۰

از تقوای فراموش‌شده تا معیارهای دوگانه

وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
 وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸)
اى مؤمنان در راه (رضاى‏) خدا به داد برخیزید
و به عدل شهادت دهید و دشمنى‏تان با بعضى از مردم شما را بر آن ندارد که بیداد کنید؛
 دادگرى کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خداوند پروا کنید که خداوند به آنچه مى‏کنید آگاه است‏
خبر این ماجرای دردناک را چند روز پیش‌تر شنیده بودم اما آخرین گمانی که می‌بردم همین بود که گزارشی به چنین شیوه‌ای در وب‌سایت‌های تابناک و جهان‌نیوز از حادثه‌ای تأسف‌بار با این تیتر منتشر شود که: «حمله به دانشجوی محجبه ایرانی در انگلیس+ تصاویر». چکیده‌ی مدعای گزارش فوق مبنی بر چند گزاره‌ی درهم تنیده است: دختر دانشجوی محجبه‌ای در انگلیس به خاطر محجبه بودن مورد آزار و اهانت واقع می‌شود و «جراحات شدید»ی به او می‌رسد و نتیجه‌گیری می‌شود که موج تازه‌ای از «مبارزه با حجاب» در اروپا شکل گرفته است و در انگلیس هم به خاطر نگرانی از اقبال به مسلمانی، دولت انگلیس به فکر راه چاره افتاده است و نتیجه‌ی القاء شده در متن همین است که این رخدادها نمونه‌هایی از همین نگرانی است (و اسلام‌هراسی هم بخشی از آن است). این روایت، به اعتقاد من، روایتی است که علاوه بر گزارش واقعیت‌های ماجرا – و گزارش ناقص واقعیت‌های حادثه – تحلیل و تفسیرهایی را در خود دارد که اگر دروغ نباشد،‌ دست‌کم اغراق و مبالغه‌ی بیش از حد است و تنها هزینه کردن از درد و رنج یک زن و بازیچه کردن مظلومیت یک انسان برای بهره‌برداری تبلیغاتی و سیاسی و آب به آسیاب نزاع‌های بی‌حاصل و خصومت‌ساز ریختن است: ظاهر روایت، حکایت از برجسته‌کردن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستیزی در غرب دارد اما واقعیت ماجرا این است که کل قصه به نحو حیرت‌آور بزرگ‌نمایی شده است. دقت کنید که رنج هیچ انسانی را هیچ وقت نمی‌توان بزرگ‌نمایی کرد. آن‌چه بزرگ‌نمایی شده است جنبه‌ی دردناک و تلخ قصه نیست. ولی می‌توان با این شیوه‌ی روایت و مغالطه‌های متعددی که در خلال آن آمده است، نتایج سیاسی مبالغه‌آمیز و گزافی بر آن بار کرد. از آن سو، به جای جلب توجه به یک مسأله‌ی انسانی و اجتماعی (که حاصل یک معضل شناخته‌شده و قدیمی جامعه‌ی انگلیس با نوجوانان است؛ برای اطلاع‌ بیشتر درباره‌ی یک نمونه‌ی خاص‌اش این‌‌جا را بخوانید درباره‌ی سیلی‌ زدن‌های شاد) یا برجسته‌کردن مسؤولیتی اخلاقی و عقلانی، هم تصویر معوجّی از نوع برخورد بخش‌های مختلف جوامع اروپایی با اسلام ارایه شده است و هم در عمل زمینه برای غرب‌ستیزی و دشمن‌کیشی خیال‌اندیشانه‌ای از سوی دیگر فراهم شده است.
واقعیت ماجرا این است که:
۱. لندن به نسبت بسیاری از شهرهای دیگر اروپا، یکی از امن‌ترین شهرها برای زنان مسلمان محجبه است و در مقایسه با شهرهای بسیاری از اروپا که دیده‌ام، هیچ شهری را به این اندازه متنوع و تا این حد روادار نسبت به فرهنگ‌های مختلف و متفاوت ندیده‌ام. نژادپرستی و بیگانه‌ستیزی برچسبی است که اگر بخواهیم در مقام مقایسه به آن نگاه کنیم، به انگلیسی‌ها و خصوصاً لندنی‌ها کمتر می‌چسبد. برای این‌که بفهمیم چقدر این نسبت ضعیف است باید ما ایرانی‌ها خصوصاً از خودمان بپرسیم که سال‌های سال با همسایگان افغان‌مان که هم‌ریشه، هم‌زبان و هم‌کیش ما بوده‌اند چه رفتاری داشته‌ایم و همین الآن هم در سطح جامعه و هم در سطح حکومت و دولت با این همسایگان‌مان چه می‌کنیم. همین شرمساری بس است که جسارت دعوی پاکدامنی یا مظلومیت به خیال‌مان خطور نکند.
۲. انگلیس مدت‌هاست با معضل نوجوانان سرکش روبروست. این مسأله یک معضل اجتماعی ریشه‌دار است و ارتباطی هم ندارد با این‌که این نوجوانان تربیت‌ناشده و نااهل، با آدمی محجبه در می‌افتند یا با کسانی که هیچ نشانه‌ی هویتی ظاهری مسلمانی ندارند یا با یک نفر سیاه‌‌پوست یا با یک پیرمرد و پیرزن انگلیسی یا حتی یک آدم کاملاً معمولی انگیسی. این اتفاق‌، بخشی است از اتفاق‌های جاری انگلیس. دولت هم سال‌هاست که به فکر حل مسأله است و مسأله را هم از بام تا شامل علناً از رسانه‌ها فریاد می‌کنند و هیچ کس هم قصد پنهان کردن یا انکارش را ندارد. این‌که دست بر قضا، قربانی این حادثه محجبه بوده است و نوجوانان و اراذلی که چنین کرده‌اند، حجاب یک دختر مسلمان را هم بهانه‌ای برای آزار بیشتر کرده‌اند لزوماً آن همه ادعای بزرگ را نتیجه نمی‌دهد.
۳. این اتفاق‌ها را در انگلیس به جد پی‌گیری می‌کنند و جای تعجب است که به جای این‌که این عکس‌ها سر از یک رسانه‌های داخلی ایران در بیاورد و خوراک تبلیغاتی غرب‌ستیزی شود، به دست پلیس این‌جا نمی‌رسد یا در روزنامه‌های همین‌جا منتشر نمی‌شود. این سؤال را جداً باید از منتشرکنندگان این تصاویر پرسید که آیا هدف پی‌گیری جدی ماجراست و احقاق حق یا قصه چیزی است در حد مظلوم‌نمایی و مانور تبلیغاتی و رسانه‌ای؟ بالاخره در این میان انسان بودن، و کرامت آدمی مهم است یا بازتاب تبلیغاتی و رسانه‌ای پیدا کردن ماجرا؟
۴. در غرب، اسلام‌هراسی هست. اسلام‌ستیزی هم وجود دارد. اما این نمونه، از آخرین و ضعیف‌‌ترین مصداق‌های احتمالی این موضوع است. یعنی به دشواری بتوان نشان داد که این حادثه، به خاطر اسلام‌ستیزی یا اسلام‌هراسی بوده است. ظن غالب این است که این ماجرا، ماجرایی است مانند ماجراهای بی‌شمار رفتارهای خشن نوجوانان انگلیسی با تقریباً هر کسی فارغ از رنگ و پوست و نژاد و مذهب و ملیت. البته پلیس این‌جا، رفتارهای تبعیض‌آمیز را به شدت جدی می‌گیرد و در مواردی که پای نوجوانان در میان نباشد که عمدتاً حتی موقع دستگیری‌شان ماجرا با تذکر و اخطار فیصله پیدا می‌کند، قضیه بسیار پیچیده و سخت می‌شود. اما هر چه هست، این ماجرا نه نمونه‌ی قوی و قابل‌دفاعی است برای نشان دادن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستیزی و نه دست بر قضا روش اخلاقی و منصفانه‌ای است برای نشان دادن ظلمی که ممکن است بر یک زن مسلمان در غرب برود.
تا جایی که من می‌دانم و بعد از نزدیک به ده سال زندگی در لندن می‌توانم گواه آن باشم واقعیت این است که این بیگانه‌هراسی گاهی وجود دارد اما چنان نیست که بتوان تا این اندازه درباره‌اش اغراق کرد. دست‌کم برای ماها که زندگی در ایران را تجربه کرده‌ایم و شیوه‌ی برخورد پلیس و در واقع حاکمیت سیاسی را با شهروندانی دیده‌ایم که همه‌شان ایرانی هستند و مسلمان، نوع برخورد غربی‌ها با ما که در کشورشان میهمان به شمار می‌آییم و اساساً از جنس خودشان نیستیم چیزی نیست جز اسباب عبرت‌ و مایه‌ی شرمساری از جامه‌ی ژنده‌ی مسلمانی خویش و تردامنی خودمان در عمل به ایمان‌مان. چنان‌که در بالا آوردم، بهترین و برجسته‌ترین حجت و بینه بر این‌که ما را هرگز نمی‌زیبد که بر عیوب جامعه‌ی اروپایی خرده‌ای بگیریم، همین است که ما با افغان‌های هم‌زبان، همسایه و هم‌کیش‌مان در سطح جامعه و دولت، برخوردی کرده‌ایم که این غربی‌ها هرگز با ما مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها نکرده‌اند. از عدالت و انصاف نباید دور شد. در سال‌های جنگ، ایران پناه افغان‌ها بوده است اما باید پرسید به چه نحو و کیفیتی؟ باید پرسید که این پناه دادن به چه قیمتی بوده است؟ چه اندازه عزت و کرامت هم‌زبان‌ها و هم‌کیشان ما حفظ شده است؟ هنوز بعد از این همه سال آیا به ذهن‌تان خطور نمی‌کند که هنگام تحقیر کسی و توهین به او به آسانی به او بگویید «افغانی»؟!
و این‌ها هم‌چنان حاشیه‌ی ماجراست. در نوع پوششِ رسانه‌ای این ماجرای تلخ، اتفاق هول‌ناک‌تری که در لایه‌ی زیرین قصه جاری است این است که: این رسانه‌ها، سلطان ریاکاری و خداوند معیارهای دوگانه و تزویرند. در سرزمینی که با خویشتنِ خویش رفتارهایی می‌کنیم بسی هول‌ناک و دست نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ما به روشنی و آشکارا در این ستم‌ها دیده می‌شود – و عالی‌ترین مقام‌ سیاسی کشور هم آن‌ها را «جنایت» می‌خواند – آن هم با مردمِ خودمان، باید پرسید که چرا این حادثه را باید چنین بزرگ کرد و چنین نتایجی از آن گرفت و ناگهان به این خیال افتاد که دولت انگلیس باید مستقیماً پی‌گیر ماجرا باشد؟ البته من بسیار خوشحال می‌شوم اگر دولت انگلیس ناگهان این اندازه حساسیت انسانی و اخلاقی نشان بدهد که از میان هزاران اتفاق مشابه دیگری که برای ساکنان مختلف انگلیس از هر نژاد و تبار و آیین و کیشی رخ می‌دهد، همین مورد مشخص را مسؤولیت خودش بکند و در پی استیفای حقوق یک زنِ مسلمان بر آید. این اتفاقِ تبعیض‌آمیزِ ویژه بسیار اسباب مسرت خواهد بود. اما به قول حافظ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برین می‌خواهی»؟ ما چه کرده‌ایم و دولت ما چه اعتبار و آبرویی برای ما فراهم کرده است که امروز بتوان به خاطر جسارت به یک زن مسلمان، گریبانِ دولتی را گرفت؟ گمان می‌کنم تابناک و جهان‌نیوز تصویری که از خودشان و خودمان دارند زیاد منطبق با واقعیت نیست. واقعیت این است که این شیوه‌ی مسلمانی آغشته به گزافه‌گویی، بی‌مسؤولیتی و بی‌اخلاقی و فاصله گرفتن از روح تعالیم اخلاقی دین محمدی، هیچ زمینه‌ای را برای آبرو و عزت جهانی داشتن فراهم نمی‌کند.
آن‌چه من از این گزارش منتشر شده در رسانه‌های داخلی می‌فهمم این است که: به خاطر دشمنی با انگلیس و سابقه‌ی تمام تنش‌های مختلفی که میان غرب و ایران هست، تنظیم‌کنندگان گزارش – به رغم مسلمانی – حاضر شده‌اند از عدالت و تقوا دور شوند و قصه‌ای را بسازند که در آن هم واقعیت‌های اصلی – و تلخ – ماجرا گم شده‌اند و هم گرهی بر گره پیشین افزوده شده است و «پریشانی این سلسله را آخر نیست». منِ مسلمان، این گزارش را شاهدی محکم می‌بینم بر بی‌تقوایی آشکار و دلالتی می‌دانم بر این‌که روح قرآنی و اخلاص ایمانی سخت مهجور افتاده است و این‌که این روزها، مسلمانی و تمام نشانه‌های هویتی آن بیشتر به مثابه‌ی ابزاری برای مظلوم‌نمایی – حتی در هنگامه‌ی مظلومیت واقعی – به کار می‌روند و عزتِ مؤمنانه و کرامت انسانی در غوغای بازی‌های سیاسی و شاخ و شانه‌کشیدن‌های جنجال‌آفرینانه‌ی تبلیغاتی گم می‌شود. در چنین شلوغی و ازدحامی البته عجیب نخواهد بود اگر از این پس مسلمان‌ها اعتبار و احترام‌شان روز به روز کم‌تر شود. اگر مسلمانی ما قرار است از این جنس باشد، «وای اگر از پس امروز بود فردایی».

پ. ن. تعرض به یک انسان به جرم متفاوت بودن، و تعرض به یک زن به بهانه‌ی باحجاب بودن یا بی‌حجاب بودن، همه جنایت است. جنایتِ شکستن حریم انسان به هر نوعی محکوم است و هیچ تعارف و مجامله‌ای در آن نیست. انصاف این است که وقتی مو را در چشم «دشمن» می‌بینیم بتوانیم کُنده را در چشم خودمان هم ببینیم. کاش شما که با چنین ذوق و شوق و هیجانی ماجرای تعرض به یک زن مسلمان را چنین با آب و تاب روایت می‌کنید (و با خامی گمان می‌کنید راوی مظلومیت شده‌اید و با این کارها دارید حماسه‌ی زینبی را شبیه‌سازی می‌کنید)، کمی بیشتر فکر می‌کردید که چطور می‌شود کاری بکنید که از رنج آدمی و عزت او، پیراهن عثمانی برای تشفی خاطر خودتان و ارضاء حس حقارت‌تان نسازید.

پ. ن. ۲. این را بنا نداشتم بنویسم ولی چند نفر از دوستان اشاره کردند که ماجرای مشابهی را که برای خودمان هم پیش آمد بود بنویسم. هم من و هم الهه همان موقع ماجرا را در وبلاگ‌های‌مان نوشتیم. ولی الآن که دوباره دارم قصه را می‌خوانم و مقایسه می‌کنم، می‌بینم که همان موقع هم کوشش کردم بودیم دچار افراط و تفریط نشویم حتی در همان فضای سخت و تلخ عاطفی و دردناک. یادداشت بی‌عنوان الهه این‌جاست. من هم بعداً یادداشتی نوشتم با عنوان «آیا خشونت در سرشت انسان است؟».
مرتبط: بأی ذنب؟

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گویند ایرانی؟ واقعاً از خود پرسیده‌اید؟ دیده‌اید چقدر طیف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هویت ایرانی را دقیقاً چه چیزی تعریف می‌کند؟ طیف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ایران باشد، ایرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانین و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سیاسی وقت ایران باشد، ایرانی است» تغییر می‌کند. آن‌چه در این میانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (یا داشتن هر تابعیت سیاسی دیگری) بی‌معناترین و خوارترین صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چیزی نیست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی یک کشور و قوانین سیاسی‌اش محدود شود. به طریق اولی، جایی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، دیگر نه دین و آیین و نه مسلک و گرایش سیاسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خویش را اگر در پای دین هم قربانی کرد، حال آن دین، هر دینی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومایه‌گی غلتیده‌ای. برای من یک اصل فربه و بزرگ هست که زیستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سیاسی، دینی، جغرافیایی و نژادی.
پیش‌تر از این یک‌بار دیگر شعری را که سایه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی این شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ایرانی – خصوصاً در میانه‌ی این بحران‌هایی که گریبان‌گیر ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدین‌گونه که هست
نه بدین‌گونه تباه
نه بدین‌گونه پلید
نه بدین‌گونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.
لیک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشیدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خونِ خورشید
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکیب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فریب
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید.
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر.

 بسراییم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

مغالطه‌های رایج سیاسی و «نظام اسلامی»

این روزها – مانند بسیاری از روزهای پیش از شلعه کشیدن فتنه‌ی دولت محمودیه – انبوهی از مغالطات منطقی صفحات رسانه‌ها و هم‌چنین متن خطابه‌ها و بیانات بلاغی امرای حکومت اسلامی را در ایران اشباع کرده است. بدون شک مهم است که اهل فن و خردمندانی که هم با مسایل عقلی آشنا هستند و هم دین را خوب می‌شناسند، مغالطه‌های این شیوه‌های جدلی را آشکار کنند.

یکی از افسانه‌ها یا اسطوره‌های رایج این روزها وجود عینی چیزی است به نام «نظام» اسلامی. بسیاری چنان درباره‌ی این به اصطلاح «نظام» سخن می‌گویند که گویی این نهادِ سیاسی یک شخص است و موجودی است که هم‌چون یک انسان که صاحب کرامت و حقوق ذاتی است، واجد حقوقی جدایی‌ناپذیر است و از همین رو به سادگی از «ظلم به نظام» یا «مظلومیت نظام» و مقوله‌بندی‌های بلاعینی از این جنس سخن می‌گویند. واقعیت این است که وقتی از «نظام» سخن می‌گوییم از مجموعه‌ای به هم‌پیوسته – و در بسیاری اوقات از هم‌گسیخته – از نهادهای قدرت سخن می‌گویند که نه فقط توانایی بالقوه بلکه دست گشاده‌ای در اعمال خشونت دارد (نظام سیاسی و قدرت، همیشه نقابی است بر نحوه‌های اعمال خشونت).

ریشه‌ی مسأله البته چندان پیچیده نیست. بحث اساساً بر سر مصدر مشروعیت یک نظام سیاسی است. یا به عبارت دقیق‌تر باید گفت بحث بر سر منشاء اتوریته‌ی فرد حاکم بر یک نظام سیاسی است.

این حقیقتاً از شعبده‌بازی‌های شگفت روزگار ماست که دستگاهی که صاحب قدرت سیاسی، نظامی و امنیتی است و تقریباً همواره با مخالفان‌اش به شدیدترین وجهی برخورد کرده است و از قتل، شکنجه، اعتراف‌گیری اجباری، برگزاری دادگاه‌های فرمایشی – از همان بدو انقلاب اسلامی تا کنون – فروگذار نکرده است، اکنون به جای پاسخگویی در برابر عملکردش، جای «شخص» را با «نظام» عوض می‌کند و سپس «نظام» را در مقام مظلوم می‌نشاند و هر کس را که از او انتقاد کند، ظالم به او می‌شمارد.

به باور من، مغز مسأله بسیار ساده است: هیچ قدرت سیاسی‌ای در جهان قداست نداشته و ندارد. حتی رسول خدا وقتی که ولایت معنوی و باطنی‌اش، با ولایت سیاسی‌اش آمیخته می‌شود، به محض تکیه زدن بر مسند قدرت، در معرض داوری بی‌محابای آدمیانی قرار می‌گیرد که با او پیمانی می‌بندند. حاکم سیاسی به محض این‌که در مقام قدرت واقع شود، ابتدا قراردادی میان او و کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌شود عقد می‌شود. حاکم مکلف است مفاد این قرارداد را رعایت کند و به محض این‌که هر بندی از بندهای این قرارداد را نقض کند، نقض عهد کرده است و بلافاصله اتوریته‌ی سیاسی و ولایت‌اش را از دست می‌دهد. لذا، بنیان مغالطه‌ی بالا این است که حاکم به محض این‌که بر مسند قدرت نشست، ناگهان قداست پیدا می‌کند و دیگر نمی‌توان گریبان او را گرفت. این به روشنی با سیره‌ی پیامبر و امام علی منافات دارد. دست کم حکایت پیامبر و امام علی این تفاوت آشکار را دارد که آن‌ها پیش از تصدی منصب سیاسی، صاحب ولایتی معنوی و باطنی بر پیروان‌شان هستند اما با رسیدن به قدرت، ولایتِ سیاسی‌شان برای آن‌ها هیچ مصونیتی ایجاد نمی‌کند و نه تنها مظلوم‌تر (اصلاً «مظلوم» دقیقاً یعنی چه؟) نمی‌شوند بلکه باید سخت مراقب باشند که اکنون که بر مسند قدرت تکیه زده‌اند، فساد اتوریته‌ی سیاسی باعث صدمه زدن به ولایت معنوی و باطنی آن‌ها نشود. آیات فراوانی از قرآن که به پیامبر نسبت به ظلم کردن هشدار می‌دهد به روشنی گواه این مدعاست که حضرت رسول هم همیشه در معرض خطا کردن و لغزیدن بوده است (و گرنه هشدار دادن به کسی که خطا نمی‌کند، پاک بلاوجه و بی‌معناست).

در نتیجه، تعبیر «ظلم به نظام» یا «مظلومیت نظام» از آن تعابیری است که گوهری ضد-اخلاقی و ضد-دینی دارد. به وجه دقیق‌تری شاید بتوان گفت که این تعبیر، تلبیس است. لباس حق پوشاندن است به باطل. چیزی که من می‌بینم، مظلومیت نظام نیست، بلکه مظلوم‌نمایی نظام است.

قدرت سیاسی نه تنها قداست ندارد و قداست نمی‌آورد بلکه پاک‌ترینِ پاکانِ جهان هم به محض آن‌که قدم به وادی سیاست و تکیه بر مسند قدرت می‌زنند، ولایت‌شان در حیطه‌ی قرارداد با مردم مقید می‌شود و فرمانروایی بی‌قید و شرط، مطلق و فارغ از داوری انسان‌های عادی نخواهند داشت. این مضمون، علی‌الخصوص برای آن کسانی باید قابل‌توجه باشد که این روزها دم از «جمهوریت نظام» هم می‌زنند و مدعی هستند که «نظام» در ماجرای اخیر، با قاطعیت در برابر صدمه خوردن «جمهوریت» ایستادگی کرده است. این نکته‌ی اخیر، مغالطه‌ای است افزون بر مغالطه‌ی پیشین. یعنی مغالطه‌ی نخست حل‌ناشده باقی مانده و مغالطه‌ و ضلالت تازه‌ای بر رهزنی پیشین افزوده شده است. با این توضیحات، اسطوره‌ی «مظلومیت نظام» علاوه بر این‌که مغالطه‌ای است برای پی کردن خاطرِ ساده‌دلان و اغفال ذهن‌های عوام، فرافکنی حیله‌گرانه‌ای نیز هست که در آن ظالم جای مظلوم می‌نشیند و به جای پاسخگویی، شلتاق می‌کند. این شیوه، البته از جنس «بهترین دفاع، حمله‌ای خوب است» نیز می‌تواند باشد.

نکات بالا صد البته نیازمند شرح و تفصیل است. آن‌چه نوشتم، مجمل ماجرا بود از نظر من. می‌توان به موارد بالا، شواهد تاریخی، مستندات دینی (از قرآن و حدیث و روایت)، و ادله‌ی فلسفی و سیاسی هم اضافه کرد. کوشش خواهم کرد در مجال فراخ‌تری درباره‌شان بنویسم.
پ. ن. برای بررسی جنبه‌ی نظری‌تر این شیوه از مغالطه، این‌جا را ببینید.
۴

چراغی باید افروخت

برای همه‌ی دوستان و یاران نازنین‌ام که این روزها زخم‌ها از بیداد به جان دارند
آن‌ها که زخم این بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال این روزهای ایران را دیده‌اند، حتماً نیازی ندارند که کسی برای‌شان وصف این تنوره کشیدنِ حیرت‌آور پلیدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه این روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محمودیه را بیشتر می‌خوانم، بیشتر به این نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به یاد نداشته باشد و هرگز این مایه تیرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزایید عمق توحشی که این روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نیست، اما هست و کم‌تر از پیش هم نیست. این قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نیست که کانون‌هایی در حکومت فعلی ایران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گویند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمایش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چیزی جز شلتاق در چنته ندارند. این قصه‌ها، تازه نیست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبیس ابلیسی به رنج است، این تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پیش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محمودیه، هر روز و هر ساعت نگران این بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شیطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. این پرسش را با بسیار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسیده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ایمان باید و امید. نباید چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزیم که خود روزی به مانندِ آن شویم. می‌شود هر روز جریده‌های بی‌حیایی چون فارس‌نیوز،‌ رجانیوز و کیهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بیمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سیاسی و اعتقادی را خواند و بر این مایه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش این است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهدید این فرومایه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنیتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سیاست مانند موری ضعیف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه باید کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نیست. همه این گنجایش را ندارند که در این دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ایمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب این‌ها بنشانند. پرورده شدن، صیقل خوردن و الماس شدن، ریاضت می‌طلبد. این کار همه نیست. اما من ایمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همین آفریده‌ی عزیز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ این پرسش به گمان من یک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها باید چراغی افروخت. مردمی کردن یعنی همین‌که اجازه ندهی حاکمیت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانیت و وفا را از تو بستاند. یعنی این‌که در برابر این سیلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخیز دیوان، آدمی‌وار بایستی و گوهر بشریت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان این هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست این بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پیوسته چراغی بیفروزیم. هر روز باید آتش امید را تازه کنیم و بدانیم که این آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تیره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
آن‌که در خاموش کردن این آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدیر آتش سوختن است و افروختن. باید با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که این روزها خسته‌اند و رنج‌کشیده و زخم‌خورده از بیداد، این دوبیتی سایه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ایم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی
ما از نژاد آتش هستیم. آتش را با تاریکی و دخمه‌های خفاشان میانه‌ای نیست. صبر کنید. صبر کنیم. تسلیم آدمی‌ستیزی این بیدادگران نباید شد. آتش ما، این ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
۰

«هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند…»

دقایقی پیش، پخش برنامه‌ی ققنوس رادیو فرهنگ درباره‌ی شعر سایه تمام شد. مشخصات برنامه در لینکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول این‌جا دیدم). به گمان من – با شناختی که از سایه و شعرش دارم – هیچ برنامه‌ای نمی‌توانست این اندازه از شعر سایه و اندیشه‌ی سایه فاصله داشته باشد که این برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خیال‌بافانه از این برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نیامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام این‌جا بگذارم اما می‌بینم جفاست، جنایت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبیات‌اند. این هم از وضع ادبیات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسیاری دیگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نیست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هیأت کلی همین نظام و دولت است، کافی است.

سایه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بیشتر از این می‌گویم: با خدا و دین و ایمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از این‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گیرم که بیش نگویم! برای این‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از این نشوم و بیش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجیح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پیش در سالگرد هفتاد سالگی سایه در برنامه‌ی روزنه‌ در رادیوی بی‌بی‌سی فارسی تهیه و پخش کرده بود (تاریخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گیر می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبیل همین برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ایران است، ببینید و بشنوید. و این حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آمیز
که آن سپید سیه گشت و این سیاه سپید!

پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که یکی از میهمانان برنامه، که ایشان باشند، مدعی بود یا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سایه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ایشان بنا به ادعا با سایه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چیزهای دیگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنین مملکتی داریم!

۳

دین؟ کدام دین؟

مدت‌ها پیش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پایان‌نامه‌ام، در حاشیه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ریشه‌ی واژه‌ی معادل دین (یعنی religion) در زبان انگلیسی کشیده شدیم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسیحی است که این کلمه برای اشاره به دین به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی این واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، یا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (یعنی به طور طبیعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانیم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نویسیم «دین»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهیم یا نخواهیم به همان چیزی اشاره می‌کند که در زبان‌های دیگر وجود دارد). از جمله کسانی که در این زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را ندیده‌ام) یکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلایرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دایره المعارف دین). خلاصه‌ی سخن این است که واژه یا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دین» می‌فهمیده‌اند و نه دقیقاً سنخیت یا تطابق با سایر آیین‌ها (مثل هندوییسم و بودیسم) دارد.
مسأله این است: واژه‌ی religion در زبان مسیحیان اروپایی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنایی سنگین که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش این‌جاست: این واژه، سلاحی است در دست سکولاریست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنید). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آید. اگر این فرض را جدی بگیریم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دین – که در زبان فارسی یا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به یک چیز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسیاری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با دیده‌ی احتیاط و حتی تردید نگاه کنیم؟ بگذارید بخشی از مدخل «دین» در دایره المعارف دین گیل را این‌جا نقل کنم:
«واژه‌ی معادل دین در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد دیگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغییر دادند، اروپاییان نیز هم‌زمان اصطلاح «دین» را برای معنادار کردن اندیشه یا رفتارهای ناآشنایی که با غنای بی‌سابقه‌ای پیش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعمیم جهانی طبقه‌بندی‌های زیست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نیز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است یا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگوییم که مثلاً آیین کنفوسیوس دین نیست، جایگزین رده‌شناسیک آن چه خواهد بود؟). در واقع، ادیان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصیل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعیت سایر ارگانیسم‌ها دارند، برخوردار نیستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که این مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبیعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگیریم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)
فکر می‌کنم تبارشناسی این کلمه در زبان‌های اروپایی-مسیحی برای ما ایرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دین – پای محکمی در این سنت اروپایی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دین با این ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسیحی قرار دارند. و فکر کنید که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان یک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شویم! پیداست که وضعِ دین چنین نیست چون نمی‌توان به این آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.
این قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانیم تا پیش از قرن هجدهم میلادی این اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از این دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان این پرسش را این‌جا بیفزاییم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگیرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دینی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی این واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزدیک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دین: نظریه‌های کلاسیک» نوشته‌ی جیمز ثروئر را ببینید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

۲

ماکس وبر، اسلام و سرمایه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سیاسی‌دانِ آلمانی، دیر زمانی است که چهره‌ای تعیین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سایه‌ی سنگین نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظریه‌های وبر درباره‌ی اتوریته، کاریزما و رهبری، از نظریه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمینه بنویسم اما غرض از نوشتن این عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنیت» برایان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسیدم که آیا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است یا نه. نتیجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برایان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گویا این کتاب آن کتاب نیست. لذا، چه این فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.
در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بینید. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهید اما به هر حال اگر کسی اصل این فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که این فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر یک بار دیگر ترجمه را مرور کنم، متن شاید روان‌تر از این در بیاید. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آید که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سیاسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نیست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای این متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تا صبحِ شبِ یلدا

شب یلدا مثال است. ممثول این شب، احوال تلخ بیدادى است که بر ما می‌رود و بیدادی که بر هم می‌کنیم. بیدادگران چشم دوخته اند به این که من و تو دیگر امیدی به بهبود، امیدی به رهایی، امیدی به پایان جدایى نداشته باشیم. این شیوه از بیدادگران عجیب نیست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با یکدیگر همان کنیم که دست بیداد به صد شیوه می‌کوشد با ما کند. این تنهایی و نومیدی و دل بریدن از یکدیگر و سر در گریبان خویش بردن همان است که غایت آرزوی شب‌پرستان و بیدادگران است.
باطل السحر این بیداد با هم بودن است و محکم کردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسیخته دیگر به آسانی پیوسته نمی‌شوند. دست کم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نیست. اما محال نیست. این همه دوری و بیزاری و این همه جدایی و دل‌های پراکنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را که نفس یکایک ما را بریده است، استوارتر می‌کند و آخر کار انبوه درختانی تنها خواهیم بود.
شب یلدا برای من یعنی شب تأمل و دوستی؛ یعنی شب شکستن این نومیدی و از روز و روشنایی و خورشید گفتن. بیدادگران روز به روز چندان بر ستم خویش می‌افزایند که نقش و تصویر تمام آرزوهای دلکش و دلفریب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپیده ی آرزو دل برگیریم. روزی که تن بسپاریم به دروغ بی فروغ بیداد که این شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسین روز شکست ماست.
بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانیم که می‌گوید: صحبت حکام، ظلمت شب یلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآید. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشینی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سیاه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیایی است که در صحبت درویشان است.
و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و یاران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداییه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی امید و ایمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم
قطعاتی که در زیر می‌شنوید، همه شعرهایی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ یلدا»ی سایه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آیینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنیم. اولین قطعه، «تشویش» است که یکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در این شب یلدا، زبانِ حال من است. شب یلداتان مبارک باد!

۳

طرح بحث: سیاه‌مشق متافیزیکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حمیدالدین کرمانی مدتی است که مشغول کاویدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی همیشگی و دیرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهیات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم این است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانیک برقرار بوده و متکلم یا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعیلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از این‌ها در زمان فاطمیان حمید الدین کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بیشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فیلولوژیست بوده‌اند)، از اندیشه‌ها و عقاید غیرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبیعیات زمان خودشان را خیلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی این‌ها این نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنیستی. مسأله ابدا این نبوده است. این‌ها بیش از هر چیزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کیهان‌شناسی و معارف غیردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غریبی است: پیوند میان علم دین و علوم طبیعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافیزیک مسلمانان با فیزیک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ دیگر نه این‌که احساس کنند نمی‌توانند متافیزیک یا الاهیات‌شان را با طبیعیات هم‌ساز کنند، بلکه متافیزیک‌شان را از فیزیک و طبیعیات پاک مستغنی می‌دیدند. نظریه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی دیگر به همین معضل اشاره دارد. که متافیزیکی بر پایه‌ی طبیعیات جدید نداریم. این کار البته کار آسانی نیست. مدعی هم در این زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادمیسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاویدن بایگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتید و دانشورانی از جنس مادلونگ از همین طبقه است). البته این نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه یا زاینده از این نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سینا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فیلسوف اجل از آن بوده که به طبیعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فیلسوف کارهای مهم‌تری دارد و باید طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پیش‌شان خرد و حقیر می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال اندیشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما این نیست که کسانی که به علم دین می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غیردینی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قایل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت یک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً میان مسلمانان و متدینان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غیردینی، مثلاً پزشکی، فیزیک، شیمی، ریاضی و الخ که در این علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بینی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عامیانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غیردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم این ایده را باید بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانیم میان دانش دینی و دانش غیردینی برقرار کنیم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غیردینی ما باشد؟ کلید زایندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در این است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بیرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بایستند و با اعتماد به نفس با علوم غیردینی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نیست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لینکی که دادم موجود است).

درباره‌ی این موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. امیدوارم دوستان دیگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
۱

معارف سایبریه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین این نوشته را پیش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با این احوال، چیزی که در زیر می‌آید طرحی قلم‌انداز است و بیشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غایی.

فضای مجازی ما – که این روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لایک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. این‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتیجه، لایک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً همیشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتیجه، این‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصیت‌ انسان‌ها پیچیده است و ابعاد و ساحت‌هایی دارد که با چند لایک و کامنت شناختنی نیستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عایق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بیشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سایبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. این البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود این است که گاهی اوقات خیال می‌کنیم که آن‌چه در فیس‌بوک یا گودر می‌نویسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان یا دوستان ما نیستند، نمی‌رسد. شاید ما نپسندیم که کسانی که یا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نویسیم حضور داشته باشند. اما این هرگز به این معنا نیست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوییم نخواهند داشت.

بگذارید به بیانی صریح‌تر بگویم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چیزی در این فضا نوشت (دقت کنید که ای‌میل در این زمره نیست)، هر وقت چیزی در چنین فضایی بنویسد یا دوستان‌اش چیزی در این فضا بگویند، دیگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. این سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شاید ما نخواهیم. خلاصه این‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتویات‌ ای‌میل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم این روزها چندان قطعی نیست)، محتویاتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شیوه مدیریت کند، خصلت این فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. این‌که می‌گوییم صفحه‌ی شخصی فلانی در فیس‌بوک یا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت این فضاها مطلقاً خصوصی نیست و بالقوه و بالفعل پیش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نیستند در این فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پیدا کردن فرد ج به مراودات فیس‌بوکیه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن میسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همین فضاها به فرد مزبور پیغامی خصوصی بفرستیم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چیزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن این فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بیش از گذشته تبدیل به جهانی شیشه‌ای می‌شود. زیستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زیستی بهتر و – شاید – امن‌تر در این فضا ایجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنیم این فضا امنیت محض دارد یا کلید آن به دست ماست یا چه بسا که خصوصی یا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.
اما درباره‌ی «لایک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بیش از این بنویسم و این‌که چقدر همین‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند دیدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغییر دهند. این کارها (لایک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی این‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این یک نکته بماند برای یادداشتی دیگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد