۲

مقام اصلی ما گوشه‌ی خرابات است…

این یادداشت را به دعوت رضا شکراللهی، دوست دیرین وبلاگستانی، نوشته‌ام.

وبلاگ را همان نخستین سالی که به لندن آمدم کشف کردم ولی مدتی طول کشید (چند ماه یعنی) تا مرتب شروع کنم به نوشتن. ابتدای کار واقعاً چیزی نبود جز براده‌های یک ذهن آشفته‌ی به شدت درگیر شعر و موسیقی و ادبیات کلاسیک فارسی. وقتی می‌گویم براده‌ها، یعنی به معنی دقیق کلمه، براده. چیزهایی که فقط حاصل بازی کردن با کلمات و بیان بی‌پرده و عریان هر چیزی بود که از ذهنم می‌گذشت. بسیاری از این براده‌ها واقعاً دور ریختنی بودند ولی ثبت شدند. بعدتر که حلقه‌ی ملکوت شکل و هویت پیدا کرد – و در روزگار اوج وبلاگ‌ها این اتفاق افتاد – ملکوت هم مسأله پیدا کرد. هر روز درگیر چیزی بودم/بودیم. حرف می‌زدیم. دعوا می‌کردیم. نزاع و جدال قلمی کم نداشتیم. بعضی از مجادله‌ها معنا داشتند؛ بعضی‌ها هم پاک بی‌معنا. ولی هر چه بود تمرین خوبی بود. ما هم دور هم جمع بودیم و از حال هم باخبر(تر) بودیم.

این بدیهیات را که کنار بگذاریم، برای من ملکوت، همانی بود و هست که گاهی اوقات از خلال نام‌اش بیرون می‌زند: پیوند با شعر و ادبیات (امتدادش بدهی به فلسفه یا عرفان هم می‌رسد). درباره‌ی چهره‌هایی که به شکلی در زندگی من و نحوه‌ی فکر کردن‌ام – آن روزها – اثر عمیق گذاشته بودند،‌ پیشتر نوشته‌ام. حالا هم بعضی از این‌ها هنوز هستند و یک لایه‌ی زیرین و کمابیش صلبی آن زیرها ایجاد کرده‌اند. بعضی‌هاشان با زلزله‌های معرفتی فروریخته‌اند یا صلابت‌شان را از دست داده‌اند؛ بعضی‌ها ولی هنوز هم‌چنان هستند.

yasaheb

سیاست در سال‌های نخست ملکوت بیشتر برای من تفنن بود؛ تفننی که حاصل دوران گشودگی مطبوعاتی دوره‌ی خاتمی بود. اما از همان سال ۲۰۰۳ که مشغول دوره‌ی فوق لیسانس‌ام بودم، دغدغه‌ی جدی‌تر گرفتن سیاست به مثابه‌ی علم آرام‌آرام این نگاه تفننی را کنار می‌زد. الان هم اگر کسی به آن روزها برگردد شاید به سادگی چهره‌ی دانشجویی که با اعتماد نفس – شاید زیادی – کار دانشجویی‌اش را خیلی جدی می‌گیرد (شاید جدی‌تر از متعارف) مشهود است. آن روزگار، روزگار دانشجویی بود. بیشتر در حال آموختن بودم. فکر می‌کنم علاوه بر این‌که گاهی اشتباه می‌کردم، شتاب‌زده حرف می‌زدم و عجولانه فکر می‌کردم، بعضی راه‌ها را درست می‌رفتم. تردیدی ندارم که تصادف و برخورد با آدم‌هایی که مسیر علمی و دانشگاهی مرا تغییر دادند، از بخت‌های بزرگ زندگی من بود. همه‌ی این‌ها را می‌شود در همین ملکوت پی‌گیری کرد.

چهار اتفاق مهم ملکوت را هم تغییر داد؛ هر کدام به شکلی بنیادین. یکی ازدواج بود که طبعاً برای هر کسی تغییری است مهم. دیگر نمی‌شد هر چه از خیال‌ام می‌گذشت را به سادگی و بدون فکر کردن به جوانب‌اش بنویسم. این‌که یکی که شریک زندگی‌ات است و برای‌ات عزیز است، آینه‌ای پیش روی‌ات بگذارد و عیوب‌ات را نشان‌ات بدهد، این فرصت را به تو می‌دهد که آرام‌آرام لغزش‌ها را اصلاح کنی. وبلاگ میدان آزمون این خطاها بود. اتفاق بعدی، انتخابات ۸۸ بود که به گمانم زندگی بیشتر ایرانی‌ها را – داخل و خارج کشور – به نحو بازگشت‌ناپذیری تغییر داد. نوشته‌های سال ۸۸ وبلاگ‌ام به خوبی گویای این تغییر است. خلاصه‌اش همان است که میرحسین موسوی، در بیانیه‌ی ۱۱، گفته بود: سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرد. این فرایند ناگهانی را به خوبی در ملکوت می‌توان دید. ملکوت هم در این دوران پخته‌تر شد. سومین اتفاق تولد دخترم ترنج بود. با ترنج زندگی من به قبل و بعد از او تقسیم شد. هر چقدر درباره‌اش بنویسم کم است. ولی دخترم نقطه‌ی عطف زندگی من و ملکوت بود. اتفاق چهارم اتفاقی طولانی و کشدار بود: از سال ۲۰۰۷ آغاز شد و هنوز ابعاد زیادی از آن نقطه‌ی آغاز ادامه دارد. سال ۲۰۰۷ دوره‌ی دکتری‌ام را آغاز کردم. سال ۲۰۱۱،‌ رساله‌ام را تحویل دادم. ژانویه‌ی سال ۲۰۱۲، پیش از تولد ترنج از رساله‌ی دکتری‌ام دفاع کردم و چند ماه بعدش اصلاحات نهایی متن رساله تمام شد و در واقع نسخه‌ی تقریباً نهایی کتاب‌ام آماده شد. سپتامبر ۲۰۱۴ کتاب‌ام متولد شد. طبعاً انتشار اولین اثر حرفه‌ای و علمی هر آدمی می‌تواند زندگی‌اش را تغییر بدهد. این تغییر خواسته یا ناخواسته رفتار وبلاگی آدم را هم تغییر می‌دهد. زندگی علمی من – که بخش عمده‌اش در تحصیل علوم سیاسی و روابط بین‌الملل گذشت – اثرش در ملکوت هویداست. اما دانش‌اندوزی فقط دانش دانشگاهی نیست. گاهی اوقات حاشیه‌ها چیزهایی را بر متن تحمیل می‌کنند یا بر آن اثر می‌گذارند. 

این چهار اتفاق هم به نوعی به ملکوت مرتبط بودند و هم در آن منعکس. ولی جدای این‌که ملکوت به سنجیده‌تر کردن و صیقل دادن بعضی از فکرها کمک کرد و نقطه‌ی تعادلی شد، یک خصلت ملکوت تقریباً هیچ تغییری نکرد. شعر و موسیقی هم‌چنان بخش جدایی‌ناپذیر ملکوت باقی ماندند. الان هم بسیاری اوقات ملکوت برای من پیوند خورده است با شعر و موسیقی حتی وقتی که بحث‌های خشک‌تر و عبوس‌تر علمی یا نظری میان نوشته‌های مربوط به شعر و موسیقی پدیدار می‌شوند.

وبلاگ‌ها با رشد سرطانی شبکه‌های اجتماعی (از فرندفید بگیرید تا گوگل‌ریدر، و بعداً فیس‌بوک،‌ توییتر و گوگل پلاس) دچار بحران شدند، ولو موقتی. اما هم‌چنان فکر می‌کنم وبلاگ‌ها از حیث ثبات، پایداری و امنیت زمین محکم‌تری دارند. پیش‌تر یک بار درباره‌ی بی‌ثباتی شبکه‌های مجازی که ولایت و اختیارشان به دست دیگری است نوشته بودم. حالا هم به این بهانه – و به بهانه‌ی سقوط و افول عن‌قریب فرندفید پس از گوگل‌ریدر – تکرار می‌کنم که هر چند شبکه‌های وب ۲.۰ امکانات تازه‌ای به کاربر/مخاطب می‌دهد و بسیار زنده‌تر است از وبلاگ، ولی همیشه در گرو اختیار و تصمیم صاحبانی است که هیچ تعهدی برای استمرار آن پلتفرم ندارند. این برای همه‌ی ما صادق است. راه‌اش این است که هر کسی حتی‌المقدور خودش دامنه‌ای و وبلاگی داشته باشد. برای همه شدنی نیست. شاید ضروری هم نباشد. بسته به این است که چه می‌‌خواهی بگویی و بنویسی. کلیدش این است که هر وقت هر چه خواستی بتوانی بگویی و کسی نتواند لگام به دهان‌ات بزند که چنین و چنان مگو. وبلاگ فرصتی بود برای رهایی از اختناق. هزار و یک آفت و بلیه هم البته داشت؛ کمترین‌اش شهوت سخن گفتن مفرط و جار و جنجال‌های بیهوده (و البته بیماری و توهم مرید‌بازی و مریدپروری). ولی این‌ها کف روی آب بود (و هست). این مشکل اگر در وبلاگ‌ها بود، در شبکه‌های وب ۲.۰ صد برابر شد و مهارناپذیرتر.

وبلاگ هم‌چنان برای من از سایر فضاها قابل‌اعتمادتر و استوارتر است به نسبت. در تمام این ۱۲ سالی که دامنه‌ی ملکوت سر پاست، خیلی به ندرت پیش آمده که کل دامنه دچار اختلال شود به جز در مواردی که مشکلات فنی وجود داشته و از عهده‌ی من خارج بوده. این ثبات و استمرار یعنی هر کدام از ساکنان ملکوت تقریباً همیشه دریچه‌ای داشته‌اند برای بیان فوری و بی سانسور هر چه که فکر می‌کرده‌اند. این مزیت و امکان کمی نیست. ملکوت شاید همیشه چنین نماند و شاید هم چند سال دیگر به هر دلیلی کرکره‌اش (کرکره‌ی خود وبلاگ ملکوت نه لزوماً بقیه) پایین برود ولی این بایگانی هم‌چنان می‌ماند. من با ملکوت خطا بسیار کرده‌ام. تجربه‌های بسیار اندوخته‌ام و دوستان بسیار زیادی یافته‌ام که بعضی از آن‌ها از دلنوازترین دوستانی هستند که همیشه داشته‌ام. ولی وبلاگ زنده است تا زمانی که حرفی برای گفتن داشته باشیم و مخاطبی در این فضا برای این حرف‌ها وجود داشته باشد.

پ. ن. کسی را به نوشتن دعوت نکردم چون واقعاً چنان زیر فشار کار و مشغله‌های روزمره هستم که نوشتن همین‌ها فقط در مسیر رسیدن به خانه در قطار برای‌ام میسر شده.

۳

آزادی بیان در ستیز با خویش: کفر امتناع؛ ایمان وجوب

آزادی بیان می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود و خودش را فلج کند (فکر کنید به آزادی بیان درباره‌ی آزادی بیان و حرکت دومینو آغاز می‌شود). آزادی بیان به خودی خود نه ارزشی است مطلق و نه فارغ و مستقل از آدمی. بر خلاف تصور رایج بسیاری، از جمله فارسی‌زبانان، به گمان من یکی از دستاوردهای مدرنیته این بوده که نگاه انتقادی به خودش را نیز تقویت کند. در نتیجه، آزادی (بیان) هم نزد شمار زیادی از غربی‌ها، غیر دین‌داران و به خصوص غیر فارسی‌زبان‌ها، بی قید و شرط و بی حد و حصر نیست. این موضع جزمی و ایدئولوژیک که با آزادی بیان مطلق به مثابه‌ی یک اصل موضوعه‌ی سنجش‌ناپذیر، نقدناپذیر و مقدس برخورد می‌کند، عمدتاً میان نویسندگان و روزنامه‌نگارانی یافت می‌شود که مشغله‌ی روزمره، حوزه‌ی کار (و تحصیل دانشگاهی‌شان) خارج از حوزه‌ی علوم اجتماعی و نظریه‌های سیاسی و به ویژه حقوق بوده است. در نتیجه، این فقط رهبران دینی یا گروه‌های اقلیت نیستند که منتقد آزادی بیان بی حد و حصر هستند، بلکه نظریه‌پردازان و دانشوران علوم سیاسی و به طور خاص از میان غیر ایرانیان، غیر فارسی‌زبانان و غیر دین‌داران، منتقد این ادعا هستند. اما، نفس وجود یا حتی کثرت افرادی که منتقد یا مخالف آزادی بیان بی حد و حصر هستند نیز به خودی خود مفید مدعا نیست. ممکن است در کل کره‌ی زمین فقط یک نفر قایل به محدود و مقید بودن آزادی (بیان) باشد و فقط همان یک نفر حقیقت را دریافته باشد (و به تعبیر دقیق‌تر، تئوری او درباره‌ی آزادی بیان رد و ابطال نشده باشد). به اختصار، اما می‌توان ادعا کرد که درک و فهم بسیاری از ایرانیان از مفاهیم مربوط به دنیای مدرن بسیار رمانتیک، شورمندانه و گاهی اوقات جزم‌اندیشانه است.

درباره‌ی آزادی (بیان) در دو سطح می‌توان سخن گفت. سطح نخست، سطح توصیفی و فلسفی‌تر آن است و سطح دوم، سطح تجویزی و هنجاری است. در سطح نخست، مسأله بیشتر دائر و ناظر به هست و نیست است. پیش از پرداختن به سطح نخست باید یادآوری کرد که وقتی از آزادی بیان حرف می‌زنیم، از بیان صرف و محض سخن نمی‌گوییم. بیان، نوعی از عمل است؛ به ویژه وقتی با آزادی گره می‌خورد و معطوف به یک آرمان و متعلق ارزش‌مند و عزیز برای قایل به آن است. لذا، بیان در همه‌ی موارد، رفتارِ گفتاری است یا عملی که در قالب زبان و گفتار ریخته شده است. گفتارِ روگردان از عمل یا سخنی که ناظر به فعل نباشد و کردار و تجویزی در دل آن مستتر نباشد، گفتار تهی و پوچ است. تهی است یعنی فاقد هر معنایی است. بی‌معنا و تهی بودن لزوماً چیز مذمومی در این‌جا نیست چون گفتاری که معطوف به عمل نباشد یعنی گفتاری که غایت عملی آن پیشاپیش محقق شده است و به فعل در آمده است. لذا آن گفتار چیزی است در ردیف سبوح و قدوس گفتن ملائک در بهشت. چنان گفتاری در عالم خاکی نمی‌آید به دست.

با این مقدمه، مدعای اصلی من این است – و این مدعا، در جهان امروز، به کفرگویی شبیه است چون قدم نهادن بیرون از فهم عامه و عرف رایج «روشنفکران» و روزنامه‌نگاران است – که آزادی (بیان)، از منظر مفهومی ممتنع است. نه این‌که آزادی بیان باید یا نباید قید و حصر داشته باشد، بلکه آزادی بیان بی‌معناست به شرحی که می‌گویم.

جان میلتون وقتی که رساله‌ی اروپوجتیکا را در سال ۱۶۴۳ نوشت، مضمون نوشته‌ی او نقد گزنده‌ای بر قانونی بود که پارلمان برای ممیزی و صدور اجازه‌ی چاپ با آثار نویسندگان تصویب کرده بود. استدلال میلتون این است که آزادی بیان باعث در دسترس بودن اطلاعات می‌شود («آگاهی، چشم اسفندیار خودکامگان است»). اطلاعات (و دانش) بیشتر به صیقل خوردن افکار ما کمک می‌کند و نقش تصحیح‌گر در پرورش اندیشه دارد. از سوی دیگر، منع آزادی بیان باعث زیرزمینی شدن اندیشه می‌شود و آن را از دسترس نقد و سنجش آشکار و علنی دور می‌کند.

اما در خلال همین رساله است که او می‌گوید: «البته همه‌ی شما می‌دانید که مرادم از آزادی بیان این نیست که گفتار و بیان کاتولیک‌ها را باید تحمل کرد؛‌ آن‌ها را باید نابود کرد و از میان برداشت». از نظر او بیان و گفتار کاتولیک‌ها برای جامعه و نظم آن مخرب و ویرانگر است و نباید به آن مجال بروز داد. رساله در دفاع از آزادی بیان است و از نظر او این آزادی بی قید و شرط هم هست ولی این‌که کاتولیک‌ها نباید حق بیان آزاد داشته باشند به نظر او بدیهی می‌آید و تناقضی با مدعای او ندارد؟ مفسران بعدی در توجیه گفتار میلتون به دست و پا افتاده‌اند ولی واقعیت ماجرا این است که نه میلتون بلکه هر کس دیگری در هر زمانی چاره‌ای ندارد جز تبصره و قید قایل شدن برای آزادی. تنها تفاوت‌اش این است که مصداق‌ها تغییر می‌کنند و دستخوش قبض و بسط می‌شوند.

مغز مدعای ممتنع بودن آزادی بیان (صورت ساده‌شده و خالی از دقت‌اش این است: آزادی بیان بی قید و شرط وجود ندارد)، در سه نکته‌ی زیر خلاصه است:

۱. آزادی بیان یا بیان آزاد بنا شده است بر پس‌زمینه‌ای از گفتارها یا بیان‌هایی که آگاهانه مسکوت گذاشته می‌شوند. چنان‌که خردگرایان نقاد هم به درستی اشاره کرده‌اند، ذهن آدمی موضع ناکِشته و کاغذ اسپید نانوشته نیست. آدمی همیشه انباشته است از انواع پیش‌داوری‌ها و تعصبات و فقط به مرور زمان می‌تواند به نگاهی انتقادی به خود این تعصبات را کم‌تر کند. لذا، قلمرو آزادی بیان (با هر وصفی به آن بدهیم) محدود است به منطقه‌ای که پیشاپیش برای آن تعریف کرده‌ایم: هر سخنی مجاز و رواست الا بعضی از موارد خاص به شکل که تقریر کرده‌ایم (یا مثلاً قانون مقرر می‌کند). هر کسی از ابتدا مفروض می‌گیرد که چه چیزی را نباید گفت.

۲. همه‌ی آدمیان نقطه‌ی حساس دارند. این نقطه‌ی حساسیت یا جوش (که بروز خشن یا پرخاشگرانه‌ای هم ممکن است پیدا کند) یا در لحظات بحرانی خودش را نشان می‌دهد – و مثلاً وقتی که کسی بداند یا دریافته باشد که نقطه‌ی جوش هر کدام از ما کجاست – یا هر کسی از همان ابتدا مرزبندی می‌کند و محدوده‌ی خودش را مشخص می‌کند. این نقطه‌ی حساس برای همه وجود دارد و از یک جنس هم نیست. کافی است صبور باشیم و کنجکاو تا آن نقطه‌ی حساس را کشف کنیم.

۳. هیچ کس نیست که قایل باشد هر چیزی را می‌توان گفت و هر بیانی مطلقاً آزاد است (مگر البته در جهانی خیالی، افسانه‌ای و غیرواقعی سیر می‌کرده باشد که او هم دیر یا زود سرش به دیوار سخت و سیمانی واقعیت می‌خورد). برای میلتون قیدش این است که: «البته منظورم تحمل کاتولیک‌ها نیست»؛ برای یکی دیگر «البته منظورم تحمل گفتار و بیان نئونازی‌ها نیست»؛ «منظورم تحمل گفتار مدافعان آزار جنسی کودکان نیست»ٰ؛ «منظورم تحمل گفتار ضد یهود نیست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان سکسیستی نیست»؛ «منظورم تحمل گفتار و بیان ضد همجنس‌گرایی نیست» و هلُمّ جراً.

این بحث توصیفی البته در نظام‌های قانون اساسی عینیتی مایه‌دار و انضمامی هم پیدا کرده است. متمم اول قانون اساسی درباره‌ی آزادی بیان است و حفاظت از بیان سیاسی و ممانعت از دولت برای ساکت کردن منتقدان‌اش. از نظر بعضی از مفسران حقوقی متمم اول، حفاظت از بیان سیاسی مرز، محدوده و قلمرو متمم اول را مشخص می‌کند و نمی‌توان این آزادی را تعمیم داد به افترا، تصاویر مستهجن، ناسزاگویی و سایر صورت‌های نامطلوب اجتماعی بیان. این دیدگاه تا اواخر دهه‌ی ۶۰ میلادی در آمریکا، دیدگاه مسلط بود و از دهه‌ی هفتاد به بعد است که نگاهی کمابیش اباحی‌مسلک (یعنی هر بیانی رواست بلااستثناء) جای خودش را باز می‌کند یعنی هر بیانی آزاد است فارغ و مستقل از هر گونه پیامد و نتیجه‌ای که مترتب بر آن باشد. لذا، آزادی بیان تبدیل می‌شود به دیدگاهی ایدئولوژیک و جزمی: کسی قهرمان‌ است که زننده‌ترین گفتار را بیان کند به شکلی که باعث صدمه زدن به دیگری، شرمسار کردن او حتی وارد کردن لطمه‌ی روانی به او باشد. این یک روایت دیگر از متمم اول قانون اساسی آمریکاست.

آزادی بیان، تعبیری جادویی است. طلسمی است که شکستن آن دشوار است. مدافعان بی قید و بند آزادی بیان با دقت و کوشش بسیار این امکان را که صدمات و جراحاتی که مستقیماً به بیان و گفتار مربوط می‌شوند از دایره‌ی بحث‌های انتقاد دور نگه می‌دارند تا تخیل و توهم دنیایی بدون وزن را جا بیندازند، که در آن گفتار و بیان بدون هیچ آسیب و صدمه‌ی جسمی، روحی و روانی رخ می‌دهد. هر جا کسی بتواند با تمسک به آزادی بیان پیروز میدان شود، این پیروزی، این نتیجه، پیروزی برای بیان آزاد در مقابل چالش‌های سیاسی نیست بلکه یک پیروزی سیاسی است که حزب، گروه یا طایفه‌ای برنده‌ی آن شده است که توانسته است مدعا و دیدگاه خود را در کسوت آزادی بیان به کرسی بنشاند.

salaita1-540x381

آن‌چه که در بحث بالا ناگفته مانده است، نسبت میان حقوق و مسؤولیت‌ها و تکالیف مدنی و شهروندی است. در جهان مدرن، حقِ بی‌تکلیف نداریم؛ تکلیف بدون حق هم نداریم. حقوق هر شهروندی تا زمانی حقوق اوست که باعث به مخاطره انداختن همان حقوق شهروندی دیگر نشود. حق فریاد زدن من تا جایی محترم است که باعث آزار دیگری نشود (یعنی حق آرامش دیگری را مخدوش نکند). به همین تعبیر حق بیان آزاد من، نمی‌توان مرا از قبول مسؤولیت بابت عواقب آن مبرا کند. مغالطه‌ای که در این‌جا ممکن است رخ بدهد این است که گاهی مسؤولیت اقدامات خشن افرادی که با بیان آزاد عده‌ای ستیزیده‌اند به عهده‌ی قایل سخن می‌افتد. بدیهی است که چنین مدعایی بلاموضوع، نادرست و فاسد است. مسؤولیت کشته شدن فلان نویسنده یا روشنفکر بر عهده‌ی خود مقتول نیست. خون او به گردن خودش نیست. قاتل نمی‌تواند به بهانه‌ی این که حدی از آزادی بیان – از نظر او – نقض شده است، دست به نقض سایر حقوق مسلم انسانی – از جمله حق قداست حیات و جان آدمی – بزند. این مغالطه را باید به طور بدیهی از بحث خارج کرد. اما قانون می‌تواند برای بیان آزاد حد قایل شود و در عمل این کار را بارها کرده است و هم‌چنان می‌کند. کافی است کسی بتواند نشان بدهد که فلان نوشته، بیان یا کاریکاتور مصداق نقض یکی از مقدسات جهان مدرن است (قلمروهای ممنوعه‌ی هولوکاست، نئونازیسم، نژادپرستی، تبعیض جنسیتی، تبعیض در گرایش جنسی و الخ). این کار شدنی است. بارها شده است. در آینده هم می‌تواند رخ بدهد اما این بار می‌تواند شامل حال اقلیت‌های مسلمان مهاجر در کشورهای اروپایی هم بشود با این تفاوت که «اقلیت مسلمان مهاجر در اروپا» ابتدا و اول انواع و اقسام منازعات است! این بحث سرفصل دیگری است که باید به استقلال درباره‌اش بحث کرد. برای این‌که این موضوع هم به قلمرو حساسیت‌های حقوقی وارد شود، لازم نیست ابتدا هولوکاستی برای مسلمانان رخ بدهد تا وجدان جهانی شرمسار از تصفیه‌ی نژادی، قومی یا دینی باشد و بعد با حساسیت با آن برخورد کند.

آن‌چه باقی می‌ماند، بحث ایجابی آزادی بیان است. آزادی بیان را باید پاس داشت و آن را حفظ کرد. بدون بیان آزاد، اندیشه می‌میرد. در یادداشت بعدی شرح خواهم داد که چطور آن‌چه در بالا نوشته‌ام در تعارض با اعتقاد به آزادی بیان نیست.

مرتبط: گفت‌وگو با فرج سرکوهی، سروش دباغ، پیام یزدانجو در صفحه‌ی ۲ آخر هفته‌ی بی‌بی‌سی فارسی: آزادی بیان و ماجرای شارلی ابدو.

پ. ن. کارتون‌های داخل متن از این‌جاست.

۵

اینک انبوه درختانی تنها

چند روز است خیال گفتن چیزی که می‌خواهم بگویم مدام در ذهن‌ام رفت و آمد می‌کند. هر بار به دلیلی و بهانه‌ای از نوشتن‌اش پرهیز کرده‌ام. گاهی احساس می‌کنم با نگفتن‌اش دارم زهر به جان خودم می‌ریزم و خودم را تلخ‌تر می‌کنم. قصه ساده است: گویی چاراسبه رو به سقوط می‌رویم. همه چیز ویران است؛ زمین زیر پای‌مان خالی می‌شود. جایی نیست که آویزان‌اش شویم. چیزی نیست که تکیه‌گاه باشد. جایی چیزی ویران شده که دیگر ترمیم‌پذیر نیست.

شاهد و نمونه نمی‌خواهد واقعاً. همه نمونه‌های‌اش را دارند. یک نمونه از نمونه‌های بسیارش همین نزاع میان حاتمی کیا و کیارستمی است. نزاع هم نیست. نزاع ماجرایی دو طرفه است. یک چیزی رخ داده است که تلخ است. بگذارید الان اسم روی‌اش نگذارم و توصیف کنم ماجرا را.

من چندان اهل فیلم دیدن و دنبال کردن سینما نیستم. هم از حاتمی کیا فیلم دیده‌ام هم از کیارستمی. با فیلم حاتمی کیا (دست کم همان قدیمی‌ترها) راحت‌تر ارتباط برقرار کرده‌ام و از شما چه پنهان همان‌ها را بهتر از فیلم‌های کیارستمی دوست داشته‌ام (و شاید هنوز هم دارم). ولی این حاتمی کیا یک آدم دیگری است. چه کرده؟ چه اتفاقی افتاده؟ از بیرون که بنگریم این است ماجرا. یک آقای الف در این قصه هست و یک آقای ب. این دو با هم سنخیت ندارند. از جنس هم نیستند. شاید هم اصلاً با هم دشمن‌اند. آقای الف از آقای ب خوش‌اش نمی‌آید. از حرف‌های‌اش. از گفتار و رفتارش. شاید آقای ب هم همین حس را به آقای الف داشته باشد. اتفاق هول‌ناکی ولی این‌جا – همین اواخر – رخ می‌دهد: آقای الف به دولت/حکومت/نظام می‌‌گوید که آقای ب فلان و بهمان است، بیا گوش‌اش را بتابان. بیا او را بیازار. بیا با او برخورد کن. بیا ادب‌اش کن. اول و آخرش همین است. من چیز دیگری از این رفتار حاتمی کیا نمی‌فهمم. و این صورت‌بندی، این قصه، این داستان، این ماجرا دل‌آزار است. تلخ است. هول‌ناک است. ویران‌گر است. رذیلانه است. از حاتمی‌کیا رذیلانه‌تر است. اصلاً گرفتم کیارستمی بد. گرفتم کیارستمی خبیث. گرفتم کیارستمی ضد ارزش. ضد دفاع. ضد ایثار. این دعوت به سرکوب، این دعوت به آزار (یعنی صاحب قدرت را دعوت کنی به تنبیه یک فرد که قدرتی ندارد و کلید هیچ زندانی را به دست ندارد) اوج فاجعه است. انتهای سقوط است.

هیچ کدام از روایت‌های موجود که فلانی و بهمانی فلان جایزه را می‌خواسته یا از بهمان جایزه ناراضی است ربطی به اصل ماجرایی که من می‌بینم ندارد. اصل ماجرا – فارغ از سینما یا هر چیز دیگری – همین دعوت خبیثانه به آزار یک فرد است به دست قدرت. فرض کنید بقال محله برود پیش محتسب و عسس و به او بگوید بیا سیلی بزن به نانوای ما که فلان است و بهمان. قصه برای من همین است. این قسمت ماجراست که دردناک است. بقیه واقعاً حاشیه است و اختلاف نظرها و دعواهای درون صنفی (که برای من هیچ هیجانی ندارد).

یعنی این‌قدر بیکار شده‌ایم؟ حاتمی کیا این‌قدر بیکار است؟ شرم‌آور نیست واقعاً؟ من اگر رزمنده بودم، اگر ایثار کرده بودم برای کشورم، اگر با کیارستمی از بنیان مخالف بودم (و تازه من کسی هستم که تقریباً هیچ وقت با کیارستمی ارتباطی برقرار نکرده‌ام)، از این سخنان حاتمی کیا منزجر می‌شدم. تلخ است. دردناک است. آدم احساس می‌کند به او تجاوز کرده‌اند. و طرفه آن است که از شواهد بر می‌آید که حاتمی کیا از کاری که کرده، از حرفی که زده راضی است و خوشحال. تشویق می‌شود و تعظیم و ستایش می‌بیند. این یعنی تار و پود سلامت اخلاقی جامعه از هم گسسته است. یعنی همه جا دشمن ما را احاطه کرده است و ما مشغول دریدن خویشتن‌ایم. یعنی از در و دیوار برای کشور ما بلا می‌بارد و ایرانی،‌ ایرانی را در بند می‌کند و به حبس و زجر می‌‌اندازد. یعنی تباهی. یعنی درد. یعنی سقوط. این‌که آقای قدرت! بیا و پدر فلانی را که مثل من فکر نمی‌کند در بیاور، یعنی ذلت. ذلتی که شاخ و دم ندارد. سقوطی که هیچ جوری نمی‌شود درست‌اش کرد.

آقای ابراهیم حاتمی کیا! من فکر می‌کنم اگر سازنده‌ی آن فیلم‌ها امروز می‌تواند این حرف‌ها را بزند، حتماً یک جای کار می‌لنگد که طرف نتوانسته حریف نفس خودش بشود. یک جای کار می‌لنگد که از آن همه روایت ایثار و درد، سازنده و راوی‌اش هیچ بویی از ایثار و هیچ نشانی از درد نبرده است. یعنی بعد از آن هم راه رفتن، حالا دل به دنیا داده است. یعنی آخر خط. یعنی «زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه». یعنی رخنه در مسلمانی. یعنی هیچ در هیچ:

جنگلی بودیم

شاخه در شاخه همه آغوش

ریشه در ریشه همه پیوند

اینک انبوه درختانی تنهاییم!

حیف! آقای ابراهیم خان! خواستم بگویم «به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی» ولی یک لحظه به خودم نهیب زدم که چه بسا مدت‌های مدیدی است ایشان مشغول آبگینه شکستن بوده! و الله اعلم. شما بهتر می‌دانی و خدای خودت، اما حیف! دریغ!

پ. ن. شما می‌خواهی دل‌ات خوش باشد که به تو گفته‌اند «سردار»؟ با این لقب‌ها و عنوان‌ها می‌توان دل به دست آورد؟ می‌شود سلامت نفس حاصل کرد؟ با این لقب‌ها آدم می‌شود حریف نفس‌اش شود؟ لابد می‌دانی که همین لقب‌ها، همین ستایش‌ها باعث می‌شود آدم‌ها بر خطای خود اصرار بیشتری کنند و هرگز حاضر نشوند یک بار در آینه خودشان را تماشا کنند و گریبان خودشان را سخت بچسبند. بله. حریف خود شدن سخت‌تر است از حریف دیگری شدن. چیره شدن بر خود دشوارتر است تا چیره شدن بر دیگری (و ارباب قدرت را دعوت کردن به چیرگی بر دیگری ضعیف).

۱۲

دیگری‌ستیزی و دوگانه‌سازی‌های مزمن

توضیح پس از انتشار: هنگام نوشتن یادداشت زیر تنها یک بخش از این سلسله را دیده بودم. اکنون چهار بخش آن را دیده‌ام و داوری من درباره‌ی آن هم‌چنان همان است که در زیر آورده‌ام. منطق و روش‌شناسی تهیه‌ی این فیلم اقتضا می‌‌کند که این فیلم صد قسمت هم که بشود، بر همین سیرت و سان خواهد بود مگر تغییری جدی در روش روایت و مفروضات آن حاصل شود.

فیلم/مستند «انقلاب ۵۷» شبکه‌ی «من و تو»، به گمان من ادامه و استمرار سلسله‌ی تولیداتی است که با رویکردی روزنامه‌نگارانه، منتقدانه و پژوهش‌گرانه تهیه نمی‌شود. درست بر عکس، این جنس تولیدها در خدمت جا انداختن و مسلط کردن روایتی هستند که در آن مخاطب سهم و نقشی انتقادی و فعال ندارد. مخاطب باید منفعل باشد یا موافق.

این شبکه دسترسی به منابع تصویری آرشیوی غنی و مفصلی دارد. کارش را هم خوب بلد است. تدوین و تولیدش – با در نظر داشتن پیش‌فرض‌های سیاسی و جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک‌اش – پاکیزه و اثرگذار است. پخش مصاحبه‌های شاه که آگاهانه برای بازسازی چهره‌ی شاه و ترمیم تصویر مخدوش شاه مغلوب در برابر موج انقلاب انتخاب شده است، بخشی از پازل این مجموعه و مستندهای مشابه دیگری که «من و تو» ساخته است. اما دیدن چنین فیلمی برای کسی که تاریخ ایران را خوب می‌داند و تنها به روایت‌های مسلط رسانه‌ای و ایدئولوژیک یکسویه بسنده نمی‌کند، آزارنده است.

چنان‌که در یادداشتی که درباره‌ی «از تهران تا قاهره» نوشته بودم، این نوع روایت‌ها جهد بلیغی می‌کنند که بر نارضایتی بخشی از مردم ایران از نظام حاکم سوار شوند. به همان اندازه که جمهوری اسلامی بسیاری اوقات تلاش می‌کند روایت خود را از انقلاب تنها روایت معقول و موجود قلمداد کند، سلطنت‌طلبان نیز در همین میدان بازی می‌کنند. به قول همایون خیری «جمهوری اسلامی وجود آدمیزاد قبل از انقلاب را به رسمیت نمی‌شناسد، تلویزیون من و تو وجود آدمیزاد بعد از انقلاب را». کوتاه‌ترین و شاید دقیق‌ترین توصیف این فیلم همین است. هر دو طیف – نظام حاکم پیش از انقلاب و پس از انقلاب – آگاهانه و عامدانه بخش‌هایی از تصویر بزرگ‌تر را به محاق می‌فرستند. در این روایت، شاه چهره‌ای دارد ایران‌دوست که تمام دغدغه‌اش آبادانی و توسعه‌ی ایران است. شاه در این قصه، از افزایش قیمت نفت استفاده می‌کند برای توسعه‌ی کشور و تقویت بنیه‌ی نظامی‌اش برای حفظ تمامیت ارضی کشور؛ روایت فیلم مایل به ارایه‌ی چنین تصویری از شاه است. قدرت‌های غربی سر بر آوردن شاه را نمی‌پسندند. پس می‌کوشند که این قدرت مزاحم را از سر راه بردارند. منطق روایت‌های رسانه‌ای امروز هم از قدرت مسلط همین است. حاکمانی که دل در گرو آبادانی و عزت و استقلال کشور دارند ولی قدرت‌های غربی مزاحمت ایجاد می‌کنند و سنگ‌اندازی می‌کنند.

جنس پرسش‌هایی که از شاه درباره‌ی توسعه‌ی نیروی نظامی ایران می‌کنند، از همان جنس پرسش‌هایی است که در برابر توسعه‌ی انرژی هسته‌ای در ایران امروز پرسیده می‌شود. هر دو روایت به ناخودآگاه مخاطب دست‌اندازی می‌کنند که نیک‌نهادی و سلامت صاحب قدرت – و خطاناپذیری، حسن نیت، درایت،‌ خردمندی و فرزانگی او را – مفروض بگیرند و در آن هیچ تشکیکی نکنند. به روایت دقیق‌تر، هر دو از مخاطب، از شهروند، از ایرانی، از فرد، سلب عاملیت می‌کنند. برای هر دو، مخاطب باید روایت ما را بی‌چون و چرا بپذیرد. هیچ راه سومی وجود ندارد: مخاطب یا صاحب خرد است و واقعاً دلبسته‌ی آزادی و‌ آبادانی ایران است که ناگزیر باید روایت قدرت مسلط را و شیوه‌ی او را به همین شکل موجود بپسندد یا ناگزیر دشمن، مخالف و برانداز و خراب‌کار تلقی می‌شود. در این روایت‌ها، هیچ تردیدی نباید کرد که صاحب قدرت فاسد نمی‌شود. ممکن است اشتباهاتی رخ بدهد ولی این اشتباهات فرعی و حاشیه‌ای‌اند.

شاه وقتی می‌گوید مارکسیسم در ایران غیر قانونی است، پرده از نگاه استبدادی و یکسره بیگانه با آزادی و اندیشه‌ی او بر می‌افتد. مهم نیست من و شما با مارکسیسم موافق باشیم یا نه. مهم این است که شاه وقتی از مارکسیسم حرف می‌زند، مارکسیسم برای او نه تئوری است، نه حتی یک جنبش انقلابی؛ در روایت او، مارکسیسم مترادف با شر محض و مطلق تلقی می‌شود. از همین روست که انقلاب سفید هم مو به مو تصویر یک جنبش اصلاح‌گرایانه و آزادی‌خواهانه‌ی مترقی تصویر می‌شود. در این فیلم، شاه نیروی نظامی‌اش را به یاری سلطان قابوس می‌فرستد برای سرکوب مخالفان‌اش. آمریکا برای حمایت از متحدان‌اش بارها نیروی نظامی به جاهای مختلف دنیا گسیل کرده است. شاه چنین کاری برای سلطان قابوس می‌کند. عربستان سعودی کار مشابهی را در بحرین می‌کند. ایران به سوریه و عراق نیرو می‌فرستد. صورت کار همه یکسان است. وقتی از بیرون نگاه کنی، همه یک کار می‌کنند. تنها وقتی که یک تئوری خاص، یک نظریه‌ی مشخص در سیاست‌ورزی را انتخاب کرده باشی، این حرکت‌ها معنای مثبت یا منفی پیدا می‌کنند. روش‌شناسی روایت مهم است. روش‌شناسی اگر به طور طبیعی تن بدهد به مشروعیت‌بخشی ناگزیر مداخله‌ی نظامی در کشوری دیگر و جانب یک جناح خاص سیاسی را گرفتن، ناگزیر بعضی از این مداخلات مشروع می‌شوند و بعضی نامشروع. ولی همیشه می‌توان فاصله‌ای انتقادی را حفظ کرد و به همان اندازه که شاید بشود از نقش ایران – فعلی – در عراق و سوریه انتقاد کرد، می‌شود از نقش بقیه هم به همان اندازه انتقاد کرد. البته نگاه‌های مطلق‌اندیشی که تصوری آرمانی از ارزش‌ها و عدالت و سیاست‌ورزی دارند، ناگزیر، از پیش، یکی یا بعضی‌ از این‌ها را مشروع می‌دانند و از بقیه ناگزیر و بدون هیچ نگاه انتقادی و جزیی‌تر سلب مشروعیت می‌کنند.

فیلم «من و تو»، اهداف سیاسی مشخصی را دنبال می‌کند: بازسازی و ترمیم چهره‌ی سلطنت و کوشش برای نشان دادن این‌که آن‌چه پس از آن آمد، نامطلوب و تباه بوده است (فلذا آن‌چه پیش از انقلاب بوده به همین اعتبار موجه و معقول و قابل دفاع). گفتن ندارد. اما پخش همین‌ها، پرده از نگاه متکبر و خودمحور شاه هم بر می‌دارد. روایت‌های فیلم هم برای کسی که سوی دیگر داستان را هم مطالعه کرده است به سرعت و به آسانی تبدیل به روایتی کمیک از واقعیت می‌شود. سؤال بعدی این است که اگر چنین روایتی، بازیگران این روایت و صحنه‌گردانان آن متصل به قدرت شوند و توانایی اعمال تغییر پیدا کنند، چشم‌اندازی هولناک پیش روی ماست. صورت عریان‌اش این است: فرض کنیم همین الآن چنین نگاه و تفکری تبدیل به قدرت حاکمه‌ی ایران شود؛ آن وقت چه؟ این‌جاست که ما انتخاب می‌کنیم. چنین روایتی اگر قرار باشد جایگزین روایت مسلط فعلی شود، نه که تفاوت چندانی پیدا نکند بلکه عقب‌گرد تاریخ است. سقوط فکری است و بازگشت به جهانی خیالی که تار و پودش دروغ است و تبلیغات.

من هنوز تنها بخش اول «انقلاب ۵۷» را دیده‌ام (و می‌توان ادعا کرد و نشان داد که بخش‌های بعدی هم از همین منطق و نحوه‌ی روایت تبعیت می‌کند). ارزیابی من از این روایت – تا این‌جا – همان است که در فیلم قبلی «از تهران تا قاهره» داشتم. توهین به شعور مخاطب و تحریف صریح و عریان تاریخ. کوشش برای توجیه کردن خطاهای سیاسی شاه – و لاپوشانی حس تبختر و مگالومانیای ویرانگر او – و به دست دادن روایتی عامه‌پسند از علل سقوط پادشاهی. سؤال این است که اگر مخاطب این روایت را می‌پذیرد یا برای‌اش دلنشین است، آیا مشکل از فهم مخاطب یا ساده‌لوحی است؟ یا «من و تو» هوشمندانه توانسته است عناصر خیال را به بازی بگیرد و سوار بر نارضایتی‌های عمومی مخاطب شود؟ پاسخ هر چه باشد در واقعیت قصه تفاوتی ایجاد نمی‌کند: توهین به شعور مخاطب و تحریف وقیحانه‌ی تاریخ. شاه ایران بر خلاف روایت این فیلم، درک ضعیفی از اقتصاد داشت. مشکل توطئه یا ناراحتی قدرت‌های غربی نبود؛ مشکل کوته‌بینی اقتصادی شاه بود به اضافه‌ی هزار و یک مشکل دیگر که تنها یکی از آن‌ها استبداد رأی بود. این فیلم و فیلم‌های دیگر «من و تو» به ما می‌گوید که این شبکه از یک ایدئولوژی تعریف‌شده‌ی مشخص تبعیت می‌کند و تکلیف‌اش با خودش روشن است. ژورنالیست یا روزنامه‌نگار حرفه‌ای نیستند. یک گروه رسانه‌ای با اهداف تعریف‌شده‌ی ایدئولوژیک که می‌داند دقیقاً دارد چه می‌کند. سادگی و البته بلاهت است که کسی که این روایت را نمی‌پسندد – یا به دلایل عقلی یا به دلایل ایدئولوژیک و سیاسی – بنشیند و تنها به آن ناسزا بگوید. این‌ها متاعی به بازار فرستاده‌اند. راه شکستن این متاع، آوردن متاعی است بهتر و هوشمندانه‌تر.

روایت‌ها از یک ماجرا همیشه محکوم به دوگانگی و دوقطبی بودن نیستند. ولی منطق ذهنی عوام‌زده روایت دوگانه و سیاه و سفید را راحت‌تر هضم می‌کند تا روایت پیچیده‌ای که بگوید شما بیش از دو انتخاب دارید. روایت «من و تو» به مخاطب تنها دو انتخاب می‌دهد: انتخاب ما – که انتخاب خوب، درست،‌ وطن‌دوستانه و آزادی‌خواهانه است – و روایت دیگر که حاصل‌اش ویرانی است و تباهی. روایت سومی وجود ندارد. سازنده‌ی فیلم برای مخاطب شأنی به عنوان مخاطب مستقل قایل نیست که بتواند به او روایت یا انتخاب دیگری هم بدهد و بگوید بعضی هستند که نه این را می‌گویند نه آن را. این‌جاست که آن تعبیر چارلز کرزمن از انقلاب ایران معنا پیدا می‌کند: انقلاب نیندیشیدنی. در این روایت، ایران پهلوی جزیره‌ی ثبات است و در خیال کسی هم نمی‌گنجد که آن نظام از اوج سقوط کند به بیچارگی و استیصال. این حادثه را فقط می‌توان با توطئه و اقدام خبیثانه‌ی «دیگری» توضیح داد. راه دیگری ندارد. یعنی از تحلیل واقعیت هم عاجز می‌شود.

در این داستان، فقط یک نوع حکومت کردن معنا دارد و زمام‌داری خوب و درست و معقول همان است که ما می‌گوییم و می‌خواهیم. غیر از این اگر باشد ناروا، مخرب و خطرناک است (تمام این‌ها را از دو لب مبارک شاه به صد زبان در این فیلم در مصاحبه‌های‌اش می‌شنویم). این فیلم، و فیلم‌هایی از این جنس، از دیگری‌ستیزی مزمن رنج می‌برند. با این نگاه، کسی که مانند ما فکر نمی‌کند، مشکل دارد و جایی از کارش می‌لنگد. ما حداکثر تحمل و مدارا می‌کنیم ولی هرگز گمان نمی‌بریم که شاید ما راه را خطا رفته باشیم. شاید دیگری جایی درست بگوید.

با تمام این اوصاف، در عمل ممکن است تحلیل‌های عقلی، نظری یا سیاسی (یا حتی روزنامه‌نگارانه) نتواند پیامد و تأثیرگذاری واقعی چنین محتواهایی را پیش‌بینی کند. گاهی تبلیغات می‌تواند برای یکی مثل احمدی‌نژاد هم پیروان و حامیانی دست و پا کند. در نهایت، مردم – در تمامیت‌شان با همه‌ی تفاوت‌ها و پیچیدگی‌ها و انتخاب‌ها و تصمیم‌های‌شان در لحظات تأثیرگذار و سرنوشت‌ساز – می‌توانند نشان بدهند که چنین محتویاتی چقدر می‌توانند تعیین‌کننده‌ی سرنوشت‌شان باشد. چندین دهه است که کلیت مردم ایران دیگر گوش‌شان به سلطنت و میراث پهلوی بدهکار نیست. ممکن است آینده تغییر کند؟ شاید. ولی اگر قرار باشد این نگاه تغییر کند، سلطنت‌طلبان و پهلوی‌دوستان نمی‌توانند با در پیش گرفتن این نگاه یکسویه و خود-مشروعیت‌بخش به جایی برسند. دست کم گمان من این است.

۰

این داعش جهالت است که میدان‌دار است

مدتی است که «داعش» تبدیل به نامی بلندآوازه شده است؛ مثل بسیاری از نام‌های دیگری که تبدیل به نام تجارتی می‌شوند. از این حیث تفاوتی میان طالبان، داعش، انصار حزب‌الله، مک‌دونالد، اپل و مایکروسافت نیست. همه توانسته‌اند به نحوی خیال مخاطبان را تسخیر کنند. گام بعدی این است که این نام‌ها – این برندها – به آهستگی و پشت پرده‌ی ضمیر ناخودآگاه مخاطب، توانایی تحلیل‌گری مستقل و انتقادی را هم از مخاطب می‌گیرند. حالا دیگر «داعش» تبدیل شده است به ابزار؛ شده است سلاحی یا شعاری برای زنده‌باد و مرده‌باد گفتن، برای «این مباد» و «آن باد» سرودن. چه قلم‌فرسایی‌هایی که در میان عقلا و میان عوام مردم درباره‌ی خاستگاه «داعش»، منابع مالی، ایدئولوژی سیاسی و هزار و یک عنصر مربوط و نامربوط به آن‌ها نشده است. چه سرودهای آتشین و پرسوز و گدازی که سروده نشده و نمی‌شود در محکومیت این «داعش» و توحش و خشونت و سبوعیت‌شان. اما تبلیغات و کلی‌گویی و تعمیم‌های بی‌جهت کار خودش را کرده است: داعش تبدیل به ناسزا شده است. عده‌ای خیلی آسان‌گیرانه هر کس و هر چه را که خوش نمی‌دارند مسما و ملقب به «داعش» می‌کنند. حالا اصطلاحاتی مثل «داعش داخلی» و «داعش درون» خریدار پیدا کرده. بازارش هم روز به روز گرم‌تر می‌شود. در حدی که تعبیر پهلو به پهلوی لغو می‌زند و گاهی یکسره از معنا تهی می‌شود. گاهی می‌شود اسباب تفریح و تمسخر. گاهی مایه‌ی طنز و مطایبه است و گاهی مهمات زرادخانه‌ی فروکوفتن رقبا و مخالفان و «دیگری».

داعش در هر چه موفق نشده باشد، در یک چیز موفق شده است: خودش را ثبت کرده است! نه فقط به ظلم و توحش، نه فقط به عبور از آدمیت و بدیهی‌ترین اصول اخلاق، بلکه خودش را ثبت کرده است به مثابه‌ی نامی تجاری، پربسامد و پرکاربرد که بسیار انسان‌ها بدون لحظه‌ای درنگ حاضرند وقت و بی‌وقت استعمال‌اش کنند.

اما ما غافل‌ایم که این ظفرمندی داعش،‌ شکست ماست. شکست مسؤولیت‌پذیری انسانی ماست. رنج آدمیان و به باد رفتن امید و آرزوهای انسان‌ها را نمی‌توان و نباید فروکاست به ابزاری برای ابراز سرخوردگی‌ها یا نارضایتی‌هایی که به هر دلیلی از هر کسی یا هر چیزی داریم. حد نگه داشتن و حفظ ادب مقام یعنی همین.

ما از داعش واقعاً چه می‌دانیم و چقدر می‌دانیم؟ تقریباً هیچ. هر چه می‌دانیم خلاصه است در چند تصویر که ماه‌هاست در شبکه‌های مختلف خبری تکرار می‌شوند. تصاویری تکراری. یک فیلم – و فقط یک فیلم – از خلیفه‌ی قلابی و خوش‌خیال و بلندپرواز. چند فیلم سر بریدن انسان‌ها که معلوم نیست کجا و چگونه گرفته شده و چطور در شبکه‌های رسانه‌ای جهانی منتقل و منتشر می‌شود. سلاح‌هایی سنگین و پیشرفته که – دست بر قضا محصول ایران نیستند – و همگی نام و نشان‌شان آشکار است. گروهی اندک‌شمار که به طرز حیرت‌آوری ثروت‌مند است و دسترسی به منابع مالی – ظاهراً پایان‌ناپذیر – دارند. بسیاری از اطلاعاتی که باید درباره‌ی این افراد داشته باشیم مشکوک و مخدوش است. مثلاً درباره‌ی طالبان یا حتی القاعده شناخت عمومی بیشتر و دقیق‌تر است (قبلاً نبود به نظرم). در چنین شرایطی که منطقه درگیر بحران است،‌ گمان من این است که در افتادن به این بازی‌های تبلیغاتی کم‌ترین زیانی که دارد این است که ممکن است به راحتی بازیگر صحنه‌ای شویم که چندین سال بعد یا چند دهه‌ی بعد معلوم شود فریب‌خورده‌ی آن بوده‌ایم. درنگ کردن و هشیار بودن در چنین مواردی شرط عقل است. فرونیفتادن به امواج عاطفی و احساسی این ماجرای – عمدتاً رسانه‌ای – هم شرط اخلاق و انصاف است.

خوب است یک بار دیگر به دقت در تاریخ جست‌وجو کنیم. آخرین باری که عده‌ای هوس کرده بودند میراث‌های تاریخی و مقبره‌ها را به این شکل پر سر و صدا و جنجالی با این همه طمطراق منفجر کنند و از آن تصویرسازی کنند کی و کجا بوده است؟ آن وقت باید از خود بپرسیم که از این بازی‌گردانی چه کسی سود می‌برد، چه سودی می‌برد و چرا؟ کار سختی نیست با تحلیل‌های مختلفی – که چه بسا بسیاری اوقات ابطال‌ناپذیر هم باشند – پدید آوردن داعش را به گردن این و آن بیندازیم. کار دشوارتر این است که بپرسیم چه وضعیتی و چه شرایطی باعث شده است چنین فضایی پدید بیاید؟ سؤال این است که چرا طالبان می‌رود، القاعده می‌آید. القاعده می‌رود، جبهه نصرت می‌آید. آن یکی می‌رود داعش می‌آید. داعش می‌رود و احتمالاً یکی دیگر جانشین‌اش می‌شود. کدام زمینه‌ی بروز خشونت و بروز بی‌عدالتی است که از آن غفلت می‌شود؟

داعش، یعنی جهل. دیگری را داعش دیدن و داعش خواندن کار سهلی است. وقتی به همین راحتی از کلمات تیغ و تفنگ می‌سازیم و دیگری را می‌دریم، خود قربانی جهل شده‌ایم و قربانی داعش. تفکر انتقادی یعنی همین که اجازه ندهیم بمباران اطلاعاتی که اشرافی بر جزییات‌اش نداریم توان نگاه منصفانه و عقلانی را از ما سلب کند. نگاه‌های مطلق‌اندیشی که به آسانی حاضرند ناسزاهای نوپدید را نثار رقیب یا حریف یا مخالف خود – یا «دیگری» – کنند، کمکی به حل مشکل نمی‌کنند. بخشی از استمرار مسأله هستند.

۲

نه درمان دلی نه درد دینی

ماجرایی که پس از عتاب روحانی (آن روحانی منفرد) با صنف روحانی بر سر قصه‌ی بهشت و دوزخ آغاز شد، ماجرای مبارکی است. نقطه‌ای که روحانی – خواسته یا ناخواسته – بر آن انگشت نهاده است قلب نزاع‌های کلامی و زاهدانه‌ای است که تنها چیزی که در متن آن، در جریان رقابت‌های سیاسی و گروکشی‌های اهل قدرت نیست،‌ دردِ دین است. دست مریزاد به روحانی که رخنه‌ای در این سنگ خارا انداخت که این بحث پا بگیرد و دامن بگستراند.

تمام آن کسانی که موضع‌شان به اختصار این است که: «مردم را باید به بهشت برد ولو به زور»، از احمد خاتمی بگیر تا احمد علم الهدی و اخیرا محسنی اژه‌ای، از چند نکته‌ی مهم که مغز مسلمانی و پیام رسالت محمد است غفلت کرده‌اند. نخست این‌که این آقایان هیچ‌کدام در جایگاه پیامبر نیستند و ولایت او را ندارند. یعنی هر چند ممکن است ولایت روحانیون را ادامه و حتی عین ولایت رسول‌الله بدانند (که این حتی با نظریه‌ی ولایت فقیه، و نه ولایت فقیهان یا ولایت فقه، تعارض و تفاوت دارد)، این ادعای سیاسی، هیچ کدام از این آقایان و همگنان‌شان را تبدیل به محمد نخواهد کرد. محمد، صاحب وحی است در عقیده‌ی مسلمانی. محمد، پرده‌دار «مَا ضَلَّ صَاحِبُکُمْ وَمَا غَوَىٰ وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» است و این منزلت نه در عقیده‌ی مسلمانی نصیب این آقایان است و نه حتی از منظر خداناباوران این‌ها هم‌ردیف محمدند. کوتاه سخن این‌که: این دین‌فروشی و سودای رشد و هدایت، بیشتر نمایش است و زهدفروشی تا از سر درد و سوز سخن گفتن. به این دلیل مختصر و کوتاه که هیچ‌کدام از این آقایان، اگر مسلمانانی درست و پارسا باشند، نمی‌دانند که در قیامت بر سر خود آن‌ها چه خواهد آمد یعنی اگر باوری جز این داشته باشند و یقین داشته باشند که خود به بهشت می‌روند به خاطر کارهایی که می‌کنند رخنه‌ای عظیم در مسلمانی آن‌ها هویداست که منافات صریحی دارد با مسلمانی و آن‌چه محمد به پیروان‌اش آموخت که: قُلْ مَا کُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِی وَلَا بِکُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا یُوحَىٰ إِلَیَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِیرٌ مُّبِینٌ (احقاف: ۹). دینی که خودِ پیامبرش به تصریح خداوند او می گوید که نمی‌داند با او چه خواهند کرد، پیداست که برای این لاف‌زنانی که خود را از منزلت رسول خدا هم فراتر می‌برند، چه شأنی قایل است.

دیگر آن‌که منطق مدعای بالا باز هم با کل رسالت پیامبری محمد در طول حیات‌اش و مدلول صریح نص قرآنی تفاوت دارد. از جمله بنگرید به این آیات:

فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَاتٍ (فاطر: ۸)؛ فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ (غاشیه: ۲۲-۲۳)؛ فَبِمَا رَحْمَهٍ مِّنَ اللَّـهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّـهِ إِنَّ اللَّـهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ (آل عمران: ۱۵۹)؛ فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُوا بِهَـٰذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا (کهف: ۶).

پیامی که به محمد می‌رسد، روشن و خالی از ابهام است. این همان محمدی است که مکلف است بگوید که نمی‌داند به رغم تمام این‌ها که او به پیروان‌اش می‌آموزد پس از مرگ چه بر او و آن‌ها خواهد رفت. او مکلف است بگوید تنها انذار می‌کند و بس. وظیفه‌ای بیش از این بر دوش او نیست. او مسؤول به بهشت بردن کسی نیست؛ او تنها مکلف به ادای رسالت پیامبری است و بس. خدای محمد، از قول به فعل عبور نمی‌کند. خدای این آقایان از فعل به اکراه شروع می‌کند و هرگز به رسوخ ایمان در دل و جاری شدن شهادتین به زبان آن هم از سر باور و رضایت نمی‌رسد. مسلمانی به این شیوه خلاصه می‌شود در اکراه و زور و انزجار. این همان دینی است که در آن حتی به پیامبرش توصیه می‌‌کند که حسرت نخورد، و نکوشد که آن‌ها به زور ایمان بیاورند به قول او. او تنها مکلف به تذکر است (آن هم به زبان نه به عمل و به اکراه و به شلاق!). محمد حتی از تأسف خوردن بر آن‌ها نهی می‌شود. می‌شود به سادگی محاسبه کرد که دینی که در آن رسول‌اش – که قاعدتاً از نگاه همین آقایان مصون از خطا و لغزش است و لابد بهشتی‌صفت است – مکلف به بهشتی کردن مردم نیست که هیچ بلکه صراحتاً از دخالت کردن در کار خدا منع می‌شود (اگر خدا می‌خواست – به تصریح قرآن – این‌ آدمیان را جوری می‌آفرید که همه ایمان بیاورند؛ فارغ از این‌که آیا اصلاً از اساس و بن، این «حجاب» رکن و مقوم «ایمان» نیست)، فقیهانی پرخاشگر و درشت‌خو که بهترین وصف‌شان همان «فظا غلیظ القلب»‌است، چه «حق»ی برای به بهشت فرستادن پیروان محمد دارند. این‌جا یک نکته آشکار است: آن‌ها دین محمد را نه تنها در انحصار خود می‌‌دانند و زیر نگین خود می‌دانند،‌ بلکه به فتوای خودشان و به دلالت مستقیم مدعای‌شان، چه خود بدانند و چه ندانند، خود را از محمد هم فراتر اعلام کرده‌اند!

حاشیه‌ی دیگر ماجرا که مصباح یزدی آن را پیش کشیده است از موارد بالا تأمل‌انگیزتر و البته افشاگرتر است. او در کنایه‌ای ابلغ من التصریح، خطاب به روحانی می‌گوید: «تو دینت را از کجا آوردی؟ فیضیه یا انگلستان؟». لحن، لحن طلبکارانه و بازجویانه است. بن‌مایه‌ی سیاسی و رقابتی قصه را کنار بگذاریم (فارغ از این‌که در هشت سال گذشته جهت‌گیری سیاسی مصباح یزدی به کدام سو بوده است)،‌ کافی است به وزن عقیدتی همین جمله نگاهی بیندازیم. همین که از کسی بپرسی تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای، اول نامسلمانی است. دین هر انسانی، در منطق محمد، به دو جمله‌ی ساده و بی‌تکلف محقق می‌شود. شهادتینی که در حد قول حتی، پیامبر خدا، مکلف به قبول آن است. هیچ کس حق ندارد از مسلمانی بپرسد تو دین‌ات را از کجا آورده‌ای. گرفتیم که قانون اساسی جمهوری اسلامی وجود ندارد که آن هم دارد و منع از تفتیش عقاید می‌کند، اما دین محمد که نابود نشده است. دین محمد معیار دین‌داری‌اش روشن و صریح است. دین محمد، محدود و مقید به هیچ مرز جغرافیایی نیست. مسلمان عرب با مسلمان ایرانی و رومی هیچ تفاوتی ندارند. نسبت‌های سیاسی مسلمان‌ها هم – تابعیت سیاسی این یا آن کشور حتی – تأثیری در مسلمانی‌شان ندارد و خدشه‌ای در شهادتین آن‌ها نمی‌افکند. چنین اگر بود، محمد باید از همه‌ی آدمیان می‌‌خواست به جزیره العرب بروند و همه تکلم به زبان عربی را اختیار کنند. برای فهم این‌ها نه نیاز به دانش فلسفی است و نه محتاج متکلمان هستیم. حتی نیازی به عرفا هم نداریم. دانش فقیهانه کافی است که به ما بگوید در مسلمانی شهادتین کافی است و حق نداریم از کسی بپرسیم تو چطور به مسلمانی ایمان آوردی و در کجا زاده شدی و در کجا درس خواندی.

دین محمد، دین محمد است. به همین صراحت و سادگی. نه به جایی وابسته است. نه به حکومتی خاص دلبسته. دین محمد، دین آخرت است و رستگاری. در دنیا، دین محمد برای آدمیان صلاح و آسایش می‌‌خواهد نه رعب و فرسایش. دین محمد نه ریشه در ریشه‌ی فیضیه دارد نه ضرورتاً خصومتی با انگلستان یا آمریکا. دین محمد نیست که به تبعیت از فیضیه یا اقتفای به آن دین می‌شود؛ این فیضیه است که باید به دنبال دین محمد بدون تا شأن و منزلتی داشته باشد. آقای مصباح، شأن و منزلت فیضیه را مفروض گرفته و حتی فوق دین محمد تصور می‌کند گویی هرگز هیچ لغزشی یا انحرافی در فیضیه‌ی انسان‌های خطاکار راه ندارد! دین محمد، همه جا دین محمد است. زمین خدا، همه جا از آن خداست. در انگلستان از آن ابلیس نمی‌شود. بنا به نص قرآن هر آن‌کس که در مالکیت خداوند تردید کند، از مسلمانی دور شده است. فلذا، مهم نیست دین را از کجا گرفته باشی، تا زمانی که پا جای پای محمد بگذاری و از سیره‌ی او دور نشوی مسلمانی و حبذا مسلمانی! از سیره‌ی محمد و قرآن او که فاصله گرفتی ولی عرب باشی و گمان کنی که به ملبس شدن به لباسی تنها و عبا و لباده‌ای تشبه جسته‌ای به محمد، و دین او را منحصر در شرق یا غرب کردی، در عین کفری:
به هرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
به هرچ از دوست وامانی چه زشت آن نقش و چه زیبا

سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابسا

قصه‌ی این آقایان روشن است. نه این‌که از مسلمانی چیزی نمی‌دانند و قرآن نخوانده‌اند. حتماً می‌دانند. این‌ها همگی روزگاری طلبه بوده‌اند و علی‌القاعده با متن و صورت ظاهر قرآن آشنایند. اما این قوم را چه افتاده است که عین آیات قرآن محمد پیش روی آن‌هاست ولی گویی نمی‌بینندش و نمی‌خوانندش؟ پاسخ این پرسش را هم البته شاعر همان دو بیت بالا، سنایی، به شیواترین بیان داده است:

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد
که دار الملک ایمان را مجرد بیند از غوغا!

ماجرای این روحانیان، بر خلاف آن روحانی، خلاصه است در همین یک کلمه: «غوغا». شلوغ کردن، گل آلود کردن آب، منصرف کردن حواس مردم و مخاطبان از محل اصلی نزاع. مسأله نه خداست، نه پیغمبر، نه بهشت و نه دوزخ. مسأله اگر این‌ها بود دست‌کم می‌توانستند برای این ادعاهای گزاف و هول‌ناک‌شان نیم‌شاهدی از قرآن یا سیره‌ی محمد بیاورند. شاهدشان خودشان هستند و بس. دعوا، دعوای دین نیست. دعوا، دعوای به خطر افتادن منافع است. سفره‌ای که تا دیروز چرب و رنگین بود، گویی آرام‌آرام دارد برچیده می‌شود.

به دلالت رفیقی، این سخنرانی از محسن قرائتی را دیدم که دست‌ بر قضا در زمان حیات آیت‌الله خمینی ایراد شده است. سخنرانی دلنشینی است (و فی‌الجمله مضمون‌اش همان است که در بالا به زبانی دیگر آورده‌ام). برای اهل ایمان و مبتدیان و متوسطان بسیار عبرت‌آموز و پرنکته است. آن‌چه غریب است فاصله‌ی شگفت‌آوری است که میان این سخنان محسن قرائتی و رفتار و گفتار این آقایانی که امروز هر کدام‌شان از ارکان این نظام هستند وجود دارد. این‌ها اگر هر کدام‌شان پای سخنرانی قرائتی نشسته بودند و به دل باور داشتند به این سخنان، چنین گزافه‌هایی بر زبان‌شان جاری نمی‌شد.

حافظ قرن‌ها پیش پرده از این زهد ریایی برانداخته بود وقتی می‌گفت که:
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

که ترجمه‌ی مستقیم آیه‌ی قرآن است که:  وَلَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَیْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ (انعام: ۱۶۴ و چند جای دیگر از قرآن). حافظ درد را درست تشخیص داده است: دین‌فروشی زاهدانه و ریایی.

نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد، باشد که از غیب
چراغی برکند خلوت‌نشینی

امیدوارم این باریکه‌راهی که روحانی گشوده است باعث شود فقهای دلیری که هم دین را خوب می‌شناسند، هم از صمیم قلب به آن باور دارند و متلزم و عامل به دین محمد هستند، جسارت پیدا کنند و این لغزش‌های فاحش روحانیون دین‌فروش را پیش چشمان‌شان بگذارند تا دست‌کم اگر دانش دینی‌شان عیاری ندارد، پروای پس از مرگ خود را داشته باشند که هیچ خط امانی برای بهشت رفتن خودشان وجود ندارد. کسانی که خود باید چو بید بر سر ایمان‌شان بلرزند، سزوار نیست خود را قسیم الجنه و النار بدانند. اندکی تقوا کافی است برای این‌که چنین به بیکارگی و گزافه‌گویی نیفتند.

۰

چو دست دست تو باشد درون کس مخراش!

آن‌چه که این روزها در ایران اتفاق می‌افتد یک گره‌گاه ساده و مهم دارد: اتوریته. در سال‌های اخیر، بنیان‌های اتوریته‌ای که هر نظام سیاسی در هر جای دنیا به آن نیازمند است، در ایران به شدت، عمدتاً به خاطر سوء تدبیر حاکمان (و البته عوامل متعدد داخلی و خارجی) آسیب دیده است. در این سال‌ها، هر اتفاقی را می‌توان در پرتو همین فرسایش هم‌زمان اتوریته و مشروعیت فهمید.

۱. به زندانیان سیاسی در اوین حمله‌ای وحشیانه می‌شود. این رفتار خلاف هر قاعده و قانونی است و یک معنا بیشتر ندارد: کین‌توزی و ابراز خشم و نفرت. ابراز خشم، محصول استیصال است. یعنی هر راه دیگری را آزموده‌اند و ناکام مانده‌اند. در فضایی که همیشه آسیب‌پذیرترین‌ها، کسانی که دست‌شان از همه جا بسته است، ضعیف‌تر یا گوشه‌گیرتر از همه هستند، آماج آسیب می‌شوند، یعنی حاکمان و بازی‌گردانان آن فضا از عجز رو به ضعیف‌آزاری آورده‌اند. دست‌شان به آن نمی‌رسد که زورمندان صاحب اعتبار و مشروعیت‌ در برابرشان سپر بیندازند، گوشت و استخوان محبوسان را لای گازانبر عسسان و محتسبان می‌گذارند.

۲. در همین روزهاست که آیت‌الله حائری شیرازی نامه‌ای خطاب به موسوی و کروبی می‌نویسد که حقیقتاً باید در تاریخ ثبت شود. نامه‌ای است عجیب از بسیاری جهات. پریشانی و استیصال در سطر به سطر آن موج می‌زند. اول و آخر کلام این است که ما (حاکمان)،‌ شما دو تن را به خاطر تن نسپردن به رأی عالی نظام در نزاعی که ما خود پیش‌تر حکمیت آن را به عهده داشتیم (و از نظر شما، ما نیز از متهمان دعوا بودیم)، به حصر افکنده‌ایم. امروز هم‌چنان می‌بینیم که آن‌چه می‌خواستیم تأمین نشد (و آن‌چه می‌خواستند برکشیدن احمدی‌نژاد نبود بلکه حفظ و استمرار اتوریته و مشروعیتی بود که از هم‌نشینی با احمدی‌نژاد آسیب دید). حالا از این دو توبه می‌خواهند. از فحوای نامه و حوادث پیرامونی می‌توان دریافت که این دو تن بر همان عهد نخستین مانده‌اند و در واقع نامه‌ی آیت‌الله خبر از کوششی ناکام برای تسلیم کردن آن دو تن می‌دهد. از همه عبرت‌آموزتر این بند از نامه‌ی آیت‌الله است: «خیلی‌ها با پافشاری بر امر باطلی از دنیا رفتند و حتی بعد از مرگشان هم تاکنون خوشنام مانده‌اند و شاید مردمی هم آرزو دارند در قیامت همنشین اینان باشند اما چیزی جز جایگاه عذاب نصیب ایشان نخواهد بود. شما این مطلب را با جان و دل قبول دارید. باید از این محبوبیت‌های پس از مرگ ولو چندین هزار ساله باید به خدا پناه برد!!». این بندها، از هر شرح و تفسیری مستغنی است. به زبان حال می‌گوید: ما هر چه در توان‌مان بود کردیم که آن اتوریته و مشروعیت را بازسازی کنیم و حتی با دست نبردن در انتخابات بعدی کوشیدیم این وجهه‌ی آسیب‌دیده را ترمیم کنیم و نشد. اما شما با تمام این تنگنای حصر، هم‌چنان از موضع خویش فرود نیامده‌اید ولی محبوبیت‌تان مضاعف شده است.

۳. درست همین امروز، عضو جمعیت ایثارگران خطاب به خاتمی می‌گوید: «گفته می‌شود که خاتمی قصد اظهار ندامت و پشیمانی از اقدامات خود در سال ۸۸ دارد که اگر چنین پشیمانی برای او حاصل شده بهتر است صریحا اعلام کرده و تبری خود را از شعارها و رفتارهای ساختارشکنانه بیان کند». و در خلال همان سخنان، لحن تحقیرگرانه‌ای مشابه با لحن حائری شیرازی خطاب به موسوی دارد (لحن تحقیرگری که در واقع لحن استیصال سرگردنه‌بگیری است که نتوانسته حریف عزت و وقار مخاطب‌اش شود و به سوی پرخاش و دریدگی رفته است): «خاتمی کوتاه‌قدی خود را در فتنه ۸۸ نشان داده چرا که وی و همفکرانش در سال ۸۸ با اقدامات خود استقلال و جمهوریت نظام را زیر سؤال بردند». پر پیداست که در این تحلیل «کوتاه‌قد» دقیقاً چه کسی است!

۴. حسین نورانی‌نژاد به میل خویش از میانه‌ی تحصیل‌اش در خارج از کشور – و او قانوناً پیش از این از کشور خارج شده بود – به ایران برگشته بود تا پسر نوزادش را ببینید. هیچ بیمی نبود که او از کشور بگریزد و بی‌شک هر گاه احضارش می‌کردند به پای خود به محضر همان دادگاه نظام می‌رفت. او را نیز از منزل‌اش بیرون می‌کشند و چنان با او رفتار می‌کنند که گویی هر لحظه قصد گریز دارد! این‌ها همگی نشانه‌ی آشفتگی و استیصال است. اما چرا؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد که تمام این‌ها هم‌زمان شده است؟

گلوگاه این نزاع دو زمینه‌ی اصلی است که به همان مسأله‌ی مشروعیت و اعتبار حکمرانان بر می‌گردد. یکی مسأله‌ی فرهنگ است (و این‌جا مسأله‌ی «زن»، مسأله‌ی روزی است که یک سوی آن رهبر کشور است و سوی دیگرش هاشمی و روحانی). دیگری مسأله‌‌ی رفع حصر است (که باز هم در آن پای همان تقابل پیش‌گفته مطرح است).

نکته این است که این تقابل مصنوعی است و واقعی نیست. این تقابل می‌تواند رخ ندهد. ضرورتی ندارد پیروزی یکی، شکست دیگری باشد. ضرورتی ندارد رفع حصر یا نرمش با زندانیان و حتی عفو آنان، مترادف با شکست و خفت نظام باشد. سؤال این است که چه کسی سود می‌برد از تداوم بخشیدن به این تقابل؟ مسأله این است که آن جناحی که در انتخابات ۹۲ شکست خورد، توان هضم بیش از این را ندارد. این «حماسه»، حتی به رغم صحه گذاشتن رهبر کشور بر آن، بر آن‌ها گران آمده است. از سوی دیگر نشانه‌ی این نیز هست که پشت پرده بی‌شک کوشش‌هایی برای بازگرداندن آب رفته به جوی انجام شده است (و همین است که از مابین‌السطور نامه‌ی حائری شیرازی و سخنان عضو ایثارگران بیرون می‌زند). لاجرم تاوان این کوشش را زندانیانی می‌دهند که دست‌شان از همه جا کوتاه است و کسانی که بارها حسن نیت و سلامت و صداقت‌شان را و وفاداری و پای‌مردی‌شان را برای خدمت به کشورشان نشان داده‌اند.

این آتش‌افروزی‌ها مصنوعی است. حکایت از اتفاق دیگری دارد که در جای دیگری رخ می‌دهد و چه بسا تمام این‌ها برای منصرف کردن افکار عمومی از ماجرایی است که جای دیگری در جریان است. آن‌چه کلیدی است این است که در این تلاش ناکام برای ترمیم آن مشروعیت، آن مدعیان ناصادق و حامیان کذاب نظام، روز به روز استوارتر تیشه به ریشه‌ی آن نظام می‌زنند و به جای ترمیم آن مشروعیت، جویباری را که در آن می‌توان خردمندی و حکمت روان کرد، گل‌آلود می‌کنند. طرفه این است که کلید این نزاع ظاهراً «فرهنگ» است اما تنها چیزی که در حوادث پیرامون این نزاع نمی‌تواند دید،‌ فرزانگی و فرهنگ و فرهیختگی است. نماد آشکار غیبت و تیرگی فرزانگی و فرهنگ همین‌هاست که در اوین رخ داده است و در نامه‌ی آیت‌الله و سخنان عضو جمعیت ایثارگران آشکار است. در این نظام اگر قرار باشد فرهنگ پا بگیرد، فرهنگی که کسانی چون حافظ و مولوی و عطار و سنایی و ابوسعید ابوالخیر در سایه‌ی آن بالیده و بلکه خود این درخت تناور را آبیاری کرده‌اند، از همین‌جا باید شروع کرد. مدافعان و مروجان فرهنگ نمی‌توانند خود پشمینه‌پوشانی تندخو باشند که از عشق و آدمیت بویی نشنیده‌اند و سر تا پا خشم و خشونت باشند. اتوریته و مشروعیت را هم می‌توان با ترویج فرهنگ و پرهیز از خشک‌دماغی زاهدانه و خشم و کوته‌فکری ترمیم کرد، نه با دریدن و سوختن و شکستن:

چو دور دور تو باشد مراد خلق بده
چو دست دست تو باشد درون کس مخراش

۰

هیچ بر هیچ

 فکر نمی‌کنم در روزگار معاصر، یعنی همین عصر تکنولوژی و وب و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، وسوسه‌ای قوی‌تر و پرزورتر از نمایش خویش و میل به دیده شدن و مطرح شدن وجود داشته باشد. این وسوسه دامن بسیار کسان را که در دنیای ماقبل اینترنت – و در واقع ماقبل شبکه‌های اجتماعی – مهارشان بیشتر به دست خودشان بود، گرفته است. در میزان همه‌گیری و نفوذ و رسوخ این شبکه‌ها همین بس که بسیاری از کسانی که امروز آلوده‌ی آن شده‌اند، حتی وبلاگ هم نمی‌نوشتند. یک دلیل ساده و روشن‌اش این است که شبکه‌های اجتماعی کار عرضه‌ی نفس را بر آدمیان بسیار بسیار آسان‌تر کرده‌اند (و به همان اندازه میزان کنترل بر تولیدات و نمایش‌های آدمی توسط گردانندگان این شبکه‌ها و دولت‌ها گسترش یافته است).

blog-cartoon

بیهوده حاشیه نروم. فکر می‌کنم شبکه‌های اجتماعی، بسیار چیزها به آدمی می‌دهند و بسیار چیزها را هم از او می‌ستانند. بحث انتخاب هم شاید نباشد. بحث خوب و بد هم در میان نیست که بگویی شبکه‌های اجتماعی خوب‌اند یا بد. شاید هیچ قاعده‌ی کلی وجود نداشته باشد. هر فردی، به تنهایی،‌چه بسا خودش فقط، می‌تواند تصمیم بگیرد که شبکه‌های اجتماعی، یا حتی کدام شبکه‌ی اجتماعی و تحت چه شرایطی برای او مناسب هستند. با خودم که حساب می‌کنم گاهی اوقات فکر می‌کنم پرداختن به بعضی مسایل شبکه‌های اجتماعی – و درگیر شدن در بعضی بحث‌ها،‌ حتی وقتی که جنبه‌ای علمی و آکادمیک هم پیدا می‌کنند – حیف است و بر باد دادن عمر گران‌مایه. سؤال این است که آدمی – نه بگذارید بگویم «من»ِ گوینده – خودش را خرج چه چیزی می‌کند؟ آدم همیشه می‌تواند از خودش بپرسد که خودش را به چه چیزی می‌فروشد؟ گرفتیم که فلان سخن من و ما در بهمان فضا ناشنیده و نادیده ماند. آخرش چه می‌شود؟ بخت دنیا یا رستگاری عقبای ما در گرو مطرح شدن فلان نظر ماست؟ دنیا بدون ما از حرکت می‌ایستد؟ زمین متوقف می‌شود؟ مثلاً کسانی که چند بار تجربه‌ی ترک فیس‌بوک داشته‌اند، احتمالاً می‌توانند بهتر بگویند که با این ترک چیزی را از دست داده‌اند یا به دست آورده‌اند.

خیلی وقت‌ها، در دنیای واقعی و در دنیای مجازی نیز، این بیت حافظ پیش چشم‌ام بوده است:
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است | دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
این همان آدمی است که برای‌اش همصحبتی و هم‌نفسی با یار – یار یگانه‌ی واحد – به دو جهان می‌ارزد: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم | دولت صحبت آن مونس جان ما را بس.
اما همه‌ی این‌ها به پای این بیت حیرت‌آور حافظ – که گویی تصویری رنگ‌آمیزی‌شده از خیام است – نمی‌رسد:
جهان و کار جهان، جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق.

هیچ! ما که «چو خشخاشی بر روی دریا» هستیم و چه بسا همان هم در این بیکرانه‌ی هستی نباشیم، کجای جهان را پر می‌کنیم با این حنجره دریدن و «روز و شب عربده با خلق خدا»؟ بگذار همه با خیالی که دارند خوش باشند. و کل حزب بما لدیهم فرحون. مشکل خیلی وقت‌ها این است که زمین بازی و قواعد بازی در شبکه‌های اجتماعی را به جای این‌که ما تعریف کنیم، صاحبان شرکت‌های بزرگ و در سطح پایین‌تر بقیه‌ی کاربران تعیین می‌کنند. گویی در این میدان خودت چندان اختیاری نداری. گویی فضای مجازی عرصه‌ی نبرد جبر و اختیار دوران مدرن است. خیلی وقت‌ها کاری می‌کنی و چیزی می‌گویی و فکر می‌کنی با اختیار این کار را کرده‌ای در حالی که کسی، چیزی، حالی، خیالی، وسوسه‌ای پاسخی تو را گوش‌کشان می‌کشاند و خودت در این توهم و گمانی که چه عرصه‌ی فراخی برای اختیار و اعمال فردیت آدمی. آخر قصه؟ هیچ، هیچ اندر هیچ! این «هیچی» بیشتر وقتی خودش را نشان می‌دهد که درگیر تجربه‌های وجودی باشی و ببینی که از فرش تا عرش نه در فضای مجازی و نه در فضای واقعی‌اش، «چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من»! این‌ها را اگر آدمیان با خودشان مرتب مرور کنند، کمی ملایم‌تر می‌شوند. از سرکشی و غرورشان کاسته می‌شود. متواضع‌تر می‌شوند. آن سخت‌گیری و تعصب، آن خشم و خروش زبانه‌اش فرو می‌نشیند. در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.

hubspot facebook moving truck

۰

تأملاتی در حاشیه‌ی بحران اوکراین

۱. بحران اوکراین به رغم – و حتی شاید به دلیل – تمام مداخله‌ی اروپا و آمریکا، نتیجه‌ای معکوس داد. انضمام کریمه به روسیه تنها حاصل سرسختی و جاه‌طلبی پوتین نبود. بخش مهمی از کار انضمام کریمه با روسیه را اروپا و آمریکا با سوء تدبیرشان تسهیل کردند. واقعیت‌های قصه از این قرار است که رییس جمهوری که به شیوه‌ای دموکراتیک و با رأی مردم انتخاب شده بود، در جریان اعتراضی که چندین لایه بود و هویت‌های سیاسی مشخصی نداشت (از جمله این‌که نقش نیروهای افراطی و تندرو در سرنگون کردن یانوکویچ پررنگ بود)، از قدرت کنار نهاده شد (هیچ جای قانون اساسی اوکراین نمی‌گوید که حتی وقتی رییس جمهور فاسد است، می‌توانید خارج از عرف قانونی کشور او را تنها با اعتراض عزل کنید). اروپا و آمریکا از جنبش یورومیدان حمایت کرد. عاقبت کار فرار رییس جمهور قانونی کشور شد و سنگین‌ شدن وزنه به سود روسیه. به عبارت دیگر، روسیه بهانه‌ای را که همیشه منتظرش بود پیدا کرد. در کریمه همه‌پرسی برگزار شد (یعنی باز هم در فرایندی دموکراتیک) و اکثریت مردم کریمه که به هر حال به روسیه متمایل‌اند، رأی به انضمام کریمه به روسیه دادند. اروپا و آمریکا این انضمام را خلاف قانون اساسی خواندند (در حالی که پیش‌تر از آن هیچ اشاره‌ای به سرنگونی دولت در تعارض با قانون اساسی نداشتند). آن‌چه می‌ماند تنها رتوریک طرفین است که از ظواهر بر می‌آید که پوتین در این میدان پیروز شده است (افزایش فراوان محبوبیت پوتین و افول ستاره‌ی اقبال اوباما پس از این بحران یکی از شواهد ماجراست).

۲. مخالفان اروپایی و آمریکایی پوتین روسیه را تحریم کرده‌اند. اما تحریم روسیه زمین تا آسمان با تحریم عراق، سوریه و ایران تفاوت دارد. در خاورمیانه علاوه بر محدود کردن بعضی از مقامات حکومتی آسیب اصلی به مردم این کشورها می‌رسید ولی در روسیه هیچ اتفاق مهمی با این تحریم‌های ضعیف‌ و بی‌رمق نمی‌افتد. یعنی باز هم اروپا و آمریکا بازنده‌ی قصه‌اند و پوتین پیروز نبرد.

۳. در پرونده‌ی هسته‌ای ایران، همیشه بیم آن هست که این اختلاف میان روسیه و قدرت‌های دیگر صدمه‌ای به روند مذاکرات بزند. اما نکته‌ی مهم این مذاکرات این است که به هر حال آمریکا دست‌کم از بین آن‌که مبادا دوباره روسیه ابتکار عمل را به دست بگیرد، از مماشات با ایران سود خواهد برد. گشوده شدن کانال ارتباط مستقیم بین ایران و آمریکا، ایران را از روسیه بی‌نیاز می‌کند ولی هم‌زمان آمریکا هم چاره‌ای نخواهد داشت جز این‌که همین ارتباط را ادامه دهد تا این‌که هم‌زمان هم با روسیه قطع ارتباط کند و هم با ایران و منزوی‌تر از پیش شود. تحلیل من این است که انضمام کریمه به روسیه در نهایت به تسهیل مذاکرات هسته‌ای ایران با غرب یاری می‌رساند.

۴. روسیه در عمل قدرتی جهانی است که تا امروز طرف‌دار کشورهای شیعه بوده است (از ایران بگیرید تا سوریه). درست بر خلاف آمریکا که مشخصاً هم‌پیمان عربستان سعودی و کشورهای به ویژه افراطی سنی است. پس از بحران اوکراین، روسیه بیشتر به اسد متمایل خواهد شد و تا همین امروز هم اسد در نبرد با مخالفان‌اش دست بالا را داشته است. در معادله‌ای که یک سوی آن ایران، سوریه و روسیه هستند و سوی دیگرش آمریکا و کشورهای اروپایی، به ویژه وقتی که بحران سوریه بدون مشارکت و همکاری ایران غیرقابل حل می‌نماید، آمریکا با زخمی کردن روسیه تنها برگ‌های برنده‌اش را از دست داده است. تصور آینده‌ی سیاسی سوریه بدون اسد با اشتباهات پیاپی سیاسی آمریکا – از جمله به خاطر مماشات‌اش با عربستان سعودی و قاطعیت نشان ندادن در برابر گسترش حضور نیروهای افراطی و خشن در میان مخالفان اسد – اکنون بسیار دشوارتر شده است. از دست دادن همراهی روسیه کار را بر آمریکا بیش از پیش دشوار خواهد کرد.

۵. بحران اوکراین برای پوتین فرصتی تاریخی بود که هم غرور ملی روس‌ها را – پس از تجربه‌ی تلخ اتحاد شوروی و ناکامی تاریخی‌شان – به رخ طرف مقابل بکشاند و هم چهره‌ی خود را در داخل روسیه ترمیم کند. فشارها و جنجال‌های سیاسی و رسانه‌ای طرف مقابل هم چیزی بیش از سر و صدا نیستند و در عمل به نظر نمی‌رسد که اتفاق خاصی بیفتد؛ به ویژه که روسیه هیچ اقدام نظامی علیه اوکراین نکرده است؛ هیچ حمله‌ای رخ نداده است و پوتین تنها با تماشا کردن و بهره‌گیری از فرصت‌هایی که اروپا و آمریکا با شتاب و بی‌تدبیری در اختیارش گذاشته‌اند موقعیت خود را به آسانی تثبیت کرد. اعتراض‌های اوکراین بیش از آن‌که یادآور بهار عربی در نمونه‌ی تونس (یا حتی اعتراض‌های مخملی یا رنگی سابق) باشد، چیزی است شبیه مصر: مبارک می‌رود، مرسی به قدرت می‌رسد و با کودتای ارتش سرنگون می‌شود. وضع اوکراین از سابق بهتر نشده است هر چند دولت تازه روی کار آمده سخت مستأصل است که به اتحادیه‌ی اروپا نزدیک شود. پهن شدن بساط ناتو بیخ گوش روسیه برای پوتین پذیرفتنی نبود. ناتو تنها با دادن هزینه‌ی از دست رفتن کریمه می‌توانست آغوش‌اش را به روی اوکراین تازه بگشاید. اما آن‌که حالا سرش بی‌کلاه می‌ماند، نه روسیه است و نه کریمه بلکه دقیقا اوکراین جدید است. اتحادیه‌ی اروپا اگر قرار بود به کشوری کمک کند، ناگزیر می‌بایست دست اسپانیا و یونان و کشورهای بحران‌زده‌اش را بگیرد. نجات اقتصادی اوکراین آخرین چیزی است که اروپاییان در این بحران اقتصادی به آن علاقه‌مندند (پر پیداست که مسأله نه دموکراسی است و نه آزادی وحقوق بشر؛ اگر بود می‌توانستند در برابر حزب اسوُبودا، جناح راست و رفتارهای افراطی‌شان موضع بگیرند – و این‌ها بخشی تعیین‌کننده از یورومیدان بودند – که بدیهی است نمی‌خواستند اعتراض‌ها به یانوکویچ را به این شکل در هم بکشند).

۶. پوتین سرمایه‌گذاری کلانی روی سیاست‌های دوگانه‌ی غرب کرد و هیچ نمونه‌ای از خیره‌سری و یکجانبه‌نگری آن‌ها را از قلم نینداخت. درست در همان روزی که کریمه به روسیه منضم شد، پوتین هم وقت را غنیمت شمرد و شاید غراترین سخنرانی تمام عمر سیاسی‌اش را ایراد کرد. سخنان پوتین بی‌شک تأثیرگذار بود. هم مصرف داخلی و تبلیغاتی داشت و هم به آسانی می‌توانست مخالفان خارجی‌اش را به شلاق انتقادهای گزنده بگیرد. پوتین اگر قرار بود تنها به پیشینه و سابقه‌ی اروپا و آمریکا در مداخله‌های سیاسی و نظامی‌شان تکیه کند، نیازی به هیچ توضیح یا توجیهی برای انضمام کریمه به اوکراین نداشت. پوتین بدون شلیک حتی یک گلوله کریمه را به روسیه منضم کرد. از نظر منتقدان غرب، اگر همه‌پرسی کریمه از نظر اروپا و غرب «غیرقانونی» است، کل قانون اساسی افغانستان و عراق مشکل بدخیم‌تر و مزمن‌تری دارد که تنها به استظهار آمریکا مستقر شده است (و بدون حضور نظامی پرهزینه و خون‌بار آمریکا تحقق‌اش محال بود). پوتین از همه‌ی این موارد بهترین استفاده‌ی تبلیغاتی و سیاسی را کرد. این وضع برای آمریکا هم ناگوار بود و هم ناگزیر. اوباما نه می‌توانست و نه می‌خواست بگوید حمله به عراق غیرقانونی بوده است و تمام این تعلل و تردیدها برای پوتین مائده‌ای آسمانی بود. روشن است که مسأله خوب یا بد بودن پوتین نیست؛ مسأله واقعیتی سیاسی است که فارغ از میل باطنی چپ و راست اکنون محقق شده است. آمریکا بازنده‌ی بزرگ و زخم‌خورده‌ی این دعواست.

۰

برنامه‌ی هسته‌ای ایران: مسأله یا شبه مسأله؟

یادداشت زیر را حدود دو سال پیش نوشته بودم. آن زمان هنوز دولت روحانی در افق سیاست ایران پدیدار نبود. ظریفی در کار نبود و سیاست هسته‌ای ایران به این‌جا نرسیده بود. این یادداشت آن زمان اولین بار در جرس منتشر شد و هر چه می‌گردم به نظرم نمی‌رسد آن را در ملکوت آورده باشم. فکر می‌کنم حالا بعد از دیدن تحولات این ماه‌های اخیر، خواندن این یادداشت هم برای خودم و هم برای مخاطبان جالب باشد. خوشحال‌ام که تحلیلی که دو سال پیش از ماجرا داشتم با آن‌چه در ماه‌های اخیر اتفاق افتاده است، اختلاف معنی‌داری ندارد ولی هم‌چنان این نکته عبرت‌آموز است که کسانی که از مسأله‌ی هسته‌ای ایران شبه‌مسأله ساخته بودند، هم‌چنان با همان شبه مسأله مشغول‌اند و ذهن‌شان جایی بیرون واقعیت با خیالی ثابت شده است و هر اتفاقی که در هر جای عالم و خصوصاً‌ در سیاست ایران بیفتد، هرگز باعث نمی‌شود از خوابی که در آن فرو رفته‌اند بیدار شوند. 
ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد