۶

يعنی به گردنِ کی‌ست؟ – اين همه خون را می‌گويم!

خون، اهمیتی دینی، تاریخی و اسطوره‌ای دارد. خون چیز مهمی است. آدمی با خون معنا پيدا می‌کند. همان روزهای اول آفرينش هم که ملایک زبان به اعتراض به خدا گشودند (چه احساس اطمینانی می‌کردند در برابر خدا!)، اول چیزی که گفتند این بود که اين آدم «سفک دماء» می‌کند؛ خون‌ریزی می‌کند. خون از همان روز هم مهم شد و هم «حرمت» پیدا کرد.

رسول خدا هم که به نبوت مبعوث شد، گفت من امر به دعوت شدم تا وقتی که کلمه را بر زبان برانید و آن وقت «عصمت مال و دم» پیدا می‌کنید؛ یعنی در متن و بطن دعوتِ اسلام، و مسلمان شدن، همين عصمتِ مال و دم بود. يعنی مسلمان که شدی، تنها کلمه را که بر زبان راندی، نمی‌توان خون‌ات را ریخت. ریختنِ خون مسلمان، يعنی عبور از اسلام. یعنی هم‌نشين شدن با فرعون و نمرود. ريختنِ خونِ مؤمن، حرام بود – هنوز هم هست؟

از همان روزهای پس از وفاتِ رسولِ خدا، این «خون» مهم شد و بزرگ شد. خون‌های زیادی ريخته شد. خلیفه‌ی دوم خون‌اش ریخته شد. خلیفه سوم هم خون‌اش ریخته شد. خلیفه‌ی چهارم مسلمين و امام اول شیعيان هم خون‌اش ریخته شد. مسلمانی که خون‌اش ریخته شود، اگر در راه دفاع از عقیده‌اش کشته شود، مسما به «شهيد» می‌شد. هنوز هم هر کس به خاطر عقيده‌ و ايمان‌اش کشته شود، شهيد نامیده می‌شود. اما پاسخگوی خون‌های ریخته شده، کی‌ست؟ قاتل یا مقتول؟ قاتل باید پاسخ‌ بگويد که چرا خون ریخته است يا مقتول باید بگويد که چرا خودش را از تيغِ بی‌دریغِ قاتل دور نکرده است؟

به حمزه، عموی رسول خدا، هم اعتراض می‌کردند که خودت را به دستِ خودت به کشتن مده. پاسخ حمزه، داستانی شد که مولوی در مثنوی از دلِ آن بلندترین نکات را بیرون کشيد. یک معنای‌اش این بود که وقتی شجاعانه پای عقيده‌ات ایستادی، خون‌ات محترم و مُحرّم است. ريختن چنين خونی، گناهی کبیره است. نمی‌شود اين خون را ریخت. علی هم که به مصاف معاویه رفت، مؤسس سلسله‌ی اموی، «خون» عمار ياسر را به گردن علی انداخت و گفت تو بودی که او را به ميدانِ نبرد کشاندی (و اگر در برابر من نمی‌ایستادی و به خلافتِ من رضا می‌دادی، او هم کشته نمی‌شد و تو مسؤول خون‌اش نبودی!). حسين بن علی هم که در برابر سپاهيان يزید ایستاد، خون‌اش ریخته شد چون شریح قاضی خون‌اش را مباح دانسته بود؛ که در برابر «خلیفه‌ی مسلمين» به محاربه برخاسته بود!

قصه‌ی «خون» از ابتدای تاریخ ادامه داشته تا همين امروز. امروز در کوچه، در خیابان، در ميدان، در خانه، در زندان و حتی در قبرستان خون‌ها ریخته می‌شوند و قاتل راست‌راست راه می‌رود هیچ کس گریبان‌اش را هرگز نمی‌گیرد. ديگر خون، محترم نیست. کم‌بهاترین چیزها، این روزها، همين «خون» است. چرا؟ چون به آسانی می‌توان طفل ۱۲ ساله را کشت، جوان نوزده ساله را کشت، زندانی را با گلوله نابود کرد، خون بر سر و روی محبوس و اسير جاری کرد، زنان را در خون نشاند، و البته هيچ کس هم پاسخ نمی‌گوید و به دفاع از خون‌های ریخته‌ شده‌ی مؤمنان و مسلمانان قیام نمی‌کند.

شکایت‌ها، دیگر شکایتِ رأی‌های بی‌سیرت شده نيست. قبلاً هم واقعاً اصلِ شکايت این‌ها نبود. اصلِ شکایت، طلب حق بود و فريادِ اجرای عدالت برای خون‌هايی که ریخته شدند؛ خون‌هایی که به ناحق ریخته شدند و هنوز هم روز به روز ریخته می‌شوند. سفکِ دماء کی متوقف می‌شود؟ خون‌ها کی دوباره محترم می‌شوند؟ خون‌های ریخته شده، کی ثمر می‌دهند و به بار می‌نشينند؟ شاید روزی بخوانيم که:
ای بلبل حزین که تپيدی به خونِ خویش
يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای توست!

اما چه کسی اين خون‌بها را پرداخت خواهد کرد؟ خون‌بهايی می‌دهند؟ یا باز هم – مثل هميشه – قاتل به جای مقتول می‌نشيند؟ زندان تعطیل می‌شود و زندانی نو ساخته می‌شود که خون‌هایی از نو ریخته شود؟ اين همه خون… جهانی خون… دل‌ها خون… جگرها خون… ما سر تا پا خون‌ایم.

غم‌هامان سنگين است
دل‌هامان خونين است
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

۲

اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی…

با تو نشستن، با تو هم‌کلام شدن، با تو نفس زدن، گویی زیر باران بودن است. انگار تنی زخم‌خورده و چرکین را با شست‌وشويی درمانگر و التیام‌بخش ببری که چرک‌ها و آلودگی‌ها را از زخم‌ات می‌شويد و بسانِ دستِ مسيحا، تنِ رنجور و تیغ‌خورده را شفا می‌دهد… بهشت و نعیم و رضوان چه می‌تواند باشد، جز همين لحظات امن و آرامش؟ ایمانی که امنیت دهد و سکينه، خود عين بهشت است و رضوان. فردوس نسيه به چه کار آيد وقتی در حضور تو همه‌‌ی نعيمِ بهشتِ موصوف مهیاست؟ بهشت چرا بايد طلبيد وقتی در محضری بنشينی که در سينه‌ات نه کينه‌ای بماند و نه بغضی؟

چه عالم طاقت‌فرسايی است، عالمی که در آن نتوان روح را به حمام برد! چه فضای تنگ و کدری می‌شد اگر نمی‌توانستی مرهمی بر اين همه زخم بنهی که هر روزه بر خود می‌زنی! ای… «ای از تو آبستن چمن! ای از تو خندان باغ‌ها»! ای جانِ جان! ذوقی دارد رخ گشودن آفتاب را پس از طوفان و تیرگی و غبار ديدن. و چقدر فاصله تا «نبودن» کوتاه است! آدم این را وقتی می‌فهمد که زمان و مکان در هم فشرده شده باشد؛‌ وقتی که پرده از پيش ديدگان‌ات برداشته شود و به عیان ببينی که ميان وجود و عدم‌ات فاصله به قدر مويی بيش نيست بلکه همان مو هم نيست! پس «ای حیاتِ دوستان! در بوستان، بی من مرو!» که «این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است!».

برای آزمودن این حال، اگر نسيم عنايتی وزيده باشد و سایه‌ی لطفی بر سرت افتاده باشد از شهپر عنقايی، حاجت به هيچ ریاضتی نيست؛ خردک شرری از محبت کافی است که اين زبانه را بر افروزد. آن وقت آسان می‌شود گفت که:
اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی
همه کدورتِ دل را صفا توانی کرد!

۰

سپهرِ تيرگی

آدم برای من يک موجود دوگانه و دو قسمتی نيست. اين‌جور نیست که آدم بعد روحانی يا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل طيف می‌‌ماند. از سیاه‌ترین و تاريک‌ترين شروع می‌شود تا سپيدترین و درخشان‌ترین. توصيف کردنی شايد نباشد. ولی آدم‌ها خودشان می‌توانند اين تیرگی و روشنی را در درون‌شان حس کنند. آن حس روشنی که به آدم طرب می‌دهد و فراغت و آسايش چیزی است آزمودنی. آن بخش تاریک، آن سپهر تيره‌ی وجودِ آدمی است که مردم را به جنگ می‌کشاند. به حسد می‌کشاند. به ربودن از يکدیگر می‌کشاند. آن بخش روشن و سپيد، الهام‌بخش راستی و صلح و سخاوت است. اين سپهرِ سياهِ وجود آدمی هم چيزی است که در همه هست. همه بالبداهه باخبرند از آن بخش سياهِ ضميرشان. همه می‌دانند که درِ آن جعبه‌ی پاندورا که باز شود چه چيزهايی از آن بيرون می‌آيد. حالا من اسم‌اش را برای خودم گذاشته‌ام سپهر تيرگی و سپهر روشنايی. محل نور و محل ظلمت. تعبير دینی هم دارد. بيرون رفتن از ظلمت به سمتِ نور. حال و هوای خروج از ظلمت به سوی نور، حال و هوای فاصله گرفتن از همين سپهر تيرگی است. همين حالِ ناخوش. همین سنگين بودن و سنگين شدن. وارد ساحتِ نور که می‌شود به سبک‌باری می‌رسی. می‌شود اين‌جا پرواز کرد. کينه‌ها می‌روند، دوستی‌ها می‌رويند. حسد، جای‌اش را به سخاوت می‌دهد. بخل نمی‌ماند با در آمدنِ نور. ولی ما هميشه ميان این نور و ظلمت در نوسان‌ايم. همين نوسان‌ است که ما را مثل پرِ کاه بالا و پايين می‌برد. اين‌ها هم به فراخور تجربه‌ی آدم‌های مختلف فرق دارد. هر کسی این نور و ظلمت را جوری می‌آزمايد و می‌چشد. آن روشنی و سپيدی و صفا و سبکروحی و خرمی نصيب‌تان باد. افزون‌تر باشد. و آن تيرگی و سنگينی و غبار از جان‌تان دور باد. همتی و دعايی هم همراه ما باد که چنين باشيم. آن‌قدر حرف دارم از اين ساحت ظلمت، از اين سپهر تيرگی که نهايت ندارد. این همان سپهری است که هر انسانی چه بسا بسيار در آن درنگ می‌کند. بسا انسان‌ها که در همين سپهر تيرگی پخته می‌شوند. این سپهر تيرگی انگار نوعی زهدان است. قرارگاهی است برای تولدی ديگر. تيره است. بسته است. تنگ است. خُلقِ آدمی را هم تنگ می‌کند. ولی اگر از آن رها شدی، به عالم روشنایی رسيده‌ای. این عقب‌گرد به سوی آن زِهدان است که آدم را می‌کَشد و می‌کُشَد. دل و دماغی باشد، باید بيشتر از این ساحت‌های متصل و طيف‌گونه بنويسم. هر سپهری رنگی دارد و حال و هوايی.
۳

سخن گفتن با خدا

«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گويی؟» گفتيم: «خواهيم، چرا نخواهيم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی اين گوی و بيش از اين مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مويی
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت اين همی گفتيم تا به برکه‌ی اين، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحيد (چاپ شفيعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.

۰

بعدَ اذ هديتنا…

ربنای شجريان را گوش می‌دهم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا… به آخرش فکر می‌کنم و بر خود می‌لرزم. يعنی چه بعد اذ هديتنا؟ اين بخش را اگر مسلمانی در زمان حضرت رسول می‌خواند و ذوقی مؤمنانه از آن می‌برد، هيچ غريب نبود. معلوم بود هدایت يعنی چه. هدايت یعنی پيروی از محمد. هدايت يعنی «و من يطع الرسول فقد اطاع الله». ولی الآن هدايت يعنی چه؟ کافی است آيا که بگوييم هدايت در همان کيش و آيينی است که من در آن بالیده‌ام؟ هدايت همين است؟ این به باور من هدایتی نيست که از پروردگار آمده باشد. هدايتِ پروردگار در سطحِ نخستين‌اش همان شهادتين است؛ همان قبول نبوت محمد و يگانگی خدای محمّد و پذيرفتن اين‌که آخرتی خواهد بود. اما امروز، عموماً مؤمنی که از هدايت سخن می‌گويد، آن‌چه در ذهن‌اش می‌نشيند مألوفات ذهنی و ايمانی محیطی و خانوادگی و جغرافيايی است. اين‌ها هیچ بد نیست البته. خوب است که مؤمن بتواند در فضايی مألوف و آشنا، روح‌اش را صيقل دهد و شستشوی جان کند. اما اين هدایتی که از جانب آن پروردگار برای ما آمده است (بعد اذ هديتنا…) همه‌اش بار ارزشی دارد و به محض اين‌که به جايی برسد که این خوانِ آسمانی، خوانی بشود اختصاصی برای من و چند نفر مثل من، به باور من، ديگر خوانِ آسمانی نیست؛ می‌شود خوانِ انحصار. می‌شودِ خوانِ من، می‌شود خدای من، می‌شود هدايتِ من. می‌شود دينی که من خلق‌اش کرده‌ام و پيله‌ای که خود بر گردِ روح‌ام تنيده‌ام… کاش در اين رمضان، همه اين بخت را داشته باشند که معنای ضيافت سبحانی را به وسيع‌ترین مفهوم بفهمند. کاش بدانند که اين هدايت، هدايتی است واسعه که کيش و آيين و طايفه نمی‌شناسد. به نظر من اين سياهی دل، درست از همان‌جا شروع می‌شود که در خيال و پندارِ خود، بگوييم «ربنا» يعنی ربِ «ما» و فقط ما؛ و بگوييم «هديتنا» و تنها از آن «…نا» را ببينيم و «هديتَ» را غرقه در اين «ما»ی خود کرده باشيم. سياهیِ دل يعنی اين. يعنی اين‌که هر روز بگويی «اياک نعبد و اياک نستعين» اما تنها «اياک نعبد» برای تو مهم باشد و بزرگ و «نستعين‌»اش را نبينی و ندانی که هر چه هست از اوست و تو خود هیچی. و هر آن‌چه تو هدايت و ضلالت می‌دانی، در جنب کرمِ او و عدالتِ او هيچ است. با خودم می‌خوانم:
گفتم: «دل و جان بر سرِ کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم» (از خودم می‌پرسم، دوباره، که: «هر چیز؟»؛ و نگاه‌ام را فرو می‌اندازم!)
گفتا: «تو که باشی که کنی يا نکنی؟
اين من بودم که بی‌قرارت کردم؟»
می‌گويم: «آری، هر چند، هيچ چيز نبوده که نثارت کرده باشم، اما اين تو بودی که بی‌قرارم کردی!»
و پر می‌شوم از ترحم به حال آن‌ها که گمان می‌کنند تنها خودشان می‌دانند هدايت چی‌ست و عبادت چه. آن‌ها که گمان می‌کنند خوب می‌دانند نماز چی‌ست و روزه چی‌ست. آن‌ها که اين «عارف‌بازی»‌ها هم نرم‌شان نمی‌کند و اين «قاسية قلوبهم» نشان «ذکر» را پاک از دل‌شان زدوده است و هر چه می‌بينند سياهی و تيرگی و ضلالتِ هر که جز خودشان است! به تو می‌نگرم و زمزمه می‌کنم:
بيفشان زلف و صوفی را (يا زاهد را) به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلق‌اش هزاران بت بیفشانی!
کاش رمضان بتواند بعضی‌ها را بزرگ کند و از جنین‌وارگی روح برهاند و بلوغ‌شان دهد و نرمی و روشنی و مهر و انصاف. رمضانی که اين‌ها را ندهد، رمضان نيست؛ می‌شود ماهِ مرض، ماه استوارتر کردنِ عقده‌های روح و جان و سخت‌تر کردن عُجب و تکبر. جان‌ام فدای معصيتی که مرا شيفته‌ی کرم‌ات کند؛ تفو بر آن طاعتی که سياه‌دلی آورد. آری طاعت هم می‌تواند دلِ آدمی را سياه کند! «فاغفر لنا و ارحمنا و انت خير الراحمين». چه شيرين است که بدانی وقتی می‌گويی «انت» تنها با او طرف هستی و هيچ حاجب و حايلی نيست و وقتی می‌گويی «من لدنک رحمة» از نزد «تو»ست و هيچ کس در مقامی نيست که رحمتِ تو را قسمت کند و بگويد به که می‌دهد و به که نمی‌دهد! باشد که صبرمان بدهی و استوارترمان بداری از اين!

پ. ن. سال پيش، در همين روزهای ماه رمضان اين يادداشت را نوشته بودم: «فضيلتِ معصيت و آفتِ طاعت!». دوست بزرگواری يادآور شد که اين را سال پيش نوشته بودم. خوب است دوباره خودم هم بخوانم‌اش. شايد متن را دوباره گذاشتم.

۳

اضطرار

کودکی بودم. نوجوان بودم. هر بار گذارم به روستای پدری و مادری می‌افتاد، یکی از چیزهايی که بعدها از خاطرات آن روزگار برای‌ام به ياد ماندنی شد، مناجات‌ها و راز و نيازهايی هنگام غروب بود که در ميان جمعی روستايی صميمی و ساده، دل از من می‌ربود. و هر چه بود در آن آهنگ بود، در آن موسيقی. آن موسیقی که چه بسا هر شب در پايان هر دعايی تکرار می‌شد. آن‌که به آوازی حزين می‌خواند: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء». و من معنای مضطر را آن وقت نمی‌فهميدم. سال‌ها طول کشيد تا معنای اضطرار، مثل زلزله‌ای خانه‌ی روح‌ام را تکان بدهد. و تا اضطرار نيايد تو چه می‌فهمی سوء يعنی چه و کاشف السوء يعنی که؟ تا مصيبتی نيايد تو چه می‌دانی «انا لله و انا اليه راجعون» يعنی چه؟ و تا خاک نشوی، تا «کالعهن المنفوش» نشوی، چه می‌فهمی که «کل من عليها فان و يبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» يعنی چه؟ و تا همه‌ی اين‌ها را مو به مو و سطر به سطر نخوانده باشی و نیازموده باشی، شادی را نخواهی فهميد. می‌شود بيهوده شاد بود. اما به يک تندباد اگر شادی‌ات بر باد برود، تازه می‌فهمی که شادی‌ات کجا بايد ريشه بدواند تا بازيچه‌ی هر بادی نشوی؛ تا «گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود»، مثل مرغان آبی، سبک‌بال بزنی به سينه‌ی دريای توفانی! و… قصه‌ی من، افسانه‌ی من، لالايی من، همان آواز بود. همان نغمه. همان «آواز حزين» که عمری است بر بالين من می‌خواند که: «ای عاشقِ ديوانه‌ی من! خواب‌ات هست؟». و تو چه می‌فهمی «باده‌ی شبگير» يعنی چه وقتی که حتی يک بار از تسبيح سحرگاهی مرغان مست نشده باشی؟ می‌دانی بعضی اوقات لازم نيست خم و راست شوی – در واقع اگر کلید را پيدا کرده باشی، هیچ وقت لازم نيست خم و راست شوی؛ بايد مثل موج بروی و بيايی! بعضی وقت‌ها تسبيح و سجاده و عبا لازم نيست. بعضی وقت‌ها گوش شنوا لازم است. بعضی وقت‌ها کافی است بروی وسط حياط. روی پشت بام. روی بالکن. سينه‌ات را از هوای پاک پر کنی و به حوصله به صدای مرغان گوش بدهی. همين. اگر ديوانه شدی و حال‌ات خراب شد و بغض‌ات ترکيد، آن وقت است که معنی «باده‌ی شبگير» را فهميده‌ای! تازگی يک چيز ديگر را هم فهميده‌ام. اين مخمل را تماشا می‌کنم که با معصوميت می‌آيد پيش پای‌ام دست‌های‌اش را دراز می‌کند و چشم‌هاش را هم می‌گذارد. من بعضی وقت‌ها نگاه‌اش می‌کنم و مِهر کم می‌آورم! خيلی سخت است آدم در برابر گربه کم بياورد! خيلی سخت است گربه را ببينی و از خودت و خدای خودت خجالت بکشی! با خودم فکر می‌کنم که اگر عمری عبادت کنی و شفقت بر خلق خدا – نه فقط آدم‌هاش – در درون‌ات رخنه نکند و ملکه نشود، داری ادا در می‌آوری! ناگهان يادِ آن قديم‌ترها می‌افتم. آن روزگار شش هفت سالگی. پدرم – که نور به قبرش ببارد – مرا می‌نشاند پيش روی‌اش. می‌گفت بخوان. این سوره‌های جزء سی‌ام را ديگر حفظ شده بودم. القارعه می‌خواندم. «يوم يکون الناس کالفراش المبثوث و تکون الجبال کالعهن المنفوش» و ما به قدر کوه هم عبرت نگرفتيم و به خودمان نلرزيدیم! زمزمه‌ی امن يجيب در ذهن‌ام جان می‌گيرد. پشت‌اش يکی می‌خواند: «ناد علياً مظهر العجائب…». يکی در دل‌ام دارد می‌گريد. يکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!
۲

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضيح دادنِ اين حال برای مردم سخت است. يوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفيقان و هم‌رديفان شايد شرح‌اش اندکی آسان باشد. ولی هر کس به مقتضای گنجايش درون و حالِ باطن‌اش چيزی در می‌يابد. حال من اين بود: «وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِي وَلَكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی اعراف (۷)،‌۱۴۳). حالِ من، حال فرياد بود – و هست. دل‌ام نعره می‌خواهد. فرياد. فريادِ سينه‌شکاف. صيحه‌‌ای می‌خواهم مانند صور اسرافيل. نوايی، نغمه‌ای، چيزی. چيزی که اين تومارِ درون را در هم بپيچيد. عده‌ای از سرِ حسد و کينه، اگر کسی حتی دل به مهرت بسپارد، به تلخ‌ترين زبان و بيان طعنه می‌زنند و عشق را منحصر در طريقتِ خويش می‌بينند. حالِ مرا، نه آيين بند است و نه ضد آيین – گفته بودم – که به هر حالی و به هر چشمی می‌شود ديدت. نازکی جان می‌خواهد. شکستگی دل. اين هم که به وفور ما را نصيب است؛ بس که بارِ آبگينه‌ايم!

فهمِ اين حال وقتی سخت‌تر می‌شود که کسی اين‌ها را «عرفان»ِ نظری يا عملی بخواند! به من چه که فلان عارف و صوفی چه گفته است؟ به من چه که مقام کدام است و منزلت کدام؟ ما را همين بی‌مقامی و بی‌منزلتی بس. «ما که رنديم و گدا ديرِ مغان ما را بس». من نمی‌دانم اين حال چه حالی است. برای‌ام مهم هم نيست. هر کسی هر نامی که می‌خواهد از بيرون برای‌اش بگذارد. اين حال، همان حالی است که وقتی آيه‌ی بالا را می‌خوانم،‌ اشک از ديدگان‌ام روان می‌کند. اين حال، حالی است که وقتی می‌خوانم: « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (سوره‌ی حشر (۵۹)،‌ آيه‌ی ۲۱)، هوش‌ام از سر می‌رود. برای من ايمان يعنی همين. اين حال را هر چیزی و کسی به تو می‌دهد، گو بدهد! تو اين تعفنِ نَفْس، اين پليدی فضيلت‌جويی و داوری را از سر فرو بنه، به هر چه خواهی اين کار را بکن! «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». بت را که چنين منزلتی باشد، تو را که منزلت «ملکِ کريم» است، خود جايگه پيداست!

این روزهای تعليق، خودم را بسته‌ام به نغمه‌های مطربان. دل‌ام جايی می‌خواهد رها، آزاد. جايی که هيچ ملاحظه‌ای نباشد. بتوانی راحت گريه سر دهی، بتوانی آسوده و بی هيچ دغدغه‌ و پروايی از ته دل بخندی. بتوانی بلند بلند با خودت حرف بزنی. بشود بدون پروای نگاه‌های چپ چپِ عابران با خودت زمزمه کنی، آواز بخوانی، هق‌هق کنی. سرت را تکانی بدهی، دست‌های‌ات به آسمان برود. حالی دارم جنون‌آميز. جايی می‌خواهم که اين حال را بشود عنان از کف رها کرد. جايی که بشود بند از پای اين ديوانه برداشت. جايی که بشود اين باز را پرواز داد. اين‌جا کجاست؟ کجا می‌شود خلوتی يافت؟ دشتی، کوهی، بيشه‌ای، جنگلی، درياچه‌ای، سينه‌ی اقيانوسی، کجا می‌شود يافت؟ اسپانيا؟ ايتاليا؟ فرانسه؟ آلمان؟ کجا؟ می‌‌خواهم مثل کودکان دوان دوان و آوازخوانان بروم دست‌ها را صليب‌وار باز کنم. ميانِ آفتاب، وسط باران، بر بالِ باد، تو را نفس بکشم. کجا می‌شود؟ ايران؟ می‌شود آن‌جا؟ گمان نکنم. در اين شش سال، هر بار رفته‌ام – که زياد رفته‌ام – چيزی در درون‌ام می‌گويد که اين‌جا در قُرُقِ عسسان است. زمينی که در آن گناه نتوان کرد، خدا را هم نتوان در آن پرستيد. جايی که زمين خدا به مصادره‌ی خلق خدا در آيد، در آن عاشقی نمی‌شود کرد. «که در مشايخ شهر اين نشان نمی‌بينم». خدا را نمی‌شود زير تازيانه‌ی محتسب پرستيد. دژم‌خويی شيخ و زاهد و واعظ جا را بر تو هم تنگ می‌کند! گنه کردن هنری است که از هر بی‌هنری ساخته نيست. ولی قصه‌ی من و تو که تنها قصه‌ی گناه نیست، هست؟ گناهی که در جَنْبِ کرم‌ات، افسانه می‌نمايد!

هی هی هی … ای بی‌قرارِ پريشان! کجا ببرمت؟ چگونه آرام‌ات کنم؟ طفلِ بهانه‌جو!

۳

روی خدا… حيرتِ ما

صبح آدينه، يکی برایِ تو خوانده بود:
ای نور خدا در نظر از روی تو ما را
بگذار که در روی تو بينيم خدا را

خوب گفته بود. شاعر هم خوب سروده است. من اگر بودم، شايد هرگز دهان باز نمی‌کردم و به «تماشا» می‌نشستم تنها و خموش. اگر هم قرار بود بگويم، چنين نمی‌گفتم. برای تو، اين‌ها را گفتن کفِ بيان است. برای رسيدن و پريدن به سقف‌اش شهپر جبرييل می‌سوزد… اصلاً چرا بايد اسيرِ اين گفت و بيان شد؟ مگر نيازی به بيان هست؟ همين آشفتگی، همين پريشانی ما را بس. همين که مثل کاهی افتاده بر موج اقيانوس، بی‌اختيار و رها، در فراز و فروديم کافی نيست؟

پ. ن. تا دم از شامِ سرِ زلفِ سياه‌ات نزنند / با صبا گفت و شنودم سحری نیست که نيست
من از اين طالعِ سرگشته به رنج‌ام ورنی / بهره‌مند از سرِ کوی‌ات دگری نیست که نيست

۱

دلجويی

سايه‌ی طوبی و دلجويی حور و لبِ حوض
به هوای سرِ کوی تو برفت از یادم
پاک کن چهره‌ی حافظ به سرِ زلف ز اشک
ور نه این سيلِ دمادم ببرد بنيادم
۱

ای شهِ ايمان تو مرو!

يعنی می‌روی؟ ديگر می‌روی؟ تازه «به ديدارِ تو خوگر» شده بوديم. خويی که با يک نگاه کالنقش في الحجر شده است. «مرو که با تو هر چه هست می‌رود»! عزيزی می‌گفت آن يار ميهمانِ ما خواهد بود. می‌شود باز هم ديدت! گفتم بگذار همين ناباوری را باور کنم. بگذار ذوق همين لحظه‌ها را خوب بچشم. بگذار، اين تومار درون را بيشتر در هم بپيچم! اما «گر رود ديده و عقل و خردِ و جان تو مرو». تويی که همه چيزی و همه‌ای:
اهلِ ايمان همه در خوفِ دمِ خاتمت‌اند
ترس‌ام از رفتنِ توست ای شهِ ايمان تو مرو!
اين‌جاست که آدم تفاوت تجربه‌ها و نگاه‌ها را می‌بيند. يکی می‌گويد:
چو بيد بر سرِ ايمانِ خويش می‌لرزم
که دل به دستِ کمان ابرويی‌ست کافر کيش
اما يکی «ايمانِ خويش» برای‌اش معنا ندارد. خداوند و شاهِ ايمان برای‌اش تويی. اصل تويی، ايمان فرع است. اگر آن کافر کيش اين اندازه عزيز است که دل در کفِ او چون موم است (و اصلاً چه جای «کافرکيش» خواندنِ او وقتی که خود ذاتِ ايمان است او؟)، چه جای لرزيدن بر سرِ ايمان. ايمان گو برود:
من و دل گر فدا شديم چه باک؟
غرض اندر ميان سلامتِ اوست!
پس تو مرو! تو بمان! «پدرا! يارا!‌ اندوه‌گسارا! تو بمان!»
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد