۶

اين گريه‌های شوق؛ آن اشک‌های سوز

امروز يک بار با بغضِ تو بغض کردم و دو بار با صدای لرزان و گريان تو سخت گريستم. امروز چنان مرا به آسمان بردی و چندان بر زمين با من نشستی که ترديد ندارم تمام آن مايه عهد و پيمانی که در کار تو کرده‌ام و کرده‌ايم، سزاوارترين مخاطب خود را در کره‌ی خاکی داشته است. امروز تمام تاريخ‌ام، تمام هستی‌ام، تمام آرمان‌ها و آرزوهای‌ام پيش چشم‌ام رژه رفتند. امروز تو مرد احساس بودی و چندان خاکی و زمینی در کنار من و ما، چندان انسانی سخن می‌گفتی که هيچ جدايی و فاصله‌ای ميان ما و تو نبود. اما دقايقی بعد چنان از سر خردمندی و پختگی و درايت سخن می‌گفتی که گويی آن که دقايقی پيش به صدايی لرزان و بغض‌آلود، با آن همه اشتياق، آن اندازه انسانی و خاکی، با ما سخن می‌گفت تو نبودی! گويی تو احتياج و استغنا، ناز و نياز را یک جا با خود داری.

و تو انسان بودی و هستی. اما چه انسانی! بر آسمان‌ات به یک شيوه می‌توان ديد و بر زمين به نوعی ديگر می‌توان دل به تو سپرد. اما چه پيوندی ميان ما و تو عميق‌تر از رشته‌ی محبت و مهر؟ رشته‌ای که به نگاه متصل است، که «نشود فاش کسی آن‌چه ميان من و تست / تا اشارات نظر نامه‌رسان من و تست». و آری، «روزگاری شد و کس مردِ رهِ‌عشق نديد». وقتی مثل پدر و درست در مقامِ پدر، چنان با تفقد دست بر سر فرزندان معنوی‌ات می‌کشی و همدلانه و با مهر با آن‌ها سخن می‌گويی و عمق محبتِ فروتنانه‌ و بی‌تابانه‌ات را می‌توان با گوشت و پوست لمس کرد، ديگر چه جای درنگ و ترديد که اين‌ها که در پی تو هستند، دل به مهرِ تو داده‌اند؟

امروز با خود می‌انديشيدم، و به بانو هم می‌گفتم که اگر کسِ ديگری بر جای تو نشسته بود – کس ديگری از شمار همين آدميان امروزی – و آن ميزان محبت و ارادتی را که تو می‌بينی، می‌ديدند، ديگر خدای را بنده نبودند؛ چنان‌که هم اکنون هم نيستند و چنان به تفرعن و تکبر سخن می‌گويند و شاخ و شانه می‌کشند که گويی جهان بسته به نفسِ آن‌هاست! و تو را سخت انسانی ديده‌ام و بشری و خاکی خواسته‌ام و آسمانیِ زمينی هستی. افلاکی خاکی که در ميانِ‌ ما و با ما نفس می‌زنی و لحظه‌ای جدا نيستی به دل و جان از ما. بگذار بعضی‌ها . . . نه؛ بگذار گله هم نکنم از همان بعضی‌ها. بگذار تمام آن کوتاهی‌ها و قصورها و خودخواهی‌ها در کنار دريای سخاوت تو ناديده بمانند. بگذار در کنار آن همه مهری که کريمانه نثار ما کردی، آن نقصان‌ها را نبينيم. و چه دولت‌مند بودم امروز که دو حامی، دو هم‌دل، دو مستظهر در کنارم بودند: تو اشک بر گونه‌هام جاری می‌کردی و او اشک از گونه‌هام می‌سترد. حاصل دنيا و عقبا برای من همين است و بس: عشق! «جهان عشق است و ديگر زرق‌سازی / همه بازی است الا عشق‌بازی». عمر خاکی‌ات دراز باد و گام‌های‌ات استوار و نفس‌ات گرم و رشته‌ی مهر ميان ما پيوسته‌تر باد و آری:
 حسنِ‌ تو هميشه در فزون بود
روی‌ات همه ساله لاله‌گون باد
اندر سر ما خيال عشق‌ات
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآيد
در خدمت قامت‌ات نگون باد
چشمی که نه فتنه‌ی تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايی
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دلی است در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه‌ی وصل تو برون باد

بگويم‌ات که: «ای قبای . . .»؟ . . . و نيم قرن تمام گذشت؛ نيم قرنی که راه صدها ساله در آن رفته‌ای. و تو زنده‌ای، و تو حاضری، موجودی. آينه‌صفت پيش روی منی! اين‌ها کافی نيست برای اين‌که توفان اشک و آه به پا کنی؟ و «خلقی واله شوند و حيران» و «فرياد از مرد و زن بر آيد»؟ کافی نيست ديگر؟ در پرده‌تر از این هم می‌شود گفت؟ و تو می‌دانی که چه‌ها در دل است که رشک‌ام می‌آيد آن همه را بنويسم. بگذار باقی ميان ما و تو در خفا بماند، بگذار همان ذکری باشد که «تضرعاً‌ و خيفةً» است. بگذار در حلقه‌ی ذکر تو بمانيم. بگذار . . . بگذار. . .

پ. ن. فکر نمی‌کردم لازم باشد بگويم. اين نوشته‌ يک يادداشت کاملاً شخصی است، کاملاً شخصی. در نتيجه، چه بسا بسيار بسيار کسان نتوانند در حس آن با من شريک باشند. اما هستند باز هم کسانی يا بسيار کسانی که در حس من سهيم‌اند.

۰

راز ابليسی

امروز هوا يکسره بارانی بود. پس مانده‌ی سرماخوردگی در سرم سنگينی می‌کند. بی‌رمق دست بردم از کتاب‌های روی ميز کارم منطق الطير را برداشتم و صفحه‌ای را باز گردم. ابيات شگفتی آمد. سخت موافق حال بود. می‌نويسم‌اش، شايد حال يکی ديگر هم با اين‌ها خوش شد و تازيانه‌ی سلوکی بود.

حق تعالی گفت با موسی به راز
ک«اخر از ابليس رمزی جوی باز»
چون بديد ابليس را موسی به راه
گشت از ابليس موسی رمز‌خواه
گفت: «دايم ياددار اين يک سخن
«من» مگو تو تا نگردی همچون من.»
گر به مويی زندگی باشد تو را
کافری نه بندگی باشد تو را
راه را انجام در ناکامی است
نامِ نيکِ مرد در بدنامی است
زان‌که گر باشد در اين راه کامران
صد منی سر برزند در يک زمان.

۴

جان بر لب و حسرت به دل

وه! بالاخره آمدی!‌ جان‌مان به لب رسيد بس که سرت به کار گرم بود! پسرت زودتر از خودت آمد. همان جوان خجالتی که راه‌اش را از جلوی همه‌ی ما کج کرد و پياده، قدم‌زنان، خيابانِ مستقيم را گرفت و رفت. اعتنايی هم به راننده و ماشين نکرد. موبايل‌اش را آورد بيرون و گپ‌زنان کيف سياه‌اش را به دست گرفت رفت. اگر نگفته بود پسرت است، مظفر حتماً راه‌اش نمی‌داد بيايد تو!!
اين بار ديدن‌ات اما حکايتی ديگر داشت. وقتی ببينی همه آن سوی خيابان به انتظارِ تو صف کشيده‌اند و برای همه لبخند زنان و با مهر دست تکان بدهی، دل‌ِ‌ آدم از سنگ هم باشد از جا کنده می‌شود. توی راه که بر می‌گشتم اين آواز شجريان را با ويولون شاپور نياکان گوش می‌دادم. در اوج می‌خواند که:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حيران
بگشای لب که فرياد از مرد و زن بر آيد
(انگار اين غزل حافظ فقط برای آدم‌های عاشق دلبرده است که انتظارِ ديدارِ يار می‌کشند)
آدم بايد واله و حيران شدن بعضی‌ها را ديده باشد و بداند که چگونه ديدنِ يک نفر می‌تواند فرياد از مرد و زن بر آرد. این را من به عيان امشب ديدم. روی‌ام را که برگرداندم، اولين چيزی که به چشم‌ام رسيد، چهره‌ی پوشيده از اشک دخترکان و پسرکانی بود که به نرده‌های پارک تکيه داده بودند. تو چه می‌کنی با آن تکانِ دست که سيل سرشک از ديدگانِ اين‌ها سرازیر می‌شود؟ و من هنوز گيج‌ام و حيران. هنوز همان حيران هميشگی‌ام. داشتم می‌گفتم ما مثل سيب‌زمينی نگاه‌ات کرديم و اين‌ها عاشقانه با ديدن‌ات می‌تپيدند. اما ساعتی خوش بود. وقتی خرم بود و پر نور.

۲

گفتا که روزها هم از راه ديگر آيد!

هنوز چهار ماه نشده است که اين‌جا بودی. نيم ساعت است که بی سر و صدا رفته‌ای نشسته‌ای توی همين اتاق زير پای من! اين بار بی‌خبرتر از بار پيش آمده‌ای. دخترکی که تو را دقايقی پيش ديده است، توی راه پله به من «مبارک‌باد» می‌گوید! اين بار کم کس است که تو را ديده باشد. ميانه‌ی روز می‌آيی و بدون غوغا. شور و سودای ما هم هيجانی شده است گنگ و خاموش. درست مثل آمدن‌ات. بارها فکر کرده‌ام اين بخت چرا نصيبِ دگران نيست. ولی نيست ديگر. توضيح‌اش به من چه؟ می‌نشينم همین جای پای ميزم. شايد هوس کنی سری به همه بزنی و احوالی بپرسی! خدا را چه ديدی؟ شايد دل‌ات خواست بيایی يک طبقه بالاتر يا به همه بگويی بيايند پايين. از تو که بعيد نيست. اما باز آرام و بی سر و صدا رفتن هم از تو بعيد نيست.

ديشب قبل از خواب داشتم فیلمی را می‌ديدم که در محفلی دوستانه در کنار سايه، که به لندن آمده بود، گرفته بوديم. يکی دو بيت از غزلی از سعدی را خواند که هنوز توی مغزم رفت و آمد دارد. همين ابيات سعدی سخت موافقِ حالِ اکنونِ ماست:
مرا چو آرزوی روی آن نگار آيد
چو بلبلم هوس ناله‌های زار آيد
ميان انجمن از لعلِ او چو آرم ياد
مرا سرشک چو ياقوت در کنار آيد
گلی به دستِ من آيد چو روی تو هيهات
هزار سال دگر گر چنين بهار آيد
طمع مدار وصالی که بی فراق بود
هر آينه پس هر مستی‌ای خمار آيد
مرا زمانه ز ياران به منزلی انداخت
که راضی‌ام به نسيمی کزان ديار آيد
چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من
مرا همان نفس از عمر در شمار آيد

۶

مست و پريشانِ توام

برای قربانی شدن باده‌ای بايد. مستی‌ای بايد. بايد قربانی شدن را آزمود. بايد چشيدش. بايد يک بار به مسلخِ عشق رفته باشی تا بفهمی يعنی چه؟

آن يار نکوی من، بگرفت گلوی من
گفتا که: «چه می‌خواهی»، گفتم که: «همين خواهم».

اين را، اين دلدادگی را، اين عشق را، هر کسی که بهره‌ای از آدميت برده باشد، می‌تواند بيازمايد، با هر معشوقی. حساب بعضی معشوقان خود روشن است ديگر. اما مگر کسی که به مسلخِ عشق رفته باشد زنده باز می‌گردد؟ البته که نه! اگر به مسلخِ عشق بروی، حتماً کشته باز می‌گردی. حتماً جانِ خود را نخواهی داشت. به اين مسلخ اگر رفتی، حتماً «شهيد» باز می‌گردی. پس برای شهيد شدن بايد کشته‌ی عشق شد:
به تيغِ عشق شو کشته که تا عمر ابد يابی
که از شمشير بويحیی نشان ندهد کس از احيا
و اين‌جاست که در شمار آن زندگانی به شمار خواهی رفت که رزق و روزی نزد پروردگار خويش می‌خورند. امشب به دليلی گرفتار کاری شديم و نتوانستيم به ديدارِ دوستی دلنواز برويم. اما خاطرِ او با ما بود و معمايی که هنوز می‌خواهم برای خود و عالميان حل‌اش کنم! حاليا، شب عيد قربان است و ذکر خير ابراهيم و اسماعيل. حکايت ابراهيم است و داستانِ گلستان (نه البته ابراهيم گلستان!). قصه‌ی اسماعيل است و حکايت خنجری بر حنجره:
همچو اسماعيل پيش‌اش سر بنه
شاد و خندان پيش تيغ‌اش جان بده
سر به پيش قهر نه، دل بر قرار
تا ببرم حلق‌ات اسماعيل‌وار
و مايیم و راهی دراز تا عمر ابد يابيم. تا پيش از مرگ بميريم و بدون هيچ تيغی کشته‌ی عشق باشيم. بدون اين‌که خونی بريزيم از کسی يا خونی از ما بريزند، شهيد باشيم. چنان که اسماعيل شهيد بود، بی‌ آن‌که خونی از گلوی‌اش ريخته باشد. آری می‌شود بدون اين خشونت‌ها شهادت را چشيد. آن‌ها که شهادت را با زجر و خون‌ريزی آرزو می‌کنند،‌ کاش می‌دانستند که شهادتی هست بی آن‌که خون‌ات را بريزند، بی‌آن‌که جان‌ات را بگيرند، که هزاران بار سخت‌تر و دشوارتر از اين مرگ جسمانی است. دل بر گرفتن از هوا، دل بريدن از آرزو، خود مرگی است درخور شهيدان. و اينک راهِ اين شهادت گشاده است برای هر آن که لايق اين ديدار است! ديداری که ادريس وار بر اوج افلاک‌ات روان کند و عيسی صفت همنشين خورشيدت سازد. حبذا اين عيد! خجسته باد اين سرور!  . . . بشنويد:

۳

بمستان

روزی که بم لرزيد، گمان می‌کنم بانو و من جزو اولين کسانی بوديم که در وبلاگستان درباره‌ی بم نوشتيم. همان دقايق اول بود که بانو تلفن زد و سرآسيمه خبر زلزله را داد. چند ساعتی گذشت تا از عمق فاجعه‌ی بم با خبر شديم. من البته لندن بودم در خوابگاه. غرق خواب بودم وقتی بانو زنگ زد و خبر زلزله را داد. چند روز بعدش البته من خودم ايران بود و هفته‌ی بعدش رفته بوديم کرمان. می‌خواستيم همان روزها برويم بم را، باقيمانده‌ی آن هم اميد و آرزو، را ببينيم. که نشد. يکی از بزرگترین دردها و حسرت‌های من بعد از بم، رفتن ايرج بسطامی بود. ايرج مظلوم و ساده‌دل. ايرج با صفا. فکر می‌کنم وقتی اولين مطلب‌ام را نوشتم هنوز خبر مرگِ او را نشنيده بودم. آن روز اين (ارگ بم: چندين هزار اميدِ بنی‌آدم!) را نوشتم:

«بزرگترين بنای خشتیِ ايران، ارگ بم، سحرگاهانِ امروز به خاک نشست! باورم نمی‌شود. وقتی که همسرم گريان خبر نابودی ارگ بم را اکنون به من داد، دهانم از درد و حيرت باز ماند. هنوز هشت ساعت نگذشته است که داشتم به ارگ بم فکر می‌کردم و اينکه اين بار که به ايران رفتم حتماً سری به آنجا بزنم. امروز جهانی از ياد و خاطره برای من آنجا مدفون شد. امروز بخشی از تاريخ من و تبارم در آنجا ويران شد. امروز من ويران شدم. هنوز پنج روز نشده است که نوشتم ديدنِ ارگِ بم برايم حسرت شده است. حالا شد حسرتِ جاويد. شبِ ولادت عيسا مسيح بود و شب مرگ ارگِ بم.

نمی‌دانم بر فقدانِ آن بنا بايد گريست يا بر نابودیِ آدميانی که در آن بنا بودند. گروهی از دانشجويان مرمت دانشکده‌ی هنر کرمان در آن ميان بودند که بی‌خبريم از آنها. اگر کسی از مسئولين قصوری کرده بود، شايد می‌شد گريبانِ يکی را گرفت که کوتاهی کرده است. اما، اين بار کارِ بشر نيست. شما فکر می‌کنيد می‌شود با وجود زلزله‌ی عظيم، ارگ بم را حفظ کرد؟ می‌شد؟ هنوز گيجم، گيج. باورم نمی‌شود. باورمان نمی‌شود. ارگِ بم؟ رفت؟ خبر را به هر کسی که می‌دهم، به همان اندازه که برای آدميان اندوه می‌خورد، از نابودی ارگ هم گويی تيشه بر جانش می‌زنند. اين بنا با جانِ چند نفر آدم گره خورده بود؟ معمارش که بود؟ ساکنانش که بودند؟ اين چه مکافاتی است برایِ ما؟ اين سال‌ها در ايران، زلزله از زلزله، سيل از سيل، قتل از قتل، نامردمی از نامردمی باز نمی‌شود. اين زنجيرِ بلا و عقوبت تا کجا می‌رود؟ سالِ بلواست، سالِ بلوا! مرثيه‌خوانان کجايند که داغدار ماتمی بزرگيم. وقتی بنايی با اين عظمت و اين همه فرهنگ و تاريخ از ميان می‌رود، گويی ريشه‌ی يک قوم را از بيخ کنده‌اند:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است . . .»

بهترين خبری که درباره‌ی بم می‌‌خواهم بشنوم؟ نمی‌دانم. شايد اين‌که دولتمردانِ ما دعواهای سياسی‌شان را کنار بگذارند و به جای تحکیم پايه‌های قدرت‌شان کمی بيشتر به خودِ مردم فکر کنند. مردم بم خيلی بيش از ساختن بناها به همدلی و همدردی بشری نياز دارند. کسی که به آن‌ها گوش بدهد. رنج‌شان را بشنود. فکرش را کرده‌ايد هنوز چقدر آدم گرسنه و بی‌لباس هستند؟ برای بم، من به پروژه‌های بزرگی که معلوم نيست چند سال ديگر واقعاً ثمر دهند، اميد زيادی ندارم. کار می‌خواهيد بکنيد؟ برای اين‌ها مدرسه بسازيد. خانه بسازيد. قصر لازم ندارند. سر پناه متواضعانه‌ای دردهای اوليه‌شان را دوا می‌کند. لازم نيست برای بم آپولو هوا شود. اکر هر کسی فقط يک گوشه‌ی کوچک کار را می‌گرفت، شايد بسيار جلوتر از اينی بوديم که الآن هستيم. فکر می‌کنم برای بم، سنگ‌های بزرگ بزرگ نشانه‌ی نزدن‌هايی واقعی و جدی است.

پ. ن. اين هم يکی از يادداشت‌های فراوان آن روز بانو (آرشيو قبلی را بايد دوباره بازسازی کند):
«ارگ مرد … از بس که جان ندارد
ارگ خوابيد. خسته شده بود از ايستادن. دو هزار و پانصد سال وفادار به شهری که در بيرون از حصارهايش در دامنه ی دشت سبز خود را گسترده بود ايستاده بود.
هشتاد سال پيش بود که آخرين خانواده ارگ را تنها رها کرد و به ميان شهر رفت ولی ارگ بازهم وفادار بود. نوشته بودم که کوچه هايش بوی بی وفايی می دهد. بوی بی وفايی مردمانی که ترکش کرده بودند. ارگ روح داشت. باور نمی کنيد اما روح غمگينی داشت که هميشه آوازی تلخ می خواند. اگر خوب گوش می کردی می شنيدی صدايش را.
ارگ خسته خوابيد. مردمان بم بی وفايی کردند اما او ماند. ماند تا شهر بماند. اما شهر که رفت، وقتی کودکان شهر ديگر از خواب برنخاستند او هم رفت. مانده بود تا مردان و زنانش در کنار ديواره هايش عاشقی کنند ولی وقتی ديگر عاشقی در آن شهر زنده نمانده است دليلی برای بودنش نبود.
می دانم تا لحظه ای که اميدی برای زندگی دوباره ی شهر بوده است روح ارگ دستهايش را به آسمان گره زده بود تا سقوط نکند. به ويرانه اش که نگاه کنيد شما هم مطمئن می شويد. برج ديدبانی ارگ که می گفتند در دوران ساسانی آتشکده ای بوده است مانند دستی برای طلب ياری به سوی آسمان مانده است.
ارگ مرد … از بس که جان ندارد.»

۶

آينه در آينه . . .

تو که می‌آيی همه‌ی قاعده‌ها به هم می‌ريزد. به هوش می‌مانم که دست از پا خطا نکنم، اما انگار اختيار به دست خودم نيست. ناگهان همه‌ی اميدها، همه‌ی آرزوها يک جا انباشته می‌شوند و با حضور تو سر باز می‌کنند. هر چه بيشتر فکر می‌کنم، بيشتر به قعر موج خيال فرو می‌روم. انگار از صبح تمام شعرهای جهان را با خود زمزمه کرده‌ام. آسمان اين شهر کوتاه است. خيابان‌های لندن تنگ شده است. برای من تنگ شده است انگار. تنم دارد تنگی می‌کند. وقتی فکر نمی‌کنم به اين‌که ساعتی ديگر اين‌جايی، فکر هرزه‌گردم همين‌جور بی‌هوا می‌گردد. تو که مجسم می‌شوی، فکر هم به خودش می‌لرزد!

بار قبل هم هوا همين‌جور دلگير بود و بارانی. شايد من به ياد ندارم درست. اما هوای بيرون و درون دلگير بود. این بار اما، هوای درون به لطف ساغرِ پر می‌ای که دادی، ساقی، خرم است و طربناک. هوای بيرون سرد است و ابری و خلق جهان هنوز همان همرهان سست عناصرند.

مغزم دارد بی وقفه تمام شعرهای انباشته را به جست‌وجوی تو می‌گردد. در شعرها نيستی. بيرون شعرها هم نيستی. ولی با شعر می‌شود با تو حرف زد. با شعر سکوت. با خاموشی. اما تو که خود سلطان سخنی. با تو چه بايد گفت؟ از کجا بايد گفت؟ نمی‌دانم. گیج شده‌ام. بار قبل اين اندازه گيج نبودم. اين بار قرار است «برخورد نزديک» از نوع دست اول باشد!

***

خوب. تمام شد. يعنی هنوز تمام نشده است. ولی قسمت اول‌اش تمام شد. عجب تجربه‌ای است آدم از فاصله دو قدمی ببيندت! هنوز گيجِ گيج‌ام! کاش آرام‌تر قدم می‌زدی. کاش اين قدر گرفتار نبودی. آرام می‌رفتی ولی برای آن‌که اسير دل است آرام رفتن‌ات هم سريع است. یک لحظه به ذهن‌ام آمد که:
از سر کشته‌ی خود می‌گذرد همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد!

نمی‌فهمم گرم است هوا يا سرد است. باران نمی‌بارد ديگر. ولی ميان هشياری و مستی، ميان زمين و آسمان‌ام انگار. اما اين ديدارها باشد به وعده‌ی ديدار که سير بتوان ديدت. وای! الآن يک لحظه آن نگاه را به ياد آوردم و آتش گرفتم! هيچ وقت به اين جنبه‌ی ماجرا فکر نکرده بودم. نگاه‌ات عجب نافذ است و عجب عاشق کش! فکر می‌کنم خواب بودم يا دارم خواب می‌بينم هنوز. اما نه بيداری محض بود. آدم عشقی که در دل داشته باشد، بعضی جزييات برای‌اش خيلی مهم می‌شوند. آری عشق است که مو از ماست می‌کشد. بايد يک بار هم که شده دست عشقی تارهای دل‌ و جان‌ات را لرزانده باشد تا بدانی گاهی نگاهی چه آتشی در وجود آدمی می‌اندازد. و اين نگاه. اين نظر. اين يک لحظه جهانی را بر هم می‌زند. جهانی را دگرگون می‌کند. همين نگاه. شيواترین بيان لحظه‌ی امروز را سايه کرده بود:
«پرتو ديدارِ خوش‌اش تافته در ديده‌ی من
آينه در آينه شد، ديدمش و ديد مرا»!
اصلاً وصف تمام عيار اين لحظه و لحظاتی از اين دست اين است که سايه سروده است. به تفصيل همين را خواندن بس:
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا
سايه او گشتم و او برد به خورشيد مرا
جان دل و ديده منم، گريه خنديده منم
يار پسنديده منم، يار پسنديد مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد: ديدمش و ديد مرا
آينه خورشيد شود پيش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببين کاينه تابيد مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجيد مرا
نور چو فواره زند بوسه بر اين باره زند
رشک سليمان نگر و غيرت جمشيد مرا
هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زين شب اميد مرا
پرتو بی پيرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم سايه خود باز نبينيد مرا

و تو هنوز يک طبقه پايين‌تر، در همين اتاق زيرين نشسته‌ای. و من هنوز هم منتظرم. باز هم منتظرم! يعنی دوباره آن نگاه تکرار می‌شود؟ می‌شود تا نرفته‌ای يک بار ديگر بيايی؟

۳

آبروی‌ام را نريزی دل!

لحظه‌ی ديدار نزديک است
باز من ديوانه‌ام، مستم!
باز می‌لرزد دل‌ام دستم!

آی نخراشی به غفلت گونه‌ام را تيغ!
آی نپريشی صفای زلفکم را دست!
آبروی‌ام را نريزی دل!

ای نخورده مست!
لحظه‌ی ديدار نزديک است!

۳

آيا خشونت در سرشت انسان است؟

اتفاقی که شب شنبه برای ما رخ داد،‌ می‌توانست برای هر کسی در هر کجا رخ دهد. تصادف و شانس آدم‌ها هم البته در اين ماجرا تفاوت ايجاد می‌کند. اما زير ساخت يک جامعه چگونه بايد باشد که راه خشونت را هموار کند؟ خشونت‌هايی که در ايران، انگليس،‌ آلمان يا آمريکا رخ می‌دهند،‌ آيا همه از يک جنس‌اند؟ شايد تحليل دقيق موضوع نياز به اطلاعات و آمارهای دقيقی دارد که از دست من خارج است،‌ اما عجالتاً می‌توان نمايی کلی از وضعيت به دست داد.

قاعدتاً خشونت از کسی سر می‌زند که يا قدرت در دست اوست،‌ يا از عقوبت عمل خويش نمی‌هراسد و بيمی از مجازات قدرت‌مند ندارد. پليس و نيروهای امنيتی از اين دسته هستند (بماند که از حيث ادب، شخصيت و منش و رفتار تفاوت پليس مثلاً انگليس و ايران از زمين تا آسمان است – حداقل تا جايی که من ديده‌ام). نمونه‌ی قتل آن جوان برزيلی در واقعه‌ی بمب‌گذاری‌های لندن يک نوع آن است. قتل‌های زنجيره‌ای در ايران نوع ديگرش. اقدامات تروريستی اسراييلی‌ها يک نمونه‌ی ديگر. کسی که دست به خشونت می‌زند و قدرت پشت سر اوست، خود را به هيچ کس پاسخگو نمی‌بيند و اصلاً در برخی مواقع حتی با پررويی تمام پای کارش می‌ايستد (مثل اسراييل). اما آيا نوجوان‌های ايران هم مثل نوجوانان انگليس اين اندازه آزاد و رها هستند؟ بهتر بگويم آيا در آن‌جا هم يک نوجوان به خود به اين راحتی اجازه می‌دهد که وقتی که همراه دوستان‌اش در خيابان‌ها قدم می‌زند، مردم را آزار دهد،‌ بترساندشان يا به آن‌ها حمله‌ور شود؟ علی‌الظاهر نه. دليل‌اش شايد اين است که می‌گويند در ايران هنوز کوچک‌ترها برای بزرگ‌ترها احترامی قايل هستند. دوستی می‌گفت بچه‌ی پانزده-شانزده ساله‌ی انگليسی در عمرش حتی يک سيلی نخورده است و بيهوده نيست که تا اين اندازه يله و وقيح باشد. مسأله اين‌جاست:‌ اخلاق را کجا به انسان می‌آموزند؟

ريشه‌ی اصلی مشکل در اخلاق است. اخلاق را آيا حکومت بايد به مردم بياموزاند يا آن را تنفيذ کند؟ جايی که مثل ايران، حکومت متولی دين – و اخلاق هم حتی – می‌شود به جايی می‌رسيم که اخلاق در سطوح وسيع‌تر اجتماعی رو به زوال و فروپاشی می‌رود، چون مردم اخلاق‌شان را از دين اخذ می‌کنند – حداقل ظواهر ماجرا حکايت از اين دارد. جايی هم که دين از سياست و دولت جدا می‌شود، اخلاقی عمومی و سکولار در جامعه جاری می‌شود که بسيار جاها ثمراتی نيکو دارد. اما چه شده است که دست آن اخلاق ديگر به گريبان اين پسربچه‌ی بی‌شرم و حيای مدرسه‌ای نمی‌رسد که در برابر همه، از معلم گرفته تا پدر و مادر می‌ايستد و به راحتی به سخره‌شان می‌گيرد و صريح می‌گويد: «به شما ربطی ندارد!». بدتر اين‌که تا پدر گوشمالی هم بخواهد بدهدش، راست می‌رود سراغ پليس که آی پدرم آزارم داد! نسل پيشين شايد با اصول و موازينی اخلاقی – چه دينی، چه غير دينی- پاره‌ای از آداب مدنی را رعايت می‌کند. نسل تازه اما شورشی است و متمرد. در برابر همه چيز می‌خواهد بايستد. اين جامعه روزی با تکثير اين نسل شورشی رو به فروپاشی نخواهد رفت؟ زنگ خطر را نخست وزير در اين‌جا به صدا در آورده است که اين بچه‌ها دارند مخل آسايش جامعه می‌شوند و بايد جدی‌تر با آن‌ها برخورد کرد. عاقبت‌اش آيا اين نيست که روزی دوباره دولت متولی اخلاق شود؟ نوسان دايم ميان دو سر طيف اخلاق سنتی و اخلاق مدرن،‌ سرسام می‌آورد برای آدم. درست است که اين شورش‌ها، اين بی‌رسمی‌ها،‌ اين قاعده‌ شکستن‌ها و دست‌درازی به حريم انسان‌های ديگر تجويز اخلاق مدرن نيست، اما در اخلاق مدرن روييده است. از آن سوی ديگر، در اخلاق سنتی هم وضع بهتری نداريم. شايد بگويند در سنت فلان کار رواست و بهمان کار ناروا. اما سرشت انسانی در بستر محيط خود می‌رويد و برای‌اش مهم نيست که جامعه سنتی است يا مدرن، دين از سياست جداست يا با آن ممزوج، اخلاق دينی است يا سکولار؟ آخرالامر انگار داريم به يک تصور هابزی از آدمی می‌رسيم که انسان اگر به حال خود رها شود،‌ آن ديو درون‌اش سر بر خواهد آورد و بنيان آسايش و آرامش ديگران را ويران خواهد کرد. تا بازدارنده و هشدار دهنده‌ای جدی و پر قدرت در ميانه نباشد، نمی‌توان به صلح و آسايش و آرامش اميد بست. معضل و پارادوکس قضيه اما در اين است که آن که خود بازدارنده و هشدار دهنده است هم انسان است با تمام خصلت‌های همان انسانی که قرار است مراقب‌اش باشد. نمی‌توان فوق هر قدرتی، قدرتی را در اين عالم فرض کرد. جهان انسانی، انباشته از انسان‌هايی است که هيچ يک از حيث بشر بودن فضيلتی بر ديگری ندارد. «تقوا» را،‌ تعليم اخلاقی و انسانی را چطور می‌شود در يک جامعه نهادينه کرد. هابز، نبض ماجرا را به خوبی لمس کرده است، اما راه‌ حل‌اش هميشه قرين موفقيت نيست. قصه‌ی ما،‌ قصه‌ی سرگردان‌هايی است که يا خر دارند و پالان ندارند يا پالان می‌يابند و خرشان را می‌ربايند، به قول مولوی.

آن يکی خر داشت،‌ پالان‌اش نبود
يافت پالان،‌ گرگ خر را در ربود!

۶

شهيد می‌سازيم و مسئوليت با خدا!

دقت کرده‌ايد در اين فاجعه‌ی دردناکی که رخ داده است چقدر دارد تبليغات می‌شود برای اين‌که جان‌باختگان را شهيد معرفی کنند؟ اين شهيد سازی جدای از امتيازات احتمالی که ممکن است برای خانواده‌های بازماندگان داشته باشد، هزار و يک آفت و زيان دارد. بدتر از همه اين است که مفهوم شهادت به سادگی دارد لوث می‌شود. يک معنای دينی به راحتی به هر اتفاقی که در صحنه‌ی ملی رخ می‌دهد تسری داده می‌شود و آن هم فقط زمانی که دستگاه تبليغاتی صلاح بداند! انگار بخش خاصی از ملت ما، و نه همه‌ی آن‌ها، نظر کردگان خاص حضرت حق‌اند و به سادگی می‌توان «آيات» کتاب خدا را خرج آن‌ها کرد. تکليف ديگرانی که به خاطر سهل‌انگاری، غفلت‌ها و سياست‌های ارباب قدرت جان‌شان را باخته‌اند چی‌ست؟

تلويزيون و رسانه‌های ايران را اين روزها ببينيد. خبرنگارانی که جان باختند، به خاطر يک اشتباه احمقانه، تنها بخشی از خانواده‌ی صدا و سيما نبودند. آن‌ها انسان‌ هم بودند، عضو ملت ايران هم بودند. چرا صدا و سيما نام و ياد آن‌ها را به گروگان گرفته است و گويی ملت ايران تافته‌ای جدا بافته است؟ چرا وقتی که هواپيمای درجه‌داران سپاه سقوط کرد اين همه سوگواری و تبليغات برای شهيد سازی بر پا نشد؟ چرا وقتی وزير راه، آقای دادمان، در سانحه‌ی هوايی کشته شد، اين بحث‌ها نبود؟ عليرضا نوری که کشته شد، کسی شهيدش اعلام کرد؟ فکر نمی‌کنيد اين همه تبليغات، برای اين است که ذهن‌ها از مسأله‌ی اصلی به چيزی ديگر منصرف شود؟ ياد کردن از جان‌باختگان اين فاجعه البته که واجب است و کاری نيکو و پسنديده هم هست، اما تمام ابعاد اين فاجعه همين است؟ که عده‌ای به خاطر هيچ و پوچ جان‌شان را از دست بدهند و بعد مراسمی با شکوه برگزار شود و القاب و عناوينی دهن‌پرکن و مردم‌فريب و مؤمن-گول‌زن خرج شود و مردم باز فراموش کنند تا فاجعه‌ی بعدی؟ قدر و ارزش جان آدميان به همين اندازه است؟ چرا مردم چراهای اصلی را طرح نمی‌کنند؟ چرا هواپيماهای ما فرسوده است و يکی يکی در انتظار سقوط؟ چرا هنوز تحريم ما ادامه دارد؟ چرا برای نوسازی ناوگان هوايی پولی نداريم؟ مسئول هر کسی هست، ملت بايد اين سئوال اصلی را بپرسند. يادمان باشد که تا يکی را «شهيد» اعلام کردند، فريب نخوريم و حواله به تقدير ندهيم. نگويیم که ديگر از امروز جای اين‌ها اعلای عليين است. يادمان باشد که کسانی که جان‌باختگان را «شهيد» کردند، نماينده‌ی خدا نیستند. فقط از طرف خدا، با نيابت شخصی دارند حرف می‌زنند. حساب قيامت و روزجزای رفتگان با ما نيست. مسئوليت ما امنيت و آرامش و آسايش اين دنيای بندگان است. اصلاً آن دنيای آن‌ها به شما چه ربطی دارد؟ آقايان! خيلی وقت است جنگ تمام شده است! مصرف تبليغاتی «شهدا» ديگر ذخيره‌اش دارد ته می‌کشد. لطفاً به جای بازی با دين مردم، دو سه روزی دغدغه‌ای واقعی برای دنيای مردم داشته باشيد. برای آخرت آن‌ها و رستگاری روح‌شان هم دعا کنيد. ولی آش را آن‌قدر شور نکنيد که ملت داغ‌دار فکر کنند داريد حواس‌شان را از مسأله‌ی اصلی پرت می‌کنيد.

آدم جگرش آتش می‌گيرد وقتی می‌بيند اين همه خبرنگار ناگهان می‌سوزند و دود می‌شوند و آقايان به جای توضيح و پی‌گيری فوری ريشه‌ی ماجرا، روی تنها چيزی که مانور تبليغاتی وسيع می‌کنند، عزاداری است و شهيدسازی. يکی بيايد به فکر خانواده‌های اين‌ها باشد. يکی اصلاً به فکر ما باشد! يکی به اين‌ها بگويد تو را به خدا حساب پس بدهید. ما خودمان بلديم عزاداری کنيم. لطفاً این تلويزيون و رادیو را اين‌قدر شلوغ نکنيد. بقيه‌ی کسانی هم که در اين چند ساله در راه مأموريت‌های همين نظام کشته شده‌اند شهيد اعلام کنيد اگر صادق‌ايد در ادعای‌تان. چرا اين «شهادت‌» خود ساخته، شده است امتیازی برای جدا کردن ملت عادی ايران از يک عده‌ی ديگر. همه‌ی ملت ايران می‌توانند شهيد باشند. تو را به خدا مسلمان‌تر از اين باشيد که هستيد!

مطالب مرتبط:
آيت‌الله صانعی: نمی‌شود همه چيز را با تسليت حل کرد!
مسعود برجيان:‌ اين رشته سر دراز دارد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی بعد