۴

چراغی باید افروخت

برای همه‌ی دوستان و یاران نازنین‌ام که این روزها زخم‌ها از بیداد به جان دارند
آن‌ها که زخم این بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال این روزهای ایران را دیده‌اند، حتماً نیازی ندارند که کسی برای‌شان وصف این تنوره کشیدنِ حیرت‌آور پلیدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه این روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محمودیه را بیشتر می‌خوانم، بیشتر به این نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به یاد نداشته باشد و هرگز این مایه تیرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزایید عمق توحشی که این روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نیست، اما هست و کم‌تر از پیش هم نیست. این قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نیست که کانون‌هایی در حکومت فعلی ایران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گویند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمایش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چیزی جز شلتاق در چنته ندارند. این قصه‌ها، تازه نیست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبیس ابلیسی به رنج است، این تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پیش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محمودیه، هر روز و هر ساعت نگران این بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شیطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. این پرسش را با بسیار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسیده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ایمان باید و امید. نباید چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزیم که خود روزی به مانندِ آن شویم. می‌شود هر روز جریده‌های بی‌حیایی چون فارس‌نیوز،‌ رجانیوز و کیهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بیمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سیاسی و اعتقادی را خواند و بر این مایه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش این است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهدید این فرومایه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنیتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سیاست مانند موری ضعیف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه باید کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نیست. همه این گنجایش را ندارند که در این دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ایمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب این‌ها بنشانند. پرورده شدن، صیقل خوردن و الماس شدن، ریاضت می‌طلبد. این کار همه نیست. اما من ایمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همین آفریده‌ی عزیز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ این پرسش به گمان من یک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها باید چراغی افروخت. مردمی کردن یعنی همین‌که اجازه ندهی حاکمیت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانیت و وفا را از تو بستاند. یعنی این‌که در برابر این سیلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخیز دیوان، آدمی‌وار بایستی و گوهر بشریت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان این هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست این بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پیوسته چراغی بیفروزیم. هر روز باید آتش امید را تازه کنیم و بدانیم که این آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تیره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
آن‌که در خاموش کردن این آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدیر آتش سوختن است و افروختن. باید با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که این روزها خسته‌اند و رنج‌کشیده و زخم‌خورده از بیداد، این دوبیتی سایه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ایم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی
ما از نژاد آتش هستیم. آتش را با تاریکی و دخمه‌های خفاشان میانه‌ای نیست. صبر کنید. صبر کنیم. تسلیم آدمی‌ستیزی این بیدادگران نباید شد. آتش ما، این ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
۰

«هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند…»

دقایقی پیش، پخش برنامه‌ی ققنوس رادیو فرهنگ درباره‌ی شعر سایه تمام شد. مشخصات برنامه در لینکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول این‌جا دیدم). به گمان من – با شناختی که از سایه و شعرش دارم – هیچ برنامه‌ای نمی‌توانست این اندازه از شعر سایه و اندیشه‌ی سایه فاصله داشته باشد که این برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خیال‌بافانه از این برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نیامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام این‌جا بگذارم اما می‌بینم جفاست، جنایت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبیات‌اند. این هم از وضع ادبیات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسیاری دیگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نیست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هیأت کلی همین نظام و دولت است، کافی است.

سایه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بیشتر از این می‌گویم: با خدا و دین و ایمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از این‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گیرم که بیش نگویم! برای این‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از این نشوم و بیش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجیح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پیش در سالگرد هفتاد سالگی سایه در برنامه‌ی روزنه‌ در رادیوی بی‌بی‌سی فارسی تهیه و پخش کرده بود (تاریخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گیر می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبیل همین برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ایران است، ببینید و بشنوید. و این حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آمیز
که آن سپید سیه گشت و این سیاه سپید!

پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که یکی از میهمانان برنامه، که ایشان باشند، مدعی بود یا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سایه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ایشان بنا به ادعا با سایه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چیزهای دیگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنین مملکتی داریم!

۳

دین؟ کدام دین؟

مدت‌ها پیش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پایان‌نامه‌ام، در حاشیه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ریشه‌ی واژه‌ی معادل دین (یعنی religion) در زبان انگلیسی کشیده شدیم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسیحی است که این کلمه برای اشاره به دین به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی این واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، یا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (یعنی به طور طبیعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانیم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نویسیم «دین»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهیم یا نخواهیم به همان چیزی اشاره می‌کند که در زبان‌های دیگر وجود دارد). از جمله کسانی که در این زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را ندیده‌ام) یکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلایرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دایره المعارف دین). خلاصه‌ی سخن این است که واژه یا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دین» می‌فهمیده‌اند و نه دقیقاً سنخیت یا تطابق با سایر آیین‌ها (مثل هندوییسم و بودیسم) دارد.
مسأله این است: واژه‌ی religion در زبان مسیحیان اروپایی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنایی سنگین که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش این‌جاست: این واژه، سلاحی است در دست سکولاریست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنید). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آید. اگر این فرض را جدی بگیریم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دین – که در زبان فارسی یا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به یک چیز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسیاری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با دیده‌ی احتیاط و حتی تردید نگاه کنیم؟ بگذارید بخشی از مدخل «دین» در دایره المعارف دین گیل را این‌جا نقل کنم:
«واژه‌ی معادل دین در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد دیگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغییر دادند، اروپاییان نیز هم‌زمان اصطلاح «دین» را برای معنادار کردن اندیشه یا رفتارهای ناآشنایی که با غنای بی‌سابقه‌ای پیش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعمیم جهانی طبقه‌بندی‌های زیست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نیز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است یا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگوییم که مثلاً آیین کنفوسیوس دین نیست، جایگزین رده‌شناسیک آن چه خواهد بود؟). در واقع، ادیان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصیل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعیت سایر ارگانیسم‌ها دارند، برخوردار نیستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که این مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبیعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگیریم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)
فکر می‌کنم تبارشناسی این کلمه در زبان‌های اروپایی-مسیحی برای ما ایرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دین – پای محکمی در این سنت اروپایی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دین با این ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسیحی قرار دارند. و فکر کنید که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان یک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شویم! پیداست که وضعِ دین چنین نیست چون نمی‌توان به این آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.
این قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانیم تا پیش از قرن هجدهم میلادی این اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از این دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان این پرسش را این‌جا بیفزاییم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگیرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دینی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی این واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزدیک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دین: نظریه‌های کلاسیک» نوشته‌ی جیمز ثروئر را ببینید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

۲

ماکس وبر، اسلام و سرمایه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سیاسی‌دانِ آلمانی، دیر زمانی است که چهره‌ای تعیین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سایه‌ی سنگین نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظریه‌های وبر درباره‌ی اتوریته، کاریزما و رهبری، از نظریه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمینه بنویسم اما غرض از نوشتن این عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنیت» برایان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسیدم که آیا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است یا نه. نتیجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برایان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گویا این کتاب آن کتاب نیست. لذا، چه این فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.
در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بینید. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهید اما به هر حال اگر کسی اصل این فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که این فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر یک بار دیگر ترجمه را مرور کنم، متن شاید روان‌تر از این در بیاید. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آید که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سیاسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نیست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای این متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تا صبحِ شبِ یلدا

شب یلدا مثال است. ممثول این شب، احوال تلخ بیدادى است که بر ما می‌رود و بیدادی که بر هم می‌کنیم. بیدادگران چشم دوخته اند به این که من و تو دیگر امیدی به بهبود، امیدی به رهایی، امیدی به پایان جدایى نداشته باشیم. این شیوه از بیدادگران عجیب نیست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با یکدیگر همان کنیم که دست بیداد به صد شیوه می‌کوشد با ما کند. این تنهایی و نومیدی و دل بریدن از یکدیگر و سر در گریبان خویش بردن همان است که غایت آرزوی شب‌پرستان و بیدادگران است.
باطل السحر این بیداد با هم بودن است و محکم کردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسیخته دیگر به آسانی پیوسته نمی‌شوند. دست کم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نیست. اما محال نیست. این همه دوری و بیزاری و این همه جدایی و دل‌های پراکنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را که نفس یکایک ما را بریده است، استوارتر می‌کند و آخر کار انبوه درختانی تنها خواهیم بود.
شب یلدا برای من یعنی شب تأمل و دوستی؛ یعنی شب شکستن این نومیدی و از روز و روشنایی و خورشید گفتن. بیدادگران روز به روز چندان بر ستم خویش می‌افزایند که نقش و تصویر تمام آرزوهای دلکش و دلفریب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپیده ی آرزو دل برگیریم. روزی که تن بسپاریم به دروغ بی فروغ بیداد که این شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسین روز شکست ماست.
بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانیم که می‌گوید: صحبت حکام، ظلمت شب یلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآید. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشینی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سیاه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیایی است که در صحبت درویشان است.
و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و یاران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداییه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی امید و ایمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم
قطعاتی که در زیر می‌شنوید، همه شعرهایی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ یلدا»ی سایه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آیینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنیم. اولین قطعه، «تشویش» است که یکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در این شب یلدا، زبانِ حال من است. شب یلداتان مبارک باد!

۳

طرح بحث: سیاه‌مشق متافیزیکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حمیدالدین کرمانی مدتی است که مشغول کاویدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی همیشگی و دیرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهیات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم این است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانیک برقرار بوده و متکلم یا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعیلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از این‌ها در زمان فاطمیان حمید الدین کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بیشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فیلولوژیست بوده‌اند)، از اندیشه‌ها و عقاید غیرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبیعیات زمان خودشان را خیلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی این‌ها این نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنیستی. مسأله ابدا این نبوده است. این‌ها بیش از هر چیزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کیهان‌شناسی و معارف غیردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غریبی است: پیوند میان علم دین و علوم طبیعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافیزیک مسلمانان با فیزیک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ دیگر نه این‌که احساس کنند نمی‌توانند متافیزیک یا الاهیات‌شان را با طبیعیات هم‌ساز کنند، بلکه متافیزیک‌شان را از فیزیک و طبیعیات پاک مستغنی می‌دیدند. نظریه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی دیگر به همین معضل اشاره دارد. که متافیزیکی بر پایه‌ی طبیعیات جدید نداریم. این کار البته کار آسانی نیست. مدعی هم در این زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادمیسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاویدن بایگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتید و دانشورانی از جنس مادلونگ از همین طبقه است). البته این نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه یا زاینده از این نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سینا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فیلسوف اجل از آن بوده که به طبیعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فیلسوف کارهای مهم‌تری دارد و باید طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پیش‌شان خرد و حقیر می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال اندیشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما این نیست که کسانی که به علم دین می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غیردینی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قایل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت یک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً میان مسلمانان و متدینان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غیردینی، مثلاً پزشکی، فیزیک، شیمی، ریاضی و الخ که در این علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بینی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عامیانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غیردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم این ایده را باید بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانیم میان دانش دینی و دانش غیردینی برقرار کنیم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غیردینی ما باشد؟ کلید زایندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در این است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بیرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بایستند و با اعتماد به نفس با علوم غیردینی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نیست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لینکی که دادم موجود است).

درباره‌ی این موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. امیدوارم دوستان دیگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
۱

معارف سایبریه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین این نوشته را پیش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با این احوال، چیزی که در زیر می‌آید طرحی قلم‌انداز است و بیشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غایی.

فضای مجازی ما – که این روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لایک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. این‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتیجه، لایک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً همیشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتیجه، این‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصیت‌ انسان‌ها پیچیده است و ابعاد و ساحت‌هایی دارد که با چند لایک و کامنت شناختنی نیستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عایق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بیشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سایبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. این البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود این است که گاهی اوقات خیال می‌کنیم که آن‌چه در فیس‌بوک یا گودر می‌نویسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان یا دوستان ما نیستند، نمی‌رسد. شاید ما نپسندیم که کسانی که یا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نویسیم حضور داشته باشند. اما این هرگز به این معنا نیست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوییم نخواهند داشت.

بگذارید به بیانی صریح‌تر بگویم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چیزی در این فضا نوشت (دقت کنید که ای‌میل در این زمره نیست)، هر وقت چیزی در چنین فضایی بنویسد یا دوستان‌اش چیزی در این فضا بگویند، دیگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. این سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شاید ما نخواهیم. خلاصه این‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتویات‌ ای‌میل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم این روزها چندان قطعی نیست)، محتویاتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شیوه مدیریت کند، خصلت این فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. این‌که می‌گوییم صفحه‌ی شخصی فلانی در فیس‌بوک یا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت این فضاها مطلقاً خصوصی نیست و بالقوه و بالفعل پیش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نیستند در این فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پیدا کردن فرد ج به مراودات فیس‌بوکیه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن میسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همین فضاها به فرد مزبور پیغامی خصوصی بفرستیم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چیزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن این فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بیش از گذشته تبدیل به جهانی شیشه‌ای می‌شود. زیستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زیستی بهتر و – شاید – امن‌تر در این فضا ایجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنیم این فضا امنیت محض دارد یا کلید آن به دست ماست یا چه بسا که خصوصی یا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.
اما درباره‌ی «لایک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بیش از این بنویسم و این‌که چقدر همین‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند دیدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغییر دهند. این کارها (لایک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی این‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این یک نکته بماند برای یادداشتی دیگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
۱

به نامِ شما…

یکی از شورانگیزترین غزل‌های سایه، این غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپیده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل این است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گویی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی دیگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! این بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من دیوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکایتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است یا بر عکس. حکایتی از پیوندی است میان این دو به همین نام.

در تاریخ هم خوانده‌ایم که پیش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) یا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروایان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند یعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پیش از این‌که به بدنامی‌ها برسیم و از نیک‌نامی‌ها در گذریم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانیم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روایی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همین عالم، چیزهایی که به نام آدمی می‌شود، همیشه فقط سکه و خطبه نیست. همیشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نیست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنایت‌ها به نام او نوشته می‌شود. یوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطایی به نام او نوشتند اما هنوز یوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزیز مصر به رغم برادران غیور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسید». ولی خطاها یا جنایت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، همیشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بیشتر لازم است. بگذارید چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دین؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد یا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همین دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دین و پیامبران هم جنایت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه این نسبت‌ها درست است یک سخن است و این‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بیایید بگوییم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آیینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آیین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگویم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خویش را بلند کنم و بگویم به نام من نکنید! من باید پیش‌قدم شوم و بگویم من از شما نیستم و به نام من جنایت نکنید. به نام خدای من و پیامبر من و آیینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنید، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسیار دیگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجویم از جنایتی که به نام من یا آیینِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هایی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نیک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصادیق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستایند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از این جنایت‌ها یا لغزش‌ها تبرا بجویند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنایت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاریسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آید، جنایت‌ها شده است و هیچ بعید نیست باز هم این جنایت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سایند، وظیفه دارند جنایت‌هایی را که به نام سکولاریسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجویند بی‌هیچ مجامله و تعارفی.

همین قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همین خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جایی که چیزی به نام ما می‌‌گویند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع این تهمت از خویش بکوشیم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنیم یا لب فرو می‌بندیم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنایت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نیست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در این یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام این نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تیغ به «صید حرم» کشیده‌اند و این ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ این قصه هم شبیه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با یک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ این است که در این قصه، پای سیاست و قدرت هم در میان است. آن‌که در این‌جا این جنایت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسیتی مضاعف داشته باشد. شگفت نیست اگر به واسطه‌ی همین دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امیر «من العصمه ان لا تجد» – آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بیشتر و عظیم‌تر از دیگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همین روست که اگر جنایتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دین و خدا هم شده باشد – برود، وظیفه‌ی صد چندان اوست که به صریح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی این کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمینه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پیوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پیوسته جنایت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدمیان را – ولو یک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که یکی نیست حتی که خروش برآورد از میانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنید و نشاید و نباید که کرده باشند» و یک بار نگفتید که آن جنایت‌ها را در اسرع وقت باید به اشد مجازات محکوم کرد؟ نمونه‌ها یکی دو تا نیستند اما دو بار حادثه‌ی کوی دانشگاه رخ داده است و حوادث کهریزک و اوین، روی همه‌ی سیاه‌کاران عالم را سپیده کرده است. دردمندی هست؟ کسی هست که برای خود نامِ نیکی طلب کند؟

زمانه، زمانی قرعه‌ی نو به نامِ شما خواهد زد که زمامِ شما به دستِ خرد باشد نه این‌که حکایتِ شما – و ما – تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل باشد. آن وقت است که می‌توان گفت:
به زیر رانِ طلب زین کنید اسبِ‌ مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امانِ زمین دانه‌چین دامِ‌ شما

ولی شما که امانی بر این زمین باقی نگذاشته‌اید، سودای دام بر هما نهادن هم دارید؟! با این احوال، حکایتِ شما و آن‌چه به نامِ شما می‌رود – اگر خروش بر نیاورید که به نامِ شما جنایت نباید کردن – این است:
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خونِ دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دمِ دیو
گرچه در چشمِ‌ خود انداخته دود ای ساقی
تشنه‌ی خونِ زمین است فلک وین مهِ نو
کهنه‌داسی است که بس کشته درود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته‌اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی
این ابیات را شرح گفتن نمی‌یارم که اهل اشارت بهتر می‌دانند و نیکوتر می‌خوانند. اما پرسش هم‌چنان باقی است: به نامِ ما و شما چه می‌کنند و ما در برابرش چه می‌کنیم؟

پ. ن. بد نیست این یادداشت را هم که دوباره در کلمه منتشر شده است بخوانید و فیلمی را هم که در ضمن آن آمده است ببینید. این نمونه‌ی گویایی است از کارهایی که «به نامِ شما» انجام داده‌اند و می‌دهند و کسی دم بر نمی‌آورد!

پ. ن. ۲. این هم آلبوم «چاووش ۶» یا همان «سپیده»:

۴

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد…

این رازِ آشکاری است که زندگی من با شعر آمیخته است. شاعر نیستم ولی روزی نیست که شعری را نخوانم یا زمزمه نکنم. من هم مثل آدم‌های مختلف سلیقه‌ای در شعر دارم و البته گمان می‌کنم بسیار سخت‌گیر و مشکل‌پسندم. برای‌ام آسان نیست که به هر شعری خوشامد بگویم، خصوصاً شاعرانی را که جوان‌ترند و در زمانه‌ی ما زندگی می‌کنند. مسأله هم مطلقاً ارتباطی ندارد با این‌که انتظار داشته باشم شاعر مورد نظر مثلاً شعری داشته باشد مثل شعر مولوی و حافظ و سعدی. به هیچ وجه. آن‌چه که بیش از هر چیزی برای من مهم است این است که شعر چقدر عاطفه و احساس را منتقل می‌کند. شعری که نتواند مرا تکان بدهد، هر چقدر هم که زیبا باشد در کنار هم چیدن الفاظ و صورت‌بندی کلمات، باز هم شعری نیست که برای من خواستنی باشد. شعر خوب، برای من شعری است که صاعقه‌وار فرود بیاید بر من و تکان‌ام بدهد. و گرنه خیلی‌ها شعر می‌‌گویند، قافیه ردیف می‌کنند، صورت‌ها و مضامین آشنا و تکراری شعر کلاسیک را کنار هم می‌نشانند (و این کار کمابیش از هر کسی که ذهن‌اش انباشته از شعر کلاسیک باشد و کمی ذوق و هنرمندی و تسلط به اوزان عروضی داشته باشد، ساخته است) و نقشی از خودشان به جا می‌گذارند. ولی این آن چیزی نیست که من می‌خواهم.

این‌ها که وصف‌اش را آوردم، البته توقعی است زیاد. این را می‌فهمم که خیلی سطح انتظارم بالاست. یعنی فقط این نیست که من انتظار داشته باشم کسی مثل حافظ شعر بگوید. توقع من این است که مضمون و معنا و روحِ کلام از خلال کلمات فوران بزند و مثل نسیمی بر جان و عقل من وزیدن بگیرد و غباری را از جان‌ام بشوید. شعر خوب، شعری است که این بارقه‌ی وحی‌آسا را داشته باشد و حتی اصلاً لازم هم نیست از مفهومی آسمانی یا دینی یا اسطوره‌ای سخن بگوید. گاهی اوقات یک ماجرای ساده‌ی انسانی را چنان می‌شود به شیوایی بیان و منعکس کرد که پهلو به پهلوی وحی بساید. این انتظار، البته به نظر خودم، انتظار بی‌جایی نیست. به خاطر این‌که ما اگر وقت می‌گذاریم برای خواندن یا شنیدن یک شعر، اگر احساس، عاطفه، نیاز خودم و دلِ خودم را خرج می‌کنم پای یک شعر، ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین توقع من این است که کالای تقلبی به من نفروشند و جنس بنجل به من ندهند. دیوان قطوری از شعر تحویل مردم دادن کار سختی نیست. کار سخت این است که بتوانی در تمام عمرت یک نیم‌مصرع بگویی که قرن‌ها در خیال و حافظه‌ی آدمی بماند. و گرنه شعر گفتن از هر کسی ساخته است. کمی تمرین می‌خواهد فقط.

گاهی اوقات برای این‌که خودم را به این حس نزدیک‌تر کنم، اسرار التوحید را باز می‌کنم و داستان‌ها را می‌‌خوانم. خوب این‌ها شعر نیستند. ولی در لا به لای همین سطور، گاهی درخشش‌هایی هست که از هر شعری بالاتر است و ارکان وجود آدمی را می‌لرزاند. این آتش‌انگیزی کلام است که برای من مسأله است و مهم است. شاعر زمانه‌ی ما، قرار نیست شاعر درباری باشد که به مناسبت‌های مختلف شعر بگوید («دربار»ش لازم نیست دربار پادشاهان باشد؛ دربارهای مختلفی در زمانه‌ی ما هست). شاعر مجبور نیست محبوس قافیه باشد که هر قافیه‌ای او را دنبال خودش بکشاند و دیگر نتواند حرف دل‌اش را بزند و احساس و عاطفه‌اش را منتقل کند. تسلط به زبان مهم است. مسلط بودن به خود هم مهم است که آدم عنان‌اش را به دست زبان دیگران، یا بیان روزمره یا صورت‌بندی‌های غیر – چه غیر کهن باشد چه غیرِ امروزی – ندهد. و این البته تکلیفی است بسیار دشوار و سخت. این‌ها را که گفتم، نمی‌دانم واقعاً چه اسمی باید روی‌اش گذاشت. می‌دانم که بعضی از دوستان هم‌روزگار من که شعر هم می‌گویند شاید این طبع و سلیقه‌ی دشوارپسند من به مذاق‌شان خوش نیاید. ولی گاهی از شاعری یکی دو بیت خوب کافی است و بیشتر نه. آدم لازم نیست خودش را خرج شعر کند و بنده‌ی آن باشد. شعر باید در خدمت بیان احساس و عاطفه‌ی ما باشد برای این‌که بتوانیم آدم‌تر باشیم. اصلاً شعر برای آدمی است نه آدمی برای شعر. آدم که نباشد، چه خاصیتی در شعر خواندن و شعر سرودن هست؟ پس هنوز فکر می‌کنم اگر سخت می‌گیرم در خواندن شعرهای روزگار ما، حق دارم چون وقتی من از همه چیزم مایه می‌گذارم برای خواندن شعر، شاعر هم باید به هوش باشد که با منِ مخاطب بازی نکند. همان‌قدر که من به خود سخت می‌گیرم در خواندن شعر او، او هم به خودش سخت گرفته باشد در سرودن شعری خوب و او هم بسیار با خودش کلنجار رفته باشد در بیان عاطفه‌اش. انتظار بیهوده‌ای نیست اگر بخواهیم شاعر ما حرفِ خودش را زده باشد یا بزند، نه این‌که حرف دیگران را تکرار کند. می‌دانم انتظار کمی نیست ولی خوب است شاعران ما هم متوجه باشند که همه‌ی مخاطبان‌شان آسان‌گیر نیستند. بعضی‌ها هم توقع بالاتری دارند و میناگری و خونِ دل خوردن و چکیده و عصاره‌ی عاطفه و احساس می‌طلبند.
۸

عیبِ می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو!

حامد قدوسی مدتی پیش یادداشتی نوشته بودم درباره‌ی درجه و میزان آمیختگی‌اش با اینترنت و فضای وب ۲ با عنوان «شرم پنهان نگاه» (که ادامه‌ی یادداشت قبل از آن بود). حامد مقدماتی در یادداشت‌اش آورده که بیش از هر چیزی حس اوست و درباره‌ی حس که نمی‌شود داوری کرد. چیزی که می‌‌خواهم بنویسم ناظر به جملات آخر نوشته‌ی حامد است. اما قبل از آن بگذارید حکایتی را تعریف کنم.

رییسی دارم که از مورخین و صاحب‌نظران معتبر حوزه‌ی آکادمی است و انسانی است فوق‌العاده متین و تأثیرگذار در زمینه‌ی کاری‌اش. مدتی پیش گزارشی برای‌اش تهیه می‌کردم و چندین بار مجبور شدم گزارش را ویرایش کنم. در یکی از جلسه‌های مشترک ما برای ویرایش متن، نکاتی را می‌گفت و من چون قلم و کاغذ دست‌ام نبود – و معمولاً هم با قلم و کاغذ کار نمی‌کنم – آیفون‌ام را بیرون آوردم و یادداشت بر می‌داشتم. گفت بنویس دیگر. گفتم دارم می‌نویسم. گفت کو؟ گفتم این‌جا. گفت بلند شو برو قلم و کاغذ بیاور! و بعد گفت: «من در تمام عمرم با کامپیوتر و این ابزارهای تکنولوژی جدید کار نکرده‌ام و حتی یک برگ و یک جمله از یادداشت‌های‌ام نه گم شده و نه از بین رفته؛ شماها هر روز یا کامپیوترتان خراب است یا سیستم‌تان کرش کرده و یا فایل‌تان نابود شده. مثل من اگر بودید این بلاها سرتان نمی‌آمد‍!» این هم زاویه‌ی نگاهی است ولی دیگر این دوران سپری شده است برای ما. حتی خود او هم مجبور است همه‌ی حرف‌های‌اش را یک بار روی کاغذ بنویسد و بعد بدهد برای‌اش تایپ کنند همین‌ها را. او هم دیگر کاغذ دست‌نویس‌اش را پست نمی‌کند!

جملات محل بحث نوشته‌ی حامد این‌هاست: «هنوز ته‌ ته ذهن من فیس بوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیف‌تری وبلاگ تفریحات کم‌فایده‌ای هستند که آدم‌های جدی هرگز خودشان را آلوده آن نمی‌کنند: هیچ دیده‌ای مصطفی ملکیان مشغول فیس‌بوک بازی باشد؟ به نظرت مسخره نیست اگر تصور کنیم هایدگر وقتش را صرف جواب دادن به تکه‌پراکنی‌های بی‌ربط این و آن در فرندفید می‌کرد؟ اگر فروید قرار بود هر روز وبلاگ بنویسد و بخواند چه کسی باید تمدن و ملالت‌های آن‌ را می‌نوشت؟»

من به خیلی از بخش‌های این جملات نقد جدی دارم. یعنی می‌توانم لفظ به لفظ شروع کنم و بروم جلو. خیلی هم جدی و بی‌رحمانه. ولی بگذارید چند تا نکته‌ی روشی را مشخص کنیم. اگر مارشال مک‌لوهان زمانی از «دهکده‌ی جهانی» حرف زده بود، عمرش وفا می‌‌کرد و روزگار ما را می‌دید، شاید از ذوق سر به جنون بر می‌داشت. از دید من، رسانه‌های مجازی، حتی همین فرندفید و فیس‌بوک و گودر، ابزارهایی هستند در حد همان دستگاه چاپ گوتنبرگ. مهم استفاده‌ای است که من و شما از آن می‌کنیم. مثلاً توییتر و فرندفید در جریان انتخابات در ایران نقشی مهم ایفا کردند. اهمیت‌اش به چه بود؟ به این‌که خبرهایی را در لحظه منتشر می‌کردند که به هیچ وجه امکان دسترسی به آن‌ها در موقعیت متفاوتی وجود نداشت. و البته در این فضاها خطا هم رخ می‌دهد و کلی عیب و ایراد هم هست. چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ما با سوار شدن بر این رسانه‌ها و درگیر شدن با آن هم بخشی از آن رسانه‌ می‌شویم و هم رسانه ممکن است به ما گره بخورد. میان ما و رسانه یک رابطه‌ی دیالکتیک وجود دارد.

با این مقدمه، نقد من به حامد این است: چرا حامد فکر می‌کند «آدم‌های جدی» فقط امثال ملکیان یا هایدگر یا فروید هستند؟ خیلی آدم‌ها هستند که نه مانند این افراد فکر می‌کنند و نه مثل آن‌ها عمل می‌کنند ولی با هر معیاری هم‌چنان آدم‌هایی جدی هستند و زندگی‌شان و فکر و عمل‌شان هم هزل و شوخی یا مسخرگی و سطحی‌گری نیست. با این معیار حامد برای «جدی بودن»، حتماً مک‌لوهان که حتی عصر رسانه‌های مجازی را ندیده بود ولی سخنانی تعیین‌کننده درباره‌ی رسانه‌ها گفته بود، در کنار این آدم‌ها مطلقاً آدمی جدی به حساب نمی‌‌آید و چه بسا اصلاً عقل‌اش پاره‌سنگ بر می‌داشته است! ولی واقعیت این است که هم‌چنان مک‌لوهان متفکری تأثیرگذار در این زمینه است و هنوز هم بسیاری از حرف‌های مک‌لوهان نقطه‌ی مرجعی قابل‌اعتناست.

حامد می‌‌گوید ملکیان اهل «فیس‌بوک‌بازی» نیست. نمی‌گوید اهل «فیس‌بوک» نیست؛ این قید «فیس‌بوک‌بازی» مهم است. یعنی از دید نویسنده فیس‌بوک فضایی است غیرجدی و سطحی. من فکر می‌کنم با وجود این‌که فیس‌بوک فضای آکادمی نیست، هم‌چنان نمی‌توان نتیجه گرفت که در فیس‌بوک نمی‌شود سخنی جدی گفت. این‌که آقای ملکیان وارد آن فضا نشده است، به نظر من نه تنها مشکل فیس‌بوک نیست بلکه مشکل خود آقای ملکیان است. ایشان می‌تواند و شاید هم باید وارد این فضا شود. شاید اگر امثال ملکیان این فضا را جدی‌تر بگیرند توازن بهتری در این فضا ایجاد شود (هر چند فکر نمی‌کنم بدون حضور آقای ملکیان، فیس‌بوک تبدیل به دیوانه‌خانه یا محل تجمع آدم‌های سطحی باشد!). وانگهی، چه کسی گفته که هر کاری که آقای ملکیان بکند خوب است و هر کاری نکند بد یا هر کاری ایشان کرد باید از او تبعیت و تقلید کرد یا درس گرفت یا الگو و سرمشق قرار داد؟ ما که «مرید» آقای ملکیان نیستیم. ملکیان هم اگر فضیلتی دارد به خاطر این نیست که اهل «فیس‌بوک‌بازی» نیست. اصلاً در آن روزگاری که ملکیان داشته ملکیان می‌شده است، فیس‌بوک معنا نداشته است. و همین‌طور می‌شود درباره‌ی فروید و هایدگر حرف‌های مشابهی زد. تازه این‌جا من حساب کسانی را که اساساً با یا بدون فیس‌بوک و اینترنت و گودر و فرندفید خود فروید و هایدگر را مطلقاً قبول ندارند، جدا کرده‌ام.

با این اوصاف، اگر حامد هم‌چنان درباره‌ی حس خودش و این تعللی که در جدی گرفتن این فضا دارد حرف بزند، پذیرفتنی است ولی به ویژه وقتی استدلال می‌کند آن هم به این شکل و خصوصاً وقتی که پشت عمل ملکیان یا موضعِ بلاموضوع هایدگر یا فروید پناه می‌گیرد، به نظرم پذیرفتنی نیست. یعنی حامد هر چقدر هم از این جنس استدلال‌ها بیاورد، من می‌توانم آکادمیسین‌هایی نام ببرم که نه تنها این فضا را دارند جدی می‌گیرند بلکه آرام‌آرام خودشان هم به سوی همین فضا می‌آیند. البته یک نگرانی حامد قابل فهم است: گاهی آدم ممکن است چنان آغشته‌ی این فضا شود که اصلاً زبان و روش و منطق کار علمی‌اش را هم فراموش کند! خوب این بستگی به خود آدم دارد؛ گناه این فضا نیست. من وقتی قرار است مقاله‌ی علمی بنویسم مجبورم زبان‌ام را جور دیگری تنظیم کنم. وقتی در گودر می‌نویسم زبان یک شکل است و تازه همان زبان هم تغییر می‌کند و تحول پیدا می‌کند و هنگامی که در فیس‌بوک باشم، جور دیگری هستم. وبلاگ‌ام هم حاجتی به گفتن ندارد. من فکر می‌کنم بخش بزرگی از این‌که در فضای مجازی چه می‌کنیم به خودِ ما بستگی دارد. درست است که فضا هم چیزهایی را به ما تحمیل می‌کند و ما آزادی محض و مطلق نداریم، ولی این محدودیت جاهای دیگر هم هست. حرف من این است که چرا وقتی می‌شود از این فضا استفاده‌ی مثبت و بهینه بکنیم، رو به محافظه‌کاری بیاوریم و آن وقت بنشینم این‌طور محافظه‌کاری‌مان را توجیه کنیم که مثلاً ملکیان اهل فیس‌بوک نیست؟ باید به این هم فکر کنیم که ممکن است یکی بگوید خوب ملکیان اهل فیس‌بوک نیست که نیست. مشکل خود ملکیان است و اصلاً این یک امتیاز منفی برای ملکیان! و بعد ممکن است درباره‌ی خود آدم هم این قضاوت بشود که انگار منتظر است تا ملکیان بگوید که علیکم بالفیس بوک! به نظر من فضای مجازی، فضایی است جدی و واقعی. ما از بام تا شام داریم با آن زندگی می‌کنیم. حالا که این فضا واقعی است، بهتر است واقعیت‌اش را بهتر درک کنیم و پای‌بند مقتضیات‌اش هم باشیم و گرنه خوب راه‌های دیگری هم برای زندگی کردن هست. «زندگی آب‌تنی کردن در حوض‌چه‌ی اکنون است».

تمام این‌ها که نوشتم البته نتیجه نمی‌دهد که باید بنشینم و «مدح» فضای مجازی را بگویم. فکر می‌کنم مبالغه و اغراق از هر دو سوی ماجرا نادرست است. لازم هم نیست آدم به سوی ذمی از این جنس برود. بله، فضای مجازی، مثل هر فضای دیگری، عیب‌های خودش را دارد. ولی: عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند!
پ. ن. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد درباره‌ی رسانه حرف بزند، حتماً باید این کتاب «فهم رسانه: امتدادهای بشر» مک‌لوهان را بخواند. مطمئن‌ام با خواندن این کتاب، نگاه‌تان نسبت به رسانه‌های مجازی هم تغییر می‌‌کند و ایده‌های تازه‌ای درباره‌ی فضای مجازی پیدا می‌‌کنید. کسی می‌داند که این کتاب به فارسی ترجمه شده است یا نه؟

پ. ن. ۲. دو سه بار خواستم یک چیزی هم درباره‌ی این «تفریحات کم‌فایده» بنویسم ولی فکر می‌کنم تا همین حد که گفته‌ام بس است. بقیه را می‌شود بر همین قیاس ادامه داد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد