۱

آن روز همایون که به عالم قفسی نیست…

در این یکی دو سال و این ماه‌ها بارها دیده‌ام که بسیاری با شادمانی نوشته‌اند فلانی «آزاد شد». اغلب این مژده‌بخشی‌ها دلالت بر این دارد که فلانی «به مرخصی آمد» و این مرخصی چه کوتاه باشد چه کمی بلندتر، عاقبت‌اش این است که فلان محبوس دوباره به زندان باز می‌گردد یا دیری نخواهد پایید که برای اتمام حکم دوره‌ی زندان‌اش باز می‌گردد به همان‌جا که بود. این البته یک بخش ماجراست: یعنی هیجان و ذوقی که حسرت‌کشیدگان دیدار دارند به طور طبیعی باعث می‌شود نام «مرخصی» را «آزادی» بگذارد. ما هم البته ذهن‌مان مهجز به دستگاه رمزگشایی است و به طور طبیعی وقتی می‌نویسند «آزادی» ما هم می‌خوانیم «مرخصی» مگر این‌که تصریحی در متن خبر باشد به این‌که دوره‌ی زندان فلانی تمام شد یا این‌که فلانی عفو شد یا این‌که فلانی حکم برائت‌اش صادر شد (ناگفته پیداست که این معنا برای تمام کسانی که حکمی ناروا برای‌شان صادر شده است ولی هنوز به محبس فراخوانده نشده‌اند و حکم مانند شمشیری بالای سرشان است و اندیشه و گفتار و کردار آن‌ها را پیشاپیش حد و قید می‌زند هم صادق است).

اما نکته‌ی مهم‌تر این است که: هر کسی که از زندان بیرون می‌آید چه برای مرخصی و چه به خاطر عفو (و چه حتی به خاطر پایان‌ی دوره‌ی محکومیت)، در واقع اتفاقی برای‌اش نمی‌افتد جز این‌که به زندان بزرگ‌تری منتقل می‌شود: بند یا سلول‌اش عوض می‌شود و شرایط حبس‌اش بهبود پیدا می‌کند. همین و بس. آن‌چه که در عمل رخ نداده است و نمی‌دهد همین «آزادی» است. گمان می‌کنم تا این فاصله‌ی ذهنی وجود دارد که حتی آزادی‌خواهان و کسانی که هزینه‌های بسیار سنگین‌تری نسبت به بقیه برای اقامه‌ی عدالت و آزادی داده‌اند، هم‌چنان دچار این پریشانی ذهن و زبان هستند که تغییر مکان و زمان زندان‌شان را حمل به «آزادی»‌ می‌کنند، باید جداً‌ تأمل کرد در بقیه‌ی خواسته‌ها و مطالباتی که داریم. فراموش نباید کرد که خودِ ایران، این روزها، زندانی بزرگ است که همه‌ی ما – از جمله فعالان مهم سیاسی و رسانه‌ای و همه‌ی آزادی‌خواهانی که جسماً در چهارچوب زندان نیستند – در آن گرفتارند. زندان‌ها و بازداشتگاه‌های رسمی، تنها مساحت محدودتر و شرایط دشوارتری دارند. همین و بس.

فراموش نکنیم که آن‌ها، برادران، خواهران و یاران دردمند و رنج‌کشیده‌ی ما، که این روزها و در این دو سال به حبس رفته‌اند، به جور و جفا محبوس‌اند و به خاطر مبارزه با ستم و ایستادگی برای استیفای حقوق حقه و مسلم خودشان و هم‌وطنان‌شان. حکم آن‌ها، برائت است؛ نه مرخصی و نه حتی عفو. آن‌ها بری هستند از اتهامات شنیع و ناروایی که به آن‌ها زده می‌شود و زده شده است. باید این نکته را همواره برجسته کرد و از یاد نبرد که آزادی، تا زمان قلع بساط ستم، بی‌معناست. مرادم مطلق‌نگری نیست. می‌فهمم که آزادی مطلق و حق مطلق در این عالم معنایی ندارد ولی مرخصی و عفو را آزادی نام دادن، بیشتر کاریکاتور است تا ادای حق حقیقت. ما آزاد نیستیم. برای رسیدن به آزادی، ابتدا باید به این نکته عمیقاً آگاه شویم که آزاد نیستیم. تا کمترین توهم و تصوری از آزاد بودن در ذهن ما وجود داشته باشد، تلاش زیادی هم برای رهایی از حبس نخواهیم کرد و تنها به بازتولید شرایط زندان اما در موقعیت بهتری با امکانات بیشتر خواهیم پرداخت.

سوء‌تفاهم نشود: معنای این یادداشت این نیست که باید از انتقال زندانیان‌مان به بندهای بزرگ‌تر و راحت‌تر و ملاقات آن‌ها با بستگان‌شان ناشاد و غمین بود و ابراز شادمانی نکرد. این‌ها به جای خود، ولی فراموش نکنیم که نام چه چیزی را آزادی می‌گذاریم و به چه چیزی آزادی می‌‌گوییم. کلمات را اگر در جای نادرست خود به کار ببریم، رفته‌رفته اصل معنا را گم می‌کنیم و دیگر از معنای حقیقی‌ آن حظ و بهره‌ای نخواهیم برد. وقتی می‌نویسم که آزادی مطلق و حق مطلق نداریم، یعنی به روشنی اعتنایی به واقعیت عریان و برهنه دارم. خیالبافانه حرف نزدن یک چیز است و مشوش و مبهم کردن مفاهیم چیز دیگر. میان این‌ها فاصله است. این‌ها را نباید یکی گرفت. آیا هر کس که به مرخصی آمد، حکم برائت‌اش صادر شده یا باید مرخصی آمدن ولو ۲۴ ساعته‌ی افراد را مساوی با حکم برائت گرفت؟ تأکید می‌کنم که عنایت داشتن به این نکات مترادف با این نیست که کسی شادی نکند از حتی به مرخصی آمدن یکساعته‌ی کسی. نکته‌ی من به روشنی این است: نام این را آزادی نگذارید. با این بنای غلط، آرام‌آرام ته ذهن‌مان این مفهوم مشوش و معوج از آزادی جاخوش می‌کند که کنج هر قفسی را می‌توان آزادستانی نام نهاد – فرقی نمی‌کند بزرگ باشد یا کوچک.

روزی، در سال‌های پس از انقلاب ۵۷، که سایه در همین نظام به جفا و ناروا در کنج محبس افتاده بود، بیتی را بر دیوار زندان حک کرد. این بیت پس و پیش ندارد: روح و معنای مستتر در همین تک‌بیت، جهانی است از امید و آرزوی روزِ‌ بهی و شوق آدمی به شکستن زندان و رهایی از محبس‌های کوچک و بزرگ. این تک‌بیت همیشه می‌تواند چراغ راهِ‌ آزادی‌خواهان و عدالت‌جویان باشد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روزِ‌ همایون که به عالم قفسی نیست
برای این‌که آن روزِ همایون را به چشم ببینیم، نخست باید باور کنیم و بفهمیم که کجا و چگونه در محبس هستیم. اگر محبس را با باغ و بستان و فضای فراخ یا اندکی فراخ‌تر از آزادی اشتباه بگیریم، همواره از زندانی به زندانی دیگر منتقل می‌شویم. مغز و گوهر پیام انبیا و اولیا چیزی نبود جز هدایت به سوی رهایی و آزادی نه تلقین مضمون زندان و حبس را از لباسی به لباسی دیگر منتقل کردن. برای حل هر مشکلی، نخست باید وجود مشکل را به رسمیت شناخت. تهی‌دستی که محبوس گمان و وهم توانگری است، همواره تهی‌دست باقی خواهد ماند:
کلید در امید اگر هست شمایید
در این قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگردید!

پ. ن. یادداشت بالا بیش از هر چیز نکته‌ای است شهودی و حسی در واکنش به اتفاقاتی که پیاپی در اطراف‌مان می‌افتد. کسانی که می‌خواهند به نحوی تئوریک‌تر و دقیق‌تر مسأله را بررسی کنند، خوب است مقاله‌ی شهاب میرجعفری را با عنوان «درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی» بخوانند.

۲

سودای عدالت یا ستایش غارت؟

حوادثی که در لندن رخ داده است، شکل و صورتی دارد که هر انسان صاحب خرد و اخلاق‌باوری را به تأمل‌ وامی‌دارد. اتفاقاتی که در لندن رخ داده است – و اتفاقات مشابهی که ممکن است در هر جای دیگر جهان رخ بدهد – صرفاً مسأله‌ی داخلی این کشور یا آن کشور نیست. مسأله، مسأله‌ای انسانی و اخلاقی است. هر انسان اخلاقی ناگزیر باید در برابر این حوادث موضعی داشته باشد. هم‌چنان‌که هر انسان اخلاقی در برابر تمام ستم‌هایی که به مظلومان در کشور ما – در ایران – شده است و می‌شود اخلاقاً مکلف به موضع‌گیری است. البته موضع‌گیری داریم تا موضع‌گیری، اما قبل از هر چیز باید صورت مسأله برای ما روشن باشد.
ماجرا از قتل جوانی سیاه‌پوست در محله‌ی تاتنهام لندن به ضرب گلوله‌ی پلیس آغاز شد اما سیر حوادث به چیز دیگری منجر شد: اعتراض و تظاهراتی که برای پاسخگو کردن پلیس رخ داد، به نحوی شگفت‌انگیز، تغییر شکل داد و زود تبدیل به غارت فروشگاه‌ها و به آتش کشیدن مغازه‌ها و منازل مسکونی شهروندان عادی شهر شد و ماجرا به شهرهای دیگر بریتانیا هم کشیده شد. نه به جایی شکایتی شد و نه فرصت و مجالی برای پی‌گیری حادثه به وجود آمد. آن‌چه می‌توانست احتمالاً به صورتی اعتراضی مدنی – که هم حقی قانونی است و هم سابقه‌دار– بیان شود، به هرج و مرج و آشوب‌طلبی اراذل و اوباش جهش پیدا کرد.
تا این‌جای قصه را داشته باشید تا یک گام به عقب برداریم و دوباره از منظری تازه به ماجرا نگاه کنیم. کم نیستند کسانی که حوادث امروز لندن را به اتفاقات مصر و تونس گره می‌زنند و قتل جوان سیاه‌پوست لندنی را با خودکشی مرد تونسی و قتل خالد سعید پیوند می‌دهند و از این مشابه‌سازی با «بهار عربی» نتیجه‌های حیرت‌انگیز می‌گیرند. برخی پا را از این فراتر می‌گذارند و این اوباشی‌گری‌ها را با حرکت رهایی‌بخش سیاهان آمریکا به رهبری مارتین لوترکینگ مقایسه می‌کنند. چیزی که در این میان زیر سایه‌ی برخی تشابهات و تقارنات تصادفی به سادگی فراموش می‌شود، تفاوت بنیادین و اساسی جنس و رفتار این جریان‌ها با هم است.
 
برجسته کردن یک وجه شبه و به محاق فرستادن زمینه‌های مهم و قابل‌اعتنای تفاوت، البته کاریکاتور ساختن از ماجراست. اما این را نباید از یاد برد که در بحبوحه‌ی همان بهار عربی، درست در میانه‌ی میدان التحریر، همین انقلابیون در جشن پیروزی‌شان پیش چشم یکدیگر به  لارا لوگن، زنی خبرنگار تجاوز کردند (این‌جا) و بر این تجاوز دست‌افشانی و پای‌کوبی هم کردند. صدای آن خبرنگار زود در هیاهوی ستایش‌گران خشونت انقلابی گم شد. این «انقلاب مصری» هر اندازه که مبارک را به مثابه‌ی یک حاکم مستبد از مسند به زیر کشیده باشد، داستانی نامبارک و آلوده به تجاوز و بی‌اخلاقی هم دارد. نمی‌توان این جنبه‌ی انقلاب مصری – و بسیاری از جنبه‌های دیگرش – را به آسانی نادیده گرفت یا خود را به ندیدن و نشنیدن زد. این‌ها هم بخشی از همین انقلاب‌اند و ما اخلاقاً مسؤول‌ایم در قبال آن‌ها موضع بگیریم.
باز می‌گردم به لندن. در حوادث لندن، غارت و به آتش کشیدن اموال عمومی بخشی اساسی و محوری از شورش‌ها بود. این شورش‌ها تنها چیزی که ندارد، جهت‌گیری رهایی‌بخش و قاعده‌مندی اخلاقی است، به گمان من. خشونت و شورش کور، بیش از هر چیز، برای من یادآور کشتارهای خشن و کور تروریست‌های سودایی و آنارشیست است. لایه‌ی زیرین و توجیه‌کننده‌ی این رفتار این است که یک ایدئولوژی وجود دارد که هر نوع شورش و انقلاب را اصالتاً مقدس و درست و بی‌خطا می‌شمارد. بر اساس این ایدئولوژی هر شورشی بر علیه نظم مستقر سرمایه‌دارانه و ناعادلانه‌ی کنونی خصوصا در غرب را باید غنیمت دانست و ستایش کرد و هر کار دیگری هم که به تبع این شورش‌ها مایه‌ی فروافتادن یا سست شدن چنین نظام‌هایی شود، روا و مباح است. در این میانه، البته اخلاق در معنای وسیع و فراگیرش، یکسره بی‌معنا و پوچ می‌شود. در چنین بستری، غارت کردن یک فروشگاه موجه می‌شود به دلیل این‌که سرمایه‌دارانی هستند که در جاهای دیگر غارت بزرگ‌تری می‌کنند! در این تصویر، خانه‌ی هر کسی را – حتی خانه‌ی من و شما را – می‌توان به آتش کشید چون ارتشی در جای دیگری از جهان ده‌ها خانه را ویران کرده است. منطق ساده است: چشم در ازای چشم (اما چشمِ «هر کس» در برابر چشم «یک کس دیگر» که احتمالاً یا قطعاً ستمی کرده است). دقیقاً چه اتفاقی افتاده است؟ در سطح سیاسی، منطق گفتار شماری از نخبگانی را که این روزها ستایشگر این ایلغار‌ها شده‌اند، شاید بشود به این شکل صورت‌بندی کرد: ۱) لایه‌ای از مارکسیسم مبتذل بر این غارت‌گری کشیده می‌شود و آن را نمونه‌ای از قیام طبقه‌ی پرولتاریا در برابر بورژوازی قلمداد می‌کنند؛ ۲) اخلاق به مثابه‌ی محصولی بورژوایی تقبیح می‌شود و هر چه ناروا بوده است یا ناروا می‌شماریم، از این پس روا خواهد بود: اگر تا دیروز دزدی و تجاوز و به آتش کشیدن اموال عمومی و خصوصی ناروا بود، از امروز مباح است؛ اگر تجاوز به عنف اخلاقاً ناپسند بود، امروز حلال است و روا.
خلاصه‌ی داستان چی‌ست؟ به گمانِ من، تبدیل ساده‌اندیشانه و هیجان‌آلود مارکسیسم به هرج و مرج طلبی و آنارشیسم افسارگسیخته. در این قصه، آن‌چه که معنا ندارد همانا رهایی‌بخشی و هدف‌مند بودن است. هیچ ارزشی در متن این حرکت کور و خشن – که حجم انبوه لشکریان‌اش را نوجوانان بی‌مبالات و اراذل و اوباش تشکیل می‌دهند – مندرج نیست جز این‌که یک سوی ماجرا اغنیا ایستاده‌اند و سوی دیگر تهی‌دستان (که در همین صورت‌بندی هم اگر و امای بسیار هست)، پس فقرا «حق» دارند غارت کنند و تجاوز کنند و اموال و املاک «هر کسی» را به آتش بکشند و به یغما ببرند. اما باید پرسید که کسانی که امروز این غارت‌های دامنه‌دار و وسیع را مباح می‌شمارند، آیا وقتی که این غارت به خانه‌ی خودشان و به تن خودشان هم برسد، باز هم واکنش‌شان همین خواهد بود؟ خودشان به دست خود آتش در خان و مان خود خواهند کشید تا با این موج به اصطلاح‌ سرمایه‌داری-ستیز همراهی کنند؟ تصور نمی‌کنم آن‌چه در متن و بطن این قصه می‌گذرد، چیزی از جنس قیام توده‌ها بر مبنای آرمان‌هایی مارکسی باشد. عده‌ی قلیلی که چه بسا از به پاخاستن طبقه‌ی کارگر در برابر سرمایه‌داری طرفی نبسته‌اند و نتیجه‌ی مطلوب را نگرفته‌اند، تمام امیدشان را این بار به شورش و تقلای اراذل بسته‌اند که شاید از این طریق بتوان پایه‌های امپراطوری را سست کرد. این صورت‌بندی درست باشد یا غلط، بر این نکته نمی‌توان چشم پوشید که شماری از نخبگانی که دلبرده‌ی این موج هرج و مرج شده‌اند، به آسانی اخلاق را زیر پا گذاشته‌اند و می‌گذارند و پروایی هم از تصریح به آن ندارند: اخلاق بی‌معناست و در برابر این امپراتوری و این سرمایه‌داری، همه چیزی مباح است و مجاز. حق معنا ندارد. دزدی هم امری نسبی است. طبعاً دروغ و جنایت هم وضع مشابهی پیدا می‌کنند. این لاابالی‌گری و بی‌مبالاتی فکری دست کمی از ابتذال و بی‌مایه‌گی آنارشیسم اراذل ندارد؛ همان که جنبش سبز آنتی‌تز نمونه‌ی وطنی آن است و همان که جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق ایران دو نمونه‌ی آن هستند.
در این بحث، اگر مرادمان را از اخلاق روشن نکنیم، سخن بی‌نتیجه و ناقص می‌ماند. مراد من از اخلاق، لزوماً اخلاق سنتی و محلی که تنها در بسترهایی خاص کارکرد دارد نیست. وقتی از اخلاق سخن می‌گویم، مرادم قواعد و تجویزهایی است که صبغه‌ای جهان‌شهری دارند و به معنایی کلان، جهان‌روا هستند. حرمت نهادن به جان آدمی و رعایت حریم آدمیان – حریم تن و جان و حریم مال و ملکِ آن‌ها و حریم خصوصی آن‌ها – و عدالت‌‌خواهی و آزادی‌جویی بی‌تبعیض، قدر نهادن به کرامت انسانی و ارزش خرد بشری؛ راه گشودن بر پژوهش و دانش‌ورزی بی‌قید و شرط و فارغ از اثرگذاری‌های حکومتی،‌ حزبی و سیاسی؛ شفقت‌ورزی بر هم‌نوعان و دست‌گیری از تهی‌دستان و فراهم کردن زمینه‌های عدالت اجتماعی و تحقق وجدان اخلاقی؛ کثرت‌گرایی و حرمت نهادن به تفاوت‌های عدیده‌ی میان آدمیان، همه مواردی هستند که زیر چتر این اخلاق جهان‌روا و جهان‌شهری قرار می‌گیرند.
آن‌چه در این حوادث رخ می‌دهد – و پاره‌ای با هیجان و شتاب آن را موجه می‌کنند – عبور از همه‌ی قیود اخلاقی است تحت لوای رهایی از اخلاق بورژوایی. این‌جا درست همان نقطه‌ای است که مارکسیسم آنارشی‌خواه لندنی و به اصطلاح «حزب‌اللهی»هایی که در ایران امروز به «ولایی» شهره هستند – چنان‌که در حوادث پس از انتخابات ۸۸ دیدیم – به هم می‌رسند: برای هر دو، برای رسیدن به هدف، هر بی‌اخلاقی را می‌توان مباح و موجه کرد؛ برای اولی، اخلاق محصولی بورژوایی است و برای دومی اخلاق تنها زمانی معنا دارد که صاحب قدرت بگوید یا در راستای منافع و امیال او باشد. این دو طیف، هر دو با امپریالیسم مشکل دارند و دم از نوعی سوسیالیسم می‌زنند و هر دو هم برای مبارزه با این امپریالیسم ابایی از دست‌ یازیدن به قربانی کردن اخلاق ندارند. بخشی از آن‌چه این روزها در لندن رخ می‌دهد کاریکاتوری مبتذل و آمیزه‌ای تحریف‌شده است از مارکسیسم و آنارشیسم. حتی آنارشیست‌ها هم آرمان‌خواهانی اخلاقی بودند نه اراذل مجنون. بحث از ایدئولوژی آنارشیست‌ها را اگر کنار بگذاریم، تمام کوشش آن‌ها مقابله با نمادهای «دولت» بود؛ درست بر خلاف آن‌چه آنارشیست‌ها می‌جستند، غارتگرانی که در لندن می‌بینیم کمترین کاری با نمادهای دولت ندارند.
با تمام این اوصاف، این نکته را نباید از یاد برد که نقد این مبتذل‌سازی سیاست – آن هم در کسوت برافراشتن علم مارکسیسم یا اندیشه‌های چپ – نتیجه نمی‌دهد که پس هر چه در بریتانیا رخ می‌دهد خوب است و بر وفق مراد و این‌جا بهشت برین است. شکاف عمیق میان فقیر و غنی یک واقعیت دردناک در بریتانیاست – همان‌طور که این فاجعه در ایرانِ امروز هم چهره‌ای مهیب و رنج‌آور دارد. فقر مزمن و تنعم و تمول مزمن در بریتانیا واقعیتی است که سرچشمه‌ی بسیاری از نابسامانی‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی این کشور است. اما گمان نمی‌کنم راه گشودن این گره، غارت و تجاوز و عربده‌‌کشی و ایلغار اراذل باشد. سر برآوردن اوباش، یکی از عوارض ناکارآمدی احزاب سیاسی است. در کشوری مثل بریتانیا، یکی از راه‌های چانه‌زنی برای رسیدن به حقوق شهروندان، همین راهِ گشوده‌ی احزاب سیاسی است که مانند برخی کشورهای استبدادزده زیر تیغ تهدید و تکفیر نیستند. وقتی احزاب درست کار نمی‌کنند و حاشیه‌نشین‌ها را به حال خود رها می‌کنند، سر برآوردن موج نارضایتی آن هم به شیوه‌ای شنیع از این دست، امری حیرت‌آور نیست. ذکر این نکته از این رو مهم بود که خواننده تصور نکند با نقد این آنارشیسمِ اخلاق‌گریز در پی توجیه یا تطهیر قصورها یا نقصان‌های نظام سیاسی حاکم بر بریتانیا رفته‌ایم.
چه بسا این نکته را باید به دقت بیشتر شرح داد: نه همه‌ی کسانی که در این شورش‌های حاضرند، اراذل و اوباش‌اند و نه رواست که هر اعتراضی را یکپارچه در جمع اراذل معنا کرد. شاهدش هم سخنان شجاعانه‌ی زنی است که معترضان را دعوت می‌کند به هدف‌مندی و جهت‌بخشی به کارشان و دست کشیدن از خشونت کور (این‌جا). شورش‌های نژاد، تاریخ و تباری دارند و از منطق خودشان تبعیت می‌کنند. این ابعاد ماجرا را نمی‌توان نادیده گرفت. تردیدی نیست که خشونت ساختاری جامعه، اقتصاد و فرهنگ به این حوادث دامن می‌زند. کسی نمی‌تواند از این نکته چشم‌پوشی کند که یکی از مهم‌ترین علل بی‌توجهی مفرط عاملان شورش‌ها (که به مرز عمل جنایت‌کارانه هم نزدیک شدند) قانون‌شکنی کسانی بوده است که خود نماد اصلی حفظ حرمت قانون و اخلاق در جامعه بوده‌اند، یعنی سیاست‌مداران، پلیس، قضات و روزنامه‌نگاران. این نکته را از این جهت برجسته می‌کنم که این گمان پیش نیاید که وقتی از «اراذل و اوباش» سخن می‌گویم قصد تحقیر یا فروکاستن کل ماجرا به جنایت و تجاوز و غارت است و از همه‌ی ابعاد و جوانب آن غافل‌ام. برجسته کردن این نکته از آن روست که: ۱) در هیچ اعتراض بر حقی، نمی‌توان عبور از اخلاق یا راه دادن به تجاوز و جنایت را توجیه کرد و آن را نادیده گرفت؛ ۲) نمی‌توان به تصریح یا تلویح جنبش سبز را هم‌سو و هم‌دست آن بخش تجاوزگر و بی‌اخلاق این شورش‌ها قلمداد کرد؛ ۳) از همه مهم‌تر، نمی‌توان هنگامی که صدای اعتراضی اخلاقی به عبور از اخلاق بلند می‌شود، خودِ اخلاق را به سخره بگیریم و برچسب بورژوایی به آن بزنیم و به بی‌بندوباری و لاباالی‌گری افسارگسیخته برسیم. مشکل بریتانیا، ریشه در سیاست‌های نئولیبرال زمان تاچر دارد که با سیاست‌های حزب کارگر ادامه پیدا کرد و اکنون مسایل مهاجران تازه هم به آن دامن زده است. بررسی همه‌ی ابعاد این قصه از حوصله‌ی این نوشته خارج است – و این روزها درباره‌ی ماجرا مطالب مفصل و فراوانی نوشته می‌شود – اما هیچ‌کدام از این‌ها مجوزی برای عبور از اخلاق یا تن دادن به بی‌بندوباری نمی‌تواند باشد.
نکته‌ی واپسین و مهم‌تر این بحث – چنان‌که پیش‌تر و در بالا هم به آن اشاره شد – این است که جنبش سبز، دقیقاً آنتی‌تز این حرکت‌های کور و خشنی است که هیچ محابا ندارند و پروای اخلاق و مسؤولیت‌پذیری در گفتار و کردارشان نیست و چیزی جز تخلیه‌ی عاطفی یا فریاد از جگر برکشیدن نمی‌دانند. این‌که جنبش سبز را هم‌سو و هم‌روش با این افسارگسیختگی اخلاقی و سیاسی بدانیم، جفا در حق تمام جان‌های عزیز و خردهای روشنی است که این روزها پای آرمان‌شان مردانه می‌ایستند تا تن به بی‌اخلاقی و ستم ندهند اما اصول‌شان را هم پاسداری می‌کنند.
گروه‌هایی در داخل یا خارج، میان سبزها و ضدسبزها هستند که میان این حوادث و جنبش سبز رابطه برقرار می‌کنند و تلویحاً راه خشونت افسارگسیخته و بی‌اخلاقی را – برای رسیدن با اهداف سیاسی – هموار می‌کنند. جنبش سبز، جنبش طبقه‌ی متوسط شهری و جنبشی مدنی است که برآمده از خشونت آنارشی‌طلبان نیست. اگر جایی برای اوباش و هرج و مرج باشد، در صف مقابل جنبش سبز است. مهم است که به سادگی به دام این مغالطه نیفتیم. جنبش سبز، تخریب‌گران خانه‌ی مراجع در قم و امثال سعید تاجیک‌ها را تربیت نکرده است و راه را بر شلتاق و دریدگی آن‌ها هموار نمی‌کند. مهم‌ترین و کلیدی‌ترین ویژگی‌ جنبش سبز دقیقاً همین است که بتواند پیوسته به قطب‌نمای حساس اخلاقی‌اش مراجعه کند.
۰

از بزمِ سیه‌دستان، هرگز قدحی مستان…

بعضی شعرها عصاره‌ی حکمت‌اند و چکیده‌ی تجربه‌هایی که وقتی با زبانی صیقل‌خورده، اندیشه‌ای درخشان را بیان می‌کنند، به مثابه‌ی چشمه‌ای تمام‌ناشدنی هستند که هم‌چنان می‌توان از آن‌ها نوشید و سیراب شد. یک بار دیگر این غزل «چشمه‌ی خارا»ی سایه را به مناسبتی دیگر – همین اواخر – آورده بودم. امروز در طول راه رفت و آمد، شاید چند بار این غزل سایه را گوش دادم و یک بیت مدام در گوش‌ام زنگ می‌زد. غزل را از نو می‌آورم و آن بیت را دوباره برجسته می‌کنم.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 

بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 

درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 

از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 

تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 

یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 

گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 

چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
هر سخنی که باید گفته شود در همین غزل هست. شاید توضیح زایدی باشد اما چون می‌دانم که این تمایل بسیار شدید است که وقتی با مضمون چیزی که می‌خوانیم موافق نیستیم یا آن سخن در افق دیدمان قرار ندارد و با هاضمه‌ی فکری ما سازگار نیست، به سرعت روی از مضمون آن می‌گردانیم و کوشش می‌کنیم تعبیری از آن کنیم که خودمان بتوانیم خودمان را راضی کنیم که خوب به این دلیل پشت به آن کرده‌ایم. واقعیت این است که ما هم‌چنان در این دنیا، خیر و شر و خوب و بد داریم. هر چقدر هم که دنیای ما خاکستری شود و بخواهیم موقعیت‌های انسانی را در شرایط مختلف در نظر بگیریم، هم‌چنان کسی نمی‌تواند بگوید دروغ خوب است (و مثلاً‌ حکایت دروغی که جان کسی را نجات بدهد مشمول این قصه نیست چون اولویت با نجات جان انسان است و هم‌چنان یک ارزش بزرگ و فربه حفظ شده است). آدم‌ها همیشه نمی‌توانند یک منظومه‌ی ارزشی داشته باشند که سخت به آن وفادار و پای‌بند بمانند. آدمی، بشر است و خطا می‌کند. ولی گاهی اوقات بعضی خطاها به بهایی سنگین تمام می‌شوند. تکرار این سخنان واقعاً اطناب است و ملال‌آور. مغز سخن در همین‌هاست که بالا آمده است. ما هم‌چنان ساقیان منافق داریم؛ کسانی که به جام مردمان به جای باده، زهر می‌ریزند. این‌که چشم به روی واقعیت ببندیم و بگوییم نه، فلان ساقی آن‌قدرها هم که شما می‌‌گویید منافق نیست و زهری به جام ما نریخته یا نمی‌ریزد، تفاوتی در این واقعیت ایجاد نمی‌کند که یا بارها پیش از این زهر به کام عزیزان ریخته است یا بعد از این باز هم باده‌ی مردمان را زهرآلود خواهد ساخت. پرسش این است که آیا عقل و اخلاق اجازه می‌دهد که خود را در معرض مسموم شدن و صدمه دیدن قرار دهیم یا نه؟

سیاه‌دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ریخت به جامِ کسان به جای نبید

سزاست گر برود رودِ خون ز سینه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن ندید و دستِ پلید

۳

جدایی نادر از سیمین و هرمنوتیک سیاسی

هشدار: در خلال این یادداشت ناگزیر خواهم بود بخش‌هایی از قصه‌ی فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی را بازگو کنم. در نتیجه، کسانی که فیلم را ندیده‌اند و دوست دارند آن را ببینند و از داستان‌اش باخبر نباشند، از خیر خواندن این یادداشت بگذرند، یا این‌که دو بند نهایی نوشته را بخوانند و توجهی به شرح قصه‌ی فیلم نکنند!
این جملات عین‌القضات همدانی، کلید مهمی برای شیوه‌ی تفسیری است که در این یادداشت به کار می‌بندم: «جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هرکه در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین می‌دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویی که شعر را معنی آن است که قایل‌اش خواست، و دیگران معنی دیگر وضع می‌کنند از خود، این هم چنان است که کسی گوید: صورت آیینه صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنی را تحقیق و غُموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود بازمانم» (ج ۱؛ ص ۲۱۶؛ نامه‌ی ۲۵).
اصغر فرهادی فیلم درخشان و کم‌نظیرش را ساخته و پیش روی مخاطب نهاده است؛ حالا ما هستیم و فهم آن و بهره گرفتن از آن، چنان‌که هر اثر هنری دیگری می‌تواند در یکایک ما به فراخور نگاه و گنجایش‌مان اثری بگذارد.
جدایی نادر از سیمین برای من نه تنها به عنوان یک اثر هنری/سینمایی بلکه به مثابه‌ی یک اعلام موضع سیاسی و یک درک ظریف از جامعه و سیاست اهمیتی مضاعف داشت. چرا می‌گویم سیاسی؟ به شرح زیر، منظرم را توضیح می‌دهم، اما ابتدا بگذارید فشرده‌ای از بخش‌هایی از قصه‌ی فیلم را بازگو کنم.
نادر و سیمین می‌خواهند از هم جدا شوند و سیمین می‌خواهد برود خارج – اقامت‌اش را گرفته است – اما نادر حاضر نیست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. یکی از دلایل‌اش برای امتناع از این کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزایمر دارد که او یگانه مراقب این پدر است. سیمین خانه‌ی نادر را ترک می‌کند و موقتاً به خانه‌ی مادرش می‌رود. پدر نادر بی‌پرستار می‌ماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که می‌افتد، نادر یک بار که به خانه بر می‌گردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانه‌ی مرگ در خانه می‌بیند و هم‌زمان مشاهده می‌کند که مبلغی پول در خانه نیست. زن پرستار – که زنی است از طبقه‌ای فقیر و تهی‌دست – مظنون به سرقت می‌شود و نادر او را با عصبانیت از خانه بیرون می‌کند. زن در راه‌پله می‌لغزد و  جنین‌اش را سقط می‌کند. نادر متهم به قتل می‌شود و همسر زن، که عملاً بی‌کار است، مدعی می‌شود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به این‌جا ختم می‌شود که آیا نادر می‌دانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است یا نه. در این میانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانه‌ی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود می‌گوید که مطمئن نیست که برخورد او باعث سقط جنین زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ می‌گوید. نادر به زبان و بیان‌اش در دادگاه مسلط است و پیش از این‌که مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهره‌ی متین، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنش‌های عصبی، خشن و تندخویانه‌ی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار می‌دهد. کلید قصه و پیام سیاسی آن، به گمان من، درست همین‌جاست.
نادر، مردی است که به طبقه‌ی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نیز. راضیه و حجت، زن و شوهری هستند تنگ‌دست. نادر، در سخن گفتن به کلمات‌اش مسلط است و به نوعی سخن می‌گوید که می‌تواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم می‌گوید. حمله‌ی فیزیکی به طرف مقابل‌اش می‌کند. اما روایت فیلم به ما می‌گوید که نادر با تمامی تسلط‌اش بر زبان و بیان‌اش، دروغ‌گوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضیه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضع‌اش اخلاقاً درست و از منظر عدالت‌خواهی و انصاف است، تصویری که از او در فیلم می‌بینم، بیننده را می‌رماند. تنها در اواخر فیلم است که می‌بینیم حجت و راضیه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده می‌شود و ترس و لرزی که در بیان حقیقت از راضیه می‌بینیم – انسجام و اصالت اخلاقی بیشتری – در برابر دروغ و دروغ‌گویی – از خود نشان می‌دهند.
از این قصه من دو نکته‌ی ظریف را می‌خواهم بیرون بکشم که صیقل دادن‌اش نیاز به کمی کاوش و تأمل دارد اما فهم‌اش حقیقتاً دشوار نیست.

نکته‌ی اول این است که امروزه گروهی از نخبگان و روشنفکران ما بر این تصورند که مردم ما، ملت ایران، عمدتاً «عقب‌مانده» و توسعه‌نیافته‌اند. به آن‌ها نگاهی از بالا به پایین و بعضاً تحقیرآمیز دارند و با همین منطق است که فاصله‌ی واقعیت‌های سیاسی کشور ما را با آرمان‌های اخلاقی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه توضیح می‌دهند. یعنی این‌که این کشور از منظر سیاسی به این دلیل عقب‌مانده است که مردم‌اش عقب‌مانده‌اند: سطح فرهنگ سیاسی و اجتماعی در میان توده‌های مردم پایین است. من چنین باوری ندارم، یعنی فکر نمی‌کنم اصل و ریشه‌ی مشکل مردم باشند. درست بر عکس، فکر می‌کنم این عقب‌ماندگی سیاسی و اجتماعی بیشتر آفتی است که گریبان همین نخبگان و روشنفکران را گرفته است – و دریغا که این قصه این روزها به نحوی دردناک چهره می‌نماید و تکرار می‌شود. در واقع، علت‌العلل عقب‌ماندگی ما همین است که این گروه با نگاهی نخوت‌آمیز و از بالا به پایین، در مردم ما با تحقیر می‌نگرند و آن‌ها را عاجز از فهم پیشرفت، تمدن، تجدد، دموکراسی و میانه‌روی می‌دانند.

نکته‌ی دوم این است که: از میانه‌روی و اعتدال و ظاهر موجه و سخنان نرم و ملایم، اسطوره ساخته می‌شود. ملایمت یا پرخاش نکردن و درشتی نکردن تبدیل به ایدئولوژی شده است. در واقع، به جای اعتنا دادن مخاطب به این‌که میانه‌روی و اعتدال موضوعیت روشی دارند نه موضوعیت غایی، مخاطب را در دام این ایدئولوژی اسیر می‌کنند که پس هر کس درشت سخن گفت، سخن‌اش باطل است و بر همین سیاق، کافی است ملایم سخن گفتن، تبسم به لب داشتن یا داد اعتدال دادن را در گفتار کسی در تقابل با عصبی بودن، تندمزاج بودن یا پرخاش کردن دیگری قرار داد و با همین تقابل، به ذهن خواننده حقانیت اولی و بطلان دومی را القاء کرد. نه از ملایمت و آرامش کسی می‌توان به تنهایی نتیجه‌ی برحق بودن موضع او را گرفت و نه از درشتی کس دیگر می‌تواند نتیجه گرفت موضع او باطل و استدلال‌اش سقیم است. این وضعیت تنها یک نکته به ما می‌گوید: شیوه‌ی بیان ملایم و لطیف، از منظر روشی، اخلاقاً مطلوب‌تر است و یاریگر بیان سخنی حق. آن سوی این قصه درست نیست که پس هر کس ملایم بود، سخن‌اش حق است.
ناگفته پیداست که پرخاش و درشتی اخلاقاً مذموم است؛ میانه‌روی و اعتدال هم اخلاقاً ممدوح. اما ملازمتی میان مذمومیت یا ممدوحیت اخلاقی هیچ یک از این روش‌ها و اصالت معرفتی یا ارزش اخلاقی حق یا باطل بودن موضعِ صاحبان این روش وجود ندارد. رسانه‌های امروز به سادگی می‌توانند این بازی را با ذهن مخاطب بکنند: تا کسی درشت گفت یا بر کلام‌اش مسلط بود از چشم‌ها می‌افتد و همین که ملایمت به خرج داد، احترام و اعتبارش نزد مخاطب بیشتر می‌شود. از این احترام و اعتبار، برخی سوء استفاده می‌کنند و کالای جعلی و سکه‌ی کم‌عیار اندیشه‌‌شان را در بازار ذهن مخاطب می‌فروشند.

پ. ن. پیش‌تر از این‌ها مفصل درباره‌ی موضع‌ام در قبال خشونت نوشته‌ام (در این‌جا) و در این یادداشت‌ها سخن‌ام صریح است و خالی از ابهام.

۱

خشونتِ نهفته در میانه‌روی به مثابه‌ی یک ایدئولوژی

عُقلا و حُکما در دفاع از میانه‌روی و اعتدال – بشرطها و شروطها – سخن‌ها رانده‌اند. میانه‌روی، نظراً و عملاً، ثمرات و پیامدهای مبارک و مفیدی دارد. به این تقریر، کمتر کسی را بتوان یافت که میانه‌روی را مذموم بداند یا نشانه‌ی بی‌عملی و بی‌خاصیتی. این میانه‌روی در شؤون مختلف سنجیدنی و دیدنی است از جمله در دین و در سیاست. اما باید این پرسش را تکرار کرد که به رغم این‌که کمتر کسانی هستند که میانه‌روی و اعتدال را به مثابه‌ی فضیلتی اخلاقی یا شیوه‌ای کارآمد – که ثمرات‌اش هر چند دیر اما دیرپا و ارجمند هستند – مذمت کنند، باز هم این مایه اختلاف هست میانِ میانه‌روان و اهل اعتدال. قصه چیزی است شبیه حکایت عقل: گر از بساط زمین عقل منعدم گردد / به خود گمان نبرد هیچ‌کس که نادانم! یعنی اگر قصه‌ی کسانی را که از بنیاد مخالف اعتدال‌اند و از اساس خواهان افراط و تعجیل‌اند (به معنای مطلق آن) کنار بگذاریم، با شمار زیادی از افرادی مواجه‌ایم که خود را میانه‌رو می‌دانند، اما هم‌چنان در میانه‌روی آن‌ها اختلاف‌هاست!

گرهِ قصه کجاست؟ گمان می‌کنم یک بخش از این اختلاف به این باز می‌گردد که میانه‌روی و اعتدال امری عینی و مشخص نیست و در پاره‌ای از موارد – حتی در امور به ظاهر بسیار عملی – به شدت به سوی تجرید و انتزاع می‌رود. چیزی که از منظر عده‌ای ممکن است میانه‌روی و اعتدال به شمار آید، چه بسا از نگاه کسی دیگر تفریط یا بی‌عملی باشد و از نگاه شخص ثالثی همان چیز افراط باشد و تندروی (همین که امروز به گفته‌ی بعضی اسم‌اش هست رادیکالیسم).

این ماجرا مرا یاد آن قصه‌ی دفتر دوم مثنوی می‌اندازد که جمعی از صوفیان پیش شیخ‌شان رفتند که از یکی از رفیقان‌شان گله کنند یا از شیخ بخواهند که او را نصیحتی کند که او فردی بود بسیارخواب، بسیارگو و بسیارخور! توصیه‌ی شیخ، توصیه‌ی متعارف اهل اخلاق عملی بود: خیر الامور اوسطها! شیخ به مرید‌ش می‌گوید که میانه‌روی پیشه کن. پاسخ صوفی مزبور – دست‌کم بخشی از – پاسخ مسأله‌ی ما را در خود دارد. صوفیِ – از نگاهِ یاران‌اش – اهل افراط، در پاسخ می‌گوید که آن‌چه برای شما حد میانه است برای من تفریط است. میانه‌ها با هم فرق دارند:
گفت راه اوسط ارچه حکمتست
لیک اوسط نیز هم با نسبتست
آب جو نسبت باشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم
هر که را باشد وظیفه چار نان
دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن
ور خورد هر چار دور از اوسط است
او اسیر حرص مانند بط است
هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد می‌دان که اوسط آن بود
چون مرا پنجاه نان هست اشتهی
مر ترا شش گرده هم‌دستیم نی
تو بده رکعت نماز آیی ملول
من به پانصد در نیایم در نحول
آن یکی تا کعبه حافی می‌رود
وین یکی تا مسجد از خود می‌شود
آن یکی در پاک‌بازی جان بداد
وین یکی جان کند تا یک نان بداد
این وسط در با نهایت می‌رود
که مر آن را اول و آخر بود
اول و آخر بباید تا در آن
در تصور گنجد اوسط یا میان
بی‌نهایت چون ندارد دو طرف
کی بود او را میانه منصرف
اول و آخر نشانش کس نداد
گفت لو کان له البحر مداد
هفت دریا گر شود کلی مداد
نیست مر پایان شدن را هیچ امید
این ماجرا، سویه‌ای دیگر هم دارد. کافی است کسی خودش  را متر، ملاک و معیار میانه‌روی و عدالت بداند. آن وقت فرقی نمی‌کند که نقطه‌ی ایستادن او در مسیر حرکت ابتدا یا انتهای یک طیف یا مسیر باشد یا میانه‌اش. از نظر او، هر کسی که اندکی از او جلوتر بایستد، اهل افراط است و دیگر فرق نمی‌کند که فاصله یک متر باشد یا یک کیلومتر. یعنی وقتی که حدود میانه‌روی را تنگ بگیریم و تنها در قیاس با خود و روشِ خود، آن وقت بسیار کسان تندرو می‌شوند و تنها ماییم که میانه‌رو و معتدل هستیم.
غرض از این‌ها که نوشتم این نبود که فضای بحث را به سوی نسبی‌گرایی تمام‌عیار ببرم تا حدی که دیگر نشود از حد میانه سخنی در میان آورد. هر فضایی، آدابی و مقامی دارد. این آداب هم در دین‌ورزی و دین‌پژوهی صادق است و هم در سیاست‌ورزی و سیاست‌پژوهی. چنین نیست که این فضاها یکسره بی‌قاعده و بی‌منطق و معیار باشند (ولو در همین فضاها تفسیرها و شیوه‌ها بسیار متکثر و متنوع باشند).
یک لایه‌ی دیگر این سخن این است که گاهی آن‌چه که خود را در لباس میانه‌روی به ما می‌نمایاند، خود مصداقی از نوع دیگری از افراط و رادیکالیسم است. همین‌که از میانه‌روی و اعتدال بت ساختی، آن را تبدیل به ایدئولوژی بسته و منجمد و متصلبی کردی، دیگر از اعتدال فاصله گرفته‌ای و به مغاک افراطی مستتر غلتیده‌ای. درست بر عکس، اگر در چیزی که شهره باشد به تندی و افراط، درجه‌ای از خردورزی، عقلانیت یا انصاف باشد و تصلبی در آن نباشد، همیشه می‌توان امید برد که دیر یا زود به درجه‌ای از پختگی و بلوغ برسد. به این معنا، نزدِ من میانه‌روی نام دیگری از پختگی و بلوغ است. رادیکالیسم اسم دیگری از خامی و تعصب است. در خامی و تعصب است که گفت‌وگو تعطیل می‌شود و همیشه با سماجت و لجاجت می‌توان فقط از یک موضع دفاع کرد و بس. در فقدان بلوغ نظری و عملی است که می‌‌توان جهان و آدمیان را دوقطبی دید: یا سیاه یا سفید، یا حق یا باطل، یا اهریمن یا فرشته (و البته در بستر سیاسی: یا اهل انقلاب یا اهل اصلاح!). این تصلب، به دشواری می‌تواند طیف و تکثر را تشخیص بدهد. ظاهرِ این سخن چه بسا متناقض به نظر برسد. شاید بگویند که البته در دلِ میانه‌روی، پختگی و بلوغ مندرج است و اساساً رادیکالیسم همان خامی است، پس دیگر چه نیازی به این همه تصریح؟ نکته‌ی ظریف این است که نه هر کس مدعی میانه‌روی شد همیشه و در همه جا اهل اعتدال (بخوانید پختگی و بلوغ نظری و عملی) است. و نه هر کس که شهره شده است به تندروی (به درست یا غلط) همیشه و همه جا، خام است. چکیده و خلاصه‌ی سخن، اما، این است که: در میانه‌روی به مثابه‌ی یک ایدئولوژی، خشونتی مهیب نهفته است که با ظاهری فریبنده و آرام،‌ کارکردی ویرانگر دارد. اعتدال ایدئولوژیک، سویه‌ای حذفی و انحصارگرایانه دارد که برآمده از جزمیتی در لباس تعادل است.
۰

در باب دوگانه‌ی کاذب مجازی-واقعی

حتماً با این سخن یا گزاره بارها مواجه شده‌اید که فضای مجازی خیلی با فضای واقعی فرق دارد. می‌گویند دنیای شبکه‌ی اجتماعی اینترنتی فضایی است که عده‌ای برای خودشان حرف خودشان را می‌زنند و دور هم جمع هستند و بالاخره یک چیزهایی می‌گویند که ربط چندانی به «واقعیت»های جامعه ندارد. با اجازه‌ی دوستانی که بر این نظرند من می‌خواهم با اصل صورت‌بندی قضیه به این شکل مخالفت کنم.

۱. فضای مجازی – یعنی همین شبکه‌هایی که در اینترنت برای گفت‌وگو، همفکری، همدلی یا نشر عقاید محتلف افراد ایجاد می‌شود – زائده‌ای بر فضای واقعی یا تافته‌ای جدابافته از آن نیست. فضای مجازی بخشی از فضای واقعی است. شبکه‌های مجازی انعکاسی از شبکه‌های زندگی واقعی انسان‌ها هستند. بله، شکی نیست که مناسبات حاکم بر این فضاها با مناسبات جاری و متعارف شبکه‌های واقعی تفاوت دارد. اما تفاوت داشتن‌اش نه به معنای بی‌ارزش بودن یا بی‌محتوا بودن آن است و نه لزوماً به معنای منسلخ بودن آن از واقعیت.

۲. اشتباه نشود. مدعای من هرگز این نیست که هر چه در شبکه‌های مجازی می‌گذرد منعکس‌کننده‌ی عین واقعیت است. این نکته ربط چندانی هم به فضای مجازی، فی نفسه، ندارد. مثال می‌زنم تا روشن‌تر شود. در این سی سال گذشته، دست‌کم می‌دانیم که بخشی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی همیشه در این تصور و خیال بوده است که این نظام هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی است و دیده‌ایم که این لحظه سال‌های خیلی درازی طول کشیده است و هرگز این اتفاق نیفتاده است. فارغ از صحت و سقم داوری آن‌ها، این نکته را می‌خواهم برجسته کنم که این گروه‌های سیاسی عمدتاً در «فضای مجازی» فعال نبوده‌اند. اصولاً شتاب گرفتن استفاده از فضای مجازی مربوط به همین دهه‌ی اخیر است نه قبل از آن. پس منسلخ بودن از واقعیت و تطابق نداشتن ذهن و عین ربط چندانی به فضای مجازی ندارد.

۳. رونق فضای مجازی به چی‌ست؟ اصلاً چه چیزی باعث مشروعیت فضای مجازی می‌شود؟ بگذارید کمی عقب‌تر برویم. وبلاگ‌ها در فضایی رونق گرفتند که نویسنده‌ی هر وبلاگی قرار بود خودش سردبیر خودش باشد و هیچ بخشی از سخن‌اش به دست مدیر مسؤول یا سردبیر روزنامه یا نشریه‌ای ممیزی نشود. خودِ نویسنده بود و خودش. هیچ نظارتی بر نحوه‌ی نوشتن و نوع تنظیم اندیشه در میان نبود. قرار بود نویسنده آزاد باشد، خودش باشد با مسؤولیت خودش. واقعیت ماجرا این است که چون در فضای واقعی، فضایی آزاد و مسالمت‌جو برای اندیشه‌ورزی وجود نداشته و ندارد و صاحبان اندیشه‌ی آزادی که خودشان را همیشه همسو و هماهنگ با قدرت سیاسی و منافع نیروهای حاکم سیاسی نمی‌کنند و نمی‌دانند، طبعاً نیاز به فضایی دیگر برای ابراز اندیشه و نظر متفاوت احساس می‌شود. این‌که سخنی که در ملاء عام گفته نمی‌شود و همواره سایه‌‌ی تهدید و خطر بر سر آن هست، به فضای مجازی منتقل می‌شود یا در زیر پوشش نام‌های مستعار می‌رود، نتیجه نمی‌دهد که این سخنان از فضای واقعی منسلخ و جداست. زیرزمینی شدن یک اندیشه، در حصر رفتن یا محدود شدن، نتیجه نمی‌دهد که آن اندیشه یا نامشروع و ناحق و باطل است یا هیچ ارتباطی با واقعیت جامعه ندارد. اگر واقعی بودن به معنای شیوع و گسترش یک سخن و در دسترس بودن بی‌واسطه‌ی آن می‌بود، هیچ چیزی واقعی‌تر و برحق‌تر از تبلیغات رسانه‌ای نیست. حالا ما می‌مانیم و این همه دولت‌های مختلف در جهان که هر کدام ساز خودشان را می‌زنند و خودشان را صاحب و واجد حقیقت می‌دانند. رسانه و تبلیغات و قدرت و منابع مالی می‌توانند حقیقت را جعل کنند و واقعیت را نقاب‌زده با ما نمایش بدهند. ولی واقعیت، حقیقتاً، کدام است؟

۴. تکرار می‌کنم: فضای مجازی امتداد فضای واقعی است. بخشی از انسان‌هایی که در فضای واقعی زندگی می‌کنند در همین فضای مجازی هم نفس می‌کشند و به همین معنا، آن‌چه می‌گویند و می‌اندیشند، می‌تواند خیلی هم واقعی باشد. لزوماً هر چه می‌گویند منطبق با واقعیت نیست. سخن از واقعیت گفتن و توجه به ظرایف جامعه داشتن روش هم می‌خواهد و صداقت و انصاف هم لازم دارد و تابع منطق خودش هم هست ولی فراموش نکنیم که فضای مجازی در متن و بطن فضای واقعی است. بیایید این‌گونه صورت‌بندی کنیم: اگر سد و مانعی بر سر راه فضای مجازی برای دسترسی پیدا کردن به افکار عمومی جامعه نبود، واکنش جامعه در برابر محتوایی که در آن تولید می‌شود چه بود؟ فرض کنید که مردم همه آزادانه به اینترنت دسترسی داشتند و همه می‌توانستند آزادانه هر پیام کوتاهی را که می‌خواستند بدون هیچ واهمه و ترس از عقوبتی برای هم بفرستند، آن وقت چه تصویری از «واقعیت» جامعه پیدا می‌کردیم.

۵. دقت کنید که من نمی‌گویم اگر فضا باز و آزاد می‌بود، مثلاً به این تصویر می‌رسیدیم که جامعه یکسره اخلاقی است یا درد دین دارد یا جویایی عدالت و آزادی و اخلاق است. ممکن است همین آزادی و کنار رفتن پرده‌ها به ما بیشتر نشان دهد که فضای جامعه به شدت غیراخلاقی و از هم گسیخته است – که اتفاقاً همین فضای مجازی فعلی هم در حد وسع‌اش این نکته را آشکار کرده است. اما از یاد نبریم که این طعن و لعن فضای مجازی و برچسب بر کنار بودن از واقعیت به آن زدن، خود دست‌کمی از همان توهم مجازنشین‌هایی که در خیال‌شان هزار بار دولت‌ها را ساقط می‌کنند ندارند. هر دو به یک اندازه از «واقعیت» جامعه فاصله دارند. یکی خود را حق محض می‌داند و طرف مقابل هم او را باطل محض. 

سخن‌ام را خلاصه کنم: فضای مجازی چیزی نیست جز پناه بردن آدم‌های واقعی به جایی که امکان تعقیب و آزار آن‌ها کمتر است یا دست‌کم فضایی امن‌تر برای ابراز عقیده‌شان پیدا می‌کنند. این‌که این فضا تا چه اندازه می‌تواند منعکس‌کننده‌ی واقعیت کل جامعه باشد چیزی نیست که به این آسانی بتوان به آن رسید. برای چنین کاری نیاز به یک نظرسنجی و ارزیابی مستقل و روش‌مند داریم. این انتظار را هرگز نمی‌توان از هیچ حکومتی داشت – دست‌کم حکومت‌های اقتدارگرا که دغدغه‌ی اصلی و اهم نگرانی‌شان حفظ قدرت و وضعیت موجود است، هرگز به این سو نخواهند رفت که واقعیت‌های جامعه و واقعیت‌های فضای مجازی را به درستی تصویر کنند: خاصیت تبلیغات و رسانه‌هایی که در خدمت قدرت هستند، چیزی جز این نیست. این سخن البته برای جاهایی مانند کشور ما صادق‌تر است. در اروپا و آمریکا مردم به دلایل مختلف و متفاوتی به سراغ فضای مجازی می‌روند. آمریکاییان و اروپاییان هرگز آن استفاده‌ای را که جوانان ایرانی از وبلاگ، یوتیوب، گوشی موبایل، توییتر، گوگل‌ریدر یا فیس‌بوک می‌کنند، نخواهند داشت به یک دلیل ساده که کاربردی که ما از آن داریم برای آن‌ها بی‌معنا و تحصیل حاصل است: آن‌ها به هزار و یک شیوه‌ی مشروع و موجه و تضمین‌شده و حمایت‌شده می‌توانند سخن‌شان را فریاد بزنند و در تغییر جامعه‌شان سهم داشته باشند. فضای مجازی برای ایرانیان، استفاده‌ی اضطراری است از ابزارهایی که به قصد دیگری ساخته شده بودند اما تبدیل به سلاحی شدند برای مقاومت در برابر سلطه و کنترل.

این روزها باب شده است که عده‌ای در طعن و تحقیر فضای مجازی یا بی‌خاصیت بودن‌اش یا منسلخ بودن‌اش از واقعیت داد سخن بدهند (و شگفت این‌که خودشان هم دقیقاً در همین فضا خیلی فعال‌اند؛ تناقض را ببین!). به گمان من هنوز زود است که دقیقاً به عمق و تأثیر این داد و ستدهای مجازی پی ببریم. فراموش نکنیم که آخرین انقلابی که در ایران رخ داد، به دنبال نقشی که نوار کاست در نهضت آیت‌الله خمینی ایفا کرد پدید آمد یا دست‌کم نوار کاست نقش مهمی در پیشبرد آن داشت. گمان می‌کنم اینترنت ابرازی به مراتب مهم‌تر و قوی‌تر از نوار کاست باشد. این نکته را می‌شود مبسوط‌تر گفت و درباره‌اش بیشتر بحث کرد اما همین‌قدر برای سخن من کفایت می‌کند که این همه طعن و لعن فضای مجازی و جدا کردن آن از فضای واقعی بیشتر حاصل شتاب و هیجان و استیصال و درماندگی است تا اعتنا داشتن به همه‌ی ابعاد و جوانب مسأله. مغز سخن من این بود که باید این دوگانه‌ی کاذب فضای مجازی-فضای واقعی را شکست و سراغ مقوله‌هایی بامعناتر و وافی‌تر به مقصود رفت.
۰

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پیوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدمیان، زیاد اهل سخن گفتن و شاید هم به عبارتی «هیاهو» نیستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گویند. هیچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نیست. برای فهم مطویات سخن‌شان نیازی به کلید نیست؛ تأویل لازم نیست، مستقیماً می‌توان معانی را به صرافت دریافت. همه این چنین نیستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش این نیست که خودشان آزاد نیستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چیزی را نگوید یا اگر هم می‌گوید چنان بگوید که اهل اشارت نکته را دریابند و نامحرمان و بیگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. این‌ها فقط کارشان سرقت سخن نیست؛ بسیاری از این طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدمیت می‌زنند. آدمیت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصینِ آدمی بیفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نیست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نیست.
این قصه‌ی من و این وبلاگ هم هست. آن‌چه این‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عریان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت دیگر. اما آدمی دیگر به چه زبانی باید بگوید که از بیداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بیان‌های دیگری باید فریاد بزند که تن به ستم، به ریا، به دین‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتیم که دو روزی تازیانه بر گرده‌ی بیداد نکشیدی – که همیشه هم لازم نیست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بیندازیم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌میرد. آدمیت هم‌چنان زنده است و این شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!
قصه‌ی عشق هم از همین قبیل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که یک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همین است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرایی که آدمیتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همین روست که عاشق چه بسا زودتر از دیگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسلیم در برابر بیداد آلوده می‌شود. پس عجیب نیست وقتی که خواجه‌ی شیراز می‌گوید:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشایخِ شهر این نشان نمی‌بینم
ناگهان این نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمینه‌ای است برای این‌که دست رد بزنی به سینه‌ی دروغ. این درد، پیوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بی‌هیچ‌دردان

بیهوده نیست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم
که گر ز پای در آیم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم!

۰

از تقوای فراموش‌شده تا معیارهای دوگانه

وَلَا یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
 وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸)
اى مؤمنان در راه (رضاى‏) خدا به داد برخیزید
و به عدل شهادت دهید و دشمنى‏تان با بعضى از مردم شما را بر آن ندارد که بیداد کنید؛
 دادگرى کنید که آن به تقوا نزدیکتر است و از خداوند پروا کنید که خداوند به آنچه مى‏کنید آگاه است‏
خبر این ماجرای دردناک را چند روز پیش‌تر شنیده بودم اما آخرین گمانی که می‌بردم همین بود که گزارشی به چنین شیوه‌ای در وب‌سایت‌های تابناک و جهان‌نیوز از حادثه‌ای تأسف‌بار با این تیتر منتشر شود که: «حمله به دانشجوی محجبه ایرانی در انگلیس+ تصاویر». چکیده‌ی مدعای گزارش فوق مبنی بر چند گزاره‌ی درهم تنیده است: دختر دانشجوی محجبه‌ای در انگلیس به خاطر محجبه بودن مورد آزار و اهانت واقع می‌شود و «جراحات شدید»ی به او می‌رسد و نتیجه‌گیری می‌شود که موج تازه‌ای از «مبارزه با حجاب» در اروپا شکل گرفته است و در انگلیس هم به خاطر نگرانی از اقبال به مسلمانی، دولت انگلیس به فکر راه چاره افتاده است و نتیجه‌ی القاء شده در متن همین است که این رخدادها نمونه‌هایی از همین نگرانی است (و اسلام‌هراسی هم بخشی از آن است). این روایت، به اعتقاد من، روایتی است که علاوه بر گزارش واقعیت‌های ماجرا – و گزارش ناقص واقعیت‌های حادثه – تحلیل و تفسیرهایی را در خود دارد که اگر دروغ نباشد،‌ دست‌کم اغراق و مبالغه‌ی بیش از حد است و تنها هزینه کردن از درد و رنج یک زن و بازیچه کردن مظلومیت یک انسان برای بهره‌برداری تبلیغاتی و سیاسی و آب به آسیاب نزاع‌های بی‌حاصل و خصومت‌ساز ریختن است: ظاهر روایت، حکایت از برجسته‌کردن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستیزی در غرب دارد اما واقعیت ماجرا این است که کل قصه به نحو حیرت‌آور بزرگ‌نمایی شده است. دقت کنید که رنج هیچ انسانی را هیچ وقت نمی‌توان بزرگ‌نمایی کرد. آن‌چه بزرگ‌نمایی شده است جنبه‌ی دردناک و تلخ قصه نیست. ولی می‌توان با این شیوه‌ی روایت و مغالطه‌های متعددی که در خلال آن آمده است، نتایج سیاسی مبالغه‌آمیز و گزافی بر آن بار کرد. از آن سو، به جای جلب توجه به یک مسأله‌ی انسانی و اجتماعی (که حاصل یک معضل شناخته‌شده و قدیمی جامعه‌ی انگلیس با نوجوانان است؛ برای اطلاع‌ بیشتر درباره‌ی یک نمونه‌ی خاص‌اش این‌‌جا را بخوانید درباره‌ی سیلی‌ زدن‌های شاد) یا برجسته‌کردن مسؤولیتی اخلاقی و عقلانی، هم تصویر معوجّی از نوع برخورد بخش‌های مختلف جوامع اروپایی با اسلام ارایه شده است و هم در عمل زمینه برای غرب‌ستیزی و دشمن‌کیشی خیال‌اندیشانه‌ای از سوی دیگر فراهم شده است.
واقعیت ماجرا این است که:
۱. لندن به نسبت بسیاری از شهرهای دیگر اروپا، یکی از امن‌ترین شهرها برای زنان مسلمان محجبه است و در مقایسه با شهرهای بسیاری از اروپا که دیده‌ام، هیچ شهری را به این اندازه متنوع و تا این حد روادار نسبت به فرهنگ‌های مختلف و متفاوت ندیده‌ام. نژادپرستی و بیگانه‌ستیزی برچسبی است که اگر بخواهیم در مقام مقایسه به آن نگاه کنیم، به انگلیسی‌ها و خصوصاً لندنی‌ها کمتر می‌چسبد. برای این‌که بفهمیم چقدر این نسبت ضعیف است باید ما ایرانی‌ها خصوصاً از خودمان بپرسیم که سال‌های سال با همسایگان افغان‌مان که هم‌ریشه، هم‌زبان و هم‌کیش ما بوده‌اند چه رفتاری داشته‌ایم و همین الآن هم در سطح جامعه و هم در سطح حکومت و دولت با این همسایگان‌مان چه می‌کنیم. همین شرمساری بس است که جسارت دعوی پاکدامنی یا مظلومیت به خیال‌مان خطور نکند.
۲. انگلیس مدت‌هاست با معضل نوجوانان سرکش روبروست. این مسأله یک معضل اجتماعی ریشه‌دار است و ارتباطی هم ندارد با این‌که این نوجوانان تربیت‌ناشده و نااهل، با آدمی محجبه در می‌افتند یا با کسانی که هیچ نشانه‌ی هویتی ظاهری مسلمانی ندارند یا با یک نفر سیاه‌‌پوست یا با یک پیرمرد و پیرزن انگلیسی یا حتی یک آدم کاملاً معمولی انگیسی. این اتفاق‌، بخشی است از اتفاق‌های جاری انگلیس. دولت هم سال‌هاست که به فکر حل مسأله است و مسأله را هم از بام تا شامل علناً از رسانه‌ها فریاد می‌کنند و هیچ کس هم قصد پنهان کردن یا انکارش را ندارد. این‌که دست بر قضا، قربانی این حادثه محجبه بوده است و نوجوانان و اراذلی که چنین کرده‌اند، حجاب یک دختر مسلمان را هم بهانه‌ای برای آزار بیشتر کرده‌اند لزوماً آن همه ادعای بزرگ را نتیجه نمی‌دهد.
۳. این اتفاق‌ها را در انگلیس به جد پی‌گیری می‌کنند و جای تعجب است که به جای این‌که این عکس‌ها سر از یک رسانه‌های داخلی ایران در بیاورد و خوراک تبلیغاتی غرب‌ستیزی شود، به دست پلیس این‌جا نمی‌رسد یا در روزنامه‌های همین‌جا منتشر نمی‌شود. این سؤال را جداً باید از منتشرکنندگان این تصاویر پرسید که آیا هدف پی‌گیری جدی ماجراست و احقاق حق یا قصه چیزی است در حد مظلوم‌نمایی و مانور تبلیغاتی و رسانه‌ای؟ بالاخره در این میان انسان بودن، و کرامت آدمی مهم است یا بازتاب تبلیغاتی و رسانه‌ای پیدا کردن ماجرا؟
۴. در غرب، اسلام‌هراسی هست. اسلام‌ستیزی هم وجود دارد. اما این نمونه، از آخرین و ضعیف‌‌ترین مصداق‌های احتمالی این موضوع است. یعنی به دشواری بتوان نشان داد که این حادثه، به خاطر اسلام‌ستیزی یا اسلام‌هراسی بوده است. ظن غالب این است که این ماجرا، ماجرایی است مانند ماجراهای بی‌شمار رفتارهای خشن نوجوانان انگلیسی با تقریباً هر کسی فارغ از رنگ و پوست و نژاد و مذهب و ملیت. البته پلیس این‌جا، رفتارهای تبعیض‌آمیز را به شدت جدی می‌گیرد و در مواردی که پای نوجوانان در میان نباشد که عمدتاً حتی موقع دستگیری‌شان ماجرا با تذکر و اخطار فیصله پیدا می‌کند، قضیه بسیار پیچیده و سخت می‌شود. اما هر چه هست، این ماجرا نه نمونه‌ی قوی و قابل‌دفاعی است برای نشان دادن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستیزی و نه دست بر قضا روش اخلاقی و منصفانه‌ای است برای نشان دادن ظلمی که ممکن است بر یک زن مسلمان در غرب برود.
تا جایی که من می‌دانم و بعد از نزدیک به ده سال زندگی در لندن می‌توانم گواه آن باشم واقعیت این است که این بیگانه‌هراسی گاهی وجود دارد اما چنان نیست که بتوان تا این اندازه درباره‌اش اغراق کرد. دست‌کم برای ماها که زندگی در ایران را تجربه کرده‌ایم و شیوه‌ی برخورد پلیس و در واقع حاکمیت سیاسی را با شهروندانی دیده‌ایم که همه‌شان ایرانی هستند و مسلمان، نوع برخورد غربی‌ها با ما که در کشورشان میهمان به شمار می‌آییم و اساساً از جنس خودشان نیستیم چیزی نیست جز اسباب عبرت‌ و مایه‌ی شرمساری از جامه‌ی ژنده‌ی مسلمانی خویش و تردامنی خودمان در عمل به ایمان‌مان. چنان‌که در بالا آوردم، بهترین و برجسته‌ترین حجت و بینه بر این‌که ما را هرگز نمی‌زیبد که بر عیوب جامعه‌ی اروپایی خرده‌ای بگیریم، همین است که ما با افغان‌های هم‌زبان، همسایه و هم‌کیش‌مان در سطح جامعه و دولت، برخوردی کرده‌ایم که این غربی‌ها هرگز با ما مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها نکرده‌اند. از عدالت و انصاف نباید دور شد. در سال‌های جنگ، ایران پناه افغان‌ها بوده است اما باید پرسید به چه نحو و کیفیتی؟ باید پرسید که این پناه دادن به چه قیمتی بوده است؟ چه اندازه عزت و کرامت هم‌زبان‌ها و هم‌کیشان ما حفظ شده است؟ هنوز بعد از این همه سال آیا به ذهن‌تان خطور نمی‌کند که هنگام تحقیر کسی و توهین به او به آسانی به او بگویید «افغانی»؟!
و این‌ها هم‌چنان حاشیه‌ی ماجراست. در نوع پوششِ رسانه‌ای این ماجرای تلخ، اتفاق هول‌ناک‌تری که در لایه‌ی زیرین قصه جاری است این است که: این رسانه‌ها، سلطان ریاکاری و خداوند معیارهای دوگانه و تزویرند. در سرزمینی که با خویشتنِ خویش رفتارهایی می‌کنیم بسی هول‌ناک و دست نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ما به روشنی و آشکارا در این ستم‌ها دیده می‌شود – و عالی‌ترین مقام‌ سیاسی کشور هم آن‌ها را «جنایت» می‌خواند – آن هم با مردمِ خودمان، باید پرسید که چرا این حادثه را باید چنین بزرگ کرد و چنین نتایجی از آن گرفت و ناگهان به این خیال افتاد که دولت انگلیس باید مستقیماً پی‌گیر ماجرا باشد؟ البته من بسیار خوشحال می‌شوم اگر دولت انگلیس ناگهان این اندازه حساسیت انسانی و اخلاقی نشان بدهد که از میان هزاران اتفاق مشابه دیگری که برای ساکنان مختلف انگلیس از هر نژاد و تبار و آیین و کیشی رخ می‌دهد، همین مورد مشخص را مسؤولیت خودش بکند و در پی استیفای حقوق یک زنِ مسلمان بر آید. این اتفاقِ تبعیض‌آمیزِ ویژه بسیار اسباب مسرت خواهد بود. اما به قول حافظ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برین می‌خواهی»؟ ما چه کرده‌ایم و دولت ما چه اعتبار و آبرویی برای ما فراهم کرده است که امروز بتوان به خاطر جسارت به یک زن مسلمان، گریبانِ دولتی را گرفت؟ گمان می‌کنم تابناک و جهان‌نیوز تصویری که از خودشان و خودمان دارند زیاد منطبق با واقعیت نیست. واقعیت این است که این شیوه‌ی مسلمانی آغشته به گزافه‌گویی، بی‌مسؤولیتی و بی‌اخلاقی و فاصله گرفتن از روح تعالیم اخلاقی دین محمدی، هیچ زمینه‌ای را برای آبرو و عزت جهانی داشتن فراهم نمی‌کند.
آن‌چه من از این گزارش منتشر شده در رسانه‌های داخلی می‌فهمم این است که: به خاطر دشمنی با انگلیس و سابقه‌ی تمام تنش‌های مختلفی که میان غرب و ایران هست، تنظیم‌کنندگان گزارش – به رغم مسلمانی – حاضر شده‌اند از عدالت و تقوا دور شوند و قصه‌ای را بسازند که در آن هم واقعیت‌های اصلی – و تلخ – ماجرا گم شده‌اند و هم گرهی بر گره پیشین افزوده شده است و «پریشانی این سلسله را آخر نیست». منِ مسلمان، این گزارش را شاهدی محکم می‌بینم بر بی‌تقوایی آشکار و دلالتی می‌دانم بر این‌که روح قرآنی و اخلاص ایمانی سخت مهجور افتاده است و این‌که این روزها، مسلمانی و تمام نشانه‌های هویتی آن بیشتر به مثابه‌ی ابزاری برای مظلوم‌نمایی – حتی در هنگامه‌ی مظلومیت واقعی – به کار می‌روند و عزتِ مؤمنانه و کرامت انسانی در غوغای بازی‌های سیاسی و شاخ و شانه‌کشیدن‌های جنجال‌آفرینانه‌ی تبلیغاتی گم می‌شود. در چنین شلوغی و ازدحامی البته عجیب نخواهد بود اگر از این پس مسلمان‌ها اعتبار و احترام‌شان روز به روز کم‌تر شود. اگر مسلمانی ما قرار است از این جنس باشد، «وای اگر از پس امروز بود فردایی».

پ. ن. تعرض به یک انسان به جرم متفاوت بودن، و تعرض به یک زن به بهانه‌ی باحجاب بودن یا بی‌حجاب بودن، همه جنایت است. جنایتِ شکستن حریم انسان به هر نوعی محکوم است و هیچ تعارف و مجامله‌ای در آن نیست. انصاف این است که وقتی مو را در چشم «دشمن» می‌بینیم بتوانیم کُنده را در چشم خودمان هم ببینیم. کاش شما که با چنین ذوق و شوق و هیجانی ماجرای تعرض به یک زن مسلمان را چنین با آب و تاب روایت می‌کنید (و با خامی گمان می‌کنید راوی مظلومیت شده‌اید و با این کارها دارید حماسه‌ی زینبی را شبیه‌سازی می‌کنید)، کمی بیشتر فکر می‌کردید که چطور می‌شود کاری بکنید که از رنج آدمی و عزت او، پیراهن عثمانی برای تشفی خاطر خودتان و ارضاء حس حقارت‌تان نسازید.

پ. ن. ۲. این را بنا نداشتم بنویسم ولی چند نفر از دوستان اشاره کردند که ماجرای مشابهی را که برای خودمان هم پیش آمد بود بنویسم. هم من و هم الهه همان موقع ماجرا را در وبلاگ‌های‌مان نوشتیم. ولی الآن که دوباره دارم قصه را می‌خوانم و مقایسه می‌کنم، می‌بینم که همان موقع هم کوشش کردم بودیم دچار افراط و تفریط نشویم حتی در همان فضای سخت و تلخ عاطفی و دردناک. یادداشت بی‌عنوان الهه این‌جاست. من هم بعداً یادداشتی نوشتم با عنوان «آیا خشونت در سرشت انسان است؟».
مرتبط: بأی ذنب؟

۰

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گویند ایرانی؟ واقعاً از خود پرسیده‌اید؟ دیده‌اید چقدر طیف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هویت ایرانی را دقیقاً چه چیزی تعریف می‌کند؟ طیف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ایران باشد، ایرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانین و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سیاسی وقت ایران باشد، ایرانی است» تغییر می‌کند. آن‌چه در این میانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (یا داشتن هر تابعیت سیاسی دیگری) بی‌معناترین و خوارترین صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چیزی نیست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی یک کشور و قوانین سیاسی‌اش محدود شود. به طریق اولی، جایی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، دیگر نه دین و آیین و نه مسلک و گرایش سیاسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خویش را اگر در پای دین هم قربانی کرد، حال آن دین، هر دینی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومایه‌گی غلتیده‌ای. برای من یک اصل فربه و بزرگ هست که زیستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سیاسی، دینی، جغرافیایی و نژادی.
پیش‌تر از این یک‌بار دیگر شعری را که سایه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی این شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ایرانی – خصوصاً در میانه‌ی این بحران‌هایی که گریبان‌گیر ایران است – فوق‌العاده مهم است.
مثل یک بوسه‌ی گرم،
مثل یک غنچه‌ی سرخ،
مثل یک پرچم خونین ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی امید تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گیرد.
زندگی، زندگی
                   اما نه بدین‌گونه که هست
نه بدین‌گونه تباه
نه بدین‌گونه پلید
نه بدین‌گونه که اکنون به دیار من و توست،
به دیاری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گیتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پیام‌آور روز.
لیک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسی
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشیدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستایشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی میهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ریزند
زیر پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آویزند
پیش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وین شبستان فروریخته می‌افروزد.
لیک جانداروی شیرین امید
همچو خونِ خورشید
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکیب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فریب
و به ما می‌دهد این غنچه نوید
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشید.
نغمه‌ی خویش رها کن، حکمت!
تا فروپیچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشید، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ امید
می‌هراسند زپیغام سحر.

 بسراییم و بخوانیم، رفیق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آینده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰
۲

مغالطه‌های رایج سیاسی و «نظام اسلامی»

این روزها – مانند بسیاری از روزهای پیش از شلعه کشیدن فتنه‌ی دولت محمودیه – انبوهی از مغالطات منطقی صفحات رسانه‌ها و هم‌چنین متن خطابه‌ها و بیانات بلاغی امرای حکومت اسلامی را در ایران اشباع کرده است. بدون شک مهم است که اهل فن و خردمندانی که هم با مسایل عقلی آشنا هستند و هم دین را خوب می‌شناسند، مغالطه‌های این شیوه‌های جدلی را آشکار کنند.

یکی از افسانه‌ها یا اسطوره‌های رایج این روزها وجود عینی چیزی است به نام «نظام» اسلامی. بسیاری چنان درباره‌ی این به اصطلاح «نظام» سخن می‌گویند که گویی این نهادِ سیاسی یک شخص است و موجودی است که هم‌چون یک انسان که صاحب کرامت و حقوق ذاتی است، واجد حقوقی جدایی‌ناپذیر است و از همین رو به سادگی از «ظلم به نظام» یا «مظلومیت نظام» و مقوله‌بندی‌های بلاعینی از این جنس سخن می‌گویند. واقعیت این است که وقتی از «نظام» سخن می‌گوییم از مجموعه‌ای به هم‌پیوسته – و در بسیاری اوقات از هم‌گسیخته – از نهادهای قدرت سخن می‌گویند که نه فقط توانایی بالقوه بلکه دست گشاده‌ای در اعمال خشونت دارد (نظام سیاسی و قدرت، همیشه نقابی است بر نحوه‌های اعمال خشونت).

ریشه‌ی مسأله البته چندان پیچیده نیست. بحث اساساً بر سر مصدر مشروعیت یک نظام سیاسی است. یا به عبارت دقیق‌تر باید گفت بحث بر سر منشاء اتوریته‌ی فرد حاکم بر یک نظام سیاسی است.

این حقیقتاً از شعبده‌بازی‌های شگفت روزگار ماست که دستگاهی که صاحب قدرت سیاسی، نظامی و امنیتی است و تقریباً همواره با مخالفان‌اش به شدیدترین وجهی برخورد کرده است و از قتل، شکنجه، اعتراف‌گیری اجباری، برگزاری دادگاه‌های فرمایشی – از همان بدو انقلاب اسلامی تا کنون – فروگذار نکرده است، اکنون به جای پاسخگویی در برابر عملکردش، جای «شخص» را با «نظام» عوض می‌کند و سپس «نظام» را در مقام مظلوم می‌نشاند و هر کس را که از او انتقاد کند، ظالم به او می‌شمارد.

به باور من، مغز مسأله بسیار ساده است: هیچ قدرت سیاسی‌ای در جهان قداست نداشته و ندارد. حتی رسول خدا وقتی که ولایت معنوی و باطنی‌اش، با ولایت سیاسی‌اش آمیخته می‌شود، به محض تکیه زدن بر مسند قدرت، در معرض داوری بی‌محابای آدمیانی قرار می‌گیرد که با او پیمانی می‌بندند. حاکم سیاسی به محض این‌که در مقام قدرت واقع شود، ابتدا قراردادی میان او و کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌شود عقد می‌شود. حاکم مکلف است مفاد این قرارداد را رعایت کند و به محض این‌که هر بندی از بندهای این قرارداد را نقض کند، نقض عهد کرده است و بلافاصله اتوریته‌ی سیاسی و ولایت‌اش را از دست می‌دهد. لذا، بنیان مغالطه‌ی بالا این است که حاکم به محض این‌که بر مسند قدرت نشست، ناگهان قداست پیدا می‌کند و دیگر نمی‌توان گریبان او را گرفت. این به روشنی با سیره‌ی پیامبر و امام علی منافات دارد. دست کم حکایت پیامبر و امام علی این تفاوت آشکار را دارد که آن‌ها پیش از تصدی منصب سیاسی، صاحب ولایتی معنوی و باطنی بر پیروان‌شان هستند اما با رسیدن به قدرت، ولایتِ سیاسی‌شان برای آن‌ها هیچ مصونیتی ایجاد نمی‌کند و نه تنها مظلوم‌تر (اصلاً «مظلوم» دقیقاً یعنی چه؟) نمی‌شوند بلکه باید سخت مراقب باشند که اکنون که بر مسند قدرت تکیه زده‌اند، فساد اتوریته‌ی سیاسی باعث صدمه زدن به ولایت معنوی و باطنی آن‌ها نشود. آیات فراوانی از قرآن که به پیامبر نسبت به ظلم کردن هشدار می‌دهد به روشنی گواه این مدعاست که حضرت رسول هم همیشه در معرض خطا کردن و لغزیدن بوده است (و گرنه هشدار دادن به کسی که خطا نمی‌کند، پاک بلاوجه و بی‌معناست).

در نتیجه، تعبیر «ظلم به نظام» یا «مظلومیت نظام» از آن تعابیری است که گوهری ضد-اخلاقی و ضد-دینی دارد. به وجه دقیق‌تری شاید بتوان گفت که این تعبیر، تلبیس است. لباس حق پوشاندن است به باطل. چیزی که من می‌بینم، مظلومیت نظام نیست، بلکه مظلوم‌نمایی نظام است.

قدرت سیاسی نه تنها قداست ندارد و قداست نمی‌آورد بلکه پاک‌ترینِ پاکانِ جهان هم به محض آن‌که قدم به وادی سیاست و تکیه بر مسند قدرت می‌زنند، ولایت‌شان در حیطه‌ی قرارداد با مردم مقید می‌شود و فرمانروایی بی‌قید و شرط، مطلق و فارغ از داوری انسان‌های عادی نخواهند داشت. این مضمون، علی‌الخصوص برای آن کسانی باید قابل‌توجه باشد که این روزها دم از «جمهوریت نظام» هم می‌زنند و مدعی هستند که «نظام» در ماجرای اخیر، با قاطعیت در برابر صدمه خوردن «جمهوریت» ایستادگی کرده است. این نکته‌ی اخیر، مغالطه‌ای است افزون بر مغالطه‌ی پیشین. یعنی مغالطه‌ی نخست حل‌ناشده باقی مانده و مغالطه‌ و ضلالت تازه‌ای بر رهزنی پیشین افزوده شده است. با این توضیحات، اسطوره‌ی «مظلومیت نظام» علاوه بر این‌که مغالطه‌ای است برای پی کردن خاطرِ ساده‌دلان و اغفال ذهن‌های عوام، فرافکنی حیله‌گرانه‌ای نیز هست که در آن ظالم جای مظلوم می‌نشیند و به جای پاسخگویی، شلتاق می‌کند. این شیوه، البته از جنس «بهترین دفاع، حمله‌ای خوب است» نیز می‌تواند باشد.

نکات بالا صد البته نیازمند شرح و تفصیل است. آن‌چه نوشتم، مجمل ماجرا بود از نظر من. می‌توان به موارد بالا، شواهد تاریخی، مستندات دینی (از قرآن و حدیث و روایت)، و ادله‌ی فلسفی و سیاسی هم اضافه کرد. کوشش خواهم کرد در مجال فراخ‌تری درباره‌شان بنویسم.
پ. ن. برای بررسی جنبه‌ی نظری‌تر این شیوه از مغالطه، این‌جا را ببینید.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد