۱۲

ژئوپلتیک شور و عاطفه: راه‌های بدیعِ خلاقیت‌های سبز

این روزها که اندکی از بحران‌های اخیر فاصله‌ی زمانی گرفته‌ایم و پاره‌ای از نکات مبهم از پس غبارهای غلیظ هیجان‌ها سیاسی بیرون آمده‌اند،‌ خوب است با اندکی فاصله‌ی عاطفی – اما بدون از دست دادن شورمندی عقلانی و اخلاقی – نگاهی تازه با وضعیتی که در آن هستیم بکنیم. خوب است برای این‌که بستر سخن‌ام را مشخص کنم از کتابی یاد کنم که به تازگی منتشر شده است و چند روز پیش محمد ارکون، در مراسمی که برای بزرگداشت‌اش بر پا شده بود، ذکری از این کتاب کرد. نام این کتاب «ژئوپلتیک عاطفه» است نوشته‌ی دومینیک موئزی (مویزی ننوشتم که کسی یاد مویز نیفتد؛ معزی هم طنینی مسلمانی دارد و نام نویسنده این نیست). کتاب چند ماهی نیست که منتشر شده است، اما اثری است به غایت پرنکته و درس‌آموز. عنوان فرعی کتاب این است: «چگونه فرهنگ‌های ترس، تحقیر و امید شکل تازه‌ای به جهان می‌دهند». این دقیقاً همان وضعیتی است که جامعه‌ی امروز ایران با آن دست و پنجه نرم می‌کند. دو بند از مقدمه‌ی کتاب را به فارسی بر می‌گردانم و این‌جا می‌آورم تا بهانه‌ای باشد برای تصویر خلاقانه و خیال‌انگیزی که امروز دیدم.

«روز ۴ نوامبر ۲۰۰۸، همچون میلیون‌ها نفر دیگر در سراسر جهان، من نیز تماشاگر جشن پیروزی انتخاب رییس جمهور باراک اوباما در گرانت پارک شیکاگو بودم. این شب، شبی بود سرشار از تصاویر بسیاری که بار عاطفی فراوانی داشتند. برای من، قوی‌ترین نمادِ آن شب به یادماندنی اشک‌های شوقی بود که از گونه‌های کشیش جسی جکسون فرو می‌ریخت. آن اشک‌ها مرا به یاد تصاویر دیگری از بیست سال پیش می‌انداخت – تصاویری هم‌چون تصویر آهنگساز بزرگ روسی، متیسلاو روستروپوویچ، که از وطن‌اش تبعید شده بود و اکنون در برابر جمعیتی که فروریختن دیوار برلین را جشن گرفته بودند، ویولنسل می‌زد. این اشک‌ها، اشک‌های پیروزی و آشتی بودند، اشک‌های هماهنگی و توازن با جهان، اشک‌هایی که پیام شادمانانه‌ی آن‌ها این بود که مردان و زنان می‌توانند اتفاق‌ها را در بهترین سمت و سو تغییر دهند، وقتی که به عاطفه و شور حرکت‌شان داده باشد – عواطفی «درست».

کمتر از یک ماه بعد، در مومبای – شهری که نماد امید در هند است – «عواطف غلط» در کار بودند، و حس تحقیر تبدیل به خشونت تروریستی شد. یکی از گروگان‌هایی که در آستانه‌ی اعدام شدن بود خطاب به مردِ تفنگ‌دار گفت: «چرا دارید با ما این کار را می‌کنید؟ ما هیچ کاری با شما نکرده‌ایم». یکی از تفنگ‌داران در پاسخ فریاد زد: «مسجد بابری یادت هست؟» و اشاره‌اش به مسجد کهن‌سال قرن شانزدهم هند بود که به دست نخستین امپراتور مسلمان گورکانی ساخته شده بود و افراطیون هندو در سال ۱۹۶۲ آن را ویران کردند. یکی دیگر از مهاجمان پرسید: «گودرا را یادت هست؟» و از شهری در ایالت گجرات هند سخن می‌گفت که شورش‌های مذهبی که منجر به برنامه‌ای ضد مسلمانان شد در سال ۲۰۰۲ در آن پاگرفت. این حادثه گواهِ دیگری است، اگر نیازی به گواهی باشد، بر قدرت پایدارِ نمادها – در این مورد نمادهای تحقیر – برای برانگیختن عواطف و در نتیجه به دست گرفتن اختیار رفتار آدمی، حتی پس از گذشت قرن‌ها.»

فکر می‌کنم هر یک از ما ایرانی‌هایی که این روزها نگران سرنوشت وطن‌مان بوده‌ایم و دل‌هامان به خاطر تمام ستم‌هایی که بر مردمان‌مان رفته، خون شده است، روایت بالا را با گوشت و پوست‌مان لمس می‌کنیم و می‌توانیم ببینیم شور و هیجان عاطفی چه‌ها که نمی‌کند و نکرده است. این را هم به یاد می‌آوریم که در همان هفته‌ی نخست پس از انتخابات ۸۸ چگونه تظاهراتی که جمعیتی میلیونی در سکوت برگزار کردند، به خشونت کشیده شد و البته با نعل وارونه و هجوم هجمه‌ی تبلیغاتی بی‌امان صدا و سیما، تصویرها یکی بعد از دیگری وارونه عرضه شده و البته هدف‌مند و به قصد ساختن تاریخ و البته دامن زدن به عواطف و هیجان‌های انسان‌ها.

آن سوی ماجرا هم البته صادق است. بسیار پیش از انتخابات، بارها نوشته بودم که کشور ما نیاز به آرامش و خرد دارد. ما سخت نیازمند تعادل هستیم. آن زمان، وقتی که هنوز میرحسین موسوی پا پیش ننهاده بود و موج سبز در دل و جان مردم خانه نکرده بود، هنگام ورود خاتمی به عرصه‌ی انتخابات – وقتی «خاتمی‌نامه» را گشودم – به تصریح گفتم که باید از غلیان عاطفه پرهیز کرد و خرد را بر شور فرمانروا کرد. هنوز هم بر همین باورم. دو سوی این کشاکش البته میلی به دامن زدن به عواطف و هیجان‌های داغ داشت و دارد. اما اتفاقی که این روزها افتاده است حکایت از تولد یک پختگی و بلوغ دیریاب دارد که مضمون زمزمه‌ها و فریادهای‌اش، اعتدال است و آرامش؛ شعارش نفی خشونت است و پرهیز از شوراندن عاطفه. همین یک دستاورد، برای یک قرن آینده‌ی ایران کفایت می‌کند.

درباره‌ی این مضمون (یعنی تولد نگاهی خشونت‌گریز، خلاق و هوشمند) بسیار می‌توان نوشت و البته خواهم نوشت. آن‌چه رخ داده است و آرام‌آرام شکل تازه‌تری به خود می‌گیرد، جبنشی است که با پروراندن عاطفه‌های خوب، در برابر شورها و غیرت‌ورزی‌های خونین، کینه‌ورزانه و انتقام‌جویانه (که از سخن و عمل‌شان خشونت فوران می‌‌کند)، به سوی خنثی کردن و در حقیقت خلع سلاح کردن خشونت‌های غیرت‌ورزانه می‌رود (آخ که چقدر این کلمه‌ی «غیرت» را تباه کرده‌اند و چه اندازه مفهوم و لفظ «ناموس» را به ابتذال و پوچی کشانده‌اند). وقتی می‌گویم غیرت‌ورزی‌های خونین و کین‌توزانه، لزوماً نباید در پی خون‌ریزی‌های متعصبانه گشت. همین که الفاظی که به کار می‌بریم مثل شمشیر و خنجر عمل می‌کنند و کلمات مثل گلوله می‌درند و می‌سوزانند، یعنی غلبه‌ی خشونت بر روانِ آدمی (نمونه‌های‌اش در رسانه‌ها، وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های آرامش‌گریز فراوان است). یعنی برکشیدن عواطف تیره و پست (چه بسیار هم به نام خدا و دین و ایمان). یکی از بزرگ‌ترین اهداف جنبش سبز (که هم‌اکنون بخشی از آن بدون تلاش فراوانی محقق شده است) همین عبور از خشونت و دعوت به آرامش و اعتدال است. این‌ها را می‌توان در گفتار و کردار میرحسین موسوی البته با بلاغت تمام دید (پیش‌تر شاید گفته باشم که از نظر من، میرحسین الگوی کم‌نظیر و شاید هم بی‌نظیرِ یک نوع لیدرشیپ هوشمند، اخلاقی، امروزی و مسؤول است). همین‌که او می‌گوید در این انتخابات پیروزی باید برای همه باشد و نباید خواهان شکست و منکوب کردن کسی شد (*)(تمام اهمیت این سخن در این است که این موضع را محمود احمدی‌نژاد نمی‌گیرد بلکه میرحسین موسوی می‌گیرد) و همین‌که نسبت به پدید آمدن «کیش شخصیت» هشدار می‌دهد، یعنی راه جوانه‌زدن خشونت‌های آینده را دارد سد می‌کند.

اما بهانه‌ی این نوشته این تصویر سبز بود:

لوگوی سپاه و بسیج سبز

ببینید چه اندازه روح مدارا و ملایمت و نفی خشونت و دگرگون کردن مضمون خشونت در این تصویرسازی موج می‌زند. بگذارید این نکته را همین‌جا برجسته کنم که آیه‌ی دیگری از قرآن که در بر صدر لوگوی اصلی است، آیه‌ای است که تفسیرهای خشن از آن می‌شود (یا به عبارت دقیق‌تر، کدهای تصویری، اشاره به خشونت دارند) و به طور سنتی در متن جامعه‌ی ما این آیه در ناخودآگاه مردم مقارن و مترادف بوده است با اسلحه و سپاه و جنگ و خون‌ریزی ولو ریختن خونِ دشمن – که اکنون دشمن‌های بیرونی جای‌شان را با دوستان درونی عوض کرده‌اند «وینک از سینه‌ی دوست خون فرو می‌ریزد». (بلهوسانی که پس ذهن‌شان می‌جوشد که صاحبِ این قلم را در برابر قرآن قرار دهند، لابد بهتر است در صفحات این دفتر مجازی تورق بیشتری بکنند تا میزان مؤانست نویسنده را با متن و مضامین قرآنی بهتر بدانند). تصویر بالا، با جایگزین کردن یک آیه از قرآن با آیه‌ای دیگر که باز هم در ناخودآگاه جامعه با مضمون و معنای نوشتن، بحث، علم‌آموزی و نشرِ دانش پیوند دارد و حرمت نهادن به اصحاب قلم، عملاً این پیام را می‌دهد که باید سلاح و سرکوب جای‌اش را به قلم و اندیشه بدهد. یعنی «تفنگ‌ات را زمین بگذار». همین تصویر، ناگهان رنگ سیاه لوگوی پیشین را سبز می‌کند. یکی رنگی است که باز در ناخودآگاه و فضای اجتماعی مقارن است با سوگ‌واری و عزا و دیگری یادآور رویش و بهار است و طراوت و البته رنگِ جنبشی است که اینک مهم‌ترین خصلت‌اش پرهیز از خشونت است.

این نشانه‌های ظریف و لطیف همه حکایت از جوانه زدنِ شاخه‌های امید و ایمان دارد. به رغم تمام کوشش‌های بی‌پایان ستم‌پیشه‌گانی که بالیدن خرد و فرمانروایی دانش را بر نمی‌تابند، عنان خرد را به دست عاطفه می‌خواهند (آن هم با انگیزش‌های ضد-عقلی و ظاهراً ایمانی) و از اسم دین و ایمان برای نابود کردن مسمای آن عظیم‌ترین بهره‌ها را می‌کشند، باز هم این مضمون فاخر زیر پوستِ شهرهای وطن می‌جنبد و دعوت به رویش و بالندگی می‌کند. هیچ وقت به این اندازه به آینده‌ی ایران امیدوار نبوده‌ام. هیچ وقت. روح و تن ایران جوان است و از بن ضمیرش جوینده‌ی رشد و پاکی. هر اندازه کلاغان تمام سپیداران این باغ ستم‌خورده و خزان‌دیده را قرق کرده باشند، باز هم طوطیان معنااندیش و باریک‌بینی هستند که سبزند و حدیث آزادی را به طوطیان قفس می‌آموزند. چه شگفت‌انگیز است که حال و روز ما شباهت غریبی دارد به قصه‌ی طوطی و بازرگان. این نکته باشد تا در مجال دیگری به آن برسم.

(*) «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند»

۳

پس از ملازمتِ عیش و عشقِ مه‌رویان…

عیش یعنی زندگی. در فارسی وقتی می‌گویند عیش و مشتق نزدیک‌اش عیاشی را به کار می‌برند، اولین مفهومی که در ذهن می‌آید خوش‌گذرانی است و دم غنیمت شمردن به معنایی – شاید – خیامی. این معنا البته از فضای ذهنی حافظانه چندان دور نیست. اما یک قدم اگر عقب‌تر بگذاریم و عیش را همان زندگی معنا کنیم و ادا کردن حق زنده بودن و شاد زیستن و شادخواری که از اقتضائات بلافصل وجود و هستی آدمی است، عیش پررنگ‌تر و معنادارتر می‌شود. پس با این حساب، «ملازمتِ عیش» را می‌شود ادا کردن حق زندگی فهمید. می‌شود با همین نگاه عیش و عشق را کنار یکدیگر نهاد. عیش و عشق از جهت زندگی و زنده بودن سخت در هم تنیده‌اند: هر آن‌کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوی من نماز کنید.

پس عشق فرع زندگی نیست. عشق اصل زندگی است و ماده‌ی آن. عیشِ بی‌عشق، عیش مردگان است و عیش مردگان عیش نیست. و این عشق یعنی آزادی و آدمی‌زادی. قرعه‌ی قسمت بر عیش زدن هم یعنی عشق‌ورزیدن و زنده بودن. یعنی از عشق زنده بودن. یعنی «در عشق، زنده باید کز مرده هیچ ناید». باید در عشق زنده بود و زنده بودن مرد و زن نمی‌شناسد. ای بسا مردان که مرده‌اند و فاصله‌ی مرد و مرده تنها یک «ها»ست!

و البته حافظی که تعلیم زندگی کردن و آموزش عاشقی می‌دهد، درس‌های بسیاری دارد. بیهوده نیست که می‌گوید بعد از همه‌ی این‌ها: «ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»! پس عیاشی کردن، یعنی بسیار عیش کردن. یعنی بسیار عشق‌‌ورزیدن. یعنی فراوان عاشقی کردن (و البته «در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است»، که حکایت‌اش بماند). ولی عیاشی خوب، یعنی خوب عاشقی کردن (و لابد عایشه هم علاوه بر زندگی کردن، خوش عشق می‌ورزیده!). هر چه هست، این عیش و عاشقی، خوش قصه‌ای است و خوش فرصتی در «این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است».

۸

آقای شهبازی! اندکی آرام‌تر!

می‌فهمم که فضای وب و هم‌چنین فضای پرآشوب داخل کشور، بسیاری را کم‌صبر کرده و البته باعث داوری‌های شتاب‌زده‌ی بی‌شماری شده است. درباره‌ی نوع تولیدهای فکری جناب شهبازی، من با ایشان اختلاف نظر روش‌شناختی دارم (و این حداقل یکی از مبانی اختلاف‌ام با ایشان است) و طبعاً چون مبنای ورود بنده به مباحث با نوع نگاه ایشان به امر سیاست و اساساً سیاست‌پژوهی متفاوت است، نمی‌توان انتظار داشت به نتایج یکسانی برسیم. اما هیچ‌کدام از این‌ها دلیل نمی‌شود ادب نقد و اخلاق پژوهش را یکسره به باد فراموشی بسپاریم. یادداشت قبلی من عمدتاً متوجه اعتنا به اخلاق در سیاست بود. مضمون صریح و روشن نوشته‌ی من هم این بود که حتی در سیاست، وقتی حریف مرتکب عمل غیر اخلاقی می‌شود، من و شما به هیچ وجه مجاز نیستیم آن عمل غیر اخلاقی را با عمل غیر اخلاقی دیگری پاسخ بگوییم (اگر طرف دروغ گفت ما حق نداریم دروغ بگوییم و وقتی ملامت‌مان کردند بگوییم خوب شما هم دروغ گفته بودید!). از سوی دیگر، داوری کردن درباره‌ی انسان‌ها، نزدِ یک انسان اخلاقی، معیار دارد. اگر انسان اخلاقی مدِ نظر ما، مسلمان باشد، طبعاً به این آیه‌ی شریف قرآن توجه می‌کند که: ان اکرمکم عند الله اتقیکم.

جناب شهبازی ظاهراً از این‌که بنده «دو بار» اسم از ایشان برده‌ام،‌ دلخور هستند. خوب نام بردن از ایشان تنها از این رو بوده که در بحثی که طرح شد، طبعاً جناب شهبازی یکی از کسانی بوده که دست به کار پژوهش بوده است. یک بار دیگر یادآوری می‌کنم که پژوهش کردن درباره‌ی امری، مطلقاً دخلی به من ندارد. مهم این است که آن پژوهش قرار است مبنای چه کاری و چه عملی قرار گیرد. و از این پژوهش قرار است چه استفاده‌ای شود. آیا بر این پژوهش قیدی اخلاقی هم حاکم می‌شود یا نه؟ آقای شهبازی به همان شیوه‌ی سیئه‌ی بعضی از جراید بدنام کشور، تنها با کنار هم چیدن نام‌ها و شباهت‌های ظاهری (از جمله این‌که فقط اسم آقای شهبازی برده شده است)، ناگهان نتایج عجیب و غریبی می‌گیرد که به عقل جن هم نمی‌رسد:

«درباره مضمون این سه مطلب، فقط متذکر می‌شوم که بحث بسیار بالا گرفته و افرادی نظراتی مشابه با دو وبلاگ فوق و منشه امیر بیان داشته‌اند و عده‌ای کثیر نیز به آنان پاسخ داده‌اند. برای نمونه، به مباحث مطروحه در وبگاه «بالاترین»، ذیل مقالات مرتبط با ماجرا، بنگرید. اظهارنظرهای بسیار زیاد، و از نظر کثرت کم‌سابقه، دیده می‌شود. در این میان، تنها افراد بسیار اندکی با نظر سه نویسنده فوق موافق‌اند و «تبار پنهان یهودی» این و آن رجل مهم سیاسی را «مسئله شخصی» او یا بیان این مسئله را «یهودستیزی» تلقی می‌کنند. به‌نظر می‌رسد، منشه امیر و دوستانش می‌خواهند از «آب گل آلود ماهی بگیرند.»»

ایشان از صرف شباهت بعضی دیدگاه‌ها به هم، به شخصیت افراد و موضع‌گیری‌های سیاسی‌‌شان نقب می‌زند. از آن زشت‌تر این است که ایشان از «منشه امیر» نام می‌برد و دوستان‌‌اش و مضمون سخن‌اش صراحتاً چیزی است درحد اتهام با بی پروایی محض. این نوع بی‌اخلاقی در پژوهش جداً اسباب شرمساری و تأْسف است. من البته نمی‌توانم درباره‌ی دیگران اظهار نظر کنم. اما موضع من به صراحت در نوشته‌ام آشکار بود. جناب شهبازی به جای این‌که در استدلال بنده خدشه کنند، با دور زدن بحث و طرح مسأله‌ی «یهودی‌ستیزی» یک بحث اخلاقی اصیل را پاک لوث کرده و در ذهن‌شان شروع به خیال‌بافی می‌کنند که عده‌ای می‌خواهد شهبازی را ساکت کنند! این اندازه توهم و پارانویا، شاید برای کسانی که امروز درایران زندگی می‌کنند، غریب نباشد. اما هیچ چیزی از من و شما سلب مسؤولیت نمی‌کند.

البته من بحث بسیار دارم درباره‌ی نفس موضوعِ – به قول آقای شهبازی – «نهان‌پیشگان» که موضوع تخصصی ایشان است. به خاطر بیاوریم که قرن‌ها در فضایی که جهان اسلام به شدت دو قطبی بود و شیعیان در اقلیت بودند، تقیه یکی از شیوه‌های ادامه‌ی حیات و بقای شیعیان بود. فراموش نکنیم که ورود به این مباحث راه را به جاهای باریک‌تر دیگری هم خواهد برد. اما عجالتاً من از این بحث در می‌گذرم از آن رو که مضمون سخن آقای شهبازی صراحتاً سیاسی است و من هیچ داعیه‌ای برای ورود به آن ندارم. اما هم‌چنان بر این‌ نکته پای می‌فشارم که در نقد محمود احمدی‌نژاد من و شما اجازه نداریم از دایره‌ی اخلاق، ادب، عدالت و تقوا خارج شویم (ولو او خود بی‌اخلاق باشد یا بی‌ادب یا منحرف از عدالت و تقوا). جناب شهبازی اگر مدعی هستند که برجسته کردن پیشینه‌ی یهودی احمدی‌نژاد – چه این ادعا درست باشد و چه غلط – مصداقی از عمل غیر اخلاقی و عبور از تعالیم قرآنی نیست، خوب است همین نکته را به صراحت توضیح دهند و از موضع‌شان دفاع کنند نه این‌که دقیقاً همان کاری را بکنند که اثبات مدعای من است: ایشان تیغ‌اش را از سوی احمدی‌نژاد به سمت هر کسی می‌گرداند که از او انتقاد می‌کند و عالم و آدم را متهم به تبانی برای ساکت کردن خودش می‌کند. ایشان باید نشان بدهند که چه اشکالی دارد که پدر یا پدربزرگ یک رجل سیاسی در کشور جمهوری اسلامی ایران دین‌اش را از یهودیت (یا مسیحیت یا هر دین دیگری) به اسلام گردانده باشد؟ مگر مسلمان شدن خودش فضیلت به حساب نمی‌آید؟ اگر اشکال این نیست، ایشان ناگزیر باید داوری ایمانی بکند که فلانی منافقانه مسلمان است و این هم البته در حوزه‌ی اختیارات ما انسان‌ها نیست و نشستن بر مسند خدایی است. این یعنی تجسس در ایمان آدمیان. از سوی دیگر، اگر در نفس یهودی بودن ایرادی هست،‌ خوب است آقای شهبازی همین نکته را علناً به عنوان یک موضع قانونی طرح کند تا ببینیم اساساً‌ یک نماینده‌ی یهودی در مجلس ایران چه موضوعیتی دارد؟ من احساس می‌کنم حساسیت آقای شهبازی به این موارد نباید باشد (یعنی از روی حسن ظن این را می‌گویم). اما این سخنان درشت را گفتن و درباره‌ی هر که خلاف این موضع نوشته باشد، یکسان داوری کردن، بسیار دور است از اخلاق و ادب پژوهش. آقای شهبازی! آرام‌تر باشید لطفاً! بنده نوع نگاه شما را نه «مسئله‌ی شخصی» می‌دیدم و نه «یهودستیزی» تلفی کرده بودم. با این تعبیری که شما از آن می‌کنید، امیدوارم این نسبت‌ها هیچ نشانی از واقعیت نداشته باشند. اما در این نوع نگاه، من تذکری اخلاقی را لازم می‌دانستم که دادم. گویا شما چنان میان حملات مختلف و متعدد احاطه شده‌اید که گوش شنوایی برای شنیدن سخن‌های متفاوت ندارید و دنیا برای شما دو جنس بیشتر نیست: یا از جنس شماست یا از جنس تمام مخالفان شما که آن‌ها هم دست بر قضا، و ناگزیر، باید همه مثل هم باشند! جداً امیدوارم این طور نباشد.

۲۲

باز هم درباره‌ی اخلاق و تقوا

واژگانی که در مقاطع مختلف زمانی، ذهن و ضمیر هر آدمی را به خود مشغول می‌کنند، هم متفاوت‌اند و هم متغیر، بسته به نوع شخصیت و منشِ او. احوال نوشته‌های این خانه‌ی مجازی هم دستخوش همین قبض و بسط دایره‌ی واژگان بوده و هست. در این یکی دو هفته‌ی گذشته، البته واژگان مرتبط و متصل با مفهوم مرگ – با هجرت پرویز مشکاتیان – بسامد بیشتری در ذهن و زبان‌ام یافته است. دو سه سال اخیر، مفاهیم پایان‌نامه‌ی دکترای‌ام به نوعی دیگر به فکر و زبان‌ام رنگ زده است. اما ماه‌های اخیر، چند واژه را به قوت هر چه تمام‌تر در فضای ذهن‌ام پررنگ کرده است (در کنار مفاهیم و معانی دیگر) و این‌ها عبارت‌اند از: عدالت، آزادی، اخلاق (و البته تقوا در بستر و زمینه‌ی دینی‌اش).

برای این‌که کمی به فضای طبیعی دریای مواج اندیشه بازگردم، از همین دایره‌ی واژگانی استفاده می‌کنم تا چند کلمه درباره‌ی خبر تازه‌ای بگویم که دیلی‌تلگراف بیرون داده است و پیش‌تر در سخنان عبدالله شهبازی و مهدی خزعلی درباره‌ی محمود احمدی‌نژاد دیده شده بود. مضمون این مدعیات این است: احمدی‌نژاد خود پیشینه‌ی یهودی دارد و اجدادش در همین دو سه نسل گذشته دین‌شان را به اسلام گردانده‌اند. و البته آماج این سخنان شخص محمود احمدی‌نژاد است.

بگذارید روشن کنم که من نه زبان و نه سیاست‌های محمود احمدی‌نژاد را خوش نمی‌دارم. به صریح‌ترین و روشن‌ترین وجهی او را فردی مزور، ناآگاه و دروغ‌پرداز می‌دانم که در بهترین حالت، دچار ناخوشی‌های مزمن روانی است. تخلف‌های عدیده‌ی او از قوانین صریح جمهوری اسلامی چه پیش و چه پس از انتخابات قصه‌ای نیست که بر کسی پوشیده باشد. او حمله به فساد، انتقاد از مافیای ثروت و قدرت، مبارزه با استکبار و قلدری آمریکا و اسراییل را همیشه بهانه کرده است برای سرپوش نهادن بر ناکامی‌ها و بی‌کفایتی‌های آشکار مدیریتی و سیاسی خودش. و این نیز قصه‌ای نیست که بر کسی پوشیده باشد. اما تمام این عیوبی که از سر تا پای کارنامه‌ی محمود احمدی‌نژاد می‌بارد، دلیل نمی‌شود هنگام انتقاد از او به ضد-اخلاقی‌ترین و ناجوانمردانه‌ترین شیوه‌ها متوسل شویم. مبنای انتقاد من از این شیوه‌ی شنیع حمله به محمود احمدی‌نژاد، اخلاق است و تقوا. دقیقاً بر همین مبنا بود که از سخنان قالیباف در حمله به مشایی (و یکی از وزرای دولت احمدی‌نژاد) پیش‌تر انتقاد کرده بودم.

مهم نیست که احمدی‌نژاد امروز به چه شیوه‌ای به قدرت رسیده است. مهم نیست احمدی‌نژاد فاقد دانش سیاسی و دیپلماتیک است. مهم نیست احمدی‌نژاد دولتمردی است ناکارآمد. هیچ کدام از این‌ها دلیل نمی‌شود که ما در انتقاد از او شیوه‌ی اخلاق و عدالت را ترک کنیم. عدالت کاری به عقیده و ایمان و پیشینه‌ی کسی ندارد. کار ما تجسس در احوال درونی و باطنی مردم نیست. حتی اگر محمود احمدی‌نژاد یهودی باشد یا مسیحی یا هر آیین دیگری داشته باشد، این کشور قانون دارد (یعنی فرض می‌‌کنیم دارد؛ و در حالت آرمانی باید به همین قانون متوسل شد). اگر او از قانون تخطی می‌کند، باید با استناد به همین قانون گریبان او را گرفت. اگر او مدعی مسلمانی است و کاری می‌کند که با اخلاق مسلمانی منافات دارد، باید به او گوشزد کرد که این‌که تو می‌کنی، مسلمانی نیست. اگر او مدعی تشیع است و سخن و عمل‌اش مباینت صریح با تاریخ، میراث و اندیشه‌ی شیعی دارد، باید گریبان‌اش را گرفت و انحراف او را از آیین شیعی بر بام فلک جار زد. اگر او بی‌تقوایی می‌کند و اصول ابتدایی اخلاق انسانی را قربانی جنجال‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی می‌کند، باید به او نهیب زد که اخلاق و ایمان بازیچه‌ی قدرت و سیاستِ تو نیستند که هر وقت خواستی دین و ایمان را برای رسیدن به منافع‌ات هزینه کنی. اما هیچ کدام ازاین‌ها دلیل نمی‌شود به او افترا بزنیم یا در مواجهه با او از اخلاق و جوانمردی عبور کنیم.

ما اگر خود را اخلاقی می‌دانیم – که باید بدانیم –  این نکته از هر چیزی مهم‌تر است که ما جوینده‌ی حق و حقیقت باشیم نه اسیر و محبوس خشم و غضب خود. قصه‌ی آب دهان انداختن دشمن به روی علی در مثنوی، قصه‌ای است درس‌آموز که مضمون اخلاص به خوبی در آن متجلی است. این تازه اخلاق دین و ایمان است که اگر با کسی مخالفتی داری و مبنای‌اش حقیقت است، نباید بگذاری خودت بازیچه هوس و غضب شوی. حکم عدالت هم مضمونی مشابه دارد ولو در جهانی غیردینی.

خلاصه کنم که این نوع حمله‌ها به احمدی‌نژاد مبنایی شدیداً فاشیستی دارد. این نوع رفتارها دقیقاً همان‌هاست که موسوی در آن مناظره‌ی مشهور گفت. همان‌ که همگی خواستار برچیده شدن آن هستیم: روحیه‌ی پرونده‌سازی و پاپوش دوختن برای افراد. اگر محمود احمدی‌نژاد خو کرده است به اتهام زدن و افترا بستن به افراد و پرونده‌سازی برای آن‌ها، ما نباید برای کنار زدن او به همین شیوه متوسل شویم: خون به خون شستن محال آمد محال. نه در یهودی بودن کسی عیب هست و نه در مسیحی بودن کسی. نه شیعه بودن برای کسی مزیتی می‌آورد و نه سنی بودن برای مسلمانی شکست و خواری است. مضمون صریح کلام قرآن این است که کرامتِ بیشتر از آن کسی است که تقوای بیشتری می‌ورزد. همین و بس. محمود احمدی‌نژاد اگر یهودی باشد و ملتزم به قانون، عدالت و اخلاق، هزار بار شرف دارد بر مسلمان شیعه‌ای که قانون را پیوسته زیر پا بگذارد، به عدالت و آزادی بی‌اعتنا باشد، اخلاق را به بازی بگیرد و در گفتار و کردارش بی‌تقوا باشد.

با این توضیحات من شیوه‌ی کسانی چون مهدی خزعلی و عبدالله شهبازی را ناجوانمردانه و غیراخلاقی می‌دانم ولو حریف‌شان خود در بی‌اخلاقی نظیر و عدیل نداشته باشد. بی‌اخلاقی حریف و دروغ‌گویی او هرگز توجیهی برای بی‌اخلاقی ما و توسل به دروغ و افترا نمی‌شود. این منطق «هر آن‌چه حریف کرد برای ما هم مجاز است» مغالطه‌ای آشکار دارد که راه را برای عبور از اخلاق هموار می‌کند. در سیاست، بی‌اخلاقی‌های زیادی رخ می‌دهد. اما معنای‌اش این نیست که اخلاق لزوماً با سیاست منافات دارد و در سیاست نباید دم از اخلاق زد. اتفاقاً سیاست همان‌جایی است که باید مردم را در آن دعوت به رعایت اخلاق و عدالت کرد. سیاستی که از اخلاق تهی شود، همینی خواهد شد که امروز یکی بعد از چهار سال دروغ‌گویی مستمر، ادعای راستی و پاکی می‌کند:
آن یکی پرسید اشتر را که هی! / از کجا می‌آیی ای اقبال پی
گفت: «از حمام گرم کوی تو» / گفت: «خود پیداست از زانوی تو»!

پ. ن. دقت کنید که من هیچ کاری به «واقعیت»های ماجرا ندارم. اساساً فرض را بر این بگذارید که او یهودی‌زاده باشد. بحث من بر سر داوری و ارزش‌گذاری در این مورد است. و گرنه اگر ثابت شود که آن‌چه درباره‌ی او می‌گویند فاقد اساس است، بحث طبعاً جنبه‌ی دیگری پیدا می‌کند. بحث من صرفاً برجسته کردن یک موضوع اخلاقی است. بحثِ اخلاق نقد است. امیدوارم بحث من به قدر کافی روشن باشد: من از زنده کردن جدلیات قرون‌ وسطایی و تفتیش عقاید و حمله به کیش و آیین انسان‌ها انتقاد می‌کنم ولو آن انسان محمود احمدی‌نژاد باشد با همه‌ی آن‌چه از او می‌شناسیم و می‌دانیم. اخلاقی بودن یعنی این‌که هر کاری مجاز نیست ولو این‌که حریف آدمی غیر اخلاقی باشد و اتفاقاً اخلاقی بودن در برابر اخلاق‌گریزان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

پ. ن. ۲. می‌بینم که آقای شهبازی با ارجاع به این یادداشت، نه تنها یادداشت صاحب این سطور را بد فهمیده است و هیچ تلاشی بری فهم مغز سخنِ بنده نکرده، بلکه تلاش برای دفع شبهه هم نمی‌کند و از آن هم عبور کرده و می‌خواهد «از آب گل آلود ماهی بگیرد». قضیه بسیار روشن است: آیا از نظر اخلاقی درست است که ایمان و عقیده‌ی کسی را مبنای قضاوت درباره‌ی او قرار داد؟ آیا تفتیش عقیده درست است؟ این یک پرسش اخلاقی ساده است. آقای شهبازی اگر بتواند پاسخ همین پرسش را با یک «بله» یا «خیر» ساده بدهد، مسأله‌ی ما حل است. بنده جسارت نمی‌کنم و پا را از دایره‌ی ادب و اخلاق، همچون آقای شهبازی، بیرون نمی‌نهم (بله، آقای شهبازی با بی‌تقوایی محض بنده را از «دوستان منشه امیر» می‌خواند؛ این آدم کی هست اصلاً؟). من هیچ برچسبی هم به ایشان نمی‌زنم. ایشان فقط پاسخ همین پرسش را بدهند، من با ایشان هیچ اختلاف‌نظری نخواهم داشت. اتفاقاً بحث من مطلقاً دخلی به یهودستیزی ندارد. بحث من بسیار عمومی‌تر و کلان‌تر از این حرف‌هاست. تمام معیار و رکن نقد من این است: ان اکرمکم عند الله اتقیکم. همین و بس.

۲

حل مسأله یا افزودن بر مسأله؟

پس از نقد نخستینی که بر مقاله‌ی اخیر محمدرضا نیکفر نوشتم، نقدِ – به نظر من خوبِ – امید مهرگان (نقد هر نوع «الاهیات شکنجه») را بر نوشته‌ی او دیدم و فکر می‌کنم لازم است نکات دیگری را در حاشیه‌ی یادداشت پیشین بیفزایم. خلاصه‌ی مدعای آقای نیکفر در آن مقاله این است که در بستر یک الاهیات سیاسی خاص که ایشان خود توصیف و تعریف می‌کند، خدایی هست که دینی وضع می‌کند و آن را از طریق پیامبران‌اش به مردم می‌رساند (و این طرفه ادعایی است – ولو فرضی – از سوی آقای نیکفر). این دین یک فرهنگ دینی پدید می‌آورد و این فرهنگ دینی نهایتاً منجر به بروز پدیده‌هایی مثل نظام اسلامی می‌شود که در آن فجایعی مثل شکنجه رخ می‌دهد. نیکفر با نقد اخلاقی شکنجه آغاز می‌کند و با سیری معکوس به نقد خودِ آن خدایی می‌رسد که از نظر او آن بالا نشسته است و همه چیز را مدیریت می‌کند (الف، ب را نتیجه می‌دهد؛ ب، جیم را و جیم دال را نتیجه می‌دهد؛ پس نتیجه‌ی قطعی و مسلم الف،‌ دال است!).

این الگو و این مدل برای توضیح دادن وضعیت، الگویی است که فقط در یک صورت جواب می‌دهد و با معناست. تنها وضعیت معنادار بودن این الگو این است که حقیقتاً رابطه‌ای زنده و ارگانیک میان تمام آن اجزاء، از خودِ آن خدای وحشی و نافرهیخته گرفته تا شکنجه و شکنجه‌گر، برقرار باشد (یعنی رابطه‌ای غیر قابل تحویل و غیر قابل خدشه کردن میان الف و دال بالا وجود داشته باشد). اثبات این رابطه البته بسیار دشوار و چیزی نزدیک به محال است. باید این هشدار را داد که وجود خشونت و خشم در تاریخ، و این تنها تاریخ مسلمان‌ها یا مسیحیان را شامل نمی‌شود بلکه دامن همه‌ی انسان‌ها را می‌گیرد، نتیجه نمی‌دهد که این تحلیل‌ها درست است. وجود آیات خشن در قرآن هم دلالت بر صحت این استدلال و قابل دفاع بودن این الگو نمی‌‌کند. با مدل پیشنهادی آقای نیکفر شاید بشود شعری گفت که عده‌ای را به تحسین وادارد، اما نمی‌توان از آن الگویی ساخت خردپسند و قابل دفاع.

به عبارت دیگر، دغدغه‌ی اصلی من این است که آیا برای حل مشکل شکنجه و برای عبور از این فضای ناسالم و مسمومی که درآن آدمیان به این شیوه‌ی فجیع قربانی می‌شوند، تنها مانع یا مهم‌ترین مانع، آن خدای نافرهیخته‌ی فرضی آقای نیکفر است؟ جدای از این‌که الگوی تحلیل آقای نیکفر الگویی است ضعیف که بسیاری رخدادها را خارج از محدوده‌ی جغرافیایی سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی نمی‌تواند توضیح دهد (از جمله خشونت‌های مبارزان آزادی‌خواه ایرلند را؛ و خشونت‌های کوکلاکس کلان را؛ و خشونت‌های صهیونیست‌ها را؛ و خشونت‌های هیتلر و نازیسم را و بسیار چیزهای دیگر را که از حد احصاء خارج است)، الگوی آقای نیکفر یک اشکال دیگر هم دارد: هیچ دردی را از «ما» دوا نمی‌کند! به عبارت دیگر، شاید الگوی آقای نیکفر خاطر بعضی را نسبت به یک تلقی از خدا – یعنی تلقی خدای وحشی و نافرهیخته – آسوده کند، ولی مشکل شکنجه را حل نمی‌کند. یادمان نرود که قرار بود ببینیم آیا میان شکنجه و الاهیات ربط و نسبتی هست یا نه؟ اگر واقعاً میان این دو ربطی نیست، پس «الاهیات شکنجه» یعنی چه؟ وانگهی مشکل ما اصلاً «خدا» نبود (اگر بود، یا باشد، باید حتماً بتوانیم توضیح بدهیم، و توضیح بدهیم، چرا بعضی از بی‌خدایان مرتکب شکنجه‌های هول‌ناک می‌شوند)؛ چرا باید مسأله‌ی «شکنجه» را تحویل کنیم به مسأله‌ی «خدا»؟ مشکل ما شکنجه است و بس! شما به هر نوع خدایی که دوست دارید باور داشته باشید، ولی بندگان خدای‌تان را عذاب نکنید. آقای نیکفر از یاد برده‌اند که این خدا، همین خدای ادیان ابراهیمی، خدایی است ساکت و صامت. خدایی نیست که رسانه داشته باشد. خدایی نیست که بلندگو داشته باشد یا ای‌میل یا فیس‌بوک! وقتی نتوان به دلایلی متقن و محکم نشان داد که میان یک تلقی خاص از خدا (یعنی ایمان داشتن به خدایی خودکامه، وحشی و نافرهیخته) و شکنجه کردن، ارتباطی انکارناپذیر و تحویل‌ناپذیر وجود دارد، پس این همه کاغذ سیاه کردن برای چی‌ست؟

یک مشکل بزرگ‌تر هم در مدل آقای نیکفر هست. اگر مدل آقای نیکفر، مدلی می‌بود دقیق که استخوان‌بندی منطقی و معرفتی استواری داشت (که چنین نیست)، در آن صورت مشکل چندانی پیش نمی‌آمد. همه می‌فهمیدیم که مشکل و ریشه‌ی این همه نابسامانی و تباهی، شخصِ شخیص «خدا»ست و سعی می‌کردیم از طریق سکولار کردن مردم (یعنی تزریق «اخلاق» به «دین»)، آن خدا را معزول کنیم و به اصطلاح رام‌اش کنیم. جدای از این‌که «خدا» یک «چیز» نامتعین است و هیچ کس تا به حال نتوانسته به تعریف روشن و مشخصی از او برسد، اگر تحلیل آقای نیکفر تحلیلی نادقیق باشد، شاید عده‌ای را به تأمل درباره‌ی تلقی‌های خشن از دین – به عنوان یک بحث نظری و احیاناً‌ معرفت‌شناختی ولی مبتنی بر فرضی برساخته‌ی ما – وادارد، ولی مشکل شکنجه حل نخواهد شد. شکنجه ادامه پیدا می‌کند و شکنجه‌گران هم به کارشان ادامه می‌دهند چون نه آن خدای خشن مشوق‌شان به شکنجه بوده است و نه آن خدای رام، رئوف، رحیم و لطیف می‌توانسته آن‌ها را از عمل شنیع‌شان باز دارد. به عبارت دیگر، این مدل تحلیل، مدلی بازی‌گوشانه است که بازی را به میدان دیگری برده که هیچ امید بردی در آن نیست. عقده‌ی سخت بر کیسه‌ی تهی زدن است. ما بنا بر حل آن معضل و مسأله‌ی بزرگ داشتیم. مشکل ما آن خدایی نیست که دست به شکنجه می‌زند (آن خدای مفروض که اتفاقاً‌ با بت‌های متعین و قابل لمس فرق دارد، حتی در مدل آقای نیکفر). مشکل ما بعضی انسان‌ها هستند (انسان‌های گوشت و پوست‌دار) که می‌گویند مؤمن به یک خدایی («یک» خدایی که ما نمی‌دانیم دقیقاً‌چه ماهیتی دارد) هستند که تازه معلوم هم نیست خودشان دقیقاً می‌دانند از چه خدایی حرف می‌زنند یا نه. امید مهرگان اسم این بعضی انسان‌ها را «دولت‌ها» می‌گذارد؛ من هنوز می‌گویم «بعضی انسان‌ها» چون دایره‌اش از دایره‌ی «دولت‌ها» اندکی وسیع‌تر است. این انسان‌ها، یا دولت‌ها یا عقاید و ایدئولوژی‌ها، یک مشکل اساسی دارند: پندار کمال! این توهم کامل بودن و بهترین بودن و لاف برتری زدن است که باعث می‌شود بخواهند همه را رام و مطیع خود کنند؛ فرقی نمی‌کند که این توهم و پندار کمال در ذهن مسلمان شیعه باشد یا در ذهن مسلمان وهابی؛‌ در خیال مسیحی باشد یا یهودی؛ آدم سکولار لاییک باشد یا آدم مذهبی سکولار. برای حل یک مسأله، صورت مسأله را نباید پاک کرد. صورت مسأله را نباید با صورت مسأله‌ای دیگر جایگزین کرد. دنبال حل اصل مسأله باشیم.

۱۸

قضیه‌ی شکل اول؛ شکل دوم

به مدد بزرگواری مهرآمیز دوستی نازنین، این فیلم عباس کیارستمی را امشب دیدم. حاجت به حتی یک سطر شرح و توضیح نیست. ببینید این فیلم معرفت‌افزا و عبرت‌آموز را.


من مدام به یاد حسین نوروزی بودم!

۱۴

خدایان بی‌پیامبر، پیامبران بی‌امت

هم‌اکنون مقاله‌ای از آقای نیکفر دیدم در نیلگون با عنوان «الاهیات شکنجه». بحث نیکفر، بحث روز سیاسی فعلی است و معضلات مبتلا به کشور. در عین احترام عمیقی که برای آقای نیکفر قایل‌ام، نمی‌توانم درک کنم که این دوستان چرا تا این اندازه میان تربیت فلسفی و سنگواره‌های ذهنی و ایدئولوژیک‌شان سرگردان مانده‌اند و هر وقت اقتضا کند، از سخنان روشن، صریح و ابطال‌‌پذیر معرفتی، جهش می‌کنند به سخنان کلی‌گویانه،‌ پرابهام و مغالطه‌آمیز. برای این‌که مقصودم روشن شود، توضیحاتی می‌دهم. سپس چند عبارت از مقاله‌ی جناب نیکفر را نقل می‌کنم و به توضیح نظرم می‌پردازم.

آقای نیکفر در ابتدای مقاله توضیح می‌دهد و فرجام سخن‌اش توضیح این است که سکولاریسم، نوعی معنویت است. اما دریغ که ایشان در متن مقاله و در جای‌جای‌اش ناگهان همه‌ی ملاحظات معرفتی و فلسفی را به کناری می‌نهد و با لحن، زبان و ادبیاتی ستیزنده و خشماگین که به هیچ رو زیبنده‌ی یک فیلسوف نیست، ناخرسندی و عصبانیت‌اش را از «اسلام»، «دین» و «خدا» بر آفتاب می‌افکند (شواهدش را نقل می‌کنم). برای این‌که حساب سیاست را از بحث معرفتی جدا کنم، تأکید می‌کنم که نقدهایی که بر ایشان دارم،‌ اساساً متوجه منطق نوشته‌ی خود ایشان است که پله‌پله راه تناقض را می‌پیماید.

ایشان از جمهوری اسلامی آغاز می‌کند. سپس به نظام دینی می‌رسد. بعد، گذارش به فرهنگ دینی می‌افتد و سپس تازه به خدای اسلام می‌رسد؛ بدون این‌که دقیقاً روشن باشد که آیا ربط منطقی و وثیقی میان این‌ها بر قرار هست یا نه. یکی از مشکلات جدی که من همواره با نوع تفکر دوستانی مثل جناب نیکفر داشته‌ام همین جهش زدن‌های بدون توضیحی است که در نوشته‌هاشان مشهود است. از جمله‌ی این جهش‌های بلاتوضیح، یکی این است که ایشان، «خدا» را مفروض می‌گیرند و سپس کوشش می‌کنند با منطق «بعضی» مؤمنان به همان خدا، صفاتی را بر آن خدا بار کنند و بگویند این خدا وصف‌اش این است و آن. این نوع برخورد مغالطه‌ای معرفتی است. به عنوان مثال این بند را ببینید:

«خدایان در مرحله‌ی آغازین پیدایششان تن به چنین گفت‌وگوهایی نمی‌دهند. گفت‌وگو فرصت و آرامش می‌خواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار می‌گیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمی‌شوند و هر یک از آنها پیشینه‌ای دارد. مقام آنان نیز در میانه‌ی خیر و شر یک‌بار برای همیشه تثبیت نمی‌شود. همه‌ی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند….خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایره‌ی قدرت خود را گسترش داد.»

فارغ از این‌که من یا شما مؤمن به یکی از ادیان ابراهیمی یا غیر ابراهیمی باشیم، من نمی‌توانم درک کنم آقای نیکفر با کدامین منطق و ابزار معرفتی به چنین شناختی از آن «خدا» رسیده‌اند. این «خدا» کی‌ست؟ صفات‌اش چی‌ست؟ چه ویژگی‌هایی دارد؟ نزد مؤمنان و نزد کافران به آن «خدا»، او هرگز در دایره‌ی فهم و شناخت‌شان نبوده است. آن‌ها وصف این خدای وصف‌ناشدنی را از پیامبران شنیده‌اند. آن‌ها از کسی، چیزی، موجودی، مفهومی به نام «خدا»، «الله» و «یهوه» به ما خبر می‌دهند. و صفات و ویژگی‌های آن خدا را همین پیامبران برای ما وصف می‌کنند. اما این چه «خدا»یی است که صفت «اسلامی» را هم یدک می‌کشد و به فتح مکه و مدینه می‌رود، عذاب می‌کند و شکنجه می‌کند؟ این خدا مگر خارج از توصیفات همین مؤمنان وجود دارد یا شرحی از اوصاف خدایی او از جایی غیر از همین متون دینی برای ما آمده است؟ اگر ما علم داریم به این‌که خدایی هست یا نیست، لابد تکیه‌ی ما بر همین علم خودمان باید باشد، نه بر علم مدعی. می‌فهمم که نیکفر به اوصافی از خدای مسلمانی اشاره می‌کند که در متون مقدس‌اش آمده است، ولی این را هم می‌دانیم که اگر «خدای اسلام» («اسلام»‌ یعنی چه؟)، خدای «جبار و قهار» است یا «لطیف و غفور و رحیم و مؤمن و مهیمن»‌ است، خدایی است که وصف‌اش از خودِ‌ او می‌رسد (بنا به ادعای دین) نه از من و شما. اما نهایتاً این «مسلمان»‌ها هستند که دین را می‌فهمند؛‌ خدا نیست که «یک» فهم مشخص و روشن را از خود در ذهن آن‌ها بنشاند. این را برای این گفتم که برسم به این اوصافی که نیکفر برای «خدا»ی مؤمنان می‌تراشد: خدایی که می‌تواند «رام» شود («خدای رام‌شده»)؛ خدایی که می‌تواند «فرهیخته» شود («اگر خدا در جریان فرهیخته ‌شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق می‌شود؟») و خدایی که می‌تواند «شکنجه» کند و الخ. من می‌فهمم که لابد این «شکنجه» در ذهن نیکفر چیزی است شبیه «عذاب» ولی آن «شکنجه»‌ کجا و این «عذاب» کجا؟! حیران‌ام از این همه رهزنی معنایی و زبانی که به پای فرونشاندن یک دغدغه‌ی فروخفته‌ی ایدئولوژیک ریخته می‌شود: بله،‌ مقصودم صراحتاً این است که دوستان فلسفه‌خوانده‌ی ما هنوز نمی‌‌توانند حب و بغض‌های شخصی و گروهی‌شان را هنگام بحث معرفتی کنار بگذارند.

اسباب تأسف است که بعضی از دوستانی که مقاله‌ی نیکفر را خوانده‌اند به هیچ وجه حساسیت به این جمله‌ی آشفته، آکنده از کلی‌گویی و تعمیم‌های گزاف، پر اشتلم و متناقض نشان نداده‌اند: «در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند». تروریسم؟ جهان اسلام کدام مسلمان‌ها را در خود دارد؟ چه کسی می‌تواند حساب اقلیتی را به پای یک میلیارد مسلمان بنویسد که اصلاً این تعابیر را نمی‌فهمند؟ چرا این تعبیر نمی‌تواند توضیح بدهد که مسیحیان آزادی‌خواه ایرلند با کدام منطق دست به خشونت و ترور می‌زدند (در همین قرن بیستم)؟ چرا مدل توضیح آقای نیکفر نمی‌تواند توضیح بدهد که معضل «سیاسی» خاورمیانه، کشمیر، بدخشان تاجیکستان، افغانستان و چین از کجا پدید آمد؟ چه کسی گفته است «دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند» (یعنی اسلام ستمگرترین دین است)؟ من هنوز دین رام‌شده، خدای رام‌شده و مسیحیت رام‌شده را نمی‌ٰفهمم و شاید هم هرگز نفهمم. تفاوت بنده با آقای نیکفر این است که برای انسان‌ها،‌ اختیار، تشخیص و تصمیم‌شان اصالت و ارزش قایل‌ام. ایشان جوری سخن می‌گویند که انگار ما انسان‌ها موجوداتی دست و پا بسته هستیم در برابر اراده‌ای غالب از سوی یک خدایی که یا فرهیخته است یا وحشی؛‌ یا خدای مسلمانان است یا خدای مسیحیان و یا خدای سکولارهای لاییک! لایه‌های بیرونی سخن آقای نیکفر را که می‌شکافیم به یک مدعای ساده و روشن می‌رسیم: آقای نیکفر خود پیامبر یک دین است که خدایی دارد و خدای‌اش – ظاهراً – اوصاف خدای سایر ادیان را ندارد! آن خدا – یا آن دین – «سکولاریسم»‌ است و این سکولاریسمی که ایشان از آن سخن می‌گویند یک سکولاریسم خاص است که منظور نظر خود ایشان است. سکولاریسمی نیست که تاریخ داشته باشد و فراز و نشیب. سکولاریسمی نیست که مؤمنان مختلف و متفاوتی در طول اعصار و قرون سر بر آستان الوهیت‌اش فرود آورده باشند. سکولاریسم ایشان سکولاریسمی است پاک، فرهیخته، رام و معنوی. قلب این مدعا هم این‌جاست: «سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.». چیزی که نیکفر هرگز توضیح نمی‌دهد – و اساساً توضیح دادن‌اش باعث نقض این همه مدعیات بلندبالاست – این است که کدام سکولاریسم؟ با کدام تاریخ؟ کدام اخلاق؟ اخلاقی که ابن مسکویه از آن سخن می‌گوید؟ اخلاق نصیر الدین طوسی؟ اخلاق انقلابیون فرانسه؟ اخلاق فیلسوفان مدرن امروزی؟ و کدام دین؟ و کدام مسلمانان؟

تمام این ماجراها را بسیار ساده‌تر می‌شد توضیح داد. می‌شد بدون این همه تکلف گفت که اسلام – مثل هر دین، آیین و مسلک دیگری – تاریخی دارد و این تاریخ انباشته از تفسیرهای مختلف و متفاوت است (درست همچنان‌که «دموکراسی» تفسیرهای مختلف و متفاوتی برداشته است). وضعیت موجود این است که «عده‌ای» از مؤمنان به یک «دین» تفسیری و برداشتی از یک دین دارند. «عده‌ای دیگر» هم می‌توانند تفسیر دیگری از آن داشته باشند – کما این‌که تاریخ گواهی می‌دهد که داشته‌اند – و اکنون این تفسیرها با هم در تعارض قراردارند. به عبارت دیگر، این «انسان»‌ها هستند که رو در روی یکدیگر ایستاده‌اند نه «خدایان»!

جناب نیکفر چندان درگیر مقدمات سخن‌شان شده‌اند که به این جمله‌ی عجیب و شگفت‌آور می‌رسند: « جان آدمی در دید این قدرت‌ها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی می‌توان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همه‌ی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است». با کدام شاهد می‌توان به همین شتاب و سرعت درباره‌ی «اسلام» و «خدای اسلام» نظر داد؟ همین «خدای اسلام» که ایشان ظاهراً خیلی خوب با صفات و خلق و خوی‌اش آشنا هستند، قرن‌ها – پیش از این همه بازی سیاسی دو سه قرن اخیر – موضع صریحی نسبت به حرمت جان آدمیان،‌ به ویژه حقوق «اهل ذمه» داشته است. قرار نیست امروز مبانی زندگی مدرن را برای فهم، تحلیل و ارزش‌گذاری تاریخ به گذشته پرتاب کنیم. اما قرار نیستم چشم انصاف را هم فروببندیم و برای اثبات خواسته‌ی قلبی‌مان تاریخ را هم نادیده بگیریم.

خلاصه کنم که از نظر من آن‌چه حضرت نیکفر اسم‌اش را می‌گذارد «خدای اسلام»، در واقع نام دیگری است برای «یک مسلمان» یا «مسلمانانی خاص». و این مغالطه و دگردیسی لفظ و معنا، ناگزیر می‌تواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. یکی از پیامدهای این نوع نگاه این است این بازی خشن و خونین با این رویکردها به این آسانی روی پایان به خود نخواهید دید. چرا؟ شاهدش در این جملات آقای نیکفر است: «نظام دینی ای برپا کرده اند که عصاره ی همه ی تبهکاریهاست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی میتوان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار می‌گیرد.». پلکان مغالطه‌ی آقای نیکفر را ملاحظه کنید: ۱. نظام دینی؛ ۲. فرهنگ اسلامی؛ ۳. اسلام؛ ۴. خدای اسلام! شگفتا از این همه شتاب برای رسیدن به آن «خدا» و سست کردن پایه‌های «خدایی» او! مشکل این نوع نگاه این است که «خدا»یی در ذهن،‌ ضمیر، باطن و اندیشه‌ی شمار کثیری «مسلمان» وجود دارد، زنده است،‌ نفس می‌کشد و هر روز دست در کاری دارد از جنسی لطیف و جان‌افروز (بر خلاف خدای وحشی، رام‌نشده و نافرهیخته‌ای که آقای نیکفر – و البته «بعضی مسلمانان خاص»  –می‌سازند). این «خدا» به خاطر اولاً‌ «نظام دینی» (کدام نظام دینی؟ چه کسی مدعی است که این نظام دینی است؟ کدام «خدا» گفته است؟) و ثانیاً به خاطر «فرهنگ اسلامی» (کدام فرهنگ اسلامی؟ در چه زمانی؟ در کدام منطقه‌ی جغرافیایی؟) و ثالثاً به خاطر «اسلام» (کدام اسلام؟ اسلام ایرانی؟ هندی؟ اندونزیایی؟ عربی؟ آفریقایی؟ مصری؟ تونسی؟ لبنانی؟) ناگهان تمام بنیاد هستی‌اش در معرض تزلزل قرار می‌گیرد. خوب با این زبان خشن و ستیزه‌جو، هیچ وقت آن «خدای وحشی» – اگر از ادبیات آقای نیکفر استفاده کنیم – «رام» نخواهد شد. یکی از دلایل‌اش به همین سادگی است: آن خدای وحشی را خود آقای نیکفر ساخته است؛ وجود خارجی ندارد. آن‌چه وجود خارجی دارد، انسان‌هایی هستند که بر مسند خدایی می‌نشینند و فرعون و نمرود می‌شوند. همین و بس.

ارزش دارد که تربیت فلسفی و آموخته‌های معرفتی را به همین سادگی پای مغالطه‌هایی دست‌مالی شده و تکراری هدر دهیم؟ منتظر می‌مانم شاید دوستان اهل فضل بتوانند حاشیه‌ای بر این سخنان (و البته عرایض بنده) بنویسند. در این آشفته‌بازار سیاست و اندیشه، بیش از هر زمانی محتاج دقت نظری هستیم که به خاطر این همه غبار و غوغا، سخت‌گیری‌های عقلانی و معرفتی را قربانی هیجان‌های سیاسی نکنیم.

پ. ن. […]

۳

دو تأمل تازه و راهی نو

ضیافت رمضانیه در پیش است و هنگام تازه کردن احوال درون و برون هم به تقارنِ آن سر می‌رسد. فضای این خانه‌ی مجازی هم چند ماهی است که غبارآلوده‌ی سیاست شده است و از آن‌چه من بوده‌ام و هستم،‌ فاصله گرفته است. گمان می‌کنم وقت آن رسیده باشد که هم تجدید مطلعی بکنم و هم بعضی از سوء تفاهم‌هایی را که گاه پیش می‌آید مرتفع کنم، به خصوص که در آستانه‌ی ماه مبارک هستیم و مجالی برای تأمل و تصفیه‌‌ی باطن هم فراهم می‌شود.

تلاطم‌هایی که این روزها وطن‌مان را در خود گرفته است، تصمیم‌‌گیری خردمندانه را برای هر کسی دشوار می‌کند. بصیرت داشتن برای گره‌گشایی از وضع موجود، از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست، به ویژه در این احوال سرگشتگی و حیرت. اما چند نکته به هر تقدیر، برای من حداقل، مهم بوده است و بارها هم درباره‌اش نوشته‌ام و باز هم ضروری است که بر آن تأکید کنم.

مشی عمومی من پیوسته میل به میانه‌روی و پرهیز از افراط و تفریط بوده است. میل به خشونت زبانی و عملی، له یا علیه هر کسی باشد، نتیجه‌ی نامطلوبی به بار می‌آورد. مهم نیست که منتقد چه کسی باشیم و مخالف چه کسی. آن‌چه مهم است پیمودن طریق میانه است و پرهیز از فروافتادن به دام‌چاله‌های افراط یا تفریط. آدمی، به اقتضای بشریت‌اش خطا می‌کند. خطا‌پذیری آدمی، هم به معنای در معرضِ خطا بودن و هم به معنای مستعد بودن برای اذعان به خطا، مهم‌ترین ویژگی طبع بشر است. صاحبِ این قلم هم علی‌الاصول اگر بخواهد نظرورزی‌های‌اش را در ذیل و ظلِ نظریه‌ای بنشاند، چه بسا بتواند نام نوعی «محافظه‌کاری» را، به معنای ادموند برکی آن، بر آن نهد. با این مقدمه، بلافاصله می‌پردازم به دو نکته‌ی زیر:
۱. تردیدی نیست که انقلاب اسلامی در ایران، واقعه‌ی مهمی در تاریخ کشور بوده است که سرنوشت تازه‌ای برای ایران و برای منطقه رقم زد. در این هم شکی نیست که وقوع چنین تحول عظیمی که اولین حاصل‌اش کوتاه کردن دست اجانب از تسلط بر سرنوشت ملت بود، خوشایند طبع بسیاری از بیگانگان نبود و نیست. خون‌های بسیاری برای حفظ این نظام ریخته شده و شهیدانِ بسیاری جان بر سر عقیده نهاده‌اند – شهیدانی که نه به تاریخ می‌پیوندند و نه در تاریخ خاصی متوقف می‌شوند. و این نظام، چیزی نبوده است جز همین «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد». این نظام، اصلِ این نظام، همان است که برآمده از رأی و اراده‌ی ملت است و همان است که مصوّب قانون اساسی مکتوب و صریح کشور است – و همین است که به اعتقاد من غایتِ آرزوی هر دلسوز و دردمندی است که دل‌اش برای کشور، دین و فرهنگ‌اش می‌تپد. می‌توان در وضعیت موجود هم راه امید و آینده‌ی روشن را جُست و یافت. آرامش مردم ما، در گرو سنجیدگی خردِ سیاسیِ نخبگان است. «انقلاب» چیزی نیست که ممکن یا مطلوب ما باشد. به هر دشواری که باشد، باید از این گردنه‌های صعب عبور کنیم تا بتوان در آرامش بیشتر، فکر حکیمانه‌ای در کار کرد و گرهی از امور گشود. رسیدن به این آرامش، نه دور است و نه دیر. مطلوب ما و ملت ما هم انباشت کردن یافته‌ها و داشته‌هاست، نه نابود کردن و ویران کردن یک‌یک خشت‌هایی که تا به امروز بر سر هم نهاده‌ایم برای آباد کردن میهن‌مان. لذا، تمام همّ فکری من این است که بتوان در همین وضعیت موجود، به سلامت از گردنه‌های دشوار عبور کنیم.

۲. در راه رسیدن به این مطلوب، یکی از کانون‌هایی که نقش مهمی در تثبیت وضعیت دارد، کانون علما و مراجع است که هوشیاری و شجاعتی ستودنی داشته‌اند. تحلیل کردن آن‌چه که از حوزه‌های علمیه صادر می‌شود، همیشه کارِ آسانی نیست و چه بسا آدمی در فهم غایتِ نهایی بعضی از سخنان به خطا بیفتد. یک نمونه‌اش – حداقل برای من – نمونه‌ی ماجرایی بود که میان آقایان محمد یزدی و هاشمی رفسنجانی رخ داد در باب مبنای مشروعیت حکومت. آن زمان، البته با تکیه بر مضمون یک کتابِ منتشر شده، تحلیل من این بود که سخنان آقای یزدی بوی تصویب می‌دهد و از سنت شیعی تخطئه‌ی حکومتِ سیاسی فاصله گرفته است. گمان می‌کنم این تحلیل مبتنی بر چند پیش‌فرضِ احتمالاً نادرست بود که جای تأمل بیشتری داشت. بدیهی است که در وضع پریشان و شتاب‌ناکی که همه در آن گرفتار آمده‌ایم، تحلیل صواب کردن – نه تنها برای من، که برای بسیاری دیگر هم – کار آسانی نیست؛ همین پیچیدگی و غموض باعث می‌شود که این مباحث در هر ظرفی، به ویژه در ظروف تنگ رسانه‌های دیداری و شنیداری و در زمانِ محدود و کوتاه، قابل طرح نباشد و نتوان حق مطلب را ادا کرد. اشکال اول آن تحلیل که بعضی از دوستان اهل فضل و اندیشه هم پس از نگارش‌ آن گوشزد کرده بودند، تعمیم بحث «مصوبه» و «مخطئه» از حوزه‌‌ی کلام دینی به سپهر کلام سیاسی بود. اشکال دیگر آن تحلیل این بود که اساساً تخطئه‌ی حکومت نزدِ شیعیان، در مواردی بود که امویان و عباسیانِ ضد شیعه در مصدر حکومت بودند و می‌بینیم و می‌دانیم که پس از صفویه، بحث تخطئه‌ی حکومت دیگر آن معنای پیشین را ندارد. به هر روی، هر اندازه هم که بتوان باب بحث را در این زمینه مفتوح نگه‌ داشت، مشی مقرون به صواب و احتیاط این بود که درنگ بیشتری درباره‌ی این نکته می‌شد.

با ذکر این دو بازاندیشی، لازم است تأکید کنم که به اقتضای حوزه‌ی کار آکادمیک و دانشگاهی‌ام، کارِ من از اساس سیاست‌پژوهشی و سیاست‌شناسی است، نه سیاست‌مداری و سیاست‌بازی. بدیهی است که پرداختن من به سیاست،‌ تنها می‌تواند به سائقه‌ی پژوهش آکادمیک باشد و نه از حیث اکتیویسمِ سیاسی. در مقطع فعلی هم «مصلحت وقت» – به تعبیر حافظ – با حلولِ ماهِ نور و سرورِ آسمانی اقتضا می‌کند که «کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم» و از روزنِ دیگری در زاویه‌ی احوال بنگرم. این وضعیت، از نگاهِ من باید لاجرم وضعیت اصیلی باشد؛ نه وضعیتی جعلی. و چنین وضعیتی، وضعیتی است سازگار با آزاده‌گی و موحد بودن یک مؤمن مسلمان.

باری، گمان می‌کنم مقصودم را در حد وسعِ کلام، و به اندازه‌‌ی ظرفِ تنگِ سخن، منتقل کرده باشم. ترجیحِ عمده‌ی من این است که این روزها به کارهای عقب‌افتاده و فصل‌های نانوشته‌ی پایان‌نامه‌ام بپردازم و فضای این خانه‌ی مجازی را هم به سوی همان جهان مأنوس‌تر و مألوف طرب‌خانه‌ی معنا ببرم و از فرصتِ یک‌ماهه‌ی پیشِ رو، بهره‌ی معنوی درخوری فرا چنگ آورم. این دو سه هفته‌ی اخیر، حاشیه‌هایی نوشته‌ام بر ابیاتی از حافظ که به تناسب روزهای ماهِ مبارک از پرده برون خواهند آمد. پیشاپیش،‌ رمضان‌تان فرخنده و پر برکت باد!

۷

آبروی نظام و سیاستِ فرافکنی: سیاه‌نمایی یا واقعیت؟

این داستان را همه شنیده‌اند که چطور شاگردان مکتب‌خانه‌ای، با تلقین بیمار بودن به معلم‌شان او را شوخی‌شوخی بیمار کردند. همه‌ی داستان‌ها و همه‌ی مکتب‌خانه‌ها و معلم‌ها از این جنس نیستند. معلم‌هایی هستند که نه تنها بیمارند، بلکه بیماری مسری و مهلکی دارند اما به نصیحت و اندرز هیچ کسی گوش نمی‌‌دهند. عاقبت چنین مدرسه‌ای و چنان معلمی البته معلوم است. حالا حکایت ماست! چرا؟ عرض می‌کنم.

اگر دقت کرده باشید، در سال‌های گذشته، یکی از ویژگی‌های مهم دستگاه‌های تبلیغاتی، رسانه‌ها و نیروهای امنیتی ما، «انکار وضعِ موجود» و فرافکنی بوده است. و برای‌اش نمونه‌های بی‌شماری هم داریم. می‌توان یک به یک این‌ها را فهرست کرد. بعضی را – که به ذهنِ من می‌رسد – این‌جا می‌آورم:

۱. فقر: در کشوری مثل ایران که کشوری تهی‌دست نیست و سرمایه‌های فراوانی دارد، لابد بسیار عجیب است که فقر به سرعتی باور نکردنی در حال گسترش است. مسبب این فقر، نه هاشمی رفسنجانی و فرزندان‌اش است و نه توطئه‌ی استکبار جهانی و آمریکا و انگلیس. یکی از عواملی که باعث دامن زدن به این تهی‌دستی می‌شود، بی‌کفایتی و سوء تدبیر دولت‌هاست. چهار سال اخیر ریاست سلطان‌ِ دروغ‌بافان یکی از پیامدهایی که داشت این بود که آشکار شد که فقر در کشورِ ما بیداد می‌کند و او نه تنها کوششی برای حل کردن مسأله نمی‌کند بلکه با فرافکنی مداوم و تجویز مسکن‌های موضعی و مقطعی، باعث گسترش بیشتر فقر شده است. اما «نظام» چه می‌کند؟ انکار! از نظر نظام اساساً چیزی به اسم فقر در کشور وجود خارجی ندارد و همه شایعه است و توطئه. تنها زمانی ناگزیر به «اقرار» به این خطا می‌شوند که دیگر کار از کار گذشته باشد. اگر زودتر به فکر چاره‌ای برای مشکل دامن‌گستر فقر می‌شدند، امروز ناچار نبودند بعد از سقوط قیمت نفت، بحران مالی جهان و توفان‌های سهمگین سیاسی درونی، کاسه‌ی چه کنم چه کنم به دست بگیرند. این یک قلم را داشته باشید تا پیامدهای‌اش را در ماه‌های آتی ببینیم.

۲. فحشا: در کشور ما فحشا بیداد می‌کند. هیچ تعارف و ملاحظه‌ای هم در این نیست. معنای فحشا همان است که در عرف اجتماعی می‌فهمیم. مهم هم نیست که روسپیان یا به تعبیر ظاهراً بهداشتی‌ترِ نظام، «زنان خیابانی» کارشان اخلاقی است یا نه. مهم این است که این‌ها یک واقعیت اجتماعی هستند و نظام ما تنها مشغول فرافکنی و انکار وجود آن‌هاست. نتیجه چه می‌شود؟ غول بی‌مهار ایدز ناگهان سر بیرون می‌کند و مصیبت از آن‌چه هست عظیم‌تر می‌شود. اما چرا؟ چون نظام نمی‌تواند اذعان کند که در چنین سیستمی با این همه ادعایی که گوش فلک را کرد می‌کند، فحشا نِز – مثل فقر – هم ممکن است و هم موجود آن هم به وفور. فحشا را باید انکار کنند تا زمانی که دیوانه‌ای مثل سعید حنایی شروع به قتل زنان خیابانی کند و بعد معلوم شود عده‌ای هم توجیه دینی برای این قتل‌ها فراهم می‌کرده‌اند ولی نهایتاً نتوان آمر اصلی را به دست عدالت سپرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود!

۳. اعتیاد: ایران این روزها بهشت معتادان و قبله‌ی قاچاق‌چیان است؛ در ایران کسانی که پاک‌اند می‌روند زندان و قاچاق‌چیان و معتادان راست‌راست راه می‌روند. اگر بپرسند چرا سیاسیون باید این اندازه حبس و زجر ببینند و کسانی که سلامت جامعه را به خطر می‌اندازند و ما به چشمِ سَر و نه با تفسیر و تحلیل‌های عجیب و غریب دور از ذهن، می‌توانیم زیان‌بار بودن عملِ آن‌ها را تشخیص بدهیم، باید در امان باشند، پاسخ این است که این اندازه اعتیاد وتباهی که می‌گویند اصلاً وجود خارجی ندارد! چرا؟ چون اگر به خودفریبی ادامه ندهیم و گناه را به گردن دیگران نیندازیم، آبروی نظام می‌رود! نمی‌توان اذعان کرد که نظامی با این همه ادعای اخلاق و عدالت، تبدیل به منجلابی شده است که از آن فقر، فحشا و فساد می‌زاید. باید آبروی نظام را به هر قیمتی حفظ کرد!

۴. شکنجه: داستان شکنجه بسیار قدیمی است. داستان تازه‌ای نیست. شکنجه از بیرون زندان – و همین بانک‌ها و ادارات ما – شروع می‌شود و به انواع بازداشت‌گاه‌ها و زندان‌ها هم می‌رسد. صورت‌های مختلف شکنجه هم این روزها مدام بیشتر افشا می‌شود تا جایی که پرده از تجاوز جنسی هم برداشته می‌شود. اما نمی‌توان به این اذعان کرد و حتی احتمال‌اش را هم رد نکرد. چرا؟ چون آبروی نظام می‌رود! پس باید شکنجه را – حتی اگر هم وجود دارد – انکار کرد و گفت کذب محض است! مگر می‌شود نظامی که این همه ادعای دیانت و مسلمانی دارد شکنجه‌گر باشد و تجاوز جنسی مرتکب شود، آن هم به دست مسلمانان و بر مسلمانان؟ (کاری نداریم که اگر با غیر مسلمان هم می‌شد،‌ عملی ضد مسلمانی و خلاف اخلاق بود). پس ناگزیر باید انکار کرد و فرافکنی تا آبروی نظام نرود!

۵. استبداد: می‌گویند نظام به استبداد کشیده شده است. مگر می‌شود؟ این نظام اساساً ضد استبداد بوده است و ضد استبداد خواهد ماند. فساد هم در این نظام راه ندارد. در نتیجه، باید آن‌قدر دست و پا زد و راه انکار را رفت که عملاً به جایی برسند که خود به زبان حال اقرار کنند که مستبد هستند! نمونه‌اش همین کیفرخواستی بود که در آن پای دانشگاهیان، فیلسوفان و جامعه‌شناسان جهانی را به میان کشیدند. آن کیفرخواست ظاهراً انکار استبداد بود،‌ اما مغز مضمون‌اش اقرار صریح به استبداد بود. اما چرا انکار؟ چون آبروی نظام می‌رود! مگر می‌شود چنین نظامی مستبد بشود؟ پس باید فرافکنی کرد و از استبداد دیگران حرف زد تا استبداد ما پوشیده شود و کسی حرفی درباره‌اش نزند.

۶. فساد مالی: این یک قلم، حکایت‌اش شهره‌ی آفاق است. از شهرام جزایری بگیرید تا عباس پالیزدار. شهرام جزایری باید به محبس می‌افتاد تا موج این آلودگی تا جاهای بالاتر نرود. اگر لازم شد، می‌توان شهرام جزایری را در برابر مهدی کروبی علم کرد ولی هیچ توضیحی درباره‌ی دیگران نداد (چون بقیه‌ی آبروی نظام هستند و مهدی کروبی نیست لابد!). عباس پالیزدار تا زمانی که می‌توانست به هاشمی رفسنجانی برچسب بزند خوب بود، ولی وقتی افشاگری‌اش دامن بقیه را می‌گرفت، باید می‌رفت به محبس. و هیچ کس هم البته نمی‌تواند بگوید نسبت عباس پالیزدار با مثلاً خانم فاطمه آجرلو (وزیر پیشنهادی محمود احمدی‌نژاد) چی‌ست. این‌ها به هر حال آبروی نظام هستند. باید با خوب و بدشان ساخت. با آبروی نظام که نمی‌شود بازی کرد!

۷. قتل: ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را همه به یاد داریم. ماجرایی که «نظام» برای توضیح دادن‌اش به مردم – آن هم وقتی تشت‌شان از بام افتاده بود – سرآسیمه شده بود. مغز متفکر قتل‌های زنجیره‌ای بالاخره جاسوس سیا و موساد بود؟ یا عنصر خودسر؟ یا شهید و نمازِ شب‌خوان؟ وفادار بود یا خائن؟ این هم البته آبروی نظام بود. با آبروی نظام نمی‌شد بازی کرد!

۸. تقلب: واقعاً لازم است درباره‌ی این یک مورد چیزی بنویسم؟ این یک مورد که این روزها نقل همه‌ی محافل است. پس قضاوت درباره‌ی این یک مورد را خودتان انجام بدهید. این نمونه را هم بیفزایید به نمونه‌های بالا و بسیاری نمونه‌های دیگری که وجود دارند و نظام از ترس این‌که آبروی‌اش برود، آن را انکار می‌کند و می‌خواهد به همه ثابت کند این‌ها توطئه‌ی دشمنان و بدخواهی استکبار جهانی است!

خوب ما قبول داریم که «نظام سلطه‌ی جهانی» دلِ خوشی از انقلاب ایران ندارد. ما قبول داریم که نمی‌خواهند ایران روی آرامش به خود ببیند (اصلاً آرامش ما به زیان آن‌هاست چون وقتی آرام باشیم، دیگر نمی‌توانیم گریبانِ آن‌ها را بگیریم؛ آرام که باشیم، مشغول زندگی خودمان می‌شویم). اما چرا انکار؟ خوب وقتی یک جای کار می‌لنگد، یک نفر باید به فکر چاره بیفتد نه این‌که مرتب لاپوشانی کند و هر آن‌چه ناصح مشفق بگوید، نپذیرند. این لاپوشانی البته تازه نیست و مختص سال‌ها و ماه‌های اخیر هم نیست. اهل اشاره می‌دانند که چقدر ماجرا کهنه‌تر از این‌هاست.

در برابر این معضلات، «نظام» دو گزینه بیشتر ندارد: صداقت و در میان گذاشتنِ بی‌پرده و صریح مشکلات با ملت – و احیاناً اذعان به تمام قصورها و تقصیرهای‌اش (البته اگر ظرفیت‌اش وجود داشته باشد)؛ یا انکار، فرافکنی و متهم کردن پیوسته‌ی دیگران به اقسام خطاها. ماه‌های اخیر نشان داده است که نظام بیشتر به گزینه‌ی دوم مایل است تا گزینه‌ی اول. این انتخاب خطا تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟

به نظر شما، این‌ها که نوشتم سیاه‌نمایی است؟ اصلاً چرا نظام، اسم پرده برداشتن از واقعیت‌هایی را که خود در پدید آمدن‌شان سهیم بوده است، می‌گذارد «سیاه‌نمایی»؟! ظرفیت داشتن چیز خوبی است. هم می‌توان در پیروزی ظرفیت داشت، هم در شکست. کاری نداریم در انتخابات تقلب شد یا نه. مهم نیست که آقای موسوی ظرفیتِ – به قول بعضی – «شکست» را دارد یا ندارد (فرض کنیم موسوی در انتخابات شکست خورده و اصلا رییس دولتِ نهم ۲۴ میلیون رأی آورده بود). اما حال که بحث ظرفیت پیش می‌آید، می‌شود پرسید که آن‌ها که قدرت دارند، ظرفیت قدرت را هم دارند؟ (اگر دارند چرا مخالفان‌شان را «خس و خاشاک» می‌خوانند و جمعیتی را که مثل موج میدان‌ها و خیابان‌ها را پر می‌کند، در حد «کاریکاتور» تقلیل می‌دهند؟) آن‌ها که خطا می‌کنند، ظرفیت اذعان به خطا را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی مأمور یونیفورم‌پوش نظام از پشت بام مسجد به روی مردم آتش می‌گشاید، مقتول را به جای قاتل می‌نشانند؟) آن‌ها که تقصیر می‌کنند، ظرفیت عذرخواهی را هم دارند؟ (اگر دارند، چرا وقتی از دهان‌شان می‌پرد که «سر بعضی‌ها را به سقف می‌چسبانند» نمی‌گویند اشتباه کردیم؟) پذیرفتن خطا و برگشت به راه صلاح (راه اصلاحات، پیش‌کش!)، ظرفیتی می‌خواهد که گویا برای هاضمه‌ی قدرت سیاسی ثقیل است. وقتی ظرفیت نباشد، همه‌ی بحث‌ها تحویل می‌شود به فرافکنی و جست‌وجوی دن‌کیشوت‌وار در پی دشمن خیالی و فرضی.

مرتبط: مقاله‌ی محمد مطهری: چند روز دشمن‌شاد شویم بهتر از سقوط نظام است

۹

ولا یخافون لومه لائم…

این روزها، مردم ایران، داغ‌دیدگان، حبس‌کشیدگان، زجردیدگان، شکسته‌گان و در میانِ آن‌ها سبزهایی که به میرحسین موسوی رأی داده بودند – مثل بسیاری روزهای دیگر – تنها هستند. تنهایی این ملت، تنهایی تازه‌ای نیست. همیشه خواسته‌اند نمایش دهند که این ملت تنها نبودند بلکه با دگران بودند و «همدست» داشتند. این مردم تنها هستند چون اگر صدای حق‌طلبی و عدالت‌خواهی‌شان بلند شد و کسی همراه آن‌ها ندایی از حلقوم بر آورد، به بهانه‌ی صداهای «بیگانگان»، گلوهای خویشان را دریدند و بریدند. اما این ملت تنها نیستند، چون نه از فراز و نشیبِ راه هراسیده‌اند و نه از ملامتِ ملامت‌گران – و نه دل به عشوه‌ی مستکبران، استخفاف‌گران و دین‌فروشان می‌دهند. وصف حال‌شان این آیه است:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ أَذِلَّهٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّهٍ عَلَى الْکَافِرِینَ یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ یَخَافُونَ لَوْمَهَ لآئِمٍ ذَلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ» (سوره‌ی مائده (۵)، آیه‌ی ۵۴) [اى مؤمنان هر کس از شما از دینش (اسلام‏) برگردد، (بداند که‏) خداوند به زودى قومى به عرصه مى‏آورد که دوستشان مى‏دارد و آنان نیز او را دوست مى‏دارند ؛ (اینان‏) با مؤمنان مهربان و فروتن و با کافران سختگیرند؛ در راه خدا (به جهاد) مى‏کوشند و از ملامت هیچ ملامتگرى نمى‏هراسند؛ این فضل الهى است که به هر کس که بخواهد ارزانى‏اش مى‏دارد و خداوند گشایشگر داناست‏]. این روش، همان آیین ماست؛ روشی که از ملامتِ‌ ملامت‌گران نهراسیم و دست از مجاهدت بر نداریم.

ما تنها هستیم و در تنهایی خویش ایستاده‌ایم – و ایستاده بودیم. ما تنها ایستاده بودیم بدون این‌که هیچ مددی از سوی «خارجی‌ها» برسد. هیچ کس در آن روزها و این روزهای پر غبار و خون‌آلود در کنارِ ما نمی‌ایستد. نیازی هم به ایستادن کسی جز ما نیست. اگر حق‌جویان تکیه‌گاه‌شان خدایی باشد که بزرگ‌تر و تواناتر از هر قدرتِ زمینی است، چه حاجتی به دگران؟ از هر بام و کرانه‌ای، تنها تیری که روان می‌شود و به قلب هدف می‌نشیند همین ذکر است؛ همین الله اکبر. همین که قوی‌ترین بانگ استغنای مردمِ این مرز و بوم است از دگران.

ما تنها بودیم و تنها هستیم – اما با هم هستیم. نه قاتلان مسعود رجوی و نه خیال‌بافان رضا پهلوی، هیچ کدام هیچ وقت در کنارِ ما برای این خاک و دیار، خون دل نخورند و چشم امید و آرزو سپید نکردند. یکی به خون‌ریزی و خیانت ادامه می‌داد و دیگری در توهم غوطه‌ور بود. کسانی که امروز شیطنت نفاثات فی العقد را برای فروکوفتن میرحسین موسوی بهانه می‌کنند، خوب می‌دانند که همه چیز برای‌شان ابزار است برای نابود کردن هر که جز خودشان باشد. نه، فراموش نکنیم و نمی‌کنیم که ما تنها هستیم و با هم هستیم.

ما تنها هستیم چون برای تأیید آن‌چه می‌خواهیم – و می‌دانیم – حاجتی نه به تأیید و نه به تکذیب دوست و دشمن داریم. حق و باطل را به اشخاص تشخیص نمی‌دهند. آن‌که جویای حقیقت است، برای یافتن راه حقیقت، نه چشم به زبان و دهان بی‌بی‌سی دارد که از آن تأیید مستقیم (یا تأیید معکوس) بگیرد و نه نگاه‌اش به دولت آمریکاست. معیار صدق و کذب، افراد نیستند. اعتراف‌کنندگان و حبس‌دیدگان هم نیستند (که در جهتِ آن‌ها یا خلافِ جهتِ آن‌ها در پی تأیید یا تکذیب چیزی برویم). هر کسی کارنامه‌ای دارد و نفسی و خردی که همواره با اوست. «حجتِ امر خدای است ای پسر در مرد عقل» و همه گویا خُرده‌-عقلی هم که شده، دارند. بی‌بی‌سی، دولت آمریکا، مسعود رجوی، رضا پهلوی و هر کس دیگری – هر چقدر هم که با هم فرق داشته باشند – وقتی به عدالت‌خواهی و حقیقت‌جویی این ملت اذعان کند، اول از همه بر خودش ستم نکرده است. نه چیزی به شأن آن‌ها اضافه می‌شود و نه سر سوزنی از ارزش و اعتبار حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی کاسته می‌شود. حقیقت‌جویی و عدالت‌خواهی اولاً و بالذات تکلیف هر انسان آزاده‌ای است – چه مسلمان باشد و چه نباشد.

ما تنها هستیم، اما «اعتماد بر الطاف کارساز» می‌کنیم. تنها هستیم ولی در تنهایی همبستگی داریم. اگر معنای تنهایی این است که جهان هم در حمایت از ما سکوت کند اما هم‌چنان ما از حقیقت‌جویی دست نکشیم، آری تنها هستیم. اما حقیقت و عدالت، آدمی را پر می‌کند. فربه می‌کند. از تنهایی در می‌آورد. حقیقت و عدالت، خود اسمِ رمز جنود الاهی هستند. نام عدالت و اسمِ حقیقت، لشکریانِ پنهان و ملایک عرشی هستند. آن‌که حق می‌جوید، نیازی به امدادهای این‌جهانی ندارد؛ آری، ما هم در تنهایی از امدادهای غیبی بهره‌مند می‌شویم. ما هم از الطاف خفیه‌ی الهی متمتع می‌شویم. هر چه تا امروز، در این دو ماه گذشته رخ داده است، یک به یک،‌ از الطاف خفیه‌ی الهی بوده است. ما تنها هستیم، ولی با او هستیم.

صفحه ها ... 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد