۰

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام
گریه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام

۰

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بیاوری که تو می‌میری، دیگران هم. تو دیر یا زود، آخرین جرعه‌ی این جام را سر می‌کشی، دیگران هم. مهلتی را که به تو نمی‌دهند، به هیچ کس دیگر هم نمی‌دهند. پرده‌دار همه را به شمشیر می‌زند. تعارفی هم در کار نیست. نه شاه می‌شناسد نه گدا. نه زاهد نه فاسق. نه سید نه عامی. همه با هم می‌روند. به کجا؟ به یک‌جا؟ به هر جا؟ به هیچ جا؟ این‌اش مهم نیست. مهم این است که «تشنه‌ی خونِ زمین است فلک…». پس گاهی خوب است با خودت زمزمه کنی که: «بیاموز از خدای خویش نازِ کبریایی‌ها…». استغنا را این‌گونه فهمیدن، آرام‌ات می‌کند. از این فهم استغنا، ترک استعلا می‌آید. آرام می‌شوی. رام می‌شوی. نارامی‌ات، نرم می‌شود. تازه نرم‌نرمک برای خودت می‌خوانی که: «نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات منم؟». استغنا خوب است. وقتی که با تو باشد. بی‌نیازی خوبی است وقتی که در نیازمندی به تو باشد. «گر خود بتی ببینی، بهتر ز خود پرستی». این‌گونه است که از هست و نیستِ جهان فارغ می‌شوی. این است استغنا.
۰

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم…

۰

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گیرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله باید بخوانم. کلی یادداشت باید حاشیه بزنم و ویرایش کنم. فردا یک مصاحبه‌ی دیگر می‌کنم برای یک فصل دیگر پایان‌نامه. ولی شب‌ها که بر می‌گردم، دل بهانه می‌گیرد. بهانه‌ی نفسی «تا زنم آب در میکده یک بار دگر…». دم غروب داشتم فکر می‌کردم که چطور می‌شود پاک شد، خالی شد از این همه فکر مختلف و مخالف؛ چطور می‌شود نفسی سکینه‌ی خاطر را آزمود…؟ و بهانه از عشق است. آن غزل مولوی را گوش می‌دادم، که ناظری می‌‌خواند. با خودم گفتم اگر آدم عشقی و معشوقی نداشته باشد، این‌ها را برای که بخواند؟ معشوق را اگر از دنیای کسی ربودی همه چیزش را گرفته‌ای. آن وقت آدم دور خودش می‌چرخد. آن‌وقت «آن بانگ بلند صبحگاحی، وین زمزمه‌ی شبانه» پاک بی‌معنا می‌شود؟ بانگ بلند صبح و زمزمه‌ی شبانه برای که؟ برای چه؟ وقتی دل‌ات اسیر نباشد، وقتی سودایی نداشته باشی، صبح و شام‌ات معنایی ندارد. لازم نیست معشوق و محبو‌ب‌ات خیلی هم آسمانی باشد. آسمانی یا زمینی ندارد. تفاوت‌اش در درجات است، نه در نوع. باید جایی دل‌ات بلرزد که بتوانی بگویی به او که «روشنی خانه تویی، خانه بمگذار و مرو». باید با تمام وجودت ببینی فرو ریختن ارکانِ خانه‌ی هستی‌ات را تا بتوانی بگویی: «خام بمگذار مرا…». این همه شعر، این همه خیال لطیف، این همه موسیقی، این هم نگارگری بی عاشقی باد هواست. ولی عشقی که تو در آدمی می‌ریزی، جایی برای چیز دیگری نمی‌گذارد. آن قدر تنگ می‌کنی این خانه را که عاشق را هم جا نمی‌دهی. دیگر عاشق هم نیست. اصلاً عاشق کی بوده است که حالا باشد؟
من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از تست

پ. ن. این شعر و آهنگی که بانو در وبلاگ‌اش گذاشته (از سریال سربداران) همین‌جور در ذهن‌ام چرخ می‌خورد و مرا با خودش می‌چرخاند.

۱

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟
حجره‌ی خورشید تویی، خانه‌ی ناهید تویی
روضه‌ی امید تویی، راه ده ای یار مرا
روز تویی، روزه‌ تویی، حاصل دریوزه تویی
آب تویی،‌ کوزه تویی، آب ده این بار مرا
این آتش در نیستان بعضی روزها از من دیوانه‌ای می‌سازد شوریده.
۱

نه بر زمین تو امنی نه در سماوات‌ات…

از اداره بیرون زده بودم و در راه قرآن گوش می‌دادم. سوره‌ی انبیا بود. رسید به این آیه: «کل نفس ذائقه الموت…». یاد آن ابیاتِ شوخ و شنگ مولوی افتادم: آن میر دروغین بین، با اسبک و با زینک… به خودم و هستی طعنه می‌زدم. یک ساعتی بعد منصور در پاسخ چیزی که گفته بودم ابیاتی خواند از خیام و حافظ. «از این دو راهه منزل…» و این که بعد از این بسی، بی هم‌سر و بی هم‌دم و جفت، در زیر خاک خواهی خفت… می‌گفت: «فرصت شمار صحبت…». که خیام هم به فراست دریافته بود که:
هان بر سرِ این دو راهه از راهِ نیاز
چیزی نگذاری که نمی‌آیی باز…
دقایقی نگذشته بود که خبر اولین وفات‌ها را دادند: مادری و دخترش؛ که مادر را از کودکی خود می‌شناختم‌ام – با خانواده‌ای که روزها و شب‌های بسیار سپری کرده بودم – و دخترش را از زمانی که به دنیا آمده بود… آه‌ام از اعماق وجود برخاست. به همین سادگی! به همین راحتی! هنوز گیج خبرِ‌ نخست بودم که دومی را هم گفتند: پیرمرد و همسرش با هم از دنیا رفته بودند… آن دو که دوران نوجوانی و شور و حال زهدورزی و عبادت‌ام از آن‌ها خاطره‌ها داشت. هر دو حادثه، حادثه‌ی تصادف بودند. سالِ پیش، پسر عموی‌ام به حادثه‌ی مشابهی از دنیا رفته بود. امسال این‌ها. با خود اندیشیدم که در کشور ما نه زمین امن است و نه آسمان. قرآن را متوقف می‌کنم که بنویسم. شیرینی آیات را نمی‌خواهم در سودای نوشتن هدر دهم. سراج می‌خواند که: «ای عاشقان، ای عاشقان آمد گه وصل و لقا…». با خود گفتم آن‌ها که رفته‌اند، وصالی را می‌چشند و شرابِ آتشینی در جان‌شان می‌رود… اما هر چه آن سو هست یا نیست، قصه‌ی عالمی دیگر است. برای آن نمی‌شود حسرتی خورد. اما بر این سو می‌شود؛ بر کشوری که نه بر زمینِ راست می‌شود قدم نهاد و امانِ جان داشت و نه بر آسمان‌اش اطمینانی به زنده ماند. یا هواپیمای‌اش سقوط می‌کند، یا تصادفِ‌ جاده‌های‌اش جانِ آدمیان را بی‌محابا می‌ستاند… و تنها اندوه می‌ماند و حسرت. می‌شد که آن‌ها که بی‌بهانه رفته‌اند، به بهانه‌ی اندکی کفایت و شفقت بر خلق داشتن، چند صباحی میانِ سایرین بیشتر می‌ماندند… نمی‌گویم «زنده‌تر» می‌ماندند… این را نمی‌دانم… تا گرفتار کمند تو شده‌ایم، مفهوم زنده و مرده را گم کرده‌ایم… اما می‌شد، به خدا می‌شد… کاش آن‌ها که کفایتی در وجودشان نیست، زمانی به خود می‌آمدند…
امروز تمام بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم که این همه نشانه هست و از آن روگردان‌ایم: و چه اندازه نشانه هاست در زمین و آسمان که بر آن‌ها می‌گذریم و رو بر می‌گردانیم… به آن آیه‌ فکر می‌کنم که از میان آن همه آیه‌ی دیگری که می‌شنیدم توجه مرا جلب کرده بود… به آن ابیاتی که منصور می‌خواند بی آن‌که بداند قرار است خبرهای دردناک مرگ بشنویم…
سراج هنوز دارد می‌خواند… دیگر رسیده‌ام نزدیک خانه. می‌‌خواند: «این کیست این، این کیست این…». تا امروز فکر نکرده بودم که چقدر این غزل، حال و هوای مرگ و نیستی دارد:
مست و پریشان توام، موقوف فرمانِ توام
اسحاق و قربانِ توام، کاین عید قربانی است این
و ما همه قربانی اوییم. تا کی برسد وقتی که فربه شده باشیم و مهیای قربانِ او… و ما گوی بی‌دست و پایی هستیم که در پیش چوگان او، در برابرِ سلطان می‌دویم… می‌خواند سراج:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چیزی مگو، کاین سر سبحانی است این
راست است؟ که سجده کنم و هیچ نگویم؟ باشد، برای او می‌شود نگفت… کی می‌شود که سبوی هستی‌مان را بر سنگ تو زنیم تا این آبِ وجود ما، به جوی عدم روانه شود… نه، به جوی وجودِ‌ باقی، کی می‌شود؟ کی‌ می‌شود که آتش در رختِ غم بزنیم و وقتِ سرخوانی شود، سرخوانی در هنگامه‌ی ماتم؟ کی‌ می‌شود؟ کی‌ می‌شود که این سوختن را دادِ سلیمانی ببینیم؟… رسیده‌ام به آخر غزل و پایین ساختمان‌ام:
«بسم الله ای روح البقا…»… پس بقایی هست و اوست که روحِ بقاست… «بسم الله ای شیرین لقا…» و این لقای شیرین بی آن تلخی میسر نمی‌شود… «بسم الله ای شمس الضحی…»… فکرش را بکن؟ شمس را چهره گشاده و بی‌حجاب به تماشا بروی! «بسم الله ای عین الیقین»، تا این سبوی هستی را بر سنگِ او نزنی، آن «عین الیقین»ِ آن سو محقق نمی‌شود…
دیگر غزل تمام شده است. غزلِ زندگی عده‌ای هم تمام شده است. فکر می‌کنم که وقتی مرده باشم، من با همین‌ها، با همین غزل‌ها، محشورم و مأنوس. آن‌ها چه؟ آن‌ها که در پی می‌مانند و سال‌های بی رفتگان را با یادشان باید طی کنند، چه؟ همه مثل من غزلخوانِ هستی و نیستی نیستند. غزلخوانی چون منی تسکینِ آن‌ها نیست. ولی زمزمه‌ای است برای عبور از توفان. آوازی است برای عبور از سکوتِ بیابان. بیابانِ هستی…
۷

رمضانی کردن (*)

امشب آخرین شب ماهِ شعبان است. شبی که نباید در آن «قدح از دست» نهاد. داشتم غذا گرم می‌کردم در مایکرو-ویو. توی ظرف بخار داغی محبوس بود. بانو گفت با دست در را بر ندار. مثل پسر بچه‌های شیطان و بازیگوش، با لجاجت کار خودم را کردم و الآن با انگشتِ سوخته نشسته‌ام رمضانیه می‌نویسم؛ قدحی هم در دست نیست. قدحی اگر باشد به مجاز باید باشد!

اما رمضانیه‌ی من چگونه است؟ «به خدا خبر ندارم…». من رمضان و همه‌ی آداب و مناسکِ آن و هر چه مناسکِ‌ دیگر را همیشه در خودم معنا کردم. خودم، وجودم، هستی‌ام مثل موج با این‌ها بالا پایین رفته است. هیچ وقت نگذاشته‌ام درون‌ام بازیچه‌ی رأی فقیه شود. آن توسنِ سرکش را رها کرده‌ام که بی‌خویشی کند. و ذوق‌اش را با یکرنگیِ خودش ببرد نه با تکلیف فقیهانه. هر روز هم قصه‌ای تازه برای‌ام می‌سازد این دیوانه‌ی درون. راستی رمضان، زن است یا مرد؟ می‌بینید که آدم وقتی دیوانه باشد، سؤال‌های‌اش هم به دیوانگان شبیه است نه به عقلا. رمضان و آداب‌اش برای من چیزی است در ردیف سایر آدابِ شریعت. و شریعت مقصدی دارد و مقصودی. شریعت برای رام کردنِ دیوانگان است. برای شفا دادن بیماران. برای متوسطان. برای بالا رفتن از نردبان. ما هم البته داریم از نردبان بالا می‌رویم. ما هم چه بسا هنوز سخت محتاج همین قدم‌های نخستین‌اش باشیم. ولی حقیقت این‌جا نیست. من با مناسک که برخورد می‌کنم، اولین نهیبی که به خودم می‌زنم این است که اگر به آن‌ها ملتزم شدی، باید اول قدم ترکِ داوری کنی. ترک داوری هم یعنی این‌که درباره‌ی دیگران، درباره‌ی هر که غیر از خودت، هیچ داوری نکنی بر مبنای رابطه‌اش با همین مناسک و آدابی که تو بدان عمل می‌کنی. رمضان، برای من یعنی ترک داوری. رمضانی کردن (بر سیاق «بهاری کردن» در شعر مولوی) یعنی میهمانی رفتن بدون این‌که زیر چشمی زل بزنی به بقیه‌ی مهمان‌ها که چطور غذا می‌خورند و چطور می‌نشینند و چطور با هم حرف می‌زنند. بعضی مهمانی‌ها تماماً حول محور میزبان می‌گردد. البته بعضی‌ها در همان بعضی مهمانی‌ها هم به قصد دیدنِ بقیه‌ی مهمان‌ها می‌روند و زیاد کاری به میزبان ندارند!

اصلاً این چه بازاری است که بخواهی شرح بدهی، توضیح بدهی که تو کیستی و او کی‌ست؟ وقتی یک مهمانی بروی که تو بنشینی یک گوشه‌ای، بی هیچ آداب و ترتیبی، بدون این‌که کسی در تو نظر بدوزد، دزدیده نگاهی بکنی به تبسم میزبان که خوانِ کرم گسترده است و به ملاطفت دعوت به نشستن بر سرِ خوان می‌کند، آن وقت تنگ‌نظری است به میوه بنگری یا طعام‌اش. می‌دانی؟ عاشق که باشی، رمضان و غیر رمضان ندارد. همیشه دائم الصلاتی و دایم الصیام. عاشق که باشی می‌گویی روزه‌ی من به قندِ لبانِ تو گشوده می‌شود، بی آن تا قیامت روزه‌دارم. عاشق که باشی، می‌گویی:
ما را ز تو سِرّی است که کس محرم آن نیست
گر سَر برود، سِرّ تو با کس نگشاییم
و این می‌شود «صیام» تو! رمضانی کردن، یعنی خراب کردن همین حالی که بی‌جهت خوش است. رمضانی کردن یعنی این‌که بفهمی رمضان یا غیر رمضان، گوی‌ای هستی و بازیچه‌ای و مثل پرِ کاهی روی موج بالا پایین می‌روی. برای من رمضانی کردن یعنی این. جَنَم اگر داشته باشی، همیشه می‌شود رمضانی کرد! یکی دو قدم که پایین‌تر آمدی، می‌شوی هم‌نفسِ حافظ و هوس رندی کردن به سرت می‌زند. گه‌گاهی ریشخند زاهدان خشک دماغ هم شاید بکنی. شاید بگویی:
زانِ میِ عشق کزو پخته شود هر خامی
«گر چه» ماهِ رمضان است بیاور جامی!
و آن «گر چه» را به تفطن می‌فهمی و سعی نمی‌کنی فاتحه‌ی اولین و آخرینِ شعر حافظ را با تأویل‌های صوفی‌پسند و زاهد خرکن بخوانی! خیلی خواستی پایین‌تر بیایی، سحر مثل مسلمانِ خوب از خواب بیدار می‌شوی، سحوری می‌خوری. کارهای دیگرت را می‌کنی. غروبی می‌شود و به فتوایی (به فتوای دل‌ات؛ یا فتوای پیری یا فتوای ملایی) روزه را (در یک وقتی) می‌شکنی و می‌گویی: «خوب یک روزش تمام شد». خوب است این هم. برای بعضی‌ها خوب است. ولی آتش گرفتن ندارد. مزه‌ی ذوقِ طاعت دارد. طاعتی که از به جای آوردن‌اش هول حیرت و پریشانی به جان‌ات نمی‌ریزد. طاعتی که آن گوشه‌کنارها کمی نشانه‌های داوری کردن هم هست. طاعتی که مرز می‌کشد. خط می‌کشد. جدا می‌کند. ولی این هم خوب است. هر کسی حظی دارد و شأنی. برای من رمضانی کردن یعنی مثل موج رفتن و آمدن. همین.

(*) برای رفع ابهام می‌نویسم:
گفت درختی به باد: «چند وزی؟» باد گفت:
«باد بهاری کند، گر چه تو افسرده‌ای».

۴

این مرغ خسته‌جان، از آشیان جدا…

در راهروی زیرزمینی ایستگاه ساوث‌ کنزینگتون راه می‌روم. یک نفر ایستاده است ساکسفون می‌نوازد. بساطی جلوش پهن است و مردم سکه‌های‌شان را می‌اندازند آن تو به رسمِ سپاس یا یاری. این‌ها که در راهروهای قطارهای زیرزمینی لندن ساز می‌زنند یا آواز می‌خوانند (موسیقی زیرزمینی یعنی این!)، ‌از همه نوعی هستند. بعضی‌هاشان خیلی خوب‌اند. عابران هم عمدتاً فقط از جلوی این‌ها رد می‌شوند. در نتیجه فرصت شنیدن چیزی که کسی را تکان بدهد، اندک است. در حد چند ثانیه. تا جایی که هنگام رسیدن به بساطِ طرف صدای‌اش را شنیده باشی. بعضی وقت‌ها صدای ساکسفون، ویولون یا گیتاری آدم را تکان می‌دهد. همان چند لحظه شنیدن صدای ساکسفون برای هوایی کردن من کافی بود. دست به جیب‌ام برد و سکه‌ای را گذاشتم توی جعبه‌ی ساکسفون نوازنده و راه‌ام را ادامه دادم. ولی… ولی بعضی وقت‌ها برای این‌که حال‌ام خراب‌تر از این بشود که هست، کافی است یک آواز درست و حسابی با شعری جاندار گوش بدهم. تا به آخرش نرسیده رسماً دیوانه شوم. شجریان دارد می‌‌خواند: «بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت…». آواز افشاری است. تارِ هوشنگ ظریف است گمان کنم. یا شاید جلیل شهناز. نمی‌دانم. فکر کنم هوشنگ ظریف است، نه شهناز. ولی این افشاری، از آن افشاری‌هاست. غزل، غزل تنعم است و حسرت. در برگ و نوا، ناله داشتن. نداشتن در عین داشتن. تهی‌دستی در توانگری. همه‌اش قصه‌ی ناز کشیدن است و بختِ برخوردار از نازنینان داشتن. همه داستان در نگرفتنِ آه و ناله و سوز و نیاز عاشق در دلِ معشوق است… ولی این که رنج نیست. این سوز، ذوقی دارد و لذتی. عاشقی با معشوقی داستانی دارد. حکایتی دارد. بده و بستانی دارد. ناز و نیازی هست. حتی اگر یار با او ننشسته باشد، اعتراضی نمی‌کند. خوش‌ است به گدایی و شناختنِ قدرِ پادشاهِ کامران!

رنج این‌جا شروع می‌شود که دردِ بی‌درمان داشته باشی. دردی که برای‌اش طبیب مدعی زیاد یافت می‌شود. دردی که درمان‌اش از هر کسی ساخته نیست. دردی که صعب‌العلاج‌ترین دردهای عالم پیش‌اش قصه‌ی کودکان است. مرگ؟ بزرگی این رنج، طعنه‌ای است بر حقارت مرگ. اما مرگ، تعریف می‌کند جای این درد و بقیه‌ی دردها را. کسی که نفهمد مرگ چطور تا به حال جایگاه‌اش را تعیین می‌کند، باقی مقام‌ها را هم سخت درک می‌کند. آه… بهاری دارد کمانچه می‌کشد. من این را تا به حال نوشته‌ام؟ که کمانچه‌ی بهاری آدم را تا مرز جنون می‌کشاند؟ یعنی یک پنجه‌ی استادانه و شیرین‌کار می‌خواهد که شوری در جانِ آدم بریزد و سودایی‌اش کند. بهاری، بهاری زنده‌یاد که خود زنده است، پنجه‌اش چنین بود. نیم ساعتی پیش‌تر با خودم زمزمه می‌کردم که: «ای قبله‌ی هر قافله! ای قافله‌سالارِ‌ من…» و آویخته بودم در او و با خود. حالِ‌ خوشِ غریبی بود. فکرش را بکن که آن قدر کوچک باشی، آن قدر هیچ باشی که مثل دانه‌ای خشخاش در کفِ دستی، دستِ کسی، باشی! فکر کن طفلی هستی که مادری، پدری، در آغوش‌ات گرفته است و گهواره‌ات را می‌جنباند. می‌پروراندت. لالایی برای‌ات می‌خواند. قصه برای‌ات می‌گوید. آواز برای‌ات می‌خواند… شجریان می‌خواند:
گر مریدِ راهِ عشقی، فکر بدنامی مکن!
شیخ صنعان خرقه رهنِ‌ خانه‌ی خمار داشت…

ماها چه چیزمان را رهنِ خانه‌ی خمار کرده‌ایم؟ همه چیزمان شده است گرفتاری و اسارت در بند نام و ننگ و آبرو! «جان سپاریم و دگر ننگِ چنین جان نکشیم…». جانی که نتواند دو سه روزی رسوایی و بدنامی و شکستِ نفس را پذیرا شود، به چه می‌ارزد؟
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه‌ی زنار داشت!
ماها با همین دین هم ادا و اطوار داریم. «حلقه‌ی زنار» کجاست؟

دیگر رسیده‌ام به خانه. علیرضا قربانی می‌خواند:
«بگذار سر به سینه‌ی من تا بگویمت
اندوه چی‌ست؟
عشق کدام است؟
غم کجاست؟
بگذار تا بگویمت
این مرغ خسته‌جان
عمری است در هوای تو
از آشیان جداست…»
این «مرغ خسته‌جان» و هوا گرفتن و حکایتِ «آشیانه‌» به هم می‌ریزد مرا. راهِ‌ سرشک را می‌بندم. کلید می‌اندازم به در:
«بگذار تا ببوسم‌ات ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ات ای چشمه‌ی شراب
بیمارِ خنده‌های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب…»…

۰

از دل‌تنگی برای وطن تا نفرت از وطن

سیدنا یاسر میردامادی دیروز در کسوت اهلِ دانش وارد لندن شد. امشب در وبلاگ‌اش شرحِ کشافی نوشته است شرحستان («ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش»)! یادداشتی است بسیار خواندنی. یک بندش سخت تکان‌دهنده است و اسباب حیرت و مایه‌ی حسرت ما ایرانی‌ها. قصه‌ای است که بر سر هر اهلِ دانش و بینشی در وطنِ ما می‌رود:
«دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.»
و چقدر خوب است آدم وطنی داشته باشد که آن وطن برای‌اش همیشه عزیز بماند، مهم نیست کجا باشی. و چه دردناک است که هیچ وطنی نداشته باشی! و البته آدمِ بی‌وطن من نمی‌شناسم. هر کسی وطنی دارد، حتی اگر در مسقط الرأس طبیعی و جغرافیایی‌اش زندگی نکند. وطن جایی است که آدم در آن آزاد باشد و شاد. وطن جایی است که در آن‌جا بتوانی خودت باشی. جایی که ناچار به دروغ گفتن و ریا کردن نباشی و ناگزیر از دروغ شنیدن و ریا دیدن نباشی. وطن جایی است که حاکمان‌اش پروای خدا و خلق خدا را داشته باشند؛ نه جایی که نه پروای خدا و ترس از خدا مهم باشد نه نگاه پرسشگر و پاسخ‌خواهِ شهروندان (البته در کشورِ ما که چیزی به اسم شهروند معنا ندارد؛ بهتر است بگوییم رعایا). وطن جایی است که حاکمان‌اش شرم برای‌شان معنی داشته باشد و ترس از خدا هم (اگر اهل دین باشند). و قصه‌ای است این وطن. حکایتی است این وطن. حکایتی سوزناک و پر غصه. حالی دست بدهد می‌نویسم که وطن چه معنای دراز و پر تلاطم و شگفتی است. و چقدر وطن را مردم سطحی معنا می‌کنند و انتظارهای ساده و پیش پا افتاده‌ای از آن دارد. شرح‌اش بماند برای بعد. اما بخوانید این حکایتِ یاسر را.
۱

سقف عقل بر ستونِ جنون

سقف عقل‌ام را بر ستون جنون زده‌ای انگار. روزها خودم را گم می‌کنم در کار و کتاب. نفسی که می‌خواهم بکشم، می‌دوم توی کتابخانه. لای قفسه‌ها پرسه می‌زنم. عقل‌ام را مشغول می‌کنم که شیدایی دنیا را سرم آوار نکنی. یادم نیندازی. نمی‌شود. غروب که می‌شود این اشترِ مست، زنجیر پاره می‌کند. این صدای موسیقی، این هم‌دمِ هر روزه و همیشگی، دیوانه‌تر می‌کند آدم را. با خودم می‌گویم این شوریدگی را، این دیوانگی را، این خل‌بازی را به جان آدم می‌اندازی که آن خداوندی عقل را معزول کنی. فکر می‌کنم از ما سلطنت عقل را نمی‌پسندی. ولی تو هم می‌دانی که وسوسه‌ی عقل تا آخرین نَفَس رهای‌ام نمی‌کند. نه من خسته می‌شوم، نه تو. و البته تو نَفْس را هم به جان ما می‌اندازی. قدرت‌نمایی می‌خواهی بکنی؟ خوب می‌توانی. قبول. نکن دیگر. بس است! ما سپر انداخته‌ایم. آویخته به دامانِ توایم. پا مکش از شیدایی و آلوده‌دامنیِ‌ ما. به بی‌گناهی «یارانِ شهر»، گنه‌کاری ما را عفو کن. هر چه گناه ما می‌خواهد باشد! دیگر شرم ندارد که. وقتی غرقه‌ی این دریا‌ییم، شرمی ندارد. کدام دریا؟ معلوم است کدام دریا؟ دریای کرم را می‌گویم! فکر کردی سرِ چهارراه اعتراف می‌کنیم به معصیت؟! بگذریم. هر کاری بخواهی می‌کنیم. فقط ما را این‌جوری نکن. دنبال‌ات مثل بره‌ی رام می‌دویم (شیطنت هم گه‌گاهی می‌کنیم)، ولی می‌آییم. «بیش میازار مرا». داشتم فکر می‌کردم به این مصرع که «…مرغِ کُهِ طور تویی، خسته به منقار مرا». آدم هوا برش می‌دارد. حال‌اش خوش می‌شود وقتی فکر می‌کند به این حال. فکرش را بکن: مرغی باشد. مرغی مقدس، مرغی که آشیانی بس بلند دارد. کوهِ‌ طور. جایی که به موسی می‌گویند آدم باش. کفش‌های‌ات را در بیار. جایی که یک نوری می‌تابد که موسی هم دست و پای‌اش را گم می‌کند. از آن بالا بالاها. یک مرغی، یک عقابی، یک عنقایی چیزی می‌آید (لابد مرغ‌اش مرغِ شکاری است و گوشت‌خوار؛ آن هم گوشتِ آدمیزاد می‌خورد!). همین‌جوری منقارش را فرو می‌کند به یک جای آدم. سیخی می‌زند. تلنگری می‌زند. نیشگونی می‌گیرد. می‌رنجاند آدم را. زخمی می‌کند. «خسته» می‌کند آدم را. عجب حالی دارد. حالی که تو حالِ آدم را بگیری! مزه دارد، نه؟

ناگهان دل‌ام آشوب می‌شود. انگار گیر می‌کنم وسط تاریکی. تو که روی‌ات را برگردانی، ناگهان همه‌ جا می‌شود ظلمتِ‌ محض! یک جوری می‌شود که کورمال کورمال باید بروی بقیه‌ی راه را. دل‌ام می‌لرزد. دل‌ام آشوب می‌شود. آشوب مثلِ پس‌لرزه‌ی زلزله می‌آید و می‌رود. وسط این همه آشوب، بر می‌گردی. نیم‌نگاهی به پشتِ سرت می‌کنی، انگار پنجره‌ای به روی خورشید باز می‌شود ناگهان. همان نیم‌نگاه، روزنه‌ای است از روز. روزنه‌ای است برای خورشید. با همان روزنه، افق را انگار پر می‌کنی. انگار جایی باشی که خورشید با طلوع‌اش تمام افق را می‌پوشاند. یک حالی است این حالِ پر تلاطمِ‌ آشوب و طُمأنینه. من با خود می‌خوانم: «نگر تا این شبِ خونین سحر کرد / چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد».

موسیقی هنوز ادامه دارد. برای من همین‌جور می‌رود. من مثل باستان‌شناس‌ها کلنگ به دست گرفته‌ام و این زمین را می‌کاوم و هر روز به چیز تاز‌ه‌ای بر می‌خورم. هر روز حال دیگری بر من می‌رود. و آخرِ کار، همه‌ی حال‌ها مثل هم‌اند. فقط جزییاتِ‌ کوچک‌شان با هم فرق دارد. دیروز در راه که بر می‌گشتم با خودم فکر می‌کردم، آدم خیلی باید تحمل داشته باشد. خیلی صبر می‌خواهد. هاضمه‌ای می‌خواهد مثل دیوانه‌ها. یادم هست از دوران کودکی. در روستای پدری و مادری، دیوانه‌ای بود لال. شاید هم کر و لال. سن‌اش خیلی زیاد بود. بیچاره شیشه‌خُرده می‌خورد. هیچ‌اش نمی‌شد. معده‌اش قوی‌تر از این‌ها بود. یادِ او افتاده بودم. آدم برای این‌که این نوسان‌ها را تاب بیاورد، برای این‌که بتواند میان کفر و ایمان، نه همین کفر و ایمان‌های عوامانه، چابک و چالاک برود و برگردد، هاضمه‌اش باید قوی باشد. این زهرها که در رگِ جانِ آدم می‌رود، فیل را می‌تواند از پا بیندازد. بعضی‌ها اختیار می‌کنند که یک سوی طیف بمانند. یا می‌شود مؤمن مستحکم و ساده‌دل. یا می‌شود کافر لجوج و کینه‌جو. نه صفای مؤمنانه به جان‌شان می‌نشیند و نه زیرکی کافرانه (صد بار که نباید توضیح بدهم: هم این ایمان با ایمان عام فرق دارد، هم این کفر). خیلی معده‌ی شیشه‌خواری می‌خواهد که این بلاها را تحمل کند. با تو که باشم، ترسی نیست از نوسان. تو باش. تو باش که روحِ ایمانی. باقی مهم نیست. هراسی از سیاهی کفر نیست. تو پایدار بمان.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد