۰

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم…

۰

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گيرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله بايد بخوانم. کلی يادداشت بايد حاشيه بزنم و ويرايش کنم. فردا يک مصاحبه‌ی ديگر می‌کنم برای يک فصل ديگر پايان‌نامه. ولی شب‌ها که بر می‌گردم، دل بهانه می‌گيرد. بهانه‌ی نفسی «تا زنم آب در ميکده يک بار دگر…». دم غروب داشتم فکر می‌کردم که چطور می‌شود پاک شد، خالی شد از این همه فکر مختلف و مخالف؛ چطور می‌شود نفسی سکينه‌ی خاطر را آزمود…؟ و بهانه از عشق است. آن غزل مولوی را گوش می‌دادم، که ناظری می‌‌خواند. با خودم گفتم اگر آدم عشقی و معشوقی نداشته باشد، اين‌ها را برای که بخواند؟ معشوق را اگر از دنیای کسی ربودی همه چيزش را گرفته‌ای. آن وقت آدم دور خودش می‌چرخد. آن‌وقت «آن بانگ بلند صبحگاحی، وين زمزمه‌ی شبانه» پاک بی‌معنا می‌شود؟ بانگ بلند صبح و زمزمه‌ی شبانه برای که؟ برای چه؟ وقتی دل‌ات اسير نباشد، وقتی سودايی نداشته باشی، صبح و شام‌ات معنايی ندارد. لازم نيست معشوق و محبو‌ب‌ات خيلی هم آسمانی باشد. آسمانی يا زمينی ندارد. تفاوت‌اش در درجات است، نه در نوع. بايد جايی دل‌ات بلرزد که بتوانی بگويی به او که «روشنی خانه تويی، خانه بمگذار و مرو». بايد با تمام وجودت ببینی فرو ريختن ارکانِ خانه‌ی هستی‌ات را تا بتوانی بگويی: «خام بمگذار مرا…». اين همه شعر، اين همه خيال لطيف، اين همه موسيقی، اين هم نگارگری بی عاشقی باد هواست. ولی عشقی که تو در آدمی می‌ریزی، جايی برای چيز دیگری نمی‌گذارد. آن قدر تنگ می‌کنی این خانه را که عاشق را هم جا نمی‌دهی. ديگر عاشق هم نیست. اصلاً عاشق کی بوده است که حالا باشد؟
من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از تست

پ. ن. این شعر و آهنگی که بانو در وبلاگ‌اش گذاشته (از سريال سربداران) همين‌جور در ذهن‌ام چرخ می‌خورد و مرا با خودش می‌چرخاند.

۱

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟
حجره‌ی خورشيد تويی، خانه‌ی ناهيد تويی
روضه‌ی اميد تويی، راه ده ای يار مرا
روز تويی، روزه‌ تويی، حاصل دریوزه تويی
آب تويی،‌ کوزه تويی، آب ده اين بار مرا
اين آتش در نيستان بعضی روزها از من ديوانه‌ای می‌سازد شوريده.
۱

نه بر زمين تو امنی نه در سماوات‌ات…

از اداره بيرون زده بودم و در راه قرآن گوش می‌دادم. سوره‌ی انبيا بود. رسيد به اين آيه: «کل نفس ذائقة الموت…». ياد آن ابياتِ شوخ و شنگ مولوی افتادم: آن مير دروغين بين، با اسبک و با زينک… به خودم و هستی طعنه می‌زدم. يک ساعتی بعد منصور در پاسخ چيزی که گفته بودم ابياتی خواند از خيام و حافظ. «از اين دو راهه منزل…» و اين که بعد از اين بسی، بی هم‌سر و بی هم‌دم و جفت، در زير خاک خواهی خفت… می‌گفت: «فرصت شمار صحبت…». که خيام هم به فراست دريافته بود که:
هان بر سرِ اين دو راهه از راهِ نياز
چيزی نگذاری که نمی‌آيی باز…
دقايقی نگذشته بود که خبر اولين وفات‌ها را دادند: مادری و دخترش؛ که مادر را از کودکی خود می‌شناختم‌ام – با خانواده‌ای که روزها و شب‌های بسيار سپری کرده بودم – و دخترش را از زمانی که به دنيا آمده بود… آه‌ام از اعماق وجود برخاست. به همين سادگی! به همين راحتی! هنوز گيج خبرِ‌ نخست بودم که دومی را هم گفتند: پيرمرد و همسرش با هم از دنيا رفته بودند… آن دو که دوران نوجوانی و شور و حال زهدورزی و عبادت‌ام از آن‌ها خاطره‌ها داشت. هر دو حادثه، حادثه‌ی تصادف بودند. سالِ پيش، پسر عموی‌ام به حادثه‌ی مشابهی از دنيا رفته بود. امسال اين‌ها. با خود انديشيدم که در کشور ما نه زمين امن است و نه آسمان. قرآن را متوقف می‌کنم که بنويسم. شيرينی آيات را نمی‌خواهم در سودای نوشتن هدر دهم. سراج می‌خواند که: «ای عاشقان، ای عاشقان آمد گه وصل و لقا…». با خود گفتم آن‌ها که رفته‌اند، وصالی را می‌چشند و شرابِ آتشينی در جان‌شان می‌رود… اما هر چه آن سو هست يا نيست، قصه‌ی عالمی ديگر است. برای آن نمی‌شود حسرتی خورد. اما بر اين سو می‌شود؛ بر کشوری که نه بر زمينِ راست می‌شود قدم نهاد و امانِ جان داشت و نه بر آسمان‌اش اطمينانی به زنده ماند. يا هواپيمای‌اش سقوط می‌کند، يا تصادفِ‌ جاده‌های‌اش جانِ آدميان را بی‌محابا می‌ستاند… و تنها اندوه می‌ماند و حسرت. می‌شد که آن‌ها که بی‌بهانه رفته‌اند، به بهانه‌ی اندکی کفايت و شفقت بر خلق داشتن، چند صباحی ميانِ سايرين بيشتر می‌ماندند… نمی‌گويم «زنده‌تر» می‌ماندند… اين را نمی‌دانم… تا گرفتار کمند تو شده‌ايم، مفهوم زنده و مرده را گم کرده‌ايم… اما می‌شد، به خدا می‌شد… کاش آن‌ها که کفایتی در وجودشان نيست، زمانی به خود می‌آمدند…
امروز تمام بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم که اين همه نشانه هست و از آن روگردان‌ايم: و چه اندازه نشانه هاست در زمين و آسمان که بر آن‌ها می‌گذريم و رو بر می‌گردانيم… به آن آيه‌ فکر می‌کنم که از ميان آن همه آيه‌ی ديگری که می‌شنيدم توجه مرا جلب کرده بود… به آن ابياتی که منصور می‌خواند بی آن‌که بداند قرار است خبرهای دردناک مرگ بشنويم…
سراج هنوز دارد می‌خواند… ديگر رسيده‌ام نزديک خانه. می‌‌خواند: «اين کیست اين، اين کيست اين…». تا امروز فکر نکرده بودم که چقدر اين غزل، حال و هوای مرگ و نيستی دارد:
مست و پريشان توام، موقوف فرمانِ توام
اسحاق و قربانِ توام، کاين عيد قربانی است اين
و ما همه قربانی اوييم. تا کی برسد وقتی که فربه شده باشيم و مهيای قربانِ او… و ما گوی بی‌دست و پايی هستيم که در پيش چوگان او، در برابرِ سلطان می‌دويم… می‌خواند سراج:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاین سر سبحانی است اين
راست است؟ که سجده کنم و هيچ نگويم؟ باشد، برای او می‌شود نگفت… کی می‌شود که سبوی هستی‌مان را بر سنگ تو زنيم تا اين آبِ وجود ما، به جوی عدم روانه شود… نه، به جوی وجودِ‌ باقی، کی می‌شود؟ کی‌ می‌شود که آتش در رختِ غم بزنيم و وقتِ سرخوانی شود، سرخوانی در هنگامه‌ی ماتم؟ کی‌ می‌شود؟ کی‌ می‌شود که اين سوختن را دادِ سليمانی ببينيم؟… رسيده‌ام به آخر غزل و پايين ساختمان‌ام:
«بسم الله ای روح البقا…»… پس بقايی هست و اوست که روحِ بقاست… «بسم الله ای شيرين لقا…» و این لقای شيرين بی آن تلخی ميسر نمی‌شود… «بسم الله ای شمس الضحی…»… فکرش را بکن؟ شمس را چهره گشاده و بی‌حجاب به تماشا بروی! «بسم الله ای عين اليقين»، تا اين سبوی هستی را بر سنگِ او نزنی، آن «عين اليقين»ِ آن سو محقق نمی‌شود…
ديگر غزل تمام شده است. غزلِ زندگی عده‌ای هم تمام شده است. فکر می‌کنم که وقتی مرده باشم، من با همين‌ها، با همین غزل‌ها، محشورم و مأنوس. آن‌ها چه؟ آن‌ها که در پی می‌مانند و سال‌های بی رفتگان را با يادشان بايد طی کنند، چه؟ همه مثل من غزلخوانِ هستی و نيستی نيستند. غزلخوانی چون منی تسکينِ آن‌ها نيست. ولی زمزمه‌ای است برای عبور از توفان. آوازی است برای عبور از سکوتِ بيابان. بيابانِ هستی…
۷

رمضانی کردن (*)

امشب آخرين شب ماهِ شعبان است. شبی که نبايد در آن «قدح از دست» نهاد. داشتم غذا گرم می‌کردم در مایکرو-ویو. توی ظرف بخار داغی محبوس بود. بانو گفت با دست در را بر ندار. مثل پسر بچه‌های شيطان و بازيگوش، با لجاجت کار خودم را کردم و الآن با انگشتِ سوخته نشسته‌ام رمضانيه می‌نويسم؛ قدحی هم در دست نيست. قدحی اگر باشد به مجاز بايد باشد!

اما رمضانيه‌ی من چگونه است؟ «به خدا خبر ندارم…». من رمضان و همه‌ی آداب و مناسکِ آن و هر چه مناسکِ‌ ديگر را همیشه در خودم معنا کردم. خودم، وجودم، هستی‌ام مثل موج با اين‌ها بالا پايين رفته است. هیچ وقت نگذاشته‌ام درون‌ام بازيچه‌ی رأی فقيه شود. آن توسنِ سرکش را رها کرده‌ام که بی‌خويشی کند. و ذوق‌اش را با يکرنگیِ خودش ببرد نه با تکليف فقيهانه. هر روز هم قصه‌ای تازه برای‌ام می‌سازد این ديوانه‌ی درون. راستی رمضان، زن است يا مرد؟ می‌بينيد که آدم وقتی ديوانه باشد، سؤال‌های‌اش هم به ديوانگان شبیه است نه به عقلا. رمضان و آداب‌اش برای من چیزی است در رديف ساير آدابِ شريعت. و شريعت مقصدی دارد و مقصودی. شريعت برای رام کردنِ ديوانگان است. برای شفا دادن بيماران. برای متوسطان. برای بالا رفتن از نردبان. ما هم البته داريم از نردبان بالا می‌رويم. ما هم چه بسا هنوز سخت محتاج همین قدم‌های نخستين‌اش باشيم. ولی حقیقت اين‌جا نيست. من با مناسک که برخورد می‌کنم، اولين نهيبی که به خودم می‌زنم اين است که اگر به آن‌ها ملتزم شدی، بايد اول قدم ترکِ داوری کنی. ترک داوری هم يعنی اين‌که درباره‌ی ديگران، درباره‌ی هر که غير از خودت، هيچ داوری نکنی بر مبنای رابطه‌اش با همين مناسک و آدابی که تو بدان عمل می‌کنی. رمضان، برای من يعنی ترک داوری. رمضانی کردن (بر سياق «بهاری کردن» در شعر مولوی) يعنی ميهمانی رفتن بدون اين‌که زير چشمی زل بزنی به بقيه‌ی مهمان‌ها که چطور غذا می‌خورند و چطور می‌نشينند و چطور با هم حرف می‌زنند. بعضی مهمانی‌ها تماماً حول محور ميزبان می‌گردد. البته بعضی‌ها در همان بعضی مهمانی‌ها هم به قصد ديدنِ بقيه‌ی مهمان‌ها می‌روند و زياد کاری به ميزبان ندارند!

اصلاً اين چه بازاری است که بخواهی شرح بدهی، توضيح بدهی که تو کيستی و او کی‌ست؟ وقتی يک مهمانی بروی که تو بنشينی يک گوشه‌ای، بی هيچ آداب و ترتيبی، بدون اين‌که کسی در تو نظر بدوزد، دزديده نگاهی بکنی به تبسم ميزبان که خوانِ کرم گسترده است و به ملاطفت دعوت به نشستن بر سرِ خوان می‌کند، آن وقت تنگ‌نظری است به ميوه بنگری يا طعام‌اش. می‌دانی؟ عاشق که باشی، رمضان و غير رمضان ندارد. هميشه دائم الصلاتی و دايم الصيام. عاشق که باشی می‌گويی روزه‌ی من به قندِ لبانِ تو گشوده می‌شود، بی آن تا قيامت روزه‌دارم. عاشق که باشی، می‌گويی:
ما را ز تو سِرّی است که کس محرم آن نيست
گر سَر برود، سِرّ تو با کس نگشاييم
و اين می‌شود «صيام» تو! رمضانی کردن، يعنی خراب کردن همين حالی که بی‌جهت خوش است. رمضانی کردن يعنی اين‌که بفهمی رمضان يا غير رمضان، گوی‌ای هستی و بازيچه‌ای و مثل پرِ کاهی روی موج بالا پايين می‌روی. برای من رمضانی کردن یعنی اين. جَنَم اگر داشته باشی، هميشه می‌شود رمضانی کرد! يکی دو قدم که پايین‌تر آمدی، می‌شوی هم‌نفسِ حافظ و هوس رندی کردن به سرت می‌زند. گه‌گاهی ريشخند زاهدان خشک دماغ هم شايد بکنی. شايد بگويی:
زانِ میِ عشق کزو پخته شود هر خامی
«گر چه» ماهِ رمضان است بياور جامی!
و آن «گر چه» را به تفطن می‌فهمی و سعی نمی‌کنی فاتحه‌ی اولين و آخرينِ شعر حافظ را با تأويل‌های صوفی‌پسند و زاهد خرکن بخوانی! خيلی خواستی پایين‌تر بيايی، سحر مثل مسلمانِ خوب از خواب بيدار می‌شوی، سحوری می‌خوری. کارهای ديگرت را می‌کنی. غروبی می‌شود و به فتوايی (به فتوای دل‌ات؛ يا فتوای پيری يا فتوای ملايی) روزه را (در يک وقتی) می‌شکنی و می‌گويی: «خوب يک روزش تمام شد». خوب است اين هم. برای بعضی‌ها خوب است. ولی آتش گرفتن ندارد. مزه‌ی ذوقِ طاعت دارد. طاعتی که از به جای آوردن‌اش هول حيرت و پريشانی به جان‌ات نمی‌ريزد. طاعتی که آن گوشه‌کنارها کمی نشانه‌های داوری کردن هم هست. طاعتی که مرز می‌کشد. خط می‌کشد. جدا می‌کند. ولی اين هم خوب است. هر کسی حظی دارد و شأنی. برای من رمضانی کردن يعنی مثل موج رفتن و آمدن. همين.

(*) برای رفع ابهام می‌نويسم:
گفت درختی به باد: «چند وزی؟» باد گفت:
«باد بهاری کند، گر چه تو افسرده‌ای».

۴

اين مرغ خسته‌جان، از آشيان جدا…

در راهروی زيرزمينی ايستگاه ساوث‌ کنزينگتون راه می‌روم. يک نفر ایستاده است ساکسفون می‌نوازد. بساطی جلوش پهن است و مردم سکه‌های‌شان را می‌اندازند آن تو به رسمِ سپاس يا ياری. اين‌ها که در راهروهای قطارهای زيرزمينی لندن ساز می‌زنند يا آواز می‌خوانند (موسيقی زيرزمينی يعنی اين!)، ‌از همه نوعی هستند. بعضی‌هاشان خيلی خوب‌اند. عابران هم عمدتاً فقط از جلوی اين‌ها رد می‌شوند. در نتيجه فرصت شنيدن چيزی که کسی را تکان بدهد، اندک است. در حد چند ثانيه. تا جايی که هنگام رسيدن به بساطِ طرف صدای‌اش را شنيده باشی. بعضی وقت‌ها صدای ساکسفون، ويولون يا گيتاری آدم را تکان می‌دهد. همان چند لحظه شنيدن صدای ساکسفون برای هوايی کردن من کافی بود. دست به جيب‌ام برد و سکه‌ای را گذاشتم توی جعبه‌ی ساکسفون نوازنده و راه‌ام را ادامه دادم. ولی… ولی بعضی وقت‌ها برای اين‌که حال‌ام خراب‌تر از اين بشود که هست، کافی است يک آواز درست و حسابی با شعری جاندار گوش بدهم. تا به آخرش نرسيده رسماً ديوانه شوم. شجريان دارد می‌‌خواند: «بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت…». آواز افشاری است. تارِ هوشنگ ظريف است گمان کنم. يا شايد جلیل شهناز. نمی‌دانم. فکر کنم هوشنگ ظريف است، نه شهناز. ولی اين افشاری، از آن افشاری‌هاست. غزل، غزل تنعم است و حسرت. در برگ و نوا، ناله داشتن. نداشتن در عين داشتن. تهی‌دستی در توانگری. همه‌اش قصه‌ی ناز کشيدن است و بختِ برخوردار از نازنينان داشتن. همه داستان در نگرفتنِ آه و ناله و سوز و نياز عاشق در دلِ معشوق است… ولی اين که رنج نيست. اين سوز، ذوقی دارد و لذتی. عاشقی با معشوقی داستانی دارد. حکايتی دارد. بده و بستانی دارد. ناز و نيازی هست. حتی اگر يار با او ننشسته باشد، اعتراضی نمی‌کند. خوش‌ است به گدايی و شناختنِ قدرِ پادشاهِ کامران!

رنج اين‌جا شروع می‌شود که دردِ بی‌درمان داشته باشی. دردی که برای‌اش طبيب مدعی زياد يافت می‌شود. دردی که درمان‌اش از هر کسی ساخته نيست. دردی که صعب‌العلاج‌ترین دردهای عالم پيش‌اش قصه‌ی کودکان است. مرگ؟ بزرگی اين رنج، طعنه‌ای است بر حقارت مرگ. اما مرگ، تعريف می‌کند جای اين درد و بقيه‌ی دردها را. کسی که نفهمد مرگ چطور تا به حال جايگاه‌اش را تعيين می‌کند، باقی مقام‌ها را هم سخت درک می‌کند. آه… بهاری دارد کمانچه می‌کشد. من اين را تا به حال نوشته‌ام؟ که کمانچه‌ی بهاری آدم را تا مرز جنون می‌کشاند؟ يعنی يک پنجه‌ی استادانه و شيرين‌کار می‌خواهد که شوری در جانِ آدم بريزد و سودايی‌اش کند. بهاری، بهاری زنده‌ياد که خود زنده است، پنجه‌اش چنين بود. نيم ساعتی پيش‌تر با خودم زمزمه می‌کردم که: «ای قبله‌ی هر قافله! ای قافله‌سالارِ‌ من…» و آويخته بودم در او و با خود. حالِ‌ خوشِ غريبی بود. فکرش را بکن که آن قدر کوچک باشی، آن قدر هيچ باشی که مثل دانه‌ای خشخاش در کفِ دستی، دستِ کسی، باشی! فکر کن طفلی هستی که مادری، پدری، در آغوش‌ات گرفته است و گهواره‌ات را می‌جنباند. می‌پروراندت. لالايی برای‌ات می‌خواند. قصه برای‌ات می‌گويد. آواز برای‌ات می‌خواند… شجريان می‌خواند:
گر مريدِ راهِ عشقی، فکر بدنامی مکن!
شيخ صنعان خرقه رهنِ‌ خانه‌ی خمار داشت…

ماها چه چيزمان را رهنِ خانه‌ی خمار کرده‌ايم؟ همه چيزمان شده است گرفتاری و اسارت در بند نام و ننگ و آبرو! «جان سپاريم و دگر ننگِ چنين جان نکشيم…». جانی که نتواند دو سه روزی رسوايی و بدنامی و شکستِ نفس را پذيرا شود، به چه می‌ارزد؟
وقتِ آن شيرين قلندر خوش که در اطوارِ سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه‌ی زنار داشت!
ماها با همين دين هم ادا و اطوار داريم. «حلقه‌ی زنار» کجاست؟

ديگر رسيده‌ام به خانه. عليرضا قربانی می‌خواند:
«بگذار سر به سينه‌ی من تا بگويمت
اندوه چی‌ست؟
عشق کدام است؟
غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت
اين مرغ خسته‌جان
عمری است در هوای تو
از آشيان جداست…»
اين «مرغ خسته‌جان» و هوا گرفتن و حکايتِ «آشيانه‌» به هم می‌ريزد مرا. راهِ‌ سرشک را می‌بندم. کليد می‌اندازم به در:
«بگذار تا ببوسم‌ات ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ات ای چشمه‌ی شراب
بيمارِ خنده‌های توام، بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی، گرم‌تر بتاب…»…

۰

از دل‌تنگی برای وطن تا نفرت از وطن

سيدنا ياسر ميردامادی ديروز در کسوت اهلِ دانش وارد لندن شد. امشب در وبلاگ‌اش شرحِ کشافی نوشته است شرحستان («ما آزموده‌ايم در اين شهر بختِ خويش»)! يادداشتی است بسيار خواندنی. يک بندش سخت تکان‌دهنده است و اسباب حيرت و مايه‌ی حسرت ما ايرانی‌ها. قصه‌ای است که بر سر هر اهلِ دانش و بينشی در وطنِ ما می‌رود:
«دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.»
و چقدر خوب است آدم وطنی داشته باشد که آن وطن برای‌اش هميشه عزيز بماند، مهم نیست کجا باشی. و چه دردناک است که هيچ وطنی نداشته باشی! و البته آدمِ بی‌وطن من نمی‌شناسم. هر کسی وطنی دارد، حتی اگر در مسقط الرأس طبيعی و جغرافيايی‌اش زندگی نکند. وطن جايی است که آدم در آن آزاد باشد و شاد. وطن جايی است که در آن‌جا بتوانی خودت باشی. جايی که ناچار به دروغ گفتن و ريا کردن نباشی و ناگزير از دروغ شنيدن و ريا ديدن نباشی. وطن جايی است که حاکمان‌اش پروای خدا و خلق خدا را داشته باشند؛ نه جايی که نه پروای خدا و ترس از خدا مهم باشد نه نگاه پرسشگر و پاسخ‌خواهِ شهروندان (البته در کشورِ ما که چيزی به اسم شهروند معنا ندارد؛ بهتر است بگوييم رعايا). وطن جايی است که حاکمان‌اش شرم برای‌شان معنی داشته باشد و ترس از خدا هم (اگر اهل دين باشند). و قصه‌ای است اين وطن. حکايتی است اين وطن. حکايتی سوزناک و پر غصه. حالی دست بدهد می‌نويسم که وطن چه معنای دراز و پر تلاطم و شگفتی است. و چقدر وطن را مردم سطحی معنا می‌کنند و انتظارهای ساده و پيش پا افتاده‌ای از آن دارد. شرح‌اش بماند برای بعد. اما بخوانيد اين حکايتِ ياسر را.
۱

سقف عقل بر ستونِ جنون

سقف عقل‌ام را بر ستون جنون زده‌ای انگار. روزها خودم را گم می‌کنم در کار و کتاب. نفسی که می‌خواهم بکشم، می‌دوم توی کتابخانه. لای قفسه‌ها پرسه می‌زنم. عقل‌ام را مشغول می‌کنم که شيدايی دنیا را سرم آوار نکنی. يادم نيندازی. نمی‌شود. غروب که می‌شود اين اشترِ مست، زنجير پاره می‌کند. اين صدای موسيقی، اين هم‌دمِ هر روزه و هميشگی، ديوانه‌تر می‌کند آدم را. با خودم می‌گويم اين شوريدگی را، اين ديوانگی را، اين خل‌بازی را به جان آدم می‌اندازی که آن خداوندی عقل را معزول کنی. فکر می‌کنم از ما سلطنت عقل را نمی‌پسندی. ولی تو هم می‌دانی که وسوسه‌ی عقل تا آخرين نَفَس رهای‌ام نمی‌کند. نه من خسته می‌شوم، نه تو. و البته تو نَفْس را هم به جان ما می‌اندازی. قدرت‌نمايی می‌خواهی بکنی؟ خوب می‌توانی. قبول. نکن ديگر. بس است! ما سپر انداخته‌ايم. آويخته به دامانِ توايم. پا مکش از شيدايی و آلوده‌دامنیِ‌ ما. به بی‌گناهی «يارانِ شهر»، گنه‌کاری ما را عفو کن. هر چه گناه ما می‌خواهد باشد! ديگر شرم ندارد که. وقتی غرقه‌ی اين دريا‌يیم، شرمی ندارد. کدام دريا؟ معلوم است کدام دريا؟ دريای کرم را می‌گويم! فکر کردی سرِ چهارراه اعتراف می‌کنيم به معصيت؟! بگذریم. هر کاری بخواهی می‌کنيم. فقط ما را اين‌جوری نکن. دنبال‌ات مثل بره‌ی رام می‌دويم (شيطنت هم گه‌گاهی می‌کنيم)، ولی می‌آيیم. «بيش ميازار مرا». داشتم فکر می‌کردم به اين مصرع که «…مرغِ کُهِ طور تويی، خسته به منقار مرا». آدم هوا برش می‌دارد. حال‌اش خوش می‌شود وقتی فکر می‌کند به این حال. فکرش را بکن: مرغی باشد. مرغی مقدس، مرغی که آشيانی بس بلند دارد. کوهِ‌ طور. جايی که به موسی می‌گويند آدم باش. کفش‌های‌ات را در بيار. جايی که يک نوری می‌تابد که موسی هم دست و پای‌اش را گم می‌کند. از آن بالا بالاها. يک مرغی، يک عقابی، يک عنقايی چيزی می‌آيد (لابد مرغ‌اش مرغِ شکاری است و گوشت‌خوار؛ آن هم گوشتِ آدميزاد می‌خورد!). همين‌جوری منقارش را فرو می‌کند به يک جای آدم. سيخی می‌زند. تلنگری می‌زند. نيشگونی می‌گيرد. می‌رنجاند آدم را. زخمی می‌کند. «خسته» می‌کند آدم را. عجب حالی دارد. حالی که تو حالِ آدم را بگيری! مزه دارد، نه؟

ناگهان دل‌ام آشوب می‌شود. انگار گير می‌کنم وسط تاريکی. تو که روی‌ات را برگردانی، ناگهان همه‌ جا می‌شود ظلمتِ‌ محض! يک جوری می‌شود که کورمال کورمال بايد بروی بقيه‌ی راه را. دل‌ام می‌لرزد. دل‌ام آشوب می‌شود. آشوب مثلِ پس‌لرزه‌ی زلزله می‌آيد و می‌رود. وسط اين همه آشوب، بر می‌گردی. نيم‌نگاهی به پشتِ سرت می‌کنی، انگار پنجره‌ای به روی خورشيد باز می‌شود ناگهان. همان نيم‌نگاه، روزنه‌ای است از روز. روزنه‌ای است برای خورشيد. با همان روزنه، افق را انگار پر می‌کنی. انگار جايی باشی که خورشيد با طلوع‌اش تمام افق را می‌پوشاند. يک حالی است این حالِ پر تلاطمِ‌ آشوب و طُمأنينه. من با خود می‌خوانم: «نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد / چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد».

موسيقی هنوز ادامه دارد. برای من همین‌جور می‌رود. من مثل باستان‌شناس‌ها کلنگ به دست گرفته‌ام و اين زمين را می‌کاوم و هر روز به چيز تاز‌ه‌ای بر می‌خورم. هر روز حال ديگری بر من می‌رود. و آخرِ کار، همه‌ی حال‌ها مثل هم‌اند. فقط جزيياتِ‌ کوچک‌شان با هم فرق دارد. ديروز در راه که بر می‌گشتم با خودم فکر می‌کردم، آدم خيلی بايد تحمل داشته باشد. خيلی صبر می‌خواهد. هاضمه‌ای می‌خواهد مثل ديوانه‌ها. يادم هست از دوران کودکی. در روستای پدری و مادری، ديوانه‌ای بود لال. شايد هم کر و لال. سن‌اش خیلی زياد بود. بيچاره شيشه‌خُرده می‌خورد. هيچ‌اش نمی‌شد. معده‌اش قوی‌تر از اين‌ها بود. يادِ او افتاده بودم. آدم برای اين‌که اين نوسان‌ها را تاب بياورد، برای اين‌که بتواند ميان کفر و ايمان، نه همين کفر و ايمان‌های عوامانه، چابک و چالاک برود و برگردد، هاضمه‌اش بايد قوی باشد. اين زهرها که در رگِ جانِ آدم می‌رود، فيل را می‌تواند از پا بيندازد. بعضی‌ها اختيار می‌کنند که يک سوی طيف بمانند. يا می‌شود مؤمن مستحکم و ساده‌دل. يا می‌شود کافر لجوج و کينه‌جو. نه صفای مؤمنانه به جان‌شان می‌نشيند و نه زيرکی کافرانه (صد بار که نبايد توضيح بدهم: هم اين ايمان با ايمان عام فرق دارد، هم اين کفر). خيلی معده‌ی شيشه‌خواری می‌خواهد که اين بلاها را تحمل کند. با تو که باشم، ترسی نيست از نوسان. تو باش. تو باش که روحِ ايمانی. باقی مهم نيست. هراسی از سياهی کفر نیست. تو پايدار بمان.

۰

نقطه تهِ خط!

پرزورترین کمندی که مرا می‌کشاند در این گردابِ پرهياهو، شايد صدای نرم و نگاهِ شيدا و آرامِ توست. به چه چيزی چنگ می‌زنم در اين سرگشتگی؟ در این بيابان که همه چيز آرام می‌نمايد و بهشتی‌گونه ولی پوست را که می‌خراشی هول است و اضطراب که نعره می‌زند. تصويری است هراس‌آور. این خوشیِ آميخته با رنج، خصلتِ زيستنِ ماست. و من به چه دل‌شادم؟ يا تو ما را به چه آرام می‌کنی مگر همين دام‌ها؟ مگر همين نقش‌ها؟ و ما مدام می‌گوييم که «خوشتر از نقشِ تو در عالم تصوير نبود». به چه چيزی در آويزيم که از اين چاه هستی بيرون بيايیم؟ اصلاً شايد هستی چاه نباشد. شايد هستی، دشتی باشد. شايد هستی رودخانه‌ای باشد که بايد به دريايی، به اقيانوسی برسد. هستی مگر تمام می‌شود؟ می‌شود اصلاً هستی را مثل جامی شراب، لاجرعه سرکشيد؟ هستی نوشيدنی است؟ می‌شود وجود را يک لقمه کرد؟ لابد می‌شود. اگر نمی‌شد که يکی نمی‌گفت:
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی‌پايان شود بی آب چون هامون!

دور و برم را نگاه می‌کنم. سه چهار نفر دارند روزنامه می‌خوانند. يکی مجله می‌خواند. يکی دارد کتاب می‌خواند، کتاب داستان. يکی دارد با گوشی موبايل‌اش بازی می‌کند (همان‌ کاری که خودم گه‌گاه می‌کنم). يکی دارد چرت می‌زند. پشتِ اين چهره‌ها چی‌ست؟ درون اين‌ها چه نشسته است؟ ابليس يا آدم؟ اهريمن يا فرشته؟ يا اصلاً هيچ کدام از اين‌ها؟ شايد همه انسان‌اند و گرفتار دردها و سرگشتگی‌های مشابه. ولی اين‌ها همه نرم و درشت دارند. نرم‌خوی و درشت‌خوی. من هم اين وسط دارم گزارش تلاطم‌های درون را می‌نویسم؛ نقد حال را. حتماً يکی هم دارد من را تماشا می‌کند و چيزهای مشابهی در ذهن‌اش می‌گذرد. اين آدم‌ها چه هستند؟ همه‌شان ملعبه‌اند؟ همه بازيچه‌اند؟ هستی همه‌شان با نخی، به مويی بند است؟ خوب هست. معلوم است که هست. در هر چه بشود ترديد کرد، در عينيت عريان و صريح مرگ ترديد نمی‌شود کرد. از مرگ اگر غافل باشی يا نه، مرگ می‌آيد. می‌رسد. با تمام شوکت‌اش. می‌آيد و می‌گويد: «نقطه ته خط»! تعارف هم ندارد. ولی، لذتِ حيات به اين است که مرگ‌آگاه باشی و متبسم. متبسم بودن و مرگ‌آگاه بودن است که سخت است. و اين است سؤال: اين‌ها که دور و برِ من نشسته‌اند، چند نفر مرگ‌آگاه‌اند و متبسم و مبتهج در عينِ آگاهی؟ اصلاً خودِ من چنين‌ام؟ شايد باشم. شايد نه. زمانی اين غزل مولوی را صبح و شام با خود می‌خواندم: «من از که باک دارم خاصه که يار با من…» و در خيابان که گام برمی‌داشتم، انگار بر فراز عرش قدم می‌زنم. انگار دليرتر از من در عالم نيست. و نبود. بيمِ از دست رفتن هيچ چيز نبود. شايد چون همه چيز، هيچ بود. اما آن حال هنوز هم هست. می‌آيد و می‌رود. هنوز هم وقتی موجی، ورطه‌ای می‌آشوبدم، همان غزل را با خود زمزمه می‌کنم و دل‌ام قرص‌تر می‌شود. هر فتنه‌ای که از راه می‌رسد، چنگ به همين ذکرها می‌زنم. دارم می‌رسم به خانه. موج‌خيز سوداهای توفانی به آخرِ خط شايد رسيده باشند. تا فردا. تا فردا شب. شايد تا ساعتی ديگر. شاید.

۱

همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد

فرقی نمی‌کند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط‌ الرأس‌ات زندگی کنی يا جای ديگری. مهم نيست که کجا خانه‌ بگيری و کجا را وطن‌ات کنی. هر جا که باشی، ذهن‌ات و روح‌ات به هزاران سوی و جهت می‌رود. «این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان». همه طرف می‌روی. همه طرف می‌روم. اما آخر ماجرا تا بانگِ آشنای تو می‌آيد، مثل مرغِ دست‌آموز به سوی تو می‌پرم. «همچون کبوتر ناگهان آهنگِ بام‌ات می‌کنم». می‌دانی؟ يک جاهايی هست که آدم خوش است. آدم احساس امنیت می‌کند. يک جاهايی آشناست برای آدم. تاريک باشد يا روشن فرق نمی‌کند. وقتی آن تاريکی را هزار بار وجب به وجب پيموده باشی، تاريکی‌اش روشنايی است. «چه کنم؟ آهوی جان‌ام سر صحرای تو دارد». اين‌ها را داشتم توی راه در ذهن‌ام بالا پايين می‌کردم. وقتی اين‌ها را می‌نوشتم، به ذهن‌ام رسيد که آدم در انديشه خانه می‌کند. در انديشه‌ای آشنا. در فرهنگی آشنا. بقيه را می‌آموزی. بعضی‌ها می‌آموزند و دورتر می‌روند. بعضی‌ها می‌آموزند و به اصلِ خود بر می‌گردند. بعضی بر می‌گردند، بعضی بر نمی‌گردند. حرجی بر هيچ کدام نيست. «پای آزادی چه بندی؟ گر به جايی رفت، رفت!». به کسی چه ربطی دارد که من رختِ اندیشه‌ام را کجا پهن می‌کنم؟ به کسی ربطی ندارد که من خيمه‌ی جان‌ام را کجا می‌زنم! [با شما هم هستم آقا، بله، با شما، که مردم را نافرهيخته و بی‌تربيت قلمداد می‌کنی فقط به خاطر اين‌که جايی که تو دوست داری زندگی نمی‌کنند!] وقتی قرار است از دنیا من باشم و تو، وقتی قرار باشد من و تو روبرو و مقابل بنشينيم، وقتی که «گدايی به شاهی مقابل نشيند»، چه پروای عالم و عالميان؟ عالَم که سهل است، عالِم هم محلی از اعراب ندارد اين‌جا. «شاهِ شوريده‌سران خوان منِ بی‌سامان را». خيالی داريم خیالستان! خيالی که به طرفة العينی دو عالم را يک لقمه می‌کند. نکرد هم نکرد؛ مهم نيست! با همين خيال دنيا و عقبا را می‌گرديم و آخر بر می‌گرديم سر خانه‌ی اول. باز هم قصه‌ی بانگِ آشنای توست که «آيد مرا شام و سحر از بانگِ‌ تو بوی وفا». آخرِ کار من رگ و ريشه‌ام در همين سنت و همین فرهنگ و همين حافظ و مولوی‌ای است که «خودم» می‌شناسم. همه همين‌جورند. اين شناختِ خودشان از همه چيز، در قبض و بسط می‌افتد، ولی آن لحظات خصوصی و تجربه‌ی شخصی‌شان مالِ خودشان است. من هم همين‌طور. من هم می‌شوم خيالستانی تنيده در عالمِ واقع. اگر عدل است و اگر ستم، ماجرايی است که بر همه می‌رود و «اين حکايتی است که با نکته‌دان کنند».

راهِ رفت و برگشتِ هر روزه‌ی من، همراهی دارد. هم‌نوايی دارد. ترانه‌سرايی دارد. هم‌‌کلامِ گوش‌های‌ام شعر است. شعر حافظ، شعرِ مولوی. شعرِ من. شعرِ تو. شعرِ او. تار و پودم شعر. همه‌اش شعر. همه‌اش آيه و ترانه. ولی اين‌ها برای بعضی‌ها بی‌مصداق‌اند و معلق. کافی است يکی برای‌شان مصداق پيدا کند و بتواند اين مصداق را با خودش تا جايی که می‌تواند بکشاند. آن وقت چه می‌شود! يا چه‌ها که نمی‌شود! و قصه‌ی من هر روزِ عمرم همين بوده است که از هنگامِ زادن تا وقتِ اجل، اين مصداق دارد با من زندگی می‌کند. و چقدر بد است آدم شعرش بی مصداق شود. چقدر بد است که ندانی آيه‌ات را برای چه داری می‌خوانی. چقدر هول‌ناک است که آدم بی‌معنا شود. ترسناک‌ است که آدم قطب‌اش را گم کند. چراغ‌اش را گم کند. چقدر هراس‌ناک است که ندانی معنی آن‌چه را که می‌خوانی و زمزمه می‌کنی. چقدر سخت است نتوانی با مرثيه‌ای بگريی يا با ترانه‌ای طرب کنی. برای اين‌ها قبله می‌خواهی. قافله‌سالاری می‌خواهی. آدم نمی‌شود هر روز دلبر و معشوق‌اش را تازه کند. هر روز نمی‌شود قبله‌ای تازه بسازی. عمرِ آدم قد نمی‌دهد. و چه خوش‌ اقبال‌اند آن‌ها که قبله‌ای دارند و سر بر آستان‌اش می‌نهند. بگذار ديوانگی هم بکنيم. بگذار شورش عقل را هم میدان دهيم. بگذار در قبله بودن‌ات شک هم بکنيم. چرا نکنيم؟ مهم اين است که هستی. هر جور که هستی، باش. فقط باش. به قولِ آن شاعرِ نازنينِ رفته: با توام ای لنگر تسکين!‍ ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! هر چه هستی باش، اما باش! هر که هستی باش، اما باش! و مرو. «مرو که با تو هر چه هست، می‌رود».

پ. ن. ای شجريان! ای ناظری! ای تمام کسانی که تمامِ عمرم برای من قرآن و آيه و حديث و شعر و ترانه و غزل خوانده‌ايد. من اين‌جا ريشه دوانيده‌ام. ای تمامِ کسانی که مرا آويزانِ او کرده‌اید، بدجوری آويزان‌ام کرده‌ايد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد