۰

کلید در اميد اگر هست شماييد!

روزها به سرعت برق می‌گذرند و تا چشم به هم بزنی خرداد از راه رسيده و تکلیف حداقل چهار سال آينده‌ی کشور یا دقیق‌تر بگوييم يک نسل ديگر تا آن موقع روشن خواهد شد. پس مختصر می‌نويسم و فهرست‌وار.

۱. به دلایل مختلف (که شرح‌اش خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است) به باور من معقول‌ترین و سنجيده‌ترین تصميم در روزهای آخر پشتيبانی از حسن روحانی و رأی دادن به اوست. دست کم يکی از دلایل مهم چنين تصميمی اين است که در افق فعلی ايران چنين انتخابی اگر نگويیم بیشترين منفعت را به حال مردم و کشور دارد دست‌کم کمترین ضرر را دارد. گزينه‌های ديگر هزينه‌های سنگين و چه بسا جبران‌ناپذيری را بر ايران و ايرانی بار خواهند کرد که دست کم يک نسل بعد بايد تاوان گزاف آن را بدهند. از آن طفلی که روز ۲۹ ارديبهشت متولد می‌شد تا آن‌که در روز انتخابات يک روز مانده تا به سن قانونی ر‌أی دادن برسد همگی سرنوشت‌شان به دست کسانی است که قاعدتاً‌ از آن‌ها انتظار خردمندی و دورانديشی می‌رود. بسياری از مردم – مردم عادی که شاید هيچ جنبه‌ای از سياست برای‌شان مهم نباشد – خشمگين‌اند. خشمگين‌ از همه چيز و همه‌ جا و همه کس. همين خشم آدميان را به سوی تصميم‌های نسنجيده می‌راند. خشم و نفرت که بيايد آدمی به دست خود سرنوشت خود و هم‌نوعان‌اش را به تباهی می‌کشاند. مراقب باشيم که مردم آزرده‌اند. «از نوازش نيز چون آزار ترسان‌اند» و «ز سيلی‌زن ز سيلی‌خوار» و از آن تصوير بر ديوار لرزان‌اند. در اين زمين مه‌گرفته و لغزان چيزی جز اميد و آرامش دستگير آدميان نخواهد بود. و اين فضای مه‌گرفته و غبارآلود از اين‌که هست تيره‌تر خواهد شد. ولی «چندين هزار اميد بنی‌آدم است اين». مراقب باشیم با خودمان و ديگران چه می‌کنيم.

۲. حواشی ماجراهای پيش رو – به خصوص قصه‌ی شوراهای شهر و آن فهرست‌بندی تأسف‌بار به اصطلاح «اصلاح‌طلبان» هم باید برای آن‌ها که داعيه‌دار اصلاح‌اند زنگ خطری باشد و هم برای مردم نشانه‌ای از اين‌که از اين و آن گرهی از کارشان گشوده نخواهد شد. بذر اميد در سينه‌های يکايک شهروندان اين کشور است نه در قلم و زبان و بيان اين سرسلسله و آن سردار و اين پدر و آن مادر معنوی. چيزی که خاتمی و هاشمی و موسوی و روحانی را تبدیل به بیرق‌دار اميد مردمان می‌کند خودشان نيست؛ اين مردم‌اند – يکايک اين مردم از مرد و زن با تمام تفاوت‌ها و تنوع‌های‌شان – که اين افراد را از فرش به عرش می‌برند. سايه در يکی از ابيات آغازين بانگ نی همين نکته را – که به گمان من نکته‌ای است هم مدرن و هم عميقاً سرشار از معرفت کهن – به شيوايی گفته است:
بی شما اين نای نالان بی‌‌نواست
اين نواها از نفس‌های شماست

آن نی هم بی ما هيچ است. بی‌ ما،‌ بی شما، نه اصلاحی معنا دارد نه تغيیری. ايران هم بی شهروندان‌اش هيچ است. ايران هم بی انسان ايرانی و بدون يکايک اين‌ها قطعه‌ای خاک است و بس. ارزش و شرف ايران به ايرانی فرزانه و خردمند است. قصه را مختصر کنم. اميد بستن به اين فرد و آن فرد و اين تجمع و آن گروه از اساس خطاست. افراد و گروه‌ها باید خودشان را با ترازو و شاقول قدر نهادن به ارزش‌ها و اصول کلان‌تر انسانی سازگار کنند نه بر عکس. ميرحسين موسوی دقيقاً به خاطر درک همين نکته‌ی فخيم بود که ققنوس‌وار از ميان خاکستر خويش سربرکشید و ستاره‌ای شد که ما دستان خسته‌ی خود را در دستان او نهاديم و گرم شديم. دل به اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و رهبر و پيشوا و مجمع و صنف بستن خطاست. تمام اين‌ها جايی معنا و هويت پيدا می‌کنند که آدمی و انسان را هم در تفردش و هم در تجمع‌اش به رسميت بشناسند. جز اين اگر باشد حاصل‌اش جز حرمان و نوميدی نخواهد بود. هم برای آنان و هم برای ما. قصه را مختصر کنم:

کلید در اميد اگر هست شماييد
در اين قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگرديد

نگذارید که بذر اميد را خويش و بیگانه با روی بر تافتن از خرد تباه کنند.

۰

ای يوسف من حال تو در چاه نديدند!

عکس از الهه کيانپور

با خودم کلنجار رفتن که چطور شروع کنم؟ بنويسم: «سلام رفيق! تولدت مبارک»؟! بی‌مزه است. خودش هم خوشش نمی‌آيد. خودش را خطاب قرار بدهم و مثلاً خیالی گفت‌وگو کنم؟ این چه کاری است آخر؟ با خودش حرف می‌زنم خوب. ديدم بهتر است همان جور که حس می‌کنم بنويسم. همان‌جور که عاطفه‌ام می‌گويد رک و واضح بنويسم.

سایه سال‌هاست بی مزاج آب و گل خويشاوند من است. سال‌هاست که بی واسطه‌ی حرف و صوت و ديدار صورت رفيق من است. رفيق يعنی کسی که مرافقت و ياری می‌کند. جایی که در می‌‌مانی به دادت می‌رسد. رفيق لزوماً کسی نیست که وقت تنگ‌دستی پولی بگذارد توی جيب‌ات بی آن‌که کسی يا خودت بفهمی. رفيق همان است که وقتی همه‌ی روزنه‌ها را بسته می‌بينی، وقتی که ديوار آن‌قدر به تو نزدیک است که موقع نفس کشيدن نفس‌ات را بر می‌‌گرداند، يک چیزی می‌گويد و زمزمه می‌کند که با همان ساعت‌ها، هفته‌ها و سال‌ها مشغولی و خوشی. سختی و درشتی و زبری زمانه دیگر چنان نمی‌آزاردت که پيش‌تر.

اين آن چيزی است که با سايه چشيده‌ام. سايه امروز پا به نود سالگی می‌‌گذارد. نود که سهل است انگار نهصد سال است. نه سن سايه. زمانی که ما همديگر را می‌شناسيم. عشق هزار ساله است. مقصودم عشق دو تا آدم نيست که از اين حرف‌های لوس و بی‌مزه و خودشيرین‌طور بزنم که من و او عشق داریم به هم. عشق هزار ساله همان است که در هستی جاری است. ماها ذره‌های سرگردان هستی اين وسط می‌چرخیم. گرم می‌شويم. راه می‌رویم. هزار ساله هم تمثيل است و گرنه جايی که زمان بايستد يا رفع شود ديگر چنان همه چيز کش می‌آيد و امتداد پيدا می‌کند که گويی ازل و ابد به هم وصل‌اند.

سايه عالم‌اش با عالم من فرق دارد. يعنی ماها در دنياهای متفاوتی، در فضاهای سياسی و اجتماعی يکسره متفاوتی رشد کرده‌ايم – جدای فاصله‌ی سن جسمانی – ولی قرابتی و صميمیتی ديده‌ام و چشيده‌ام با او که هميشه انگار با هم زيسته‌ايم. سايه‌ی شاعر را همه می‌شناسند. يا دست‌ کم فکر می‌کنند می‌شناسند. آن هم از روی شعرش. خيال می‌کنم عده‌ای – بعضی از کسانی که خيلی شعربازی می‌کنند – کاری به مضمون و مفاهيم محوری شعر سايه يا مثلاً جهان‌بينی‌اش ندارند. هر کسی يک چيزی برای خودش می‌سازد و با همان شاد است. همان قصه‌ی «سايه گفتند که صوفی است به جان تو که نيست». اين‌جوری است که کفر و ايمان با هم جمع می‌شوند. سايه و خورشيد به هم متصل می‌شوند. اين تعبیرها هم گمراه‌کننده است. مقصودم برجسته کردن همان تفاوت است که به رغم آن همه تفاوت باز هم می‌شود همدلی و هم‌سخنی و هم‌نفسی کرد.

ولی راست‌اش را بخواهید من فکر می‌کنم سايه‌ی ما غریب است. هنوز هم غريب است. علت زياد دارد از حوصله‌ی اين يادداشت هم خارج است. ولی يک نکته کمی با فاصله از اين روايت‌های شخصی برای من مهم است. چیزی که حافظ را حافظ کرده. يا مولوی را مولوی کرده و ناصر خسرو را ناصر خسرو. چيزی که محمدرضا شجریان را شجريان کرده است همان چيزی است که از سايه، سايه‌ی امروز را ساخته. بخت و اقبالی که يکی از مردم و از زمانه می‌بیند مهم‌ترین معیار و ملاک توفيق است. زمانه البته هنرناشناس است. زمانه‌ی هر انسانی با او چنين می‌کند. ولی در گذر زمان – همان که با شمار گام عمر ما نبايد سنجيدش – آدمی اگر گوهری به حق داشته باشد جايگاه‌اش هويدا می‌شود. و این چنين است که می‌ماند. چنان‌که کمتر کسی است که غزلی يا بيتی یا نيم‌مصرعی از سایه با نام شاعر یا بی نام شاعر در ذهن و زبان‌اش نباشد. چنين است که حتی در نظامی سياسی که کم به سایه ستم نکرده است، باز هم شعر او ناگزير سر از جاهايی در می‌آورد که خوانده شدن‌اش در آن‌جاها طرفه است و عجيب. به خيال من سایه در ميان دوست و دشمن جایگاهی دارد که کمتر کسی پيدا کرده. پيدا هم نکرده بود چه باک. آدمی حتی گاهی با يک نيم‌مصرع درست و استوار و فخيم که گفته باشد می‌تواند جاودان شود. آدمی حتی با يک تک جمله که در جای درست و وقت مناسب بگويد می‌تواند حرمتی و عزتی ابدی برای خودش بسازد. آدمی خطا می‌کند. همه خطا می‌کنند. حتی آن‌ها که جاويد می‌شوند. حتی حافظ. حتی سعدی و مولوی. حتی شجریان و سايه. حتی آدم صفی‌الله خطاکار است. ولی آن موقعیتی که آدمی ناگهان برکشیده می‌شود و برگزيده می‌شود همان جايی است که يوسف از چاه رهايی پيدا می‌کند. این بخت را – به خيالم – سايه داشته است.

آمدم ذکر خير تولد رفيقی بکنم. روده‌درازی کردم. رنج‌اش کم باد و شادی‌اش افزون و تن‌اش بی‌درد باد. ما با او خوشيم. زمانه با او خوش و خوش‌تر از اين باشد که هست. حال سايه‌ی ما شايد اين است:

زمانه کرد و نشد دست جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌‌وفام کنی.

۰

اما اميد همره من ماند…

کارتون از مانا نيستانی

ديرزمانی است که فراز و نشيب‌های سیاسی (داخلی و خارجی) ايران را با تأمل – و گاهی تأسف – تنها تماشا می‌کنم. درس و عبرت البته فراوان است. يک نکته که به گمان‌ام بعد از نزديک به یک سال مشاهده‌ی خاموش و پيگیر به آن رسیده‌ام اين است: تغيير و دگرگونی در آینده‌ی ايران محتوم است. وقوع این تغییر هم چندان دور از دسترس نيست که عمر امثال ما و شما را در نوردد و س‍پس از ره در آيد. آدمی وقتی بر آدمی ستم می‌کنم، تنها کلید استمرار آن ستم اين است که آن سوی ستم‌ديده دل از هر اميدی برای دگرگون شدن ستمکاره ببرد. منطق تداوم بيداد هم چيزی نيست جز همين ریشه‌کن کردن اميد. اين مقدمه را داشته باشید تا شرح بدهم چرا طرح آن در موقعیت کنونی مهم است.

همه کمابيش از ريز و درشت حوادث و جنجال‌های سياسی یک سال گذشته باخبریم. از انتخابات مجلس و خبرگان گرفته تا نزاع‌های تمامی‌ناپذير شورای نگهبان با رقبا و منتقدان‌اش. از برجام تا فرجام آن. از فيش‌های حقوقی نجومی گرفته تا مقاومت ظاهراً تمام‌عیار بخش‌هايی از نظام با فرهنگ و هنر – زیر علم صف‌آرايی در برابر کنسرت که گويی اسم رمز فسق و فجور است برای عده‌ای. بازداشت‌های بی‌حساب و قاعده. احکام قضايی نااستوار و مشکوکی که ظن ضايع شدن عدالت را مدام تقويت می‌کند. همه‌ی اين‌ها قرار است يک نکته را به مخاطب القاء کند: اگر گمان برده‌ايد که ما قرار است تغيير بکنيم يا حتی یک وجب از زمین قدرت را به شما يا دیگری واگذار کنيم،‌ خطا کرده‌ايد. نوشتم «زمين قدرت» چون اين همان قصه‌ای است که روی زمين اتفاق می‌افتد. هيچ وجه و جنبه‌ای از قدسیت و الاهیت و اسلاميت در این بازی نيست. آن‌ها که دست‌‌شان گرم این بازی است اين نکته را بسی بهتر از من و شما می‌دانند. نیازی هم نیست کسی روضه‌ی فاش بخواند. اما چیز دیگری پشت آن واگذاری زمين قدرت نيز هست. ضرورتی ندارد حاکمان زمین قدرت را به کسی واگذار کنند. ستم نکردن هزينه‌ای ندارد. منطق ماجرا ساده است: انَّ فی العدل سعة و مَنْ ضاق علیه العدل فالجور علیه أضیق. فضای جور و بیداد بی‌گمان حتی بر صاحب قدرت تنگ‌تر است از فراخنای عدالت. اين البته درس دشواری است. تاریخ گواه آن است.

قصه را کوتاه کنم. کلید حرکت به جلو امید است و بس. نوميدی از تغيير و دگرگونی و تسلیم فشار یا مهابت ظاهری بیداد شدن همان چیزی است که عمر این جور را درازتر می‌کند. اميد ورزيدن – درست مانند عشق ورزيدن – کار آسانی نيست. هزینه دارد. دلسردی و سرخوردگی دارد. زود نتيجه نمی‌دهد. ولی نتيجه می‌دهد عاقبت. مهم‌ترین کلیدی که همراه و هم‌عنان امید است، زمان است. اين زمان بيکرانه خداوند عدالت است. هنگامی که مدت و مهلت کسی سر می‌رسد، داور زمان ظالم و مظلوم نمی‌شناسند. جای شکر و شکایتی نيست. فرصت و مجال برای همگی به يک اندازه به پايان می‌رسد. زندان‌بان شاید دل‌خوش باشد به حبس و حصر زندانی‌اش اما خود نيز گرفتار همان زندان و زندانی است چون چاره‌ای ندارد جز زندان‌بان بودن.

در ناصيه‌ی آينده‌ی ايران به رغم تمام آشوب‌هايی پشت سر و پيش رو، چيزی جز دگرگونی و حرکت به سوی نور نمی‌بینم. مسیر پرغبار است. حرف پيامبرانه هم سزاوار من نیست. حاشا که پیشگو باشم. اما اين قاعده به تجربه حاصل می‌شود. به قول رفیقی: بيش‌ مانی، بيش بينی. تاریخ بخوانی می‌بینی که تمام صاحبان قدرت از ستمکاره گرفته تا معدلت‌ورز بر می‌آيند و فرو می‌افتند. آن‌چه می‌ماند در اين ميانه انسان است با تمام نقصان‌ها و عظمت‌های‌اش. انسان را هم اميد و عشق معنا می‌کند. اميد و عشق هم بر تراز خرد و فرزانگی محتشم‌اند. خرد و فرزانگی می‌گوید شتاب نباید کرد. صبر باید کرد و خون جگر خورد اکنون. زمان تغيير همان وقتی که باید از راه برسد می‌رسد. تعيين زمان کار ما نيست. اما دل سپردن به اميد هنر ما می‌تواند باشد. اميد را بقا باد!

۱

عندليب تو از هر طرف هزارانند

نه این آواز، نه اين غزل، نه خواننده‌اش حاجتی به وصف و بیان ندارند. مستغنی از هر شرح و تفصیل است آن‌چه می‌شنويد…

تو دستگير شو ای خضر پی‌خجسته…

مرو به صومعه کآنجا سیاه‌کارانند.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

۱

بر آستان جانان

تمام روز نوروز غم غریبی میان جان‌ام را چنگ زد. روان‌ام مجروح بود. به زبان‌ام نمی‌گشت و نمی‌گردد که از او چيزی بنویسم که حتی کم‌ترین رنگ و نشانی از اندوه داشته باشد. او جان طرب است. آن مایه‌ خرمی که او به جهان ما آورده بی هيچ مجامله‌ای شايد قرن‌ها در فرهنگ ما نبوده است. پس آيا از او نوشتن توصيف است؟ مدح است؟ شکایت از گردش زمانه و کج‌رفتاری طبیعت و سرکشی تن است؟ مرثیه است؟ ابراز اندوه است؟ آرزوی سلامتی و تندرستی است؟ تکرار هزارباره‌ی مهابت فنای در بقا پيوسته‌ی آدمی است؟ همه هست و هيچ کدام نيست. آخر چه خاصیتی دارد از بدیهی‌ترین واقعيت زندگی و حیات بر کره‌ی زمین چيزی بنويسی. همه این را می‌دانند. هم عالم و هم عامی. نکته چيز ديگری است.

او جان بسی بسیاران را از حضيض به اوج کشيده است و می‌کشد و خواهد کشید. دقت دارید؟ این استمرار و حضور در گذشته و حال و آينده را؟ این توفیق کمی نیست. کم‌تر کسانی در اين تنگه‌ی عابرکش، اين گذرگاه تنگ، مجال و بخت اين را دارند که چنين اثری از خود به جا بگذارند. اين نه پيش‌گويی است نه خيال: این جاری شدن در گذشته و حال و آينده يعنی رفع حجاب زمان و مکان. یعنی خرق پرده‌ی جسم و جسد. يعنی عبوری از قیدهای بشری که شانه به شانه‌ی محال می‌زند. او اين کار را کرده است. هم به یاری بخت و هم به مدد همت و عزم خود. او که در خودی‌اش گويی خدایی جاری است، چه بسا بی آن‌که خواسته باشد. او نايی است نهاده بر لب‌های جاودانگی و ابديت.

از او حتی نام نمی‌توان بردن. نام‌اش چنان بلند و پيوسته است در آفرينندگی و زایندگی که از همه‌ی نام‌ها می‌گذرد و به معنای يگانه‌ی حسن می‌پيوندد بلکه پيوسته است. رنج تن در برابر اين عظمت بی‌کرانگی چی‌ست؟ رنج تن به ثانيه‌ای می‌آسايد. اين راز جاودانگی است که آدمی قرن‌ها حيران و سرآسيمه در پی‌اش دويده و اندک‌شماری بخت اين را داشته‌اند که سر از اين روزن بیرون کنند و آن افق روشن را تماشا کنند.

اما قصه‌ی او همه حکايت معنا و رازها نيست. حيات او، حيات طيبه‌ی او، سوی زمينی ديگری دارد که با زندگی هر روزه‌ی آدميانی آغشته و هم‌نواست که دهه‌ها و قرن‌ها رنج بيداد را بر خود هموار کرده‌اند و بارها بر آن شوريده‌اند. يکی از رازهای اتصال او به جاودانگی همين است که دانسته يا نادانسته با صدایی همراه شد که از حنجره‌ی خلق برآمد. او تنها صدای خس و خاشاک نبود. او صدای خدا بود: صدای آزادگی و سرفرازی انسان بود؛ و هست. می‌دانم که در چنین مقامی سخن از این و آن قطعه‌ی خاک این و آن دیار گفتن نقض غرض شايد باشد ولی در روزگاری که در دیار خراسان فرومایگان آن خاک برکشیده می‌شوند و بزرگوار خداوندان آن عنقاصفت گوشه‌نشين غربت و عزلت می‌شوند، همین‌که او از پهنه‌ی خاک خراسان درخشيده است، سرافکندگی خراسانی را به مايه‌ی مباهات بدل کرد. اين هنر اندکی نیست. اما این همه می‌گذرد. تمام این نايره‌ی بیداد فرو می‌میرد. آن‌چه می‌ماند صدای سخن عشق است در برابر حقارت بی‌خردی و بیداد. او شب و روز قدر خود را به نيکی دریافت و متصل شد به آن صدای خدايی.

او صدای صبر است و اميد. این است، استِ زمانی نیست. استی از جنس بود و هست و خواهد بود نيست. اين است، استِ وجودی است. صدای او صدای صبری است در برابر کفرِ بیداد و خودکامگی. این همان صدای «ربنا افرغ علینا صبرا»ست. همان صدای ثبات قدم است در برابر کفری که آزادگی و منزلت آدمی را به هيچ می‌گرفت و می‌گيرد.

از او و با او تا قیامت می‌توان نوشتن. بسیار نوشتن از او کم است و زیاد است. او با بسیار نمی‌زيد. در مقام زیستن جاودانه‌ی او، سخن بر قامت معنا تنگ می‌آيد. همین بس که گلبانگ سربلندی و آزادگی انسان از اين حنجره گوش شنوندگان شنوا را پر می‌‌کند. و جاودان می‌ماند. هنوز و همیشه با اين راهزن، صد کاروان توان زد. هنوز و هميشه از اين کمان، بر چشمان دشمنان تير می‌توان زد. اما در این مقام نه تیری می‌ماند و نه کمانی: این مقام دشمن را دوست می‌کند. دشمن هم در برابر او خواه‌ناخواه سر فرود می‌آورد. او، يک تن نيست. او يک اسم نيست. او، ماست. او همه‌ی ماست. او نغمه‌ی پيوستگی اين رود است. اين آوای اعجاز حيات است. از او اسم نباید بردن چون نمی‌توان اسم‌اش را در اين حروف تنگ به بند کشید.

جوان‌تر اگر بودم نام‌ها پی هم رديف می‌‌کردم از نشانه‌های او. اما حاصل کار می‌شد انشای تازه‌کاران و سخن‌پردازی نورسیدگان. او – اين اويی که از یک تن فراتر است و صدای قرن‌ها آزادی‌خواهی و غرور آدمی است – از اسم و حرف عبور کرده است. معنایی است متلاطم که قرن‌ها پس از آن‌که من و ما نباشيم، او هست؛ ما هستيم. همه با هم هستيم و خواهيم بود. اين صدای یار هزاران ساله‌ی ماست: صدایی که از یک سینه برآمده و سينه‌ها را صافی کرده است. صدایی و سینه‌ای که طور سینا را به فروتنی می‌کشاند. او صداست. او حقیقتی است که آن سوی تنگی‌های بشريت و کوتاهی‌های انسانی می‌ماند و قرن‌ها مانده است. قرن‌های آينده صدای او – صدای یگانه‌ی انسانی او – را تکرار نخواهد کرد اما معنای او هم‌چنان خواهد خروشيد. بی‌وقفه. ما صدای او هستیم و او صدای ما. اين همه درازگویی هم روا نبود. اما «اين قدر هم گر نگويم ای سند، از ضيعفی شیشه‌ی دل بشکند».

۰

پیامدهای توافق و استیصال بن‌بست‌خواهان

یادداشت زیر یک دعوت عمومی است برای شکستن انحصار بحث و گفت‌وگو درباره‌ی توافق هسته‌ای و بیرون آوردن آن از تملک نظریه‌پردازان و نخبگان سیاسی، یا روزنامه‌نگاران و ستون‌نویسان و کسانی که دسترسی ویژه به رسانه‌های صوتی و تصویری دارند. این یادداشت درخواستی است برای نوشتن همگان و همه‌پرسی مجازی در میان جامعه‌ی مدنی.

مذاکرات هسته‌ای میان ایران و غرب (آمریکا به اضافه‌ی سایرین) یک سرفصل بزرگ و مهم داشت: ممانعت از دسترسی ایران به سلاح هسته‌ای. کل مذاکرات حول همین موضوع می‌گشت. همین موضوع هم بود که بیش از ۱۰ سال در کانون منازعات داغ سیاسی منتهی به تحریم‌های کمرشکن قرار داشت. آن‌چه باعث تحریم‌ها علیه ایران و تهدید به تغییر رژیم بود نه رابطه‌ی ایران با حماس و حزب‌الله بود و نه رتوریک سیاسی علیه اسراییل؛ محل نزاع برنامه‌ی هسته‌ای بود. البته برنامه‌ای هسته‌ای در مذاکرات و توافق حاصل از آن تبدیل به محور انحصاری و اختصاصی مذاکرات شد و این همان چیزی است که مخالفان مذاکرات و توافق را عصبی و آشفته می‌کند.

اگر به تاریخ اتفاقی که در عراق افتاد برگردیم می‌بینیم که آن‌چه سلسله‌جنبان تغییر رژیم در عراق شد و بهانه‌ی نهایی را فراهم کرد نه نقض حقوق بشر در عراق بود و نه حتی حمله و تجاوز نظامی مکرر عراق به کشورهای همسایه‌اش. زمینه‌ساز حمله‌ی نظامی گزارش مجعول و کذب دسترسی عراق به سلاح‌های کشتار جمعی بود. این مسیری بود که درباره‌ی ایران به قوت و البته با همکاری شماری از ایرانیان مخالف حکومت ایرانی (یعنی هم‌ردیفان فواد عجمی و کنعان مکیه) ‍پیگیری می‌شد و هم‌چنان می‌شود.

پیش از این‌که این مذاکرات به سرانجام فعلی برسد، همگان می‌دانستند موضوع این مذاکرات چه چیزهایی هست و چه چیزهایی نیست. البته مخالفان، منتقدان و تردیدافکنان امروز، پیش از این به امید این‌که این مذاکرات هرگز به هیچ سرانجامی نخواهد رسید، وقت چندانی صرف این نمی‌کردند که چه چیزهایی در دستور مذاکرات هست (یا از نظر آن‌ها باید باشد). بسیاری از این گروه پیش از این بحث‌شان حتی سلاح هسته‌ای نبود بلکه به صراحت اصرار داشتند که کل برنامه‌ی هسته‌ای ایران (چه نظامی چه غیر نظامی) برچیده شود. اما امروز چنان رفتار می‌کنند که گویی در چند سال پیش برای «حق غنی‌سازی» (همان حق مسلم کذایی) ایران خون دل‌ها خورده بودند. به هر حال آن‌چه رخ داده است این است که به شهادت و تصریح طرف‌های منازعه، آژانس انرژی اتمی و حتی دستگاه‌های امنیتی اسراییل که بزرگ‌ترین مدعی و مخالف توافق است، این توافق توافق خوبی است که باعث تحکیم امنیت در منطقه می‌شود. نه موضوع حقوق بشر، نه مسأله‌ی ساز و کارهای انتخابات و نه سیاست‌های منطقه‌ای ایران هیچ کدام نه در دستور کار این مذاکرات بود و نه ضرورتی داشت در دستور کار باشد. هدف طرفین روشن بود. سرفصل و عنوان مذاکرات برنامه‌ی هسته‌ای بود و بس.

این توافق حتی در وضع فعلی پیش از این‌که گام‌های مثبت بعدی برداشته شود به دلایل متعددی به سود منافع ملی ایران و مردم ایران است (حالا گرفتیم که حاکمیت سیاسی هم از آن سود ببرد؛ مادامی که مردم ایران هم از آن بهره‌مند شوند،‌ چه باک؟). گسل بحث در این‌جاست که در این فضای دوقطبی عده‌ای در جانب منافع ملی ایران ایستاده‌اند. منافع ملی ايران اقتضا می‌کند که تحریم‌ها برچیده شوند (به دلیل این‌که اولین قربانی تحریم‌ها مردم عادی هستند نه سپاه پاسداران یا تمامیت‌خواهی؛ آن‌ها در تمام این سال‌ها از تحریم‌ها سودهای کلان برده‌اند و کاسبی پرمنفعتی از قبل آن داشته‌اند) و خطر حمله‌ی نظامی و تغییر رژیم منتفی شود. تحریم‌ها و فکر تغییر رژیم هم از منظر تئوریک و سیاسی و هم از منظر عملی و با توجه با تاریخ و سابقه‌ی این کارها در منطقه برای جامعه‌ی مدنی و احقاق حقوق مردم ویرانگر است. مسدود کردن مسير تحریم‌ها و تغییر رژیم (در کنار مسدود کردن دسترسی به سلاح هسته‌ای) باعث بازگشت صلح به منطقه و ايران می‌شود و بنیه‌ی جامعه‌ی مدنی را تقویت می‌کند. سوی ديگر این دعوا کسانی هستند که گاهی در لباس نقد سياسی و گاهی در لباس منافع ملی ایران سخن می‌گویند ولی در عمل و نظر موضع‌شان چیزی نیست از منافع حزبی و ایدئولوژيک بخشی از جامعه‌ی آمریکا: نه حتی جمهوری‌خواهان به طور کلان بلکه بخش خاصی از جمهوری‌خواهانی که تمام جهت‌گیری‌شان همسویی محض با اسراییل آن هم نه تمام جریان‌های سیاسی اسراییل بلکه تفکری تمامیت‌خواه و بدنام که نماینده‌اش نتانیاهوست.

کسانی هستند که در اين دعوا خواهان بن‌بست هستند. مسأله‌ی محوری‌شان از نگاه من چيزی نیست جز همان‌که پيش‌تر ذیل «سندرم جمهوری اسلامی» (بنگريد به این‌جا و این‌جا) توصيف‌اش کرده‌ام: ایران و ایران‌دوستی خیلی خوب است به شرطی که در آن جمهوری اسلامی جایی نداشته باشد، در آن خامنه‌ای وجود نداشته باشد، در آن هرگز انقلاب نشده باشد و الخ؛ آن‌چه که امروز در ایران وجود دارد واقعیت سیاسی و تاریخی است و تاریخ را نمی‌توان معکوس کرد. اما این سناریوی مقابله یا تشکیک و تردید بسیار آشناست. این همان سناریویی است که با روی کار آمدن محمد خاتمی در دوم خرداد مخالفان جمهوری اسلامی را آشفته کرد (کسانی که کنفرانس برلین را بر هم زدند دقیقاً همین نگرانی را داشتند که رابطه‌ی ایران با غرب خوب می‌شود). روزگار عیش و کامرانی این طایفه دوره‌ی تاخت و تاز محمود احمدی‌نژاد بود. روی کار آمدن روحانی بازگشت همان اتفاق دوره‌ی خاتمی بود. آن‌چه که رخ داده بود و این بار هم رخ داده است (و به گمان من اگر خناسان تخریبی نکنند باز هم رخ می‌دهد) بازگشت امید است به مردم. بازگشت امید همان چيزی است که سلسله‌جنبان جنبش سبز بود و همان چیزی است که بن‌بست‌ سياست را می‌شکند. شکست یا به شکست کشاندن این توافق چیزی نیست جز کوشش آگاهانه برای دمیدن یأس و شکستن شاخ امید. اینک شاخ غول هسته‌ای شکسته است ولی هم‌چنان هستند کسانی که می‌کوشند ديو ديگری از میان آن بیرون بکشند. باطل‌السحر این افسونگری‌ها به میدان کشیدن مردم و جامعه‌ی مدنی و شکستن انحصار گفت‌وگو درباره‌ی این مسایل است.

۰

افشردن جان در بوته‌ی امید

امروز روز عجيبی است. سالگرد ۲۵ خرداد است. سالگرد درخشان‌ترین جلوه‌ی حرکتی مردمی است که نه به خيال من که به گواهی هر کسی که تاریخ معاصر ایران را می‌داند، بی‌سابقه است. نقطه‌ی اوج اتفاق ۲۲ خرداد، جايی که مردم میرحسين موسوی و او مردم را کشف کرد و يکی آينه‌ی ديگری شد، همان واقعه‌ی ۲۵ خرداد است. اما این نقطه‌ی اميد را داشته باشید تا توضیح بدهم که اين نقاط عطف چرا برای ما مهم هستند.

در این سال‌هايی که گذشت به ويژه در این چند سال رياست جمهوری حسن روحانی يک نکته را به عیان ديده‌ام و هم‌چنان می‌توان به قوت بگويم تصویری واقعی است از ایران امروز: کشمکش بر سر هيچ! اين «هيچ» را بخوانيد «قدرت محض و صرف». نشانه‌های اين کشمکش در سياست ايران نه یکی دو تا که بی‌شمار است. کافی است سخنان حسن روحانی را در موارد متعدد مقايسه کنید با واکنش‌های تقریباً فوری و متعددی که در برابر يا به موازات سخن او اظهار می‌شود. هیچ ضرورتی هم ندارد کسی وارد جزييات شود و مثلاً درباره‌ی لغو کنسرت‌ها يا تحريم‌ها يا ممنوع‌التصوير بودن خاتمی يا هر ماجرای ریز یا درشت ديگری مصداق نشان بدهد. واقعاً این مصادیق گاهی به چيزهای بسيار بی‌اهميت و پيش‌پاافتاده‌ای فروکاسته می‌شود و همين چیزهای فرعی و بلاموضوع واقعاً برای کسانی که الم شنگه به پا می‌کنند، موضوعيت دارد. اين تصویر، تصوير نااميدی است. عده‌ای درست در مقابل همان چيزی که به مردم اميد می‌دهد می‌خواهند بگويند بيهوده دل‌تان را خوش نکنيد؛ آب از آب تکان نخورده. همه چیز دست ماست. خوب باشد!‌ همه چيز دست شما، همه چيز مال شما! آخرش چی؟ گرفتم خانه‌ را خراب کرديد، گرفتم سقف این خانه را بر سر ما – يا کسانی که خیال می‌کنيد با آن‌ها می‌جنگيد – ويران کرديد. حواس‌تان هست که اين سقف سر خودتان هم خراب می‌شود؟ حواس‌تان هست که شاید ما – يا ملتی که اميدی دارند و دل از اميدشان نمی‌کنند – اولين قربانی آوار شدن این سقف روی سرشان باشند، ولی بعد از ما شما هستيد که فرو خواهید رفت؟ می‌ارزد؟ يعنی زیر پا له کردن هر کسی که مثل شما فکر نمی‌کند، می‌ارزد به اين‌که شما خودتان هم نفله شويد؟ اين «شما»، همين شمای امروز نيست که فلان منصب و جايگاه به دست‌تان می‌افتد يا از دست‌تان می‌رود. اين «شما» اين يا آن جناح سياسی نیست. اين «شما» همان انسان است، همان نسل آينده است و همان فرزندان شما هستند که به خود خواهند آمد و می‌بینند که نه دنيا دارند و نه آخرت. ناگهان می‌فهمند که هیچ ارزشی، هیچ اخلاقی و هيچ قانونی حتی همان‌ها که خودتان وضع‌اش کرده‌ايد برای شما که نه برای هيچ کس ديگر محترم نيست.

اين شبح نااميدی را که می‌بینم و می‌گذارمش کنار آن سايه‌ی اميد که جان‌سختانه با اين تصویر سمج طاقت‌آزمايی می‌کند و اميدش را مثل جويباری حتی زیر خاک روان می‌کند، جايی در سکوت آرام می‌شوم. اما ملال و دل‌زدگی به جای خود است. گرفتم که منِ راقمِ این سطور جایی نشسته باشم که اولین قربانی بلاهت اين قدرت‌طلبی خیره‌سرانه نباشم. اما شما که هستيد، فرزندان شما که قربانی می‌شوند، ديگری که قربانی می‌شود. شما – همین شمايان که می‌خواهید راه نفس کشيدن ما را ببنديد – نابود می‌شويد. مسأله تشخيص متخبرانه و متکبرانه نیست که بگويم من – يا امثال من – مصلحت شما را بهتر تشخيص می‌دهد. حتما شما – همان شمايان که کار روزمره‌تان شده است «روکم‌کنی» و «خیط کردن» اين و آن که در قدرت هستند و حتی نیستند – مصلحتی را تشخیص می‌دهيد. حتماً منطقی برای خودتان دارید ولی اين منطق نه در آن دوران هشت‌ساله‌ی کذایی و نه در این چند سال پس از افول ستاره‌ی ناکام آن چهره‌ی محبوب‌ و اينک منفورتان، راهی به جایی نبرده. اصلاً لازم نيست کسی ديگر از بیرون به شما بگويد آن راه خطا بوده. خودتان می‌‌دانید و می‌فهميد. پس چرا این همه اصرار که بودن‌تان را با نبودن ديگری می‌خواهید ثابت کنيد؟

يادم نيست در این چند روز گذشته جايی کسی نوشته بود (هر چه به ذهن‌ام فشار می‌آورم نه در خاطرم هست و نه نشانی از آن می‌يابم) که اين «سبزها» هميشه از روايت خودشان گفته‌اند و هميشه مظلوم‌نمايی کرده‌اند و روايت ديگری را نديده‌اند و نخوانده‌اند يا آن را مسکوت گذاشته‌اند. با خودم فکر کردم ديدم شايد اين حرف برای عده‌ای درست بوده باشد ولی برای عده‌ای ديگر خطاست. يعنی تحلیلی خلاف واقع است. عدد و رقم و آمار نداريم. من ندارم؛ مطمئن هم نيستم ديگری داشته باشد ولی این «سبز» که من فهميده‌ام و با آن زيسته‌ام بنای‌اش يک چيز ساده بود: پيروزی ما شکست ديگری نيست. به همین سادگی و صراحت. کسی که اين تصريح را نديده باشد و اصرار کند که «سبزها» دنبال حذف ديگری بودند يا خودش را دارد فريب می‌دهد يا گرفتار خيالات است. مطمئن هستم کسانی در ميان «سبزها» هم بوده‌اند و هستند که فکر می‌کنند راه پيروزی ما – اين «ما»ی جمعی اميدوار – از حذف و نابودی ديگری می‌گذرد (چه این ديگری اقليت باشد چه اکثريت). اما، اين اميد که بذر هويت ماست، به گفته‌ی آن مير دلاور، راه‌اش زندگی کردن است. همين زيستنی که مدام و بی‌وقفه جويبار آرام‌اش را می‌کوشند گل‌آلود کنند. آخرش چه؟ چه سودی از اين همه اصرار بر خوار کردن ديگری می‌بريد؟ این همه سال که تمام هنرتان تحقیر غیر بود، عزت يافتيد؟ از ذلیل کردن و به زنجير کشيدن و به تبعید فرستادن چه طرفی بستيد؟ چه شد که باز هم پاشنه‌ی در قدرت دقيقاً همان‌طور که خواستيد نچرخيد؟ بالاخره آدم عاقل از يک سوراخ بی‌تدبیری هزار بار نباید گزیده شود. چرا اين همه خيره‌سری؟ چرا خانه‌ی خودتان را بر سر خودتان خراب می‌کنيد؟ مگر چند روز ديگر قرار است در اين دنيا بر قرار باشيد؟ آخرش شکار مرگ نیستيد؟

این قصه، ضرورتاً – يا شاید هم اصلاً – قصه‌ی رویارويی مرد و نامرد نیست. حکایت نبرد فرشته و اهريمن نيست. حکايت ماست: همه‌ی ما که با خود در می‌آويزیم بی آن‌که ببينيم کجا تيشه به ريشه‌ی خود می‌زنيم:

مرد چون با مرد رو در رو شود | مردمی از هر دو سو يکسو شود

تا به حال کسی نفهميده که مردمی، انسانيت چگونه آرام‌آرام دارد عقب می‌نشيند؟ بله، شکی نیست که مردمی، بشريت، اميد، جان‌سختی مصرانه‌ی آدمی هنوز تسليم اين موج نفرت و بلاهت نشده است ولی يادمان باشد که ممکن است بشود. اگر همین حوالی ایران را نگاه کنید نمونه بسیار است که شده است. باز هم ممکن است بشود. کی قرار است دست بردارید از ستيزه با خود به نام ستيزه با دیگری، با ما، با هر که غیر از ما؟ کی حال‌تان خوب می‌شود؟ «کی مهربانی باز خواهد گشت»؟

۰

بلبل عاشق! بخوان به کام دلِ خويش!

برای آزادی عماد بهاور

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

شادباش

بانگ خروس از سرای دوست برآمد.
خیز و صفا کن که مژدۀ سحر آمد.
چشم تو روشن!
باغ تو آباد!
دست مریزاد!
همت حافظ به‌همره تو، که آخر
دست به کاری زدی که غصه سر آمد!

بخت تو برخاست.
صبح تو خندید.
وز نفست تازه گشت آتش امید
وه که به زندان ظلمت شب یلدا
نور ز خورشید خواستی و برآمد.

گل به کنار است.
باده به کار است.
گلشن و کاشانه پر ز شور بهار است.
بلبل عاشق! بخوان به کام دل خویش!
باغ تو شد سبز و سرخ‌گل به برآمد.

جام تو پُر نوش!
کام تو شیرین!
روز تو خوش باد!
کز پس آن روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آمد.

رزم تو پیروز!
بزم تو پُر نور!
جام به جام تو می‌زنم ز ره دور
شادی آن صبح آرزو که بینیم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد.

ه. ا. سايه

تهران، اردیبهشت ۱۳۵۷

۰

يادِ ياران: پرده‌هايی يلدايی از ايمان و اميد

پرده‌ی نخست اين صحنه، اميد است. فردا نخستين روزی است که نوید کوتاهی شب را می‌دهد و امشب، این شب تلخ عبوس، با همه‌ی درنگی که داشته است، در آستانه‌ی وانهادن ميدان به پيروزی روز است. این را، درازی شب یلدا را پيش از آغازِ بازگشت بهار، نمادی باید دید از درازی شب بیداد و ظلمت استبداد. همين شبی که وصفِ حال همه‌ی ما ايرانيان است و ساحتی از زندگی ما نيست که از گزند آن در امان مانده باشد. به همین سیاق، اين شب، شب اميد نيز است و ایمان به اين‌که روز پيروز است و تمام اين شلتاق‌های اهريمنی که اين روزها و شب‌ها سايه‌ی شوم‌اش بر سر یکايک ماست، در پهنه‌ی بيکرانه‌ی زمان، نقطه‌ی بی‌مقداری بيش نيست و تنها حاکمان بیدادگرند که خود را در متن اين نقطه به چيزی می‌گیرند و از گذر سنگين چرخ‌های زمان بر استخوان‌های فرتوت و فرسوده‌ی خود غافل‌اند. ایمانِ ما از جنس آفتاب است و آفتاب پرده‌ی شب را می‌درد. ما ايمان آفتابی خود را هم‌چنان پاس می‌داريم و اين شب‌ها بهانه‌ای است برای این‌که به یاد خودمان بیاوریم که با همين ايمان و اميد زنده‌ایم و زنده می‌مانيم و شب هر چقدر که دراز باشد، تسليم آن نخواهيم شد. و اين تسليم نشدن هم از ايمان و اميد است.
پرده‌ی ديگر اين صحنه يادِ ياران است. ياد ميرحسين موسوی که ققنوس‌وار در سياست ایران از ميان خاکستری از وجود خویش دوباره سر برکشید و موسوی دگرگونی شد که هم‌چنان يکايک کلماتی که در اين دو سال، هم‌چون آتشفشانی از جانِ پرشور و مذاب او بیرون ریخت، به مثابه‌ی شمعی پرفروغ راه ما را در اين مسير قيرگون روشن می‌کند. میرحسين موسوی، شخص نيست؛ نمادی است از سربلندی و آزادگی و وجدانِ بيدار ملت ما و همه‌ی کسانی که تسليم ظلمت نمی‌شوند. ميرحسين در يکایک ما تکثیر شده است. و ما – بی‌شمارانی که هر یک ميرحسينی هستيم – او را در آينه‌ی خود می‌بينيم و خود را در آینه‌ی او. ميرحسين آينه‌ی ما شد. در برابر ما ايستاد تا جمال ما را و عظمت ما را و آن بارقه‌ی رخنه‌گر و سوزانی را که در چشم اهل ايمان و اميد و ميراث‌داران سلسله‌ی آزادگی و وجدان هست به ما نماِيش دهد.
پرده‌ی سوم این صحنه، ادامه‌ی پرده‌ی پيشين است. میرحسین سنگی در مرداب سیاست ايران انداخت که نه تنها حاکمان در برابر اين رويش شگفت و دگرديسی بی‌سابقه در سیاست‌ورزی مبهوت و دستپاچه کرد بلکه متر و تراز سياست‌ورزی را چنان دگرگون کرد که هم‌اکنون در ميان ايرانیان داخل و خارج کمتر کسی هست که به اوج درخشش ابداع او برسد. و تکرار می‌کنم که وقتی از «او» سخن می‌گويم، او نمادی است از روح جمعی ملت ما. او يک شخص نيست. او بت و بت‌واره نيست. او، ماست و ما اوييم.
پرده‌ی چهارم اين صحنه، روايت حصر است و حبس. این حصر و حبس هم مانند همين شب یلدا نماد است و نمادين. حصر موسوی، حصر يک شخص نیست. حصر ملت ماست. به زنجير کشيدن قامت بلند آزادگی و عشق است. حصر موسوی نمادی است از سيطره‌ی وضعيت زندان. موسوی در زندان کوچک‌تری اسير است و ما در زندانی بزرگ‌تر. بزرگی دایره‌ی حصر ما نباید اين توهم را برای ما ايجاد کند که زندان و زندان‌بان ناپدید شده است. حاکمان – در لباس زندان‌بان و با منطق زندان‌بان – هم‌چنان در استمرار اين وضعيت می‌کوشند و تنها تفاوتی که در وضع ما و آن‌ها ايجاد می‌شود اين است که شرايط اين زندان را برای زندانيان – شايد – اندکی دلپذیرتر کنند اما تنها چيزی که در این معامله رخ نمی‌دهد، شکستن منطق زندان است. پس اگر از حصر موسوی ياد می‌کنيم در این شب یلدا، دوباره به خودمان يادآوری می‌کنيم که همه‌ی ما اسير زندانی بزرگ‌تر هستيم که ميرحسين موسوی، زهرا رهنورد و مهدی کروبی، نماد بليغ آن هستند.
پرده‌ی آخر این صحنه، بازگشت به پرده‌ی نخستين است و تکرار مضمون اميد:
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ‌گل به بر آيدبگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آيد

صحبت حکام ظلمتِ شب یلداست
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد

۲

سرودی هم برای فتح بايد ساخت!

چند روزی است که می‌خواهم تلفن بزنم به دوستی که چند تن از عزیزان‌اش در بندند و خودش در غربت افتاده است و رنج می‌کشد تا کلامی بگويم که آرامشی بدهد و شعله‌ی اميدی برافروزد. دیدم تنها چیزی که در مجال پروازِ ذهن و خيالِ من می‌گنجد، شعری است از سايه. با حوصله جست‌وجو کردم و دو شعر از سايه را يافتم. یکی شعر «زمين» بود و ديگری شعر «سرودِ رستاخیز» که در زیر می‌آورم‌اش. دست نداد که آن گفت‌وگو حاصل شود. خودش لابد اين‌جا را خواهد خواند. غرض همان پیام است که برسد و مطلوبی که برآورده شود. اين شعر را چند روز پيش، قبل از پخش فیلم «پژواک روزگار» و سخنان دلیرانه‌ی شجریان خوانده بودم. حال که آن سخنان پخش شده است و موج‌اش در جان‌های آرزومند گرمای امید افکنده است، بيشتر می‌بينم که اين شعر چقدر مناسبت دارد. «سرود»ی است که سخت به آن نيازمنديم. «رستاخيز»ی هم در میان ما افتاده که خاطره‌های خفته و آرزوهای نهفته را به ميدان کشيده است. اين شعر، جز این‌که تسلای خاطر آزرده‌ای و اميدبخش رنج‌ديدگان باشد، تلنگری هم هست که از اکنون به فکر آينده باشيم. آينده‌ای که ناگزیر است و دیر یا زود سر خواهد رسيد. بايد به فکرِ سرودِ فتح بود. رنج و دردهای ما سپری خواهند شد. بايد بينديشيم که هنگام عبور رنج‌ها، پيروزی خود را چگونه خواهيم آراست؟

سرودِ رستاخیز
به پا برخاستم:
پردرد و خشم‌آلود
ز پا بگسيخته زنجير
دست آزاد
نگاهم شعله‌خيزِ کوره‌ی آتشفشانِ خشم
و من لبريزِ خشمِ وحشیِ فرياد.

به پا برخاستم:
دستی نهاده بر دلِ خون‌بار
و دستی با درفشِ خلقِ رزم‌آهنگ
زبانم تشنه‌سوزِ واژه‌ی دلخواه
سرودم شعله‌ور در چشمِ آتش‌رنگ.

سرودِ آتش و خون:
شعله‌تابِ کوره‌ی بیداد
سرودی دادخواهِ کينه‌های گم‌شده از ياد
سرودِ تشنه‌ی لبريز
سرودِ خشمِ رستاخيز
سرودی رنج‌زاد و زندگی‌پرورد
سرودی کِش شکنجِ مرگ نتواند شکست آورد.

واينک من
که بر لب‌های رنگ‌افسرده‌ی خاموش
شکفتِ غنچه‌‌های خنده‌تان را دوست می‌دارم
چون شیرین خنده‌های باغ
به دامانِ بهارِ شوخِ گرم‌آغوش
زمستانِ سکوتِ خويشتن را می‌گدازم در دلِ پُرداغ
و در ماتم‌ساری سینه‌هاتان
شعله می‌آرايم از اين بانگِ آتشگير.

فروگیرید اشک از گونه‌های زرد
و بردارید دست از ناله‌های سرد
و بسپارید با من گوش:
سرودِ سينه‌ی تنگِ شما می‌جوشد از اين بانگِ آتشناک
و از بهر شما برمی‌گشاید اين سرود آغوش
و من در این سرودِ پاک
گلوی ناله‌های خويش را افشرده‌ام خاموش
و اشکِ دردهای خویش را افشانده‌ام بر خاک.

چه شادی‌ها
که در خود می‌تپد پُرشور
به شوقِ اين دلاور سينه‌های ريش
چه بس خورشيد
که در دل می‌پزد رؤيای بامِ زرنگارِ صبح
در این جغدآشيانِ‌ شومِ مرگ‌انديش
چه بس اختر
که می‌ريزد نگاهِ‌ انتظارش را
برین راهِ‌ غبارآلود
به بوی خنده‌ی خورشيدِ روشنگر.

و من از دور
هم‌اکنون شوقِ لبخندِ ظفرمندِ شما را می‌توانم ديد
که پرپر می‌زند در آرزوی بوسه‌ی لب‌های‌تان بی‌تاب
و پنهان، چهره می‌آرايد از خلوت‌سرای پرده‌ی امّيد
و می‌خوانم از این لبخندِ بی‌آرام
که می‌آرد به من پيغام:
– سرودی هم برای فتح بايد ساخت!

(سايه؛ تهران، اسفند ۱۳۳۰)
صفحه ها ... 1 2
صفحه‌ی قبل