۵

آشنا، سخن آشنا نگه دارد

نجواهای حبسیه‌ی محمد نوری‌زاد را امروز پس از مدتی تأخیر شنیدم. این نجواها از بسیاری جهات شنیدنی‌اند و می‌شود بسیار درباره‌ی آن سخن گفت. اما یک نکته‌ی درخشان در سراسر این نجواها هست و آن زبان مشترکی است که در آن هست، زبان دل، زبانِ گفت‌وگو، زبان همراهی که کسی که اهل این جنس سخنان باشد، به سرعت پی به اهمیت آن می‌برد. در این سخنان، پیامی آشنا هست. هر که پا به حریم محرمی نهاده باشد، این معنا را به فراست می‌فهمد. برای پی‌ بردن به نکته‌ی این جنس سخنان، گاهی باید از مرز الفاظ عبور کرد و به همان حالِ دل توجه کرد.

این زبان، زبان ایمان است. این سخنان، زلال‌اند و گوارا و دلنشین. جنس سخنان چنان‌اند که می‌توان به فراست دریافت که آن‌ها که نوری‌زاد و امثال او را به محبس می‌اندازند (و کسانی که پشتیبان یا همدل این حرکات‌اند) از چنین ذهن و زبانی محروم‌اند و این جنس سخنان کمتر آن‌ها را تکان می‌دهد. این سخنان را کسی اگر بشنود و دل‌اش نلرزد و هنوز مصلحت قدرت و سیاست را بر حقیقت و ارزش و اخلاق مقدم بدارد (که روایتِ دیگرش این است که قدرت و سیاست را مساوی با ارزش و اخلاق می‌داند و به مخاطره افتادن اولی را به مخاطره افتادن دومی می‌داند)، می‌توان با ظنی قوی گفت که زبان دل را سخت در می‌یابد. سخن نوری‌زاد، زبان دل است. بوی آشنایی می‌دهد. هر کسی فارغ از کیش و ملت و آیین، فارغ از این‌که تا امروز در کدام گروه سیاسی بوده باشد، می‌تواند این سخنان را بشنود، در آن‌ها تأمل و درنگ کند و انعکاس سخنان خودش و زبانِ دلِ خودش را هم در آن‌ها ببیند.

صدای این نجواها را جداگانه یک‌بار دیگر این‌جا آورده‌ام که آن‌ها که با این جنس سخنان آشنا هستند گوش بدهند. هر چه در این روزها جسته‌ام، کمتر یافته‌ام که کسی از گروه مقابل بتواند در توضیح جایگاه و موضع خود چنین سخنانی تولید کند که در آن نشان مهر و صفا و پاکی باشد و عاری از خشم و درشتی باشد (و دلیل هم برای‌اش هست). از این نکته می‌گذرم. نجواهای حبسیه‌ی محمد نوری‌زاد را گوش بدهید.

۱۱

خودگری خودشکنی خودنگری…

بعضی حرف‌ها – یا بعضی رازها – لازم نیست به صراحت گفته شود. بعضی در افشای برخی اسرار، دلیری ورزیده‌اند و جان در سر این کار کرده‌اند. درخشان‌ترین نمونه‌اش حلاج است. این حکایت‌ها بر سر بعضی‌های دیگر هم رفته است. از نمونه‌های بعدترش می‌توان از عین‌القضات همدانی و شهاب‌الدین سهروردی نام برد. این آشکار کردن، عمدتاً حول یک محور فاخر می‌گشته است: برابر نشاندن خدا و انسان. یا به عبارت دیگر، تجلی خدا در خود. این آشکار شدن خدا در خودی، کنایه‌ای است از به خود آمدنِ انسان. یعنی که «به‌-خود-‌آ» که تا «خدا» شدن راهی نیست. خواجه عبدالله انصاری می‌گوید: «آن‌چه منصور گفت من گفتم. او آشکارا گفت من نهفتم». این قصه را بسیار کسان گفته‌اند. دو سه اسم دیگر هم هست که هم‌عنان همین معانی است. یکی شیخ ابوالحسن خرقانی است. یکی بایزید بسطامی است و یکی هم پیر مهنه، ابوسعید ابوالخیر است.
مغز و خلاصه‌ی سنت عرفانی ایرانی در همین برابر نشاندن انسان و خدا خلاصه شده است. این چکیده‌ی عالی‌مرتبت در قرن‌های بعدی در شعر حافظ نیز سرریز می‌کند. این‌که حافظ می‌گوید:
بعد از این روی من و آینه‌ی وصفِ جمال
که در آن‌جا خبر از جلوه‌ی ذاتم دادند
یکی از معانی‌اش این است که معشوق،‌ آینه‌ای است برای این‌که هر کس «خود» را در آن ببیند. و هر که خود را ببیند، خدا را دیده است (قدیمی‌ترین روایت‌اش این است که «من عرف نفسه فقد عرف ربه»). و بیت بالا دایره‌وار به همین نکته بر می‌گردد که «بعد از این» (و این قید، قیدی است که دلالت بر پختگی و کمال گوینده می‌کند که «پیش‌تر» چنین نبوده است) ذاتِ باری را در همین آینه‌ای که «خودِ او» را وصف می‌کند خواهد جست.
این بیت، اما،‌ هنوز پرده‌برداری ملایم و محتاطانه‌ای است از آن نکته‌ی فخیمِ نخست. بیت دیگری از حافظ (مرهون اشارت سایه‌ام این یکی را)، عریان‌تر همین نکته را می‌گوید:
دوش دیدم که ملایک درِ میخانه زدند
گِل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
بیت، حکایت از داستانِ آفرینش دارد. حافظ قصه‌ی خلقتِ آدم را می‌گوید. اما یک نشانه‌ی غریب در این بیت هست. حافظ حکایت از زمان ماضی می‌کند آن هم از زبان خود. او، خود، می‌‌گوید که «دیشب» شاهد خلقتِ آدم بوده است. همه‌ی قصه‌های آفرینش آدم می‌گویند که پیش از آدم، انسانی نبود. پس اگر «حافظ» آن‌جا بوده است، او دیگر انسان نیست، بلکه «ابر انسان» است. پس او کیست که از زمین بر می‌آید، شاهدِ آفرینش آدم می‌شود و «ساکنان حرمِ ستر و عفاف ملکوت» با اوی خاکی باده‌ی مستانه می‌زنند؟
پیش از حافظ، خودنگر دیگری هم هست. مولوی هم جایی همین معنا را می‌گوید:
چنان در خویشتن غرقم که معشوقم همی گوید:
«بیا با من دمی بنشین»، سرِ‌ آن هم نمی‌دارم
اما این هنوز آن دلیری‌های حافظانه نیست. چندین قرن می‌گذرد تا به یکی مثل اقبال لاهوری برسیم که بارقه‌های درخشانی از این برابر نهادن انسان و خدا در کلام‌اش هویدا می‌شود:
نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حُسن لرزید که صاحب‌نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاکِ جهانِ مجبور
خودگری خودشکنی خودنگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان، پرده‌دری پیدا شد
آرزو بی‌خبر از خویش به آغوش حیات
چشم واکرد و جهانِ دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دربسته دری پیدا شد
(این بیت هم به گمانم از اقبال است که می‌گوید: نظر به خویش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست / جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست)

همین معنا را سایه در غزل «گهواره‌ی خالی» آورده است:

ای زاده‌ی پندارِ من،‌ پوشیده از دیدارِ من
چون کودکِ ناداشته گهواره می‌جنبانمت
ای من!‌ تو بی من کیستی؟ چون سایه بی من نیستی!
همراهِ من می‌ایستی هم‌پای خود می‌رانمت
و از این دست اشارت‌های رندانه و دلیرانه کم نیست. کمی اگر زاویه‌های آشکار و نهان از چشم همین ادبیات فارسی را بجوییم، گوهرهای درخشانی می‌شود یافت. اگر کمی دقت کنید، نمونه‌های بیشتری از این برابر نهادن انسان و خدا (یا «خود-آ») خواهید یافت!

پ. ن. می‌شود با این سیاه‌مشق، طرح‌های تازه‌تری را هم یافت و تراشید. کافی است اصل نکته‌ی برابر نهادن انسان و خدا را پیش چشم داشته باشیم (و البته این الماس را به دست نااهلان و کم‌حوصله‌گان بلهوس ندهیم).

 
۵

پاسبان حرمِ دل شده‌ام…

این سی و هفت‌ ثانیه را بارها گوش داده‌ام. همین سوره‌ی کوتاه را. هشت آیه است و بس. شاطری به لحنی آرام می‌خواند و هر بار که از اول تا آخر سوره می‌رود، مرا مثل موج با خود می‌برد. این همه لطف به انواع عتاب آلوده، این همه عنایت، این گوشه‌ی چشم، آدمی را بی‌خود می‌کند. همین «الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک». حالی هست و خلوتی. ذوقی و مشاهده‌ای. با خود می‌گویم – می‌دانم و می‌بینم – که پاسبانی دل آسان نیست. حفظ حریم دل، کوشش می‌خواهد. حافظ را زمزمه می‌کنم: پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب / تا دراین پرده جز اندیشه‌ی او نگذارم… پاسبانی کردن آسان نیست. گویی میانه‌ی میدانی. میدان نبرد. میدانی که نیازمند سپر و زره باشی و از هم سو تیر فتنه روان باشد. یعنی میدانی که میدان عسر است و دشواری. این‌جا عنایتی باید تا دیده‌ی خواب‌آلودِ بخت بیدار شود. گویی حبیب، به دلشده‌اش مژدگانی می‌دهد و کریمانه بر خوانِ خود می‌نشاندش و می‌خواندش به تقرب… حال خوشی است. حالی که ندانی باید از ناز گریستن سردهی یا از نیاز. حالی که میانه‌ی تنعم و دولت، تهی‌دست باشی و مسکین. حال استغنای پیچیده در نیاز. حال حیران ماندن، چشم در چشمِ ساقی.

من این دل و این جان را بر آستان کرم‌اش افکنده‌ام. با همین حالِ «به دیوان عمل نامه سیاه» آمدن و به دریای کرمِ او «غرق گناه» آمدن… با امید همین فتوح. «دلبر از ما به صد امید ستاند اول دل / ظاهراً‌ عهد فرامُش نکند خُلق کریم». شاطری هم‌چنان می‌خواند در پرده‌های جان که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب» و چه رغبتِ شوق‌ناکی است در این حالِ پریشانی که هیچ کس‌اش بدان وقوف نیست. حالی که گفتنی نیست. حالی که کس پریشانی‌اش را نمی‌داند و بویی نمی‌برد از این همه زخمِ درون. از این حالی که مجالِ آه هم در آن نیست. این حالِ غریب وصف‌ناشدنی… بعضی چیزها را نمی‌شود نوشت. جرأت‌اش نیست. در این حریم جسارت نباید کرد. در راه که می‌آمدم با خود می‌اندیشیدم که «چاکر چو قدیم گشت، گستاخ شود». حکایت بندگانی است که سال‌ها همنشینی با خداوندشان، آن‌ها را گستاخ می‌کند و زبان‌دراز: گوش‌ام چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

سال‌ها بود که این غزل حافظ را در چنین حالی نشنیده بودم (شاید هم هرگز چنین نشنیده بودم‌اش): مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم / که پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم… یعنی انگار این همه معنا ناگهان یک‌جا هبوط کرده. انگار بار اول است بشنوی پیامی پنهان را. انگار گریبان‌ات را می‌گیرد و می‌گوید خانه از غیر تهی کن. تهی کن تا بتوانی بگویی: چنان پر شد فضای سینه از دوست / که فکر خویش گم شد از ضمیرم. این پر شدن آسان نیست. عمری باید درنگ کرد. عمری آه بر لب باید داشت. زندگانی‌ها تباه می‌شود برای همین یک نفس که ببینی که فضای سینه این اندازه از او پر است چنان‌که جایی برای جز او نمانده. جای غیر نمی‌ماند. جای غم هم نمی‌ماند. حکایت‌اش هم آسان است. حکایت عهد است و پیمان. حکایت یک قرارِ ساده: قراری کرده‌ام با می‌فروشان / که روز غم به جز ساغر نگیرم. قرار هم حساب و کتاب دارد. دفتر و دیوان دارد. اما این دفتر و دیوان هم ساده است. نقش پراکنده ندارد. تکلیفِ همه چیزش روشن است:
مبادا جز حسابِ مطرب و می / اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم

با آن الحان نهفته در انشراح شروع می‌کنی و می‌رسی به این بختِ جوانی که از دولتِ عشق می‌رسد، ولو پیر باشی و سال‌خورده. از آن حال خوف، می‌رسی به حالِ رجا. از آن بر خویش چو بید لرزیدن، می‌رسی به امنیت و سلام. اصلاً من با همین دو نامِ «مؤمن» و «سلام» در حضور و دیدار تو زخم‌های جان‌ام را شست‌وشو دادم. در حضورِ تو امنیت است که در جان‌ام می‌ریزد. سلامت است که در می‌رسد. حال غریبی است. حالی است که به ذوق توان گفتن. حالی است که با اشک و سوز می‌رسد. همین سوزی که کارها بکند. نیاز نیم‌شبی هم می‌خواهد. کمند عنایتی هم لازم است. همین چیزهایی که نمی‌شود توضیح داد. چیزهایی که یا به آسانی مدلل نمی‌شوند یا اصلاً دلیل‌پذیر نیستند. خودشان دلیل‌اند. «خدای را مددی ای دلیلِ ره…». بخت جوان. جوان‌بختِ جهان. با این بختِ جوان است که آسان می‌شود جان داد. بختِ جوان باید یار شود. گوش بدهید و یک شبی در هوای حال و حالِ هوا باشید. هوای شرارانگیزی که غوغا می‌کند. «شرارانگیز و توفانی هوایی در من افتاده است / که هم‌‌چون حلقه‌ی آتش دراین گرداب می‌گردم». گوش بدهید فقط. نخواستم از غزل آواز چیزی بنویسم که سوره‌ای است برای خودش. آیتی است. معجزتی است. که بماند. بماند.

۶

یعنی به گردنِ کی‌ست؟ – این همه خون را می‌گویم!

خون، اهمیتی دینی، تاریخی و اسطوره‌ای دارد. خون چیز مهمی است. آدمی با خون معنا پیدا می‌کند. همان روزهای اول آفرینش هم که ملایک زبان به اعتراض به خدا گشودند (چه احساس اطمینانی می‌کردند در برابر خدا!)، اول چیزی که گفتند این بود که این آدم «سفک دماء» می‌کند؛ خون‌ریزی می‌کند. خون از همان روز هم مهم شد و هم «حرمت» پیدا کرد.

رسول خدا هم که به نبوت مبعوث شد، گفت من امر به دعوت شدم تا وقتی که کلمه را بر زبان برانید و آن وقت «عصمت مال و دم» پیدا می‌کنید؛ یعنی در متن و بطن دعوتِ اسلام، و مسلمان شدن، همین عصمتِ مال و دم بود. یعنی مسلمان که شدی، تنها کلمه را که بر زبان راندی، نمی‌توان خون‌ات را ریخت. ریختنِ خون مسلمان، یعنی عبور از اسلام. یعنی هم‌نشین شدن با فرعون و نمرود. ریختنِ خونِ مؤمن، حرام بود – هنوز هم هست؟

از همان روزهای پس از وفاتِ رسولِ خدا، این «خون» مهم شد و بزرگ شد. خون‌های زیادی ریخته شد. خلیفه‌ی دوم خون‌اش ریخته شد. خلیفه سوم هم خون‌اش ریخته شد. خلیفه‌ی چهارم مسلمین و امام اول شیعیان هم خون‌اش ریخته شد. مسلمانی که خون‌اش ریخته شود، اگر در راه دفاع از عقیده‌اش کشته شود، مسما به «شهید» می‌شد. هنوز هم هر کس به خاطر عقیده‌ و ایمان‌اش کشته شود، شهید نامیده می‌شود. اما پاسخگوی خون‌های ریخته شده، کی‌ست؟ قاتل یا مقتول؟ قاتل باید پاسخ‌ بگوید که چرا خون ریخته است یا مقتول باید بگوید که چرا خودش را از تیغِ بی‌دریغِ قاتل دور نکرده است؟

به حمزه، عموی رسول خدا، هم اعتراض می‌کردند که خودت را به دستِ خودت به کشتن مده. پاسخ حمزه، داستانی شد که مولوی در مثنوی از دلِ آن بلندترین نکات را بیرون کشید. یک معنای‌اش این بود که وقتی شجاعانه پای عقیده‌ات ایستادی، خون‌ات محترم و مُحرّم است. ریختن چنین خونی، گناهی کبیره است. نمی‌شود این خون را ریخت. علی هم که به مصاف معاویه رفت، مؤسس سلسله‌ی اموی، «خون» عمار یاسر را به گردن علی انداخت و گفت تو بودی که او را به میدانِ نبرد کشاندی (و اگر در برابر من نمی‌ایستادی و به خلافتِ من رضا می‌دادی، او هم کشته نمی‌شد و تو مسؤول خون‌اش نبودی!). حسین بن علی هم که در برابر سپاهیان یزید ایستاد، خون‌اش ریخته شد چون شریح قاضی خون‌اش را مباح دانسته بود؛ که در برابر «خلیفه‌ی مسلمین» به محاربه برخاسته بود!

قصه‌ی «خون» از ابتدای تاریخ ادامه داشته تا همین امروز. امروز در کوچه، در خیابان، در میدان، در خانه، در زندان و حتی در قبرستان خون‌ها ریخته می‌شوند و قاتل راست‌راست راه می‌رود هیچ کس گریبان‌اش را هرگز نمی‌گیرد. دیگر خون، محترم نیست. کم‌بهاترین چیزها، این روزها، همین «خون» است. چرا؟ چون به آسانی می‌توان طفل ۱۲ ساله را کشت، جوان نوزده ساله را کشت، زندانی را با گلوله نابود کرد، خون بر سر و روی محبوس و اسیر جاری کرد، زنان را در خون نشاند، و البته هیچ کس هم پاسخ نمی‌گوید و به دفاع از خون‌های ریخته‌ شده‌ی مؤمنان و مسلمانان قیام نمی‌کند.

شکایت‌ها، دیگر شکایتِ رأی‌های بی‌سیرت شده نیست. قبلاً هم واقعاً اصلِ شکایت این‌ها نبود. اصلِ شکایت، طلب حق بود و فریادِ اجرای عدالت برای خون‌هایی که ریخته شدند؛ خون‌هایی که به ناحق ریخته شدند و هنوز هم روز به روز ریخته می‌شوند. سفکِ دماء کی متوقف می‌شود؟ خون‌ها کی دوباره محترم می‌شوند؟ خون‌های ریخته شده، کی ثمر می‌دهند و به بار می‌نشینند؟ شاید روزی بخوانیم که:
ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خویش
یادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای توست!

اما چه کسی این خون‌بها را پرداخت خواهد کرد؟ خون‌بهایی می‌دهند؟ یا باز هم – مثل همیشه – قاتل به جای مقتول می‌نشیند؟ زندان تعطیل می‌شود و زندانی نو ساخته می‌شود که خون‌هایی از نو ریخته شود؟ این همه خون… جهانی خون… دل‌ها خون… جگرها خون… ما سر تا پا خون‌ایم.

غم‌هامان سنگین است
دل‌هامان خونین است
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونین،
ما سرتاپا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.

۲

اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی…

با تو نشستن، با تو هم‌کلام شدن، با تو نفس زدن، گویی زیر باران بودن است. انگار تنی زخم‌خورده و چرکین را با شست‌وشویی درمانگر و التیام‌بخش ببری که چرک‌ها و آلودگی‌ها را از زخم‌ات می‌شوید و بسانِ دستِ مسیحا، تنِ رنجور و تیغ‌خورده را شفا می‌دهد… بهشت و نعیم و رضوان چه می‌تواند باشد، جز همین لحظات امن و آرامش؟ ایمانی که امنیت دهد و سکینه، خود عین بهشت است و رضوان. فردوس نسیه به چه کار آید وقتی در حضور تو همه‌‌ی نعیمِ بهشتِ موصوف مهیاست؟ بهشت چرا باید طلبید وقتی در محضری بنشینی که در سینه‌ات نه کینه‌ای بماند و نه بغضی؟

چه عالم طاقت‌فرسایی است، عالمی که در آن نتوان روح را به حمام برد! چه فضای تنگ و کدری می‌شد اگر نمی‌توانستی مرهمی بر این همه زخم بنهی که هر روزه بر خود می‌زنی! ای… «ای از تو آبستن چمن! ای از تو خندان باغ‌ها»! ای جانِ جان! ذوقی دارد رخ گشودن آفتاب را پس از طوفان و تیرگی و غبار دیدن. و چقدر فاصله تا «نبودن» کوتاه است! آدم این را وقتی می‌فهمد که زمان و مکان در هم فشرده شده باشد؛‌ وقتی که پرده از پیش دیدگان‌ات برداشته شود و به عیان ببینی که میان وجود و عدم‌ات فاصله به قدر مویی بیش نیست بلکه همان مو هم نیست! پس «ای حیاتِ دوستان! در بوستان، بی من مرو!» که «این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است!».

برای آزمودن این حال، اگر نسیم عنایتی وزیده باشد و سایه‌ی لطفی بر سرت افتاده باشد از شهپر عنقایی، حاجت به هیچ ریاضتی نیست؛ خردک شرری از محبت کافی است که این زبانه را بر افروزد. آن وقت آسان می‌شود گفت که:
اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی
همه کدورتِ دل را صفا توانی کرد!

۰

سپهرِ تیرگی

آدم برای من یک موجود دوگانه و دو قسمتی نیست. این‌جور نیست که آدم بعد روحانی یا جسمانی محض داشته باشد. آدم برای من مثل طیف می‌‌ماند. از سیاه‌ترین و تاریک‌ترین شروع می‌شود تا سپیدترین و درخشان‌ترین. توصیف کردنی شاید نباشد. ولی آدم‌ها خودشان می‌توانند این تیرگی و روشنی را در درون‌شان حس کنند. آن حس روشنی که به آدم طرب می‌دهد و فراغت و آسایش چیزی است آزمودنی. آن بخش تاریک، آن سپهر تیره‌ی وجودِ آدمی است که مردم را به جنگ می‌کشاند. به حسد می‌کشاند. به ربودن از یکدیگر می‌کشاند. آن بخش روشن و سپید، الهام‌بخش راستی و صلح و سخاوت است. این سپهرِ سیاهِ وجود آدمی هم چیزی است که در همه هست. همه بالبداهه باخبرند از آن بخش سیاهِ ضمیرشان. همه می‌دانند که درِ آن جعبه‌ی پاندورا که باز شود چه چیزهایی از آن بیرون می‌آید. حالا من اسم‌اش را برای خودم گذاشته‌ام سپهر تیرگی و سپهر روشنایی. محل نور و محل ظلمت. تعبیر دینی هم دارد. بیرون رفتن از ظلمت به سمتِ نور. حال و هوای خروج از ظلمت به سوی نور، حال و هوای فاصله گرفتن از همین سپهر تیرگی است. همین حالِ ناخوش. همین سنگین بودن و سنگین شدن. وارد ساحتِ نور که می‌شود به سبک‌باری می‌رسی. می‌شود این‌جا پرواز کرد. کینه‌ها می‌روند، دوستی‌ها می‌رویند. حسد، جای‌اش را به سخاوت می‌دهد. بخل نمی‌ماند با در آمدنِ نور. ولی ما همیشه میان این نور و ظلمت در نوسان‌ایم. همین نوسان‌ است که ما را مثل پرِ کاه بالا و پایین می‌برد. این‌ها هم به فراخور تجربه‌ی آدم‌های مختلف فرق دارد. هر کسی این نور و ظلمت را جوری می‌آزماید و می‌چشد. آن روشنی و سپیدی و صفا و سبکروحی و خرمی نصیب‌تان باد. افزون‌تر باشد. و آن تیرگی و سنگینی و غبار از جان‌تان دور باد. همتی و دعایی هم همراه ما باد که چنین باشیم. آن‌قدر حرف دارم از این ساحت ظلمت، از این سپهر تیرگی که نهایت ندارد. این همان سپهری است که هر انسانی چه بسا بسیار در آن درنگ می‌کند. بسا انسان‌ها که در همین سپهر تیرگی پخته می‌شوند. این سپهر تیرگی انگار نوعی زهدان است. قرارگاهی است برای تولدی دیگر. تیره است. بسته است. تنگ است. خُلقِ آدمی را هم تنگ می‌کند. ولی اگر از آن رها شدی، به عالم روشنایی رسیده‌ای. این عقب‌گرد به سوی آن زِهدان است که آدم را می‌کَشد و می‌کُشَد. دل و دماغی باشد، باید بیشتر از این ساحت‌های متصل و طیف‌گونه بنویسم. هر سپهری رنگی دارد و حال و هوایی.
۳

سخن گفتن با خدا

«و شیخ ما گفت، قدس الله روحه العزیز، که روزی پیش بلقسم بشر یاسین بودیم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گویی؟» گفتیم: «خواهیم، چرا نخواهیم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی این گوی و بیش از این مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت این همی گفتیم تا به برکه‌ی این، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحید (چاپ شفیعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.

۰

بعدَ اذ هدیتنا…

ربنای شجریان را گوش می‌دهم: ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا… به آخرش فکر می‌کنم و بر خود می‌لرزم. یعنی چه بعد اذ هدیتنا؟ این بخش را اگر مسلمانی در زمان حضرت رسول می‌خواند و ذوقی مؤمنانه از آن می‌برد، هیچ غریب نبود. معلوم بود هدایت یعنی چه. هدایت یعنی پیروی از محمد. هدایت یعنی «و من یطع الرسول فقد اطاع الله». ولی الآن هدایت یعنی چه؟ کافی است آیا که بگوییم هدایت در همان کیش و آیینی است که من در آن بالیده‌ام؟ هدایت همین است؟ این به باور من هدایتی نیست که از پروردگار آمده باشد. هدایتِ پروردگار در سطحِ نخستین‌اش همان شهادتین است؛ همان قبول نبوت محمد و یگانگی خدای محمّد و پذیرفتن این‌که آخرتی خواهد بود. اما امروز، عموماً مؤمنی که از هدایت سخن می‌گوید، آن‌چه در ذهن‌اش می‌نشیند مألوفات ذهنی و ایمانی محیطی و خانوادگی و جغرافیایی است. این‌ها هیچ بد نیست البته. خوب است که مؤمن بتواند در فضایی مألوف و آشنا، روح‌اش را صیقل دهد و شستشوی جان کند. اما این هدایتی که از جانب آن پروردگار برای ما آمده است (بعد اذ هدیتنا…) همه‌اش بار ارزشی دارد و به محض این‌که به جایی برسد که این خوانِ آسمانی، خوانی بشود اختصاصی برای من و چند نفر مثل من، به باور من، دیگر خوانِ آسمانی نیست؛ می‌شود خوانِ انحصار. می‌شودِ خوانِ من، می‌شود خدای من، می‌شود هدایتِ من. می‌شود دینی که من خلق‌اش کرده‌ام و پیله‌ای که خود بر گردِ روح‌ام تنیده‌ام… کاش در این رمضان، همه این بخت را داشته باشند که معنای ضیافت سبحانی را به وسیع‌ترین مفهوم بفهمند. کاش بدانند که این هدایت، هدایتی است واسعه که کیش و آیین و طایفه نمی‌شناسد. به نظر من این سیاهی دل، درست از همان‌جا شروع می‌شود که در خیال و پندارِ خود، بگوییم «ربنا» یعنی ربِ «ما» و فقط ما؛ و بگوییم «هدیتنا» و تنها از آن «…نا» را ببینیم و «هدیتَ» را غرقه در این «ما»ی خود کرده باشیم. سیاهیِ دل یعنی این. یعنی این‌که هر روز بگویی «ایاک نعبد و ایاک نستعین» اما تنها «ایاک نعبد» برای تو مهم باشد و بزرگ و «نستعین‌»اش را نبینی و ندانی که هر چه هست از اوست و تو خود هیچی. و هر آن‌چه تو هدایت و ضلالت می‌دانی، در جنب کرمِ او و عدالتِ او هیچ است. با خودم می‌خوانم:
گفتم: «دل و جان بر سرِ کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم» (از خودم می‌پرسم، دوباره، که: «هر چیز؟»؛ و نگاه‌ام را فرو می‌اندازم!)
گفتا: «تو که باشی که کنی یا نکنی؟
این من بودم که بی‌قرارت کردم؟»
می‌گویم: «آری، هر چند، هیچ چیز نبوده که نثارت کرده باشم، اما این تو بودی که بی‌قرارم کردی!»
و پر می‌شوم از ترحم به حال آن‌ها که گمان می‌کنند تنها خودشان می‌دانند هدایت چی‌ست و عبادت چه. آن‌ها که گمان می‌کنند خوب می‌دانند نماز چی‌ست و روزه چی‌ست. آن‌ها که این «عارف‌بازی»‌ها هم نرم‌شان نمی‌کند و این «قاسیه قلوبهم» نشان «ذکر» را پاک از دل‌شان زدوده است و هر چه می‌بینند سیاهی و تیرگی و ضلالتِ هر که جز خودشان است! به تو می‌نگرم و زمزمه می‌کنم:
بیفشان زلف و صوفی را (یا زاهد را) به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه‌ی دلق‌اش هزاران بت بیفشانی!
کاش رمضان بتواند بعضی‌ها را بزرگ کند و از جنین‌وارگی روح برهاند و بلوغ‌شان دهد و نرمی و روشنی و مهر و انصاف. رمضانی که این‌ها را ندهد، رمضان نیست؛ می‌شود ماهِ مرض، ماه استوارتر کردنِ عقده‌های روح و جان و سخت‌تر کردن عُجب و تکبر. جان‌ام فدای معصیتی که مرا شیفته‌ی کرم‌ات کند؛ تفو بر آن طاعتی که سیاه‌دلی آورد. آری طاعت هم می‌تواند دلِ آدمی را سیاه کند! «فاغفر لنا و ارحمنا و انت خیر الراحمین». چه شیرین است که بدانی وقتی می‌گویی «انت» تنها با او طرف هستی و هیچ حاجب و حایلی نیست و وقتی می‌گویی «من لدنک رحمه» از نزد «تو»ست و هیچ کس در مقامی نیست که رحمتِ تو را قسمت کند و بگوید به که می‌دهد و به که نمی‌دهد! باشد که صبرمان بدهی و استوارترمان بداری از این!

پ. ن. سال پیش، در همین روزهای ماه رمضان این یادداشت را نوشته بودم: «فضیلتِ معصیت و آفتِ طاعت!». دوست بزرگواری یادآور شد که این را سال پیش نوشته بودم. خوب است دوباره خودم هم بخوانم‌اش. شاید متن را دوباره گذاشتم.

۳

اضطرار

کودکی بودم. نوجوان بودم. هر بار گذارم به روستای پدری و مادری می‌افتاد، یکی از چیزهایی که بعدها از خاطرات آن روزگار برای‌ام به یاد ماندنی شد، مناجات‌ها و راز و نیازهایی هنگام غروب بود که در میان جمعی روستایی صمیمی و ساده، دل از من می‌ربود. و هر چه بود در آن آهنگ بود، در آن موسیقی. آن موسیقی که چه بسا هر شب در پایان هر دعایی تکرار می‌شد. آن‌که به آوازی حزین می‌خواند: «امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء». و من معنای مضطر را آن وقت نمی‌فهمیدم. سال‌ها طول کشید تا معنای اضطرار، مثل زلزله‌ای خانه‌ی روح‌ام را تکان بدهد. و تا اضطرار نیاید تو چه می‌فهمی سوء یعنی چه و کاشف السوء یعنی که؟ تا مصیبتی نیاید تو چه می‌دانی «انا لله و انا الیه راجعون» یعنی چه؟ و تا خاک نشوی، تا «کالعهن المنفوش» نشوی، چه می‌فهمی که «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام» یعنی چه؟ و تا همه‌ی این‌ها را مو به مو و سطر به سطر نخوانده باشی و نیازموده باشی، شادی را نخواهی فهمید. می‌شود بیهوده شاد بود. اما به یک تندباد اگر شادی‌ات بر باد برود، تازه می‌فهمی که شادی‌ات کجا باید ریشه بدواند تا بازیچه‌ی هر بادی نشوی؛ تا «گر سیل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود»، مثل مرغان آبی، سبک‌بال بزنی به سینه‌ی دریای توفانی! و… قصه‌ی من، افسانه‌ی من، لالایی من، همان آواز بود. همان نغمه. همان «آواز حزین» که عمری است بر بالین من می‌خواند که: «ای عاشقِ دیوانه‌ی من! خواب‌ات هست؟». و تو چه می‌فهمی «باده‌ی شبگیر» یعنی چه وقتی که حتی یک بار از تسبیح سحرگاهی مرغان مست نشده باشی؟ می‌دانی بعضی اوقات لازم نیست خم و راست شوی – در واقع اگر کلید را پیدا کرده باشی، هیچ وقت لازم نیست خم و راست شوی؛ باید مثل موج بروی و بیایی! بعضی وقت‌ها تسبیح و سجاده و عبا لازم نیست. بعضی وقت‌ها گوش شنوا لازم است. بعضی وقت‌ها کافی است بروی وسط حیاط. روی پشت بام. روی بالکن. سینه‌ات را از هوای پاک پر کنی و به حوصله به صدای مرغان گوش بدهی. همین. اگر دیوانه شدی و حال‌ات خراب شد و بغض‌ات ترکید، آن وقت است که معنی «باده‌ی شبگیر» را فهمیده‌ای! تازگی یک چیز دیگر را هم فهمیده‌ام. این مخمل را تماشا می‌کنم که با معصومیت می‌آید پیش پای‌ام دست‌های‌اش را دراز می‌کند و چشم‌هاش را هم می‌گذارد. من بعضی وقت‌ها نگاه‌اش می‌کنم و مِهر کم می‌آورم! خیلی سخت است آدم در برابر گربه کم بیاورد! خیلی سخت است گربه را ببینی و از خودت و خدای خودت خجالت بکشی! با خودم فکر می‌کنم که اگر عمری عبادت کنی و شفقت بر خلق خدا – نه فقط آدم‌هاش – در درون‌ات رخنه نکند و ملکه نشود، داری ادا در می‌آوری! ناگهان یادِ آن قدیم‌ترها می‌افتم. آن روزگار شش هفت سالگی. پدرم – که نور به قبرش ببارد – مرا می‌نشاند پیش روی‌اش. می‌گفت بخوان. این سوره‌های جزء سی‌ام را دیگر حفظ شده بودم. القارعه می‌خواندم. «یوم یکون الناس کالفراش المبثوث و تکون الجبال کالعهن المنفوش» و ما به قدر کوه هم عبرت نگرفتیم و به خودمان نلرزیدیم! زمزمه‌ی امن یجیب در ذهن‌ام جان می‌گیرد. پشت‌اش یکی می‌خواند: «ناد علیاً مظهر العجائب…». یکی در دل‌ام دارد می‌گرید. یکی دارد هق هق می‌کند. او از من خراب‌تر، من از او خراب‌تر!
۲

در حبسِ شهرِ بی‌تو

می‌دانی؟ توضیح دادنِ این حال برای مردم سخت است. یوسف‌ام از رشک برادران در چاه اولیٰ‌تر. برای رفیقان و هم‌ردیفان شاید شرح‌اش اندکی آسان باشد. ولی هر کس به مقتضای گنجایش درون و حالِ باطن‌اش چیزی در می‌یابد. حال من این بود: «وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَکِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ» (سوره‌ی اعراف (۷)،‌۱۴۳). حالِ من، حال فریاد بود – و هست. دل‌ام نعره می‌خواهد. فریاد. فریادِ سینه‌شکاف. صیحه‌‌ای می‌خواهم مانند صور اسرافیل. نوایی، نغمه‌ای، چیزی. چیزی که این تومارِ درون را در هم بپیچید. عده‌ای از سرِ حسد و کینه، اگر کسی حتی دل به مهرت بسپارد، به تلخ‌ترین زبان و بیان طعنه می‌زنند و عشق را منحصر در طریقتِ خویش می‌بینند. حالِ مرا، نه آیین بند است و نه ضد آیین – گفته بودم – که به هر حالی و به هر چشمی می‌شود دیدت. نازکی جان می‌خواهد. شکستگی دل. این هم که به وفور ما را نصیب است؛ بس که بارِ آبگینه‌ایم!

فهمِ این حال وقتی سخت‌تر می‌شود که کسی این‌ها را «عرفان»ِ نظری یا عملی بخواند! به من چه که فلان عارف و صوفی چه گفته است؟ به من چه که مقام کدام است و منزلت کدام؟ ما را همین بی‌مقامی و بی‌منزلتی بس. «ما که رندیم و گدا دیرِ مغان ما را بس». من نمی‌دانم این حال چه حالی است. برای‌ام مهم هم نیست. هر کسی هر نامی که می‌خواهد از بیرون برای‌اش بگذارد. این حال، همان حالی است که وقتی آیه‌ی بالا را می‌خوانم،‌ اشک از دیدگان‌ام روان می‌کند. این حال، حالی است که وقتی می‌خوانم: « لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَتِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ» (سوره‌ی حشر (۵۹)،‌ آیه‌ی ۲۱)، هوش‌ام از سر می‌رود. برای من ایمان یعنی همین. این حال را هر چیزی و کسی به تو می‌دهد، گو بدهد! تو این تعفنِ نَفْس، این پلیدی فضیلت‌جویی و داوری را از سر فرو بنه، به هر چه خواهی این کار را بکن! «گر خود بتی ببینی، بهتر ز خود پرستی». بت را که چنین منزلتی باشد، تو را که منزلت «ملکِ کریم» است، خود جایگه پیداست!

این روزهای تعلیق، خودم را بسته‌ام به نغمه‌های مطربان. دل‌ام جایی می‌خواهد رها، آزاد. جایی که هیچ ملاحظه‌ای نباشد. بتوانی راحت گریه سر دهی، بتوانی آسوده و بی هیچ دغدغه‌ و پروایی از ته دل بخندی. بتوانی بلند بلند با خودت حرف بزنی. بشود بدون پروای نگاه‌های چپ چپِ عابران با خودت زمزمه کنی، آواز بخوانی، هق‌هق کنی. سرت را تکانی بدهی، دست‌های‌ات به آسمان برود. حالی دارم جنون‌آمیز. جایی می‌خواهم که این حال را بشود عنان از کف رها کرد. جایی که بشود بند از پای این دیوانه برداشت. جایی که بشود این باز را پرواز داد. این‌جا کجاست؟ کجا می‌شود خلوتی یافت؟ دشتی، کوهی، بیشه‌ای، جنگلی، دریاچه‌ای، سینه‌ی اقیانوسی، کجا می‌شود یافت؟ اسپانیا؟ ایتالیا؟ فرانسه؟ آلمان؟ کجا؟ می‌‌خواهم مثل کودکان دوان دوان و آوازخوانان بروم دست‌ها را صلیب‌وار باز کنم. میانِ آفتاب، وسط باران، بر بالِ باد، تو را نفس بکشم. کجا می‌شود؟ ایران؟ می‌شود آن‌جا؟ گمان نکنم. در این شش سال، هر بار رفته‌ام – که زیاد رفته‌ام – چیزی در درون‌ام می‌گوید که این‌جا در قُرُقِ عسسان است. زمینی که در آن گناه نتوان کرد، خدا را هم نتوان در آن پرستید. جایی که زمین خدا به مصادره‌ی خلق خدا در آید، در آن عاشقی نمی‌شود کرد. «که در مشایخ شهر این نشان نمی‌بینم». خدا را نمی‌شود زیر تازیانه‌ی محتسب پرستید. دژم‌خویی شیخ و زاهد و واعظ جا را بر تو هم تنگ می‌کند! گنه کردن هنری است که از هر بی‌هنری ساخته نیست. ولی قصه‌ی من و تو که تنها قصه‌ی گناه نیست، هست؟ گناهی که در جَنْبِ کرم‌ات، افسانه می‌نماید!

هی هی هی … ای بی‌قرارِ پریشان! کجا ببرمت؟ چگونه آرام‌ات کنم؟ طفلِ بهانه‌جو!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد