۵

رواج لمپنیسم و تباهی فرهنگ

نامه‌ی محمد مایلی‌کهن که اول بار در ایسنا دیدم (و فارس‌نیوز آن را از وب‌سایت‌اش حذف کرد)، مرا سخت به فکر فرو برد. این نامه، یک نشانه بود. نشانه‌ای از یک رخداد مهم که سال‌هاست دیده به روی آن فروبسته بودیم. مایلی کهن، پدیده‌ی تازه‌ای نیست. آن زبان و ادبیات هم اصلاً عجیب و غریب نبود. مگر بقیه‌ی مربیان ورزشی کشور ما، که نامی از آن‌ها نمی‌برم، همه زبانی ادیبانه و متشخص داشته و دارند؟ (فکر کرده‌اید همه باید مثل «سِر» الکس فرگوسن باشند؟) نکته‌ی شگفت اما این‌هاست: ۱. یکی این جسارت را پیدا کرده که متنی را با ادبیاتی چنین سخیف به رسانه‌های عمومی بفرستد، هل من مبارز بطلبد و ضرب شست نشان دهد؛ سابقاً این نوع ادبیات در انحصار روزنامه‌ای مثل کیهان بود، اما گویا این سرطان وقیح‌نویسی و ابتذال، متاستاز کرده است و وضیع و شریف نمی‌شناسد. ۲. در متن این ادبیات سخیف و لمپن‌وار، ناگهان عباراتی پرصلابت، مقدس و دینی (هیچ برگی جز به اذن خداوند فرو نمی‌افتد و الخ) می‌بینیم که در کنار آن همه ابتذال و فرومایه‌گی لفظ و معنا نشسته است (شعبان بی‌مخ‌ها؛ «گنده باقالی»؛ «گروهبان قندلی»)؛ این خود، یعنی چیزی در جامعه باب شده است از جنس وقاحت و ابتذال.

اما مایلی‌کهن، بی‌اهمیت‌ترین و بی‌معناترین قطعه‌ی این پازل است. مدتی پیش مطلبی نوشته بودم با عنوان «ارأیت من اتخذ الهه هواه». آن مطلب را در اوج قدرت‌نمایی گروه «گرداب» و برنامه‌ی «شوک» نوشته بودم و مخاطب مستقیم من هم همان گروه بود (بعید می‌دانم آن‌قدر ضریب هوشی‌شان بالا بوده باشد که بفهمند خطاب به آن‌ها نوشته‌ بودم‌اش). بدون هیچ تردید باید با رواج فحشا، اعتیاد، نابهنجاری‌های اجتماعی مبارزه کرد. هیچ شکی در این نیست (و بله، وب‌سایت، وبلاگ‌، روزنامه، رادیو و تلویزیون، اتوبوس (و حتی ماشین‌لباس‌شویی!) هم اگر زمینه‌ساز این‌ها شود، باید فکری برای‌اش کرد). ایراد بزرگ گردابی‌ها، که برای من همان دمِ خروس‌شان است، این است که در ادبیات‌ و زبان‌شان چیزهایی است که نشان نمی‌دهد آن‌ها در مبارزه با ناهنجاری‌های اجتماعی و انحراف، صداقت داشته باشند. برای آن‌ها شلوار جین پوشیدن هم لابد انحراف شمرده می‌شود. احول بودن و قلب کردن ارزش‌ها، از سر تا پای گفتار و ادبیات‌شان می‌بارد. بر پیشانی صفحه‌ی نخست وب‌سایت گرداب این آیه از قرآن نقش بسته است: «إِنَّ الَّذِینَ اشْتَرَوُاْ الْکُفْرَ بِالإِیمَانِ لَن یَضُرُّواْ الّلهَ شَیْئًا وَلهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ» (آیه‌ی ۱۷۷ سوره‌ی آل عمران) و دقیقاً وجود این آیه (یا هر آیه‌‌ی دیگری) در صدر چنان وب‌سایتی مرا به نیت گردانندگان آن مشکوک می‌کند. گردابی‌ها قرار نیست فکری به حال معضل‌های اجتماعی ما بکنند یا چاره‌ای برای دردهای ما بیندیشند. مگر مشکل رو به رشد فحشا قبل از پدید آمدن وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های آزادی که در چنگال نظارت قوی دولتی نیستند، وجود نداشت؟ مگر خانه‌های عفاف وجود نداشتند؟ چرا آن موقع چنان تبلیغاتی بر پا نمی‌شد؟ چرا این پوشش مبارزه با فحشا، دیدگان‌اش نابیناست و از سطر سطر بیانیه‌های‌‌اش عدم تبعیض در برخورد با وبلاگ‌ها می‌بارد؟ چرا آن موقع از آیات قرآن و احادیث و روایت‌های دینی خرج نمی‌شد؟ نکته‌ام را صریح و روشن می‌گویم: فحشا و سوء استفاده از کودکان یا زنان چیزی نیست که فقط در ایران «اسلامی»‌  مذموم و ناپسند باشد؛ این نوع مسایل همه جا هست و معمولاً چهار نفر آدم عاقل به فکر «حل» ماجرا هستند نه «مشکل» تراشیدن از آن‌ها. مبارزه با انحراف اجتماعی (اعتیاد، فحشا، پورنوگرافی و غیره و ذلک)، مقوله‌ای نیست که بتوان آن را ناگهان تقلیل داد به تقابل «کفر» و «ایمان». تفکر از این هول‌ناک‌تر وجود ندارد که بحران‌های اجتماعی را ناگهان تبدیل به صف‌آرایی کفر و ایمان کنیم (همین ادبیات مهم‌ترین دلیل و حجت بر ناپختگی و افراطی بودن آن گروه است). به همین دلیل است که می‌گویم، آن برنامه، هدفی به جز پوشش ظاهری‌اش را دنبال می‌کند. حداقل با شواهدی که می‌بینم نظر من این است (مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود، که اولین راه ثبوت خلاف‌اش،‌ تغییر این ادبیات «کافرتراش» است). سیطره‌ی نگاه کلامی و پلمیک دینی بر سیاست‌گذاری اجتماعی و مدنی، یعنی آغاز فاجعه و فروافتادن به قرائت‌های تنگ‌نظرانه و خارجی‌وار از دین که نهایت‌اش به باد رفتنِ همه‌ی ارزش‌های بنیادین دینی است. با هزینه کردن از قرآن و حدیث و روایت، کسی مؤمن و مسلمان و صادق نمی‌شود: نه هر کس شد مسلمان می‌توان گفتش که سلمان شد / که اول بایدت سلمان شدن، آن‌گه مسلمان شد. دردِ دین لازم است، به همراه صداقت و بصیرت. و گرنه هر جاهل متنسک و دین‌فروشی می‌تواند لاف دین‌داری بزند.

این مقدمه‌ی دراز را برای این گفتم: رییس جمهور آینده‌ی کشور، اگر احمدی‌نژاد نباشد، دو مشکل بزرگ دارد: یکی، بازگرداندن شأن و جایگاه راستین مقام ریاست‌جمهوری به وقتی که رییس جمهور احترامی داشت و نمی‌شد به همین سادگی او را در هر گوشه‌ی جهان به تمسخر و استهزاء گرفت (و بعد هم مثل پهلوان‌پنبه‌ها و دون‌کیشوت‌وار لاف زد که همه کور شدند و کر و ما بودیم که تاج عزت و افتخار بر فرق نُه اختر نهادیم). سطحی شدن زبان و ادبیات ریاست جمهوری، نشانه‌ی نزدیک شدن به مردم و از آن‌ها بودن نیست. می‌توان درست و سنجیده و متین و پخته سخن گفت و اعتنا به شأن و جایگاه خود داشت، اما «صداقت»‌ داشت که «دل بیارامد ز گفتار صواب / آن‌چنان‌که تشنه آرامد به آب». اما نکته‌ی دوم، که بی‌ارتباط به نکته‌ی اول نیست، باز گرداندن شأن و عزت و کرامت انسانی مردم است. گشت ارشاد فقط یک نمونه‌ی دمِ دستی (و بی‌اهمیت‌تر در میان چیزهای دیگر) از نابود شدن کرامتِ انسانی مردم است. ولی مگر مردم کوچه و بازار از آن‌چه که بر سر دانشگاهیان و دانشجویان در فضاهای فرهنگی ما می‌رود با خبر می‌شوند؟ مگر دستگاه قضاوت ما وضع‌اش بهتر است؟ مگر کارمندِ بانک ما بهتر برخورد می‌کند؟ این بی‌معنا و بی‌اهمیت شدن کرامتِ انسانی در کشور ما البته حاصل یک سیاستِ کلان‌تر است: سیاستِ استخفاف! مردم را باید استخفاف کرد تا اطاعت کنند. وقتی کسی را خوار و خفیف کردی و مرتب وجودش، هویت‌اش و هستی‌اش را تحقیر کردی، ناخودآگاه مطیع‌ات می‌شود و از تو می‌ترسد. «سیاستِ استخفاف» نخِ نامرئی حاضر در تمام جفاهایی است که بر کرامتِ انسانی در کشورِ ما می‌رود. فکرش را بکنید که تمام کسانی که در این هفت-هشت‌ ساله‌ی گذشته به «اتهام»ِ جاسوسی دستگیر شدند، به زندان افتادند و بعد اعتراف کردند، کجا هستند و امروز چه می‌کنند؟ خوب «جاسوسی» اتهام کمی نیست (در همین کشورهای غربی کسی اگر جرم‌اش جاسوسی باشد، ممکن است به سادگی متهم به حبس ابد شود). در کشور ما هر «اتهام» به سادگی مترادف است با «جرم» (بیانیه‌های گردابی‌ها را ببینید که در دو خط اول می‌گویند متهم و بعد هم می‌گویند مجرم؛ یعنی هنوز دادگاهی تشکیل نشده، قبلاً حکم صادر شده و تجدید نظر و وکیل و این حرف‌ها در کار نیست). و بعد همین «متهم‌»ها، روانه‌ی زندان می‌شوند. جرم‌شان محرز می‌شود (آن هم جرم‌هایی از جنس جاسوسی!). بعد هم آزاد می‌شوند و تمام. انگار نه انگار خبری بوده است از اول! خوب این رفتار یک معنا بیشتر ندارد: این‌ها را گرفتیم تا توی دل بقیه را خالی کنیم که حواس‌شان باشد! در کشور ما، گاو و گوسفند، مرغ و ماهی، سگ و گربه، گنجشک و کلاغ متهم به جاسوسی و تلاش برای براندازی نرم نظام هستند (چه برسد به دانشجو، استاد دانشگاه، وبلاگ‌نویس، روزنامه‌نگار و «زن»)، مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود! خوب، سنگ بنای این رفتار و این نگاه پر از سوء ظن، باز هم همین است: سیاست استخفاف. و البته که سیاستِ استخفاف جواب می‌دهد.

وقتی که بعضی از مراجع و علما نسبت به سوء استفاده از نام «امام زمان» در تریبون سازمان ملل هشدار دادند، نکته بسیار ساده بود. نتیجه‌ی این بازی کردن با بنیادی‌ترین عقاید دینی مردم، تنها این نیست که کسانی که «ضد دین» تلقی می‌شوند، شاد می‌شوند از این به سخره رفتن دین و اعتقادات مردم. نتیجه‌ی بعدی این است که آن مؤمن ساده‌ای که امام زمان‌اش برای‌اش تمام زندگی‌اش است و با آن خوش است و سلامت روانی‌اش در گرو همان است، وقتی این مُبلغ «امام زمان» را با این ادبیات ببیند، یکی از این دو اتفاق می‌افتد: یا او هم زبان و ادبیات‌اش، پرخاش‌جو می‌شود و سطحی؛ و یا در رکنِ اولیه‌ی همان اعتقادش شک می‌کند. رونق مسلمانی و ایمان، با این نوع تبلیغ دین پیشاپیش رفته است. بهترین حمله به اعتقادات دینی مردم، با همین دفاع‌های بد و ترویج‌های سطحی و مبتذل رخ داده است. روزگاری با آیه‌ای از قرآن، فضیل عیاضی زاهد و پارسا می‌شد. زمانی بود که با بیتی از سنایی، گم‌گشته‌ای راهِ هدایت می‌یافت و نوری در باطن‌اش می‌جوشید. این روزها، شنیدن نام قرآن و بزرگان دین، مردم را فراری می‌دهد. و آیات و احادیث تبدیل به چماقی می‌شوند در دست لمپن‌ها برای از میدان به در کردن رقبای‌شان. برای بر زبان آوردن سخن بزرگان، نقل آیه و حدیث، استشهاد جستن به بیتی پرمعرفت و اشارت، فقط دانستن زبان فارسی یا عربی کافی نیست؛ درک، دردمندی و مسئولیت هم لازم است: حرف درویشان بدزدد مردِ دون / تا بخواند بر سلیمی زان فسون… این روزها، از خواندن آیات قرآن و تعظیم و تکریم اولیای دین وائمه‌ی شیعی، بوی تعفن ریا و تزویر و دین‌فروشی می‌آید؛ بد نیست نامزدهای ریاست‌ جمهوری آینده نسبت به استفاده از ادبیات دینی حساسیت و مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند. روزهای اول انقلاب، استفاده از این ادبیات آسان‌تر و کم هزینه‌تر بود؛ این روزها، هم هزینه‌ی دنیایی‌اش زیاد است (باعث نفله شدن مردم – از بی‌گناه گرفته تا گناه‌کار – و از دست رفتن کرامتِ آن‌ها می‌شود) و هم هزینه‌ی عقبایی‌اش (اگر مؤمن به قیامت و حساب و کتاب باشی).
نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمانِ دلی نه دردِ دینی
درون‌ها تیره شد، باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت‌نشینی

مولوی در داستان موسی و شبان، در آن داستان تمثیلی و پرمعنا و عمیق مثنوی، بیتی می‌آورد از زبان موسی (همان که مورد عتاب خداوند «جرم‌بخش و عیب‌پوش» قرار می‌گیرد): گندِ کفرِ تو جهان را گنده کرد / جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. حالا باید گفت گندِ این نوع دین‌داری است که جهان را گنده کرد و جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. و این چیزی نیست جز همان حدیث امام صادق که فرمود: قطع ظهری اثنان عالم متهتک و جاهل متنسک هذا یصد الناس عن علمه بتهتکه و هذا یصد الناس عن نسکه بجهله. این حدیث امام صادق آینه‌ی تمام‌نمای وضع فعلی ماست. جامعه‌ای که در آن عالمان مُلَجّم‌اند و جاهلان مکرم. این تصور که احمدی‌نژاد مسئول پدید آمدن این وضعیت است تصوری است خطا، به نظر من. تنها کار رییس دولت نهم، پرده برداشتن از این وضعیت بود. احمدی‌نژاد، نوکِ کوه یخی بود که مدت‌ها زیر آب بود. هنوز تا جاری شدن سیل وقت هست! ما همه سوار همین کشتی هستیم و همه مسئول‌ایم برای این‌که جلوی غرق شدن‌اش را بگیریم. نامزدهای ریاست‌ جمهوری آتی که امروز احساس خطر کرده‌اند، باید کمی زودتر بیدار می‌شدند؛ ولی هر یک ثانیه‌ای که زودتر به فکر اصلاح امور بیفتند، یک ثانیه جلوتر خواهند بود.

مطلب مرتبط: دوزیستی ناگزیر، تقیه و پارانویا

پ. ن. ۱.کاش جوانمردِ سینماشناسی پیدا شود و فیلم «المصیر» یوسف شاهین را تماشا کند و شرحی از داستان و نکته‌های‌اش بنویسد و شباهت‌های‌ فیلم را با جامعه‌ی امروزی ما نشان دهد.

پ. ن. ۲. این را هم بدون هیچ شرحی ببینید؛ تیتر مثل روز گویاست: «استقبال «خودجوش»؛ ۶ صبح «فردا» در فرودگاه مهرآباد!»

۳

دموکراسی ساده: بازنده‌ی قرن بیست و یکم

بیش از نه سال است که قرنِ بیستم بایگانی شده است و رسماً برای ما مردمِ قرن بیست و یکم، «تاریخ» است. اما، ذهنیت‌های قرن بیستمی – و چه بسا قرن هجدهم و نوزدهمی – هنوز در ذهن فیلسوفان، نظریه‌پردازان علم سیاست و «روشنفکران»ِ وطنی ما پا می‌فشارد. نمونه‌ی بارزش در فهم دموکراسی است.

حرفِ آخرم را اول می‌زنم: دموکراسی – بر خلاف روایت‌های ساده و متعارفِ روشنفکرانی ایرانی – بسیار پیچیده‌تر و بغرنج‌تر از آن چیزی است که می‌نماید. دموکراسی ساده، همانی است که بیش از صد سال است، آرمان و آرزوی آزادی‌خواهان و دموکراسی‌طلبان ایرانی بوده است. دموکراسی ساده، هم فوایدی دارد و هم معایبی. متأسفانه فواید دموکراسی ساده، چندان با معایب‌اش در هم تنیده است که تشخیص‌اش آسان نیست. در کشورهایی مثل کشورِ ما هم بس که بر اهل اندیشه و جانِ نازک‌شان جفا رفته است و بس که «رعیت» از «سلطان» ستم دیده است، همان «دموکراسی ساده»، بسان باران بهاری در دلِ کویری است خشک و تفتیده. بعید و عجیب نیست که این دموکراسی و تمام چیزهایی که با آن همراه و همنشین شناخته می‌شود (بخوانید حقوق بشر، آزادی بیان و قس علیهذا)، رؤیای هر روزه‌ی بسیاری از «روشنفکران» ما باشد.

نقطه‌ی مقابلِ دموکراسی ساده، دموکراسی پیچیده یا بغرنجی است که یکدست نیست. همه‌ چیزش سیاه یا سفید نیست. طیف خاکستری هم دارد. تاریخ و سرنوشتی خونین هم دارد. ریشه‌ی این دموکراسی، در خون است. دموکراسی پیچیده، از دموکراسی ساده و یکپارچه، واقعی‌تر است. دموکراسی ساده، همان چیزی است که بسیاری از دموکراسی‌های غربی می‌فهمند (یا به عبارتی همان چیزی است که طیف غالب رسانه‌های غربی معرفی می‌کنند). اما مگر خودِ دموکراسی‌های غربی همه یکدست و شبیه به هم‌اند؟ مگر دموکراسی فرانسوی نسخه‌ی بدلی از دموکراسی انگلیسی است یا بر عکس؟ مگر دموکراسی‌های فرانسوی یا انگلیسی به نسخه‌ی آمریکایی‌شان شبیه‌اند؟ هر چه باشد، دموکراسی پیچیده و بغرنج – یا به عبارتی دموکراسی چند پاره و متکثر – ملموس‌تر و واقعی‌تراز دموکراسی ساده و آرمانی است. دموکراسی ساده، آرمانی است. من این دموکراسی را در هیچ جای جهان محقق ندیده‌ام. و بدون شک این دموکراسی در ایران هرگز محقق نخواهد شد، ولو آسمان به زمین بیاید!

تاریخ دموکراسی، پیچیده است. تاریخ دموکراسی هموار و یکدست نبوده است. دموکراسی، داستان‌های بلند مبارزه برای رأی مردم و برابری آن‌ها را در خود دارد (و بسیاری «عدالت» را هم در همین دموکراسی مندرج می‌دیده‌اند). نامِ دموکراسی، این روزها، بدون این که هم‌وطنان ما – از هر طیفی که باشند – تأمل نظری در آن کرده باشند، با نامِ حقوقِ بشر و آزادی بیان عجین شده است و عمدتاً کسی کنجکاو نمی‌شود که این دعوی چه اندازه مقرون به واقعیت است و چه اندازه «تصور» است.

همین‌جا لازم است دفعِ دخلِ‌ مقدر کنم و شبهه‌هایی را که تا این‌جا در ذهن خواننده خزیده است، طرد کنم. آیا این‌ها که گفتم یعنی دموکراسی ارزش نیست؟ یا دموکراسی ضد ارزش است؟ آیا این‌ها که گفتم به این معناست که احترام گذاشتن به رأی مردم – شهروندان – و جدی گرفتن آن، بی‌معناست؟ آیا این‌ها یعنی حکومت کردن مردم بر خودشان (این یعنی چه؟) و «پاسخگو کردن حاکمان»، «نظارت داشتن بر آن‌ها»، «تغییر کردنِ دوره‌ای آن‌ها»، «وجود رسانه‌های مستقل و مطبوعاتِ‌ ناظر بر عملکرد حاکمان» و «ذی‌حق بودن شهروندان» مقولاتی است بی‌معنا و بی‌ارزش؟ مطلقاً نه. مرادِ من این است که اگر دموکراسی ساده، واقعی بود و تحقق‌پذیر، می‌شد گمان کرد که عیناً مترادف است با همین‌ها. اما دموکراسی پیچیده است و تاریخی تو در تو دارد با نقطه‌های درخشان و دخمه‌هایی تاریک. آسمان دموکراسی گاهی آفتابی بوده است و گاهی ابری و طوفانی. دموکراسی یک حقیقت ناب و محض نبوده است (و نخواهد بود). اما، دموکراسی پیچیده – که امروز با غلبه‌ی دموکراسی ساده و تبلیغاتیِ در زرورق پیچیده‌ی صادراتی، رخ نهان کرده است – گروگان و قربانی دو گروه است:‌ اول از همه، دموکراسی قربانی سیاست‌مدارانی است که مبلغ دموکراسی هستند اما صلاحیت اخلاقی برای دم زدن از دموکراسی ندارند و رونق دموکراسی را سال‌هاست که برده‌اند. این بی‌رونق شدن دموکراسی به دست این گروه، «تاریخ» دارد و تنها به دست جورج بوش پسر انجام نشده است. چند سال پیش، مؤسسه‌ی کارنگی پژوهشی درباره‌ی ۱۸ کشور کرده بود که آمریکا، از سال ۱۹۴۵، به نام حاکم کردن دموکراسی در آن‌ها مداخله‌ی نظامی کرده بود. به جز در ۳ مورد، نتیجه‌ی این مداخله‌های نظامی به نام دموکراسی ناکامی محض بوده است. سال ۱۹۴۵ را دقیقاً برای توجه دادن به «تاریخ» آوردم. این پیشینه و این تاریخ، هر چند معنای‌اش مخدوش شدن خودِ ارزش‌های دموکراتیک نیست، اما به همان اندازه که طالبان و تندروهای مسلمان، دین اسلام را بدنام کرده‌اند، برای اعتبار دموکراسی مضر بوده‌اند و دموکراسی را تبدیل به چیزی ساده و خطی کرده‌اند که اتفاقاً به سادگی به کساد شدن بازار آن می‌انجامد. اما گروه دوم، عده‌ای هستند که عمدتاً در کشورهای جهان سوم با پیشینه و حالی استبدادی در صفِ دشمنان قسم‌خورده‌ی دموکراسی‌اند و رشد و رونق دموکراسی به زیان‌شان است. در نتیجه، از عملکرد دوگانه و تاریکِ‌ آن گروه اول شاهد می‌آورند بر ناکامی دموکراسی و ارزش‌های دموکراتیک. نتیجه‌ی بلافصل این تبلیغات، هدایت ذهن‌ها به سوی برتری نظام سلطانی و استبدادی است (البته باید به این نکته هم توجه داشت که هر نظام سلطانی لزوماً استبدادی نیست و هر نظام استبدادی لزوماً نظامی مبتنی بر حکومت سلطان نیست. می‌توان در کشوری با ساختار دموکراتیک، نظامی استبدادی و خشن داشت).

خلاصه‌ی سخن من این است: ۱. دموکراسی ساده نیست؛ پیچیده، بغرنج و متکثر است و باید همیشه آن را مطالعه کرد و ارزش‌های مرکزی و هسته‌ای آن را مدام پالایش و پیرایش کرد و با تکه‌های و بخش‌های متفاوت فرهنگ‌های مختلف هماهنگ‌شان کرد؛ ۲. دموکراسی را باید از دست دموکراسی‌گستران ناتوان و بی‌کفایت و همچین مستبدانِ آزادی‌ستیزی که از نظارتِ خردِ جمعی بر کردارشان هراس دارند، نجات داد؛ ۳. دموکراسی سخت محتاجِ اخلاقی جهان‌شهری است. دموکراسی فاقدِ اخلاق و خودبنیاد، دیر یا زود به زوال و ناکامی می‌رسد. دموکراسی منطقه‌ای، اخلاق‌اش هم منطقه‌ای است و محلی. اخلاق جهان‌شهری، می‌تواند شمول‌گرا باشد و از دین‌دار تا لاییک را زیر چتر خود بگیرد؛ مسلمان، مسیحی و یهودی (یا پیرو هر کیش و آیین الهی یا غیر الهی) نشناسد و همگان را به یک چشم ببیند. دموکراسی متکثر با اخلاقی جهان‌شهری، انسان‌مدار است نه قدرت‌مدار و معطوف به سیاستِ محض و کلاسیک.

یکی از نتیجه‌های مستقیم مدعیات بالا این است که دموکراسی همین که صفت و عنوان «غربی» به خود بگیرد و با این استریوتایپ رایج قرن بیستمی معرفی شود، روزگار خمیده قامت شدن‌اش فرا رسیده است. دموکراسی را باید از نو شناخت. دموکراسی را باید از نو تعریف کرد و در دیده‌ی عالم «عقلی نو و عدلی نو» نهاد. به باور من، یکی از رازهای بزرگ ناکامی دموکراسی در کشور ما، فهم ساده و سطحی «روشنفکرانِ» ایرانی از آن بوده است.

مرتبط: دموکراسی بغرنج؟ (۱) (بله، یادآوری لازم ندارد؛ هیچ وقت مجال‌اش دست نداد بقیه‌اش را ترجمه کنم!)

پ. ن. حالا که مجال حرف دست داده، بد نیست بگویم چقدر از معادلِ «مردمسالاری» به جای «دموکراسی» بیزارم! برابر نهادن مردمسالاری و دموکراسی جفاست به دموکراسی و قلب کردن معنای تاریخی و تئوریکِ آن.

۱

خطا می‌کن، خطای تو صواب است!

سال‌هاست که در این نکته تأمل کرده‌ام و تا توانسته‌ام آن را برای خودم ورز داده‌ام: خطا کردن. ناگفته پیداست که وقتی از «خطا کردن» حرف می‌زنم مقصودم، موضعی ایجابی و تجویزی نیست (*)، بلکه جنبه‌ی معرفت‌شناختی ماجرا برای من بسیار مهم‌ است (و البته بُعدِ هستی‌شناسانه‌ی آن). بد نیست این اولین یادداشت سال ۸۸ را با همین اشاره آغاز کنم (که پیش‌تر هم بارها درباره‌اش نوشته‌ام). این‌ها البته چیزی نیست جز سخنِ دل و حکایت. جای «لغز و نکته» فروختن هم ندارد البته.

نزدِ من، آدم‌ها خطا می‌کنند. اگر خطا نکنند، آدم نیستند. این موضع را جورِ دیگری هم می‌شود بیان کرد: همه‌ی آدم‌ها خطاکارند و من آدم مبرا از خطایی نمی‌شناسم. آدمِ کاملِ جُستن، «به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا» بودن است. من در پی آدمِ کامل نیستم. همان آدمِ آدم برای من کافی است. همین آدمی که تمام شأن آدمیت‌اش را ادا کند، برای من کفایت است. و البته یکی از شأن‌های مهم‌اش همین عاشق شدن است. و این عاشق  شدنِ آدمی هم خود از نیاز است، نه از استغنا. همین نیاز هم یعنی نقصان. یعنی فقدانِ کمال.

می‌شود این نکته را به این شیوه، به همراه حاشیه‌ای، به شکلی دیگر گفت. کسانی که از بعضی، از فردی، یا گروهی قدیس می‌سازند و اسوه و سرمشق محض و مطلق به دیگران می‌نمایانند، گاهی به سادگی به همین ورطه می‌افتند. یعنی ناخواسته، آدمیت فرد را به تدریج از معادله حذف می‌کنند (ولو خودشان در بادی امر هرگز چنین اراده‌ای نکرده باشند). حذفِ این عنصر از معادله‌ی شناختِ آدمی، به تدریج به نتایج راست‌ناکردنی و مهیبی می‌انجامد که پهلو به پهلوی خدا ساختن از خود و آدمی می‌زند. همین نکته‌ی بدیهی و بنیان‌کن که آدمی می‌میرد، برای از هم پاشاندن آن همه تکبر کافی است. لازم نیست لفاظی‌های شاعرانه درباره‌ی مرگ کرد. خودِ مرگ، بداهت و صراحتی دارد که آدمیتِ آدم را در آینه‌ی خاک شدن‌اش به او می‌فهماند.

عجالتاً چهره‌های دینی را، در هر مذهب و کیش و آیینی، کنار می‌گذارم. طبیعی است که مؤمنان و معتقدان ارتدکس به شعائر و مناسک دینی، قدیس‌هایی دارند و معصومانی. شدت و ضعف این معصومیت و پاکی البته در ملت‌های مختلف، متفاوت است. اما، بگذارید حسابِ این‌ها را جدا کنیم (هر چند در وقت مقتضی، می‌شود تاریخیت این‌ها را هم روی دایره ریخت). اما، آدم‌ها – یعنی مطلقِ آدم‌ها – خطاکارند. دعوی بی‌گناهی و بی‌خطایی کردن از نخوت است. همین که آدمیت‌ات را پذیرفتی، ناگزیر می‌پذیری که حتماً خطا کرده‌ای و در آینده‌ هم هیچ بعید نیست خطا کنی (حتی همان خطاهایی را که قبلاً مرتکب شده‌ای). اما فضیلتِ آدمیت به همین اقرار به آن گناه و خطاست. یعنی بپذیری که خطاکاری و اهل لغزشی. یعنی قبول کنی که دامنی تر داری و شهامتِ بر آفتاب افکندن این دامنِ تر را هم داشته باشی. جباران تاریخ، عمدتاً چنین نیستند. چون در ذهن‌شان تصویری که از خود دارند، تصویر آدم نیست. تصویرِ آن‌ها از خود، تصویرِ خداست. آن‌ها خود را خدا می‌بینند. خدا هم که خطا نمی‌کند و همه چیزش درست و پاک است. (مهم نیست مؤمن باشی یا ملحد؛ به هر صورت، می‌شود این وضعیت را به این شکل صورت‌بندی کرد). از جباران بزرگ و مستبدان پرآوازه که پایین‌تر می‌آییم، به استبدادِ کوچک‌تر می‌رسیم که وجود اثیری‌شان در ضمیرِ یکایکِ ما خانه‌ دارد. نشانه‌اش همین فاصله گرفتن از آدمیت است. همین دور شدن از شأن خطاکاری (و البته ناگزیر دور شدن از شأن و مقام انابت) است.

انسان‌هایی را که لاف پاکی می‌زنند و کارشان تنزیه و تطهیر است، نمی‌پسندم. یکی از دلایل‌اش البته این است که به باور من این دسته از انسان‌ها، تلاش می‌کنند خودشان را دیگری جلوه دهند. این میل به معصوم نمودن، یا معصوم شدن، آدمی را از آدمیتی خواستنی دور می‌کند. من نه چنان وجودی را می‌پسندم و نه خواهانِ آن‌ام. سال‌ها مثل تشنه‌ای به دنبال سراب، در پی‌اش دویده‌ام. امروز فکر می‌کنم پخته‌تراز این باید بود. آن اضطراب و به سر دویدن در پی کمالی آرمانی، نه که بد باشد، بلکه با واقعیت وجودی آدمی نمی‌خواند. گاهی فکر می‌کنم که بعضی از چهره‌های ادبی یا عرفانی ما چندان در ستبر کردن این لایه‌های معرفت‌شناختی افراط ورزیده‌اند و کار را به تکلف کشانده‌اند که اصل معنا پشت کوهی از خیال‌پردازی‌های شاعرانه گم شده است (روشن است که مقصودم کسی مثل مولوی نیست).  هر چه بیشتر به خودت زحمت می‌دهی، معنا را کم‌تر می‌یابی و بیشتر صورت و انشاهای مطول می‌بینی. باری، این نکته را اگر دریابیم، اولین درس‌اش به ما فروتنی خواهد بود. این‌که هیچ نیستیم. این‌که به قول عطار «تو خود بنگر کزین خشخاش چندی؟»؛ و آن وقت می‌شود حقارت و خطاکاری آدمی را به دست کرد و تازه فهمید راهِ علوّ درجات این بشر، از همین آدمیت معصیت‌کارانه می‌گذرد!

این معنا – معنای «خطا» – برای من دنباله‌های زیادی دارد. باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. بسیار. یاد قطعه‌ای از شعر میراث اخوانِ نازنین افتادم. به همین چند خط، ختم می‌کنم.
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
 از نیاکان‌ام برا‌ی‌م داستان، تاریخ
من یقین دارم که در رگ‌های من خونِ رسولی یا امامی نیست
 نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
 سال‌خوردی جاودان مانند
 مرده ریگی داستان‌گوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند…

(*) تشویق و توصیه به خطا – بخوانید معصیت و گناه در عرف دینی – یک چیز است و درس معرفت‌شناختی و وجودی از دلایل و علل خطاکاری ناگزیرِ آدمی گرفتن، چیز دیگر. اهل اشارت، تفاوتِ این‌ها را نیک می‌دانند. کسانی را هم که خود را به خواب می‌زنند و می‌خواهند تفسیرهای خیال‌بافانه‌شان را به متن تحمیل کنند، نمی‌شود حتی با زلزله از خواب بیدار کرد.

۲

غیبتِ جهانِ خاکستری

الآن که کمی آرام‌تر شده‌ام، سعی می‌کنم چکیده‌ی مدعای مطلبِ پیشین‌ام را بازنویسی کنم و موضوع را از سطح گفته‌های خانم حکمت فراتر ببرم. گفته‌های خانم حکمت برای من از یک جهت بسیار مهم بود و شاخص بسیار خوبی به شمار می‌آمد. این نوعِ نگاه، نمونه‌ای است تیپیکال از اندیشه‌ای که به نظر من منطقه‌ی خاکستری ندارد و اگر با چیزی مخالفت یا موافقت ایدئولوژیک داشته باشد، آن را سیاه یا سفیدِ محض می‌بیند. در نتیجه‌، آن‌چه من می‌نویسم نه فقط درباره‌ی شخص منیژه‌ حکمت بلکه درباره‌ی حکمتِ نوعی است.

تفکرِ یکسان‌ساز و مونولیت‌نگری که انقلابِ ایران، مردمِ ایران، حاکمان سابق و فعلی ایران را توده‌وار فهم و تفسیر می‌کند، غالباً از شناسایی و تحلیل ظرافت‌ها ناتوان می‌ماند. بعضی امور، نیازمند دقتِ نظری و احتیاط بیشتر هستند. به ویژه وقتی درباره‌ی جامعه و انسان‌ها حرف می‌زنیم و چیزی می‌نویسیم، خردمندی حکم می‌کند که دقایق و ظرایف را بیشتر در نظر بگیریم. خانمِ حکمت می‌تواند نمونه‌ی خوبی از کسانی باشد که مدافعِ «اصلاحات» هستند (این که «اصلاحات» دقیقاً چی‌ست، بماند؛ قصه‌ی «اصلاحات» هم همان قضیه‌ی فیلِ تاریک‌خانه است)، اما نه دقیقاً می‌دانند این اصلاحات چی‌ست و قرار است چه کار بکند و نه سود و زیان‌های این اصلاحات، فرصت‌ها و تهدید‌ها و پیامدهای کوتاه‌مدت و درازمدت‌اش را می‌فهمند. واقعاً شاید هم برای‌شان مهم نباشد.

من فکر می‌کنم عصر انقلاب‌ها، از جنس انقلابی که حکومت پهلوی را سرنگون کرد، گذشته است. در ایران امروز، چه چیزی باعث تغییر می‌شود؟ نمی‌دانم. چه چیزی باعث می‌شود، حاکمان، با شهروندان‌شان انسانی‌تر رفتار کنند؟ پاسخِ دقیق و روشنِ این را هم نمی‌دانم. اما شک ندارم که آزادی‌خواهی‌های افراطی، عدالت‌جویی‌های پرخاش‌گرانه و آرمان‌طلبی‌های بلندپروازانه، تنها باعث به تأخیر افتادن تحقق این آرزوها و امیدها می‌شود. در این، کمترین تردیدی ندارم.

پس، اگر قرار باشد بی‌پرده و صریح حرف بزنم، مغزِ سخنِ من این است: هیچ نظامِ سیاسی در جهان «مقدس» نیست، از جمله نظام جمهوری اسلامی. هر نظامِ سیاسی که من می‌شناسم، از جمله همین نظامِ جمهوری اسلامی ایران، به دست انسان‌ها می‌گردد، نه به دست موجوداتی ماورایی، اهورایی و فوق بشری (یا از آن سو، موجوداتی اهریمنی). ممکن است هر کدام از ما، دقیقاً در همان جایی بنشینیم که امروز یکی از حاکمان نظامِ جمهوری اسلامی نشسته است. در نگاه من، «آخوند» خوب و بد وجود خارجی دارند؛ در ذهنِ من، جمله‌ی «آخوند، آخوند است» به همان اندازه ایدئولوژیک، خشک‌مغزانه و مطلق‌نگر است که «انگلیس، روباه پیرِ استعمارگر» یا تعابیر کلی‌گویانه و مصداق‌گریزِ بی‌اعتنا به دقایقی از این دست. در نتیجه، «آدم»هایی که در نظام جمهوری اسلامی کار می‌کنند (مقصودم مشخصاً دستگاه‌های دولتی است)، از نگاهِ من طیف وسیعی دارند و از همه نوع میان‌شان پیدا می‌شود (با وجودِ سیطره‌ی هول‌ناک نگاه ایدئولوژیک و هر چه ریا،‌ دروغ و دین‌فروشی و تزویری که می‌شناسیم). از آن طرف، مسأله فقط دولت و حکومت نیست. خارج از ساختار حکومت، در داخل ایران،  باز هم این تکثر و تنوع وجود خارجی و عینی دارد. چه کسی می‌تواند بگوید که جنتی، هاشمی رفسنجانی، خاتمی، کروبی، میرحسین موسوی، کرباسچی، خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، همه مثل هم هستند؟ (بله، همان «همه سر و ته یک کرباس‌اند»). چه کسی می‌تواند بگوید که مهدی بازرگان، ابراهیم یزدی، صادق طباطبایی، عبدالکریم سروش، مجتهد شبستری، مصطفا ملکیان، شیرین عبادی و ناصر زرافشان همه مثل هم هستند؟

من می‌توانم بفهمم که نه تنها خانم حکمت‌، که بسیاری دیگر در میان قشرهای مختلف فکری، هنری، سیاسی و فرهنگی، زخم‌خورده‌ی تنگ‌نظری‌ها، بی‌رسمی‌ها و نامردمی‌هایی هستند که به دست کسانی که در مصدر امورند انجام شده است. اما هیچ کدام از این‌ها دلیل نمی‌شوند جانب خرد و انصاف را فروبگذاریم (آن هم در جمعی که عده‌ای غیر ایرانی حضور دارند و هر تفسیری می‌شود از این حرف‌ها کرد). من نمی‌گویم خودسانسوری کنیم و صورت‌مان را با سیلی سرخ نگه داریم. می‌گویم جوری حرف بزنیم که پیش خودمان، پیش عقل و انصاف‌مان، شرمنده نباشیم. مهم است که ما، اگر خودمان را خردمند می‌دانیم، در قبال آن‌چه می‌گوییم و آن‌چه نقد می‌کنیم، اخلاقی رفتار کنیم. هر چقدر با جمهوری اسلامی مخالف باشیم، دلیل نمی‌شود حق نگوییم و اگر لازم شد، دروغی هم بگوییم و تصویری نادقیق و غیر واقعی ارایه دهیم. به هر حال ما باید فرقی با صدا و سیمای جمهوری اسلامی داشته باشیم نه این‌که نسخه‌ی دیگری از همان‌ها باشیم. صدا و سیمای ما، شبکه‌ی خبر ایران، یکی از بخش‌های جذاب (!) و با مزه‌ی خبری‌اش این است که همیشه تصویری سیاه، بد و هول‌ناک از اروپا و آمریکا نشان بدهد و به مردم بگوید که همه‌ی جای دنیا (همان «خارج»)، و از همه مهم‌تر آمریکا، دوزخی است غیر قابل تحمل و ایران بهشت برین است! ما باید کمی بیشتر انصاف به خرج دهیم و اخلاقی‌تر باشیم.

همان ایرانی که خانم حکمت به این تیرگی برای ما وصف کرد – همان زندان هول‌ناکی که همه‌ی ما در آن هستیم – چیزهای خوبی هم دارد. قبول دارم، بسیاری زجر می‌کشند. خیلی‌ها ناراضی‌اند. جامعه‌ چهاراسبه در سراشیب انحطاط اخلاقی است. ریاکاری و بی‌تقوایی در جامعه بیداد می‌کند. بنیان‌های اخلاقی (و دینی) جامعه تباه شده است. ولی این «جمهوری اسلامی» در خلاء پدید نیامده است. یک عده آدم این را درست کرده‌اند و ما هم بخشی از همین آدم‌ها هستیم. همین من و شما. همه می‌توانیم به سهمِ خودمان قدمی در راه بهبود برداریم. رادیکال‌تر کردن وضعیت و برافروخته‌تر کردن عاطفه و غضبِ مردم، دردی را دوا نمی‌کند. مشکلاتِ ما ریشه‌دارتر از این‌هاست.

پ. ن. برای این‌که متوجه تفاوت شگرف این دو موضع دوگانه‌نگر و کثرت‌گرا بشوید، کافی است ببینید آیا خانم حکمت با این ذهنیت هرگز قادر خواهد بود فیلمی بسازد مثل «زندگی دیگران»؟ آن‌چه من امروز از خانم حکمت شنیدم، معنای‌اش چیزی نبود جز این‌که ایشان و کسانی که مثل ایشان فکر می‌کنند، برای این‌که بتوانند چنان فیلمی بسازند، نیاز به یک خانه‌تکانی فکری اساسی دارند.

پ. ن. ۲. شاهد از غیب رسید. آقای سعید طلاجوی پاسخی داده است مفصل. توصیه می‌کنم به دقت بخوانید به ویژه مورد شماره‌ی ۲ را. این مورد را حداقل سه چهار بار با دقت بخوانید. خیلی مهم است!

۱۲

زندانِ خانمِ حکمت

تازه از جلسه‌ی نمایش فیلم خانم حکمت آمده‌ام بیرون. نمایش «زندان زنان». فیلم، به نظر من، فیلم بدی نبود. فیلم خوبی بود. اما پرسش و پاسخ کارگردان، سخت تأمل‌برانگیز بود. در طول پرسش و پاسخ، بسیار عصبانی بودم (الآن هم هستم؛ این متن را هم در حال عصبانیت نوشته‌ام، ولی همین‌ها را به زبانی آرام‌تر هم می‌توانم تکرار کنم). عصبانی از این همه سطحی‌نگری، این همه کلی‌گویی، این همه گزافه‌گویی. جلوی خودم را گرفتم که چیزی نپرسم و چیزی نگویم. ولی در وبلاگ‌ام محظوری را که آن‌جا داشتم ندارم. بگذارید به اختصار بگویم خانم حکمت چه گفت و نکاتی را در حاشیه‌اش بیفزایم.

مضامین کلی پاسخ‌های ایشان شامل این موارد بود:
ملت ایران، پس از انقلاب، ملتی است که زیاد زندان دیده است. در ایران، «همه چیز» و «هر کاری» جرم است (باور بفرمایید عین کلماتِ خانم حکمت بود؛ البته شاید هیجان‌زده شده بود یا جوگیر!)، چون هر وقت حاکمیت دل‌اش بخواهد هر چیزی را جرم اعلام می‌‌کند و مردم را به زندان می‌اندازد. حکومت ایران، حکومتی ایدئولوژیک است و وضع اسف‌بار زندان‌ها هم نتیجه‌ای است از همین. تمام حاضران جمع، همین جمعی که من هم در آن حضور داشتم، اگر ایرانی باشند حتماً یا خودشان زندان دیده‌اند یا یکی از نزدیکان‌شان.  هیچ کشور دیگری در دنیا، از حیث زندان‌ها وضع‌اش مثل ایران نیست (چیزی با این مضمون).

مختصر کنم: آن‌چه من از سخنان خانم حکمت دریافتم، اگر ایرانی نبودم و ایران را نمی‌شناختم این بود که این فیلم، البته بعد از توضیحاتِ فیلمساز، نمایش کوچکی است  از کشوری که در آن سیاهی و ظلم و بی‌عدالتی و هرج و مرج  موج می‌زند و هیچ نقطه‌ی مثبتی ندارد. اگر خانم حکمت هیچ نمی‌گفت، ذهنیت من از فیلم بسیار بهتر بود. ترکیب خودِ فیلم و حرف‌های فیلم‌ساز، مرا سخت ناامید کرد.

اما اعتراض من به چی‌ست؟ نظام جمهوری اسلامی، نظامی است که در داخل و خارج ایران کمابیش شناخته شده است (این نظام، مثل هر نظامِ سیاسی دیگری، خوبی‌ها و بدی‌های خودش را دارد). و البته اپوزیسیونِ نظام جمهوری اسلامی هم. همه‌ی ما، تمام آن بی‌عدالتی‌ها و بی‌رسمی‌ها و دین‌فروشی‌ها را می‌شناسیم. اما آن‌چه من از زبان خانم حکمت شنیدم، آگراندیسمانِ وضعیتی بود که واقعاً این نیست. خانم حکمت نکته‌ای را گفت که البته تمام حرف‌های‌اش را برای من معنا می‌کند: ایشان می‌گفت خودش زندان رفته است، دختران‌اش زندان رفته‌اند، همسرش و همسر سابق‌اش زندان رفته‌اند. به عبارتی این فیلم، یا سخنانِ پس از فیلم، دردِ دلِ شخص ایشان هم بود. در این میان، اظهار نظر ایشان درباره‌ی جمع ایرانی هم البته سخن‌ِ ایشان بسیار کلی‌گویانه بود. آدم در این جور موارد واقعاً می‌ماند که باید بگوید زندان رفته است یا نه! انگار زندان رفتن در جمهوری اسلامی افتخاری است! یا بر عکس زندان نرفتن نشانه‌ی همدستی با ظلم و جور و استبداد است!

بگذارید از چیزهای سنجیدنی‌تر بگویم. کاش خانم حکمت وقتی آن آمار عجیب و غریب را می‌داد، (شاید مترجم، آقای سعید طلاجوی، بود که دسته‌گل به آب می‌داد: چهل میلیون نفر در ایرانِ بعد از انقلاب زندان رفته‌اند؟ واقعاً؟) بدون موضع‌گیری‌های احساسی و عاطفی‌اش به سادگی می‌گفت ما در ایران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب، این آمارها را داریم. تفاوت‌ها هم این‌جاست. کسی وضع زندان‌های قبل از انقلاب را می‌داند؟ کسی زندان‌های ایران را با زندان‌های خارج از ایران مقایسه کرده است؟ ایشان می‌داند در زندان‌های عراق، افغانستان، اردن، عربستان، یونان، «ابوغریب» و «گوانتانامو» چه گذشته است و می‌گذرد؟ ایشان تا به حال سودان و الجزایر رفته است؟ داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر کسی قرار باشد سریال «فرار از زندان» آمریکایی را با «زندان زنان» خانم حکمت مقایسه کند، به چه نتیجه‌ای می‌رسد؟ اولی، آشکارا برای تفریح ساخته شده است. اولی، محصول نگاه روشنفکرانه نیست. دومی اما بازتاب نگاه عده‌ای است که در ایران مشهورند به «روشنفکر».

من تیرگی‌ها و دشواری‌ها را در جای دیگری می‌بینم و می‌دیدم. اما خانم حکمت، تمام ایران را سیاهی و تباهی می‌بیند. ایشان البته در این تصور تنها نیست. اما بدون شک، این اغراق است که بگوییم در ایران، «هر کاری» جرم است. این گزافه‌گویی است که بگوییم اکثریت مردم ایران زندان رفته‌اند و زندان دیده‌اند. این‌ها دیگر، لفاظی است. استبداد را با چه معنا می‌کنند؟ با اقلیت یا اکثریتی که زندان دیده‌اند؟ یعنی نگاه گروه‌های چپ و مارکسیست نسبت به حکومت پهلوی چی‌ست؟ آن‌ها اقلیت بودند یا اکثریت؟ یعنی اگر در حکومتی، اقلیتی فقط به زندان بروند و آن‌ها هم سیاسی باشند، آن نظام غیر استبدادی است؟

این‌ها را که می‌بینم و نوع نگاه خانم حکمت، مرا به فکر فرو می‌برد. مشکلاتِ ما ایرانی‌ها ریشه‌دارتر از این‌هاست. بسی ریشه‌دارتر از این‌هاست. مشکل ما فقط نظام سلطنتی پادشاهی و نظام ولایت فقیه جمهوری اسلامی نیست. مشکلِ ما، خودمان هستیم. خیلی طول می‌کشد تا بهبودی حاصل شود. خانمِ حکمتِ زبانِ اعتراض سیاسی است. من این زبان، این نگاه، این ادبیات و این اغراق را نمی‌پسندم. کاش خانم حکمت در این جلسه اصلاً حرف نمی‌زد. ایشان اگر سکوت می‌کرد، تصورم از خودشان و از فیلم‌شان بسیار بسیار مثبت‌تر می‌بود. خانم حکمت روز مرا تباه کرد. امروز می‌توانست بسیار بهتر از این باشد. خانم حکمت، سکوت‌اش از سخن‌اش بهتر است. بسیاری از ما ایرانی‌ها، خو گرفته‌ایم به سیاه و سفید دیدنِ همه چیز. فرض کنید کسی از شیوه‌ی نقد و زبان اعتراض به جمهوری اسلامی، انتقاد کند. به سرعت و به سادگی برچسب هواداری از حکومت ایران و چه بسا مزدوری و جیره‌خواری را به او خواهند چسباند. درست همان‌طور که مسئولین حکومتی ما قطب مخالفِ این دسته هستند.

خانمِ حکمت در زندان ماندن طاهره، رییس زندان، و آزاد شدن میترا، قاتل ناپدری‌اش، را نمادی می‌داند از این‌که ذهن‌های ایدئولوژیک در حبس اندیشه‌ی خودشان می‌مانند. من فکر می‌کنم ایشان هم زندانی برای خودش دارد. ایشان راست می‌گوید. ایرانی‌ها ملتی هستند که زندان بسیار دیده‌اند. ما همه زندانی هستیم. خانم حکمت هم زندانی ایدئولوژی خودش است. برای ایشان هم جهان سیاه و سفید است: ایران و خارج. ایران و نظام حکومتی‌اش یکدست و یکپارچه است و بیرون از ایران، درست بر عکس آن است. «زندانِ زنان» تنها زندانِ زنانی نبود که در جمهوری اسلامی زندان رفته‌اند؛ زندانِ زنان، زندانِ ذهنِ خانم حکمت هم هست. کاش روزی بیاید که همه‌ی ما آزادتر از این باشیم که اکنون هستیم.

مطلب مرتبط: «غیبت جهانِ خاکستری»؛ و با تأکید اضافه می‌کنم که این مطلب فعلی بدون خواندن مطلب مرتبط با آن ناتمام و ابتر است.

پ. ن. ما ایرانی‌های جمع، شاید دیدگاه‌هامان متفاوت باشد و شاید هم متضاد. اما بسیار بی‌انصافی بود که آن تصور را به جمع غیر ایرانی بدهی. یعنی غیر ایرانی‌ها به سادگی می‌توانستند تصور کنند که در ایران بربریت و توحش حاکم است و استبداد کور و بی‌منطق. البته خانم حکمت هم هیچ تلاشی نمی‌کرد که بسترهای اجتماعی و فرهنگی را توضیح بدهد. به هر حال ایشان فیلمسازِ «روشنفکر» بود؛ کاری به علوم اجتماعی و علوم سیاسی نداشت. کاری به جامعه‌شناسی نداشت. و البته اگر فیلم‌ساز باشی و روشنفکر هم باشی، لابد حق داری هر چه دل‌ات خواست بگویی! (بهانه‌جویان دستپاچه، بُل نگیرند؛ این ایراد، به حرف‌های خانم حکمت بسیار بیشتر وارد بود تا به خود فیلم‌اش).

پ. ن. ۲. یکی نیست بگوید اگر ایران و جمهوری اسلامی به آن افتضاحی است که خانم حکمت گفت، چطور آن فیلم در ایران مجوز گرفت و اکران شد؟ (البته ایشان در جمع خصوصی‌تر توضیح داد که بله، در زمان خاتمی تحت فلان شرایط مجوز گرفتیم و علنی هم گفت که آقای مسجد جامعی در گوشی به من گفته است که یکی از افتخارات دوران وزارت من اکران فیلم شما بوده است! العهده علی الراویه!)

پ. ن. ۳. ظاهراً بدیهی است و نباید نیازی به توضیح داشته باشد که من واقعیت‌ها را می‌دانم و می‌فهمم؛ مشکلِ من با آگراندیسمان و دراماتیزه کردن وضعیت است. مشکل من، با این است که نتیجه‌ی سیاسی از یک بیان هنری یا شاعرانه و اغراق‌آمیز بگیری و ضمن‌اش بیانیه‌ی سیاسی هم صادر کنی.

۴

همیشه راهِ دیگری هم هست!

هر مسأله‌ای یا هر وضعیتی فقط یک جواب یا توضیح ندارد. شاید دو جواب داشته باشد. شاید بیشتر. همیشه ما ناگزیر نیستیم از میان دو گزینه یکی را انتخاب کنیم. همیشه پاسخ‌ها صفر و یک نیستند. حتی وسوسه می‌شوم بگویم که هیچ وقت پاسخ‌ها صفر و یک نبوده و نیستند. این ما هستیم که پاسخ‌های صفر و یک را می‌سازیم. ما این پاسخ‌ها و این وضعیت‌ها را خلق می‌کنیم. بیشتر برای راحتی خودمان. شاید دلیل‌اش این است که به نحوی شهودی از عجز و ناتوانی خودمان آگاه‌ایم. همیشه وقتی به این شعر مولوی فکر می‌کنم، ناچیز بودن و حقارتِ بی‌اندازه‌ی آدمی در چشم‌ام بزرگ می‌شود:

چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

«چه دانم‌»های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

البته بسیاری از این شعر، هزاران معنای متفاوت می‌فهمند. هر معنایی به جای خود. بد نیست این فکر را که مدت‌هاست درون‌ام را می‌گزد عیان کنم. خیلی اوقات مردم این شعرها را می‌خوانند و وسوسه‌ی صوفی‌گری یا عارف‌مشربی برشان می‌دارد، بدون این‌که راهی به آدمیتِ خودشان ببرند. حاصل‌اش چیزی نمی‌شود جز نخوت و تکبر و احساس استغنا و گرمای بیهوده. خیال برشان می‌دارد که در این سرما و ظلمت بیکران عالم، این کنجِ گرم و مأنوس عرفان و شعر حافظ و مولوی را نباید از دست داد! البته برای عده‌ای خوب است این فکر. همه قرار نیست با پرسش‌های مهیب و هستی‌سوز رو به رو شوند و دست به گریبانِ انتخاب‌های دشوار باشند. برای فهم این‌ها – برای فهم دشواری این وضعیت و بغرنج بودن این حال – همیشه خرد و عقل نیست که به کار می‌آید. گاهی برای فهم مسأله‌ای که اتفاقاً بسیار هم عقلی است، نیاز به حسی داریم قوی. حواس درونی قوی، به خیالِ‌ من، از جنس عقل‌اند… دارم از اصل حرف‌ام دور می‌افتم. قصه‌ی عقل و عشق و احساس را می‌گذارم برای وقت دیگر. می‌گفتم که راه‌های دیگری هم هست. به عبارتی همیشه راه دیگری هم هست. نهایت تنگ‌نظری است که همیشه تمام آن‌چه را از کودکی آموخته‌ایم و در برابرمان نهاده‌اند، تنها راه ممکن بدانیم. ممکن است ندانیم که پاسخ‌های ممکنی که برای یک مسأله متصور است، به جز همین یک یا دو یا چند پاسخی که تا به حال برای‌مان خوانده‌اند، دیگر چه می‌تواند باشد. همین که نمی‌دانیم، ما را در تاریکی قرار می‌دهد. تصور باطلی است که آن تاریکی را روشن فرض کنیم و هر احتمالی را با همین سادگی نفی کنیم. سخت‌گیری و تعصب، از هر سویی نشان خامی است. شاید در ریاضیات، معادله‌ی درجه‌ی دوی یک مجهولی دو جواب داشته باشد. اما زندگی بشری و احوالات انسانی، پیچیده‌تر از این‌ها هستند. بسیار پیچیده‌تر. گاهی اوقات، ما انسان‌ها، از فرط تنبلی به سادگی تمام پاسخ‌های سنتی و تاریخی را به پرسش‌ها یا به عبارتی در برابر چالش‌ها، مثل طوطی تکرار می‌کنیم. یکی از دلایل‌اش البته می‌تواند تنبلی باشد. یک دلیل دیگرش ممکن است توهم بصیرت و دانش عمیقی باشد که ورای آن چیزی نیست. افسوس! حیف! بعضی‌ها می‌توانند بهتر از این باشند. همیشه راه‌های دیگری هم هست. هر چه فکر می‌کنیم تنها دو گزینه‌ای است، چه بسا گزینه‌ی سومی هم داشته باشد. و هر مسأله‌ی سه گزینه‌‌ای، چه بسا گزینه‌ی چهارمی هم داشته باشد و الخ. در اوج یقین، باید همیشه جایی برای ناممکن و نامحتمل باز گذاشت. جز این اگر باشد، در تلاطم‌های آن قلزم پرخون، بازنده خواهیم بود. «تبدیل»‌ها همیشه ممکن است از راه برسند. «و اشرقت الأرض بنور ربها»…

۲

آیا اعتدال، محافظه‌کاری سیاسی است؟

محافظه‌کاران در امر سیاست – مقصودم محافظه‌کار به معنای دقیق کلمه است نه به معنایی که در ایران باب شده است – ناگزیر از تندروی پرهیز می‌کنند. البته اعتدال برای این گروه کمی زیاد است. محافظه‌کاران از مشی میانه‌روانه عقب‌تر می‌ایستند. میانه‌روی، چه بسا که شخص میانه‌رو را در موج‌های سیاسی، از فرو افتادن به مخمصه‌های مقطعی و دایمی حفظ کند، اما معنای میانه‌روی، سازش‌کاری و مصالحه نیست. شخص میانه‌رو، اگر برای میانه‌روی‌اش تئوری داشته باشد و بداند به کجا می‌رود، انتخاب‌های‌اش را بر حسب سود و زیان‌های سیاست انجام نمی‌دهد.

آخرین یادداشت نیک‌آهنگ را که دیدم، خواستم مطمئن شوم که خطاب‌اش به من نیز هست. خودش تأیید می‌کند که این نوشته مرا هم شامل می‌شود (و البته حضرت‌شان هشدار دادند که صراحتاً گریبان بنده را هم خواهند گرفت!). این‌که نیکان گزینه‌های سیاسی، زبان و ادبیات‌اش را چطور انتخاب می‌کند ارتباطی به من ندارد. اما مشخصاً من این نکات را پیش از راه‌اندازی خاتمی نامه گفته بودم که هدف از راه‌اندازی این صفحه، نه تبلیغ برای شخص خاتمی است و نه راه‌ انداختن ستاد حمایت و جمع‌آوری رأی (اگر حاصل این‌ گفت‌وگوها، به دلایلی پذیرفتنی تأیید انتخاب خاتمی باشد، چه باک؟). به طریق اولی، آن صفحه برای تهتک یا ناسزاگویی (و حتی در حدی فروتر برای شور عاطفی به پا کردن) نیست. هدف ایجاد فضایی برای گفت‌وگو بود و تأمل‌ نظری جدی و به دور از غوغا و غبارآلودگی جر و بحث و جدل‌گری (به صلابه کشیدن و اقرار و اعتراف گرفتن از مدیران و مسئولان سیاسی، کار من نیست و در شمار اهداف آن صفحه هم نبوده است).

چنان‌که یک بار دیگر گفته بودم، جامعه‌ی ما نیاز به عقلانیت و آرامش دارد. نزد نیکان، عقلانیت و سنجیدگی، پختگی و صداقت، اندیشمندی و در نظر داشتن سعادت و صلحِ درازمدت انسان‌ها، مترادف است با چاپلوسی و تملق. ظاهراً دلیل‌اش این است که از نظر او، هر که زبانی زهرآگین و بی‌پروا مانند خودش نداشته باشد، سازش‌کار است و دل به منفعتی سیاسی بسته است. این نگاهِ دوگانه و سیاه و سفید در سیاست و جامعه، تفاوت چندانی با نگاه آقای جنتی یا رضا پهلوی ندارد. تنها فرق‌اش در نوعِ پوشش آن است. زبانِ خاتمی نامه، باید منطقی باشد و سنجیده. فرق است میانِ زبان و ادبیاتِ بی‌خاصیت یا – به عبارتی – خنثایی که هیچ بینش و سنجیدگی در آن نیست و زبانی که تأمل و پختگی در آن است (نمونه‌اش این یادداشت است). مشی من در این امور، میانه‌روی است به دلیل این‌که فکر می‌کنم صلاح درازمدتِ ما در حاکم کردنِ خرد و دانایی است، نه غوغا کردن و گریبان دریدن.

نیکان، آشکارا راهی را می‌رود که در آن عقل معزول است و بیکار. مسلط کردن عاطفه و احساسات، به مستمسک مبارزه با ظلم، گسترشِ آزادی بیان یا پاسخگو کردن مدیران نظام، ما را به این نتایج نمی‌رساند. اگر کمی به تاریخ با تأمل نگاه کنیم، به آسانی می‌توانیم به این نتایج ظاهراً دشوار برسیم. تاریخ آزادی در ایران و ماجراهای مشروطه، بهترین گواه است بر این‌که تندی و درشتی، همیشه نتیجه‌ی معکوس می‌دهد چه از مذهبی سر بزند، چه از سکولار. چه عنان‌اش به دست حاکم باشد و چه به دست رعیت (یا شهروند). نیکان هنوز در جهان انقلاب به سر می‌برد. تمام هم و غمِ او در یک چیز خلاصه شده است: «پاسخگو کردنِ مدیران نظام» (و البته هیچ وقت نمی‌گوید بهای‌اش چی‌ست؟ به چه شیوه‌ی عملی و قابل اعتمادی این کار را می‌خواهد بکند؟ و ده‌ها پرسش دیگر از که از حوصله‌ی این نوشته خارج است).

لذا، آن‌چه مد نظر من است در یک کلام «توسعه» است آن هم از نوع پایدارش. راه توسعه‌ی پایدار از برگرفتن چنین نگاه و زبانی نمی‌گذرد. سیاست‌مداران – از جمله خاتمی و احمدی‌نژاد – می‌آیند و می‌روند. اما مردم می‌مانند. بازی‌های سیاسی همه تمام می‌شوند. مهره‌ها عوض می‌شوند، اما باید از خودمان بپرسیم چقدر در بهبود «کیفیت زندگی مردم» نقش داشته‌ایم. از زبان و ادبیات نیکان بر نمی‌آید که هرگز نگران این مقوله‌ها باشد. آن‌چه برای او مهم است و اولویت دارد پاسخگو کردن مدیران نظام، اصلاح‌طلبان سابق و لاحق و گروه‌های دوم خردادی است. برای من، خودِ انسان‌ها اولویت مهم‌تری هستند. باکی ندارم از این‌که نیکان بخواهد هر مرز اخلاقی و انسانی را زیر پا بگذارد و به صرف این‌که من – به دلیل مرام‌نامه‌ای که برای آن صفحه در نظر گرفته‌ام – از انتشار مطالبی از جنس مطالب او پرهیز می‌کنم، به من معترض باشد. تلاش من این بوده است که آن مسیر میانه‌روی را که نه محافظه‌کاری است و نه تندروی و افراط ادامه دهم. داوری کردن درباره‌ی این‌که کدام نگاه و اندیشه به توسعه‌ی درازمدت و بهبود کیفیت زندگی مردم می‌انجامد کار ساده‌ای نیست. همه دچار لغزش می‌شوند و مصون از خطا نیستند. اما من بر این نکته پا می‌فشارم که از خشم و خشونت، خشونت می‌زاید. عنوانی که نیکان بر نوشته‌اش نهاده است، یک معنا بیشتر ندارد: سازش‌کاری سیاسی (و البته برای بعضی، چیزی کمتر از افترا نیست). فکر می‌کنم موضعِ من به قدر کافی روشن است و نیازی ندارد بگویم وقتی من به صراحت از «کاریزما نساختن از خاتمی» حرف زده‌ام، از آن طبقه نیستم. اگر نیک‌آهنگ در تمام آن‌چه که می‌گوید صادق است، مایه‌ی تأسف است که تشخیص نمی‌دهد اندیشه‌ی راززدا از نخبگان سیاسی و مسئولان و مدیران، راه را برای انتقادِ آسان‌تر و کم‌هزینه‌تر از آن‌ها هموار می‌کند.

۳

وضعِ تراژیک ما در دفاع از آزادی

دیشب در برنامه‌ای در تلویزیون بی‌بی‌سی (در برنامه‌ی ۶۰ دقیقه)، خیلی به اختصار و فشرده نکاتی را گفتم که اگر توضیح و تفصیل بیشتری درباره‌اش ندهم، اسباب غبن خواهد بود. چکیده‌ی سخن بنده این بود:

آزادی بیان مطلق، بی‌حد و حصر و بی‌استثناء افسانه‌ای بیش نیست. این اسطوره حداقل در زمان ما شکسته شده است و دفاع از آزادی بیان مطلق و حمایت از بعضی جریانات به بهانه‌ی دفاع از آزادی بیان مطلق، نه تنها وجهی ندارد بلکه بیشتر جهت‌گیری‌های ایدئولوژیک افراطی را بر آفتاب می‌افکند. دیشب توضیح دادم که آزادی بیان مطلق چه در تئوری و چه در عمل شدنی نیست. در مقام نظر، اندیشمندان و فیلسوفان برجسته‌ای که بسیار درباره‌ی آزادی نوشته‌اند، به خوبی به محدودیت‌های آزادی واقف بوده‌اند. در عمل هم نمونه‌های بی‌شماری داریم در کشورهایی که اتفاقاً بیش از همه مبلغ و مدافع آزادی بیان بوده‌اند. نمونه‌های‌اش هم این‌هاست:

۱. اسقف ریچارد ویلیامسون که به خاطر اظهار نظرش درباره‌ی هولوکاست تحت فشار قرار گرفته و از مقام‌اش خلع شده است. و این اتفاق، کاملاً تازه است (در همین یکی دو هفته‌ی گذشته رخ داده است).
۲. اساساً هر طرح بحثی درباره‌ی هولوکاست، آن هم در میان نخبگان دانشگاهی، در حوزه‌ی علوم انسانی در علمی مانند تاریخ، تبدیل به حوزه‌ی ممنوعه شده است (مخصوصاً در آلمان و فرانسه). و حرف زدن از هولوکاست به کابوسی تبدیل شده است. همین دستورِ «بحث‌بس» درباره‌ی یک مسأله‌ی علمی، مثال نقضی است بر «بی‌حد و حصر و بی‌استثناء نبودن آزادی بیان». (این البته مطلقاً به این معنا نیست که در این کشورهای آزادی بیان وجود ندارد؛ دقت بفرمایید که تأکید من بر آزادی بیان مطلق و بی‌حد و حصر است).
۳. چاپ اول کتاب «نبرد من» هیتلر در آلمان ممنوع است. این کتاب (چاپ اول‌اش) دیگر باز نشر نمی‌شود. خوب اگر آزادی بیان «مطلق» می‌بود، هیچ دلیلی برای ممنوعیت این کتاب و از آن بدتر منع دسترسی محققان و دانشگاهیان به این چاپ خاص وجود نداشت.

و بعد توضیح دادم که حتی در بریتانیا در دو مورد دولت انگلیس موضع‌اش را نسبت به آزادی بیان به صراحت بیان کرد (بر خلاف کاری که در زمان سلمان رشدی انجام داده بود): یکی در مورد کاریکاتورهای پیامبر اسلام بود که با قاطعیت مانع از نشر مجدد آن‌ها در انگلیس شدند و یکی در مورد امتناع از اعطای اجازه‌ی ورود به خیرت ویلدرس بود‌ (بماند که در خودِ هلند هم ویلدرس نهایتاً هزینه‌ی کار افراطی و خشک‌مغزانه‌اش را پرداخت می‌کند). منطق عدم اعطای اجازه هم این بود که ویلدرس اشاعه‌دهنده‌ی نفرت و دشمنی است و این خلاف مصلحت و قانون این کشور است. به همین سادگی. یعنی «اشاعه‌ی نفرت» و نشاندن بذر اختلاف و دشمنی خط قرمز آزادی بیان در انگلیس است (حداقل امروز این‌گونه است؛ زمان رشدی این تجربه را نداشتند). این‌جا ظاهراً مرزِ آزادی بیان قانون است. خوب اگر قانون محترم است، طرف مقابل هم به قانون خودش استناد می‌کند.

با این اوصاف، به اعتقاد من حداقل در این سه مورد: ۱. فیلم «تسلیم» تئو ون‌گوگ؛ ۲. کاریکاتورهای پیامبر اسلام؛ ۳. و فیلم «فتنه» خیرت ویلدرس، ما مصداقی آشکار داریم از عبور از مرزهای آزادی بیان (در انگلیس، امروز، این مرز این است: اشاعه‌ی نفرت).

لذا، با این مقدمات، من فکر می‌کنم پاسخ به معضلات آزادی بیان را باید در جای دیگری جست‌وجو کرد (و بحث سلبی یا ایجابی درباره‌ی اهانت به ادیان، سطح بسیار پایین‌تر بحث است و نمی‌تواند اصل قضیه را حل کند). آزادی بیان سال‌هاست که گروگان ایدئولوژی‌های مختلف سیاسی و عقیدتی بوده است. یک نکته را که در آن بحث بی‌بی‌سی نمی‌شد طرح کرد (چون فضایی آکادمیک و علمی نبود)‌ این است: آزادی بدون عدالت بی‌معناست. آزادی بیان هم یک ارزش مطلق نیست. آزادی بیان ساخته‌ی انسان‌هاست؛ قراردادی است میانِ ما انسان‌ها. شرح این نکته را می‌گذارم برای یادداشتی دیگر.

اما، امای بزرگ این‌جاست: آیا منطق دفاع من از آزادی بیان مقید، همان منطق آقای احمدی‌نژاد (درباره‌ی هولوکاست) است؟ بدون شک نه. دقت کنید که اگر این‌جا گاهی آزادی بیان محدودیت بر می‌دارد یا به عبارت‌ دقیق‌تر آزادی بیان مطلق وجود ندارد، در کشور ما اساساً آزادی بیان (چه محدود و چه مطلق‌اش) از بیخ و بن قصه است! درست است که هنگام جنگ و جدل لفظی، این نمونه‌ها (همان نمونه‌هایی که من در بالا آوردم) خوب به کار سیاست‌مداران گوشه‌ی-رینگ-گیرافتاده‌ی ما می‌آید، ولی اصل مشکل به قوّت خوب باقی است (یاد عماد باقی افتادم!). اگر در بریتانیا، آزادی بیان استثناهایی دارد؛ در کشور ما اکنون خودِ آزادی بیان است که استثناست. چه کسی می‌تواند صادقانه ادعا کند که در ایران بدون هیچ بیم و هراسی از تعقیب و آزار، هر چه می‌‌خواهد می‌‌گوید (به جز البته خطوط قرمزی که قانون مشخص کرده است)؟ وقتی نامربوط‌ترین چیزها را به سادگی تفسیر موسع می‌‌کنند و به مسلمانی مؤمن به پیامبر اسلام، برچسب کفر و الحاد می‌زنند،‌ تکلیف آزادی بیان روشن است.

و وضع تراژیکِ ما این است: در این‌جا هنگام روشن کردن بحث و در میان غوغای بعضی از روزنامه‌نگاران یا اندیشمندان سکولار، به صراحت باید از موضعی دفاع کرد که شباهت بسیاری به بعضی از مواضعی دارد که از امثال آقای احمدی‌نژاد صادر می‌شود. کسانی که از انتشار کاریکاتورها دفاع می‌کردند، استدلال‌شان این بود که بله در غرب کاریکاتور مریم مقدس و مسیح هم منتشر می‌شود. به اعتقاد من حتی این وضعیت در میان مسیحیان هم دیری نخواهد پایید. اگر فردا سیاست‌مداران اروپایی به این نتیجه برسند که انتشار کاریکاتور مریم مقدس هم به نوعی باعث اشاعه‌ی نفرت می‌شود، پاسخی قاطع خواهد دید (تفاوت مهم‌تر هم البته این است که شما عمدتاً نمی‌بینید یک نفر ایرانی یا مسلمان کاریکاتوری از مریم مقدس یا مسیح بکشد!). دلیل‌اش هم بسیار روشن است: آزادی بیان مطلق، بی‌حد و استثناء افسانه است. بعضی میان آزادی بیان و هرج و مرج و ولنگاری هیچ فرقی نمی‌بینند. وظیفه‌ی هر اندیشمند منصف و مسئولی این است که میان این دو تفاوت بگذارد. آزادی بیان، مسئولیت هم می‌آورد. کسی که از نعمت آزادی بیان برخوردار است،‌ بار سنگین مسئولیت و پاسخگویی را هم بر شانه‌ی خود باید حس کند.

پ. ن. این بحث هیچ ارتباطی ندارد به حکم قتل کسی مثل ون‌گوگ را صادر کردن. آشکار است که موضع من و نقدی که از آزادی بیان مطلق دارم، مطلقاً نتیجه نمی‌دهد که هر کس دل‌اش خواست حق دارد کسی را که حساسیت‌های او را نادیده گرفته بکشد. نیازی به افزودن این نکته برای اهل اشارت نبود، ولی کم ندیده‌ام کسانی را که شیطنت کرده‌اند و نقد را به اسم خشونت مصادره کرده‌اند و قاعده‌ی بحث را بر هم زده‌اند.

۵

آدم‌وار!

یکی دو شب پیش این سؤال برای‌ام پیش آمده بود که زندگی‌نامه نوشتن در میانِ ما فارسی‌زبان‌ها از کی باب شده است؟ پاسخ به سؤال آن‌قدر برای من اهمیت نداشت که حواشی آن. اصولاً وقتی کسی شروع می‌کند به زندگی‌نامه نوشتن – به معنی شرح و توصیف جزییاتِ زندگی شخصی‌اش – عملاً دارد پرده از زندگی‌اش بر می‌دارد. رازها را می‌زداید. خودش را زمینی‌تر و در دسترس‌تر می‌کند. ممکن است بپرسیم که مگر همه «آسمانی» هستند و «رازآلود»؟‌ پاسخ ساده است: لازم نیست همه قدیس باشند یا رهبر مذهبی یا یک چهره‌ی مرموز سیاسی. «هر» آدمی وقتی جنبه‌های شخصی، تاریخی و دنیایی زندگی‌اش ناشناخته باشد، تبدیل به «راز» می‌شود – حتی اگر آن آدم جنایت‌کارترین آدم روی زمین باشد، چه برسد به آدم‌های سلیم النفس.

به این معنایی که گفتم، زندگی‌نامه نوشتن، پدیده‌ای کاملاً «مدرن» است. وقتی می‌گویم «مدرن» مقصودم این است که حتی اگر کسی هزار سال پیش هم چنین متنی نوشته باشد، باز هم مدرن عمل کرده است. لازم نیست عصر روشنگری و رنسانس از راه رسیده باشد و روشنفکران عجیب و غریب دویست سال اخیر ظهور کرده باشند که به معنایی که من می‌گویم «مدرن» باشی. همین که رازها را کنار زدی، آدم بودی و زمینی، در دسترس بودی و پرده‌نشینی را کنار گذاشتی و آمدی وسط آدم‌ها مثل آدم زندگی کردی، خودش قدم مهمی است.

مدتی پیش مازاریان عزیز، یادداشت کوتاهی نوشته بود در وبلاگ‌اش در اشاره به بیوگرافی آیت‌الله وحید خراسانی که سخت مرا خوش آمد. بیوگرافی ایشان در وب‌سایت‌اش این است: «جز قصور و تقصیر چیزى ندارم». خوب این دیگر بیوگرافی نیست؛ این بیشتر بیانیه‌ی سیاسی است! و همین نکته بود که به مذاق من خوش آمده بود.

بیوگرافی نوشتن آدم‌ها را در معرض نقد قرار می‌دهد. بیوگرافی دقیق و درست نوشتن  یعنی اکتفا کردن به شرح تاریخی روایات و تلاش برای کم کردن تصرف شخصی در ارایه‌ی داستان‌ها به وجهی که می‌خواهیم (به هر حال هیچ کس نمی‌تواند بگوید من صد در صد در نوشتن زندگی‌نامه‌ام بی‌طرف‌ام؛ همه یک جوری به هر حال «طرف»ای دارند!). بیوگرافی نوشتن، یک چیز را عیان می‌کند: آدم بودنِ ما را. آدم بودن یعنی قابلیت خطا کردن. آدم بودن یعنی ما با داوری بشری و محدود‌مان، ناگزیر جاهایی دچار خطا می‌شویم. این ژانر، برای کسانی که دوست دارند همه معصوم و پاک و بی‌عیب ببیندشان، ژانر مطلوبی نیست. در نتیجه، این نوع افراد ترجیح می‌دهند شاعری، تذکره‌نویس یا مداح متملقی در شرح «کمالات» آن‌ها ورق‌ها سیاه کند. زندگی‌نامه نوشتن، جای شرح کمالات نیست. زندگی‌نامه، جایی است که تمامیت انسانی آدم در آن مجالِ ظهور پیدا می‌کند، و از همه بیشتر خطاهای‌اش.

در نتیجه، بله، حتی تاریخ تولد بعضی آدم‌ها هم می‌تواند مهم باشد. محل تولد، اسم مدرسه‌ای که در آن تحصیل کرده‌ایم، محله‌ای که در آن رشد کرده‌ایم، دوستان و دشمنان‌مان، این‌ها همه می‌توانند تاریخِ ما را به روشنی تصویر کنند. کسانی که بسیاری از چیزهایی ساده و معمولی را به بهانه‌ی پیش‌پاافتاده بودن یا بی‌اهمیت بودن برای خواننده یا مخاطب عمداً نادیده می‌گیرند، باطناً میل دارند، سویه‌ای از «راز» در شخصیت‌شان هنوز برای مخاطب باقی بماند. آدمِ بی‌راز، آدمی که دست‌اش برای همه رو باشد – نزد این دسته از افراد، حداقل – آدمی است بی‌دفاع و بی‌سلاح! بیوگرافی یعنی عریان شدن و نشستن در خانه‌ای شیشه‌ای. اما آدمی عقل هم دارد؛ عشق هم دارد. این‌ها می‌توانند به کارش بیایند – یا برای توجیه یا برای توضیح.

خیلی مهم و جالب توجه است که ببینیم آدم‌ها در بیوگرافی‌شان چه چیزهایی را می‌گویند. اما این هم مهم است که ببینیم چه چیزهایی را نمی‌گویند. می‌شود از روی همین نگفته‌ها هم فهمید چه چیزهایی نگفتنی و پنهان کردنی هستند. بیوگرافی خیلی چیز مهمی است. با این‌حال، هر کسی لازم نیست بیوگرافی بنویسد. اما رهبران سیاسی، آدم‌هایی که اسم‌شان سر زبان‌ها می‌افتد و به طور کلی چهره‌هایی که بیشتر از همه مطرح می‌شوند، یکی از تکلیف‌های مهم‌شان نوشتن یک بیوگرافی خوب و «انسانی» (یا «آدم‌وار») از خودشان است. ماها فرشته نیستیم؛ ما همه آدم هستیم.

۷

معادلات پیچیده و دشواری‌های اخلاقی

در نگاه اول، تشخیص این‌که خوبی کدام است و بدی کدام، شاید کار دشواری نباشد. هر کسی می‌تواند ادعا کند که می‌داند بر اساس منظومه‌ی فکری و ارزشی‌اش، چه کاری خوب است و چه کاری بد و فضیلت کدام است و رذیلت کدام. گمان نکنم کار ساده‌ای باشد که در روزگار ما کسی به این دلیری ادعا کند که فرقانی در کف دارد که فرق خیر و شر را وامی‌نماید. بحث درباره‌ی این را می‌گذارم برای یادداشتی شخصی‌تر و حالی درونی‌تر. اما، سویه‌ی ملموس‌تر، سنجیدنی‌تر و عقلانی‌تر ماجرا را می‌شود اکنون بیشتر واکاوید.

یکی از پیش‌فرض‌های اولیه‌ی ورود من به مسأله (بخوانید گزاره‌ی ۱)، این است که: «در روزگار معاصر، انتخاب‌های اخلاقی ما مسلمان‌ها – دل‌تان خواست شیعه و انواع و اقسام‌اش را هم در ذیل‌اش بیفزایید – سخت‌تر و پیچیده‌تر شده است به دلیل تکثر و تعدد انتخاب‌های پیش روی ما». بگذارید این گزاره – یا پیش‌فرض – را توضیح بدهم.

جهان پانصد سال پیش، یا حتی ۲۰۰ سال پیش را اگر در نظر بگیریم، برای یک مسلمان، جهان کمابیش یک‌دست و یک‌شکل بود. مرزهای عقیدتی و ایمانی او هم چندان مبهم یا شبهه‌آلود نبود. به تعبیر دقیق‌تر، جغرافیایی ذهنی و معرفتی مسلمانِ آن روزگار در متن و حصارِ چیزی واقع بود که «دار الاسلام» می‌نامیدندش؛ و در مقابل آن «دار الکفر» هم معنایی برای خود داشت. مسلمانِ آن روزگار، کمتر در اقلیت واقع می‌شد. به فرض، مسلمانِ شیعه‌ی دوازده‌ امامی در ایران،‌ قرن‌هاست که با فضای مسلمانیِ شیعی خو کرده است و فرهنگی آشنا داشته است. چیز غریب و ساختارشکن یا متفاوتی در برابرش نبوده که او را وادار به تأمل درباره‌ی «کثرت‌گرایی» کند. میزان تماس‌های بشری هم در آن حد و اندازه‌ای نبود که بتواند این ساختار – یا این «برساخته»ی – معرفتی، ذهنی و روان‌شناختی را دستخوش تغییر و تحولی ریشه‌ای کند (و این برای مسیحیان هم به یک اندازه صادق است؛ یهودیان وضع‌شان اندکی فرق دارد چون همیشه قومی بوده‌اند پراکنده در کشورها و قاره‌های مختلف ولی وضع آن‌ها هم کمابیش همین است). این تعریف، البته تبصر‌ه‌هایی هم دارد. جهان اسلام از ابتدا هم جهانی کاملاً یکدست و یک‌پارچه نبوده است، اما این تکثر و تفاوت‌ها،‌ امروز هم در میانِ خود مسلمان و هم در برخوردهای آن‌ها با غیر-مسلمانان بیشتر بر آفتاب افتاده است.

جهان معاصر ما وضعیتی متفاوت دارد. اسم این جهان را بگذارید جهان مدرن، جهانِ امروزی، زمان حال، عصر ارتباطات، عصر جهانی‌ شدن، عصر فناوری یا هر چیزی که بهتر اوصاف این جهان را منعکس می‌کند. در این جهان، دیگر مرزبندی «دار الاسلام» و «دار الکفر» از موضوعیت افتاده است. حتی در همان زمانی که در ذهن فقها و علما آن مرزبندی معنا داشت، چیزی به اسم «دولت-ملت» وجود نداشت. اما امروزه، نه تنها آن سرزمین اسلام و سرزمین کفر، معنایی متفاوت دارد (یا چه بسا اساساً بی‌معناست!)، بلکه مفاهیم «مسلمان» و «کافر» را هم دیگر باید از زاویه‌ی تازه‌ای دید. به چه کسی می‌گوییم مسلمان؟ به کسی که ملتزم همه‌ی آداب ظاهری و شرعی دین اسلام – به شیوه‌ای که فقهای سنتی و علمای کلاسیک گفته‌اند – باشد؟ یا در مسلمانی، اخلاقیاتی هست که میانِ نوعِ بشر مشترک است؟ به چه کسی می‌گویند «کافر»؟ به هر کسی که خارج از این دایره‌ باشد و مرتکب محرمات شرعی مقرر شده در شریعتِ اسلام (نوشیدن شراب، خوردن گوشت خوک و قس علیهذا) شود؟  یا معنای کفر چیزی است وسیع‌تر از این دایره‌های شرعی و فقهی؟

امروزه، چنان مرز دارالاسلام و دار الکفر در هم تنیده شده است که این تقسیم‌بندی‌ها نه به کار ما می‌آید و نه دردی را از ما دوا می‌کند (فرض می‌کنیم که زمانی گرهی از کاری می‌گشوده‌اند). به عبارت ساده‌تر، اگر در گذشته، با معادله‌ای یکی دو مجهولی و ساده روبرو بودیم و انتخاب‌های اخلاقی ما ساده بودند، امروز با معادله‌ای چند مجهولی (از درجات بالاتر) و پیچیده‌تر روبرو هستیم که تصمیم‌ها و انتخاب‌های ما را دشوارتر می‌کند و مسئولیت‌های اخلاقی و عقلانی ما را سنگین‌تر.

قول به این ادعا که معادلات،‌ همان معادلات ساده و پیشین هستند و انتخاب‌ها و تشخیص حق و باطل به همان سهولت قبل، قولی است شتاب‌زده. حداقل می‌توان گفت که این همان قولی است که افراطیون و بنیادگرایان دینی پیوسته از آن دم می‌زنند. اگر اندکی به ادبیات و زبانی که سلفیون و وهابیون به کار می‌برند نگاه کنیم، این مشی و نگرش به وضوح در گفتار آن‌ها دیده می‌شود.

یکی از پیچیدگی‌های دیگر ماجرا، انس و الفت عاطفی ما به همان فضا و ساختار سنتی پیشین است که دیگر شاید امروز حتی وجود خارجی نداشته باشد. این انس و الفت عاطفی گاهی باعث می‌شود بدون آن‌که بدانیم و بخواهیم – هر چند در اندیشه و عمل اهل مدارا و تسامح باشیم و مشربی آسان‌گیر و انسانی داشته باشیم – به زبان و گفتار، همان ادبیات و سخنان سلفی-بنیاد را باز-تولید کنیم. این بخش ماجرا، قسمت دشوارترِ آن است: تشخیصِ جایی که به انگیزه‌های عاطفی و روانی، اسیر همان فضای دست-و-پا گیر و خِرَدشکن می‌شویم، کار ساده‌ای نیست و چه بسا به شدت و با غضب از فضایی، گفتاری و ادبیاتی دفاع کنیم که اگر با تأمل و آهستگی در آن نگاه کنیم، از آن تنها افراط زاییده می‌شود – و این همان چیزی است که ما نه خواهانِ آن هستیم و نه هرگز در پی آن بوده‌ایم.

این مقدمه را مدت‌ها پیش می‌خواستم قبل از ورود به دو اقتراح پیشین بنویسیم. اما تبدیل آن مقدمه به این مؤخره، شاید راه را برای طرح پرسش‌های تازه‌تری هم باز کند. این مختصر (همین طرح گزاره‌ی ۱) باشد تا یادداشتی دیگر.

صفحه ها ... 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد