۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پيوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدميان، زیاد اهل سخن گفتن و شايد هم به عبارتی «هياهو» نيستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گويند. هيچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نيست. برای فهم مطويات سخن‌شان نيازی به کليد نيست؛ تأویل لازم نيست، مستقيماً می‌توان معانی را به صرافت دريافت. همه اين چنين نيستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش اين نيست که خودشان آزاد نيستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چيزی را نگويد يا اگر هم می‌گويد چنان بگويد که اهل اشارت نکته را دريابند و نامحرمان و بيگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. اين‌ها فقط کارشان سرقت سخن نيست؛ بسياری از اين طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدميت می‌زنند. آدميت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصينِ آدمی بيفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نيست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نيست.
اين قصه‌ی من و اين وبلاگ هم هست. آن‌چه اين‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عريان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت ديگر. اما آدمی ديگر به چه زبانی بايد بگويد که از بيداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بيان‌های دیگری بايد فرياد بزند که تن به ستم، به ريا، به دين‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتيم که دو روزی تازيانه بر گرده‌ی بيداد نکشيدی – که هميشه هم لازم نيست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بيندازيم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌ميرد. آدميت هم‌چنان زنده است و اين شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همين قبيل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که يک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همين است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرايی که آدميتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همين روست که عاشق چه بسا زودتر از ديگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسليم در برابر بيداد آلوده می‌شود. پس عجيب نيست وقتی که خواجه‌ی شيراز می‌گويد:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم
ناگهان اين نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمينه‌ای است برای اين‌که دست رد بزنی به سينه‌ی دروغ. اين درد، پيوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نيست
بیزارم از بازارِ اين بی‌هيچ‌دردان

بيهوده نيست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رميده‌دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پای در آيم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم!

۰

از تقوای فراموش‌شده تا معیارهای دوگانه

وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
 وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸)
اى مؤمنان در راه (رضاى‏) خدا به داد برخيزيد
و به عدل شهادت دهيد و دشمنى‏تان با بعضى از مردم شما را بر آن ندارد كه بيداد كنيد؛
 دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خداوند پروا كنيد كه خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است‏
خبر اين ماجرای دردناک را چند روز پيش‌تر شنیده بودم اما آخرين گمانی که می‌بردم همين بود که گزارشی به چنين شيوه‌ای در وب‌سايت‌های تابناک و جهان‌نيوز از حادثه‌ای تأسف‌بار با این تيتر منتشر شود که: «حمله به دانشجوی محجبه ایرانی در انگلیس+ تصاویر». چکيده‌ی مدعای گزارش فوق مبنی بر چند گزاره‌ی درهم تنيده است: دختر دانشجوی محجبه‌ای در انگليس به خاطر محجبه بودن مورد آزار و اهانت واقع می‌شود و «جراحات شديد»ی به او می‌رسد و نتيجه‌گيری می‌شود که موج تازه‌ای از «مبارزه با حجاب» در اروپا شکل گرفته است و در انگليس هم به خاطر نگرانی از اقبال به مسلمانی، دولت انگليس به فکر راه چاره افتاده است و نتيجه‌ی القاء شده در متن همين است که اين رخدادها نمونه‌هايی از همين نگرانی است (و اسلام‌هراسی هم بخشی از آن است). این روايت، به اعتقاد من، روايتی است که علاوه بر گزارش واقعيت‌های ماجرا – و گزارش ناقص واقعيت‌های حادثه – تحلیل و تفسيرهايی را در خود دارد که اگر دروغ نباشد،‌ دست‌کم اغراق و مبالغه‌ی بيش از حد است و تنها هزينه کردن از درد و رنج يک زن و بازيچه کردن مظلوميت يک انسان برای بهره‌برداری تبليغاتی و سياسی و آب به آسياب نزاع‌های بی‌حاصل و خصومت‌ساز ريختن است: ظاهر روايت، حکايت از برجسته‌کردن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی در غرب دارد اما واقعيت ماجرا اين است که کل قصه به نحو حيرت‌آور بزرگ‌نمايی شده است. دقت کنيد که رنج هيچ انسانی را هيچ وقت نمی‌توان بزرگ‌نمايی کرد. آن‌چه بزرگ‌نمايی شده است جنبه‌ی دردناک و تلخ قصه نيست. ولی می‌توان با اين شيوه‌ی روايت و مغالطه‌های متعددی که در خلال آن آمده است، نتايج سياسی مبالغه‌آميز و گزافی بر آن بار کرد. از آن سو، به جای جلب توجه به يک مسأله‌ی انسانی و اجتماعی (که حاصل يک معضل شناخته‌شده و قديمی جامعه‌ی انگليس با نوجوانان است؛ برای اطلاع‌ بيشتر درباره‌ی يک نمونه‌ی خاص‌اش این‌‌جا را بخوانيد درباره‌ی سيلی‌ زدن‌های شاد) يا برجسته‌کردن مسؤوليتی اخلاقی و عقلانی، هم تصوير معوجّی از نوع برخورد بخش‌های مختلف جوامع اروپايی با اسلام ارايه شده است و هم در عمل زمينه برای غرب‌ستيزی و دشمن‌کيشی خيال‌انديشانه‌ای از سوی ديگر فراهم شده است.
واقعیت ماجرا اين است که:
۱. لندن به نسبت بسیاری از شهرهای ديگر اروپا، یکی از امن‌ترين شهرها برای زنان مسلمان محجبه است و در مقايسه با شهرهای بسياری از اروپا که ديده‌ام، هيچ شهری را به اين اندازه متنوع و تا اين حد روادار نسبت به فرهنگ‌های مختلف و متفاوت نديده‌ام. نژادپرستی و بيگانه‌ستيزی برچسبی است که اگر بخواهيم در مقام مقايسه به آن نگاه کنيم، به انگليسی‌ها و خصوصاً لندنی‌ها کمتر می‌چسبد. برای اين‌که بفهميم چقدر اين نسبت ضعیف است بايد ما ایرانی‌ها خصوصاً از خودمان بپرسيم که سال‌های سال با همسايگان افغان‌مان که هم‌ريشه، هم‌زبان و هم‌کيش ما بوده‌اند چه رفتاری داشته‌ايم و همين الآن هم در سطح جامعه و هم در سطح حکومت و دولت با اين همسایگان‌مان چه می‌کنيم. همين شرمساری بس است که جسارت دعوی پاکدامنی يا مظلوميت به خيال‌مان خطور نکند.
۲. انگليس مدت‌هاست با معضل نوجوانان سرکش روبروست. این مسأله يک معضل اجتماعی ريشه‌دار است و ارتباطی هم ندارد با این‌که این نوجوانان تربيت‌ناشده و نااهل، با آدمی محجبه در می‌افتند یا با کسانی که هيچ نشانه‌ی هویتی ظاهری مسلمانی ندارند يا با یک نفر سياه‌‌پوست يا با یک پيرمرد و پيرزن انگليسی يا حتی يک آدم کاملاً معمولی انگيسی. اين اتفاق‌، بخشی است از اتفاق‌های جاری انگليس. دولت هم سال‌هاست که به فکر حل مسأله است و مسأله را هم از بام تا شامل علناً از رسانه‌ها فرياد می‌کنند و هيچ کس هم قصد پنهان کردن يا انکارش را ندارد. اين‌که دست بر قضا، قربانی اين حادثه محجبه بوده است و نوجوانان و اراذلی که چنين کرده‌اند، حجاب يک دختر مسلمان را هم بهانه‌ای برای آزار بيشتر کرده‌اند لزوماً آن همه ادعای بزرگ را نتيجه نمی‌دهد.
۳. این اتفاق‌ها را در انگليس به جد پی‌گيری می‌کنند و جای تعجب است که به جای اين‌که این عکس‌ها سر از يک رسانه‌های داخلی ايران در بیاورد و خوراک تبليغاتی غرب‌ستیزی شود، به دست پليس این‌جا نمی‌رسد یا در روزنامه‌های همين‌جا منتشر نمی‌شود. اين سؤال را جداً بايد از منتشرکنندگان اين تصاویر پرسید که آيا هدف پی‌گيری جدی ماجراست و احقاق حق يا قصه چيزی است در حد مظلوم‌نمایی و مانور تبليغاتی و رسانه‌ای؟ بالاخره در اين میان انسان بودن، و کرامت آدمی مهم است يا بازتاب تبليغاتی و رسانه‌ای پيدا کردن ماجرا؟
۴. در غرب، اسلام‌هراسی هست. اسلام‌ستيزی هم وجود دارد. اما این نمونه، از آخرين و ضعيف‌‌ترين مصداق‌های احتمالی این موضوع است. يعنی به دشواری بتوان نشان داد که اين حادثه، به خاطر اسلام‌ستيزی يا اسلام‌هراسی بوده است. ظن غالب این است که اين ماجرا، ماجرايی است مانند ماجراهای بی‌شمار رفتارهای خشن نوجوانان انگليسی با تقريباً هر کسی فارغ از رنگ و پوست و نژاد و مذهب و مليت. البته پليس اين‌جا، رفتارهای تبعیض‌آمیز را به شدت جدی می‌گيرد و در مواردی که پای نوجوانان در ميان نباشد که عمدتاً حتی موقع دستگيری‌شان ماجرا با تذکر و اخطار فيصله پيدا می‌کند، قضيه بسيار پيچيده و سخت می‌شود. اما هر چه هست، اين ماجرا نه نمونه‌ی قوی و قابل‌دفاعی است برای نشان دادن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی و نه دست بر قضا روش اخلاقی و منصفانه‌ای است برای نشان دادن ظلمی که ممکن است بر يک زن مسلمان در غرب برود.
تا جایی که من می‌دانم و بعد از نزديک به ده سال زندگی در لندن می‌توانم گواه آن باشم واقعیت اين است که اين بيگانه‌هراسی گاهی وجود دارد اما چنان نيست که بتوان تا اين اندازه درباره‌اش اغراق کرد. دست‌کم برای ماها که زندگی در ایران را تجربه کرده‌ایم و شيوه‌ی برخورد پليس و در واقع حاکميت سياسی را با شهروندانی ديده‌ايم که همه‌شان ايرانی هستند و مسلمان، نوع برخورد غربی‌ها با ما که در کشورشان ميهمان به شمار می‌آيیم و اساساً از جنس خودشان نيستيم چيزی نيست جز اسباب عبرت‌ و مايه‌ی شرمساری از جامه‌ی ژنده‌ی مسلمانی خويش و تردامنی خودمان در عمل به ایمان‌مان. چنان‌که در بالا آوردم، بهترين و برجسته‌ترين حجت و بينه بر اين‌که ما را هرگز نمی‌زيبد که بر عيوب جامعه‌ی اروپايی خرده‌ای بگیريم، همین است که ما با افغان‌های هم‌زبان، همسايه و هم‌کيش‌مان در سطح جامعه و دولت، برخوردی کرده‌ایم که این غربی‌ها هرگز با ما مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها نکرده‌اند. از عدالت و انصاف نبايد دور شد. در سال‌های جنگ، ايران پناه افغان‌ها بوده است اما بايد پرسيد به چه نحو و کيفیتی؟ بايد پرسيد که اين پناه دادن به چه قيمتی بوده است؟ چه اندازه عزت و کرامت هم‌زبان‌ها و هم‌کيشان ما حفظ شده است؟ هنوز بعد از این همه سال آيا به ذهن‌تان خطور نمی‌کند که هنگام تحقير کسی و توهين به او به آسانی به او بگويید «افغانی»؟!
و اين‌ها هم‌چنان حاشيه‌ی ماجراست. در نوع پوششِ رسانه‌ای اين ماجرای تلخ، اتفاق هول‌ناک‌تری که در لايه‌ی زیرین قصه جاری است این است که: این رسانه‌ها، سلطان رياکاری و خداوند معیارهای دوگانه و تزویرند. در سرزمينی که با خويشتنِ خويش رفتارهايی می‌کنيم بسی هول‌ناک و دست نيروهای نظامی، انتظامی و امنيتی ما به روشنی و آشکارا در اين ستم‌ها دیده می‌شود – و عالی‌ترين مقام‌ سياسی کشور هم آن‌ها را «جنايت» می‌خواند – آن هم با مردمِ خودمان، بايد پرسيد که چرا اين حادثه را بايد چنين بزرگ کرد و چنين نتايجی از آن گرفت و ناگهان به این خيال افتاد که دولت انگليس بايد مستقيماً پی‌گير ماجرا باشد؟ البته من بسيار خوشحال می‌شوم اگر دولت انگلیس ناگهان اين اندازه حساسيت انسانی و اخلاقی نشان بدهد که از ميان هزاران اتفاق مشابه ديگری که برای ساکنان مختلف انگليس از هر نژاد و تبار و آيين و کيشی رخ می‌دهد، همين مورد مشخص را مسؤوليت خودش بکند و در پی استیفای حقوق يک زنِ مسلمان بر آید. اين اتفاقِ تبعيض‌آميزِ ويژه بسيار اسباب مسرت خواهد بود. اما به قول حافظ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برين می‌خواهی»؟ ما چه کرده‌ايم و دولت ما چه اعتبار و آبرويی برای ما فراهم کرده است که امروز بتوان به خاطر جسارت به یک زن مسلمان، گریبانِ دولتی را گرفت؟ گمان می‌کنم تابناک و جهان‌نيوز تصويری که از خودشان و خودمان دارند زياد منطبق با واقعيت نيست. واقعيت اين است که اين شيوه‌ی مسلمانی آغشته به گزافه‌گویی، بی‌مسؤوليتی و بی‌اخلاقی و فاصله گرفتن از روح تعاليم اخلاقی دين محمدی، هیچ زمینه‌ای را برای آبرو و عزت جهانی داشتن فراهم نمی‌کند.
آن‌چه من از اين گزارش منتشر شده در رسانه‌های داخلی می‌فهمم اين است که: به خاطر دشمنی با انگليس و سابقه‌ی تمام تنش‌های مختلفی که ميان غرب و ايران هست، تنظيم‌کنندگان گزارش – به رغم مسلمانی – حاضر شده‌اند از عدالت و تقوا دور شوند و قصه‌ای را بسازند که در آن هم واقعیت‌های اصلی – و تلخ – ماجرا گم شده‌اند و هم گرهی بر گره پيشين افزوده شده است و «پريشانی اين سلسله را آخر نیست». منِ مسلمان، اين گزارش را شاهدی محکم می‌بينم بر بی‌تقوايی آشکار و دلالتی می‌دانم بر اين‌که روح قرآنی و اخلاص ايمانی سخت مهجور افتاده است و اين‌که اين روزها، مسلمانی و تمام نشانه‌های هويتی آن بيشتر به مثابه‌ی ابزاری برای مظلوم‌نمايی – حتی در هنگامه‌ی مظلوميت واقعی – به کار می‌روند و عزتِ مؤمنانه و کرامت انسانی در غوغای بازی‌های سياسی و شاخ و شانه‌کشيدن‌های جنجال‌آفرينانه‌ی تبليغاتی گم می‌شود. در چنین شلوغی و ازدحامی البته عجيب نخواهد بود اگر از اين پس مسلمان‌ها اعتبار و احترام‌شان روز به روز کم‌تر شود. اگر مسلمانی ما قرار است از اين جنس باشد، «وای اگر از پس امروز بود فردايی».

پ. ن. تعرض به يک انسان به جرم متفاوت بودن، و تعرض به یک زن به بهانه‌ی باحجاب بودن يا بی‌حجاب بودن، همه جنايت است. جنايتِ شکستن حریم انسان به هر نوعی محکوم است و هيچ تعارف و مجامله‌ای در آن نيست. انصاف این است که وقتی مو را در چشم «دشمن» می‌بينيم بتوانیم کُنده را در چشم خودمان هم ببينيم. کاش شما که با چنین ذوق و شوق و هیجانی ماجرای تعرض به يک زن مسلمان را چنين با آب و تاب روایت می‌کنید (و با خامی گمان می‌کنيد راوی مظلومیت شده‌ايد و با این کارها داريد حماسه‌ی زینبی را شبیه‌سازی می‌کنيد)، کمی بيشتر فکر می‌کردید که چطور می‌شود کاری بکنيد که از رنج آدمی و عزت او، پیراهن عثمانی برای تشفی خاطر خودتان و ارضاء حس حقارت‌تان نسازيد.

پ. ن. ۲. این را بنا نداشتم بنويسم ولی چند نفر از دوستان اشاره کردند که ماجرای مشابهی را که برای خودمان هم پیش آمد بود بنويسم. هم من و هم الهه همان موقع ماجرا را در وبلاگ‌های‌مان نوشتیم. ولی الآن که دوباره دارم قصه را می‌خوانم و مقايسه می‌کنم، می‌بینم که همان موقع هم کوشش کردم بوديم دچار افراط و تفريط نشويم حتی در همان فضای سخت و تلخ عاطفی و دردناک. يادداشت بی‌عنوان الهه اين‌جاست. من هم بعداً یادداشتی نوشتم با عنوان «آيا خشونت در سرشت انسان است؟».
مرتبط: بأی ذنب؟

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گويند ايرانی؟ واقعاً از خود پرسيده‌ايد؟ ديده‌ايد چقدر طيف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هويت ايرانی را دقيقاً چه چيزی تعريف می‌کند؟ طيف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ايران باشد، ايرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانين و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سياسی وقت ايران باشد، ايرانی است» تغيیر می‌کند. آن‌چه در اين ميانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (يا داشتن هر تابعيت سياسی ديگری) بی‌معناترين و خوارترين صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چيزی نيست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافيايی يک کشور و قوانين سياسی‌اش محدود شود. به طريق اولی، جايی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، ديگر نه دين و آيین و نه مسلک و گرايش سياسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خويش را اگر در پای دين هم قربانی کرد، حال آن دين، هر دينی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومايه‌گی غلتيده‌ای. برای من يک اصل فربه و بزرگ هست که زيستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سياسی، دينی، جغرافيايی و نژادی.
پيش‌تر از اين يک‌بار ديگر شعری را که سايه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی اين شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ايرانی – خصوصاً در ميانه‌ی اين بحران‌هايی که گريبان‌گير ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدين‌گونه که هست
نه بدين‌گونه تباه
نه بدين‌گونه پليد
نه بدين‌گونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.
ليک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خونِ خورشيد
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکيب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فريب
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشيد.
نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر.

 بسراييم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

مغالطه‌های رايج سياسی و «نظام اسلامی»

این روزها – مانند بسیاری از روزهای پيش از شلعه کشيدن فتنه‌ی دولت محموديه – انبوهی از مغالطات منطقی صفحات رسانه‌ها و هم‌چنین متن خطابه‌ها و بيانات بلاغی امرای حکومت اسلامی را در ایران اشباع کرده است. بدون شک مهم است که اهل فن و خردمندانی که هم با مسايل عقلی آشنا هستند و هم دین را خوب می‌شناسند، مغالطه‌های اين شيوه‌های جدلی را آشکار کنند.

یکی از افسانه‌ها يا اسطوره‌های رايج اين روزها وجود عينی چيزی است به نام «نظام» اسلامی. بسياری چنان درباره‌ی اين به اصطلاح «نظام» سخن می‌گويند که گويی اين نهادِ سياسی يک شخص است و موجودی است که هم‌چون يک انسان که صاحب کرامت و حقوق ذاتی است، واجد حقوقی جدايی‌ناپذير است و از همين رو به سادگی از «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» و مقوله‌بندی‌های بلاعینی از اين جنس سخن می‌گويند. واقعيت اين است که وقتی از «نظام» سخن می‌گويیم از مجموعه‌ای به هم‌پيوسته – و در بسياری اوقات از هم‌گسيخته – از نهادهای قدرت سخن می‌گويند که نه فقط توانایی بالقوه بلکه دست گشاده‌ای در اعمال خشونت دارد (نظام سياسی و قدرت، هميشه نقابی است بر نحوه‌های اعمال خشونت).

ريشه‌ی مسأله البته چندان پيچيده نيست. بحث اساساً بر سر مصدر مشروعيت يک نظام سياسی است. یا به عبارت دقیق‌تر بايد گفت بحث بر سر منشاء اتوريته‌ی فرد حاکم بر يک نظام سياسی است.

اين حقيقتاً از شعبده‌بازی‌های شگفت روزگار ماست که دستگاهی که صاحب قدرت سياسی، نظامی و امنيتی است و تقریباً همواره با مخالفان‌اش به شديدترين وجهی برخورد کرده است و از قتل، شکنجه، اعتراف‌گيری اجباری، برگزاری دادگاه‌های فرمايشی – از همان بدو انقلاب اسلامی تا کنون – فروگذار نکرده است، اکنون به جای پاسخگويی در برابر عملکردش، جای «شخص» را با «نظام» عوض می‌کند و سپس «نظام» را در مقام مظلوم می‌نشاند و هر کس را که از او انتقاد کند، ظالم به او می‌شمارد.

به باور من، مغز مسأله بسيار ساده است: هيچ قدرت سياسی‌ای در جهان قداست نداشته و ندارد. حتی رسول خدا وقتی که ولايت معنوی و باطنی‌اش، با ولايت سياسی‌اش آميخته می‌شود، به محض تکيه زدن بر مسند قدرت، در معرض داوری بی‌محابای آدميانی قرار می‌گيرد که با او پيمانی می‌بندند. حاکم سياسی به محض اين‌که در مقام قدرت واقع شود، ابتدا قراردادی ميان او و کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌شود عقد می‌شود. حاکم مکلف است مفاد اين قرارداد را رعایت کند و به محض اين‌که هر بندی از بندهای اين قرارداد را نقض کند، نقض عهد کرده است و بلافاصله اتوريته‌ی سياسی و ولایت‌اش را از دست می‌دهد. لذا، بنيان مغالطه‌ی بالا این است که حاکم به محض اين‌که بر مسند قدرت نشست، ناگهان قداست پيدا می‌کند و ديگر نمی‌توان گریبان او را گرفت. این به روشنی با سيره‌ی پيامبر و امام علی منافات دارد. دست کم حکايت پيامبر و امام علی اين تفاوت آشکار را دارد که آن‌ها پيش از تصدی منصب سياسی، صاحب ولایتی معنوی و باطنی بر پيروان‌شان هستند اما با رسيدن به قدرت، ولايتِ سياسی‌شان برای آن‌ها هيچ مصونيتی ايجاد نمی‌کند و نه تنها مظلوم‌تر (اصلاً «مظلوم» دقيقاً يعنی چه؟) نمی‌شوند بلکه بايد سخت مراقب باشند که اکنون که بر مسند قدرت تکيه زده‌اند، فساد اتوريته‌ی سياسی باعث صدمه زدن به ولايت معنوی و باطنی آن‌ها نشود. آیات فراوانی از قرآن که به پيامبر نسبت به ظلم کردن هشدار می‌دهد به روشنی گواه این مدعاست که حضرت رسول هم هميشه در معرض خطا کردن و لغزيدن بوده است (و گرنه هشدار دادن به کسی که خطا نمی‌کند، پاک بلاوجه و بی‌معناست).

در نتيجه، تعبير «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» از آن تعابیری است که گوهری ضد-اخلاقی و ضد-دینی دارد. به وجه دقیق‌تری شايد بتوان گفت که اين تعبير، تلبيس است. لباس حق پوشاندن است به باطل. چیزی که من می‌بينم، مظلوميت نظام نيست، بلکه مظلوم‌نمایی نظام است.

قدرت سياسی نه تنها قداست ندارد و قداست نمی‌آورد بلکه پاک‌ترينِ پاکانِ جهان هم به محض آن‌که قدم به وادی سياست و تکیه بر مسند قدرت می‌زنند، ولايت‌شان در حیطه‌ی قرارداد با مردم مقيد می‌شود و فرمانروايی بی‌قيد و شرط، مطلق و فارغ از داوری انسان‌های عادی نخواهند داشت. اين مضمون، علی‌الخصوص برای آن کسانی بايد قابل‌توجه باشد که اين روزها دم از «جمهوريت نظام» هم می‌زنند و مدعی هستند که «نظام» در ماجرای اخير، با قاطعيت در برابر صدمه خوردن «جمهوريت» ايستادگی کرده است. اين نکته‌ی اخیر، مغالطه‌ای است افزون بر مغالطه‌ی پيشين. يعنی مغالطه‌ی نخست حل‌ناشده باقی مانده و مغالطه‌ و ضلالت تازه‌ای بر رهزنی پيشين افزوده شده است. با این توضيحات، اسطوره‌ی «مظلوميت نظام» علاوه بر اين‌که مغالطه‌ای است برای پی کردن خاطرِ ساده‌دلان و اغفال ذهن‌های عوام، فرافکنی حیله‌گرانه‌ای نيز هست که در آن ظالم جای مظلوم می‌نشيند و به جای پاسخگويی، شلتاق می‌کند. اين شيوه، البته از جنس «بهترين دفاع، حمله‌ای خوب است» نيز می‌تواند باشد.

نکات بالا صد البته نيازمند شرح و تفصيل است. آن‌چه نوشتم، مجمل ماجرا بود از نظر من. می‌توان به موارد بالا، شواهد تاريخی، مستندات دينی (از قرآن و حديث و روايت)، و ادله‌ی فلسفی و سياسی هم اضافه کرد. کوشش خواهم کرد در مجال فراخ‌تری درباره‌شان بنويسم.
پ. ن. برای بررسی جنبه‌ی نظری‌تر اين شيوه از مغالطه، این‌جا را ببينيد.
۴

چراغی بايد افروخت

برای همه‌ی دوستان و ياران نازنين‌ام که این روزها زخم‌ها از بيداد به جان دارند
آن‌ها که زخم اين بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال اين روزهای ايران را دیده‌اند، حتماً نيازی ندارند که کسی برای‌شان وصف اين تنوره کشيدنِ حيرت‌آور پليدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه اين روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محموديه را بیشتر می‌خوانم، بيشتر به اين نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به ياد نداشته باشد و هرگز اين مايه تيرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزاييد عمق توحشی که اين روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نيست، اما هست و کم‌تر از پيش هم نيست. اين قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نيست که کانون‌هايی در حکومت فعلی ايران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گويند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمايش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چيزی جز شلتاق در چنته ندارند. اين قصه‌ها، تازه نيست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبيس ابليسی به رنج است، اين تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پيش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محموديه، هر روز و هر ساعت نگران اين بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شيطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. اين پرسش را با بسيار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسيده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ايمان باید و اميد. نبايد چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزيم که خود روزی به مانندِ آن شويم. می‌شود هر روز جريده‌های بی‌حیايی چون فارس‌نيوز،‌ رجانيوز و کيهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بيمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سياسی و اعتقادی را خواند و بر این مايه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش اين است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهديد اين فرومايه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنيتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سياست مانند موری ضعيف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه بايد کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نيست. همه اين گنجايش را ندارند که در اين دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ايمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب اين‌ها بنشانند. پرورده شدن، صيقل خوردن و الماس شدن، رياضت می‌طلبد. اين کار همه نيست. اما من ايمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همين آفريده‌ی عزيز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ اين پرسش به گمان من يک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها بايد چراغی افروخت. مردمی کردن يعنی همين‌که اجازه ندهی حاکميت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانيت و وفا را از تو بستاند. يعنی اين‌که در برابر این سيلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخيز ديوان، آدمی‌وار بايستی و گوهر بشريت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان اين هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست اين بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پيوسته چراغی بيفروزيم. هر روز بايد آتش اميد را تازه کنيم و بدانيم که اين آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تيره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ ديو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
آن‌که در خاموش کردن اين آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدير آتش سوختن است و افروختن. بايد با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که اين روزها خسته‌اند و رنج‌کشيده و زخم‌خورده از بیداد، اين دوبيتی سايه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ايم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی
ما از نژاد آتش هستيم. آتش را با تاريکی و دخمه‌های خفاشان ميانه‌ای نيست. صبر کنيد. صبر کنیم. تسليم آدمی‌ستيزی این بيدادگران نباید شد. آتش ما، اين ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دير مغانم عزيز می‌دارند
که آتشی که نمیرد هميشه در دلِ ماست
۰

«هر که پنداشتی از خويش به جای تو نشاند…»

دقايقی پيش، پخش برنامه‌ی ققنوس راديو فرهنگ درباره‌ی شعر سايه تمام شد. مشخصات برنامه در لينکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول اين‌جا ديدم). به گمان من – با شناختی که از سايه و شعرش دارم – هيچ برنامه‌ای نمی‌توانست اين اندازه از شعر سايه و انديشه‌ی سايه فاصله داشته باشد که اين برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خيال‌بافانه از اين برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نيامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام اين‌جا بگذارم اما می‌بينم جفاست، جنايت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبيات‌اند. اين هم از وضع ادبيات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسياری ديگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نيست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هيأت کلی همين نظام و دولت است، کافی است.

سايه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بيشتر از این می‌گويم: با خدا و دين و ايمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از اين‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گيرم که بيش نگويم! برای اين‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از اين نشوم و بيش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجيح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پيش در سالگرد هفتاد سالگی سايه در برنامه‌ی روزنه‌ در راديوی بی‌بی‌سی فارسی تهيه و پخش کرده بود (تاريخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گير می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبيل همين برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ايران است، ببينيد و بشنويد. و اين حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آميز
که آن سپيد سيه گشت و این سياه سپيد!

پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که يکی از ميهمانان برنامه، که ايشان باشند، مدعی بود يا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سايه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ايشان بنا به ادعا با سايه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چيزهای ديگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنين مملکتی داريم!

۳

دین؟ کدام دين؟

مدت‌ها پيش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پايان‌نامه‌ام، در حاشيه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ريشه‌ی واژه‌ی معادل دين (یعنی religion) در زبان انگليسی کشيده شديم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسيحی است که اين کلمه برای اشاره به دين به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی اين واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، يا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (يعنی به طور طبيعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانيم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نويسيم «دين»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهيم يا نخواهيم به همان چيزی اشاره می‌کند که در زبان‌های ديگر وجود دارد). از جمله کسانی که در اين زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را نديده‌ام) يکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلايرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دايرة المعارف دین). خلاصه‌ی سخن اين است که واژه يا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دين» می‌فهمیده‌اند و نه دقيقاً سنخيت يا تطابق با ساير آيین‌ها (مثل هندوييسم و بوديسم) دارد.
مسأله اين است: واژه‌ی religion در زبان مسيحيان اروپايی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنايی سنگين که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش اين‌جاست: اين واژه، سلاحی است در دست سکولاريست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنيد). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آيد. اگر اين فرض را جدی بگیريم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دين – که در زبان فارسی يا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به يک چيز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسياری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با ديده‌ی احتياط و حتی تردید نگاه کنيم؟ بگذاريد بخشی از مدخل «دين» در دايرة المعارف دين گیل را اين‌جا نقل کنم:
«واژه‌ی معادل دين در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد ديگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغيير دادند، اروپاييان نيز هم‌زمان اصطلاح «دين» را برای معنادار کردن انديشه يا رفتارهای ناآشنايی که با غنای بی‌سابقه‌ای پيش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعميم جهانی طبقه‌بندی‌های زيست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نيز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است يا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگويیم که مثلاً آيین کنفوسيوس دين نیست، جايگزین رده‌شناسيک آن چه خواهد بود؟). در واقع، اديان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصيل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعيت ساير ارگانيسم‌ها دارند، برخوردار نيستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که اين مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبيعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگيريم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)
فکر می‌کنم تبارشناسی اين کلمه در زبان‌های اروپايی-مسيحی برای ما ايرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دين – پای محکمی در اين سنت اروپايی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دين با اين ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسيحی قرار دارند. و فکر کنيد که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان يک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شويم! پیداست که وضعِ دين چنين نيست چون نمی‌توان به اين آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.
اين قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانيم تا پيش از قرن هجدهم میلادی اين اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از اين دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان اين پرسش را اين‌جا بيفزاييم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگيرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دينی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی اين واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزديک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دين: نظريه‌های کلاسيک» نوشته‌ی جيمز ثروئر را ببينید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

۲

ماکس وبر، اسلام و سرمايه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سياسی‌دانِ آلمانی، دير زمانی است که چهره‌ای تعيین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سايه‌ی سنگين نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظريه‌های وبر درباره‌ی اتوريته، کاریزما و رهبری، از نظريه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمينه بنویسم اما غرض از نوشتن اين عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنيت» برايان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسيدم که آيا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است يا نه. نتيجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برايان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گويا اين کتاب آن کتاب نيست. لذا، چه اين فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.
در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بينيد. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهيد اما به هر حال اگر کسی اصل اين فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که اين فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر يک بار ديگر ترجمه را مرور کنم، متن شايد روان‌تر از این در بيايد. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آيد که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سياسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نيست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای اين متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تا صبحِ شبِ يلدا

شب يلدا مثال است. ممثول اين شب، احوال تلخ بيدادى است كه بر ما می‌رود و بيدادی كه بر هم می‌كنيم. بيدادگران چشم دوخته اند به اين كه من و تو ديگر اميدی به بهبود، اميدی به رهايي، اميدی به پايان جدايى نداشته باشيم. اين شيوه از بيدادگران عجيب نيست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با يكديگر همان كنيم كه دست بيداد به صد شيوه می‌كوشد با ما كند. اين تنهايی و نوميدی و دل بريدن از يكديگر و سر در گريبان خويش بردن همان است كه غايت آرزوی شب‌پرستان و بيدادگران است.
باطل السحر اين بيداد با هم بودن است و محكم كردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسيخته ديگر به آسانی پيوسته نمی‌شوند. دست كم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نيست. اما محال نيست. اين همه دوری و بيزاری و اين همه جدايی و دل‌های پراكنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را كه نفس يكايك ما را بريده است، استوارتر می‌كند و آخر كار انبوه درختانی تنها خواهيم بود.
شب يلدا برای من يعنی شب تأمل و دوستي؛ يعنی شب شكستن اين نوميدی و از روز و روشنايی و خورشيد گفتن. بيدادگران روز به روز چندان بر ستم خويش می‌افزايند كه نقش و تصوير تمام آرزوهای دلكش و دلفريب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپيده ی آرزو دل برگيريم. روزی كه تن بسپاريم به دروغ بی فروغ بيداد كه اين شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسين روز شكست ماست.
بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانيم که می‌گويد: صحبت حكام، ظلمت شب يلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآيد. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشينی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سياه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سياه
کيميايی است که در صحبت درويشان است.
و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و ياران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداييه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی اميد و ايمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم
قطعاتی که در زير می‌شنويد، همه شعرهايی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ يلدا»ی سايه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آيینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنيم. اولین قطعه، «تشويش» است که يکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در اين شب يلدا، زبانِ حال من است. شب يلداتان مبارک باد!

۳

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حميدالدين کرمانی مدتی است که مشغول کاويدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی هميشگی و ديرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهيات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم اين است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانيک برقرار بوده و متکلم يا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعيلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از اين‌ها در زمان فاطميان حميد الدين کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بيشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فيلولوژيست بوده‌اند)، از انديشه‌ها و عقايد غيرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبيعيات زمان خودشان را خيلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی اين‌ها اين نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنيستی. مسأله ابدا این نبوده است. اين‌ها بيش از هر چيزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کيهان‌شناسی و معارف غيردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غريبی است: پیوند ميان علم دين و علوم طبيعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافيزیک مسلمانان با فيزيک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ ديگر نه اين‌که احساس کنند نمی‌توانند متافيزيک یا الاهيات‌شان را با طبيعيات هم‌ساز کنند، بلکه متافيزيک‌شان را از فيزيک و طبيعيات پاک مستغنی می‌دیدند. نظريه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی ديگر به همين معضل اشاره دارد. که متافيزیکی بر پايه‌ی طبيعیات جديد نداریم. این کار البته کار آسانی نيست. مدعی هم در اين زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادميسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاويدن بايگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتيد و دانشورانی از جنس مادلونگ از همين طبقه است). البته اين نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه يا زاينده از اين نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سينا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فيلسوف اجل از آن بوده که به طبيعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فيلسوف کارهای مهم‌تری دارد و بايد طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پيش‌شان خرد و حقير می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال انديشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما اين نیست که کسانی که به علم دين می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غيردينی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قايل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت يک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً ميان مسلمانان و متدينان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غيردينی، مثلاً پزشکی، فيزیک، شيمی، رياضی و الخ که در اين علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بينی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عاميانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پيدا می‌کنيم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غيردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم اين ایده را بايد بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانيم میان دانش دينی و دانش غیردینی برقرار کنيم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غيردینی ما باشد؟ کلید زايندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در اين است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بيرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بايستند و با اعتماد به نفس با علوم غيردينی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نيست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لينکی که دادم موجود است).

درباره‌ی اين موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. اميدوارم دوستان ديگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد