۱

معارف سايبريه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین اين نوشته را پيش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با اين احوال، چیزی که در زیر می‌آيد طرحی قلم‌انداز است و بيشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غايی.

فضای مجازی ما – که اين روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لايک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. اين‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتيجه، لايک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً هميشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتيجه، اين‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصيت‌ انسان‌ها پيچیده است و ابعاد و ساحت‌هايی دارد که با چند لايک و کامنت شناختنی نيستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عايق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بيشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سايبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. اين البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود اين است که گاهی اوقات خیال می‌کنيم که آن‌چه در فیس‌بوک يا گودر می‌نويسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان يا دوستان ما نيستند، نمی‌رسد. شايد ما نپسنديم که کسانی که يا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نويسيم حضور داشته باشند. اما اين هرگز به اين معنا نيست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوييم نخواهند داشت.

بگذاريد به بيانی صريح‌تر بگويم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چيزی در اين فضا نوشت (دقت کنید که ای‌ميل در اين زمره نیست)، هر وقت چيزی در چنین فضایی بنويسد يا دوستان‌اش چيزی در اين فضا بگويند، ديگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. اين سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شايد ما نخواهيم. خلاصه اين‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتويات‌ ای‌ميل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم اين روزها چندان قطعی نيست)، محتوياتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شيوه مدیريت کند، خصلت اين فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. اين‌که می‌گويیم صفحه‌ی شخصی فلانی در فيس‌بوک يا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت اين فضاها مطلقاً خصوصی نيست و بالقوه و بالفعل پيش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نيستند در اين فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پيدا کردن فرد ج به مراودات فيس‌بوکيه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن ميسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همين فضاها به فرد مزبور پيغامی خصوصی بفرستيم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چيزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن اين فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بيش از گذشته تبدیل به جهانی شيشه‌ای می‌شود. زيستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زيستی بهتر و – شايد – امن‌تر در اين فضا ايجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنيم اين فضا امنيت محض دارد يا کلید آن به دست ماست يا چه بسا که خصوصی يا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.
اما درباره‌ی «لايک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بيش از این بنویسم و اين‌که چقدر همين‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند ديدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغيير دهند. اين کارها (لايک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی اين‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این يک نکته بماند برای يادداشتی ديگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
۱

به نامِ شما…

يکی از شورانگیزترين غزل‌های سايه، اين غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپيده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل اين است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گويی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی ديگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! اين بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من ديوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکايتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است يا بر عکس. حکایتی از پيوندی است میان این دو به همين نام.

در تاریخ هم خوانده‌ايم که پيش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) يا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروايان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند يعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پيش از اين‌که به بدنامی‌ها برسيم و از نیک‌نامی‌ها در گذريم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانيم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روايی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همين عالم، چیزهايی که به نام آدمی می‌شود، هميشه فقط سکه و خطبه نيست. هميشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نيست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنايت‌ها به نام او نوشته می‌شود. يوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطايی به نام او نوشتند اما هنوز يوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزيز مصر به رغم برادران غيور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسيد». ولی خطاها يا جنايت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، هميشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بيشتر لازم است. بگذاريد چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دين؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد يا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همين دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دين و پيامبران هم جنايت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه اين نسبت‌ها درست است يک سخن است و اين‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بيايید بگوييم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آيینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آيین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگويم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خويش را بلند کنم و بگويم به نام من نکنيد! من باید پیش‌قدم شوم و بگويم من از شما نيستم و به نام من جنايت نکنيد. به نام خدای من و پيامبر من و آيینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنيد، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسيار ديگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجويم از جنایتی که به نام من يا آيينِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هايی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نيک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصاديق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستايند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از اين جنايت‌ها يا لغزش‌ها تبرا بجويند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنايت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاريسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آيد، جنایت‌ها شده است و هیچ بعيد نيست باز هم اين جنايت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سايند، وظيفه دارند جنايت‌هايی را که به نام سکولاريسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجويند بی‌هيچ مجامله و تعارفی.

همين قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همين خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جايی که چیزی به نام ما می‌‌گويند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع اين تهمت از خويش بکوشيم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنيم يا لب فرو می‌بنديم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنايت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نيست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در اين یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام اين نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تيغ به «صيد حرم» کشيده‌اند و اين ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ اين قصه هم شبيه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با يک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ اين است که در اين قصه، پای سیاست و قدرت هم در ميان است. آن‌که در این‌جا این جنايت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسيتی مضاعف داشته باشد. شگفت نيست اگر به واسطه‌ی همين دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امير «من العصمة ان لا تجد» – آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بيشتر و عظيم‌تر از ديگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همين روست که اگر جنايتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دين و خدا هم شده باشد – برود، وظيفه‌ی صد چندان اوست که به صريح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی اين کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمينه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پيوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پيوسته جنايت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدميان را – ولو يک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که يکی نيست حتی که خروش برآورد از ميانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنيد و نشايد و نبايد که کرده باشند» و يک بار نگفتيد که آن جنايت‌ها را در اسرع وقت باید به اشد مجازات محکوم کرد؟ نمونه‌ها یکی دو تا نيستند اما دو بار حادثه‌ی کوی دانشگاه رخ داده است و حوادث کهریزک و اوين، روی همه‌ی سياه‌کاران عالم را سپيده کرده است. دردمندی هست؟ کسی هست که برای خود نامِ نيکی طلب کند؟

زمانه، زمانی قرعه‌ی نو به نامِ شما خواهد زد که زمامِ شما به دستِ خرد باشد نه این‌که حکايتِ شما – و ما – تقديم الاراذل و تأخير الافاضل باشد. آن وقت است که می‌توان گفت:
به زیر رانِ طلب زین کنيد اسبِ‌ مراد
که چون سمند زمين شد ستاره رام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امانِ زمین دانه‌چين دامِ‌ شما

ولی شما که امانی بر اين زمین باقی نگذاشته‌ايد، سودای دام بر هما نهادن هم داريد؟! با اين احوال، حکايتِ شما و آن‌چه به نامِ شما می‌رود – اگر خروش بر نياورید که به نامِ شما جنايت نباید کردن – اين است:
دیدی آن یار که بستيم صد اميد در او
چون به خونِ دل ما دست گشود ای ساقی
تيره شد آتش يزدانی ما از دمِ ديو
گرچه در چشمِ‌ خود انداخته دود ای ساقی
تشنه‌ی خونِ زمين است فلک وين مهِ نو
کهنه‌داسی است که بس کشته درود ای ساقی
اين لب و جام پی گردش می ساخته‌اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی
این ابیات را شرح گفتن نمی‌يارم که اهل اشارت بهتر می‌دانند و نيکوتر می‌خوانند. اما پرسش هم‌چنان باقی است: به نامِ ما و شما چه می‌کنند و ما در برابرش چه می‌کنيم؟

پ. ن. بد نيست این يادداشت را هم که دوباره در کلمه منتشر شده است بخوانيد و فیلمی را هم که در ضمن آن آمده است ببینيد. اين نمونه‌ی گويايی است از کارهایی که «به نامِ شما» انجام داده‌اند و می‌دهند و کسی دم بر نمی‌آورد!

پ. ن. ۲. اين هم آلبوم «چاووش ۶» يا همان «سپيده»:

۴

غلام آن کلماتم که آتش انگيزد…

اين رازِ آشکاری است که زندگی من با شعر آمیخته است. شاعر نيستم ولی روزی نیست که شعری را نخوانم یا زمزمه نکنم. من هم مثل آدم‌های مختلف سلیقه‌ای در شعر دارم و البته گمان می‌کنم بسيار سخت‌گیر و مشکل‌پسندم. برای‌ام آسان نيست که به هر شعری خوشامد بگويم، خصوصاً شاعرانی را که جوان‌ترند و در زمانه‌ی ما زندگی می‌کنند. مسأله هم مطلقاً ارتباطی ندارد با اين‌که انتظار داشته باشم شاعر مورد نظر مثلاً شعری داشته باشد مثل شعر مولوی و حافظ و سعدی. به هيچ وجه. آن‌چه که بيش از هر چيزی برای من مهم است اين است که شعر چقدر عاطفه و احساس را منتقل می‌کند. شعری که نتواند مرا تکان بدهد، هر چقدر هم که زیبا باشد در کنار هم چيدن الفاظ و صورت‌بندی کلمات، باز هم شعری نیست که برای من خواستنی باشد. شعر خوب، برای من شعری است که صاعقه‌وار فرود بياید بر من و تکان‌ام بدهد. و گرنه خیلی‌ها شعر می‌‌گويند، قافيه ردیف می‌کنند، صورت‌ها و مضامين آشنا و تکراری شعر کلاسیک را کنار هم می‌نشانند (و اين کار کمابيش از هر کسی که ذهن‌اش انباشته از شعر کلاسيک باشد و کمی ذوق و هنرمندی و تسلط به اوزان عروضی داشته باشد، ساخته است) و نقشی از خودشان به جا می‌گذارند. ولی این آن چيزی نیست که من می‌خواهم.

اين‌ها که وصف‌اش را آوردم، البته توقعی است زیاد. این را می‌فهمم که خيلی سطح انتظارم بالاست. یعنی فقط این نیست که من انتظار داشته باشم کسی مثل حافظ شعر بگويد. توقع من اين است که مضمون و معنا و روحِ کلام از خلال کلمات فوران بزند و مثل نسیمی بر جان و عقل من وزیدن بگیرد و غباری را از جان‌ام بشويد. شعر خوب، شعری است که این بارقه‌ی وحی‌آسا را داشته باشد و حتی اصلاً لازم هم نيست از مفهومی آسمانی يا دينی يا اسطوره‌ای سخن بگويد. گاهی اوقات یک ماجرای ساده‌ی انسانی را چنان می‌شود به شيوایی بيان و منعکس کرد که پهلو به پهلوی وحی بسايد. اين انتظار، البته به نظر خودم، انتظار بی‌جایی نيست. به خاطر این‌که ما اگر وقت می‌گذاریم برای خواندن يا شنیدن یک شعر، اگر احساس، عاطفه، نياز خودم و دلِ خودم را خرج می‌کنم پای يک شعر، ابتدايی‌ترین و ساده‌ترين توقع من اين است که کالای تقلبی به من نفروشند و جنس بنجل به من ندهند. ديوان قطوری از شعر تحویل مردم دادن کار سختی نيست. کار سخت اين است که بتوانی در تمام عمرت یک نيم‌مصرع بگويی که قرن‌ها در خيال و حافظه‌ی آدمی بماند. و گرنه شعر گفتن از هر کسی ساخته است. کمی تمرین می‌خواهد فقط.

گاهی اوقات برای اين‌که خودم را به اين حس نزديک‌تر کنم، اسرار التوحید را باز می‌کنم و داستان‌ها را می‌‌خوانم. خوب اين‌ها شعر نيستند. ولی در لا به لای همين سطور، گاهی درخشش‌هايی هست که از هر شعری بالاتر است و ارکان وجود آدمی را می‌لرزاند. این آتش‌انگيزی کلام است که برای من مسأله است و مهم است. شاعر زمانه‌ی ما، قرار نیست شاعر درباری باشد که به مناسبت‌های مختلف شعر بگويد («دربار»ش لازم نيست دربار پادشاهان باشد؛ دربارهای مختلفی در زمانه‌ی ما هست). شاعر مجبور نيست محبوس قافیه باشد که هر قافیه‌ای او را دنبال خودش بکشاند و دیگر نتواند حرف دل‌اش را بزند و احساس و عاطفه‌اش را منتقل کند. تسلط به زبان مهم است. مسلط بودن به خود هم مهم است که آدم عنان‌اش را به دست زبان ديگران، يا بیان روزمره يا صورت‌بندی‌های غیر – چه غير کهن باشد چه غیرِ امروزی – ندهد. و این البته تکلیفی است بسیار دشوار و سخت. اين‌ها را که گفتم، نمی‌دانم واقعاً چه اسمی باید روی‌اش گذاشت. می‌دانم که بعضی از دوستان هم‌روزگار من که شعر هم می‌گويند شاید این طبع و سلیقه‌ی دشوارپسند من به مذاق‌شان خوش نيايد. ولی گاهی از شاعری یکی دو بيت خوب کافی است و بیشتر نه. آدم لازم نيست خودش را خرج شعر کند و بنده‌ی آن باشد. شعر باید در خدمت بیان احساس و عاطفه‌ی ما باشد برای اين‌که بتوانیم آدم‌تر باشيم. اصلاً شعر برای آدمی است نه آدمی برای شعر. آدم که نباشد، چه خاصیتی در شعر خواندن و شعر سرودن هست؟ پس هنوز فکر می‌کنم اگر سخت می‌گیرم در خواندن شعرهای روزگار ما، حق دارم چون وقتی من از همه چيزم مايه می‌گذارم برای خواندن شعر، شاعر هم باید به هوش باشد که با منِ مخاطب بازی نکند. همان‌قدر که من به خود سخت می‌گیرم در خواندن شعر او، او هم به خودش سخت گرفته باشد در سرودن شعری خوب و او هم بسيار با خودش کلنجار رفته باشد در بیان عاطفه‌اش. انتظار بیهوده‌ای نيست اگر بخواهیم شاعر ما حرفِ خودش را زده باشد يا بزند، نه اين‌که حرف ديگران را تکرار کند. می‌دانم انتظار کمی نيست ولی خوب است شاعران ما هم متوجه باشند که همه‌ی مخاطبان‌شان آسان‌گير نيستند. بعضی‌ها هم توقع بالاتری دارند و ميناگری و خونِ دل خوردن و چکيده و عصاره‌ی عاطفه و احساس می‌طلبند.
۸

عيبِ می جمله بگفتی، هنرش نيز بگو!

حامد قدوسی مدتی پيش يادداشتی نوشته بودم درباره‌ی درجه و ميزان آميختگی‌اش با اينترنت و فضای وب ۲ با عنوان «شرم پنهان نگاه» (که ادامه‌ی يادداشت قبل از آن بود). حامد مقدماتی در يادداشت‌اش آورده که بيش از هر چيزی حس اوست و درباره‌ی حس که نمی‌شود داوری کرد. چیزی که می‌‌خواهم بنويسم ناظر به جملات آخر نوشته‌ی حامد است. اما قبل از آن بگذارید حکايتی را تعریف کنم.

رييسی دارم که از مورخين و صاحب‌نظران معتبر حوزه‌ی آکادمی است و انسانی است فوق‌العاده متين و تأثیرگذار در زمینه‌ی کاری‌اش. مدتی پیش گزارشی برای‌اش تهيه می‌کردم و چندين بار مجبور شدم گزارش را ويرايش کنم. در يکی از جلسه‌های مشترک ما برای ویرایش متن، نکاتی را می‌گفت و من چون قلم و کاغذ دست‌ام نبود – و معمولاً هم با قلم و کاغذ کار نمی‌کنم – آیفون‌ام را بيرون آوردم و يادداشت بر می‌داشتم. گفت بنويس ديگر. گفتم دارم می‌نويسم. گفت کو؟ گفتم اين‌جا. گفت بلند شو برو قلم و کاغذ بیاور! و بعد گفت: «من در تمام عمرم با کامپيوتر و اين ابزارهای تکنولوژی جديد کار نکرده‌ام و حتی یک برگ و يک جمله از يادداشت‌های‌ام نه گم شده و نه از بين رفته؛ شماها هر روز يا کامپیوترتان خراب است يا سيستم‌تان کرش کرده و يا فايل‌تان نابود شده. مثل من اگر بوديد این بلاها سرتان نمی‌آمد‍!» اين هم زاویه‌ی نگاهی است ولی دیگر اين دوران سپری شده است برای ما. حتی خود او هم مجبور است همه‌ی حرف‌های‌اش را یک بار روی کاغذ بنويسد و بعد بدهد برای‌اش تايپ کنند همین‌ها را. او هم ديگر کاغذ دست‌نویس‌اش را پست نمی‌کند!

جملات محل بحث نوشته‌ی حامد این‌هاست: «هنوز ته‌ ته ذهن من فیس بوک و گودر و فرندفید و تا حد ضعیف‌تری وبلاگ تفریحات کم‌فایده‌ای هستند که آدم‌های جدی هرگز خودشان را آلوده آن نمی‌کنند: هیچ دیده‌ای مصطفی ملکیان مشغول فیس‌بوک بازی باشد؟ به نظرت مسخره نیست اگر تصور کنیم هایدگر وقتش را صرف جواب دادن به تکه‌پراکنی‌های بی‌ربط این و آن در فرندفید می‌کرد؟ اگر فروید قرار بود هر روز وبلاگ بنویسد و بخواند چه کسی باید تمدن و ملالت‌های آن‌ را می‌نوشت؟»

من به خیلی از بخش‌های اين جملات نقد جدی دارم. يعنی می‌توانم لفظ به لفظ شروع کنم و بروم جلو. خيلی هم جدی و بی‌رحمانه. ولی بگذارید چند تا نکته‌ی روشی را مشخص کنيم. اگر مارشال مک‌لوهان زمانی از «دهکده‌ی جهانی» حرف زده بود، عمرش وفا می‌‌کرد و روزگار ما را می‌ديد، شايد از ذوق سر به جنون بر می‌داشت. از ديد من، رسانه‌های مجازی، حتی همین فرندفيد و فیس‌بوک و گودر، ابزارهایی هستند در حد همان دستگاه چاپ گوتنبرگ. مهم استفاده‌ای است که من و شما از آن می‌کنيم. مثلاً توييتر و فرندفيد در جريان انتخابات در ايران نقشی مهم ايفا کردند. اهميت‌اش به چه بود؟ به اين‌که خبرهايی را در لحظه منتشر می‌کردند که به هیچ وجه امکان دسترسی به آن‌ها در موقعيت متفاوتی وجود نداشت. و البته در اين فضاها خطا هم رخ می‌دهد و کلی عيب و ايراد هم هست. چيزی که می‌خواهم بگویم این است که ما با سوار شدن بر این رسانه‌ها و درگیر شدن با آن هم بخشی از آن رسانه‌ می‌شويم و هم رسانه ممکن است به ما گره بخورد. ميان ما و رسانه يک رابطه‌ی دیالکتيک وجود دارد.

با این مقدمه، نقد من به حامد اين است: چرا حامد فکر می‌کند «آدم‌های جدی» فقط امثال ملکيان يا هايدگر يا فرويد هستند؟ خیلی آدم‌ها هستند که نه مانند اين افراد فکر می‌کنند و نه مثل آن‌ها عمل می‌کنند ولی با هر معياری هم‌چنان آدم‌هایی جدی هستند و زندگی‌شان و فکر و عمل‌شان هم هزل و شوخی يا مسخرگی و سطحی‌گری نيست. با اين معيار حامد برای «جدی بودن»، حتماً مک‌لوهان که حتی عصر رسانه‌های مجازی را نديده بود ولی سخنانی تعيين‌کننده درباره‌ی رسانه‌ها گفته بود، در کنار اين آدم‌ها مطلقاً آدمی جدی به حساب نمی‌‌آيد و چه بسا اصلاً عقل‌اش پاره‌سنگ بر می‌داشته است! ولی واقعيت اين است که هم‌چنان مک‌لوهان متفکری تأثیرگذار در اين زمينه است و هنوز هم بسياری از حرف‌های مک‌لوهان نقطه‌ی مرجعی قابل‌اعتناست.

حامد می‌‌گويد ملکیان اهل «فيس‌بوک‌بازی» نيست. نمی‌گويد اهل «فیس‌بوک» نيست؛ اين قيد «فيس‌بوک‌بازی» مهم است. يعنی از دید نويسنده فيس‌بوک فضايی است غیرجدی و سطحی. من فکر می‌کنم با وجود اين‌که فيس‌بوک فضای آکادمی نيست، هم‌چنان نمی‌توان نتيجه گرفت که در فيس‌بوک نمی‌شود سخنی جدی گفت. اين‌که آقای ملکيان وارد آن فضا نشده است، به نظر من نه تنها مشکل فيس‌بوک نيست بلکه مشکل خود آقای ملکيان است. ايشان می‌تواند و شايد هم باید وارد اين فضا شود. شاید اگر امثال ملکيان اين فضا را جدی‌تر بگيرند توازن بهتری در اين فضا ايجاد شود (هر چند فکر نمی‌کنم بدون حضور آقای ملکيان، فیس‌بوک تبدیل به ديوانه‌خانه يا محل تجمع آدم‌های سطحی باشد!). وانگهی، چه کسی گفته که هر کاری که آقای ملکيان بکند خوب است و هر کاری نکند بد یا هر کاری ايشان کرد بايد از او تبعيت و تقلید کرد يا درس گرفت يا الگو و سرمشق قرار داد؟ ما که «مريد» آقای ملکيان نيستيم. ملکيان هم اگر فضیلتی دارد به خاطر اين نيست که اهل «فیس‌بوک‌بازی» نيست. اصلاً در آن روزگاری که ملکيان داشته ملکيان می‌شده است، فيس‌بوک معنا نداشته است. و همين‌طور می‌شود درباره‌ی فرويد و هايدگر حرف‌های مشابهی زد. تازه اين‌جا من حساب کسانی را که اساساً با يا بدون فيس‌بوک و اينترنت و گودر و فرندفید خود فرويد و هايدگر را مطلقاً قبول ندارند، جدا کرده‌ام.

با اين اوصاف، اگر حامد هم‌چنان درباره‌ی حس خودش و اين تعللی که در جدی گرفتن اين فضا دارد حرف بزند، پذیرفتنی است ولی به ویژه وقتی استدلال می‌کند آن هم به اين شکل و خصوصاً وقتی که پشت عمل ملکيان یا موضعِ بلاموضوع هايدگر يا فروید پناه می‌گيرد، به نظرم پذيرفتنی نيست. یعنی حامد هر چقدر هم از اين جنس استدلال‌ها بیاورد، من می‌توانم آکادميسين‌هایی نام ببرم که نه تنها اين فضا را دارند جدی می‌گیرند بلکه آرام‌آرام خودشان هم به سوی همين فضا می‌آيند. البته يک نگرانی حامد قابل فهم است: گاهی آدم ممکن است چنان آغشته‌ی اين فضا شود که اصلاً زبان و روش و منطق کار علمی‌اش را هم فراموش کند! خوب اين بستگی به خود آدم دارد؛ گناه اين فضا نيست. من وقتی قرار است مقاله‌ی علمی بنويسم مجبورم زبان‌ام را جور ديگری تنظيم کنم. وقتی در گودر می‌نويسم زبان يک شکل است و تازه همان زبان هم تغيير می‌کند و تحول پیدا می‌کند و هنگامی که در فيس‌بوک باشم، جور ديگری هستم. وبلاگ‌ام هم حاجتی به گفتن ندارد. من فکر می‌کنم بخش بزرگی از اين‌که در فضای مجازی چه می‌کنيم به خودِ ما بستگی دارد. درست است که فضا هم چیزهایی را به ما تحميل می‌کند و ما آزادی محض و مطلق نداريم، ولی اين محدوديت جاهای ديگر هم هست. حرف من اين است که چرا وقتی می‌شود از اين فضا استفاده‌ی مثبت و بهینه بکنيم، رو به محافظه‌کاری بياوريم و آن وقت بنشينم اين‌طور محافظه‌کاری‌مان را توجيه کنیم که مثلاً ملکيان اهل فيس‌بوک نيست؟ بايد به اين هم فکر کنيم که ممکن است يکی بگويد خوب ملکيان اهل فيس‌بوک نيست که نيست. مشکل خود ملکيان است و اصلاً این يک امتياز منفی برای ملکيان! و بعد ممکن است درباره‌ی خود آدم هم اين قضاوت بشود که انگار منتظر است تا ملکيان بگويد که علیکم بالفیس بوک! به نظر من فضای مجازی، فضايی است جدی و واقعی. ما از بام تا شام داریم با آن زندگی می‌کنيم. حالا که اين فضا واقعی است، بهتر است واقعيت‌اش را بهتر درک کنيم و پای‌بند مقتضیات‌اش هم باشيم و گرنه خوب راه‌های ديگری هم برای زندگی کردن هست. «زندگی آب‌تنی کردن در حوض‌چه‌ی اکنون است».

تمام اين‌ها که نوشتم البته نتيجه نمی‌دهد که بايد بنشينم و «مدح» فضای مجازی را بگويم. فکر می‌کنم مبالغه و اغراق از هر دو سوی ماجرا نادرست است. لازم هم نيست آدم به سوی ذمی از اين جنس برود. بله، فضای مجازی، مثل هر فضای ديگری، عيب‌های خودش را دارد. ولی: عيب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو / نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند!
پ. ن. فکر می‌کنم اگر کسی بخواهد درباره‌ی رسانه حرف بزند، حتماً بايد اين کتاب «فهم رسانه: امتدادهای بشر» مک‌لوهان را بخواند. مطمئن‌ام با خواندن اين کتاب، نگاه‌تان نسبت به رسانه‌های مجازی هم تغيير می‌‌کند و ايده‌های تازه‌ای درباره‌ی فضای مجازی پيدا می‌‌کنيد. کسی می‌داند که اين کتاب به فارسی ترجمه شده است يا نه؟

پ. ن. ۲. دو سه بار خواستم يک چیزی هم درباره‌ی این «تفريحات کم‌فايده» بنویسم ولی فکر می‌کنم تا همین حد که گفته‌ام بس است. بقیه را می‌شود بر همین قياس ادامه داد!

۲

بحران به مثابه‌ی رزق!

امروز گفت‌وگوی جمشید برزگر با اکبر گنجی و حميد دباشی را در برنامه‌ی پژواک گوش می‌دادم. دباشی به نکته‌ی ظریفی اشاره کرد که کمتر دیده‌ام کسی آشکار بر آن تأکید کرده باشد و آن را به مثابه‌ی يک محور برای فهم رفتار جمهوری اسلامی برجسته کنم. می‌دانم که افراد زیادی در جاهای مختلف به اين نکته اشاره کرده‌اند که نظام جمهوری اسلامی با بحران زندگی می‌کند و از بحران تغذيه می‌کند و کرده است. چنان‌که دباشی در اين برنامه می‌گويد، جمهوری اسلامی همیشه با بحران سر و کار داشته و از آن‌ها ارتزاق کرده است. اين بحران‌ها يا از نوع بحران‌های خودساخته بوده‌اند مثل بحران گروگان‌گیری و يا از نوع بحران‌هايی بوده که ديگران سر راه جمهوری اسلامی گذاشته‌اند مثل جنگ تحمیلی که خود ايران هم آن را ادامه داد.

به این معنا، اگر اين مضمون «بحران» را جدی بگیریم، بهتر خواهيم دید که چرا بسياری از اتفاقات در جمهوری اسلامی می‌افتد. وقتی هاشمی رفسنجانی «عبور از بحران» می‌نویسد و خاتمی از «هر نه روز يک بحران» حرف می‌زند و احمدی‌نژاد يکايک روزهای دولت‌مداری‌اش بحران است و هر بار که سخنرانی می‌کند يا سفری می‌رود، بحرانی تازه درست می‌کند (در حدی که حتی عاشقان سينه‌چاک‌اش می‌‌مانند چطور باید دسته‌گل‌ها و خراب‌کاری‌های‌اش را جمع کنند) و حتی وقتی جنبش سبز، «فتنه» قلمداد می‌شود، در واقع بحث دوباره بر می‌گردد به «بحران». جمهوری اسلامی از بحران تغذيه می‌کند. دلیل‌اش شاید این باشد که در فقدان بحران، کار زيادی نمی‌ماند که انجام بدهند. نمی‌خواهم منفی نگاه کنم به ماجرا. خوب می‌دانم که در ايران قابلیت‌های فراوانی برای مديریت و رهبرای مدبرانه وجود دارد (که البته امروز بسياری از این قابلیت‌ها يا سرکوب می‌شوند یا حبس و شکنجه می‌بینند). به هر حال، مديريت خوب و رهبری هوش‌مندانه و با کفایت، ويژگی‌هايی دارد. هر چه هست، اگر اين نکته را در تحلیل‌های‌مان هميشه در نظر داشته باشيم که نظام جمهوری اسلامی از بحران ارتزاق می‌کند، می‌شود بعضی اتفاق‌ها را خیلی بهتر بفهميم.

قتل‌های زنجیره‌ای، یکی از بهترین نمونه‌های بحران‌سازی‌های داخلی نظام برای بقا بود. صورت ظاهری ماجراها و نمايش‌های رسانه‌ای‌اش هر چه باشد، این نکته را نباید از نظر دور داشت که وقتی ساختاری درست عمل نمی‌‌کند، ناگزیر به سوی بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا برای سرپوش گذاشتن بر بی‌کفایتی‌های‌اش می‌رود. قصه‌های محمود احمدی‌نژاد و مشايی را من دقیقاً از همین جنس می‌دانم. مشايی هميشه خبرساز بوده است. قصه‌ی اسلام ایرانی یا تعظیم کردن به پرچم و سخنانی از این قبیل، بخشی از همین سلسله‌ی بحران‌هاست. يا این‌که احمدی‌نژاد می‌گوید انبياء و اولياء همه آرزوی تنفس در جمهوری اسلامی داشتند، فقط سخنی سفیهانه يا سرشار از مشکلات شرعی و عقلی نيست. اين سخن، فقط به اين معنا نيست که او دارد صريحاً خودش و نظام را بالاتر از انبیای الاهی می‌نشاند. او در واقع دارد بحران درست می‌کند. وقتی او یک‌جا علما را ملامت می‌کند که چرا بر سر ماجرای افزايش جمعیت موضع نمی‌گيرند و می‌گويد روزی مردم را خدا می‌دهد و بعد هم‌او می‌گويد من «محاسبه‌ی علمی» کرده‌ام و افزايش جمعيت شدنی و خوب و ممدوح است، نباید پرسيد که تو چرا تناقض می‌گويی و یک‌جا از رزاقیت خدا و حواله به تقدیر کردن حرف می‌زنی و يک‌جا «محاسبه‌ی علمی» (البته غلط) انجام می‌دهی. مسأله را من خيلی ساده‌تر می‌بينم: شیفتگی بی‌حساب به بحران‌سازی!

چیزهایی که نوشتم البته نیازمند صیقل‌خوردن و تبيین دقیق‌تر است ولی تاریخ سی و چند ساله‌ی جمهوری اسلامی، آکنده از مثال‌های بی‌شماری است از بحران‌سازی‌ها و بحران‌آفرینی‌های داخلی و خارجی. بيايید فکر کنیم چطور می‌شود امکان بحران‌سازی و آتش و دود مصنوعی ساختن را از بحران‌آفرینان بگیريم. به نظر شما شدنی است؟
۶

عشقِ فرزانگان

در جلسه‌ای که دکتر سروش درباره‌ی نقش دين در سپهر عمومی سخن می‌گفت، در خلال صحبت‌های‌اش اشاره‌ای شد به نقش و جايگاه «عقل» در جهان مدرن. سروش از کانت آغاز کرد که چگونه او کوشش کرد با محدود کردن دامنه‌ی عمل عقل، جايی برای دین باز کند. کانت از نقدِ عقل آغاز کرده بود (نه «نقد دين») و هدف هم اين بود که ببيند عقل چه کارهایی نمی‌تواند بکند و چه چیزهایی نمی‌تواند بگويد. ميراث عصر روشنگری همين بود که عقل و خرد انسانی نه تنها بر صدر می‌نشيند بلکه خدایی می‌کند و فرمانروايی محض. کانت در اين بنا رخنه‌ای انداخت. عقل انسانی دست‌اش به پاره‌ای چیزها نمی‌رسد. عقل آدمی حد و قید دارد.

سروش هم‌چنين اشاره کرد به ويتگنشتاین متقدم و سپس متأخر. ويتگنشتاين متقدم زبان دين را بی‌معنی می‌دانست (نه حتی اين‌که نامفهوم باشد). ويتگنشتاين متقدم بر مشی پوزيتويست‌های منطقی می‌رفت که اثبات‌گرا بودند و از منظر آنان چون دین را نمی‌شد به شيوه‌ی تجربی اثبات کرد، پس بی‌معنی بود. ويتگنشتاين متأخر، معنای یک گزاره به کاربست‌اش مربوط می‌دانست. او می‌گفت بازی‌های زبانی متعددی داریم: بازی زبانی علم و بازی زبانی دين. معنی‌دار بودن هر زبانی به کارکرد داشتن آن زبان برای اهل آن بستگی داشت. به تعبیر ديگر، این‌که «ما یک زبان يکه‌داريم (يک نوع زبان معنی‌دار، زبانی که بر اساس تجربه تأيید شود) و زبان‌های ديگر به مقداری که از اين دورند، بی‌معنی‌اند»، ديگر معتبر نيست. و هکذا، همین بحث درباره‌ی زبان علم جاری است.

سروش اشاره کرد که در ميان مسلمانان، عارفان اين نکته را دریافته بودند که خرد آدمی، دسترسی به بعضی شناخت‌ها ندارد. اما در واقع، عارفان نقد عقل می‌کردند برای این‌که جای برای دل و برای عشق باز شود ولی هدف‌شان تئوریزه کردن نبود. او در ابتدای سخنان‌اش اين نکته‌ی مهم را هم گوشزد کرد که دوران مدرن، در واقع دوران به زير کشيدن عقل هم بود. دوره‌ی مدرن، دوره‌ای است که ديگر در آن عقل خدایی نمی‌کند. و اين البته سخن پست‌مدرن‌ها بود. اما از اين سخن، هم اهل ارتجاع می‌توانند استفاده کنند و هم اهل ترقی. من اين نکته را چنین می‌فهمم که مرز ميان میل کردن به عرفان و تجربه‌های عارفانه و فروغلتيدن به دام ارتجاع، مرز باريکی است. يکی از محدوديت عقل سخن می‌‌گويد و ديگری عقل را پاک بی‌خاصيت می‌شمارد یا کم‌فايده می‌داند. از سوی دیگر، چنان عشق را – در تقابل با عقل – بزرگ می‌کند که ديگر هم عشق از کارکرد می‌افتد هم عقل.

در عنوان يادداشت پيشين‌ام نوشته‌ بودم که نقطه‌ی عزیمت انسان است. سروش هم در اين سخنرانی اشاره کرد که به جای آغاز کردن از حقوق خدا، بهتر است از حقوق انسان آغاز کنيم. من می‌خواهم از این سخن استفاده کنم و بگويم که هم شناخت ما از عقل و هم درک‌مان از عشق، هر دو انسانی است. ما در اين عالم، نه عقل فرابشری داریم و نه عشق ماوراء انسان. هر دو انسانی‌اند. هر دو همان حدود و قیودی را بر می‌دارند که هر امر بشری ديگری به درجات دچار آن می‌شود. من نظریه‌ی بسط تجربه‌ی نبوی سروش را هم از همين منظر می‌فهمم. حتی وحی نبوی هم مقید «انا بشر مثلکم» است. عشق و عقل که جای خود دارند.

این همه داستان نوشتم برای نقل دوباره‌ی يک بیت از مثنوی بانگ نی سايه:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشقِ بی‌فرزانگی، ديوانگی است
عشق، زمانی منزلت و قدر دارد که ریشه در فرزانگی و حکمت داشته باشد و البته این دو جانِ خردند و دور از عقل نیستند. اين‌که عقل را توسری بزنيم و عشق را هم فربه‌تر از جامه‌ و جامِ ادراک بشری بنشانيم، خيانت کردن به هر دو است؛ درست به همان شکل که گاهی زبان علم يا زبان دين را بر يکدیگر برتری می‌دهند چنان‌که يکی لاجرم فراتر و ديگری فروتر می‌افتد. من فکر می‌کنم هم زبان عقل و هم زبان عشق، هر دو کارکردهای خود را دارند و مسأله به هیچ وجه اختيار کردن يکی بر ديگری نيست. هم برای عشق ورزيدن و هم برای خرد ورزيدن، نيازمند آدمی هستيم. بنای هر دوی اين‌ها بشر است. بشر که از میانه برخیزد، نه عشقی می‌ماند و نه عقلی؛ او که نباشد، ديگر نه جبر معنا دارند و نه اختیار. کانون هستی و مدار عالم و گرانيگاهِ وجود، همين شخص شخيصِ انسان و آدمی است که مکرم است. هم عقل و هم عشق، هم دين و هم علم، همه به اضافه‌ی وجود او معنا دارند.
۶

زهر بر پوست و زهر در جان

بگذارید پيش از اين‌که اصل سخن‌ام را بگویم، نکته‌ی حکمت‌آميز را نقل کنم از گفت‌وگویی با سايه. حکايت از تلخی‌های روزگار ما بود و سایه می‌گفت: بگذار این بدی‌ها، زشتی‌ها و تلخی‌ها، این زهرها، به پوست‌ات برسد که مهابت و پلیدی آن‌ها را حس کنی و در برابر آن‌ها بی‌تفاوت نشوی و هم‌چنان حساس باشی به کژی‌ها و ناراستی‌ها اما هرگز اجازه نده این‌ها از پوست‌ات عبور کند و در جان و روان‌ات رخنه کند. زمانی که بگذاری این‌ها در جان‌ات خانه کند، تو هم مثل همان‌ها خواهی شد و تو هم تلخ و زهرناک می‌شوی. اين پند حکمت‌آميز پیر تجربه و مهر و راستی را داشته باشید تا بگويم چرا این را می‌نويسم.

یادداشتی پیش‌تر نوشتم درباره‌ی روزنامه‌نگاری و سياست و بی طرفی. کوشش کردم از خطوط اصلی بحث عدول نکنم و به حاشيه‌ها نپردازم ولی می‌بینم که حاشيه‌ای پررنگ‌تر از متن درست شده است که حکایت تلخ و تأسف‌باری دارد. در برنامه‌ی پرگار آخر، نیک‌آهنگ ضمن برنامه مشغول کشیدن کاریکاتوری از مسيح علی‌نژاد بود. دوربین بی‌بی‌سی میان برنامه روی اين کاریکاتور زوم می‌کند و نقش‌آفرینی نگاه نيک‌آهنگ (در حقیقت زاويه‌ی ديدِ او به عالم و آدم‌ها) را پیش چشم مخاطبان‌اش می‌گذارد. مسیح علی‌نژاد با مهربانی و مدارا در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش می‌نويسد که به کارتونيست احترام بگذارید تا کارش را بکند. به فرزندِ رنجيده‌اش هم توضیح می‌دهد که کاريکاتور برای خندان مردم است و تو نباید برنجی. نتیجه این همه مدارا و تحمل چه می‌شود؟ اين عبارات نيک‌آهنگ کوثر: «…من موقع عصبانیت نمی‌توانم کارتون یا کاریکاتور بکشم. باید نکته خنده‌داری ببینم تا دست به قلم بشوم و از این بابت از اولیای مسیح متشکرم. باید بگویم که من آدم‌ها را آنگونه که می‌بینم می‌کشم، و طبیعتا اگر با دید کسی همراه نبود، متاسفم. مسیح ذات زیبایی دارد که ممکن است در چهره اش نمایان نباشد. همه ما کاریکاتورهایی هستیم که خداوند آفریده مسیح عزیز، گاهی وقت‌ها بعضی متوجه می‌شوند، گاهی متوجه نمی‌شوند»!

تعجب نکنيد. اين ميزان دانش و بينش نیک‌آهنگ است و مضمون چيزهايی است که به آن‌ها فکر می‌کند و بیان می‌کند و آشکارا هم پای‌اش می‌ايستد که: ۱) بعضی آدمیان را زشت می‌بیند و ابايی هم از زشت نامیدن کسی ندارد (و البته زشتی و زیبايی مقوله‌ای است کاملاً سوبژکتیو)؛ ۲) آقای کارتونيست «از اولیای مسیح» هم تشکر می‌کند (عیب نقش و نقاش، توأمان می‌کند و تازه گمان می‌کند که وصف طبیعت کرده است)؛ ۳) می‌گوید «متأسفم» ولی اين معنای‌اش عذرخواهی نیست؛ معنای‌اش این است که به جهنم که شما خوش‌تان نیامد؛ من اين‌جوری ديدم چه شما خوش‌تان بیاید چه خوش‌تان نيايد.

من فکر می‌کنم بی‌بی‌سی در نمايش اين کاریکاتور خطا کرد. خطای حرفه‌ای. به دلايل زیر: برنامه‌ی پرگار، برنامه‌ای است جدی (دست کم تا امروز تصور من از این برنامه اين بوده است) که در آن بحث‌های نظری در سطحی انتزاعی‌تر و در فضايی مبتنی بر گفت‌وگو قرار است مطرح شود. هم‌چنین موضوع برنامه‌ اساساً روزنامه‌نگاری و سياست بود نه کاريکاتور کشیدن و سیاست. نيک‌آهنگ به موضوع روزنامه‌نگاری می‌پردازد ولی عملاً همان کارتونیست است (در نظر من او چیزی بيش از کارتونيست نیست و قطعاً روزنامه‌نگاران حرفه‌ای می‌توانند درباره‌ی میزان روزنامه‌نگار بودن او ميزان حرفه‌ای بودن‌اش و پای‌بندی‌اش به اين حرفه نظر دقیق‌تر و تخصصی‌تری بدهند). او در لباس روزنامه‌نگار اما با نقش کارتونيست در اين برنامه ظاهر شد. کارتون کشيدن او هم چیزی است که به عبارت دقیق‌تر نام‌اش تمسخر و هزل است. به نظر من، بی‌بی‌سی نباید اين کارتون را پخش می‌کرد و بهتر بود اجازه می‌داد بحث در مسیر اصلی‌اش پيش برود (و چنين حاشيه‌ی بی‌ربط و دردسرسازی را روی صفحه نمی‌برد). این کار،‌ کار نابجایی بود و کمکی به بسط و گسترش بحث نمی‌کرد (شايد اگر موضوع بحث کاريکاتور کشیدن بود، می‌شد به شکلی آن را توضيح داد).

اما، کاش بحث در همین‌جا منحصر می‌ماند. کاش دیگر کسی ماجرا را کش نمی‌داد. کاش نيک‌آهنگ به همين قناعت می‌کرد که در آن برنامه چنان کرده است (و از کارش هم ابراز رضايت می‌کند). ماجرا هم‌چنان در فضاهای دیگر ادامه پيدا کرده و عده‌ای هوراکشان ذوق کرده‌اند از کار او. من تصویر و تصور خوبی از اين حرکت او ندارم. جدای از بار منفی اخلاقی کار (یکی را زشت بنامی و به این زشت نامیدن – يک نام‌اش تنابز به القاب است در زبان دینی – افتخار هم بکنی و بگویی خوب طبیعت چنين است!)، من این نوع نگاه را هول‌ناک می‌بينم. طبيعی خواندن اين کار، از اصل‌اش بدتر است. چیزی نمی‌توان گفت جز ابراز تأسف و شرمساری از اين مایه سقوط اخلاقی که نام کاريکاتور را هم يدک می‌کشد و خود را به روزنامه‌نگاری هم می‌چسباند. بی‌تعارف بگویم: قضاوت کردن درباره‌ی شکل ظاهری اندام آدميان، يک چیز لازم دارد و آن هم خباثت و آزار رساندن است. 

بگذارید میان دو چیز به روشنی تمایز و تفکیک قایل شويم: کاريکاتور کشیدن و آن‌چه که در جريان اين ماجرا رخ داده است و آن عباراتی که از نيک‌آهنگ صادر شده است. این‌جا کسی بحثی ندارد که چرا نيک‌آهنگ کاریکاتور کشيده است. البته حق اوست. شغل اوست. اين‌که از نگاه او و از دیدِ او،‌ کسی زشت باشد البته حکايت از چشمانِ او دارد: فکر هر کس به قدر همت اوست. چشمان او نمی‌تواند زیبايی در کسی سراغ کند. اما عبور کردن از این مرحله و کار را از شوخی و کاريکاتور گذراندن و به جد درباره‌ی زیبايی ظاهری افراد (و از آن گذشته والدين آن‌ها) داوری کردن و حکم صادر کردن است که عبور از مرزهای اخلاق و ادب است. من فاصله‌ی زیادی نمی‌بينم میان کسی که بعضی‌ها را به طور طبیعی زشت می‌بيند و به اقتضای اين – از نگاهِ‌ او – زشت بودن طبیعی افراد آن‌ها را مستحق و مستوجب کاريکاتوریزه شدن می‌بيند و کسی که ژن بعضی‌ها را ناسالم و معيوب بداند و به این بهانه دست به کشتار بزند. می‌بينید که مرز ميان اين نگاه زشت‌بين طبیعی و نگاهی که از آن انديشه‌ای نازیستی متولد می‌شود بسیار باريک است. تفاوت در اين است که کاریکاتوریست ما قدرت هیتلر و شهرت و محبوبيت‌اش را ندارد!

من نمی‌دانم از لحاظ حقوقی کسی که چنین در معرض تمسخر عمومی قرار بگیرد، در یک کشور غربی، با رسانه‌ها چه می‌تواند بکند (شايد موادی حقوقی است که به فردی که مورد آزار قرار گرفته است حق طلب غرامت و چیزهایی از اين دست را بدهد؛ شايد هم ندهد). ولی این را می‌دانم که حتی اگر کار بی‌بی‌سی خطا بوده است – که به نظر من بوده – اگر ماجرا در همان حد متوقف می‌ماند و آن عبارات درشت و بی‌مسؤولیت از او صادر نمی‌شد، شايد امروز ناگزیر نبوديم تکانی به خودمان بدهيم که چه چيز باعث می‌شود مرزهای مدنيت و اخلاق مسؤولانه‌ی اجتماعی چنین کمرنگ شود. مشکل در اين است که حد و مرز آزادی را درست نمی‌شناسیم؟ فکر می‌کنيم این یکی از مشکلات است. چه بسا بی‌اعتبار ديدن پاره‌ای از اصول اخلاقی – دینی يا مدنی – باعث می‌شود به این‌جا برسيم. این‌ها را نمی‌دانم ولی بی‌شک، چيزی آزارنده و غيرانسانی در اين حرکت هست. این داوری درباره‌ی ظاهر افراد، پافشردن بر آن، و عبور کردن از حد مدنيت و اخلاق انسانی جایی قبیح‌تر می‌شود که بگويی «متأسفم» و از کارت راضی باشی. 

به ياد این ابيات بانگ نی سايه می‌افتم:
راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد

کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند

«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست

ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!
و از خود می‌پرسم شايد ماجرا را زیادی بزرگ می‌کنم. اما مسأله اين نيست که بيهوده امری پيش‌پاافتاده را بزرگ کنيم. همه‌ی ما سابقه‌ی اين نوع حرکات را می‌شناسيم. اين همان زهری است که از پوست گذشته و در جان و روان رخنه کرده است و امروز کام همه را تلخ می‌کند. واقعاً بايد تفاوت کارهای مانا نيستانی را با اين جنس کارها گوشزد کرد؟ نه، حيف است. اما فکر می‌کنم چيزی در اين ميانه غايب است. گویی از زشتی گفتن، و زشت نمودنِ انسان‌ها – نه زشت نمودن زشتی‌ها و پلیدی‌ها – تبدیل به فضيلت شده است. کسی که نمی‌تواند به جای تصویر کردن و مهیب جلوه دادن زشتی‌ها و ناراستی‌های و نامردمی‌ها، آدميان را و صورت‌ها را زشت و کريه تصویر می‌کند، همان است که کج‌روی می‌کند و دشمنی با آيینه. کاش به اين مايه از پختگی برسیم که به جای زشت ديدن نقش‌ها و تصويرها – که در اين جهان می‌آيند و می‌روند – پلیدی‌ها و زشتی‌ها را نامطبوع و ناپسند به تصویر بکشيم. کاش به جای طعنه زدن در صورت‌ها، طعنه در رذالت‌های معنا بزنیم و بر دروغ و ريا سخت بگيریم نه بر ظاهر و چهره. اين صدای قرن ما به گوش دردمند هشياری خواهد رسيد؟
۱

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

در یادداشت قبلی نوشتم که خطا کردن بخشی از وجود آدمی است و به اختصار گفتم که اهميت‌اش به این است که خطا، آدمی را تصحیح می‌کند. در واقع نکته‌ی مهم‌ترش اين است که آدمی با خطا کردن، به سوی تصحیح کردن خود می‌رود. آدمی تنها با خطا کردن نيست که آدمی است بلکه با تصحیح خطای خود آدم می‌شود.

حتماً برخورد کرده‌ايد با کسانی که حتی وقتی اشتباهی مرتکب می‌شوند، اذعان به خطا برای‌شان آسان نيست. یعنی ممکن است هر حرفی بزنند الا همان يک جمله یا دو سه کلمه‌ای که دال بر اذعان به خطای‌شان باشد. حاضر است ساعت‌ها منبر بروند ولی همان دو سه کلمه را نگويند. و اين کلمه‌ها هستند که آدمی را آدم می‌کنند؟ کدام کلمه‌ها؟ همین «اشتباه کردم»، «خطا کردم»، «عذر می‌خواهم» و تعابیری از این جنس. اين‌ها تعابیری تازه و امروزی نيستند. در دینی‌ترین روايت‌ آفرينش هم آدمی وقتی خطا می‌کند، به سوی اذعان به خطای‌اش می‌رود. در زبان دین، خطا نام‌اش «گناه» است و اذعان به خطا «توبه» يا اقرار به ظلم بر نفس خويش.

آدم، در قصه‌ی هبوط از بهشت، برای بازگشت به جايگاه‌اش، می‌گويد: «ربنا انا ظلمنا انفسنا». و این‌جاست که بازگشت او پذیرفته می‌شود. این بازگشت او به مقام آدمیت است. درست در نقطه‌ی مقابل، ابلیس، هرگز خود را خطاکار نمی‌داند و هم‌چنان سجده نکردن‌اش را به گردن خدا می‌اندازد. او همی‌چنان اصرار دارد که اصلاً اگر گمراهی و اغوایی بوده از خودِ خدا سر زده است. و هم‌چنان می‌گويد به هر حال من بهتر از آدم‌ام. او خاک است و من آتش و هم‌چنان سلسله‌ی تکبر ادامه پیدا می‌کند. و همين نکته است که مولوی می‌گوید:
علتی بدتر ز پندار کمال
نيست اندر جانِ تو ای ذودلال

اين پندار کمال است که باعث می‌شود آدمی وقتی خطا می‌کند به سوی اذعان به خطا نرود. اين جنبه‌ی وجودی آدمی را بسیاری از ما تجربه کرده‌ايم. آدم‌ها هم درجات متفاوتی دارند. عده‌ای هم زود پی به خطای‌شان می‌برند و هم زود به سوی اصلاح خطا می‌روند و شهامت اذعان به آن را دارند. عده‌ای متوجه خطا می‌شوند ولی آسان نيست برای‌شان که بر زبان جاری کنند که خطا کرده‌اند و هم‌چنان بر همان خطا اصرار می‌کنند. عده‌ای هم هستند که هرگز متوجه خطای‌شان نمی‌شوند. اين‌ها وصف گروهی جز ما نيست و فقط چنين نيست که يک فرد تنها در یکی از اين شرايط قرار بگیرد. ممکن است دقیقاً يک فرد در موقعیت‌های مختلف به هر کدام از این اوصاف دچار شود. يعنی آدمی که امروز به سرعت متوجه خطای خود می‌شود و در اصلاح‌اش می‌کوشد، ممکن است فردا یا در موقعیتی دیگر باز هم مرتکب خطايی از جنسی دیگر شود ولی نه متوجه آن شود و نه در اصلاح آن بکوشد. این جنبه‌ی وجودی آدمی، ساحتی پيچيده از وجودِ اوست. نمی‌توان درباره‌ی یک شخص حکم کرد که او هميشه خطاهای خود را اصلاح می‌کند، یا خطا نمی‌کند یا هميشه خطا می‌کند و هرگز هم خطای خود را اصلاح نمی‌کند. آدمی ترکیبی است از همه‌ی اين احوالات. و البته فرخنده آن کسی که علتِ پندار کمال در ضميرش راسخ نشده باشد و اين فروتنی را هنوز حفظ کرده باشد که وقتی خطا کرد، بی‌مجامله و تعارف و بدون اکراه تن می‌دهد به اذعان به خطا.

با تمام این اوصاف، وقتی به اطراف‌مان می‌نگريم، يا دست کم برای من چنين است که در برخورد با آدميان، وقتی می‌بینم کسی در عذرخواهی یا اذعان به خطا اکراه دارد یا به سختی بر زبان می‌راند که خطا کرده است، هميشه حساس می‌شوم و با احتياط بیشتری برخورد می‌کنم. مواجهه با کسانی که این خصلت را ندارند – یا کمتر دارند – در حقیقت مواجهه با تکبر است. افراد مختلف با نخوت و تکبر برخوردهای مختلفی دارند. یکی از این برخوردها می‌تواند بی‌اعتنایی باشد. و این البته دیگر قصه‌ای متفاوت است و خارج از موضوع این یادداشت.

مرتبط: ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

۶

قال الأستاذ…

بعضی چيزها، بخشی از واقعيت وجودی آدمی است. از جمله خطا کردن. همين حافظ خودمان می‌گويد که:
سهو و خطای بنده گرش هست اعتبار
معنی عفو و لطف خداوندگار چی‌ست؟
اين یکی البته در نسبت بنده و خداوند است. ربطی به نسبت آدم‌ها با سایر آدم‌ها ندارد. اين یکی بهتر خصلت‌های وجودی آدمی را آشکار می‌کند:
جايی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

بگذارید تعبیر «گناه» را از بستر دینی‌اش منتقل کنيم به بستری عمومی‌تر و انسانی‌تر که همان «خطا» باشد. در همان فضای دینی هم وقتی می‌گويند: کل بنی آدم خطاؤون و خير الخطايين المستغفرون (یا «التوابون»)، بيشتر از اين‌که به توبه و استغفار به معنای دینی‌اش توجه داشته باشد – که آن هم به جای خود قابل‌اعتناست – به جنبه‌ی وجودشناختی آدمی توجه دارد. آدمی خطا می‌کند. آدمی با خطا کردن آدمی است. این معنی‌اش تشويق خطا کردن نیست؛ معنی‌اش فهميدن نتيجه‌، بهره و منفعتی است که آدمی می‌تواند از خطا کردن ببرد.

با اين مقدمه، می‌خواهم بپردازم به پاره‌ای از حواشی همين ماجرای اخيری که بر سر حافظ با آقای منصوری در گرفته است. در دو یادداشت قبلی (۱ و ۲) که نوشتم سعی کردم چند کار را انجام بدهم: ۱) جایی که لغزش و زلتی رفته بود، به تدارک مافات بپردازم و در عذر تقصیر بکوشم؛ ۲) از مبالغه و اغراق و به کار بردن صفت‌های برترين و تعابیری از این دست پرهیز کنم چون فکر می‌کنم لغزش‌گاه آدمی درست همان‌جايی است که ناگهان صفت‌های برترين در کلام‌اش ظاهر می‌شوند و پياپی خودنمایی می‌کنند؛ ۳) اصل سخن‌ام  را بدون پیرايه‌ها و حواشی قبلی بيان کنم و ادعای اصلی‌ام را آشکارتر بگویم.

در این گفت‌وگو، قرار نبود کسی از میدان به در برود. اما یک اتفاق خيلی مهم دست کم برای من افتاد و بيشتر متوجه نکته‌ای شدم که این سال‌ها چندان به آن توجه نکرده بودم: هنوز فضای «استاد چنين گفت» در فرهنگ ما غلبه دارد. اتفاقاً من فکر می‌کنم اگر قرار باشد از توسعه‌نیافتگی حرف بزنیم، خوب است به جای گریبان گرفتن از حافظ يا تهمت نهادن بر استوانه‌های فرهنگ خودمان (مراد البته اين نیست که آقای منصوری چنين کرده است؛ مراد هر کسی است که گناه توسعه‌نيافتگی ما را به پای حافظ بنويسد)، فکر کنیم که چرا «استاد چنين گفت» هم‌چنان برای ما امری است مهم و تعيين‌کننده. چیزی که برای من جالب است این است که در همين مغرب‌زمين، استادی که بيش از سی‌چهل سال سابقه‌ی تدريس دارد و کتاب‌های بی‌شماری منتشر کرده و استادی صاحب‌نام و سخن‌ور است، نه استاد خطاب می‌شود و نه اين تعظيم و تکریم‌های شگفت‌آور چنان به جانب‌اش روانه می‌شود که ديگرش نتوان بر او خرده گرفت: او را به سادگی به نام کوچک می‌نامند و دانشجويان‌اش در کلاس درس و در برابر ديگران می‌توانند سخن‌اش را به چالش بگیرند و با او در پيچند. اين‌جا آن‌چه سخن اول را می‌گويد اين نیست که «استاد» چه گفت؛ بلکه بحث اين است که استاد «چه گفت»!

يکی از علل توسعه‌نيافتگی ما همين «قال الأستاذ»هاست. همان که آقای منصوری به درستی (در اين يادداشت) به آن اشاره کرده است و از پوپر (البته در موضعی نا به جا و به شيوه‌ای مغالطی) نقل‌قول کرده است، اشاره به همین معنا دارد: چون افلاطون سخنی را گفته است، معنای‌اش اين نيست که امروز پوپر نمی‌تواند با او مخالفت کند (می‌شود البته درباره‌ی حافظ هم حرف زد و البته به محض اين‌که فضا کمی مساعدتر شود و «تهمت تکفیر» (!) از میان برخیزد، می‌شود به آن هم پرداخت).

خطا کردن بخشی از وجود آدمی است و شهامت اذعان به خطا از خصلت‌هايی است که آدمی را آدم‌تر می‌کند و البته انديشه و عمل‌اش را آراسته‌تر و پیراسته‌تر خواهد کرد.

پ. ن. بیتی که از حافظ نقل کردم در حافظ به سعی سايه این‌طور آمده است:
سهو و خطای بنده گرش نيست اعتبار
معنی لطف و رحمت آمرزگار چيست

من بیت بالا را از حافظه نوشتم ولی به نظر من هر دو روایت درست است. در روایت سایه، برای سهو و خطا هم می‌توان اعتبار قايل شد و اعتبارش به اين است که لطف و رحمت آمرزگار را جذب می‌کند. هر چه هست، تفاوتی در اصل معنا ایجاد نمی‌کنند. ممنون از دوست عزیزی که روایت ديگر را در نظرها متذکر شد.

۰

حکايت هم‌‌‌چنان باقی…

يادداشت دوم آقای منصوری را که بيشتر واکنش به پاسخ من است، چند بار خواندم. از چند نفر از دوستان‌ام هم نظرشان را درباره‌ی اين پاسخ پرسیدم. واکنش‌ها متفاوت بود. هر کس ماجرا را از زاويه‌ای ديده بود و البته بعضی از دوستان‌ام به شفقت و صراحت، اشکالی را که در زبان من دیده بودند متذکر شدند: بیان من تند و تيز بود. در يادداشت پیشین، درباره‌ی بخشی از اين لحن، توضيح دادم و عذرخواهی کردم. درباره‌ی بخش دیگری از چیزی که نوشتم بودم، يک قرائت خاص از حافظ را «چرند» ناميده بودم. برای این‌که بتوان به گفت‌وگو ادامه داد، اين را پس می‌گیرم و می‌پذیرم که این لحن آزارنده است. می‌توانم به جای کلمه‌ی چرند بنویسم «نامنسجم» يا «غيرقابل‌دفاع» که هم‌چنان افاده‌ی همان معنایی را می‌کند که مد نظر من بود.

در يادداشت دومی که آقای منصوری نوشته است (و پیداست که این دوم، سومی هم دارد و شايد بيش از سوم هم داشته باشد) ايشان چند نکته را توضیح داده است و می‌بینم که پربسامدترین کلمه در همين نوشته، همان کلمه‌ی «چرند» است. فکر می‌کنم نويسنده‌ی محترم چند موضوع را با هم خلط کرده است. سعی می‌کنم اين‌ها را توضيح بدهم که رفع ابهام و سوء‌تفاهم – دست‌کم تا جایی که از من ساخته است – بشود.

اين‌که نوشته بودم فضاهای مختلف در رسانه‌های مجازی ادب‌های متفاوتی دارند، بيشتر ناظر به این نکته بود که چيزی که آدمی در وبلاگ‌اش می‌نويسد، با چيزی که در فضاهای ديگر می‌نويسد ممکن است لحن‌اش متفاوت باشد. روز به روز بيشتر به اين نتيجه می‌رسم که باید در همه‌ی فضاها بيشتر مراقب بود و بیشتر عنان الفاظ و کلمات را در اختیار داشت. این را می‌دانم و به آن باور دارم که «آن کس که در اين شهر چو ما نیست کدام است»؟ تفاوت در درجات و شدت و ضعف ماجراست. گاهی اوقات اگر آدمی بی‌پرده‌پوشی و در فضایی عمومی‌تر هر آن‌چه که بلافاصله به ذهن‌اش می‌رسد بگويد، حتی اگر منطق سخن‌اش درست باشد و استدلال‌اش قابل‌دفاع، باز هم احتمال ناشنيده‌ ماندن سخن‌اش و متهم شدن‌اش بيشتر است تا اين‌که به مغز سخن‌اش توجه شود. پس به اين شکل اصلاح می‌کنم: حتی در فضاهای وب ۲ هم بايد از اين پس مراقب‌تر بود. اين نکته را سربسته تا همين‌جا می‌گویم و شرح‌اش را می‌گذارم برای يادداشتی دیگر درباره‌ی خصلت‌های به شدت متغير و سيال فضای وب ۲.

آقای منصوری،‌ در بند سوم نوشته‌اش سخنی را درباره‌ی پای‌بندی به ساخت علمی جملات آورده است که اشاره‌اش به عبارات من است (ولی نه در متن‌شان هيچ پیوندی به نوشته‌ی من هست و نه اشاره به این‌که ايشان اساساً درباره‌ی چه کسی دارد حرف می‌زند – اين البته شايد برخاسته از تلقی ایشان از ادب مقام باشد که نباید حتی اسم از منتقد برد). ایشان آورده‌اند: «اين نقل قول را لطفاً بخوانيد: «اگر درنگ كنيم و در انتقاد از آنچه مسلماً بخشي از ميراث فكري ماست بي‌پرده سخن نگوييم، مسئوليت اين تفرقه‌ي دردناك و شايد مرگبار به گردن ما خواهد بود. اگر به انتقاد از پاره‌اي از آن ميراث بی}رغبتی نشان دهيم، ممكن است به نابودي همه‌ي آن ياري داده باشيم». نظر شما در باره‌ي اين عبارت  كه متضمن "اگر" و "بخشي" و "پاره‌اي" و "ممكن است" است، چيست؟ آيا اين درست است كه با گزينش اين عبارت كه در مقدمه‌ي كتابي آمده و با غفلت از بقيه‌ي كتاب كه شرح و بسط همين "اگر"ها و "پاره‌اي"هاست، نويسنده را به مبهم و غيرعلمي سخن گفتن و "ابطال‌ناپذيري" سخن متهم كنيم؟ آيا اين سخن آشنا نيست؟ بله اين سخن از مقدمه جلد نخست يك كتاب مهم از واضع نظريه‌ي "ابطال‌پذيري" گزيده شده است: "جامعه باز و دشمنانش" اثر كارل پوپر، به ترجمه عزت‌الله فولادوند.» و سپس در ادامه در بندی دیگر نوشته‌اند که: «براستي بايد پوپر را متهم به چرندگويي كرد كه چرا با ارزش‌هاي قرن بيستمي به نقد رأيي متعلق به ۲۵۰۰ سال پيش پرداخته و مثلاً افلاطون بزرگ را نقد كرده؟». این عبارات چندين مغالطه دارد. نخست اين‌که جایی که من جمله‌ای مشابه را نقل کرده بودم و سعی داشتن عبارات متضمن «اگر» و اداتی از اين قبيل را برجسته کنم، جمله‌ای بود که اتفاقاً تا حد زیادی نويسنده‌ی ما را تبرئه می‌کرد. يعنی نوشته بود که اگر این عبارات از آن کسی دیگری است (بعضی از منتقدان و الخ)، پس مخاطب من ايشان نيستند. دوم اين‌که درخلال آن جملاتی که نوشته بودم هرگز نگفته بودم که مثلاً نوع نقد پوپر چرند است. يعنی مقایسه‌ی موضوع مورد بحث ما با موضوع مورد بحث پوپر مقایسه‌ای خطاست (مگر اين‌که بخواهيم به اين شیوه کار خودمان را توجیه کنيم). مسأله این است: اگر میان اقبال داشتن به زبان حافظ و توسعه‌یافتگی ارتباطی ارگانیک برقرار است، شاهد آوردن از نوع نقد پوپر بر افلاطون بزرگ («بزرگ» را آقای منصوری نقل کرده است)، هیچ کمکی به اثبات مدعا نمی‌کند. يعنی ایشان مرتکب چند مغالطه‌ی پی‌در‌پی می‌شوند. این‌که پوپر افلاطون را نقد کرده است به جای خود، ولی نفس نقد پوپر بر افلاطون به خودی خود نه ثابت می‌کند پوپر درست گفته است و نه بطلان سخنی از افلاطون را نشان می‌دهد (بر عکس‌اش هم صادق است). باید به خود استدلال و موضوعیت‌اش توجه داشت. به فرض که من سخن ايشان را درباره‌ی حافظ و توسعه نامعتبر بدانم، نتیجه نمی‌شود سخن پوپر را هم درباره‌ی افلاطون نامعتبر بدانم (مگر اين‌که بگوييم به مثل ايشان همان پوپر هستند، افلاطون همان حافظ و موضوع بحث هم ارتباط توسعه و زبان حافظ يا چيزی با مضمون مشابه).

لذا اگر یک گام به عقب برداريم، ارتباط زبان حافظی و توسعه‌یافتگی – به معنای متعارف توسعه‌يافتگی – قابل‌دفاع نيست و نمی‌توان به سادگی چنين چيزی را نشان داد. وقتی هم من از آناکرونیسم سخن گفته بودم، بيشتر مقصودم نگاهی کلی بود که در بسیاری جاها وجود دارد و این‌جا هم مصداقی دیگر از آن است. می‌بینم که ایشان خود نیز متفطن همین نکته هستند و شواهدی را از هم از قول خودشان آورده‌اند (هر چند پيش از این من چنین نقل‌قولی از ایشان نديده بودم و در سخنرانی‌شان نيز چنين چیزی نيست). اما هم‌چنان ايشان در بند بعدی ايشان اصرار دارد که هر کس اين شيوه‌ی نقد را نامعتبر بداند، چنان‌ است که پوپر را نامعتبر دانسته است (اين نامعتبر همان «چرند» سابق است ولی شما غمض عین بفرمايید و درشتی زبان مرا ببخشاييد و به همان «نامعتبر» قابل‌دفاع‌تر مراجعه کنيد). گمان می‌کنم مغالطی بودن این سخن آشکار است. باقی توصیفی که ايشان از آناکرونيسم به دست می‌دهد نه تنها محل‌نزاع نيست بلکه من نیز با ايشان بر سر آن توافق دارم ولی هم‌چنان اين تعریف توضيح نمی‌دهد که چطور می‌توانیم ميان زبان حافظ و توسعه ارتباط بر قرار کنيم.

ايشان در بند آخر نیز اشاره‌ای به ارتباط فرهنگ و توسعه کرده‌اند که البته سخت مختصر است و بدون هیچ سخن مبسوط و دندان‌گیر. پيداست ايشان از اين‌که گفته‌ام نويسنده کتابی درباره‌ی توسعه دست نگرفته تا بخواند رنجیده است. از بابت اين درشتی هم عذر می‌خواهم. ولی هم‌چنان فکر می‌کنم ايشان هنوز در تعریف توسعه راهی دیگر را می‌رود و در واقع نام چیز دیگری را توسعه گذاشته است. اگر «درس‌های اخلاقی» اين نوشته را کناری بگذاريم، فکر می‌کنم هم‌چنان نحوه‌ی ورود به مسأله و ارتباط دادن ميان حافظ و توسعه‌يافتگی ناپخته و ضعیف باقی مانده است.

از دوستان نازنين‌ام که با حسن ظن و رفاقت‌، در نوشته‌ی من و آقای منصوری نظر کردند و راهنمایی‌های مفيدی دادند هم ممنون‌ام. امیدوارم آقای منصوری هم به اين نتیجه رسيده باشند که هیچ قصد آزار و تعرضی در ميان نبود و به خاطر آن درشتی‌ها هم يک بار دیگر صميمانه عذرخواهی می‌کنم ولی هم‌چنان با تلقی ايشان از حافظ و نسبت‌اش با توسعه مخالف‌ام:
غیرت‌ام کشت که محبوب جهانی ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد