۱

«فاشيسم» شاخ و دم ندارد!

وقتی فاشيسم را می‌گذارم توی گيومه يعنی می‌خواهم درباره‌ی کاربرد کلمه احتياط کنم بس که هر کس هر جا دل‌اش خواسته کلمه را «مصرف» کرده است. مقصودم تعصب، اصرار بر بی‌خردی، پيش‌داوری‌های آدم‌هاست که درباره‌ی عده‌ای ديگر که با آن‌ها متفاوت‌اند از پيش تصمیم‌شان را گرفته‌اند، رأی‌شان را درباره‌ی آن‌ها صادر کرده‌اند،‌ قبلاً آن‌ها را بسته‌بندی کرده‌اند و در قابی از پيش‌تعيین‌شده نشانده‌اند و از آن لحظه به بعد برای‌شان آسان است که حکمی قطعی و نهايی را درباره‌ی آن‌ها صادر کنند.

فرقی نمی‌کند کسی که قربانی اين تعصب‌ها و بی‌خردی‌ها می‌شود، يهودی باشد، هم‌جنس‌‌گرا باشد، شيعه باشد يا سنی، اسماعيلی باشد يا فيلسوف، زن باشد يا مرد، سياه‌پوست باشد يا سفيد‌پوست، مسيحی باشد يا مسلمان، بهايی باشد يا بی‌دين. فاشيسم، تعصب و پيش‌داوری از قبل درباره‌ی همه‌ی اين‌ها رأی دارد. اين روزها، در جاهای مختلف رسم روزگار و مُد زمانه بسته به مکان‌اش فرق دارد: در ايران، عمدتاً، هم‌جنس‌گرا و بهايی و (چه می‌دانم) اصلاح‌طلب و سکولار از اين جنس‌اند. در خارج از ايران (و لزوماً مقصودم خارج جغرافيايی نيست)، هر چيزی که اسم مسلمان به آن تعلق بگيرد همين وضع را دارد. چيزی که در اين ميانه به آسانی فراموش می‌شود خودِ آدميت‌ است (آن هم گاهی به اسم آدميت). مگر آن نامسلمان (يا ناهمجنس‌گرا يا ناشيعه يا ناسياه) چه مزیتی از منظر انسانی بر ديگری دارد که وقتی به وصف او می‌رسد از نسبت دادن هيچ شناعتی به او روگردان نمی‌شود، آن هم تنها به اين دليل که ايدئولوژی‌اش با او تفاوت دارد؟
فکر نکنيد اين اوصاف فقط به طايفه‌ای بر می‌گرد که بدند يا بی‌خردند و متعصب. گمان نکنيد که من و شما که احتمالاً خودمان را خيلی روشنفکر و باحال (!) تصور می‌کنيم از اين آفت و مرض مصون هستيم. اين مرض گريبان همه‌ی ما را می‌گيرد منتهای نخوت همين است که اين عيوب را در ديگران ببينی و سراغ بگيری ولی وقتی به خودت می‌رسد گمان کنی بهترينِ‌عالم هستی و چيزی از مسلمان‌ستيزی و مسلمان‌هراسی يا مثلاً هم‌جنس‌گرا هراسی و شيعه يا سنی‌هراسی/ستيزی در تو نيست. آدمی مدام بايد با خودش بجنگد. تا زنده هستی از اين آفت ايمن نيستی. انسان بودن يعنی همين. يعنی مبارزه‌ی دایمی. يعنی اين‌که پيوسته گريبان خودت را بگيری که به دام تعصب و پيش‌داوری و نخوت و بی‌خردی نيفتی. بی‌خردی چيزی نيست که مال بی‌سوادان يا بی‌دانشان باشد. ای بسا عالم و دانشمند که عينيت مجسم تعصب و نخوت و بی‌‌خردی است. گاه روستايی ساده‌دل و بی‌سوادی صدها درجه انسان‌تر و پاکيزه‌تر و بی‌گره‌تر از روشنفکر لاييک سکولار يا شيعه‌ی پاکيزه‌ی خالص راه‌يافته‌ای حقيقت و انسانيت را بهتر درک می‌کند. انسان باشيم.
۱۰

به زير خرقه‌ی رنگين چه دام‌ها دارند…

آقای اوباما مثل هر سال برای ملت ايران تبريک نوروزی فرستاده است. اين قسمت‌اش عجيب نيست. هر سال اين کار را می‌کند. دلیل‌اش هم روشن است: «نظام» ايران مهم‌ترين مسأله‌ی سياست خارجی آمريکاست (و بوده است). مهم نیست حق طرف کی‌ست. مهم اين است بفهميم کدام طرف چطور عمل می‌کند. لذا، همين ابتدا بگذاريد روشن کنم: ۱) اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند؛ ۲) در سياست،‌ مثل خيلی جاهای ديگر، وضعيت دوگانه و صفر و يک نیست (که اگر بطلان یکی را نشان داديم، حقانيت طرف مقابل خود به خود ثابت شده باشد، یا بر عکس)؛ ۳) هر چقدر که اين نظام از گرده‌ی ملت ما تسمه کشيده است و ستم و بیدادش بی‌شک نمونه‌ای است از يکی از تيره‌ترين دوره‌های تاريخ ايران (در بی‌کفايتی حاکمان و تلخ‌کامی مردمان)، آمريکا هم چندان معاف نيست از این قصه و سهم خود را دارد در دامن زدن به اين تلخی‌ها.
تمام دعوی ما در همين جمله‌ی کوتاه بيانيه‌ی ۱۳ ميرحسين موسوی آمده است: «این نه تحریم یک دولت،‌ بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که  مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برایشان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم».
توضيح و شرح و بسط لازم ندارد. ملت ما از دو سو گروگان گرفته شده است. از سوی آمريکا تبديل به سپری انسانی شده است در زورآزمايی با حاکمان سياسی ايران (اصلاً گرفتم موضع آمريکا حق و موضع جمهوری اسلامی عين باطل و ستم) و از سوی نظام هم همين ماجرا بر ملت ما می‌رود. اين سال‌های اخير نشان داده است که ولو به فرض ادعا يکی از اهداف اين تحريم‌ها کشاندن جمهوری اسلامی پای ميز مذاکره سر پرونده‌ی هسته‌ای بوده (که مذاکره در جای خود خيلی هم خوب است) بی‌شک يکی از اهداف مستقيم يا غيرمستقيم‌اش همين بوده که «مردم» به تنگ بيايند و بشورند بر دستگاه و گرنه اين تحريم‌ها چه آسيبی به قدرت‌مداران رسانده است؟ جيب‌شان اندکی کوچک‌تر شده ولی هم‌چنان غوطه‌ورند در دريای چپاول و بساط مافيايی‌شان (و احتمالاً هم‌چنان خواهند بود).
غرض از اين مقدمه‌ی طولانی اين بود که بگويم من از اوباما نپسنديدم که برای ما ملت ايران شعر حافظ بخواند. می‌فهمم که بخشی از پيام‌اش خطاب به «رهبران» ايران است. اين قصه‌ی ما نيست. شما هر چقدر دل‌ات می‌خواهد برو با آن رهبران حرف بزن،‌ شعر بخوان، داد بزن،‌ تحريم کن، اصلاً‌ برقص،‌ ولی حواس‌ات باشد که ما ملت را با اين «رهبران» جمع نبند! حواس‌ات باشد وقتی داری ما را کنار اين‌ها می‌گذاری و هم‌زمان برای ما متفقاً‌ شعر می‌خوانی، و از سوی ديگر ما را تحريم می‌کنی، به شعور ما داری اهانت می‌کنی و فکر می‌کنی خيلی هوشمندانه عمل کرده‌ای!
عزيز من! آقای اوباما! متأسفانه، در اين يک مورد دست‌کم،‌ مشاوران خوبی نداشته‌ای. از نحوه‌ی شروع پيام‌ات حدس زدم احتمالاً از کجا خط گرفته‌ای. شما که به جای «سلام» متعارف و معمول و بی‌عيب، «درود» تحويل ما می‌دهی و ژست «غيرعرب» بودن و رفتارهای مهوع سوپرناسيوناليستی و شبه‌ايران‌باستان‌گری می‌گيری ولی هم‌زمان شعر «حافظ» برای ما می‌خوانی، يک جای کارت بد جوری می‌لنگد!
آقای اوباما! ملت ما ساده‌لوح نيستند. به يکایک حرف‌ها،‌ کلمات و آهنگ صدای شما توجه دارند! لطفاً مشاور مزبور را یک گوشمالی حسابی بدهيد! اين بار بدجوری به گل نشستيد! اصلاً هيچ فکر کرده‌ايد شاعر مزبور که اين شعر را گفته، خودش هرگز در ساختار قدرت نبوده؟ خودش هيچ وقت دو بار رييس جمهور يک ابرقدرت جهانی – که دست‌کم سه دهه است با کشور محل بحث مناقشه‌ی شديد دارد – نشده؟ هيچ فکر کرده‌ايد او «بيرون» ساختار قدرت، منتقد سياست‌ورزی امثال شما و امثال حاکمان ما، هم‌زمان، بوده است؟ بهتر نبود بقيه‌ی شعرها را هم می‌خوانديد و سعی نمی‌کرديد دست روی رگ خواب ملت ما بگذاريد؟ آقا! دعوای سياست را بايد جای ديگری و جور ديگری حل کرد! از فرهنگ ما اگر می‌خواهيد مايه بگذاريد، اول به خودتان ياد بدهيد که با ملت ما، نه با حاکمان ما،‌ داريد چه می‌کنيد! تکليف‌مان را با اين حاکمان سياسی خودمان سعی می‌کنيم يک جوری روشن کنيم! از شما دعوت نکرده‌ايم و نخواهيم کرد که بيايید و اين دعوا را فيصله بدهيد. پای حافظ را به ميان نکشيد که می‌شود با توپ پرتر از همين حافظ برای‌تان شاهد آورد که آقا! «شاه ترکان سخن مدعيان می‌شوند / شرمی از مظلمه‌ی خون سياوو‌ش‌اش باد»! حرف زياد است ولی لطفاً دفعه‌ی بعد که خواستيد شعر نقل کنيد برای ملتی که تار و پودش شعر است، شعر را مثل پاره آجر انتخاب نکنيد که بچپانيد توی پيام‌تان. شايد «عوام» برای «تزيين» سخن‌شان و احتمالاً تقويت موضع‌شان از چپ و راست،‌ شعر شاهد بياورند،‌ ولی شما بايد مراقب‌تر باشيد، خيلی خيلی مراقب‌تر!
 
رفيق نازنين عزيزتر از جان ما، مجيد ميرزاوزيری،‌ اين ابيات را تقديم حضور شما کرده که بار ديگر سعی نکنيد برای ما از اين شاهدها بیاوريد؛ اميدوارم برای پيام سال بعد اين‌ها را به خاطر بسپاريد:
 
گـیـرم درخـت کـاشـته‌ام مـن، شما خفه
یـا بـس کـن ایـن نـمایـش بـد را و یا خفه
تــحـریم تــوســت گــردهٔ مــا را گرفته زیر
وانـگـه سـخـن ز مـهر بـگویـی چـرا؟ خفه
باور بـکـن ز عـقـل کـمـی بـهـره بـرده‌ایـم
هـرچـند گشـته‌ایـم از این هوی و ها خفه
حافظ اگر که گفت سخن، آسمانی است
لـفـظ دری کـجا و سـیـاسـت کـجــا، خفه
دانـی هـزار همـوطـن مـا تــو کشـتـه‌ای؟
خـواهـم ز حـق بـه عـدل نـماید تو را خفه
از هـر طـرف بـه خـاک وطن چنگ می‌زنند
آنـان جـدا خـفه تـو از ایـن سـو جـدا خـفه
کِـشـتی نـهال دشـمنـی و بـذر ناخوشی
کـندی درخـت دوسـتـی‌ام از جـفـا، خفه!
 
پ. ن. در پاسخ بعضی دوستان که می‌گويند «خوب بود مثلاً بد حرف می‌زد يا فلان و بهمان می‌کرد» عرض می‌کنم اين سخن مغالطه‌ی بدتری است. اگر بد حرف می‌زد يا ليچار می‌گفت که بايد می‌گفتيم خاک بر سرش و شرم بر او باد! اما هر کسی جايگاه و موقعيت‌اش بالاتر برود انتظار و توقع برای سنجيده سخن گفتن هم از او بالاتر می‌رود. يک معنای پاسخگو کردن قدرت هم همين است. اصلاً‌ نظام سياسی آمريکا مبنای‌اش همين است که بتوانی يقه‌ی حاکمان‌ات را راحت بگيری و نقدشان کنی.
۱

فرضيه‌ها، نظريه‌ها و پيش‌داوری‌های عاطفی

چيزی که می‌نويسم يک نکته‌ی روش‌شناختی است؛ لزوماً تئوری فلسفی نيست. اين ستون فقرات کار خردگرايان نقاد است. به اختصار توضيح می‌دهم تا قصه روشن شود. اهميت اين نکته‌ی روش‌شناختی هم اين است که کاربردهای عملی گسترده‌ای هم در فلسفه‌ی علم – و خود علم – و هم در جامعه و سیاست می‌تواند داشته باشد. سعی می‌کنم چکيده‌ی روش را به اختصار با زبانی ساده توضيح دهم.

نخست. وقتی از «حقیقت» سخت می‌گوييم در واقع مراد ما «تئوری‌های صادق» است – يعنی نظريه‌های درست – نه «باور موجه». خردگرايان نقاد ميانه‌ای با توجيه و تأييد (با اقتضائات استقرايی‌اش) ندارند. خردگرايان نقاد،‌ ابطال‌گرا هستند. هيچ نظريه‌ای که برای تقریب به حقيقت پيشنهاد می‌شود، نظريه‌ی نهايی نيست. يعنی حتی وقتی از تئوری‌های صادق حرف می‌زنيم فقط عجالتاً آن را صادق می‌نامیم تا زمانی که اين نظريه رد يا نقض شود. در مشی خردگرایان نقاد، استوارترين نظريه‌ها هم هم‌چنان تنها «بهترين حدس» ما هستند.

دوم. تحول تئوری‌ها و جست‌وجو برای نظريه‌های بديل – و بهتر – زمانی آغاز می‌شود که يک تئوری از برآوردن انتظاراتی که از آن می‌رود ناتوان بماند؛ اين يعنی نظريه در جايی به مشکل بر می‌خورد. مثال روشن‌اش،‌ نظريه‌های کيهان‌شناختی زمين‌محور است (در مقابل نظريه‌ها یا مدل‌های خورشيد-محور). نتيجه اين می‌شود که نظريه‌پردازان – و اين نظريه‌پردازی را می‌توان از حوزه‌ی فيزيک و کيهان‌شناسی به حوزه‌ی علوم سياسی و علوم انسانی هم تسری داد – برای حل مشکل، راه‌حل‌هايی موقتی يا آزمايشی عرضه می‌کنند و سپس اين راه‌حل‌ها را در معرض ارزيابی انتقادی قرار می‌دهد. پس از اين‌که راه‌حل از اين ارزيابی انتقادی سربلند بيرون آمد (در ادامه توضيح می‌دهم چطور)، نتيجه رسيدن به راه‌حلی برای آن مشکل نيست؛ بلکه نتيجه تحول‌يافتن مسأله است. يعنی مشکل شکل ديگری پيدا می‌کند (دليل‌اش هم اين است که «راه‌حل» همواره موقتی است و به ظن قوی در آينده نقض يا رد خواهد شد و نيازمند تکميل يا بازنگری خواهد بود).
سوم. ارزيابی انتقادی يک نظريه به شيوه‌ی خردگرايان نقاد از طريق کوشش برای رد يا نقض آن نظريه ميسر است. يعنی برای توفيق در ارزيابی انتقادی يک نظريه، خردگرايان نقاد هيچ وقت سراغ مثال‌ها يا نمونه‌های بيشتری نمی‌روند که در «تأييد» آن نظريه باشد بلکه تمام کوشش‌شان را به خرج می‌دهند تا آن نظريه را رد کنند و تنها زمانی که از رد آن نظريه ناتوان بمانند، خواهند گفت که اين نظريه، فعلاً، بهترين حدس ما به شمار می‌آيد،‌ تا اطلاع ثانوی.
التزام به اين روش خردگرايان نقاد برای بسياری از کسانی که به سياست می‌پردازند – و حتی نظريه‌پردازان سياست و دانشمندان علوم سياسی – دشوار است نه به خاطر دشوار بودن روش بلکه به خاطر پيامدهای دشواری که دارد. فرض کنيد شما صاحب نظريه‌ی الف هستيد و خودتان تمام کوششی را که می‌توانید برای رد و نفی آن به خرج نداده‌ايد و در واقع ساده‌ترين راه‌ها را برای رد و نقد آن آزموده‌ايد و خودتان به همان نقدهای ساده، يا جواب‌های ساده و از-سر-بازکن داده‌ايد يا اگر هم به پرسشی پاسخ جدی داده‌ايد، اصل پرسش چندان جدی و مهم نبوده است. تئوری‌های ناکافی هميشه با تئوری‌های بديل جايگزين نمی‌شوند ولی وقتی بتوان نشان داد تئوری الف در بوته‌ی آزمون ضعف و نقصان‌اش آشکار است، نمی‌توان گفت اگر تئوری بديلی نداريد، بيايید به همین تئوری معيوب و ناقص رضا بدهيد (و در همان حال تلويحاً مدعی بهترين تئوری بودن همان تئوری‌ای شد که به اذعان خودتان معيوب است). اين قضيه در مسايل سياسی و اجتماعی کمی پيچیده‌تر می‌شود از اين رو که منتقدان اين روش در پاسخ خواهند گفت نمی‌شود سرنوشت و آينده‌ی مردم را در تعلیق قرار داد تا نظريه‌پردازی بتواند نظريه‌ی پاکیزه و استوارتری ارايه بدهد که نقصان‌های فعلی را بپوشاند. ولی می‌توان در پاسخ اين انتقاد هم گفت دقيقاً به همين دلیل – که با سرنوشت و آينده‌ی مردم سر و کار داريم – نمی‌توان اين تئوری موجود و معيوب را که بارها در گذشته نقصان‌اش را نشان داده است متکفل آينده‌ی همين مردم کرد.
بيايید مثال را عوض کنيم. در ناوگان‌های هوايی جهان،‌ اگر مشخص شود که يک هواپيمای خاص عيب مهمی دارد منتظر نمی‌مانند تا هواپيمای بهتری ساخته شود و تا آن زمان ريسک‌ها را هم‌چنان به جان بخرند. هواپيمای معيوب زمين‌گير می‌شود و از چرخه‌ی توليد خارج خواهد شد. نمونه‌ی مهم‌اش کنکورد است. ولی سياست بی‌شک از اين جنس نيست. انسان‌ها هم هواپيما نیستند ولی نظريه‌ها را می‌توان زير تيغ نقد برد. در سياست، اشخاص و ويژگی‌های فردی‌شان مهم‌اند ولی بيش از آن نظريه‌هايی که حول آن حرکت و عمل سياسی می‌کنند تعيين‌کننده‌اند.

به باور من، در فقدان – ادعايی – بديلی برای يک پيشنهاد خاص در سياست، هيچ دليل عقلی يا فلسفی محکمی برای رو کردن به گزينه‌ای که به نظر من عيوب آشکاری دارد، وجود نخواهد داشت. طلب بديل و آلترناتيو کردن در بحث سياست (با اين منطق که گزينه‌ی پيشنهادی من در ميان سایر گزينه‌ها بهترین است)،‌ مغالطه‌ است و يکی از راه‌های نشان دادن مغالطی بودن آن این است که طرف مقابل يک جناح سياسی نيز می‌تواند با توسل به همين مغالطه وجود، حضور و استمرارش را در قدرت توجيه کند. اين پاسخ‌ها تنها کمکی که به ما می‌کنند حرکت در يک چرخه‌ی باطل و تن دادن به معايب نظری و عملی آن است به اميد اين‌که جایی، روزی، دری به تخته‌ای بخورد و گشايشی بشود.
۳

بر عکس نهند نام زنگی کافور!

دو يادداشت متوالی از خانم بهاره آروين در گوگل پلاس منتشر شده است (۱ و ۲؛ هر دوی اين يادداشت‌ها هم تا آخرين ویرایش اين نوشته عمومی بوده‌اند) که محورش تحليل حوادث اخير در مجلس ايران (و لابد بازداشت و آزادی سعید مرتضوی به دنبال آن) است. مغز مدعای ايشان در يادداشت نخست (و يادداشت بعدی) اين است که اين منازعه و کشمکش خصلتی دموکراتيک دارد و اصل دعوا دموکراتيک است و نتيجه‌اش هم دموکراتيک خواهد بود. دليل اقلی ايشان برای دموکراتيک بودن اين دعوا اين است که اين نزاع با اسلحه حل نمی‌شود بلکه با صندوق رأی (؟) حل می‌شود. در ابتدای يادداشت نخست، ايشان حتی را پا را هم از اين فراتر می‌گذارد و می‌گويد: نام همين ماجرا «دموکراسی» است (به عبارت دقیق‌تر: دموکراسی همين است ديگر؛ مگر همين را نمی‌‌خواستيد؟).

بگذاريد نخست از يک نکته‌ی حاشيه‌ای اما تعيين‌کننده در بحث آغاز کنم. سر تا سر يادداشت نخست با لحن و زبانی عصبی، تحقيرآميز و متبخترانه نوشته شده است. بنگريد به تعداد دفعاتی که تعبيرهايی از قبيل «چه‌مان است؟» يا «چه‌تان است؟» يا «کودک‌صفت» و تعبيراتی از اين دست در متن آمده است (يک شمارش ساده از تعداد اين تعابير در متن به روشنی حکايت از عصبانی بودن نويسنده دارد). يادداشت با غيظ و عصبانيت نوشته شده است. بهتر بود ايشان که دليری ورزيده‌اند که درباره‌ی فربه‌ترين بحث علوم سياسی، يعنی دموکراسی، ورود کنند و تحلیل نظری ارايه کنند، کمی صبر می‌کردند تا خشم‌شان فرو می‌نشست و ناگزير به اين همه رطب و يابس بافتن نمی‌شدند.

هم در متن نخست و هم در يادداشت دوم ایشان، دموکراسی نه بر مبنای محوريت و عامليت دادن به مردم (يعنی همان چيزی که «دموی»‌ دموکراسی را معنی‌دار می‌‌کند)‌ بلکه بر اساس عامليت و محوريت دادن به صاحبان قدرت معنا پيدا می‌‌کند. فهم ايشان از دموکراسی صوری است. هر نظامی که در آن انتخاباتی برگزار شود (حتی در همان بستر جهان‌سومی آن که ايشان کوشيده‌اند با نقل‌قولی از برمن و بدون ارايه‌ی هيچ دلیل سنجش‌پذيری این تصور خطا را جا بيندازند)، لزوماً دموکراتيک نيست. برگزاری انتخابات و وجود صندوق رأی، لازمه‌ی دموکراسی است ولی شرط کافی نيست. اين‌که فهم خانم آروين مبتنی بر درکی صوری و البته مغالطی از دموکراسی است از شواهدی که در متن می‌آورند مشهود است: تونس،‌ مصر، سوريه،‌ يمن (البته در بستر اشاره به تفکيک قوا و دفاع از «اصل مترقی ولايت فقيه»).
در دموکراسی، مهم‌ترين پايه‌ی قدرت مردم‌اند و مردم هستند که به شيوه‌های مختلف توانايی عزل و کنار گذاشتن قدرت‌مداران را دارند. مهم‌ترين راه اعمال نظارت مردم،‌ مطبوعات و رسانه‌های آزاد و مستقل هستند. بر خلاف تصور خانم آروين چيزی که دموکراسی‌های موفق جهان را دموکراسی می‌کند، افشاگری «رقيب» از هم‌خوابگی‌ها یا فسادهای مالی و اخلاقی طرف مقابل نيست بلکه نقش برجسته‌ی «شهروندان»‌ (بيرون از قدرت) و «رسانه»ها و مطبوعات است که سرنوشت اين نزاع‌ها را رقم می‌زند. در اين شکی نيست که هميشه دو قدرت رقيب مترصدند (در شرايطی که مبنای رفتارشان کاملاً رئاليستی و بر مبنای منفعت‌جويی صرف باشد) تا همديگر را به خاک بيفکنند. اما اين فرق مميزه‌ی نظام دموکراتيک از نظام استبدادی نيست. در نظام‌های استبدادی هم رقبا هميشه چهارچشمی مشغول پاييدن همديگر هستند. لذا اين مغالطه‌ی بی‌مزه‌ای است که بگوييم چون رقبا مشغول مچ‌گيری علنی از هم هستند و طرفين باید ناگزير به جای قتل و آدم‌کشی مصالحه و سازش کنند يا در اين روند يکی از ميدان خارج شود، بازی دموکراتيک شده است. اين بازی زمانی دموکراتيک می‌شود که: ۱) انتخابات آزاد و منصفانه وجود (خارجی نه خيالی و تبليغاتی) داشته باشد؛ ۲) مطبوعات و رسانه‌های آزاد، سالم و مستقل از قدرت وجود داشته باشند؛ ۳) دستگاه قضايی سالم و مستقل و قاطعی وجود داشته باشد که به فرموده‌ی قدرت کار نکند. البته اين‌ها احصای تمام ویژگی‌های يک نظام دموکراتيک نيست ولی فقدان هر کدام از اين شروط، دموکراسی را از دموکراسی بودن‌اش می‌اندازد و بر خلاف تصور خانم آروين با ارايه‌ی طرح «مدرنيته‌ها» (که از آن برمن نيست و بسياری کسان از جمله آيزنشتات خيلی مفصل‌تر و تئوريک‌تر درباره‌اش نوشته‌اند) يا «دموکراسی‌ها» نمی‌توان اصل بحث را مشوش کرد و به حاشيه راند. کثرت‌گرايی در دموکراسی مترادف با و مؤدی به نسبيت‌گرايی در آن نيست. مغالطه‌ی خانم آروين در توسل به اين مضمون، يکی گرفتن کثرت‌گرايی با نسبيت‌گرايی است.
تمام اين منازعات و آغاز و انجام‌اش خارج از اراده‌ی ملت اتفاق می‌افتد. تنها کسانی که سهمی و حقی در پيش‌ بردن اين دعوا ندارند مردم‌اند. و اين خود کل ماجرا را ضد-دموکراتيک می‌کند:‌ لابی‌های قدرت اين دعوا را کليد می‌زنند و لابی‌های قدرت سرنوشت اين نزاع را مشخص می‌کنند. از فردا قرار نيست رفراندوم برگزار شود که مردم بگويند آيا می‌‌خواهند علی لاريجانی يا محمود احمدی‌نژاد هم‌چنان در قدرت بمانند يا نه؟ از فردا هيچ کس رفراندوم برگزار نمی‌کند تا ببينند نظر افکار عمومی درباره‌ی نقش و سهم رهبری در پروراندن و دامن زدن به اين نزاع‌های ويرانگر و گروکشی‌های ضد-دموکراتيک چی‌ست؟ طبعاً‌ چنين دموکراسی‌ای که بتواند خود رهبری را هم به چالش بگيرد و او را عزل کند، در نگاه خانم آروين تابوست به ويژه با آن دفاع پر و پيمانی که «جایگاه» ولايت کرده‌اند!
اين مچ‌گيری‌های رقبای قدرت‌مند، بدون نياز يا اتکای به رسانه‌های مستقل و آزاد و سالم رخ می‌دهد. حقيقتاً اسباب تعجب بلکه شرمساری است که در کشوری که بزرگ‌ترين زندان روزنامه‌نگاران شناخته می‌شود و درست در همان روزهايی که شمار زيادی از روزنامه‌نگاران شريف اين کشور به اتهاماتی واهی و به شيوه‌هايی خلاف قانون بازداشت می‌شوند – و ريشه‌ی اين دستگيری‌ها را هم می‌توان تا خودِ «جايگاه»‌ ولایت دنبال کرد – کسی سخن از دموکراتيک بودن اين نزاع بگويد! فراموش نکنيد تعطيلی فله‌ای روزنامه‌‌هايی را که به فرموده‌ی همين «جايگاه»‌ ولايت پايگاه دشمن بودند  به اجرای سعيد مرتضوی، که کانون همين نزاع فعلی است،‌ سلاخی شدند. يک طرف اين نزاع خود «جایگاه» ولايت است. در طرحی که خانم آروين از اين نظم ضد-دموکراتيک ارايه می‌دهند، هيچ وقت پای رهبری به ميان نمی‌آيد بلکه با نعل وارونه زدن رهبری را که در سخنرانی ۲۹ خرداد بی‌طرفی و عامل ثبات و تعادل بودن را با جانب‌داری علنی از ميدان‌دار همه‌ی اين نزاع‌ها از دست داد، مهم‌ترين ضامن تفکيک قوا می‌شمارند.
خانم آروين ضمن طرح مضمونی که در آن مناقشه‌ی زیادی هم نيست (اين‌که این نزاع به سود «ما»ست نه به زيان ما؛ و اين‌جا مراد از ما را «مردم»، «سبزها» و «دموکراسی‌‌خواهان» می‌گيرم) اصل بحث را با انبوهی از مغالطات و تعميم‌های بی‌دليل به بيراهه برده‌اند و نتيجه‌ای شاذتر گرفته‌اند که سرراست‌ترين‌اش تطهير رهبر کشور و رفع هر گونه مسؤوليت يا خطاکاری از اوست بلکه تعظيم بی‌سابقه‌ای از مقام و جايگاه او می‌بينيم که خود مهم‌ترين نشانه بر ضد-دموکراتيک بودن هر دو نوشته‌ی خانم آروين است: در نظام‌های دموکراتیک هيچ صاحب قدرتی از نقد مصون نيست و نقد کردن هيچ قدرت‌مندی نبايد و نمی‌تواند هزينه‌هايی از قبيل هزينه‌هايی که روزانه شهروندان ما به خاطر ابراز جزيی‌ترين مخالفت‌ها با «منويات» رهبری متحمل می‌شوند، ايجاد کند.
خانم آروين چنان گرفتار اين خيال‌زدگی است که در توضيح مدعای قبلی‌اش گرفتار تکرار مدعا می‌شود و گزاره‌ای توتولوژيک را تحويل ما می‌دهد: «بر چه مبنا صفت دموکراتیک بر این منازعه بار شده است، دوستان از دعواهای کمبوجیا و بردیا تا افشاگری‌های هنری چندم بر علیه جیمز چندم شاهد و مثال آورده‌اند که هر منازعه‌ای منازعه‌ی دموکراتیک نیست یا به قول خودشان هر گردی گردو نیست. راستش طرح چنین سوال و انتقادی از نظر من بسیار عجیب می‌آید از این جهت که پاسخ آن بیش از حد روشن و ساده است: این منازعه یک منازعه‌ی دموکراتیک است چون سرنوشت آن‌را به جای شمشیر و اسلحه، صندوق رای تعیین می‌کند».
جمله‌ای که ايشان به عنوان پاسخ آن پرسش يا ادعا طرح می‌کنند،‌ در واقع تکرار مدعای خودشان و تأيید همان نقد «هر گردی گردو نيست»‌ است. هر جا که سرنوشت يک منازعه با شمشير و زور مشخص نشود و با صندوق رأی مشخص شود، نزاع به شيوه‌ای دموکراتيک فيصله نيافته است. اين‌ها حداقل شرط‌هايی است که می‌توانند ما را به سوی يک نظام دموکراتيک سوق بدهند ولی در نظام‌های مافيايی هم حتی بدون اين‌که کسی به شمشير و زور متوسل شود و دقيقاً با دست‌کاری در صندوق رأی و مخدوش کردن انتخابات می‌توان به منافع مافيا خدمت کرد. نفس اين‌که دو قدرت‌مند در منظر عام گريبان هم را گرفته‌اند و بی‌آبرويی می‌کنند شاهدی بر دموکراتيک بودن آن فضا نيست. طرفه‌تر اين است که خانم آروين در نوشته‌ی نخست با لحن عصبی و آزارنده‌ای به همان کسانی می‌تازد که از اين نزاع شادند و در متن دوم هم می‌‌گويد اين نزاع به سود ما می‌شود! (البته به معنای خاصی که ايشان اراده می‌کنند).
هيچ‌ جای اين کشمکش اخلاقی،‌ قانونی،‌ شرعی يا دموکراتيک نيست (بله تا خود «جايگاه»‌ ولايت هم اصل دعوا ضد دموکراتيک است). اين نزاعی ماکياوليستی و خدعه‌گرانه است که رقبای مختلفی با تکیه بر مافياهای متعدد (که خانم آروين صورت رقيق‌شده و بهداشتی‌اش را «دولت رانتير» نوشته‌اند انگار نه انگار که کل نظام از جمله خود نهاد و بيت رهبری همين وضع را دارد) مشغول دراندن همديگرند. در اين نزاع، نه رسانه‌ی مستقلی هست و نه روزنامه‌نگار شريف و دليری که بتواند پرده از پلیدی‌های قدرت‌مندان بر دارد (نه اين‌که خودشان مشغول دريدن هم باشند برای منافع قدرت‌شان) بلکه همين نظام «دموکراتيک» درست همان روزنامه‌نگارانی را که به کار دموکراتيک کردن آن می‌‌خورند با پارانويا به حبس و شکنجه می‌اندازد؛ در اين جدال تعفن‌پراکنانه، انتخابات «آزاد» و منصفانه‌ای وجود ندارد تا «مردم» بتوانند با تکيه بر صندوق‌های رأی حاکمان را بدون خون‌ريزی، خشونت و انقلاب (بله بدون توسل به سلاح و شمشير) عزل کنند. همان «جايگاه» ولايت از تکرار مطالبه‌ی «انتخابات آزاد» خشمگين و هراس‌ناک است. کسی را که حساب پاک است،‌ از محاسبه چه باک است؟ اگر انتخابات واقعاً چنان‌که «جايگاه» ولايت می‌گويند آزاد است، چه نیازی به اين همه خشم و خروش و درشتی؟ در اين دعوا، قوه‌ی قضايیه‌ی مستقلی وجود ندارد. اگر وجود داشت و سعيد مرتضوی مجرم بود، چه معنايی داشت که قاضی‌القضات نظام در برابر ميل و فرموده و خواست رهبری کرنش کند؟ مجرم،‌ مجرم است چه رهبری بگويد چه نگويد. قوه‌ی قضاييه‌ای که عزم و اراده‌ی يافتن قاتلان جوانان ما را در اين سه سال گذشته ندارد ولی می‌تواند دادگاهی فرمايشی برای روزنامه‌نگاران و احزاب سياسی (که دقيقاً جزء‌ لاينفک دموکراسی و نظارت بر قدرت هستند) برگزار کند و به سرعتی باورنکردنی همه را با استناد به اعترافاتی که در نظام استالينيستی هم سابقه نداشت محکوم کند، چه قوه‌ی قضای مستقلی است؟ فضايی که چنين قوه‌ی قضايی ندارد، دموکراتيک است؟
خيلی بيش از اين‌ می‌توان درباره‌ی دو يادداشت خانم آروين شرح و تفصيل نوشت و عین عبارات را سطر به سطر به نقد کشيد. اما گمان می‌کنم تا همين حد به رؤوس مطلب پرداخته‌ام و کفايت می‌کند. خلاصه‌ی بحث اين است که تحلیل خانم آروين،‌ در خوش‌بينانه‌ترین حالت، مبتنی بر مغالطه و درک نادرستی از دموکراسی است و عجيب نيست که منجر به اين تجليل و تهليل حيرت‌آور از تمام فجايع نظامی شود که امروزه نه در افکار عمومی جهان و نه نزد وجدان و دل‌های مردم ايران مشروعيت پيشين را ندارد. خوب است ايشان که تازه نام‌شان مزين به درجه‌ی دکتری شده است، کمی عنان قلم نگه می‌داشتند و حرمت دانش را با مصلحت حکومت و قدرت (خواسته يا ناخواسته) گره نمی‌زدند.
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی‌پرستی؟!

پ. ن. خيلی کلنجار رفتم با خودم که اين بند را نقل نکنم و چيزی درباره‌اش نگويم ولی خانم آروين همين بند را برجسته و پررنگ کرده‌اند (لابد نه برای ما بلکه برای بعضی خوانندگان خاص و ويژه‌ای که خيلی جايگاه و شأن‌شان «دموکراتيک» است): « ما خیلی عرضه و هنر داریم تلاش کنیم تفسیر همسو با منافع و مطالبات‌ خودمان از وقایع را ترویج کنیم و جابیندازیم و این تفسیر هم این است که منازعه‌ی درگرفته نه مخل آرامش مملکت است، نه مخل امنیت، خیلی هم طبیعی و دموکراتیک و افتخارآمیز برای کلیت نظام سیاسی و از این جهت هیچ هم خلاف خواست و نظر رهبری نیست» (تأکيدها از خود ايشان است). من دلیل اين همه اصرار بر حرکت کردن در راستای «نظر رهبری» را نمی‌فهمم. حتی اگر رهبر کشور خيلی هم خوب و عادل و با تقوا و بی‌طرف و عامل ثبات و سربلندی و سعادت کشور و نظام سياسی می‌بود (که در اين سه سال گذشته دست‌کم آشکار شده است در آن ترديد جدی وجود دارد)، يکی از مهم‌ترين بخش‌های دموکراسی اين است که اصلاً ما بيايیم با همين مخالفت کنيم. الگوی عملی زندگی سياسی علی ابن ابی‌طالب هم همين را به ما می‌‌گويد. نگرانی خانم آروين يکسره نگرانی‌هايی است که با زبان و ادبيات دستگاه‌های امنيتی نظام جمهوری اسلامی تقرير شده است («مخل آرامش مملکت»، «مخل امنيت»، «افتخارآميز برای کليت نظام سياسی» و در راستای «خواست و نظر رهبری» و الخ). شما نگران دموکراسی هستيد يا نگران نظر رهبری و نظام؟! اين ميانه مردم مهم‌اند يا نظام سياسی و رهبرش؟! مردم ما تعريف‌شان از «منافع» و «مطالبات» دقيقاً چی‌ست؟ جای ارزش‌ها و آرمان‌های اين مردم کجاست؟ مشخصاً جای آرمان‌های دموکراتيک‌شان کجاست؟ اصلاً در اين ميانه، طرف محل نقد خانم آروين هيچ حرفی هم از دموکراسی نزده بود. ايشان پای دموکراسی را به ميانه کشيده‌اند ولی نه تنها به لوازم دموکراسی پای‌بند نيستند بلکه لباس اهل دانش به تن می‌کنند، در چشم مخاطب زل می‌زنند و دموکراسی را جعل و تحريف می‌کنند و به خود حق هم می‌دهند که چون می‌شود از «دموکراسی‌ها» حرف زد، پس حق داريم هر چه دل‌مان خواست به پای اين دموکراسی ببنديم و بگوييم اصلاً شما ملت هم که از اول دنبال همين بوديد، پس چرا ديگر غر می‌زنيد؟ بچسبيد به زندگی‌تان!

۰

تعصبات فلسفی رايج: نگاهی پوپری به سياست، الاهيات و فلسفه

مدت‌های درازی است که ذهن‌ام درگير پوپر است؛ دراز يعنی از سال ۲۰۰۳ که برای اولين بار در دوره‌ی فوق لیسانس، بيکو پارک، مدرس پوپر ما بود (بر خلاف بسیاری از فارسی‌زبانانی که پوپر را در بستر بحث‌های جنجالی و جدلی بعد از انقلاب ايران، آن هم بعضاً به شکلی سطحی، شناخته‌اند). هنگامی که کار روی رساله‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم، هم‌چنان وسوسه‌ی برگرفتن روش خردگرايی نقاد گريبان‌ام را رها نمی‌کرد. به دلايلی که در حوصله‌ی موضوع رساله نبود، و خود من هم آماده‌اش نبودم، جای پوپر را ماکس وبر گرفت و به جای خردگرايی نقاد، به سوی شيوه‌ای هرمنوتيکی مبتنی بر «قرب/صميميت انتقادی» (*) رفتم. به هر حال، رساله تمام شد و دوره‌ی دکتری به سر آمد، اما پوپر هم‌چنان از پس نقاب چهره می‌نمايد. اين روزها به خاطر پروژه‌ای کاری که قرار است تبديل به کتابی شود، مشغول بازنگری طرح‌های اوليه و سياه‌مشق‌های مضامين اصلی پروژه‌ام هستم. اين مضامين را در دو سال گذشته تدريس کرده‌ام ولی گاهی اوقات چيزهايی که به صرافت طبع يافته بودم يا نزد خودم کشف مهمی می‌نمودند، چندان در تبيین صيقل‌خورده نبودند، ولو بيان‌شان رسا بود. اين کليد مهم را، گمان می‌کنم، اکنون نزد پوپر يافته‌ام. سادگی، انسجام و قدرت تبيين روش خردگرايی نقاد، مهم‌ترین ابزار برای کاری است که می‌کنم.

اين مقدمه را برای اين نوشتم که بگويم چرا اين یادداشت نوشته شده است. متنی که در زير می‌آيد، ترجمه‌ی فارسی بخش هشتم از مقاله‌ی «من فلسفه را چگونه می‌بينم؟» پوپر در کتاب «در جست‌وجوی جهانی بهتر»‌ است. يکی از ابعاد (و شايد عيوب) درس خواندن و زيستن در غرب – يا خارج از ایران – اين است که وقتی در آن فضا نباشی و به آن زبان و با آن زبان ارتباط روزمره‌ی ارگانيک نداشته باشی، شايد هرگز با خبر نشوی که آثار حوزه‌ی کارت آیا به فارسی ترجمه شده‌اند یا نه. لذا، من نمی‌دانم این کار به فارسی ترجمه شده است. شايد شده باشد. باکی نيست. مهم فقط متن نيست. مضمون و بسترش هم مهم است.

اين قسمت از مقاله‌ی پوپر، درباره‌ی تعصبات رايج فلسفی است. پوپر مواردی را بر می‌شمارد که برای جهان امروز ما، به ويژه برای ايرانيان مهم است. يکی از اين تعصبات فلسفی، يا باورهايی که هيچ برخورد نقادانه‌ای با آن نمی‌شود، مسأله‌ی شر است. نمونه‌اش را در ماجرای زلزله و سونامی و عدالت خدا و طیف گسترده‌ای از اين بحث‌ها ديده‌ايم. می‌دانم مسأله کمی پيچيده‌تر از اين‌هاست ولی هم‌چنان فکر می‌کنم اصل سخن پوپر در نقد اين رويکردها درست و وارد است: اين تحليل و تبيين‌ها از مسأله‌ی شر غيرنقادانه است («غيرنقادانه» را به معنايی به کار می‌برم که در «خردگرايی نقاد» معنی دارد؛ با استفاده‌ی عمومی از «انتقاد» که در فضای ژورناليستی‌شده‌ی زبان فارسی به ابتذال مهوعی رسيده است خلط نشود). مهم نيست که امام جمعه‌ی تهران زلزله را ناشی از بی‌حجابی يا گناه بداند يا فلان پيشوای مذهبی سونامی را نتيجه‌ی مشيت الهی يا امتحان او بداند يا اسقف اعظم کانتربری در برابر آن در الاهيات خود ترديد کند؛ مسأله «غیر انتقادی بودن» اصل صورت‌مسأله است و نقشی که عواطف و احساسات در قصه ايفا می‌کنند.

نکته‌ی بعدی، جنگ است. مثالی که پوپر درباره‌ی علل وقوع جنگ می‌زند (با اشاره به راسل و مورد روسيه) مثالی است که زنده در برابر چشم همه‌ی ماست: برنامه‌ی هسته‌ای ايران! و چه عجيب است که اهل سياست از تاریخ درس نگرفته‌اند؛ روشنفکران، فيلسوفان نيز ايضاً. ترس از جنگ خود می‌‌تواند مسبب جنگ شود. هول و وحشت از انرژی هسته‌ای، می‌تواند آرام‌آرام راه محقق شدن آن را هموار کند! مشکل فقط در سیاست‌های نابخردانه و ضدمردمی و خيره‌سرانه‌ی جمهوری اسلامی نيست؛ طرف‌های مقابل هم وضع چندان بهتری ندارند. در اين مضمون نکته‌ها هست برای تأمل.

واپسين نکته‌ای که برای من جالب است و پوپر بر آن انگشت می‌نهد «توطئه‌انديشی» است که ورد ضمیر صدر تا ذيل نظام مقدس جمهوری اسلامی است و تقريباً به هر چيزی که می‌رسد در آن رد پايی از توطئه می‌جويد. و پوپر توجه ما را به نکته‌ای ظریف‌تر جلب می‌کند: توطئه‌انديشان، خود يا توطئه‌گرند يا توطئه‌گر می‌شوند!

اين شما و اين هم ترجمه‌ی اين بخش کوتاه از مقاله‌ی پوپر (در ادامه‌ی مطلب).
(*) Critical intimacy

پ. ن. اکنون از طريق دکتر علی پايا فهميدم که اين مقاله‌ی پوپر را ايشاان قبلاً ترجمه کرده و در کتاب فلسفه‌ی تحلیلی ايشان چاپ شده است. عذر من در اين بی‌اطلاعی همان است که ذکر کردم: دور بودن از فضای نشر فارسی و کتابفروشی‌های ايران.

ادامه‌ی مطلب…

۲

از يلدای ايرانی تا ايران در يلدا (*)

برای من قاعده‌ای شده است که همه‌ی مناسبت‌ها را، نشانه می‌دانم؛ نشانه‌ای برای چيزی؛ اسباب تذکری. هر چه جهان آدمی وسیع‌تر می‌شود، ظرفيت و انعطاف‌پذيری مفاهيم و مناسبت‌ها هم می‌توانند به همان نسبت بيشتر شوند. درباره‌ی شب يلدا، آن‌قدر مضمون و معنا پرداخته شده است با سطوح و درجات متفاوت که به بهانه‌‌اش «يک عمر می‌توان سخن از زلف یار گفت». اين درازترين شبِ سال – بسته به موقعيت جغرافيايی ناظر هم دارد البته – که شب تولد خورشيد است و نام‌اش با نام عيسا مسيح پيوند خورده است و عيسا خود نفسی داشت که مردگان را زنده می‌کرد و اين شب می‌تواند مثالی باشد برای قيامتی در باطن آدمی؛ مثالی باشد از احيای درون. همين خط را بگيريد و ادامه بدهيد. از سطر سطر و لفظ لفظ‌اش معنای تازه‌ای می‌شکفد و مضمون نو و خيال بديعی تراوش می‌کند. ولی امسال، مثل اين چند سال گذشته، کار ما خيال‌پردازی و پرواز دادن تخيل يا حتی تمثيل‌های عارفانه و معنوی نيست.

مدتی است که برای من،‌ بزرگ‌ترین ممثول شب يلدا، همين وضعی است که بر ايران حاکم است. يعنی فقط اين اشارت حافظی که «صحبت حکام ظلمت شب یلدا» نيست که يادآور اين قصه است. حکايت از استمرار ظلم در اين ظلمت حقيقی ایران است. اين‌که خورشيد در آسمان باشد يا نباشد، اشاره‌ای – به گمان من – به ظلمت مجازی دارد. ظلمت حقيقی همين است که ظاهراً نوری باشد ولی حقيقتاً همه در سرما و تاریکی محض باشند.

ايران را سراسر ظلمت گرفته است. ظلمت يعنی حالی و جايی که در آن جان‌های روشن و خردهای بيدار در حبس باشد و مستور و محصور. بشماريد تعداد همه‌ی کسانی را که در حبس آشکار هستند يا در حصر غيرقانونی و ناجوانمردانه.  و ببينيد چگونه آدميان – حتی آن‌ها که بيرون از زندان‌اند – جان و خردشان در حبس است. ظلمت، يعنی غیبت آزادی و آزادگی. هم آزادی بيرونی اندک‌شمار شده است و هم آزادی درونی کم‌فروغ است. آزادگی هم که اين روزها کيمياست. کافی است هر روز، به معنی دقيق کلمه «هر روز»، اخبار را بخوانی تا گوشه‌ای تازه از وقاحت‌ها و دريدگی‌ها و سياهی دل را در سيمای اين بساط ولايی ببينی. از همين روزها به عقب برگرديم: ماجرای نامه‌ی تلخ و هشدارآميز ابوالفضل قديانی به قاضی‌القضات ولايت درباره‌ی رفتار شنيع بازجويان با عليرضا رجايی و خانواده‌اش؛ قصه‌ی نسرین ستوده و مجازات خانوادگی؛ وضعيت بهمن احمدی امويی و ژیلا بنی‌يعقوب؛ ماجرای ستار بهشتی و همين‌جور قدم به قدم برويد عقب تا به ۲۲ خردا ۸۸ و قبل از آن برسيد. سياهه‌ی اين سياهی‌ها بسی بلندتر از آن است که در دفترها بگنجد. طرفه آن است که آن که سلسله‌جنبان اين آزادی‌ستيزی و آزادگی‌کشی‌هاست خم به ابرو نمی‌آورد. يک قطره خون و هزار قطره خون ندارد. يک حکم ظالمانه و صد حکم ظالمانه ندارد. اصلا ظلم و ستم در اين دستگاه و نظام بی‌‌معناست. اين دستگاه ناتوان از بيداد است؛ تصوير ذهنی خودشان از خودشان همین را می‌‌گويد و عمل‌شان به رساترين شيوه‌ای اين را فرياد می‌زند. و در دياری که عدالت چيزی جز توهم و خيال نباشد؛ و دادگری مفهومی باشد ذهنی که تنها با ذهن صاحبان قدرت بتوان آن را سنجيد، چيزی که مسلط است شب يلدايی بی‌پايان است.

ظلمت اندر ظلمت. تاريکی پشت تاريکی. خورشيد آسمان هم در اين سرزمين دروغين می‌‌تابد. روشنفکران و دانشوران يا مهجور و مطعون‌اند يا کنج احتياط و عافيت گزيده‌اند. و اين کشتی طوفان‌زده هم‌چنان بيشتر به کام اين دریا فرو می‌رود.

اين شب يلدا، نمادی است از شب طولانی ملت ما؛ يکايک افراد ملت ما. چه آن‌ها که در زندان‌ و حصرند و چه آن‌ها که به ظاهر آزادند ولی در باطن ناشادند و گرفتار. روز، روشنايی، آفتاب با شادی، با رضايت،‌ با آرامش، با راستی، با مهربانی، با دانايی معنا دارد. اين‌ها اگر نباشد – که هر روز نشانه‌‌های‌اش را در ايران ضعيف‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌بينم – چيزی نيست جز شب؛ شبی يلدا که در آن جان آزادگی و آزادگان به زنجير است. ولی در ميانه‌ی همين شبِ بی‌انتها، ما را، زندانيان ما را، ساکنان آن زندان عظيم و پهناور را، دست‌کم جان‌های بيدارش را، يک چيز زنده و ايستاده نگه داشته است: اميد.

برای من،‌ در اين روزهای شب‌آلودِ جان‌فرسا، اين شعر سايه، خلاصه و چکيده‌ی رنج‌ها و حرمان‌های اين شب و امید به پايان آن است:
«بالِ فرشتگانِ سحر را شکسته‌اند
خورشید را گرفته به زنجیر بسته‌اند
اما تو هیچ گاه نپرسیده ای که: 
– مرد!
 خورشید را چگونه به زنجیر می‌کشند؟ 
گاهی چنان درین شبِ تب‌کرده‌ی عبوس
پای زمان به قیر فرو می‌رود که مرد 
اندیشه می‌کند: 
– شب را گذار نیست!
اما به چشم‌های تو ای چشمه‌ی امید
شب پایدار نیست!»
اين شب يلدا را با اميد بايد گذراند. و البته به ياد همه‌ی زندانيان اين شب قيرگون که ديواری ستبر است پيش چشم همه‌ی آرزوها و اميدهای ما. ياد همه‌ی آزادگان و عاشقان، شهدای مبارزه با بيداد، شهدای زندگی، عاشقان زيستن، و دلبستگان زندگی، در اين یلدای تلخ، فرخنده باد.

(*) عنوان به توصيه‌ی خوابگرد بازنویسی شد.

۲

فارسی شکر… بود!

آدم در فضای فارسی‌زبان برای طايفه‌ی رسانه‌چی، چه بايد بنويسد – مثلاً در سنجش کارشان – که به پر قبای آن‌ها بر نخورد يا احساس نکنند کسی به ناموس‌شان تعرض کرده است؟ (بله، هنوز اين خط‌کشی‌های «ناموسی» برای طايفه‌ی فارسی‌زبان معيار است؛ سخت نيست چيزی بگويی يا بنويسی که باعث متورم شدن رگ‌های گردن‌شان شود).
به هر جا که سر می‌زنی، هر گوشه‌ی رسانه‌ای را که بگيری به نمونه‌ی شگفت‌انگيزی از ميان‌مايه‌گی، از بی‌دانشی يا دست‌کم بی‌توجهی و بی‌دقتی بر می‌خوری که رفع‌اش واقعاً زحمت چندانی هم ندارد. کافی است يکی باشد – نفر ديگری جز همان کسی که اول بار مطلبی را نوشته است – تا نگاهی بکند و ويرايشی و خطاها را گوشزد کند و متن شسته‌رفته و سالمی تحويل بدهد. خوب، چرا نمی‌کنند؟ يعنی کجای کار می‌لنگد؟ خيلی سخت است؟ خيلی هزينه بر می‌دارد؟ کسی سوادش را ندارد؟
دوست نازنينی – که خود استوانه‌ای است از ادب و فرهنگ و دانش – مدتی پيش به من می‌گفت اگر دست‌ات به کسی از مردمان بی‌بی‌سی فارسی رسيد بگو: «بی‌بی‌سی فارسی زمانی زبان‌اش معيار بود. حالا وضع اسف‌باری پيدا کرده که آدم رغبت نمی‌کند نه زبان‌شان را بخواند نه بشنود». می‌فهمم که نسل پيشين، که چندان هم حالا نسل پيشين نيستند بلکه گويی پا به پای ما رسانه‌ها را رصد می‌کنند انگار جوان تازه‌نفسی باشند، گوش‌شان و چشم‌شان عادت کرده است به زبانی که شاقول‌اش زمانی امثال مجتبی مينوی و مسعود فرزاد بود. کسانی رسانه‌چی بودند يا در رسانه‌ها کار می‌کردند که زبان پاکيزه و فخيم و استخوان‌داری داشتند که هر جمله‌شان الگو بود. وقتی خبر می‌نوشتند مثل روبات، همين‌جور مکانيکی، اسير دست و پابسته‌ی متن انگليسی نبودند. می‌توانستند مضمون عبارات را به نهان‌خانه‌ی ضميرشان ببرند، لباسی آشنا و صمیمی بر تن همان مضمون کنند و بی‌ آن‌که معنا را تباه کنند يا اصل خبر را تحريف کنند، چيزی تحويل‌ات می‌دادند که هم خبر در آن بود و هم اسلوب نوشتن استوار و محکم بود.
این را می‌فهمم که انتظار بی‌جا يا زيادی است که بخواهيم خبرنويسان يا روزنامه‌نگاران مثلاً بشوند امثال مجتبی مينوی. ميناگری در زبان کار هر کسی نيست. هستند کسانی حتی در ميان روزنامه‌نگارانی که نام و اعتباری دارند – به جا يا نابجا – که وقتی مطلب می‌نويسند معلوم نيست چرا افعال را بی‌‌جهت مثله می‌کنند يا حروف اضافه را همين‌جور با شلختگی می‌بلعند يا کلمات را مثل پاره‌آجر استفاده می‌کنند. وقتی بعضی متن‌ها را می‌خوانی انگار يکی زبان بيهقی، احمد شاملو و حافظ را در هم ريخته باشد و آشی پخته باشد که صورت‌اش خيلی زیباست ولی شکسته‌بسته است و فوق‌اش ذوق‌ورزی است اما از زبان فاصله گرفته است. چشم مخاطب را هم تنبل می‌کنند و ذائقه‌ی زبانی او را هم تباه می‌کنند. چرا؟ چون ظاهراً «اتوريته»ای دارند که کسی نبايد به او بگويد: «هی فلانی!‍ بهمان جا جمله‌ات غلط بود يا بی‌سر و ته يا با فلان اسلوب نگارشی ناسازگار!». اين‌ها، سرآمدان هستند، يا دست‌کم خودشان را ميان سرآمدان جا زده‌اند. چه انتظاری از نسلی که به سادگی به جای کسره‌ی آخر هر کلمه‌ای «ه» می‌گذارد و به جای «ه» کسره؟!
مدت‌ها پيش پوشه‌ای فراهم کردم و هر روز وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی را رصد می‌کردم. روزی نبود که خطايی در لفظ يا عبارت يا در عنوان خبر نبينی. هم‌‌چنان هم وضع همان است (البته ديگر از خير بايگانی کردن اين حجم انبوه خطاها گذشته‌ام؛ آن‌چه البته به جايی نرسد فرياد است). خطاهای املايی کم‌ترین نمونه‌ی خطاهاست. مضامين بيهوده تباه می‌شوند. کلمات مکانيکی از زبانی به زبان ديگر ترجمه می‌شوند. باور ندارم که در آن بساط بی‌بی‌سی فارسی کسانی نباشند که زبان را نيکو بدانند، فارسی و انگليسی را فصيح سخن بگويند و متين و استوار بنويسند و بفهمند. اما بی‌شک برای خراب کردن حتی يک نفر هم کافی است. کافی است زمام امور را دست دو سه نفر بسپاری که زبان را نيکو نمی‌دانند. آن وقت شما صبح تا شب بگو که ما در اين رسانه نسلی از روزنامه‌نگاران زبده و باتجربه داريم. خوب تمام آن سرمايه بیهوده به باد می‌رود و آن اعتبار می‌شود آماج استهزاء يا دست‌کم شماتت هنرشناسان و زبان‌دانان. روزنامه‌نگاران حرفه‌ای و دانش‌ور که جای خود را دارند.
ساده‌ترين روایت از اين وضع اسف‌بار، يا سرراست‌ترين توضیح برای اين مسکنت زبانی اين است که کسانی که پشت صفحه‌کليد نشسته‌اند وقت‌اش را ندارند، حوصله‌اش را ندارند. برای رفع تکليف کاری می‌کنند تا کارنامه‌ی روزشان پر شود و بروند برسند به معيشت‌شان. بعضی فقط از غم نان نشسته‌اند در آن رسانه کار می‌کنند؛ زندگی خرج دارد. می‌شود بی‌تفاوت بود. می‌شود احساس مسؤوليت نکرد. ولی گويا اشتباهی هم اين وسط رخ می‌دهد. شايد بشود گفت که ما را چه به اعتبار زبانی بی‌بی‌سی (يا مثلاً هر رسانه‌ی دیگری؛ بی‌بی‌سی فارسی و غير آن ندارد). ولی مغالطه‌ی قصه اينجاست که می‌شود گفت فدای سرم که فلان رسانه بی‌آبرو شد ولی در اين «فدای سرم» (يا سرت) گفتن، سنگی هم به تنه‌ی درخت زبان فارسی زده می‌شود. به همين سادگی. آن وقت آرام‌آرام مخاطب هم عادت می‌کند به شلخته‌ خواندن و شلخته نوشتن و اهميت ندادن به سلامت زبان.
سادگی است اگر بگوييم همه‌ی قصه از بی‌دانشی آب می‌خورد. بی‌دانشی و ميان‌مايه‌گی تنها يک بخش قصه است. شايد خيلی سخت می‌گيرم. شايد انتظارم زياد است. ولی اگر کسانی نباشند که سخت‌گيرانه با زبان برخورد کنند، بی‌شک زبان تباه می‌شود. زبان‌هايی که زنده می‌مانند لازم نيست انعطاف‌ناپذير باشند و به روی تجربه‌های تازه گشوده نباشند. اين هم بی‌شک مغالطه‌ی ديگری است که بگويی ما غلط می‌نويسيم و مهمل می‌بافيم و اين هم خودش تجربه‌ای است! اما می‌توان و باید در زبان سخت گرفت. کمی وقت و حوصله می‌خواهد و البته احساس مسؤوليت. به زبانی دلکش و فصيح نوشتن، زيبا و پاکیزه نوشتن يک چيز است و عبور کردن از غلط‌نويسی چيز ديگر. برای رسيدن به آن يکی بايد از اين گردنه گذشت. برای خوب نوشتن، درست نوشتن و مفهوم سخن گفتن حتی لازم نيست کسی برود دانشگاه و مدارک عاليه‌ی زبان فارسی يا انگليسی بگيرد. فکر می‌کنم همان زبان فارسی که در مدرسه‌های ايرانی در همين دوره‌های دبيرستان می‌آموزند کافی است که راه و چاه را نشان نويسنده بدهد. بقيه‌اش ديگر زحمت کشيدن است و بسيار نوشتن. «کارِ نيکو کردن از پر کردن است».
دقت کرده‌ايد که بی‌بی‌سی انگليسی چه در وب‌سايت‌اش چه در راديو و تلويزيون‌اش، زبان معیار است برای اين ملت؟ حتی لحن و لهجه‌ی گويندگان تلويزیونی برای اين ملت مهم است. رسانه‌های فارسی‌زبان ما – چه داخل کشور باشند چه خارج کشور – هيچ کک‌شان نمی‌گزد که چه بلايی دارند سرِ زبان می‌آورند. يک جای کار از يک جای خيلی بدی می‌لنگد. و در اين لغزش‌ها – گمان می‌کنم – همه‌ی ما مسؤول هستيم. حالا شايد بشود کمی بيشتر به مثلاً نويسندگان يا سردبيران وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی سرکوفت زد و شماتت‌شان کرد – حق هم همين است – ولی اين از مسؤوليت بقيه‌ی ما کم نمی‌کند.
اين زبان شکرين، اين‌که حافظ به آن می‌باليد و تراوش «کلکِ خيال‌انگيز»ش هم‌چنان هوش‌‌رباست، اين «قند پارسی» اين روزها محصولی شده است بی‌مزه و مهوع. آدم برای يافتنِ جنسِ خوب‌اش هم‌چنان بايد دست به دامن حافظ و مولوی و سعدی و فردوسی و بيهقی شود. انگار شهاب‌سنگی خورده باشد درست ميانه‌ی اين خانه. همه چيز آشفته و از هم گسيخته است. زبان فارسی شده است عين لشکر منهزمی که از هر طرف کشته و مجروحی دارد. آری ما با زبانی مجروح و زخم‌خورده طرف هستيم. هر روز داريم به اين زبان با لاابالی‌گری و حتی تبختر زخم می‌زنيم. اگر پر بيهوده نگويم يک دليل مهم‌اش همانا تنبلی است و بس. ذهن‌ها تنبل شده‌اند. زبان‌ها تنبل شده‌اند. همه چيزی باری به هر جهت است. يک چيزی می‌نويسيم و می‌گوييم. اصلاً کی قرار است گريبان‌مان را بگيرد که: «فلانی! رسم‌اش این نيست». آخرش فقط زبان‌مان درازتر می‌شود و بيشتر پرخاش می‌کنيم که: «اصلاً به تو چه؟!». خوب شايد راست می‌گويند! به ما چه؟
پ. ن. همه‌ی اين‌ها که نوشتم فقط در حد «صورت» زبان می‌ماند. کاری نداريم که چقدر زبان‌مان خشن شده. چقدر بی‌منطق شده. چقدر چرند می‌نويسيم (چون چرند فکر می‌کنيم و حاضر نيستيم دوبار از خودمان بپرسيم اصلاً اينی که نوشتی يعنی چه؟). هنوز مانده است تا بگوييم «سياست» (از هر جنس‌اش، چه از جنس جمهوری اسلامی‌اش چه از جنس‌های مخالف و مختلف‌اش) چقدر سهم داشته در بی‌سيرت کردن زبان و قلب کردن معانی و تجاوز کردن به کلمات. اين خودش می‌شود يک روضه‌ی ديگر. کربلای ديگری است اين يکی.
:: شهاب‌الدين شيخی: فارسی را چگونه آموختم
:: مهدی جامی: چرا فارسی را بد می‌نویسيم؟

پ. ن. ۲. مهدی در هامشی برای يادداشت من در مطلب وبلاگ‌اش نوشته است: «داریوش از منظری عمدتا کلاسیک به درست و نادرست در زبان نگاه کرده است. ضمن اینکه من فکر می کنم زبان شماتت در آموزش به کار نمی آید. نقدی که شماتت داشته باشد عمدتا واکنش بر می انگیزد و راه آموختن را ناهموارتر می کند و ما در نقد زبان عمدتا باید در مقام برانگیختن مخاطب برای تصحیح باشیم تا تذکر به انتظاراتی که از یک رسانه داریم و اجابت نمی شود. اما می دانم که کسان بسیاری مثل داریوش فکر می کنند و شاید تندتر هم برخورد کنند. توجه داریوش در آخر متن اش به مساله خشونت زبانی نشان می دهد که مساله ما فقط خطا در صورت زبان نیست. امری که من با آن همدلی بسیار دارم».

جای ديگری در توضيح نوشتم که: «درباره‌ی شماتت با ستمگران که خوب حرف حساب است. شايد انتخاب کلمه درست نبوده ولی اصل حرف اين است که ارباب رسانه باید پاسخگو باشند – و از اين حيث هيچ فرقی با ارباب قدرت، چه ستم‌گر باشند چه عادل – ندارند. در نتيجه، حق ملامت کردن، يا به پرسش گرفتن و حتی درشت گفتن را می‌شود برای خود محفوظ داشت به این دليل ساده و سرراست که صاحب رسانه هم نوعی از قدرت را در اختيار دارد خصوصاً قدرتی که از منبع مالی عمومی ارتزاق می‌کند. بی‌بی‌سی از همين جنس است. اين‌که می‌شود چيز يادشان داد البته نکته‌ی خوبی است به شرط این‌که گوش شنوا داشته باشند. اما درباره‌ی شماتت و سرکوفت زدن، کلمات کمی درشت‌اند. مهدی راست می‌گويد. ولی مضمون يکی است. می‌شود نوشت بايد آن‌ها را به چالش گرفت. بايد جلوی‌شان ايستاد. بايد توی چشم‌شان نگاه کرد و بهشان گفت خطا کرديد. شما جمله را هر جور خواستيد بازنويسی کنيد. ما در برابر هيچ قدرتی، نرم گرفته يا سخت، از موضع شهروندی و انسانی سر خم نمی‌کنيم. ملايمت و مدارا در جايی که کسی بتواند زندگی ما را از هر جنس و نوعی عوض کند، جايی ندارد. هميشه باب نگاه انتقادی باز است.»

۰

احمد قابل و شجاعتِ عقلانی-ايمانی-انسانی

احمد قابل ميوه‌ی شجره‌ی طيبه‌ای است که در سايه‌ی قدر نهادن به خرد انسانی باليده است. تا از همين جمله‌ی نخست عبور نکرده‌ايم بايد درنگ کرد تا دچار نخوت يا خودبینی نشويم: آدمی کامل نيست. تمام جهد و کوشش آدمی به سوی کمال است نه در متن کمال. نه احمد قابل و نه سنت فکری و عقلانی انسانی-ايمانی که او را بر کشيده است، تجلی کمال نبود و نيست. اما بی‌شک، انعکاس جهد و کوشش برای رسيدن به آن کمال است.
قابل، فقيهی شجاع و جسور بود که هم شجاعت انسانی-اخلاقی داشت و هم شجاعت عقلانی. تجلی شجاعت انسانی و اخلاقی احمد قابل را در سال‌های اخير به دفعات ديده‌ام: او – و هم‌فکران‌اش – هرگز در برابر ستم سر خم نکردند و به توجيه و مشروعیت‌تراشی برای زهد ريايی و مسلمان‌نمايی و اسلام‌پناهی مزورانه نپرداختند، هر چند اين مقاومت و اين ايستادگی شجاعانه به بهای – ظاهراً – سنگينی برای‌شان تمام شد.
چه بسا تا ساعاتی ديگر، جسم احمد قابل ديگر در ميان ما نباشد، اما چه باک؟ احمد قابل برای اين‌که ميان ما باشد، حاجتی به معجزه ندارد. همين که در گذرگاه باريک و معبر تنگ حيات، سال‌هايی را شجاعانه در ميان انسان‌هايی از جنس خودش زيست و برای آن‌ها الگويی برای حرکت و پرسشگری بود، خود معجزه‌ای است؛ بودن احمد قابل معجزه بود و ديگر مهم نيست که از اين پس چه می‌شود.
به تلنگر نخست باز می‌گردم. احمد قابل پرسشگر سمجی بود که به آسانی گريبان خردِ خويش را رها نمی‌کرد. پرسشگری او شانه به شانه‌ی دين‌ورزی او و اعتقاد مؤمنانه‌اش حرکت می‌کرد. شايد برای کسانی که پرسشگری را ملازم و مستلزم عبور از دين‌ورزی يا اعتقاد می‌دانند، اين ترکيب غریب يا متناقض بنمايد، ولی چنان تصويری تنها جايی معيوب يا متناقض است که پرسشگر دين‌ورز برای وضعيت وجودی فعلی خود خصلت کمال قايل شود. احمد قابل چنين نبود. اين را می‌توان از يکايک کسانی پرسيد که حلقه‌ی درس آيت‌الله منتظری را آزموده‌اند. امروز با دوستی درباره‌ی احمد قابل گفت‌وگو می‌کردم و گزارش می‌کرد که احمد قابل چگونه، در مجلس درسی در مشهد، در کسوت يک طلبه استادش آيت‌الله منتظری را با سماجت به چالش می‌گرفت و هيچ در دفاع از استدلال عقلانی‌اش عقب نمی‌نشست. من از کيفیت و مضمون آن گفت‌وگو و ادله‌اش بی‌خبرم اما اين‌قدر را می‌توان به فراست دريافت که اين گفت‌وگو دو سو دارد: يک سو احمد قابل است اما سوی ديگرش استادی است که شاگردان‌اش را دلير و بی‌پروا در پرسشگری بار می‌آورد و آن‌ها را تحقير نمی‌کند و خُرد و خوار نمی‌خواهد. بی‌شک پرسشگری و خردورزی درجات و مراتبی دارد، اما تفاوت اين رويکرد را به روشنی می‌توان با رويکردی ديد که چنان جامه‌ی قداست و طهارت و عصمت بر بشری‌ترین و خاکی‌ترين تمرين‌ها و تراوشات ذهنی‌اش می‌پوشاند که نه تنها شاگرد و طلبه بلکه عالمان هم يارای به چالش گرفتن اين برداشت‌های بشری و انسانی‌ انسان‌هایی ضعيف و خطاکار مانند خود را پيدا نمی‌کنند – و تاريخ سياسی معاصر جمهوری اسلامی مهم‌ترين گواه اين پس‌رفت، عقب‌ماندگی، مُکرّم شدن جاهلان و مُلَجّم شدن عالمان است.
قدر و منزلت احمد قابل و فضای زيست فکری او به همین دليری‌هاست که سويه‌ی عقلانی آن بهتر می‌تواند به جايگاه انسان دين‌دار معاصر کمک کند. برداشت‌های عقلانی احمد قابل از شريعت مسلمانی، نه کامل است و نه بی‌عيب و نقص – و خود او نيز به اين نکته واقف بود – اما مهم‌ترين خصلت اين دين‌ورزی عقلانی اين بود – و هست – که دست و پای خرد انسانی را در تعامل با اين شريعت می‌گشايد. اين رويکرد، تفاوت دو انسان را به روشنی نشان می‌دهد: انسانی که در برابر شريعت ذليل و خوار است (و خادم شريعت است) و انسانی که در برابر شريعت عزت و کرامت دارد (و شريعت خادم اوست نه مخدوم‌اش). بی‌شک همه‌ی آن‌چه که می‌توان از قدر ديدن خردِ انسانی در اخلاق و سلوک دين‌ورزان انتظار داشت با اين گشايش‌ها به طور کامل حاصل نمی‌شود اما اصل، همين حرکت است و همين به رسميت شناختنِ محوريت انسان. دين برای انسان است. دين برای آدمی است. بدون اين آدمی – که مهم‌ترین خصلت‌اش اختيار و خرد و انتخاب آگاهانه‌ی اوست – دين هم بی‌معنا و بلاموضوع می‌شود. گمان من اين است که احمد قابل اين نکته را در سراسر پويش‌های عقلانی شجاعانه‌اش جدی گرفته بود.
در حيات آدمی دو آفت بزرگ همواره می‌توانند زندگی او را دچار عسرت و تنگی کنند: يکی عُجبِ دين‌ورزی است و ديگری عُجبِ خردورزی. يکی با استناد و استظهار دين‌دار بودن و شريعت‌پناهی خود را از خرد و عقلانيت مستغنی و مستقل می‌شمارد و ديگری با تکيه بر عقل بشری و خرد انسانی خود را بی‌نياز از الهام و گرمای معنای دین می‌بيند. در هر دو يک چيز غايب است و آن فروتنی است. در حقیقت هر دو از بشريت آدمی عبور می‌کنند. هر دو قيد بزرگ انسانيت آدمی را – که ناقص بودن و خطاکار بودن اوست – ناديده می‌گیرند. يکی ظرف دين‌ورزی و مخاطب و متعلق دين را ناديده می‌گيرد (و غبار بشريت از تمامی دين می‌زدايد) و ديگری در عين وقوف به محدوديت‌های عقل انسانی (حتی در مقام مقايسه با خودش و نه با دين)، دچار نخوتِ واصل بودن می‌شود. گمان من اين است که امثال احمد قابل می‌توانستند و می‌توانند راهی در اين جاده‌ی پرسنگلاخ بگشايند. گشودن پنجره‌های گفت‌وگو ميان دين و خرد، بی‌شک ارج‌مندترین کاری است که مردمان زمانه‌ی ما می‌توانند بکنند. کوشش‌های احمد قابل را بايد در بستر اين محور کلان‌تر و کلی‌تر ديد نه در جزيياتی که شايد بتوان در آن‌ها نزاع و اختلاف هم کرد.
جهان ما با وجود کسانی چون احمد قابل رنگارنگ‌تر و زيستنی‌تر شده است. بر ما باد که در استمرار بخشیدن به حضور اين رنگ‌ها و گرمای اين نورها بيشتر بکوشيم و چراغ اين سنت شجاعانه‌ی عقلانی-ايمانی-انسانی را زنده نگه داریم.
(اين يادداشت نخست در وب‌سایت جرس منتشر شده است)
۰

ای شکنج گيسويت مجمع پريشانی…

عمده‌ی چيزهای خوب عالم، از دل پارادوکس‌ها و تناقض‌ها زاييده می‌شوند. وبلاگ هم به گمان من یکی از نمونه‌های برجسته‌ی تناقض‌هاست. برای اين‌که توضيح بدهم چطور اين تناقض می‌تواند مفيد باشد و چطور اين تناقض را آزموده‌ام، خوب است چيزکی به اختصار درباره‌ی تجربه‌ی «حلقه‌ی ملکوت» بنويسم و سپس به اصل مطلب بپردازم.

اين روزها، حلقه‌ی ملکوت به دهمين سال عمرش وارد می‌شود. حلقه‌ی ملکوت سال ۲۰۰۳ شکل گرفت و طيف رنگارنگی از نويسندگان در این جمع حاضر بودند و شماری هم هم‌چنان فعال و مستمر در اين سال‌ها نوشته‌اند. عده‌ای خانه‌ی خودشان را ساختند و از حلقه‌ی ملکوت اسباب‌کشی کردند. در اين ميان ماجرا و دعوا و دوستی و همگرايی هم البته کم نبود. اگر نقشه‌ای از ملکوت در ذهن‌تان باشد و فرض کنيد کسی از آسمان دارد از زمین – آن هم در شب – عکس می‌گيرد، چراغ حلقه‌ی ملکوت در نقاط مختلف جهان روشن بود – و هم‌چنان هست. اين تک‌چراغ‌هايی که در نقاط مختلف جهان سوسو می‌زدند، بعضی‌هاشان ديگر اين روزها خاموش‌اند. اما يک چيز که خصلت محوری حلقه‌ی ملکوت بود، هم‌چنان پا برجاست: خصلت جهانی‌شده يا کره‌گير شدن آن که طبعاً فرعی است بر خصلت جهانی‌شده‌ی خودِ وبلاگستان.

جهانی‌شدن خودش پديده‌ای است متناقض و سرشار از پارادوکس. دو مثال می‌زنم و اين دو مثال را از کتاب «بينش جهان‌شهری‌گری» اولريش بک برگرفته‌ام. مثال اول، مونيخ است: بایرن مونيخ. بايرن مونيخ يک مثال دست‌مالی شده و مبتذل از جهان‌شهری‌گری است. اين تيم مشهور و نام‌آور ظاهراً نامِ شهری از آلمان را يدک می‌کشد ولی بايرن مونيخ نماينده‌ی باواريا نيست. در اين تيم چه کسانی گل می‌زنند و افتخارآفرين‌اند؟ بازيکنان مهمی که گل می‌زنند باوريايی نيستند؛ از برزيلی‌ها بگيريد تا بازيکنان برجسته‌ای که از کشورهای ديگر به این تيم پیوسته‌اند، سبب عمده‌ی شهرت و نام‌آوری اين تيم هستند. يعنی چل‌تکه‌ای از تيم‌های مختلف و ملیت‌های مختلف است که بايرن مونيخ را ساخته است.

مثال دوم که اولريش بک با ارجاع به سامی زبيده مطرح می‌کند، «غذای هندی» است. اين مفهوم رستوران‌های مختلفی که در جهان پراکنده‌اند، مفهوم بامزه‌ای است. «غذای هندی» اختراع بنگالی‌هايی بود که در لندن زندگی می‌کردند و غذای اختراعی‌شان را به عنوان غذای عجيب و نامتعارفی که لندنی‌ها نداشتند به اين جامعه عرضه کردند. و اين غذا گویی نماد و نماينده‌ی سنت هندی شده است. نهايتاً در اين سير جهانی شدن، اين «غذای هندی» سر از خود هند در آورد و به همان‌جا صادر شد و همين باعث شد، هندی‌ها يواش‌يواش شروع به پختن غذای هندی کنند! اين هم نمونه‌ی ديگری از ابتذال و دستمالی شدن جهانی شدن است.

وبلاگستان فارسی درست نمونه‌ی برعکس اين اسلوب جهانی‌شدن است؛ يعنی يک نمونه‌ی پارادکسيکال و متناقض از سير کلی کره‌گير شدن فرهنگی که ظاهراً از غرب می‌آمد. چه چيزی در وبلاگ، غير ايرانی بود؟ نويسنده‌ی ايرانی وبلاگ، خودش این قابلیت را پيدا کرده بود، اين توانايی را کشف کرده بود که هر چه می‌خواهد دلِ تنگ‌اش بنويسد؛ بدون ملاحظه و رعايت چارچوب‌های مسلط قدرت. قدرت البته هميشه در پی مهار کردن بوده است و از هيچ کوششی برای عنان زدن به اين پديده‌ی رها و نوپديد فروگذار نکرده است ولی عنصر زمان هميشه به زيان قدرت عمل کرده است. نيروی گريز از مرکز وبلاگ و تمام فضاهای وب مدرن که خصلتی وبلاگی دارند – يعنی نويسنده‌اش در آن‌ها منتظر کسب تکليف از نظر اتوريته‌های مسلط نيست – خيلی زود از چنبره‌ی کسب تکليف از مقام بالاتر می‌گريزد. وبلاگستان دستخوش دگرديسی شده است. خيلی از کارهایی که قبلاً می‌کرد، شايد امروز نمی‌کند؛ در عوض توانایی‌های تازه‌ای به مدد فناوری‌های تازه پيدا کرده است که هم‌چنان سوار بر نيروی گريز از مرکز خودش، يک گام بلکه چندين گام از رسانه‌های قدرت جلوتر است بلکه آن‌ها را نیز به دنبال خود می‌کشد.

نمونه‌ی آشکار اين نیروی غلبه‌ناپذير گریز از مرکز/قدرت اين است که در ایران که فيس‌بوک و توييتر و فضاهای وب ۲ به شدت مغضوب هستند – چون می‌توانند قبل از مديریت امنيتی-رسانه‌ای قدرت حرف‌هايی بزنند که معادلات آن‌ها را به هم می‌ریزد – رسانه‌های اقتدارگرا هم ناگهان پای خبرها و مطالب‌شان افزونه‌های توييتر و فيس‌بوک و غيره را می‌افزايند، آن هم در کشوری که ظاهراً اين فضاهای وب ۲ کلاً در زمره‌ی محرمات و فضاهای جاسوسی محسوب می‌شوند. تصور رايج اين است که وبلاگ، مغلوب وب ۲ شده است. اين تصور، تصوری شتاب‌زده است. وبلاگ‌ها در فضاهای وب ۲ سرریز کرده‌اند. بله، درست است که بعضی از کسانی که وبلاگ‌نويس حرفه‌ای بودند، امروز خيلی از حرف‌های مختصر و کوتاه‌شان را مثلاً در فيس‌بوک می‌زنند ولی همان وبلاگ‌ها هم هم‌چنان سر از فيس‌بوک در می‌آورند و مطالب همان وبلاگ‌هاست که در فيس‌بوک و گوگل‌پلاس (و گودر مرحوم) سر در می‌آورند. يعنی گرانیگاه وبلاگستان هم‌چنان در نقطه‌ی سابق قرار دارد. تنها ابزارهای تازه‌ای به مدد وبلاگستان آمده‌اند. وبلاگ‌ دچار دگرديسی شده است و اين دگرديسی هميشه منفی نبوده است بلکه بيشتر باعث قدرت‌مندتر شدن وبلاگ شده است. پديده‌ی وبلاگ‌نویسی در صورت ابتدايی‌اش از غرب وارد فضای ايرانی شد ولی چنان به سرعت رنگ و شکل عوض کرد که وبلاگ ايرانی ديگر شباهتی به نمونه‌ی غربی‌اش نداشت.

ما با وبلاگ‌های‌مان بزرگ شده‌ايم؛ قد کشيده‌ايم؛ رشد کرده‌ايم؛ بالغ شده‌ايم. زبان‌مان تغيير کرده است و بيشتر صيقل خورده است. بيشتر متوجه امکانات و حوادث پيش‌بینی‌ناپذير و زلزله‌آور وبلاگ هستيم. درست است که وبلاگ‌ها – به تنهايی – دیگر آن خصلت زلزله‌آور سابق را ندارند ولی هم‌چنان فضاهای گريز از مرکز وب، روی گسل‌های فعال جامعه حرکت می‌کنند. وبلاگ، روی گسل‌های و شکاف‌های فعال زلزله زندگی می‌کند. نمی‌توان به اين سادگی برای زمينی زلزله‌خيز قاعده و اصل معين کرد. هر قاعده‌ای با فرارسيدن پس‌لرزه‌ها و لرزه‌های بزرگ بعدی فرو می‌ریزد و جای خود را به قاعده‌ی تازه می‌دهد.
وبلاگ – هم‌چنان – يکی از نمونه‌های موفق اما پارادوکسيکال جهانی‌شدن است که جهان چند صد هزارپاره‌ی ما را به هم متصل می‌کند و مرتبط می‌سازد. وبلاگ‌ها برای خودشان زمينه‌ای هستند برای رشد و رويش و مدد رساندن به يک فضای جامعه‌ی مدنی جهانی که درست در برابر اتوريته‌ی کهن و سنتی فرمانفرمايی ملی و مرزهای دولت-ملت می‌ايستد. از اين جهت، وبلاگستان برای جامعه‌ی مدنی و پايگاه‌های قدرتی که خارج از نظام‌های سنتی دولت‌محور زندگی می‌کنند فرصت است و برای دولت-ملت‌ها تهديد؛ تهديدی که می‌تواند تبديل به فرصت شود اگر حداقلی از خردمندی و دورانديشی در ميان ارباب قدرت وجود داشته باشد.
وبلاگستان یعنی کام طلبیدن از خلاف‌آمد عادت؛ يعنی جمعيت در پريشانی جستن. در این خصلت، چیز غريب و غیرقابل‌فهمی برای جامعه‌ی ايرانی که تجربه‌ی حافظ و سعدی را داشته و دارد، وجود ندارد. وبلاگ‌نويسی، حافظانه‌ زيستنِ زمانه‌ی ماست. ادعای بزرگی است و اين ادعا پارادوکسيکال می‌‌نمايند ولی وبلاگستان – به معنای وسيع‌اش – در ميان همين تناقض‌ها می‌بالد و می‌رويد.

۲۲

زمانه کيفرِ بيداد، سخت خواهد داد… (*)

مستند «از تهران تا قاهره» شوخی بی‌مزه و زشتی با تاريخ و با حافظه‌ی مردم ما بود. خلاصه‌ و چکيده‌ی اين مستند چيزی نبود جز کوششی برای جا انداختن اين مغالطه‌ی شرم‌آور که: بيدادگری در نظام جمهوری اسلامی نه تنها می‌تواند بیدادگری نظام پادشاهی را بشويد بلکه حتی می‌تواند نشانه‌ی تقديس و پاکی آن باشد. ابتدا و انتهای اين مستند هيچ چیزی جز همین سخن نيست.
آن‌چه جنایت را جنایت می‌کند، حجم و ميزان و تعداد جنايات نیست بلکه نفس جنايت است. چيزی که مشروعيت را از يک نظام سياسی سلب می‌کند و آن را از عدالت ساقط می‌کند، مقايسه‌ی آن با يک نظام سياسی ديگر يا وضعیت جايگزين نيست. برای سنجش مشروعيت يک نظام سياسی و عادلانه بودن آن، به مفاهيم عینی و حقيقت‌هایی مراجعه می‌کنيم که مستقل از موقعیت‌های مختلف معنا دارند. ستم، ستم است چه به يک نفر باشد چه به یک ميليون نفر. خون‌ریزی و قتل نفس، بيدادگری است؛ چه قتل يک نفر باشد چه قتل هزاران نفر. مهم نیست خونِ یک بی‌گناه را به گردن داشته باشی يا خونِ خیلی از بی‌گناهان را. اين سخنان، سنگ بنای مغالطه‌ی خانم فرح پهلوی و سازندگان مستند مزبور است.
اگر ترازويی برآوریم و بخواهيم با مقايسه‌ی نظام پادشاهی و نظام جمهوری اسلامی و میزان نارضايتی يا بیدادگری در اين دو نظام به نتيجه‌ای برسيم، تنها نتيجه‌ی معقولی که احتمالاً به آن خواهيم رسيد يک نکته‌ی بديهی است و آن اين است که: ستم بد است و بيداد مذموم. خونِ بی‌گناهان ريختن دامن‌گير است و عاقبت سوء دارد. حقوق آدميان را ضايع کردن، عقوبت دارد. پشت کردن به مردم، مشروعيت و عدالت را از نظام سياسی می‌ستاند و اين نکته برای هر دو نظام صادق است. هيچ فرق نمی‌کند که کدام یک گوی سبقت از ديگری ربوده باشد، هر دو در گردابِ بی‌عدالتی و بيداد فرو رفته‌اند. اين نکته هم بدون اين مقايسه آشکار و بدیهی بود. لذا برآوردن چنین ترازويی از اساس باطل و فاسد است.
خانم فرح پهلوی اسم مرتضی کيوان، خسرو روزبه و خسرو گلسرخی را به ياد نمی‌آورد. و اين‌ها تنها سه نام از يک طیف سياسی کمابيش نزديک به هم هستند. آن‌چه که مهم است تعلق خاطر سیاسی اين‌ها نيست. چيزی که مهم است اين است که این‌ها آدميانی بوده‌اند که بر بیداد شوريدند؛ بر بيدادی که در نظام سياسی سلطنتی محمدرضا پهلوی نهادينه شده بود. تاريخ‌ها را دقت کنيد: خسرو روزبه در ۲۱ ارديبهشت ۱۳۳۷ تیرباران شد. مرتضی کیوان در ۲۷ مهر ۱۳۳۷ تيرباران شد. خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ اعدام شد. تمام این‌ها در دوران سلطنت محمدرضا پهلوی رخ داده است. از همان روزهای نخست سلطنت او تا روزهای آخر سلطنت‌اش این بساط بر پا بوده است.
 اگر نظام پادشاهی فقط مرتضی کيوان را کشته بود، تا ابد اين ننگ و بدنامی برای‌اش کفایت می‌کرد. اگر خانم فرح پهلوی فقط به مرتضی کيوان فکر می‌کرد و سر مويی به عدالت و انصاف فکر می‌کرد، به خودش اجازه نمی‌داد که بیايد از طريق مقايسه کردن خودش با جمهوری اسلامی این ننگ را تطهیر کند. از این ننگ‌ها و بدنامی‌ها در نظام جمهوری اسلامی هم به وفور یافت می‌شود. ولی برای احراز عدالت و مشروعيت کسی دست به دامان مقايسه‌ی دو ننگ و دو بدنامی نمی‌شود.
اين مستند شوخی بی‌مزه‌ و طنز وقاحت‌آمیزی بود که حافظه‌ی تاريخی ملت ما را به سخره گرفته بود. ايران آرمانی ما ايرانی است که در آن هيچ صاحب قدرت و هيچ دولتمرد سابق يا فعلی هرگز نتواند، به خودش اجازه ندهد، حق نداشته باشد، جسارت اين را پيدا نکند که برای تطهير جنايت خودش، برای پوشاندن عدول‌اش از عدالت، خود را با يک نظام سياسی سابق یا لاحق مقايسه کند يا جنایت‌های استکبار و استعمار را فریاد بزند تا پليدی‌ها و بيدادگری‌های خودش را بپوشاند. عجيب نيست که ستمگران هم‌چنان درس نمی‌گيرند، حتی بعد از این‌که از مسند قدرت به زیر کشيده می‌شوند و تاوان‌های سنگينی برای بیدادشان می‌پردازند؟! هر چقدر این مستند می‌توانست «اطلاعات» تازه به ما بدهد و «جزييات» بيشتری را بر ما آشکار کند، هيچ تفاوتی در عمق فاجعه ايجاد نمی‌کند. خون ريختن مشروعيت‌ستان و عدالت‌زداست؛ چه خون مرتضی کیوان باشد، چه خونِ سهراب اعرابی. برکشيدن ستمگران و فاسدان، خاک در چشم مروت ريختن است؛ چه برکشيدن، مثلاًّ، نعمت‌الله نصیری باشد چه سپر امن برای سعيد مرتضوی ساختن. جنايت، جنایت است. فرقی نمی‌کند چه کسی مرتکب آن می‌شود.
(*) مصرع از سايه است.
پ. ن. نام‌هایی که در متن آمده‌اند همه مشت نمونه‌ی خروارند. مربوط و نامربوط ندارند. کافی است کسی  صفحات تاریخ را به دقت ورق بزند. به مضامين مشابهی می‌رسد. قربانیان نظام‌های بيداد مذهبی و غیرمذهبی ندارند. فرقی نمی‌کند متعلق به کدام حزب سياسی‌اند. ستم، با آدمی می‌ستيزد. بی‌عدالتی، خودِ آدمی را نشانه می‌گيرد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد