشانه‌ی نزدن‌هایی واقعی و جدی است.

پ. ن. این هم یکی از یادداشت‌های فراوان آن روز بانو (آرشیو قبلی را باید دوباره بازسازی کند):
«ارگ مرد … از بس که جان ندارد
ارگ خوابید. خسته شده بود از ایستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بیرون از حصارهایش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ایستاده بود.
هشتاد سال پیش بود که آخرین خانواده ارگ را تنها رها کرد و به میان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هایش بوی بی وفایی می دهد. بوی بی وفایی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنید اما روح غمگینی داشت که همیشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنیدی صدایش را.
ارگ خسته خوابید. مردمان بم بی وفایی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر دیگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار دیواره هایش عاشقی کنند ولی وقتی دیگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دلیلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که امیدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهایش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ویرانه اش که نگاه کنید شما هم مطمئن می شوید. برج دیدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب یاری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد … از بس که جان ندارد.»

۶

آینه در آینه . . .

تو که می‌آیی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ریزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختیار به دست خودم نیست. ناگهان همه‌ی امیدها، همه‌ی آرزوها یک جا انباشته می‌شوند و با حضور تو سر باز می‌کنند. هر چه بیشتر فکر می‌کنم، بیشتر به قعر موج خیال فرو می‌روم. انگار از صبح تمام شعرهای جهان را با خود زمزمه کرده‌ام. آسمان این شهر کوتاه است. خیابان‌های لندن تنگ شده است. برای من تنگ شده است انگار. تنم دارد تنگی می‌کند. وقتی فکر نمی‌کنم به این‌که ساعتی دیگر این‌جایی، فکر هرزه‌گردم همین‌جور بی‌هوا می‌گردد. تو که مجسم می‌شوی، فکر هم به خودش می‌لرزد!

بار قبل هم هوا همین‌جور دلگیر بود و بارانی. شاید من به یاد ندارم درست. اما هوای بیرون و درون دلگیر بود. این بار اما، هوای درون به لطف ساغرِ پر می‌ای که دادی، ساقی، خرم است و طربناک. هوای بیرون سرد است و ابری و خلق جهان هنوز همان همرهان سست عناصرند.

مغزم دارد بی وقفه تمام شعرهای انباشته را به جست‌وجوی تو می‌گردد. در شعرها نیستی. بیرون شعرها هم نیستی. ولی با شعر می‌شود با تو حرف زد. با شعر سکوت. با خاموشی. اما تو که خود سلطان سخنی. با تو چه باید گفت؟ از کجا باید گفت؟ نمی‌دانم. گیج شده‌ام. بار قبل این اندازه گیج نبودم. این بار قرار است «برخورد نزدیک» از نوع دست اول باشد!

***

خوب. تمام شد. یعنی هنوز تمام نشده است. ولی قسمت اول‌اش تمام شد. عجب تجربه‌ای است آدم از فاصله دو قدمی ببیندت! هنوز گیجِ گیج‌ام! کاش آرام‌تر قدم می‌زدی. کاش این قدر گرفتار نبودی. آرام می‌رفتی ولی برای آن‌که اسیر دل است آرام رفتن‌ات هم سریع است. یک لحظه به ذهن‌ام آمد که:
از سر کشته‌ی خود می‌گذرد همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد!

نمی‌فهمم گرم است هوا یا سرد است. باران نمی‌بارد دیگر. ولی میان هشیاری و مستی، میان زمین و آسمان‌ام انگار. اما این دیدارها باشد به وعده‌ی دیدار که سیر بتوان دیدت. وای! الآن یک لحظه آن نگاه را به یاد آوردم و آتش گرفتم! هیچ وقت به این جنبه‌ی ماجرا فکر نکرده بودم. نگاه‌ات عجب نافذ است و عجب عاشق کش! فکر می‌کنم خواب بودم یا دارم خواب می‌بینم هنوز. اما نه بیداری محض بود. آدم عشقی که در دل داشته باشد، بعضی جزییات برای‌اش خیلی مهم می‌شوند. آری عشق است که مو از ماست می‌کشد. باید یک بار هم که شده دست عشقی تارهای دل‌ و جان‌ات را لرزانده باشد تا بدانی گاهی نگاهی چه آتشی در وجود آدمی می‌اندازد. و این نگاه. این نظر. این یک لحظه جهانی را بر هم می‌زند. جهانی را دگرگون می‌کند. همین نگاه. شیواترین بیان لحظه‌ی امروز را سایه کرده بود:
«پرتو دیدارِ خوش‌اش تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد، دیدمش و دید مرا»!
اصلاً وصف تمام عیار این لحظه و لحظاتی از این دست این است که سایه سروده است. به تفصیل همین را خواندن بس:
مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا

و تو هنوز یک طبقه پایین‌تر، در همین اتاق زیرین نشسته‌ای. و من هنوز هم منتظرم. باز هم منتظرم! یعنی دوباره آن نگاه تکرار می‌شود؟ می‌شود تا نرفته‌ای یک بار دیگر بیایی؟

۳

آبروی‌ام را نریزی دل!

لحظه‌ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه‌ام، مستم!
باز می‌لرزد دل‌ام دستم!

آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تیغ!
آی نپریشی صفای زلفکم را دست!
آبروی‌ام را نریزی دل!

ای نخورده مست!
لحظه‌ی دیدار نزدیک است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد