۰

هيچ بر هیچ

 فکر نمی‌کنم در روزگار معاصر، یعنی همین عصر تکنولوژی و وب و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، وسوسه‌ای قوی‌تر و پرزورتر از نمايش خويش و میل به دیده شدن و مطرح شدن وجود داشته باشد. این وسوسه دامن بسیار کسان را که در دنیای ماقبل اينترنت – و در واقع ماقبل شبکه‌های اجتماعی – مهارشان بيشتر به دست خودشان بود، گرفته است. در ميزان همه‌گیری و نفوذ و رسوخ اين شبکه‌ها همین بس که بسیاری از کسانی که امروز آلوده‌ی آن شده‌اند، حتی وبلاگ هم نمی‌نوشتند. يک دلیل ساده و روشن‌اش اين است که شبکه‌های اجتماعی کار عرضه‌ی نفس را بر آدميان بسيار بسيار آسان‌تر کرده‌اند (و به همان اندازه میزان کنترل بر تولیدات و نمايش‌های آدمی توسط گردانندگان این شبکه‌ها و دولت‌ها گسترش يافته است).

blog-cartoon

بيهوده حاشيه نروم. فکر می‌کنم شبکه‌های اجتماعی، بسیار چيزها به آدمی می‌دهند و بسيار چيزها را هم از او می‌ستانند. بحث انتخاب هم شايد نباشد. بحث خوب و بد هم در ميان نيست که بگويی شبکه‌های اجتماعی خوب‌اند یا بد. شايد هيچ قاعده‌ی کلی وجود نداشته باشد. هر فردی، به تنهايی،‌چه بسا خودش فقط، می‌تواند تصميم بگيرد که شبکه‌های اجتماعی، يا حتی کدام شبکه‌ی اجتماعی و تحت چه شرايطی برای او مناسب هستند. با خودم که حساب می‌کنم گاهی اوقات فکر می‌کنم پرداختن به بعضی مسايل شبکه‌های اجتماعی – و درگیر شدن در بعضی بحث‌ها،‌ حتی وقتی که جنبه‌ای علمی و آکادميک هم پيدا می‌کنند – حيف است و بر باد دادن عمر گران‌مایه. سؤال اين است که آدمی – نه بگذاريد بگويم «من»ِ گوينده – خودش را خرج چه چيزی می‌کند؟ آدم هميشه می‌تواند از خودش بپرسد که خودش را به چه چيزی می‌فروشد؟ گرفتيم که فلان سخن من و ما در بهمان فضا ناشنيده و نادیده ماند. آخرش چه می‌شود؟ بخت دنیا یا رستگاری عقبای ما در گرو مطرح شدن فلان نظر ماست؟ دنیا بدون ما از حرکت می‌ايستد؟ زمين متوقف می‌شود؟ مثلاً کسانی که چند بار تجربه‌ی ترک فيس‌بوک داشته‌اند، احتمالاً می‌توانند بهتر بگويند که با اين ترک چيزی را از دست داده‌اند یا به دست آورده‌اند.

خيلی وقت‌ها، در دنيای واقعی و در دنیای مجازی نیز، اين بیت حافظ پيش چشم‌ام بوده است:
دولت پير مغان باد که باقی سهل است | ديگری گو برو و نام من از ياد ببر
اين همان آدمی است که برای‌اش همصحبتی و هم‌نفسی با يار – يار يگانه‌ی واحد – به دو جهان می‌ارزد: يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.
اما همه‌ی این‌ها به پای اين بيت حیرت‌آور حافظ – که گویی تصويری رنگ‌آمیزی‌شده از خیام است – نمی‌رسد:
جهان و کار جهان، جمله هیچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقیق.

هيچ! ما که «چو خشخاشی بر روی دريا» هستيم و چه بسا همان هم در اين بيکرانه‌ی هستی نباشيم، کجای جهان را پر می‌کنيم با اين حنجره دريدن و «روز و شب عربده با خلق خدا»؟ بگذار همه با خيالی که دارند خوش باشند. و کل حزب بما لديهم فرحون. مشکل خيلی وقت‌ها اين است که زمین بازی و قواعد بازی در شبکه‌های اجتماعی را به جای اين‌که ما تعريف کنیم، صاحبان شرکت‌های بزرگ و در سطح پایین‌تر بقیه‌ی کاربران تعيين می‌کنند. گويی در اين ميدان خودت چندان اختیاری نداری. گويي فضای مجازی عرصه‌ی نبرد جبر و اختيار دوران مدرن است. خيلی وقت‌ها کاری می‌کنی و چيزی می‌گویی و فکر می‌کنی با اختیار اين کار را کرده‌ای در حالی که کسی، چيزی، حالی، خيالی، وسوسه‌ای پاسخی تو را گوش‌کشان می‌کشاند و خودت در اين توهم و گمانی که چه عرصه‌ی فراخی برای اختیار و اعمال فرديت آدمی. آخر قصه؟ هيچ، هيچ اندر هيچ! اين «هیچی» بيشتر وقتی خودش را نشان می‌دهد که درگیر تجربه‌های وجودی باشی و ببینی که از فرش تا عرش نه در فضای مجازی و نه در فضای واقعی‌اش، «چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من»! اين‌ها را اگر آدميان با خودشان مرتب مرور کنند، کمی ملايم‌تر می‌شوند. از سرکشی و غرورشان کاسته می‌شود. متواضع‌تر می‌شوند. آن سخت‌گیری و تعصب، آن خشم و خروش زبانه‌اش فرو می‌نشيند. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

hubspot facebook moving truck

۰

تأملاتی در حاشيه‌ی بحران اوکراين

۱. بحران اوکراین به رغم – و حتی شايد به دليل – تمام مداخله‌ی اروپا و آمريکا، نتيجه‌ای معکوس داد. انضمام کريمه به روسيه تنها حاصل سرسختی و جاه‌طلبی پوتین نبود. بخش مهمی از کار انضمام کريمه با روسیه را اروپا و آمریکا با سوء تدبیرشان تسهيل کردند. واقعيت‌های قصه از اين قرار است که رييس جمهوری که به شيوه‌ای دموکراتيک و با رأی مردم انتخاب شده بود، در جریان اعتراضی که چندين لايه بود و هويت‌های سياسی مشخصی نداشت (از جمله اين‌که نقش نيروهای افراطی و تندرو در سرنگون کردن يانوکويچ پررنگ بود)، از قدرت کنار نهاده شد (هيچ جای قانون اساسی اوکراين نمی‌گويد که حتی وقتی رييس جمهور فاسد است، می‌توانيد خارج از عرف قانونی کشور او را تنها با اعتراض عزل کنيد). اروپا و آمريکا از جنبش يوروميدان حمايت کرد. عاقبت کار فرار رييس جمهور قانونی کشور شد و سنگين‌ شدن وزنه به سود روسیه. به عبارت ديگر، روسيه بهانه‌ای را که هميشه منتظرش بود پيدا کرد. در کريمه همه‌پرسی برگزار شد (يعنی باز هم در فرايندی دموکراتيک) و اکثريت مردم کريمه که به هر حال به روسيه متمایل‌اند، رأی به انضمام کریمه به روسیه دادند. اروپا و آمریکا اين انضمام را خلاف قانون اساسی خواندند (در حالی که پيش‌تر از آن هيچ اشاره‌ای به سرنگونی دولت در تعارض با قانون اساسی نداشتند). آن‌چه می‌ماند تنها رتوریک طرفين است که از ظواهر بر می‌آيد که پوتین در اين میدان پیروز شده است (افزايش فراوان محبوبيت پوتين و افول ستاره‌ی اقبال اوباما پس از اين بحران يکی از شواهد ماجراست).

۲. مخالفان اروپايی و آمريکایی پوتین روسیه را تحریم کرده‌اند. اما تحریم روسیه زمین تا آسمان با تحريم عراق، سوريه و ايران تفاوت دارد. در خاورميانه علاوه بر محدود کردن بعضی از مقامات حکومتی آسیب اصلی به مردم اين کشورها می‌رسید ولی در روسیه هيچ اتفاق مهمی با اين تحريم‌های ضعيف‌ و بی‌رمق نمی‌افتد. يعنی باز هم اروپا و آمریکا بازنده‌ی قصه‌اند و پوتين پیروز نبرد.

۳. در پرونده‌ی هسته‌ای ايران، هميشه بیم آن هست که اين اختلاف ميان روسیه و قدرت‌های ديگر صدمه‌ای به روند مذاکرات بزند. اما نکته‌ی مهم اين مذاکرات اين است که به هر حال آمریکا دست‌کم از بین آن‌که مبادا دوباره روسيه ابتکار عمل را به دست بگيرد، از مماشات با ايران سود خواهد برد. گشوده شدن کانال ارتباط مستقیم بین ايران و آمریکا، ايران را از روسیه بی‌نیاز می‌کند ولی هم‌زمان آمریکا هم چاره‌ای نخواهد داشت جز اين‌که همين ارتباط را ادامه دهد تا اين‌که هم‌زمان هم با روسیه قطع ارتباط کند و هم با ايران و منزوی‌تر از پيش شود. تحليل من اين است که انضمام کريمه به روسیه در نهایت به تسهيل مذاکرات هسته‌ای ایران با غرب ياری می‌رساند.

۴. روسيه در عمل قدرتی جهانی است که تا امروز طرف‌دار کشورهای شيعه بوده است (از ايران بگیرید تا سوریه). درست بر خلاف آمریکا که مشخصاً هم‌پیمان عربستان سعودی و کشورهای به ويژه افراطی سنی است. پس از بحران اوکراين، روسيه بيشتر به اسد متمايل خواهد شد و تا همین امروز هم اسد در نبرد با مخالفان‌اش دست بالا را داشته است. در معادله‌ای که يک سوی آن ایران، سوریه و روسیه هستند و سوی ديگرش آمریکا و کشورهای اروپايی، به ویژه وقتی که بحران سوريه بدون مشارکت و همکاری ایران غيرقابل حل می‌نمايد، آمریکا با زخمی کردن روسیه تنها برگ‌های برنده‌اش را از دست داده است. تصور آينده‌ی سياسی سوریه بدون اسد با اشتباهات پياپی سياسی آمریکا – از جمله به خاطر مماشات‌اش با عربستان سعودی و قاطعيت نشان ندادن در برابر گسترش حضور نیروهای افراطی و خشن در ميان مخالفان اسد – اکنون بسیار دشوارتر شده است. از دست دادن همراهی روسيه کار را بر آمریکا بيش از پيش دشوار خواهد کرد.

۵. بحران اوکراين برای پوتين فرصتی تاریخی بود که هم غرور ملی روس‌ها را – پس از تجربه‌ی تلخ اتحاد شوروی و ناکامی تاریخی‌شان – به رخ طرف مقابل بکشاند و هم چهره‌ی خود را در داخل روسیه ترمیم کند. فشارها و جنجال‌های سياسی و رسانه‌ای طرف مقابل هم چيزی بيش از سر و صدا نيستند و در عمل به نظر نمی‌رسد که اتفاق خاصی بیفتد؛ به ويژه که روسیه هيچ اقدام نظامی علیه اوکراين نکرده است؛ هیچ حمله‌ای رخ نداده است و پوتين تنها با تماشا کردن و بهره‌گيری از فرصت‌هایی که اروپا و آمریکا با شتاب و بی‌تدبيری در اختيارش گذاشته‌اند موقعیت خود را به آسانی تثبیت کرد. اعتراض‌های اوکراین بيش از آن‌که يادآور بهار عربی در نمونه‌ی تونس (يا حتی اعتراض‌های مخملی یا رنگی سابق) باشد، چيزی است شبيه مصر: مبارک می‌رود، مرسی به قدرت می‌رسد و با کودتای ارتش سرنگون می‌شود. وضع اوکراين از سابق بهتر نشده است هر چند دولت تازه روی کار آمده سخت مستأصل است که به اتحاديه‌ی اروپا نزديک شود. پهن شدن بساط ناتو بیخ گوش روسيه برای پوتين پذيرفتنی نبود. ناتو تنها با دادن هزينه‌ی از دست رفتن کريمه می‌توانست آغوش‌اش را به روی اوکراين تازه بگشاید. اما آن‌که حالا سرش بی‌کلاه می‌ماند، نه روسيه است و نه کریمه بلکه دقيقا اوکراين جديد است. اتحاديه‌ی اروپا اگر قرار بود به کشوری کمک کند، ناگزير می‌بايست دست اسپانيا و یونان و کشورهای بحران‌زده‌اش را بگیرد. نجات اقتصادی اوکراين آخرين چيزی است که اروپاييان در اين بحران اقتصادی به آن علاقه‌مندند (پر پيداست که مسأله نه دموکراسی است و نه آزادی وحقوق بشر؛ اگر بود می‌توانستند در برابر حزب اسوُبودا، جناح راست و رفتارهای افراطی‌شان موضع بگيرند – و این‌ها بخشی تعيين‌کننده از يوروميدان بودند – که بديهی است نمی‌خواستند اعتراض‌ها به يانوکويچ را به این شکل در هم بکشند).

۶. پوتين سرمايه‌گذاری کلانی روی سياست‌های دوگانه‌ی غرب کرد و هیچ نمونه‌ای از خيره‌سری و يکجانبه‌نگری آن‌ها را از قلم نينداخت. درست در همان روزی که کریمه به روسیه منضم شد، پوتين هم وقت را غنيمت شمرد و شايد غراترین سخنرانی تمام عمر سياسی‌اش را ايراد کرد. سخنان پوتين بی‌شک تأثیرگذار بود. هم مصرف داخلی و تبلیغاتی داشت و هم به آسانی می‌توانست مخالفان خارجی‌اش را به شلاق انتقادهای گزنده بگيرد. پوتين اگر قرار بود تنها به پیشينه و سابقه‌ی اروپا و آمریکا در مداخله‌های سياسی و نظامی‌شان تکيه کند، نيازی به هیچ توضيح يا توجيهی برای انضمام کریمه به اوکراين نداشت. پوتين بدون شلیک حتی يک گلوله کریمه را به روسیه منضم کرد. از نظر منتقدان غرب، اگر همه‌پرسی کريمه از نظر اروپا و غرب «غيرقانونی» است، کل قانون اساسی افغانستان و عراق مشکل بدخيم‌تر و مزمن‌تری دارد که تنها به استظهار آمریکا مستقر شده است (و بدون حضور نظامی پرهزینه و خون‌بار آمریکا تحقق‌اش محال بود). پوتين از همه‌ی این موارد بهترین استفاده‌ی تبلیغاتی و سياسی را کرد. اين وضع برای آمریکا هم ناگوار بود و هم ناگزير. اوباما نه می‌توانست و نه می‌خواست بگويد حمله به عراق غيرقانونی بوده است و تمام این تعلل و ترديدها برای پوتين مائده‌ای آسمانی بود. روشن است که مسأله خوب یا بد بودن پوتين نيست؛ مسأله واقعيتی سياسی است که فارغ از ميل باطنی چپ و راست اکنون محقق شده است. آمريکا بازنده‌ی بزرگ و زخم‌خورده‌ی این دعواست.

۰

برنامه‌ی هسته‌ای ايران: مسأله یا شبه مسأله؟

يادداشت زير را حدود دو سال پيش نوشته بودم. آن زمان هنوز دولت روحانی در افق سياست ايران پديدار نبود. ظريفی در کار نبود و سياست هسته‌ای ايران به این‌جا نرسیده بود. اين يادداشت آن زمان اولین بار در جرس منتشر شد و هر چه می‌گردم به نظرم نمی‌رسد آن را در ملکوت آورده باشم. فکر می‌کنم حالا بعد از ديدن تحولات اين ماه‌های اخير، خواندن اين يادداشت هم برای خودم و هم برای مخاطبان جالب باشد. خوشحال‌ام که تحلیلی که دو سال پيش از ماجرا داشتم با آن‌چه در ماه‌های اخير اتفاق افتاده است، اختلاف معنی‌داری ندارد ولی هم‌چنان این نکته عبرت‌آموز است که کسانی که از مسأله‌ی هسته‌ای ايران شبه‌مسأله ساخته بودند، هم‌چنان با همان شبه مسأله مشغول‌اند و ذهن‌شان جايی بیرون واقعيت با خیالی ثابت شده است و هر اتفاقی که در هر جای عالم و خصوصاً‌ در سياست ايران بیفتد، هرگز باعث نمی‌شود از خوابی که در آن فرو رفته‌اند بیدار شوند. 
ادامه‌ی مطلب…

۰

تا خود در آينه چه ببينی!

ماجرايی که از سفر روحانی به نيويورک آغاز شد و سحرگاه امروز در ژنو نخستين گام‌اش به پايان رسيد، فقط گشودن گره سی و چهار ساله‌ی ديپلماسی ايران و آمريکا نبود. اتفاق مهم‌تر چيزی بود که به سرنوشت کل ايران گره خورده است: ترمز کشيدن جلوی روند ويرانی و تباهی سرسام‌آوری که تمام موجوديت ايران را تهديد می‌کرد. برای ويرانی ایران، جنگ، حمله‌ی نظامی و بمباران شدن، گزينه‌های شاذ و تيره‌ی ماجرا هستند. کافی است بنگريم که آن‌چه هشت سال سپردن زمام امور کشور به دست احمدی‌نژاد بر سر ايران آورد، از صدها جنگ ويرانگرتر بود. اين چارچوب برای فهم توافق ژنو بسيار مهم است.

آن‌چه در ژنو اتفاق افتاد، پيروزی بود؟ شکست بود؟ تسليم بود؟ ترکمان‌چای هسته‌ای بود؟ روايت‌های متضاد ايران و آمريکا بود؟ همه‌ی اين‌ها بود؟ واقعيت این است که همه‌ی اين‌ها هم به نحوی درست است و هم نادرست. اما خط مشترک تمام آن‌ها طفره رفتن از کلیدی‌ترين مسأله است: توافق‌نامه‌ی ژنو مسيری را که ده‌هاست سياست ايران و موجوديت ایران را در سراشیبی سقوط انداخته بود و به «لبه‌ی پرتگاه» برده بود، اگر نگوييم متوقف کرد، بدون شک آهنگ پرشتاب آن را کندتر کرد. در نتيجه، آن‌ها که هر کدام از اين برچسب‌ها را به توافق‌نامه‌ی ژنو می‌زنند باید به اين نکته‌ی مهم توجه داشته باشند که وقتی سقف خانه دارد فرود می‌آيد و سود و سرمايه يک‌جا می‌سوزد، مهم نيست که در اين ميانه شما سود کرده‌ای يا زيان يا کسی که بازی را دارد پيش می‌برد و اين روند را متوقف می‌کند، مطلوب ماست يا نه. مهم اين است که يک قدم، ولو فقط يک قدم، برداشته شده است تا مانع ويرانی شود. شايد بگويند که چه بسا ويرانی‌ای در کار نبود. اما اين نکته ديگر واقعيت اظهر من الشمس کشور است. حتی شاید نيازی نباشد به دانستن آمار و ارقام و داشتن اطلاعات دقيق و پشت پرده.

ويرانی کشور به خاطر تحريم‌ها و فروپاشی اقتصادی نيست. دست‌کم فقط به اين خاطر نيست. هشت‌ سال سياست‌بازی خسارت‌بار و افسارگسيخته‌ی دولتمردان ماليخوليازده و کسانی که مهر تأيید بر ماجراجويی‌های آنان زدند کشور را به آستانه‌ی این پرتگاه کشانده است. به اين‌ها بيفزاييد سوء مدیريت و فساد مزمنی که سر تا پای کشور را گرفته است. در اين منجلاب بی‌تدبيری، تحريم‌ها تنها آن ويرانی را شتاب بيشتری می‌بخشيد. لحظه‌ای تصور بکنيد که اگر تا شش ماه ديگر کشور حتی بودجه‌ی تأمين ابتدایی‌ترین ارزاق مردم را نمی‌داشت، آن وقت فقط يک بند همين توافق‌نامه نمی‌تواند از بروز فاجعه جلوگیری کند؟ بی‌شک ما قرار نيست از منظر کیهان و اسراييل و عربستان سعودی به قصه بنگريم. مسأله‌ی ما هم اختلاف این روايت و آن روايت یا جدل بر سر کلمه‌ی «حق» برای غنی‌سازی نيست. مسأله اين است که چگونه می‌توان در این سيلاب بلا و توفان تباهی، کنج امنی يافت، لنگرگاهی پيدا کرد که بتوان ايران را از اين عاقبت تلخ نجات داد؟ کاری که ظريف و تيم‌اش در ژنو کردند، بدون شک اين گام اول را محقق کرد. چه بسا کاری که ظريف کرد، بهترین کار ممکن در بحرانی‌ترين وضعی بود که هيچ کورسوی اميدی برای نجات ايران ديده نمی‌شد. و اين کار را البته آبرومندانه و با حرمت انجام داد.

در اين آينه هر کس تصوير خودش را می‌بيند. ولی چقدر غم ايران برای ما بر پيش‌فرض‌ها و تعصبات‌مان اولويت دارد؟ ايران خودش آن‌قدر مهم است برای ما؟ آن‌قدر مهم هست که فکر کنيم چه شد که ناگزير به اين‌جا رسيديم؟ چه کسانی در «بريدن ترمز» و خلاص شدن از «دنده‌ی عقب» سهم داشتند؟ و آيا ما هم‌چنان به ايران و آينده‌ی ايران فکر می‌کنيم يا برای‌مان مهم است که فلان سياست‌مدار محبوب يا منفور ما منزلتی پيدا می‌کند يا از دست می‌دهد؟ آيا ما ايران را در اين آينه می‌بينيم؟

پ. ن. طرح از مهرداد شوقی است.

۲

فقر دانش حقوق بين‌الملل: انرژی هسته‌ای و نزاع حيثيتی

فعالان صلح‌طلب، فعالان محيط زيست و برخی از فعالان سياسی، تا حدی، حق دارند وقتی می‌گويند مردم ما شناخت دقيق و درستی از برنامه‌ی هسته‌ای ندارند. اما این فقط يک طرف ماجراست. مشکل بزرگ اين است که دست‌کم در هشت ساله رياست جمهوری خسارت‌بار محمود احمدی‌نژاد، نه تنها برنامه‌ی هسته‌ای بلکه بسياری از سياست‌هايی که می‌شد به درستی از آن‌ها دفاع کرد، تبديل با موضوعاتی حيثیتی شدند، از مسير اصلی‌شان خارج شدند و پيامدشان چيزی از خسارت و غبن بين و آشکار برای ملت و دولت ايران نشد. مسأله‌ی انرژی هسته‌ای، مسأله‌ای است تکنولوژيک و علمی. اما محل نزاع، يعنی حق دسترسی ایران به انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز، هم از سوی بعضی سياست‌مداران جنجال‌آفرین (و مالیخوليازده) و هم از سوی بعضی از مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی، تبديل به مسأله‌ای حيثیتی برای تحقير، سرکوب يا از ميدان به در بردن طرف دیگر شده است.

مردم ايران به همان اندازه که حق دارند از خطرها و هزينه‌های واقعی و احتمالی داشتن فناوری هسته‌ای آگاه باشند، اين حق را هم دارند که بدانند بر اساس قوانين بين‌المللی و مفاد عهدنامه‌هایی که ايران امضا کرده است، کشورشان واجد چه حقوقی است. سياست‌مداران جمهوری اسلامی و دستگاه‌های رسانه‌ای عمدتاً مر قانون و نص صريح معاهدات بين‌المللی را تنها در سايه‌ی رتوريک و مجادله با جهان و در ذيل ديپلماسی آشتی‌گريز و دشمن‌تراش برای مردم ايران توضيح داده‌اند. انتخاب مسیر و اسلوب مناسب برای توضیح حقوق هسته‌ای (و همچين مخاطرات زيست‌محيطی و سياسی آن) قاعدتاً باید يکی از اولويت‌های مهم دستگاه ديپلماسی می‌بود که متأسفانه تا کنون نبوده است.

از سوی دیگر، مخالفان سياسی جمهوری اسلامی، نفت بر آتش اين سياست نادرست ريخته‌اند و به جای حل مشکل، گره تازه‌ای بر آن افزوده‌اند. از یاد نبریم که افشاگری‌ها سازمان مجاهدين خلق نقش مهمی در پيچيده‌تر کردن برنامه‌ی هسته‌ای ایران داشته است. به اين‌ها بيفزاييد اسرايیل را که با داشتن کلاهک‌های هسته‌ای، همچنان عضو معاهده‌ی عدم تکثير سلاح‌های هسته‌ای نيست و بالفعل مهم‌ترین تهديد هسته‌ای در منطقه‌ای خاورميانه است (در حالی که ايران حتی به فرض اين‌که قصدش ساخت سلاح هسته‌ای باشند هم‌چنان تهديد بالقوه‌ای به حساب می‌آيد و کدام خردمند است که گريبان تهديد بالفعل را رها کند و تهديد بالقوه را بچسبد؟). پيشينه و سابقه‌ی مجاهدین خلق نيازمند توضيح نيست: سازمانی به معنی دقيق کلمه تروريستی است. اسراييل نیز وضع بهتری ندارد. اين سوی قصه که مهم‌ترين عامل گره خوردن برنامه‌ی هسته‌ای ايران بوده است (يعنی اسراييل و مجاهدين خلق)، بخواهيم يا نخواهيم – ادعاها و اتهامات‌شان را درست بدانيم يا نادرست – بدون شک سهم مهمی در خارج کردن اين چانه‌زنی‌های بين‌المللی از ريل معقول و ديپلماتيک‌شان داشته‌اند. اين نکته را نبايد از ياد برد.

اما زمزمه‌ای که اين روزها به کرات از محافل سياسی طرف مقابل ايران (از جمله از سوی اسرايیل و مراکز پژوهشی و فکری آمريکايی هم‌پيمان و نزدیک با اسراييل) شنيده می‌شود اين است: ايران نه تنها بايد غنی‌سازی را متوقف کند (سقف غنی‌سازی هم مسأله‌ای است فنی و نه سياسی و درباره‌ی آن در آژانس بحث فراوان شده است) بلکه از اساس باید برنامه‌ای هسته‌ای‌اش را از بين ببرد. سؤال اين است که چرا؟ یک بار دیگر، اين بندهای قطع‌نامه‌ی سازمان ملل مورخ ۸ دسامبر ۱۹۷۷ را بخوانيم (زیر بعضی عبارات را من خط کشيده‌ام):
(الف) استفاده از انرژی هسته‌ای برای مقاصد صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی بسياری از کشورها فوق‌العاده مهم است؛
(ب) همه‌ی کشورها طبق اصول برابری خودفرمانی حق توسعه‌ی اين برنامه را برای استفاده‌ی صلح‌آميز از فناوری هسته‌ای برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی، بر حسب اولويت‌ها، منافع و نيازهای خودشان دارند؛
(ج) همه‌ی کشورها، بدون هيچ تبعيضی، باید دسترسی به فناوری، تجيهزات و مواد لازم برای استفاده‌ی صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای داشته باشند و برای دستیابی به آن آزاد باشند؛
(د) همکاری بین‌المللی در زمينه‌هايی که قطع‌نامه‌ی حاضر پوشش می‌دهد باید تحت تضمين‌های توافق‌شده و مناسب بين‌المللی از طريق آژانس بين‌المللی انرژی اتمی باشد و بر مبنايی غير تبعيض‌آميز برای ممانعت مؤثر از تکثير سلاح‌های هسته‌ای.

مضمون بندهای بالا بسيار روشن است. در مذاکرات اخير ژنو يکی از مضامينی که مرتب از سوی طرف مقابل شنيده شده است این است که هيچ کشوری حق ذاتی توسعه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای را ندارد (عبارت البته غنی‌سازی است). بعيد می‌دانم بحث و جدل زيادی باشد درباره‌ی میزان غنی‌سازی و اين‌که چه سطحی از غنی‌سازی اورانيوم برای تحقق اهداف صلح‌آميز برای توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی لازم است. اما وقتی بحث فنی از مسير اصلی‌اش خارج شود و در جاده‌ی سياسی‌کاری و ديپلماسی غيرسازنده بیفتد، هيچ يک از دوسو نمی‌توانند زمينه‌ی مشترکی برای توافق پيدا کنند. دميدن بر آتش اين اختلاف سياسی از هر سويی، تنها عاقبتی که خواهد داشت ويرانی و شکست است: زيان اين بی‌خردی به همه‌ی طرف‌های درگير خواهد رسيد (گيرم ملت ايران از همه بيشتر زيان کنند). نتايج خوش‌بينانه و بدبينانه‌ی این بازی يا می‌تواند برد-برد باشد يا باخت-باخت. سنجيدن راه ميانه‌ در حال حاضر چندان آسان نيست. گزينه‌ی اول تنها با عبور دادن مذاکرات از مسيری ميسر است که از اعمال نفوذهای سياسی و جنجال‌آفرينی‌های ايدئولوژيک به دور بماند (چه از سوی اسراييل، عربستان سعودی و هم‌فکران و هم‌پيمانان‌شان و چه از سوی گروه‌های افراطی و تندرو در داخل ايران). گزينه‌ی دوم تنها حاصلی که دارد انسداد است و بن‌بست: و اين انسداد و بن‌بست هم‌چنان ادامه خواهد يافت تا دوباره فرصتی فراهم شود و عقلانيتی حاکم شود که مذاکرات به همان مسير مقعول برد-برد برگردد. کليد ماجرا هم در اين است که کسانی که در اين مذاکرات اخلال می‌کنند و منتهای همت‌شان سناريويی خيالی است که در آن حاکميت سياسی ايران ببازد يا کمترین سهم را ببرد و طرف مقابل ظفرمند و پيروز و سرمست، سرود فتح افراط و تندروی را سربدهد، اثرگذاری سياسی‌شان را از دست بدهند.

پرونده‌ی هسته‌ای ايران هم برای افراطيون داخل و هم برای افراطيون خارج ايران (و مخالفان حاکميت سياسی) به بقای آن‌ها گره خورده است: برای هيچ کدام از آن‌ها عهد و پيمان يا قوانين بين‌المللی و سازمان ملل و حقوق کشورهای خودفرمان اهميتی ندارند. تا اين گره گشوده نشود، برنامه‌ی هسته‌ای ايران بر همين مسير خواهد رفت و چه بسا عاقبت‌اش پيش‌بينی خود-تحقق‌بخشی شود که برای يک طرف کابوس است و برای طرف ديگر فعل حرام.

بررسی گزينه‌های ديگر خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است و زمان می‌برد. خلاصه‌ی نکته‌ی من اين بود که: شناخت حقوقی و قانونی کافی از ماجرا وجود ندارد و ذی‌نفعان زيادی در حفظ اين وضع کوشش می‌کنند. آگاهی، موضع افراطیون هر دو سو را سست‌تر می‌کند.

مرتبط (از فارس‌نيوز!): مذاکرات هسته‌ای و مسئله کلیدی «حق غنی سازی»

۰

آن يار دلنواز…

کم نديده‌ام در ايام محرم، بعضی که ذائقه‌ی شاعرانه‌ای دارند به غزل «زان يار دلنوازم…» حافظ استناد کرده‌اند برای بیان احساسات دينی‌شان. از جمله، به بيت «رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس…» هم استناد می‌کنند برای اشاره به لب‌تشنگی شهدای کربلا. اين غزل از حافظ و ابيات‌اش را تنها با تفسیری خاص می‌توان با امام حسين و شهدای کربلا منطبق کرد نه اين‌که هر جور ميل‌مان کشيد ابیات را به زور تفسیر کنيم و قرائت خاص خودمان را بر غزل تحميل کنيم. بی‌شک اشعار باشکوه و درخشانی درباره‌ی واقعه‌ی کربلا سروده شده که سنخيت تامی با شهادت امام حسین دارد (از جمله غزل «کجاييد ای شهيدان خدايی» مولوی و اشعار ديگری که در فضای سوگواری خاص شیعی سروده شده‌اند).

درباره‌ی غزل حافظ، اين‌قدر می‌توان گفت که مخاطب معشوقی است که عاشق از جفای او نالان است. برای حسین هيچ جای شکوه‌ای از قضا و تقدير در ميان نيست. می‌توان البته تفسيری شاذ ارایه کرد که حسين و ياران‌اش در کربلا لب تشنه ماندند و کسی آبی به آن‌ها نداد ولی آن وقت باید تکليف‌مان را با مفهوم «رند» در شعر حافظ روشن کنيم يا در واقع فاتحه‌ی رندی را در شعر حافظ بخوانيم. مضاف بر اين‌که غزل شکوه از «يار دلنواز» است. صف مقابل حسين، آن‌ها که خون او و ياران‌اش را ريختند، هيچ نسبتی با یاری و دلنوازی ندارند. پس تنها چاره‌ای که می‌ماند اين است که يار دلنواز همان خدايی باشد که به دست خود نوه‌ی پيامبرش را قربانی می‌کند (این تحليل بيشتر به روايت مسیحی از بر صلیب رفتن عيسی شبیه است). اما آن وقت هم‌چنان باید بنشينيم و رفتار اهل بیت پيامبر و گفتار زینب را تطبیق بدهيم که پس چه شد آن «ما رأيت الا جميلاً»؟ وانگهی مگر حسین در قیامی که کرد، از هر طرف که می‌رفت تنها وحشت‌اش می‌افزود؟ معشوق را مخدوم بی‌عنايت می‌ديد؟ (يا دور از جان، يزید مخدوم بی‌عنايت‌اش بود؟!). کسانی که در کربلا اهل بیت رسول را سر می‌بریدند، برای آن‌ها «جرم» قايل بودند: جرم ايستادگی در برابر حاکميت. اما معشوق، حسينِ علی و فاطمه را آيا حتی «بی جرم و بی‌جنايت» به کام چنین واقعه‌ای می‌انداخت؟ اجزای اين قصه، اجزای اين غزل با ساختار حماسی واقعه‌ی کربلا سازگار نيست.

نکته‌ای که می‌خواهم بگويم اين نيست که نمی‌توان اين جنس غزل‌های فراقی يا سوگ‌ناک حافظ را با واقعه‌ی کربلا سازگار کرد بلکه اگر قرار است چنين رويکرد شاعرانه يا عارفانه‌ای به قصه داشته باشیم، باید دقت کنيم که اولین بنايی که فرومی‌ریزد بنای مقتل‌خوانی و روضه‌خوانی به شکلی است که پس از صفويه در ميان شيعیان امامی جا افتاده است. نه حافظ را، نه مقتل‌خوانی را و نه واقعه‌ی کربلا را نمی‌توان از بستر واقعی تاریخی‌شان جدا کرد و انتظار داشت ناگهان آن‌ها را به فضايی خيال‌انگیز و عارفانه پرتاب کنيم بدون اين‌که بقیه‌ی اجزای داستان را دست‌کاری کنيم. اگر قرار است روایتی دلکش و پاکبازانه از واقعه‌ی کربلا ارایه کنيم، باید توجه کنیم که با ادبيات روضه‌خوانی و نوحه‌سرايی، نمی‌توان وارد فضای رندانه‌ی حافظی شد. مشکل از واقعه‌ی کربلا، امام حسين و شهادت او و ياران‌اش نيست. مشکل از اين‌جاست که سنت سوگواری برای امام حسين، در چند قرن اخير، دست‌کم در ميان عامه‌ی مردم، پيوند خورده است به فضای یک نوع ادبیات خاص؛ ادبیاتی که از جنس حافظ نيست بلکه از جنس روضة الشهدای ملا حسين کاشفی است (و البته روضه‌خوانی‌های منبری‌ها). به گمان‌ام اگر نتوانيم يا نخواهيم اين فضای ادبی و عارفانه را با متقضيات‌اش بپذيریم، هم به امام حسين جفا کرده‌ايم و هم به حافظ. آن وقت ناخواسته – حتی بدون اين‌که بفهميم – به ورطه‌ی تفسيری اشعری‌وار از واقعه‌ی کربلا می‌غلتيم که با سرشت ستم‌ستیزانه‌ی واقعه‌ی کربلا، شاید چندان سازگار نباشد.

۵

در زمین مردمان خانه مکن!

جز این‌که مفت و رایگان اطلاعات شخصی و خصوصی خودمان را در اختيار انواع و اقسام نهادهای امنيتی و شرکت‌های غيرپاسخگو قرار می‌دهيم، ما در فيس‌بوک دقيقاً چه می‌کنيم؟ طبيعی است که فيس‌بوک «جاذبه» دارد. آدم‌ها به دلايل متعددی «آلوده»ی فيس‌بوک‌اند. کم نيستند کسانی که از مشاهده‌ی بازخورد سریع و مستقيم حرفی که می‌زنند (يا عکسی که می‌گذارند) احساس ذوق و شعف مضاعف می‌کنند. در وبلاگ وقتی چيزی بنويسی، چه بسا مردم آرام و بی‌صدا می‌خوانند و می‌روند و حتی وقتی مطلبی را می‌پسندند، پسندشان در جان‌شان می‌ماند (مگر ضرورتی هم هست که سر کوی و برزن داد بزنند که: «آی فلانی! خوش‌ام آمد»؟). در فيس‌بوک ظاهراً چنين نيست. چنين نيست که هيچ، دام شهوتِ شهرت هم هست. بعضی تا لب تر می‌کنند، وقتی ظرف کم‌تر از يک دقیقه سيلابی از «لايک» به سوی‌شان سرازير می شود، طبيعی است چه حسی در درون‌شان رخنه می‌کند! هيچ آدمی در برابر اين وسوسه مصون نيست. آدمی را تعريف و تحسين خوش می‌آيد. آدمی، راحت «خر» می‌شود. بديهی است که این «قاعده» نيست. هيچ آدم عاقلی نمی‌تواند تعميمی کلی بدهد که وضع همه در فيس‌بوک چنين است، ولی همان آدم‌های عاقل هم اين هشدار را به قدر کافی جدی می‌گيرند.

فيس‌‌بوک، از نظر من، سرزمين دگران است. زمين مردمان است. خانه‌ی دیگری است. صاحب‌اش خودش را چندان به من و شما پاسخگو نمی‌داند. فردای روز اگر ناگهان همه‌ی پست‌های شما، همه‌ی يادداشت‌های شما، همه‌ی عکس‌های شما دود شود و برود هوا، شما يقه‌ی هيچ کسی را نمی‌توانيد بگيريد. در وبلاگ وضع کمی فرق دارد. ميزان دسترسی و کنترل شما بر محتوايی که توليد می‌کنيد، خيلی بيشتر است. تفاوت البته در اين است که برای وبلاگ باید زحمت بيشتری بکشيد. کمی خون دل لازم دارد. هم باید طرح و شکل و شمايل مناسبی برای‌اش داشته باشید که امضای خودتان را داشته باشد و هم ناگزير سبک خودتان را در نوشتن داريد (و می‌سازيد). در فيس‌بوک همه چیز قالب دارد. برای همه کمابيش به طور يکسان تعریف شده است. ظلم هم اگر هست، ظلم علی السويه است. ولی ظلمی است که تقریباً همه در آن به يک اندازه «عاجز» و «مستأصل‌»اند. همه در فيس‌بوک کمابيش به يک اندازه دست از «انتخاب» و «اختيار» خود شسته‌اند ولی طرفه آن که تقريباً همه دچار اين «احساس» (بخوانيد «توهم») اند که: ما در اين‌جا آزاديم! اين حبابِ آزادی البته بارها ترکيده است و باز هم خواهد ترکيد، ولی کو گوش شنوا؟! لذا سؤال اين است که: ما در فيس‌بوک چه می‌کنيم جز وقت‌گذرانی و خوش و بش و استفاده از فضایی که ديگری – موقت و مشروط – در اختيار ما گذاشته – آن هم با نظارتی کمابيش نامحسوس – که در آن پچ‌پچ کنيم و گاهی ذوق‌زده شويم و سودای دگرگون ساختن عالم در آن به سرمان بزند؟ می‌فهمم که شايد اين نوع نگاه من به قصه کمی بدبينانه باشد – علی‌الخصوص برای کسی که خودش هم به نوعی در فيس‌بوک در زمره‌ی مقيمان است – ولی اين‌ها مانع از اين نمی‌شود که نگاه انتقادی‌مان را به قصه از دست بدهيم.

مرادم از طرح اين منظر به فيس‌بوک اين بود که فيس‌بوک را در کنار وبلاگ بنشانم. به گمان من، آدم اگر سخنی دارد که جدی است و خواستار ماندگاری آن سخن است، اولی‌تر آن است که آن را در وبلاگ بنويسد تا اين‌که سرنوشت سخن‌اش را گره بزند به فضای ناپايدار فيس‌بوک. برای من، وقتی چيزی در فيس‌بوک می‌نويسم، کمابيش منسلخ کردن سرنوشت سخن از خودِ من متر اوليه است. بعد از مدتی، آن سخن يا فراموش می‌شود يا پی‌گيری سرنوشت و عاقبت – و پس و پيش‌اش – دشوار می‌شود. در وبلاگ، پی‌گيری این جنبه‌های معانی و مضامينی که بر قلم‌مان جاری می‌شود هم آسان‌تر است و هم قابل اعتمادتر. فيس‌بوک زمينی است لرزان و زلزله‌خیز. وبلاگ وضع‌اش کمی تا قسمتی بهتر از فيس‌بوک است. اينترنت به طور کلی قلمرو مالکيت و اختيار ما نيست اما بعضی از سرزمين‌ها کمی وضع بهتری دارند. دست‌کم به اين يک دليل من فکر می‌کنم دوران وبلاگ‌ها نه تنها به سر نرسيده است بلکه اتفاقاً در برابر فيس‌بوک، هم‌چنان لنگرگاه مفيد و محکم‌تری هستند. وبلاگ زير نگين خودِ ماست؛ فيس‌بوک ملکِ طلقِ آقای زاکربرگ است؛ و اين ولايت، «نپايد و دلبستگی را نشايد». اگر همين‌طور لا بشرط و بی چشم‌داشت چیزکی در فيس‌بوک روان می‌کنيم و دل از آن می‌کَنيم، خوب البته حرجی بر ما نیست. ولی فکر می‌کنم آن کسانی که کارشان را جدی‌تر می‌گيرند و برای سخن‌شان ارزش بيشتری قايل‌اند، شايد کمی در سياست آنلاين‌شان بخواهند بازنگری کنند. استفاده کردن از یک «امکان» يک چيز است و مقيد و اسير آن امکان شدن چیز ديگری. افزوده شدن امکانی تازه گاهی باعث می‌شود ما تمام قابليت‌های ديگرمان را گاهی ناخواسته و تحت فشار محيط يکسره واگذار کنيم.

پ. ن. کارتون از مانا نيستانی؛ تفسير به رأی از من!
مرتبط:
۱. فلوچارت رسانه‌های اجتماعی: وبلاگ، فيس‌بوک، توييتر (انگليسی).
۲. «اين چن تا لايک داره»؛ سروش رضايی (بدون شرح واقعاً)

۰

پايانِ پرسش، آغازِ جنگ است!

نمی‌خواهم روضه‌خوانی کنم يا در فضايل صلح و رذايل جنگ منبر بروم. مسأله در سطحی دیگر، واقعاً مسأله‌ای انسانی است. يعنی ورای منافع قدرت‌ها و دولت‌هاست. مسأله‌ای است که يکايک ما با آن دست به گريبان‌ايم. سؤال ساده است: چرا با هم می‌جنگيم؟ چرا گريبان هم را می‌گيريم؟ چرا گلوی همدیگر را می‌دريم؟ چرا وجودمان سرشار از نفرت و انزجار از «ديگری» می‌شود؟ چه بکنيم که چنين نشود؟ اصلاً می‌شود کاری بکنيم که چنين نشود؟

باور ندارم که آدمی «مجبور» است. به تعبير عين‌القضات همدانی – که شرح‌اش را جای ديگری خواهم آورد – «آدمی مسخّر مختاری است». اين اختيار در وجود آدمی مندرج است، چنان‌که سوزندگی در آتش. آدمی، يعنی اختيار. پس جبری در کار نيست. شرايط محدودکننده حتماً هست ولی من به جبر باور ندارم (دقت هم دارم که مسأله «علمی» نیست که ابطال‌پذير باشد؛ سرشت ماجرا تا حدودی کلامی است ولی فارغ از تأمل عقلی نيست).

سال‌هاست فکر می‌کنم که هر بار خشم می‌گيريم، هر بار زره‌پوش و خنجر به دست به دريدن ديگری می‌شتابيم، کافی است يک بار از خود بپرسيم، می‌شود ديگری را آزار نداد؟ امکان دارد آيا که تحت شرايطی، بهانه‌ای جُست برای اين‌که ديگری را نکُشيم، ندريم، يا حتی نيازاريم؟ اصلاً راهی هست برای اين‌که اين بنای درندگی را سست کنيم؟ آدمی درست از آن لحظه‌ای که به اين پرسش بينديشد، راه صلح را آغاز کرده است. مهم نيست آن‌که به اين پرسش فکر می‌کند بشار اسد باشد يا باراک اوباما. هر دو می‌توانند و بايد به اين پرسش فکر کنند. اسد وقتی که دست‌اش به خون مردم خودش آغشته می‌شد، می‌توانست به خود نهيب بزند که «به مردی که مُلکِ‌ سراسر زمين | نيرزد که خونی چکد بر زمين». اوباما – و ساير قدرت‌مندان – هم می‌توانستند و هم‌چنان می‌توانند از خود بپرسند که پيش‌تر از اين‌ چه می‌شد کرد که کار به چنين فضاحتی نکشد؟ نمی‌شد راه را بر عربستان سعودی و قطر سد کنند و اجازه ندهند سلفی‌های تکفيری به بهانه‌ی ستيز با اسد، خونِ آدميان را بريزند؟ جمهوری اسلامی هم در سياست داخلی و خارجی‌اش همين وضع را دارد. هيچ کس در اين رسوايی و اين سرافکنندگی عظيم انسانی بی‌تقصیر نيست. همه مقصريم. کم یا بيش. همه آلوده‌دامن‌ايم. همه سرشکسته‌ايم.

سخت نيست ملامت کردن ديگری. اسد را می‌توان ملامت کرد و به حق می‌توان ملامت کرد. آمريکا را هم می‌توان ملامت کرد و حق هم همين است. حاميان سلفی‌های تکفيری نیز سهمی پررنگ در قصه دارند که حمايت آشکار و نهان آمريکا از آن‌ها پليدی مضاعفی در قصه است ولی مسأله بزرگی يا کوچکی جرم يا تقصير اين و آن نيست. مسأله اين است که ما آدميان وقتی در آينه می‌نگريم از خود بايد شرمسار باشيم. اين روزها فکر می‌کنم به آن‌هايی که يا مسلمانان يا مسلمانی را «مسؤول» خشونت و فاجعه می‌دانند يا «سکولارها» را. هر يکی می‌کوشد شانه از بار مسؤوليت انسانی خود خالی کند. هر دو در پی غيريت هستند. هر دو خود را مبرا و پاک از سنگينی بار بشريت می‌بينند. و اين ما هستيم که در اين منجلاب متعفن غوطه می‌زنيم.

کشتن صدام حسين، قتل قذافی، برکناری حسنی مبارک، براندازی جمهوری اسلامی، نابودی ايالات متحده‌ی آمريکا و زدوده شدن اسراييل از نقشه‌ی جهان، تنها بخش کوچکی از قصه را حل خواهد کرد (هر کس از هر زاويه‌ای و با هر منطقی به هر کدام از اين‌ها که خواست بنگرد). و معلوم نيست بعد از آن با مشکل عظيم‌تر و پيچیده‌تری مواجه نشويم. حتماً می‌شويم. دشمن با ماست. دشمن در ماست. دشمن با ما نفس می‌کشد:

این حکایت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم، ور نه دشمن دشمن است

گرمِ چهر افروزی خويش است برق خانه سوز
تا نپنداری که او با کِشت و خرمن دشمن است

تن درون پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است

(ابیات بالا از غزلی از سايه است)

پ. ن. شعری که در تصوير بالا به خط اسرافيل شيرچی آمده است از سهيل محمودی است:
دلم شکسته‌تر از شيشه‌های شهر شماست
شکسته باد کسی کاين‌چنين‌تان می‌‌خواست.

۰

اطلس نو بافت دلم، دشمن اين ژنده شدم…

حالا که ملکوت جامه عوض کرده است و خرقه‌ی نو پوشیده است، انگار نوشتن هم هيجان‌انگيزتر است هم دشوارتر. هيجان دارد چون فضای مادی و جغرافيای نوشتن دگرگون شده است؛ زيباتر و دل‌رباتر شده است. دشوارتر است چون حس می‌کنی ديگر در چنين خانه‌ای نمی‌توانی هر جور دل‌ات خواست پای‌ات را دراز کنی و لم بدهی و بی هيچ آداب و ترتيبی رها، فارغ‌دل و لاابالی بنويسی. انگار اقتضای فضا جوری است که لاجرم برای لب گشودن بايد ادب نگه داشت. ادب مقامِ تازه، ادبی تازه است.

يک بار ديگر، رسماً بايد به دانيال ادای دين کنم. دست‌کم در حد لفظ و کلام. به خاطر هنرمندی، خوش‌سليقگی و نازک‌خيالی‌اش در پروراندن تصوری که تصديق‌اش محال نبود اما هنر می‌خواست و مهربانی با حروف و صورت‌ها. دانيال اين مهربانی را به تمام و کمال داراست. دست مريزاد، دانيال!

ادامه‌ی مطلب…

۲

اولويت منافع ملی ما دقيقاً کجاست؟ و چرا؟

۱. محسن مخملباف برای شرکت در جشنواره‌ای – که از سوی دولت اسرايیل حمايت مالی می‌شود – به اسرايیل سفر می‌کند. عده‌ای از او گلايه می‌کنند که بنا به دلايل کذا و کذا کاری که کرده است نارواست. عده‌ای ديگر در دفاع از مخملباف – يا به تعبير دقيق‌تر در «واکنش» به بیانيه‌ی اول – بيانيه‌ای امضا می‌کنند ستايش‌آميز که در آن مخملباف را تجسم و تبلورهای آرمان‌های جنبش سبز می‌شمارند (به چه دلیل؟ به دلیل ساختن فيلمی درباره‌ی بهاييان؟ به دليل شکستن تابوی سفر به اسرايیل؟ به دلیل شرکت در جشنواره‌ی دولتی که مهم‌ترین صدمه‌ها را به منافع ملی ايران زده است؟ نمی‌دانيم دقیقاً). جنجالی در می‌گيرد. هزار بحث ريز و درشت پا می‌گيرد. از نسبت اخلاق گرفته تا سياست. از اين‌که هر کسی با سفر مخملباف مخالفت کند، يا يهودستيز است يا بهايی‌ستيز يا عديل و نظير جواد شمقدری. حتی مخالفان و منتقدان برچسب «چپ بودن» می‌‌خورند – چه «چپ» باشند چه نباشند – و اگر هم واقعاً بتوان نشان داد که هيچ نسبت و رابطه‌ای با چپ‌ها از هر نوعی ندارند، باز هم متهم می‌شوند به تأثيرپذيری از چپ. وقتی کف‌گير حسابی به ته ديگ می‌خورد، می‌شود حتی عقربه‌ی زمان را عقب کشيد و نسبت چپ با ايران‌دوستی و اولويت منافع ملی ايران را فروکاست به سينه‌ زدن زير «پرچم سرخ». يعنی جهش پشت جهش. يعنی عبور از يک معضل و مغالطه و پيوستن به مغالطه‌ای تازه. اما: خلاصه‌ی مسأله اين است – از نظر اين منتقدان يا همان مدافعان سفر مخملباف به اسراييل – که تنش در رابطه‌ی ميان ايران و اسراييل در ۳۴ سال گذشته باعث صدمات جبران‌ناپذيری به منافع ملی ايران شده است (و مسؤول اصلی و متهم بزرگ این عدم رابطه هم ايران است و اسرايیل هم هميشه فرشته‌ای آسمانی و بی‌عيب و نقص بوده است) و سفر مخملباف فرصت خوبی است برای ايجاد «صلح» و «گفت‌وگو» (ميان چه کسانی نمی‌دانيم؛ يک جا سخن از ملت ايران و ملت اسراييل است ولی وقتی صحبت ديپلماسی شود طبعاً دولت‌ها با هم مذاکره می‌کنند نه بقال‌ها و نانواها يا فيلمسازان و جراحان!). خلاصه اين‌که – از نظر آن‌ها –  تمام کسانی که مخالف رابطه‌ی ايران و اسرايیل و مخالف کاستن سطح تنشی که منجر به جنگ خواهد شد، باشند از موضعی ضد منافع ملی ايران حرکت می‌کنند.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد