۴

اختلافی که سبب رحمت است

آدم برای صیقل زدن درون‌اش راه‌های اختیاری و انتخابی دارد و راه‌هایی که بدون این‌که خودش برنامه‌ای برای‌اش داشته باشد، سر راه‌اش قرار می‌گیرد.  تکلیف راه‌های انتخابی کمابیش روشن است؛ این‌ها همان راه‌هایی هستند که حاصل کوشش آدمی برای تهذیب نفس و تصفیه‌ی درون و صیقل داددن درون است. بعضی منزلت‌ها، بعضی یافته‌ها به کوشش حاصل نمی‌شوند. اتفاقاً همین کوشش هم از زمره‌ی امور کششی است؛ یعنی باید نگاهی بکنند و عنایتی در کارت رفته باشد که یارای کوشش داشته باشی.

اختلاف نظر، گاهی می‌تواند اسباب رحمت باشد و گاهی می‌تواند مایه‌ی لجاج و اصرار بر کین‌ورزی و انتشار دشمنی. آن نوع اول که می‌تواند اسباب رحمت باشد، شرطی دارد و شرط مهم‌اش این است که آدمی خویش را در میانه نبیند و بتواند به غضب و شهوت‌اش مسلط شود. تکلیف غضب کمابیش روشن است. ما آدمیان به خاطر نوعِ زیست‌مان و ویژگی‌های روحی و جسمی‌مان «خشم» هم می‌گیریم. خشم مکانیزم دفاعی آدمی است. اما همین مکانیزم راه مهار کردن هم دارد. این خشم وقتی مهار نشود، همان خصلتی است که عین رذیلت است و اسباب سقوط آدمی. برای این است که اهل معنا می‌گویند کسانی از خشم خداوند در امان می‌مانند که کمتر خشم می‌گیرند و کم‌تر با بندگانِ او درشتی می‌کنند. این توفیق همه‌ی ما را نصیب باد.

شهوت هم قصه‌ی هر روز آدمیان است. شهوات جسمانی ساده‌ترین نوعِ شهوات و البته فراگیرترین نوع‌شان است. شهوت‌های دیگری هم داریم. شهوت مقام، شهوت سخن گفتن، شهوتِ شهرت. این اشتهایی که آدمی را پیوسته حریص‌تر می‌کند به پرداختنِ با آن نوعِ خاص شهوت، او را بر زمین می‌زند و پرده در برابر چشمان‌اش می‌کشد و البته همین شهوات و غضب‌هاست که اسباب ایجاد دشمنی‌ها هم هست. این سخن مولوی از همین روست که مایه‌ی نجات است:
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخی است از شاخ بهشت
وای آن کس کو چنین شاخی بهشت
هست حلوا مشتهای کودکان
صبر باشد مشتهای زیرکان
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور

این صبر است که حریف آن غضب و شهوت می‌شود. این روزها البته شهوت مقام، شهوت قدرت و شهوت شهرت به شیوه‌های مختلف آفتی دامن‌گیر شده است. آفت همگی ماست. ما هم همیشه دوست داریم این آفت را در دیگران ببینیم یا در کسانی که دلِ خوشی از آنان نداریم، غافل از این‌که ما خود نیز بر لبه‌ی همین پرتگاه‌ایم. ما که همیشه نصیحتِ دیگران می‌کنیم، شاید خود بیش از همه اسیر این آفات هستیم.

سخن به درازا نکشم. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توان در راه بسط دوستی‌ها و برکندن ریشه‌ی دشمنی‌ها کوشید. چطور می‌شود تعاون در بر و تقوا کرد و از همکاری در اثم و عدوان دوری جست. چگونه می‌توان قدم در راه فصل کردن برنداشت و تلخی‌های آدمیان را با یکدیگر مضاعف نکرد. شاید یک راه‌اش قانع بودن باشد و صبر کردن. شاید راضی بودن باشد به قسمت الهی و تن دادن به مشیت ربانی. این آیه‌ی قرآنی هزاران حکمت در خود دارد که «و کل حزب بما لدیهم فرحون». هر کسی به آن‌چه دارد شاد است. گاهی لازم نیست شادی‌های کسی را بیهوده تباه کنیم. باید رهاشان کرد با همان شادی که دارند، چه خوب باشد و چه بد. خداوند هم به پیامبرش می‌گفت «لست علیهم بمصیطر» یا «لعمرک لفی سکرتهم یعمهون». و این‌ها تازه سوی خوب ماجراست. سوی دیگر البته این است که نفس‌ات را همیشه در مظان اتهام قرار دهی. و البته این است که سخت است، چون خامان همیشه می‌گویند که چرا وقتی کس دیگری برای متهم کردن باشد، آدمی خودش را متهم کند؟ و وقتی برای اطفای خشم و فرونشاندن شهوت شهرت یا شهوت سخن گفتن، می‌توان بی‌حساب و کتاب در پی شهرت و نام‌آوری دوید و یا بی‌اندازه و بی‌ملاحظه سخن گفت، چرا باید حساب‌گری کرد و پیوسته از خود حساب کشید و خود را ملامت کرد؟ آری، تقوا ورزیدن آسان نیست. تمرین می‌خواهد. ما سخت ضعیف‌‌ایم و البته احاطه شده‌ایم با وسواس خناس و «نفاثات فی العقد» و بسیار چیزهای درونی و بیرونی که باید از آن‌ها به خدا پناه برد.

کی آن‌قدر بالغ می‌شویم که اختلاف‌نظرمان با یکدیگر اسباب خشم و کین و بی‌انصافی و ناجوانمردی نشود؟

پ. ن. فکر می‌کنید اصلاً لازم بود بگویم «اختلاف» امری است ناگزیر؟

پ. ن. ۲. در این موارد است که شاعر می‌فرماید:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرد

۳

اسطوره‌ی تقدس قدرت

مقدس بودن قدرت، یک اسطوره یا به عبارتِ دقیق‌تر یک افسانه است. قدرت، مقدس نیست. هیچ قدرتی مقدس نیست. چه صاحب قدرت مسلمان باشد، چه غیر مسلمان. چه حاکم سیاسی، انسان عادی باشد یا از زمره‌ی کسانی باشد که بنا به تفسیر یک یا چند گروه مؤمن و معتقد به یک دین، واجد معصومیت و مصونیت از خطا باشد – فرض می‌کنیم که همه‌ی مؤمنان قایل به درکی واحد از «عصمت» باشند. با تمام این اوصاف، قدسی بودن قدرت سیاسی، نه تنها افسانه است بلکه ابزاری است برای تسلط یافتن بر آدمیان و بهره جستن از آن‌ها. این مدعا را هم می‌توان با توسل به متون دینی مدلل کرد و هم می‌توان برای آن دلایل عقلی و فلسفی اقامه کرد.

اگر به جنبه‌ی دینی ماجرا نگاه کنیم، آموزه‌های دین و پیامبران هیچ اولویت و مطلوبیت ذاتی برای حکومت کردن و قدرت قایل نبوده‌اند. حکومت و قدرت سیاسی، بالعرض مطلوب بوده است و این مطلوبیت نافی قیدِ پاسخگویی به مؤمنان و یکایک افراد عادی جامعه‌ی مسلمان نبوده است. از نمونه‌ها و شواهد تاریخی که بگذریم (قصه‌ی مشهور امام علی که اختلاف‌اش بر سر به سرقت رفتن زره‌اش را نزد قاضی برد در هنگام خلافت‌اش و دعوا را باخت، تنها یک نمونه است)، آموزه‌های دینی هم دقیقاً مؤید همین نکته است: امر به معروف و نهی از منکر از اساس خطاب به حاکمان جامعه‌ی مسلمان است تا جلوی لغزش آن‌ها گرفته شود و کسی خود را فوق خطا تصور نکند. این مضمون در سخنان امام علی (همان که امام نخست شیعیان است و نزدِ شیعیان معصوم دانسته می‌شود) به صراحت آمده است که خود را فوق خطا نمی‌داند و از همگان می‌خواست خطای‌اش را به او گوشزد کنند. معیارهای مسلمانی برای حساب کشیدن از حاکمان سیاسی جامعه‌شان کم نیست. از آن سو،‌ تاریخ اسلام نمونه‌های زیادی هم دارد از این‌که چگونه همین آموزه‌ها زیر پا گذاشته شده‌اند – و امروز هم وضع بهتر از دیروز نیست.

این دو بند را برای این نوشتم که توضیح بدهم از نظر من قدرت، همیشه در مظان اتهام است. قدرتِ سیاسی و حاکمیت هیچ وقت مقدس نیست. هیچ وقت مصون نیست و هیچ وقت معصومیت ندارد. قدرتِ سیاسی همیشه متهم است مگر این‌که خلاف‌اش را بتواند ثابت و مدلل کند. قدرتِ سیاسی – با توجه به آموزه‌های قرآنی و اسلامی – حق ندارد به مردم بگوید به آن‌چه من می‌گویم فقط اعتماد کنید و از من طلب دلیل و حجت نکنید. در دینی که خدا هم در برابر حجت مؤمنان در قبال ارسال پیامبران خود را مسؤول می‌داند، تکلیف بندگان روشن است.

درباره‌ی دلایل عقلی و فلسفی متهم بودن قدرت (بخوانید لزوم پاسخگویی مستمر و شفاف صاحبِ قدرتِ سیاسی – یعنی کسی که کلید زندان و مصادر اجرایی و مالی یک نظامِ سیاسی به دستِ اوست)، سخن بسیار گفته شده است. تورق سریعی در کتاب‌های علوم سیاسی این دلایل را پیش روی ما می‌گذارند و حاجتی به شرح و تفصیل نیست.

سال‌های طولانی است که نقطه‌ی عزیمت من در رویکرد به قدرت یک منطق ساده بوده است: قدرت همیشه در مظان اتهام است. به قدرت باید مشکوک بود، مگر این‌که بتواند – و توانسته باشد – به مرور زمان، در موقعیت‌های مختلف، نشان داده باشد که الف) خود را ملزم به رعایت قانون و اخلاق می‌داند؛ ب) توانایی خود-تصحیح‌گری دارد و دچار خیره‌سری و رعونت نمی‌شود؛ ج) هنگامی که خطای‌اش به رخ‌اش کشیده می‌شود، به سرعت واکنش‌های تهاجمی یا تدافعی غیرمعقول نشان ندهد. و به این موارد می‌توان موارد دیگری را هم افزود. این موارد (و موارد دیگری که می‌توان با اندکی تأمل آن‌ها را احصاء کرد)، می‌تواند شرایط سالم بودن یک نظامِ سیاسی را (فارغ از نوع کیش و آیین‌اش) نمایش دهد. با این اوصاف، اگر قرار باشد دو فرد مشابه را در دو موقعیت مختلف، یکی در مقام قدرت و یکی در مقام نداشتن هیچ قدرتی بسنجم، بدون شک احتیاط بیشتری درباره‌ی او در مقام قدرت به خرج می‌دهم تا حدی که احتیاط‌ام شانه به شانه‌ی سوء ظن و اتهام بساید (هر چند در این نگاه سخت‌گیرانه هم باید جانب عدالت را رعایت کرد). هیچ قدرتی مقدس نیست. افسانه‌ی قدرتِ مقدس، مستمسک زیر پا نهادن اصول اولیه‌ی اخلاقی دین و نفی مقدمات لازم سلامت یک نظامِ سیاسی است. هر جا دیدید یا شنیدید کسی پسوند یا پیشوند «مقدس» را برای یک نظامِ سیاسی به کار می‌برد، باید هوشیار شد و زنگ‌های خطر را به صدا در آورد. قدرت مقدس نیست؛ پیام صریح قرآنی یک مضمون روشن  و تفسیرناپذیر است: ان اکرمکم عند الله اتقیٰکم! اگر احترام و اعتبار می‌خواهید، برای‌اش عمل کنید و پاکدامن و نیکوکردار باشید. با پلیدی و دروغ و جنایت نمی‌توان دعوی تقوا کرد و نمی‌توان انتظار متابعت یا حرف‌شنوی شهروندان (یا حتی رعایا) را داشت. ظلم را هم نمی‌توان در لباس عدل و درستی به مردم فروخت. عدالت با تلبیس، عدالت ساختگی است. عدالت، مقوله‌ای است که به سادگی برای همه قابل فهم است. سفسطه‌ کردن با مفهوم عدالت، تنها به رسوایی بیشتر می‌انجامد.

پ. ن. ناگفته پیداست که نوع نگاه من به نظریه‌های سیاسی، برگرفته از نظریه‌های محافظه‌کار یا رئالیستی نیست. منطق اعتنای من به سیاست هم – پیداست که – منطقِ سیاست‌ورزان متمایل به استبداد – از نوع دینی و غیر-دینی – نمی‌تواند باشد.

۱۱

قصه تکراری است؛ ولی ما دو نوع مردم داریم!

قضیه ساده است. توصیف می‌کنم: ما در ایران در حال حاضر و تا اطلاع ثانوی دو نوع مردم داریم: ۱. مردم حرف‌گوش‌کن و مطیع؛ و ۲. مردمی که هر حرفی را که قدرت و رسانه‌های حکومتی بگویند باور نمی‌کنند. به نوع اول اساساً کاری ندارند ولی نوع دوم از اساس و بنیان «مردم» به حساب نمی‌آیند در نتیجه از هیچ حقی برخوردار نیستند و هیچ امنیت و آسایشی هم برای آن‌ها تضمین نمی‌شود تا زمانی که تبدیل به گروه اول نشوند. اما این قضیه نتایجی هم دارد. یک نمونه‌اش همین ماجراهای ترور استاد دانشگاه تهران است. اما چطور؟ برای فهم‌اش باید کمی عقب‌تر رفت.

۱. سعید حجاریان ترور می‌شود. ابتدا اعلام می‌شود کار منافقین است و دشمنان نظام. آرام‌آرام معلوم می‌شود یکی از همین مدافعان سینه‌چاک نظام اسلحه به دست می‌گیرد و در روز روشن یک کارگزار همین نظام را که بعضی قسمت‌های دیگر نظام دل خوشی از او ندارد، جلوی چشم خلایق ترور می‌کند. بعد از این‌که جمع کثیری سنگ سوءقصد‌کننده را به سینه می‌زنند و تا خط آخر از او دفاع می‌کنند و ترور شده را محکوم می‌کنند، کار به دادگاه کشیده می‌شود و سوء‌قصدکننده به حکمی خفیف بر می‌گردد سر زندگی‌اش. انگار از ابتدا هم هیچ اتفاقی نیفتاده بود. سعید حجاریان از مردمِ نوعِ دوم به شمار می‌رود.

۲. ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای قصه‌ای کهنه است که هنوز که هنوز است معلوم نیست آمران و عاملان این فاجعه و آبروریزی عظیم چه کسانی بودند. هنوز که هنوز است مسؤولان این رسوایی برای بعضی شهید به شمار می‌روند. این افراد از مردمِ نوعِ اول هستند. اول اعلام می‌شود عامل بیگانه‌اند. بعد جاسوس شناخته می‌شوند و آخر کار می‌شوند عده‌ای خودسر. پرونده بسته می‌شود چون قاتلان از مردم نوع اول‌اند و مقتولان از مردمِ نوعِ دوم.

۳. کوی دانشگاهِ اول اتفاق می‌افتد. یک سرباز بی‌نوا به جرمِ دزدیدن ریش‌تراش محکوم می‌شود. سرمایه‌های علمی و دانشگاهی کشور به مخاطره می‌افتند. فضای دانشگاه ناامن می‌شود. نظامیان به دانشگاه هجوم می‌برند. قضیه فیصله پیدا می‌کند. دانشجویان معترض از مردمِ نوعِ دوم‌اند و خاطیان و تخریب‌کنندگان اموال عمومی داخل دانشگاه از مردمِ نوعِ اول. پرونده بسته می‌شود. کوی دانشگاهِ دوم هم اتفاق می‌افتد، ولی هم‌چنان معضل لاینحل این دو نوع مردم وجود دارد و نمی‌توان با شفافیت به این‌ها رسیدگی کرد.

۴. فاجعه‌ی کهریزک رخ می‌دهد. بعد از کلی جار و جنجال، بالاخره اعلام می‌شود افرادی کشته شده‌اند مثل محسن روح‌الامینی. هنوز که هنوز است بعد از ماه‌ها معلوم نشده است که چطور پشت دیوارهای مستحکم و حفاظت‌شده یک زندان رسمی نظام این اتفاق رخ داده است. دستگاه قضایی هم پیگیری نمی‌کند و نهایتاً کمیته‌ی تحقیق مجلس دادستان سابق تهران را متهم ردیف اول اعلام می‌کند. ماجرای کهریزک هم زمانی افشا شده که یکی از مقتولان به نحوی از مردمِ نوعِ اول به حساب می‌آمد. این پرونده هم بعید است باز بماند. چون قاتلان، از مردمِ نوعِ اول هستند و مقتولان از مردمِ نوع دوم و امیدی به احقاقِ حقوق‌شان نیست.

۵. خواهرزاده‌ی موسوی ترور می‌شود. دستگاه‌های امنیتی نمی‌دانند یا نمی‌توانند بگویند قاتل اصلی چه کسی بوده و چطور سلاح به دست آورده. نتیجه این می‌شوند که بگویند خودِ موسوی خواهرزاده‌اش را کشته برای مظلوم‌نمایی. مقتول باز هم از مردمِ نوعِ دوم است و امیدی به پیدا شدن یا دستگیری و محاکمه‌ی مردمِ نوعِ اولی که خودسرانه اقدام می‌کنند، نیست.

۶. استاد دانشگاه تهران امروز ترور می‌شود. ابتدا رسانه‌های انحصاری و مسدود نشده اعلام می‌کنند او استادی متعهد و انقلابی بوده و دانشمند هسته‌ای. معنای‌اش این است که می‌‌خواهیم وانمود کنیم او از مردمِ نوعِ اول بوده و مردمِ نوعِ دوم می‌خواسته‌اند او را بکشند و کشته‌اند. به سرعت معلوم می‌شود او تخصص‌اش فیزیک ذراتِ بنیادی بوده و دست بر قضا طرف‌دارِ مردمِ نوعِ دوم (و گویا حامی میرحسین موسوی). نکته‌ی عجیب این است که پس از تصاحبِ قتل استاد دانشگاه به دستِ رسانه‌ی مردمِ نوعِ اول، وزارت خارجه به سرعت متهم و قاتل را پیدا می‌کند و می‌گوید کار، کار آمریکا و اسراییل است. تمام این روندِ کشفِ حقیقت در یک نیم‌روز رخ می‌دهد. دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و پلیس هنوز سرنخِ مشخصی ندارند که چه کسی این کار را انجام داده ولی وزارت خارجه‌، یعنی نامربوط‌ترین دستگاه قانونی برای کشف حقیقت و یافتنِ مجرم، پیشاپیش مجرم را شناسایی می‌کند. سؤال این است: چطور در ماجرای کهریزک که زیر چشم نظام رخ داده است هنوز کسی نمی‌تواند متهم را پیدا کند و به دادگاه بکشاند آن هم بعد از چند ماه، ولی در یک نیم‌روز می‌توان آمران قتل یک استاد دانشگاه را پیدا کرد و بلافاصله انگشت اتهام را به سویی نشانه رفت که هنوز سندی دال بر آن یافت نشده (البته مسؤولان هم‌اکنون مشغول تولید سند هستند!).

(سخت نیست؛ به ۶ مورد بالا نمونه‌های دیگری را هم می‌توان افزود که بدبختانه کم هم نیستند.)

ابتدا فکر می‌کردم بعد از انتخابات معلوم شده است که ما دو ملت داریم و دو نوع مردم که شماره‌ی هر دو نوع‌شان هم کم نیست. اما حالا آرام‌آرام دارم به این نتیجه می‌رسم که مدت‌هاست ما دو نوع مردم داریم. تکلیفِ مردمِ نوع اول روشن است. اما مردم نوع دوم، کسانی هستند که بالفعل در ایران زندگی می‌کنند ولی بالقوه تعریف مردمِ نوع دوم تمامِ جهان جز مردمِ نوع اول هستند، چون با استقرا نشان می‌دهند که مردم نوع دوم فرقی با آمریکا و انگلیس و اسراییل ندارند. قاعده هم این است که کسی حق ندارد از مردمِ نوعِ اول طلب دلیل و سند محکمه‌پسند و قانع‌کننده و دور از خیال‌پردازی کند (و گرنه بلافاصله متهم به همسویی با بیگانگان و دشمنان می‌شود). پس حق با مردمِ اول است؛ مردم دوم ساکت باشند و فرمان ببرند. نتیجه‌ی اخلاقی؟ خونِ مردمِ نوع اول محترم است و خونِ مردمِ نوع دوم از اساس مباح! شک دارید؟ نمونه‌های بالا را به دقت بررسی کنید و سوابق‌اش را مو به مو بخوانید. صبح تا شب می‌گویند فتنه، فتنه. یکی نیست بپرسد قبل از انتخابات آن فتنه‌ها را چه کسی درست کرده بود؟ آن وقت که دیگر موسوی و کروبی وسط میدان نبودند، بودند؟

اگر بخواهم جمع‌بندی روشنی از این توصیف به دست بدهم، به نظر من باید این را درک کرد که اذعان کردن به این وضعیت تفاوت دارد با به رسمیت شناختن و قبول کردن این منطق دوگانه که دو نوع مردم داریم. ناگفته پیداست که این دو نوع مردم داشتن هم با اخلاق و اسلام مباینت و تضاد دارد و هم با حقوق انسانی و بشری ایرانیان. از سوی دیگر، اعتراض‌های افرادی مثل علی مطهری و محمد نوری‌زاد و بسیاری دیگر نشان می‌دهد که پایگاه اجتماعی و فکری مردمِ نوع اول به سرعت رو به زوال است و این مرز روز به روز مبهم‌تر می‌شود و سیاه و سفید کردن مردم، بیش از پیش رنگ می‌بازد. حتی کسانی که به طور سنتی در گروه اول بوده‌اند، امروز دیگر از این منطق مسخره به ستوه آمده‌اند و آسان نیست پذیرفتن این معیارهای دوگانه و ریایی. این منطق که مردم را دو نوع ببینیم و دو نوع بخواهیم (یعنی طرز فکر همان نوعِ اول)، به بن‌بست بی‌شکوه و مفتضحانه‌ای می‌رسد. دیر نیست که بگوییم همه‌ی مردم حقوقی یکسان دارند. صدای شکسته شدن استخوان‌های طرز فکری که مردم را دو نوع می‌خواهد و دو نوع می‌بیند، به گوش می‌رسد. طولی نخواهد کشید که بتوانیم باز هم با اطمینان، صادقانه و بدون نیرنگ و فریب، بگوییم: «بنی آدم اعضای یکدیگرند».

پ. ن. ۱. وقتی می‌گویم مردم نوع اول و نوع دوم، شاید بشود از «شهروند» درجه یک و درجه دو هم حرف زد. این تعبیر مردم نوع اول و نوع دوم، ساخته‌ی من نیست. این اتفاقاً از تعابیری است که به وفور توسط همان مردمِ نوع اول (یا از ما بهتران) به کار می‌رود. نمونه‌های متبذل و توهین‌آمیزش همین «خس و خاشاک» و «بزغاله‌ی گوساله»ی مشهور است. نمونه‌های دیگرش را هم به وفور می‌توان در رسانه‌های انحصاری مردم نوع اول یافت که گفته‌اند این‌ها (یعنی مردمِ نوعِ‌ دوم، که شامل سبزها، طرفداران موسوی یا هر منتقد و معترض دیگری هم می‌شود)، اصلاً «مردم» نیستند! حالا کوتاه آمدیم و گفتیم مردمِ نوع دوم، ولی آن‌ها صراحتاً از مردم نبودن‌شان حرف زده‌اند. تعبیر شهروند را به این دلیل به کار نبردم که مردمِ نوعِ اول، اساساً به مقوله‌ای به نام «شهروند» اعتقادی ندارند و شهروندی جایگاهی در نظام فکری‌شان ندارد.

پ. ن. ۲. از نمونه‌های بالا، وضع نمونه‌ی ششم هنوز دقیقاً معلوم نیست و عقل حکم می‌کند درنگ کنیم و مثل وزارت‌ خارجه با دستپاچه‌گی حرف‌های پریشان نزنیم. اما تاریخ و سوابق اتفاقاتی که در این هفت‌-هشت-ده‌ سال اخیر رخ داده است، گواهی می‌کند که این مورد هم از همان قاعده‌ی نوعِ اول-دوم تبعیت می‌کند.

مرتبط:
۱. تکذیبیه‌ی سازمان انرژی اتمی
۲. طنز مسخره‌ی جواد لاریجانی
۳. مجرم‌یابی وزارت‌ خارجه

۴.عروج مسعود؛‌ احمد شیرزاد

۹

چشمه‌ی امید هم‌چنان می‌جوشد

ماجرا ساده است: طبع این مردم، طبعی است سرخوش و سرشار از امید. این امید، امیدی است که به وصف نمی‌آید اما نشانه‌های‌اش را می‌توان دید، آن هم به وفور. چه سرگشته و چه بی‌خردند کسانی که این همه نجابت و بزرگ‌منشی این مردم، این طبع خداداد و این ذوق سرشار را نادیده می‌گیرند و خود را به نادانی می‌زنند و همین مردم را عوام و نادان فرض می‌کنند تا متاع کسادِ خود را که به زور سرنیزه و به استظهار انحصار رسانه‌ای‌شان به خودشان باورانده و فروخته‌اند، رونق دهند. چیزی که من می‌بینم امید است و شوخ‌طبعی و زنده‌دلی. یک نمونه‌ی ساده‌اش را مثال می‌زنم و می‌شود از همین چیزها قیاس گرفت. آسان نیست توجه کردن به این نشانه‌ها. باید از زاویه‌های کاملاً نامتعارف به این‌ها نگاه کرد. اما این مثال را که ببینید، در می‌یابید که چرا از امید حرف می‌زنم.

داستان از این‌جا شروع شد: نشریه‌ی پرتو سخن ادعا کرد که لوگوی روزنامه‌ی تهران امروز (که متعلق به قالیباف، شهردار تهران، است)، تصویر زنی در حال رقص است. مضمون‌ این ادعا روشن بود: تخریب رقیب (آن هم نه حتی رقیبی مثل موسوی، بلکه کسی مثل قالیباف) به هر شیوه‌ی ممکن. نفسِ این کار آن هم در بحبوحه‌ی این بحران دامن‌گستر و عمیقی که پدیدآورندگان‌اش جرأت و جسارت اذعان به آن را هم از دست داده‌اند، نمونه‌ای دیگر است در میان نمونه‌های فراوان یا – بله جسارت می‌کنم و می‌گویم – «بی‌شمار» از بی‌اخلاقی و رذالت، چون عمر نوح لازم دارد شمردنِ این همه بی‌خردی و بی‌تدبیری در این فاصله‌ی کوتاه زمانی!

اما پاسخ به این همه انباشت نفرت و شدت از مدار خارج شدنِ ذهن (!)، بسیار ساده بود. هیچ نشانی از درشتی و خشم در آن دیده نمی‌شد. اولین واکنش را نیما اکبرپور نشان داد و «مجلس رقص زنان در لوگوی سایت‌ها و روزنامه‌ها» را به بزرگراه وبلاگستان کشاند. و ناگهان به جای انفجار نفرت، با انفجار خنده روبه‌رو شدیم! او به سرعت کشف کرده بود که اگر می‌شود به این شکل همه‌ی قواعد بازی را زیر پا نهاد و در هر کاری و در هر چیزی شروع به جرزنی کرد، چرا نشود از همین ماجرا لطیفه ساخت و بازیگرِ حریص به تخریبِ هر کس غیر از خود را کمی گوشمالی داد؟ بله، می‌شد: همین رقص و انحراف را هم در لوگوی پرتو سخن می‌شد دید و هم در لوگوی رجانیوز!

ماجرا به همین ختم نشد. حالا که وقت، وقتِ شوخی است، پس می‌شد در همه چیز و همه جا همین طنز بی‌مزه و وقیحانه را پیاده کرد تا شاید بازیگر اول متوجه خامی عمل‌اش بشود و البته در این میانه، ما جماعت داغ‌دار و زخمِ ستم‌خورده، کمی نفس تازه کنیم. نوشتند که «نشریه پرتو سخن در شماره جدید خود روزنامه اعتماد را متهم به خواباندن لوگو کرد» و در لوگوی روزنامه‌ی اعتماد هم نقش زنی را تماشا کردند!

اما ماجرا باز هم ادامه داشت. پرده‌ی تازه‌اش این بود که در گوگل‌ریدر خواندم: «همین الان خبر رسید لوگوی کیهان از لوگوی اعتماد خواستگاری کرده»!

این چیزهای به ظاهر پیش‌پاافتاده و سطحی، حکایت از جوشش چشمه‌ای در ضمیر ایرانی‌ها دارد. کار عبثی می‌کنند کسانی که با این همه دبدبه و کبکبه‌ی پوشالی کوشش می‌کنند شعله‌ی امید این ملت را خاموش کنند و به آن‌ها بقبولانند که سردند و مرده‌اند. رازِ زندگی درست همان‌جایی است که این غافلان به آن پشت کرده‌اند: امید، سرخوشی و شوخ و شاد بودن. و این‌ها همان چیزهایی است که سال‌های درازی است طرف مقابل می‌خواهد به حیله‌های مختلف از ما برباید و تا امروز نتوانسته. سبز بودن دقیقاً یعنی روییدن مکرر، حتی وقتی تبرزن بی‌وقفه هر درخت و هر گیاهی را نابود می‌کند.

ما ملتی شگفت‌انگیز هستیم. شگفت‌انگیز و ساده. نیاز به هیچ نیروی پیچیده یا مرموز خارجی هم نداریم. این چشمه، چشمه‌ای است که هیچ سنگ خارایی نمی‌تواند متوقف‌اش کند. باز هم جاری می‌شود و در دل صخره و خارا هم راه خود را می‌گشاید. بشارت باد ما را که سبزیم و روینده. بشارت باد ما را که امید داریم و سرخوش‌ایم. بشارت باد ما را که افسون سکوت و جادوی یأس را نمی‌خریم و باور نمی‌کنیم. بشارت باد ما را که زنده‌ایم!

پ.ن. ما مرگِ شما را هم باور نداریم؛ شما را هم زنده می‌خواهیم و بالنده، نه تاریک و سرد و مأیوس. شما را هم سبز و سربلند می‌خواهیم نه تلخ و خونین مثل تبر. تبرِ شما هم روزی سبز می‌شود.

پ. ن. ۲. این را هم ببینید!

۱۱

تو به پیغمبر چه می‌مانی بگو؟

رسانه‌های مخالفان سبزها از انتساب هیچ نسبتی به معترضان به نتیجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ فروگذار نکرده‌اند. اتهامات سیاسی و انتساب همکاری با بیگانگان یا مرتبط کردن مخالفت‌ها به خارج از کشور، امری است عادی و لابد سبزها باید بتوانند پاسخی درخور به این اتهامات بدهند. اما رسانه‌های دولتی یک خطای فاحش مرتکب شده‌اند و آن هم شبیه‌سازی ناشیانه‌ی وضعیت فعلی با وضعیت‌های تاریخی صدر اسلام است. نمونه‌های این شبیه‌سازی‌ها بسیار زیاد است و در ماه‌های اخیر به وسعت و شدت تکرار شده‌اند: از تشبیه سران اصلاحات به طلحه و زبیر گرفته تا تشبیه خود به امام علی و یاران‌اش یا امام حسین و شهدای کربلا. تأمل در نوعِ شبیه‌سازی‌های انجام شده نشان می‌دهد که کسانی که صحنه‌گردان این بازی خام و سبک‌سرانه شده‌اند، چه اندازه با تاریخ اسلام و فرهنگ تشیع بیگانه‌اند. آن‌ها که این روزها چنین سازهایی را کوک می‌کنند، اگر نگوییم کودک‌اند، بدون شک ناآگاه‌اند و فاقد شناخت کافی از سنت و فرهنگ شیعی.

از بر شمردن نمونه‌های زیادی که این روزها به برکت حضور نیروهای کوته‌فکر، درشت‌زبان و کم‌سواد در اردوی رسانه‌ای دولت می‌بینیم، در می‌گذرم و فقط به یک مورد اشاره می‌کنم که مناسبت تامی دارد با روزهایی که در آن هستیم و آن مسأله‌ی تقابل حسین و یزید است و رویارویی دستگاه علوی در برابر نظام اموی. بسیار پیش آمده که مخالفان سبزها به شنیع‌ترین زبان و هتاکانه‌ترین بیانی معترضان به وضع موجود را حامیان «سبز اموی» خوانده‌اند و خود را «نهضت سبز علوی» و بر همین قیاس شعارهاشان را کوک کرده‌اند. هم‌چنین این روزها بسیار می‌شنویم که سبزها را در اردوی یزید می‌گذارند و خود را حسینیان دوران می‌خوانند.

این قیاس‌های ناروا از جنس قیاس‌های آن طوطی بود که می‌گفت: «تو مگر از شیشه روغن ریختی». هر تشبیهی باید وجه شبهی مناسب داشته باشد نه این‌که تشبیه‌اش پاک بلاوجه و بی‌ربط باشد. بیایید به وضعیت میرحسین موسوی و مخالفان‌ جنبش سبز بنگریم و مروری بکنیم بر حادثه‌ی عاشورا. در زمان امام حسین، او و یاران‌اش در اقلیت قرار داشتند و با خلیفه‌ی دوم اموی که شهره به فسق بود و بی‌عدالتی، به ستیز برخاستند. علت رویارویی هم روشن بود: حسین با خلیفه‌ای که او را مشروع نمی‌دانست، نمی‌خواست بیعت کند. یزید قدرت سیاسی را در اختیار داشت و متکی بود به حمایت سربازان‌اش و پشتیبانی‌ تبلیغاتی و رسانه‌ای امویان. در جبهه‌ی مقابل، حسین ابن علی از تمام این‌ها محروم بود. نتیجه‌ی این نبرد این شد که حسین و شمار اندکی از یاران‌اش در برابر انبوه لشکریان زورمند یزید، به شهادت رسیدند. حال در وضع فعلی، اگر دستگاه حاکم ما بخواهد خودش را بر مبنای این داستان با یکی از کاراکترها مقایسه کند، عقل حکم می‌کند که مطلقاً وارد این شبیه‌سازی نشود چون شبیه‌ترین عنصر این داستان به نظام حاکم همان کسی است که در برابر حسین ایستاده بود! عقل می‌گوید که برای مقابله با جنبش سبز باید راه‌های دیگری را بیازمایند و البته دیده‌ایم که کسی به حکم عقل در این روزها گوش فرا نمی‌دهد.

در وضعیت فعلی، یک سوی ماجرا متکی به نیروی نظامی، امنیتی و پلیسی قدرت‌مندی است که در ضرب، جرح، قتل و انواع هتک حرمت‌ها هیچ تردیدی به خود راه نداده است. از سوی دیگر، دستگاهی رسانه‌ای دارد که به طور مطلق و محض در اختیار خود اوست و تمام مجاری رسمی اطلاع‌رسانی مخالفان‌ و معترضان را هم مسدود کرده است. با این توصیف، تنها کسانی که وضع‌شان شبیه وضع امام حسین است،‌ همین سبزها و پیران میرحسین موسوی می‌شوند. یا نباید مطلقاً، به دلایل فراوان، واردِ این شبیه‌سازی‌ها شد یا باید ملتزم به پیامدهای آن نیز بود. ناپختگانی که پشت این بازی‌های تبلیغاتی نشسته‌اند،‌ خبر نداشتند که با این زمینه‌چینی‌ها، گلوله‌ای که شلیک کردند کمانه کرده و در سینه‌ی خودشان می‌نشیند تا جایی که ناگزیر می‌شوند هر وقت کسی مرگ بر یزید هم می‌‌گوید با دستپاچه‌گی کاری کنند و واکنشی نشان دهند که به معنای دفاع از یزید و حمله به حسین بن علی تمام شود. جنبش اعتراضی مردم در این ایام یک‌صدا فریاد برمی‌آورد که «این ماه ماه خون است؛ یزید سرنگون است». حال اگر هواداران حاکمیت، میرحسین موسوی را یزید می‌انگارند،‌ چرا از این شعار در هراس‌اند و آن را برنمی‌تابند؟ چرا دستی به دعا برنمی‌آورند و از خداوند ذلت معاویه‌ی دوران را طلب نمی‌کنند؟

ارزیابی این‌که طرفین ماجرا چه کارهایی کرده‌اند و چه خطاهایی مرتکب شده‌اند، زمان می‌برد. اما این نکته که امروز تبدیل به ابزار تبلیغات مخالفان جنبش سبز شده‌ است، نکته‌ای است اظهر من الشمس: شبیه‌سازی‌های تاریخی آن‌ها نتیجه‌ی معکوس داده و اتفاقاً سبزها را بیشتر در موضع مظلومیت و شباهت به امام حسین قرار داده است. بازی کردن با حقیقت، دین و ایمان مردم و ملعبه ساختن اعتقادات پاک میلیون‌ها ایرانی، عاقبتی ناخوش دارد. شبیه قلمداد کردن میرحسین موسوی به امویان از آن قصه‌هایی است که مرغ بریان را به خنده می‌اندازد. پیداست کسانی که این نغمه‌ها را سر می‌دهند، به اندازه‌ی اطفال دبستانی هم از تاریخ اسلام آگاهی ندارند یا گمان می‌کنند ملت ایران هم به اندازه‌ی خودشان از تاریخ‌شان نا‌آگاه‌اند،‌ غافل از آن‌که خودِ‌ این نظام اهتمام به نشر تاریخ اسلام در سطح گسترده‌ی آموزشی از دبستان گرفته تا دانشگاه کرده است و زدودن این آگاهی تاریخی علیه امویان و دستگاه آنان تنها با از نو نوشتن تاریخ میسر است. و برای بازنویسی تاریخ اسلام در ظرف تنها شش ماه، وقت کم می‌آورند.

سیاست‌بازانِ ناآگاهی که مردم مسلمان و شیعه‌ی ایران را هم‌چون خود ناآگاه می‌پندارند بهتر است به فکر شیوه‌های کارآمدتری باشند! این بازی‌ها نتیجه‌ی معکوس می‌دهد. بهتر است بگردند و ببینند واقعاً چه شباهتی به پیامبر و اهل بیت‌اش دارند!
شیر را بچه همی ماند بدو
تو به پیغمبر چه می‌مانی؟ بگو!

دوستانی که تاریخ اسلام می‌دانند یا با فرهنگ و اندیشه‌ی شیعی آشنایی عمیقی دارند، به سرعت می‌توانند نمونه‌های زیادی این شعبده‌بازی‌های رسانه‌ای را در ذهن‌شان مرور کنند. نمونه‌های دیگری را که به ذهن‌تان می‌رسد بنویسید و مطمئن باشید در آخر کار پرونده‌ای قطور از تحریف‌های دینی و تاریخی این طایفه را پیش رو خواهید داشت.

کل این تصاویر بخشی از ذاکره‌ی سیاسی و تاریخی مردم را تشکیل می‌دهد که با آن‌ها خود را و روابط میان حوادث را می‌سنجند و معنا می‌کنند. داورِ این بازی مجازی، افکار عمومی است. کسانی که به این بازی علاقه‌مندند خوب است سراغی از افکار عمومی بگیرند تا استعاره‌ی مناسب خود و رقیب‌شان را از زبان آن‌ها بشنوند. همان افکار عمومی‌ای که تا چندی پیش با اشاره به بانیان کودتا آن‌ها را با معاویه برابر می‌کرد و حالا دیگر جامه‌ی یزید را هم بر اندام ایشان برازنده یافته است. این را از لا به لای شعارهای خود انگیخته‌ی مردم این روزها می‌توان شنید. بد ابتلا و استدراجی است از هاویه‌ی معاویه به درک اسفل یزید درغلتیدن!

۸

از این ملت تا آن ملت

این روزها «مردم» و «ملت» از واژه‌هایی است که به وفور از سوی طرفین دعوا استفاده می‌شود. یکی از کلماتی که در ادبیات محمود احمدی‌نژاد هم فراوان استفاده می‌شود همین «مردم» یا «ملت» است، با این تفاوت که وقتی تمام گفته‌های او را جمع می‌کنیم، تنها به یک نتیجه‌ی روشن می‌رسیم: مردم و ملت تنها کسانی هستند که خودِ او را قبول دارند یا به او رأی داده‌اند؛ غیر از این اگر باشد یا اغتشاشگرند یا برانداز و غیر-ملت. فرض را اگر بر این بگیریم که همان رأی ۲۴ میلیونی درست بوده (که نبوده)، باز هم یک بخش قابل اعتنای «ملت»، محذوف و ناشنیده می‌ماند: همان – به قول رسانه‌های رسمی – سیزده میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند، مغضوب و مطرودند و تنها زمانی سخن‌شان شنیده می‌شود که رأی‌شان دیگر موسوی نباشد و توبه کرده باشند از سبز بودن. من این را می‌فهمم که بخشی از ملت به محمود احمدی‌نژاد رأی داده‌اند – و رأی‌شان از آن‌جا که رأی‌شان است قابل احترام است. این بخش، حتی اگر شماره‌‌ی واقعی‌شان به اندازه‌ی شماره‌ی آرای اعلام شده‌ی مهدی کروبی هم می‌بود، باز هم رأی‌شان محترم بود. تفاوت بزرگ در این‌جاست: تمام ابزارهای رسمی و رسانه‌های دولتی در خدمت نه همان کسانی است که به او رأی داده‌اند بلکه در خدمت قدرتی است که می‌خواهد رأی او را رأی «تمام ملت» اعلام کند و بقیه را یا ناچیز بداند و یا خس و خاشاک. این بخش،‌ البته نه اراده‌ای دارد و نه انگیزه‌ای برای به رسمیت شناختن همان به قول خودشان ۱۳ میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند. و حالا با ملت دوپاره یا چندپاره‌ای مواجه هستیم که یک بخش متکی است به حجم سنگین تبلیغات رسانه‌ای و البته زور و قدرت دستگاه‌های امنیتی و نظامی؛ و بخش دیگر به طور مطلق فاقد چنین ابزار و امکانی است. تفاوت این دو «ملت» را از این آشکارتر می‌توان توصیف کرد؟

شکی نیست که آرامش باید به کشور بازگردد، اما چه کسی مسؤول بازگرداندن این آرامش است (و تمام ابزار حکومتی‌اش را هم دارد) و چه کسی مشکلات‌اش را با خرد و تدبیر حل می‌کند؟ و کدام سو راه حل همه‌ی مشکلات را در زور و ارعاب و پاک کردن صورت مسأله می‌داند؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار نیست. اما انداختن توپ به میدان گروهی که در این میانه زخم خورده، کشته و زندانی داده و افراد سرشناس و آدم‌های معمولی‌اش اسیر هستند، شکل دیگری از پاک کردن صورت مسأله است.

ملتِ همیشه در صحنه‌،‌ امروز تبدیل شده به ملت‌های همیشه در صحنه. ما دیگر، بنا به شواهدی که هر روز می‌بینیم، فقط یک ملت نداریم. ملتی داریم که رضایت می‌دهد به خشونت، به قتل، به زندانی کردن مخالفان و معترضانی که در روزهای اول پس از انتخابات به حبس رفتند و شاید اصلاً نمی‌دانند که در این شش ماهه چه اتفاقاتی افتاده است، و ملتی داریم که تفسیر دلبخواهی قانون اساسی، بازیچه قرار دادن دین، ایمان و عواطف مردم، تهمت زدن و بازی‌های تبلیغاتی و سیاسی را بر نمی‌تابد و از استیفای حقوق خویش دست نمی‌کشد. بخش‌هایی از این ملت، هر اندازه هم که نسبت به امر سیاسی بی‌تفاوت باشند، وقتی با این پرسش مواجه می‌شود که آیا کشتن انسان‌ها،‌ شکنجه‌ی آن‌ها، ارعاب و تهدید آن‌ها – حتی در صورت بروز مخالفت با اراده‌ی سیاسی حاکم – درست است یا نه، نمی‌تواند از پاسخ گفتن طفره برود. پاسخ به این پرسش با لکنت داده نمی‌شود: یا اراده‌ی بالاتر از قانون در این کشور مطلوب است یا نیست؛ اگر نیست، راهِ دیگری برای پاسخ به این پرسش نیست و نمی‌توان حل این مشکل را از «ملت»ای طلب کرد که همه‌ی رسانه‌ها را در اختیار دارد اما به قدر سر سوزنی مجال نفس کشیدن به آن «ملت» دیگر را نمی‌دهد. این ملت دیگر البته راه‌های دیگری برای سخن گفتن و برای شنیده شدن سخن‌اش یافته است. دلیل‌اش هم از این روشن‌تر نیست که به همان آسانی که ملت اول سخن می‌گوید، این ملت دوم نمی‌تواند سخن بگوید. ناچیز دیدن این ملت دوم، یا مبالغه کردن در بزرگ بودن ملت اول، چیزی است در حد دفع الوقت و از این ستون به آن ستون کردن.

در فضایی که آمار قابل اعتمادی وجود ندارد و رسانه‌های رسمی و حکومتی ثانیه به ثانیه تیشه به ریشه‌ی اعتبار و آبروی رسانه‌ای خود می‌زنند و حال پریشان غریقی متشبث به حشیش را دارند که از توسل به هیچ خبر خارق العاده، دروغ یا نیرنگ‌بازانه‌ای ابا ندارند، آسان نیست دقیقاً بگوییم شماره‌ی این دو ملت همیشه در صحنه چند نفر است. هیچ معلوم نیست کدام یک شماره و نفرات بیشتری دارد. به فرض هم که مسجل شود،‌ شماره‌ی آن ملتِ اولِ مستظهر به یکه‌سالاری رسانه‌ای و سیاسی بیشتر از این ملت دوم باشد، باز هم پرسش درباره‌ی قانونی که بازیچه‌ی قدرت، سیاست و تبلیغات شده است، باقی است. چرا این همه دروغ؟ چرا تداوم این همه لاپوشانی؟ چرا این هم عدم پاسخگویی؟ به فرض هم که ملت اول در موضع حق نشسته باشد، در این ماه‌ها، گفتار و رفتارش چنان بوده است که حقانیت ادعایی‌اش به شدت متزلزل شده است. ما شاید با قاطعیت ندانیم که اگر رسانه‌های رسمی و دولتی روزی از همین روزها، دچار تحولی شوند و فضایی را برای طرفین دعوا باز کنند که همه‌ی حرف‌ها و مستندات‌شان را ارایه کنند، خردهای منصف و سالم دقیقاً کدام سو را خواهند گرفت؛ اما در این نکته شکی نیست که هر آزاده‌ی خردمندی قتل، کشتار، دور زدن قانون، بازیچه کردن دین، ایمان و عواطف مردم را محکوم خواهد کرد.

در بحرانی که پیش آمده بدون شک کسانی مقصر هستند. شکی نیست که انگشت اتهام به سمت افراد مختلفی نشانه می‌رود. در این‌که دستگاه قضایی هم به شدت زیر نفوذ اراده‌ی سیاسی خارج از دستگاه قضاست، این روزها تردیدی نمانده است. بیش از چهار سال است که سرمایه‌های مادی، سیاسی و فرهنگی کشور با بی‌تدبیری محض رو به فرسایش و نابودی رفته‌اند. گرفتیم که انتخاباتی رخ نمی‌داد و پرده‌ی این بی‌تدبیری به این رسوایی کنار نمی‌رفت، باز هم باید می‌گفتیم که نباید دنبال مقصر بگردیم؟ در وضع پیش آمده، بدون شک کسانی مقصر هستند. ولی دستگاه قضا آن سلامت و اعتبار را ندارد که بتواند با استقلال به این شکایت‌ها رسیدگی کند. پس چه راهی باقی می‌ماند؟ این دو ملت، با یکدیگر چه می‌کنند؟ قدرت جانب کدام را می‌گیرد؟ پیداست که در این شش ماهه قدرت سیاسی به کدام سو رفته است. البته از عدالت نمی‌توان سخن گفت. عدالت‌، ماه‌هاست که قربانی شده است.

این دو ملت، باید همدیگر را به رسمیت بشناسند و بیاموزند که تنها یک چیز است که این دوگانگی را می‌تواند تبدیل به یگانگی کند: التزام به قانونی که اراده‌های فراقانونی در آن اثری نداشته باشد. پیداست که حاکم شدن چنان قانونی مستلزم چه مقدماتی است: محدود شدن یا کنار رفتن اراده‌هایی که قانون را دلبخواه تفسیر می‌کنند یا حقوق یک بخش از ملت را در پای حقوق بخش دیگری قربانی می‌کنند. و این حقوق دو گروه البته از یک جنس نیستند. مسأله به این سادگی نیست که هر دو بخش رأی داده‌اند و نتیجه مشخص شده است. تمام بحث در این است که در آن نتیجه مناقشه‌ای صورت گرفته و یک بخش – حتی اگر هم درست می‌گفته – چنان رفتاری کرده است که اصل موضوع زیر سؤال رفته است و دیگر نمی‌توان به نقطه‌ی قبل از آن مناقشه بازگشت. آن نتیجه، ماه‌هاست که نتیجه‌ای مشکوک نامیده می‌شود (و به زبانی دیگر نام‌اش تقلب و تخلف است). طرفی که مدعی سلامت این جریان است، پیوسته کارهایی کرده است که دلالت می‌کند بر مشکوک بودن ماجرا و کمکی به حل مسأله نکرده است. چرا؟ اگر بتوانیم پاسخ این پرسش را به روشنی بدهیم، تفاوت این دو ملت از میان بر می‌خیزد. بخش‌های مختلف این ملت، هر کدام پاسخ‌های خود را داده‌اند و فرضیه‌های خود را ارایه کرده‌اند و اکنون صحنه (همین صحنه‌ی ملت همیشه در صحنه) تبدیل شده است به صحنه‌ی هم‌آوردی گروهی که قانونی عادلانه می‌خواهند و گروهی که قانون را به نفع خویش مصادره می‌کنند.

تا به حال از زبان رییس دولت تازه‌ای که ارکان مشروعیت‌اش به شدت زیر سؤال رفته است،‌ نشنیده‌ایم که عنوان ملت را برای معترضان به خود به کار ببرد. این نادیده گرفتن صداهای معترض آن هم در میانه‌ی چنین بحرانی چه معنایی دارد جز ملت قلمداد کردن حامیان خود و هیچ انگاشتن مخالفان خود؟ «از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

مسأله‌ی امروز ما این است: کسانی تمام قواعد بازی را یکسره زیر پا نهاده‌اند و هیچ زمینه‌ و زمین شناخته‌شده و متفق علیه‌ای باقی نمانده است که بتوان بر مبنای آن گفت‌وگو کرد و در پی حل بحران بر آمد. چه باید کرد با کسانی که همه‌ی موازین اخلاقی، قانونی، شرعی و دینی را نادیده می‌انگارند و هر حقی را بر مبنای میل و خواسته‌ی خود تفسیر می‌کنند و هر چه خلاف یا متفاوت با خودشان باشند، باطل محض می‌شمارند؟

۵

داد و دهش…

این دو بیت را از کودکی که پس از وفات پدرم میان کتاب‌های بازمانده از او همیشه می‌لولیدم، به خاطر دارم، بسیار پیش می‌آید که با خودم زمزمه می‌کنم:
فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت این نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی!

و همیشه این قصه‌ی داد و دهش، گشاده‌دستی، سخاوت، بخل نداشتن و سینه‌ی صاف داشتن برای من آرزو و آرمان بوده. آدم هر چقدر هم که سخاوت کند و بخشش و بخشنده‌گی، باز هم کم است. باز هم جایی می‌ماند، باز هم غایتی هست که باید به آن برسی. هیچ وقت نمی‌شود به آخر سخاوت رسید؛ یعنی تا زنده باشی، شدنی نیست که به همه و تمام‌اش برسی.

داد و دهشِ ما آدم‌ها، خیلی وقت‌ها داد و دهش نیست. خیلی پیش می‌آید که چیزهایی را می‌بخشیم و از جاهایی سخاوت می‌ورزیم که وقتِ بخشش، چیزی از ما کم نمی‌شود. خودمان به زحمت نمی‌افتیم. خودمان چیزی کم نداریم آن وقت. خوب، برای کسی که عاشق و دلباخته‌ی کسی باشد، زیاد پیش می‌آید که بخشش کند یا ایثار و فداکاری. اما این بخشش‌ها اغلب متعلقی دارند از جنس وصال و رسیدن به معشوق. همین وصال و رسیدن، آدمی را پر می‌کند یا مثلاً آرزویی از آرزوهای خودش را هم بر آورده می‌کند. معامله شاخ و دم ندارد. این هم نوعی از معامله است. کمتر کسی پیدا می‌شود در سخاوت ورزیدن هم پاک‌باز باشد. ما اغلب این شکلی هستیم که می‌بخشیم، برای این‌که چیزی بیابیم یا در آینده موقعیتی را برای خودمان تضمین کنیم. حس منفعت‌دوستی و منفعت‌طلبی آدمی او را می‌کشاند به سمت نوعی بخشش. اما این بخشش کجا و بخشش کسی که از چیزهایی می‌بخشد که با نداشتن‌شان یا ایثار کردن‌شان خودش به تکلف می‌افتد یا رنجی به او می‌رسد؟ این‌که در قرآن می‌گوید که لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون، بیانی است شیوا از این نوع بخشش؛ یعنی همین داد و دهش‌ای می‌شود که آدمی به آن نیکو می‌شود. و تازه این نوع بخشش مرحله‌ی دشوارتری هم داردو آن مرحله این است که بعدش آیا فراموش می‌کنیم این نوع داد و دهش را؟ یا به یاد خودمان و یاد گیرنده‌ی این بخشش می‌آوریم که وقتی آن کار را کردم، خودم به تکلف افتادم؟ پیداست که رسیدن به این نوع سخاوت، کارِ آسانی نیست. ظرفیتی می‌خواهد که در هر کسی نیست. و گرنه از این سخاوت‌های عوامانه و بخشش‌های منت‌گزارانه در عالم کم نیست. سخاوتِ بی‌روی و ریاست که کیمیاست.

۱۳

ما و میرحسین: آینه در آینه‌ی امید

این را بسیار نوشته‌ام. بسیار هم خواهم نوشت: میرحسین موسوی الگوی تازه و دگرگونه‌ای از رهبری سیاسی و اجتماعی را نمایندگی می‌کند. و البته، می‌گویم و می‌آیمش از عهده برون. عمل و سخن سیاسی میرحسین مجموع این‌ها را رقم می‌زند. برای فهم این‌که نوع رهبری میرحسین چرا متفاوت است و چرا ارزش‌مند، نباید از بستر و چارچوب اوضاع ایران خارج شد. اگر بگوییم میرحسین الگویی جهانی را برای رهبری سیاسی و اجتماعی نمایندگی می‌کند، خطا کرده‌ایم. من میرحسین را به منزله‌ی یک رهبر سیاسی و اجتماعی ایرانی که شرایط جامعه‌ی ایرانی را عمیقاً حس کرده و ملتزم قواعد و اصولی صیقل‌خورده است، می‌بینم. این مقدمه البته هم جای بحث و بسط دارد و هم باید برای‌اش دلیل اقامه کرد. اما بهانه‌ی نوشتن این یادداشت، بیانیه‌ی ۱۶ میرحسین بود.

این بیانیه از زمان انتشارش تا اکنون که شامگاه یکشنبه است و چیزی به فرارسیدن روز ۱۶ آذر نمانده است، دست به دست میان خوانندگان و علاقه‌مندان جنبش سبز گشته است. تا همین لحظه در فضاهای مختلف وب دیده‌ام که افراد مختلف، هر کس به فراخور سلیقه یا نوع نگاه‌اش، بخشی از بیانیه را یا برجسته کرده و یا برای دیگران هم‌خوان کرده و فرستاده است. (مثل این یکی) بیانیه‌های میرحسین روز به روز به سویی می‌روند که گویی زبان حال ضمیر همگی ماست. این بیانیه‌ها تفاوت‌ها را استعلا می‌دهند و زبانی تازه و بیانی مشترک را برای دردی مشترک با استواری و عمق پیدا کرده‌اند. این نقل‌قول‌ها به جایی دارد می‌رسد که آرام‌آرام کسانی نام‌اش را موسوی‌خوانی یا میرحسین‌خوانی گذاشته‌اند!

بیانیه‌های میرحسین، از ابتدا تا به امروز، حال طفلی را داشته‌اند که از زمان تولد به سرعت رشد کرده و بلوغ یافته است. این‌که بخش‌های مختلف این بیانیه، عملاً دارند تبدیل به نقل‌قول‌هایی می‌شوند و حالت عباراتی شعارگونه را پیدا کرده‌اند که می‌توانند در مناسبت‌های مختلف برجسته شوند، معنای‌اش این است که گوینده یا نویسنده به روح زمانه‌ی خود پی برده است و نبض جامعه را در دست دارد. درست بر خلاف کسانی که نبض جامعه را به زور می‌فشارند چنان‌که گویی می‌خواهند گردش خون را در شریان‌های‌اش متوقف کنند، یا گلوی‌اش را چنان می‌فشارند که هیچ آواز و ندا یا فریادی از آن خارج نشود، این یکی هم‌چون رهبر ارکستری زبردست، این نغمه‌ها را با چیرگی هماهنگی می‌کند و ترانه‌هایی دلربا و معانی لطیف و هوش‌مندانه‌ای از آن‌ها بیرون می‌کشد. این سرمایه‌ی کمی نیست. در کشوری که سال‌هایی دراز، بسیاری  به شعار دادن، آن هم شعارهای تکراری، توخالی و تملق‌آمیز عادت داشته‌اند و متعالی‌ترین ارزش‌ها را چنان به ورطه‌ی تکرار انداخته‌اند و آلوده‌ی ریا و دروغ کرده‌اند که کسی رغبتی به آن‌ها ندارد، این زبان و بیان هم غنیمت است و هم ستودنی.

وجه مهم دیگر این بیانیه‌ها، دمیدن در آتش امید است. آتشی که زبانه گرفته است، به این سادگی خاموش نمی‌شود. مهم‌ترین کار هم در این بحبوحه‌ی سردی و تاریکی، زنده نگه داشتن آتش امید است. آن‌چه این جنبش را تا همین امروز به این‌جا رسانده است، امید بوده است، نه خشم و خروش و انتقام‌جویی. و همین امید است که آن را به پیش می‌برد. نومید شدن، یعنی شکست این حرکت. بیانیه‌های میرحسین یکی از مهم‌ترین کارکردهای‌اش همین امید است. این‌ها یعنی کسی، یعنی کسانی، هستند و زنده‌اند و می‌اندیشند به صلاح و سلامت این جامعه. این یعنی بر خلاف خیره‌سرانی که از زبان و بیان‌اش ابتذال می‌بارد و کردارشان چیزی نیست جز حاصل دروغ و نیرنگ، هستند کسان دیگری که هم توصیه به حق می‌کنند و هم توصیه به صبر. یعنی هستند کسانی که نومید نیستند. و این میرحسین فقط یک نفر نیست. این میرحسین زبان مشترک صدها هزار و میلیون‌ها ایرانی دیگر است. من روزی را می‌بینم (این لحن پیشگویانه را بر من ببخشایید) در آینده‌ی ایران که بسیاری از جملاتِ همین بیانیه‌های میرحسین به عنوان نقل قول این‌جا و آن‌جا در جاهای مختلف نوشته شده باشد، چنان‌که هم‌اکنون نیز اتفاق افتاده است. میرحسین، آینه‌ای است برای امید. باید در برابر این آینه‌ی امید، آینه‌های خود را نیز و امیدهای خود را نیز برابر داشت. آینه‌های ما و آینه‌ی او و امثال او، امید را جاودانی خواهد کرد. به ابدیت امید بیندیشیم. یأس و نومیدی، ریشه‌ی نور و پاکی را  می‌سوزاند و زلال شوق و آرزو را تیره می‌‌کند. باید امید داشت.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش !

۳

ای برادر تو همه اندیشه‌ای!

یکی از مهم‌ترین مسأله‌های انسان معاصر اخلاق است. کافی است به حجم پژوهش‌هایی که در زمینه‌های مختلف اخلاق (از جمله اخلاقِ زیستی و اخلاق پزشکی انجام می‌شود) نگاه کنیم تا ملتفت اهمیت مسأله بشویم. باورِ نویسنده‌ی این سطور این است که آن‌چه امروز زیرِ پوستِ‌ جامعه‌ی ما جریان دارد، می‌تواند راهی بگشاید به سوی جامعه‌ای اخلاقی‌تر. این سخن امیدوارانه در عین‌حال حاوی نگرانی‌های جدی درباب بی‌اخلاقی‌های رو‌به تزاید جامعه‌ی امروز ما نیز هست . درباره‌ی غلبه‌ی دروغ، تزویر، دین‌فروشی و ریا پیش‌تر نوشته‌ام. خشونت زبانی و عملی هم ویژگی برجسته‌ی مهمی در جامعه‌ی ایرانی شده است. در کنار همه‌ی این‌ها،‌ البته راستی هست، درستی هست، صراحت و شجاعت اخلاقی هست، نرمش و مدارا هست. اگر وجود آن ناپسندی‌های اخلاقی را بپذیریم و به ضرورتِ چاره‌اندیشی بنیادین برای اصلاح آن باور داشته باشیم، می‌توان جنبش سبز را به‌مثابه‌ی خیزشی علیه این انحطاط اخلاقی و کوششی برای احیای راستی و صراحت و شجاعت تفسیر کرد. شواهد بسیاری هست که نشان می‌دهد این جنبش با هوشیاری در مسیر راهی که می‌پیماید، آرام‌آرام به تصحیح خود دست می‌زند، درست بر خلاف مخالفان پرشور و تندروی که دارد. در چهارچوب بحث درباره‌ی اخلاق، می‌توان مصادیق مختلفی را بررسی کرد. اما در وضعیت فعلی ما، می‌توان مشخصاً به تقابل میان تهمت و افترا و انصاف و صداقت اشاره کرد. یا می‌توان به توجه به معضلات فضای سیاسی به تقابل دروغ و ریا و راستی و یکرنگی اشاره کرد. بر همین سیاق، می‌توان به حوزه‌های مختلف توجه کرد، اما پاره‌هایی از اخلاق هستند که در وضع فعلی، عاجل‌تر به نظر می‌رسند.

حجم و وسعت خشونت زبانی و عملی که در برابر جنبش سبز، سبزها،‌ کلمه‌ی سبز و رنگ سبز دیده می‌شود، نشانه‌های قابل‌تأملی را برای ارزیابی این جنبش به دست می‌دهد. تعابیری که مخالفان جنبش سبز درباره‌شان به کار می‌برند به خوبی گویای عمق نگرانی و نارضایتی آن‌ها از مضمون فاخری است که در متن و بطن این جنبش به آهستگی و خردمندی خانه کرده است. تعابیری از جنس «سبز اموی»، «جلبک» (و همچنین «سبز لجنی») و یا خلق جریانی به نام «جنبش سبز علوی» همه حکایت از واکنشی دارد که نه به طور طبیعی ریشه می‌دواند،‌ درست بر خلاف سیر برنامه‌ریزی نشده‌ی جریان سبز، و نه در آن سنجیدگی و خردمندی است. -این تعابیر، حکایت از تلخی و درشتی گویندگان‌شان در مواجهه با سبزها است. بزرگ‌ترین مدعای این جنس گویندگان این است که جنبش سبز خشن است و قانون‌شکن (یا به تعبیری که این روزها باب شده است: ساختارشکن). از سه تعبیری که در بالا از آن یاد کردم (و بی‌گمان تعابیر فراوان دیگری هم از سبزها شده است) دو مورد اولی به روشنی طرز فکری خشن و افراطی را بازتاب می‌دهد: اولی، بنای‌اش افترا و تهمت است و حریف را نسب‌نامه‌ای اموی می‌دهد (اما ظاهراً تنها وجه شباهت‌شان با امویان فقط رنگ سبز است و چه بسا در مقام اثبات، مدعی نتواند این نسبت را مدلل کند) و دومی تعبیری است دور از فرهیختگی و فرزانگی (می‌توان حتی با مخالف و دشمن هم به زبانی بهداشتی و مؤدب سخن گفت). تعبیر سوم هم واکنشی بود برای شکستن وسعت جریانی که به راه افتاده است و تا امروز نشانی از توفیق چنان جنبشی دیده نشده است.

راه برون‌رفت از این منازعات، اخلاق است. تا قیامِ قیامت هم اگر این بحث ادامه پیدا کند و طرفین مشغول برچسب‌زدن به هم باشند و یکی به دیگری بگوید اموی و آن یکی به حریف‌اش بگوید جلبک، این گفت‌وگو شکل نمی‌گیرد. با درشتی کردن و دژم‌خویی، تنها نتیجه‌ای که حاصل می‌شود عمیق‌تر شدن اختلافات و دشمنی‌هاست. فرض ما در سخن بر این است که هر دو طرف نیت خیری دارند. حتی با این فرض هم اگر به این نزاع نگاه کنیم، این اختلاف با دشمن‌تراشی و اهریمن‌سازی از حریف و رقیب، عاقبت خوشی نخواهد یافت. بازی کردن با نمادهای دینی و مصداق اشخاص و وضعیت‌های تاریخی را در اردوی رقیب یافتن و مصادره‌ی نمادهای تاریخی و مذهبی به نفعِ‌ خود، جدای از این‌که شأن و سنخیتی یکسان با زمانه‌ی ما ندارد، دست‌کم راه مفاهمه را می‌بندد و مسیر تقابل و گلاویز شدن را هموارتر می‌کند.

خردِ زمانه‌ی ما و پختگی مسؤولانه ایجاب می‌کند که جنبش سبز اسمِ رمز آرامش،‌ نرمی و دعوت به اخلاق و آزادگی  باشد (و اقتضای آن هم این است که حریفی هم که قدرت را در اختیار دارد کوشش نکند سبزها را با برچسب زدن یا توسل به خشونت به سمت و سوی شورش یا روی‌برتافتن از اخلاق براند). جریانِ سبز را نمی‌توان به یک نگاه مذهبی یا ضد-مذهبی فروکاهید. جنبش سبز علوی در برابر جریان سبز به پا کردن،‌ حکایت از نشناختن این جنبش دارد. با این اوصاف، از آن زاویه‌ای که من در جریان سبز می‌نگرم، سبز یک اندیشه است. اندیشه‌ای است که حاصل سال‌ها تجربه است. سال‌ها ستمی که بر ما رفته است. سال‌ها مقاومت در برابر تلخی‌ها و دشواری‌ها. و این اندیشه‌ای است که می‌تواند بر شانه‌های فرهنگ و ایمان ما سوار باشد. می‌تواند اخلاقی باشد (و نمونه‌های اخلاقی خود را هم‌اکنون یافته است، درست همچنان‌که دشمنان و دوستان اخلاق‌گریز خود را هم دارد). اندیشه‌ها، بال دارند؛ نمی‌توان آن‌ها را در هیچ قفسی زندانی کرد. با رنگ‌ها ستیز نباید کرد. رنگ‌ها تقصیری ندارند (چه سبز باشند و چه سرخ). این آدمیان هستند که اندیشه‌های پاک یا ناپاک‌شان را بر نام‌ها سوار می‌کنند. باید گریز از اخلاق و به استقبال تباهی رفتن را نشانه گرفت، نه رنگ‌ها و نام‌ها را.

۵

ما برای کسی پرونده نخواهیم ساخت!

میرحسین موسوی در مناظره‌های پیش از انتخابات، جمله‌ای گفت که به اعتقاد من می‌تواند و باید الگوی حرکت اخلاقی باشد. مضمون آن جمله این بود که من آمده‌ام تا بساط همین پرونده‌سازی‌ها و پاپوش دوختن‌ها جمع شود. می‌فهمم این روزها هستند کسانی که گرفتار تشفی خاطرند. می‌فهمم که آن‌قدر زخم خورده‌اند – و خورده‌ایم – که سخت است زمانی درنگ کنیم و دیدگان خرد بگشاییم و از غلیان عاطفه دور شویم. آن‌قدر گرفتار این هیجان‌ها می‌شویم که همان زبان مشوه کردن رقیب و حریف در ما هم رخنه می‌کند. اکثر خوانندگان این وبلاگ پیامِ روشن و مضمونِ صریحِ یادداشت انتقادی مرا دریافته بودند (و برای ارزیابی این بازخوردها، راه‌هایی عملی و سنجیدنی هست؛‌ نه صرفِ ادعا و خیال): شکست دادن رقیب به هر قیمتی روا نیست؛ نمی‌توان و نباید برای نقد رقیب دست به پرونده‌سازی، از جنس پرونده‌هایی که برنامه‌های هویت می‌ساخت، بزنیم؛ سیاست، امری یکسره ضد-اخلاقی (یا بی‌اعتنا به اخلاق) نیست؛ در سیاست‌ورزی هم می‌توان و باید اخلاقی بود؛ حتی انسان غیر-مذهبی هم می‌تواند و ملزم است در سیاست اخلاقی باشد.

در آن یادداشتی که برای نقدش قلم به دست گرفته بودم، چیزی نمی‌دیدم جز «پرونده‌سازی» و این همان چیزی است که همه‌ی ما در تمام این سال‌ها از آن به فغان بوده‌ایم. چرا حالا که کسی چون حداد عادل، که «بر درِ اربابِ بی‌مروت دنیا» نشسته، مخاطب آن است، ناگهان سکوت کنیم و مسؤولیت اخلاقی‌مان را از یاد ببریم؟ اگر کسی ادعا کند آن نوشته‌ کارش پرونده‌سازی نبود، یکایک بخش‌هایی که من از آن نوشته نقل و نقد کردم – که چه بسا فضایی هم‌چون فضای ردیه‌نویسی به نوشته داده است – شاهدی است بر این‌که آن نوشته مصداق بارز و عینی پرونده‌سازی بود. اگر بپذیریم که این کار پرونده‌سازی است و گذشته‌ی یک انسان را پیش چشمِ او کشیدن، باید از خودمان بپرسیم چرا باید سکوت کرد در برابرش؟

این بیت را که دکتر سروش بارها در نوشته‌های‌اش نقل کرده است با خود زمزمه می‌کنم:
ای دوست بر جنازه‌ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود

فراموش نکنیم که پرونده‌سازی تنها در گذشته و حال نیست که رخ می‌دهد. امروز اگر به هر بهانه‌ای رضایت دادیم به پرونده‌سازی ، در آینده نوبت به من و شما خواهد رسید و هنگامی که پای حذف به میان بیاید، به من و شما هم رحم نخواهند کرد. دروغ،‌ دروغ است؛ فرق نمی‌کند یکی باشد یا ده تا. اگر حساسیت‌مان را به یک دروغ و یک لغزش از دست بدهیم، به خطاهای بزرگ‌تر هم آسان رضا خواهیم داد.

در نتیجه، برای این‌که موضع‌ام را مشخص کنم و بگویم که چه کاری نخواهم کرد (کارهایی را که خواهم کرد،‌ لابد همه می‌بینند)، دوباره می‌گویم که هر اندازه برای شفاف‌تر کردن اصل سخن‌ام تلاش کنم و باز هم درباره‌اش بنویسم، هرگز دست به پرونده‌سازی برای هیچ کس نخواهم زد، حتی برای حداد عادل. این اصل را می‌توان به مثابه‌ی ارزشی اخلاقی پیش چشم داشت (و می‌شود آن را مانند یک قید، مثل یک متر و یک شاقول پیش چشم گذاشت). خصوصاً کسانی که حوزه‌ی کار تخصصی و علمی‌شان سیاست‌پژوهی است، بیشتر به این نکات می‌توانند حساسیت نشان دهند. می‌توان انتظار داشت که در این اوضاع و احوال، این اندازه خویشتن‌داری و احتیاط نتواند همه را راضی کند، اما برای اخلاق و برای حقیقت باید این دشواری را بر خود هموار کرد. اگر نتوان به همه‌ی اخلاق و همه‌ی حقیقت رسید، دستِ کم آن‌جا که می‌توان جهدی کرد و قدمی برداشت، شرط مروت نیست که خاموش نشینیم.

صاحبِ این قلم به هیچ رو از نقد اخلاقی سیاست نادم نیست. این شیوه‌ی نقد را هم شیوه‌ای سنتی و قدیمی نمی‌داند. دیده‌ام در واکنش‌هایی که بعضی از دوستان به نوعِ نگاه من داشته‌اند (و این واکنش‌ها عمدتاً زیرِ پوستِ وب اتفاق می‌افتد – یعنی در جاهایی مثل گوگل‌ریدر)، گفته‌اند که این نگاهی است سنتی به اخلاق و سیاست و، به عبارتی دیگر، سیاست را صحنه‌ای منفک از علم و اخلاق دانسته‌اند. کوشش‌های سیاست‌پژوهان و استادان علوم سیاسی معاصر، خلاف این را نشان می‌دهد (وارد این بحث هم نمی‌شوم که سیاست‌پژوهان کلاسیک چه نظری داشته‌اند). در جای دیگری، با تکیه بر یافته‌ها و پژوهش‌های علمی – که دیگر در آن بحث ایران و ایرانیان محور نیست – می‌توانم به مقالات مهمی اشاره کنم که انگشت بر نقش علم و اخلاق در صحنه‌ی سیاست می‌گذارند. این از دستاوردهای مهم روزگار ماست که به فعالان عرصه‌ی سیاست، به سیاست‌پژوهان و سیاست‌مداران یادآوری می‌کند که می‌توان در سیاست مسؤول بود و اخلاقی. به سیاست پرداختن، مستلزم عبور از اخلاق و مسؤول نبودن نیست.

اما در وضعیتِ ما: اگر قرار باشد آینده‌ی سیاسی ایران، سیاست‌مدارانی داشته باشد باکفایت و اخلاقی، هم‌اکنون وقت آن است که برای‌اش خون دل بخوریم و با هم گفت‌وگو کنیم. راه گفت‌وگو را اگر ببندیم، اصلاح نمی‌شویم. هیچ وضعیت اضطراری هم نباید باعث شود که حقیقت را بپوشانیم یا در ابراز آن تعلل کنیم، به ویژه وقتی که معایبِ سهو کردن و سهل‌انگاری در التزام به حقیقت برای ما آشکار شده باشد.

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد