۸

از این ملت تا آن ملت

این روزها «مردم» و «ملت» از واژه‌هايی است که به وفور از سوی طرفین دعوا استفاده می‌شود. یکی از کلماتی که در ادبیات محمود احمدی‌نژاد هم فراوان استفاده می‌شود همین «مردم» يا «ملت» است، با این تفاوت که وقتی تمام گفته‌های او را جمع می‌کنيم، تنها به یک نتيجه‌ی روشن می‌رسیم: مردم و ملت تنها کسانی هستند که خودِ او را قبول دارند یا به او رأی داده‌اند؛ غير از این اگر باشد یا اغتشاشگرند يا برانداز و غير-ملت. فرض را اگر بر این بگيریم که همان رأی ۲۴ میلیونی درست بوده (که نبوده)، باز هم یک بخش قابل اعتنای «ملت»، محذوف و ناشنیده می‌ماند: همان – به قول رسانه‌های رسمی – سيزده ميلیونی که به موسوی رأی داده‌اند، مغضوب و مطرودند و تنها زمانی سخن‌شان شنيده می‌شود که رأی‌شان دیگر موسوی نباشد و توبه کرده باشند از سبز بودن. من این را می‌فهمم که بخشی از ملت به محمود احمدی‌نژاد رأی داده‌اند – و رأی‌شان از آن‌جا که رأی‌شان است قابل احترام است. این بخش، حتی اگر شماره‌‌ی واقعی‌شان به اندازه‌ی شماره‌ی آرای اعلام شده‌ی مهدی کروبی هم می‌بود، باز هم رأی‌شان محترم بود. تفاوت بزرگ در اين‌جاست: تمام ابزارهای رسمی و رسانه‌های دولتی در خدمت نه همان کسانی است که به او رأی داده‌اند بلکه در خدمت قدرتی است که می‌خواهد رأی او را رأی «تمام ملت» اعلام کند و بقيه را يا ناچیز بداند و يا خس و خاشاک. اين بخش،‌ البته نه اراده‌ای دارد و نه انگيزه‌ای برای به رسميت شناختن همان به قول خودشان ۱۳ میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند. و حالا با ملت دوپاره یا چندپاره‌ای مواجه هستيم که یک بخش متکی است به حجم سنگین تبلیغات رسانه‌ای و البته زور و قدرت دستگاه‌های امنيتی و نظامی؛ و بخش دیگر به طور مطلق فاقد چنین ابزار و امکانی است. تفاوت این دو «ملت» را از اين آشکارتر می‌توان توصيف کرد؟

شکی نیست که آرامش باید به کشور بازگردد، اما چه کسی مسؤول بازگرداندن اين آرامش است (و تمام ابزار حکومتی‌اش را هم دارد) و چه کسی مشکلات‌اش را با خرد و تدبیر حل می‌کند؟ و کدام سو راه حل همه‌ی مشکلات را در زور و ارعاب و پاک کردن صورت مسأله می‌داند؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار نیست. اما انداختن توپ به میدان گروهی که در این ميانه زخم خورده، کشته و زندانی داده و افراد سرشناس و آدم‌های معمولی‌اش اسیر هستند، شکل ديگری از پاک کردن صورت مسأله است.

ملتِ هميشه در صحنه‌،‌ امروز تبدیل شده به ملت‌های هميشه در صحنه. ما دیگر، بنا به شواهدی که هر روز می‌بينيم، فقط يک ملت نداریم. ملتی داريم که رضایت می‌دهد به خشونت، به قتل، به زندانی کردن مخالفان و معترضانی که در روزهای اول پس از انتخابات به حبس رفتند و شاید اصلاً نمی‌دانند که در این شش ماهه چه اتفاقاتی افتاده است، و ملتی داريم که تفسير دلبخواهی قانون اساسی، بازیچه قرار دادن دین، ايمان و عواطف مردم، تهمت زدن و بازی‌های تبلیغاتی و سياسی را بر نمی‌تابد و از استيفای حقوق خويش دست نمی‌کشد. بخش‌هایی از این ملت، هر اندازه هم که نسبت به امر سياسی بی‌تفاوت باشند، وقتی با این پرسش مواجه می‌شود که آيا کشتن انسان‌ها،‌ شکنجه‌ی آن‌ها، ارعاب و تهدید آن‌ها – حتی در صورت بروز مخالفت با اراده‌ی سیاسی حاکم – درست است یا نه، نمی‌تواند از پاسخ گفتن طفره برود. پاسخ به اين پرسش با لکنت داده نمی‌شود: يا اراده‌ی بالاتر از قانون در اين کشور مطلوب است يا نيست؛ اگر نيست، راهِ ديگری برای پاسخ به اين پرسش نیست و نمی‌توان حل این مشکل را از «ملت»ای طلب کرد که همه‌ی رسانه‌ها را در اختيار دارد اما به قدر سر سوزنی مجال نفس کشيدن به آن «ملت» دیگر را نمی‌دهد. اين ملت ديگر البته راه‌های دیگری برای سخن گفتن و برای شنیده شدن سخن‌اش یافته است. دلیل‌اش هم از اين روشن‌تر نيست که به همان آسانی که ملت اول سخن می‌گويد، اين ملت دوم نمی‌تواند سخن بگويد. ناچيز ديدن اين ملت دوم، یا مبالغه کردن در بزرگ بودن ملت اول، چيزی است در حد دفع الوقت و از این ستون به آن ستون کردن.

در فضايی که آمار قابل اعتمادی وجود ندارد و رسانه‌های رسمی و حکومتی ثانیه به ثانيه تيشه به ریشه‌ی اعتبار و آبروی رسانه‌ای خود می‌زنند و حال پريشان غریقی متشبث به حشيش را دارند که از توسل به هيچ خبر خارق العاده، دروغ يا نيرنگ‌بازانه‌ای ابا ندارند، آسان نيست دقیقاً بگوييم شماره‌ی اين دو ملت هميشه در صحنه چند نفر است. هيچ معلوم نيست کدام يک شماره و نفرات بيشتری دارد. به فرض هم که مسجل شود،‌ شماره‌ی آن ملتِ اولِ مستظهر به يکه‌سالاری رسانه‌ای و سياسی بيشتر از اين ملت دوم باشد، باز هم پرسش درباره‌ی قانونی که بازيچه‌ی قدرت، سياست و تبلیغات شده است، باقی است. چرا این همه دروغ؟ چرا تداوم اين همه لاپوشانی؟ چرا این هم عدم پاسخگويی؟ به فرض هم که ملت اول در موضع حق نشسته باشد، در اين ماه‌ها، گفتار و رفتارش چنان بوده است که حقانيت ادعایی‌اش به شدت متزلزل شده است. ما شاید با قاطعیت ندانيم که اگر رسانه‌های رسمی و دولتی روزی از همين روزها، دچار تحولی شوند و فضايی را برای طرفين دعوا باز کنند که همه‌ی حرف‌ها و مستندات‌شان را ارایه کنند، خردهای منصف و سالم دقیقاً کدام سو را خواهند گرفت؛ اما در اين نکته شکی نیست که هر آزاده‌ی خردمندی قتل، کشتار، دور زدن قانون، بازیچه کردن دين، ايمان و عواطف مردم را محکوم خواهد کرد.

در بحرانی که پيش آمده بدون شک کسانی مقصر هستند. شکی نيست که انگشت اتهام به سمت افراد مختلفی نشانه می‌رود. در اين‌که دستگاه قضایی هم به شدت زير نفوذ اراده‌ی سياسی خارج از دستگاه قضاست، این روزها تردیدی نمانده است. بيش از چهار سال است که سرمايه‌های مادی، سياسی و فرهنگی کشور با بی‌تدبیری محض رو به فرسايش و نابودی رفته‌اند. گرفتیم که انتخاباتی رخ نمی‌داد و پرده‌ی این بی‌تدبيری به این رسوايی کنار نمی‌رفت، باز هم بايد می‌گفتيم که نبايد دنبال مقصر بگرديم؟ در وضع پيش آمده، بدون شک کسانی مقصر هستند. ولی دستگاه قضا آن سلامت و اعتبار را ندارد که بتواند با استقلال به اين شکایت‌ها رسیدگی کند. پس چه راهی باقی می‌ماند؟ اين دو ملت، با يکديگر چه می‌کنند؟ قدرت جانب کدام را می‌گیرد؟ پيداست که در اين شش ماهه قدرت سياسی به کدام سو رفته است. البته از عدالت نمی‌توان سخن گفت. عدالت‌، ماه‌هاست که قربانی شده است.

اين دو ملت، باید همديگر را به رسميت بشناسند و بياموزند که تنها يک چيز است که اين دوگانگی را می‌تواند تبدیل به يگانگی کند: التزام به قانونی که اراده‌های فراقانونی در آن اثری نداشته باشد. پيداست که حاکم شدن چنان قانونی مستلزم چه مقدماتی است: محدود شدن يا کنار رفتن اراده‌هايی که قانون را دلبخواه تفسير می‌کنند يا حقوق يک بخش از ملت را در پای حقوق بخش ديگری قربانی می‌کنند. و اين حقوق دو گروه البته از يک جنس نيستند. مسأله به این سادگی نيست که هر دو بخش رأی داده‌اند و نتیجه مشخص شده است. تمام بحث در اين است که در آن نتیجه مناقشه‌ای صورت گرفته و يک بخش – حتی اگر هم درست می‌گفته – چنان رفتاری کرده است که اصل موضوع زير سؤال رفته است و ديگر نمی‌توان به نقطه‌ی قبل از آن مناقشه بازگشت. آن نتیجه، ماه‌هاست که نتیجه‌ای مشکوک نامیده می‌شود (و به زبانی ديگر نام‌اش تقلب و تخلف است). طرفی که مدعی سلامت این جریان است، پيوسته کارهايی کرده است که دلالت می‌کند بر مشکوک بودن ماجرا و کمکی به حل مسأله نکرده است. چرا؟ اگر بتوانيم پاسخ اين پرسش را به روشنی بدهيم، تفاوت اين دو ملت از میان بر می‌خیزد. بخش‌های مختلف اين ملت، هر کدام پاسخ‌های خود را داده‌اند و فرضيه‌های خود را ارایه کرده‌اند و اکنون صحنه (همين صحنه‌ی ملت هميشه در صحنه) تبدیل شده است به صحنه‌ی هم‌آوردی گروهی که قانونی عادلانه می‌خواهند و گروهی که قانون را به نفع خويش مصادره می‌کنند.

تا به حال از زبان رييس دولت تازه‌ای که ارکان مشروعيت‌اش به شدت زیر سؤال رفته است،‌ نشنيده‌ايم که عنوان ملت را برای معترضان به خود به کار ببرد. این نادیده گرفتن صداهای معترض آن هم در ميانه‌ی چنین بحرانی چه معنايی دارد جز ملت قلمداد کردن حاميان خود و هيچ انگاشتن مخالفان خود؟ «از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / يارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

مسأله‌ی امروز ما این است: کسانی تمام قواعد بازی را یکسره زیر پا نهاده‌اند و هيچ زمینه‌ و زمين شناخته‌شده و متفق علیه‌ای باقی نمانده است که بتوان بر مبنای آن گفت‌وگو کرد و در پی حل بحران بر آمد. چه باید کرد با کسانی که همه‌ی موازین اخلاقی، قانونی، شرعی و دينی را ناديده می‌انگارند و هر حقی را بر مبنای میل و خواسته‌ی خود تفسير می‌کنند و هر چه خلاف یا متفاوت با خودشان باشند، باطل محض می‌شمارند؟

۵

داد و دهش…

اين دو بيت را از کودکی که پس از وفات پدرم ميان کتاب‌های بازمانده از او هميشه می‌لوليدم، به خاطر دارم، بسيار پيش می‌آيد که با خودم زمزمه می‌کنم:
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن، فريدون تويی!

و هميشه اين قصه‌ی داد و دهش، گشاده‌دستی، سخاوت، بخل نداشتن و سينه‌ی صاف داشتن برای من آرزو و آرمان بوده. آدم هر چقدر هم که سخاوت کند و بخشش و بخشنده‌گی، باز هم کم است. باز هم جايی می‌ماند، باز هم غايتی هست که بايد به آن برسی. هيچ وقت نمی‌شود به آخر سخاوت رسيد؛ يعنی تا زنده باشی، شدنی نيست که به همه و تمام‌اش برسی.

داد و دهشِ ما آدم‌ها، خيلی وقت‌ها داد و دهش نيست. خيلی پيش می‌آيد که چيزهايی را می‌بخشيم و از جاهايی سخاوت می‌ورزيم که وقتِ بخشش، چيزی از ما کم نمی‌شود. خودمان به زحمت نمی‌افتيم. خودمان چيزی کم نداريم آن وقت. خوب، برای کسی که عاشق و دلباخته‌ی کسی باشد، زياد پيش می‌آيد که بخشش کند يا ايثار و فداکاری. اما اين بخشش‌ها اغلب متعلقی دارند از جنس وصال و رسيدن به معشوق. همين وصال و رسيدن، آدمی را پر می‌کند يا مثلاً آرزويی از آرزوهای خودش را هم بر آورده می‌کند. معامله شاخ و دم ندارد. اين هم نوعی از معامله است. کمتر کسی پيدا می‌شود در سخاوت ورزيدن هم پاک‌باز باشد. ما اغلب اين شکلی هستيم که می‌بخشيم، برای اين‌که چيزی بيابيم يا در آينده موقعيتی را برای خودمان تضمين کنيم. حس منفعت‌دوستی و منفعت‌طلبی آدمی او را می‌کشاند به سمت نوعی بخشش. اما اين بخشش کجا و بخشش کسی که از چيزهايی می‌بخشد که با نداشتن‌شان يا ايثار کردن‌شان خودش به تکلف می‌افتد يا رنجی به او می‌رسد؟ اين‌که در قرآن می‌گويد که لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون، بيانی است شيوا از اين نوع بخشش؛ يعنی همين داد و دهش‌ای می‌شود که آدمی به آن نيکو می‌شود. و تازه اين نوع بخشش مرحله‌ی دشوارتری هم داردو آن مرحله اين است که بعدش آيا فراموش می‌کنيم اين نوع داد و دهش را؟ يا به ياد خودمان و ياد گيرنده‌ی اين بخشش می‌آوريم که وقتی آن کار را کردم، خودم به تکلف افتادم؟ پيداست که رسيدن به اين نوع سخاوت، کارِ آسانی نيست. ظرفيتی می‌خواهد که در هر کسی نيست. و گرنه از اين سخاوت‌های عوامانه و بخشش‌های منت‌گزارانه در عالم کم نيست. سخاوتِ بی‌روی و رياست که کيمياست.

۱۳

ما و ميرحسين: آينه در آينه‌ی اميد

این را بسیار نوشته‌ام. بسيار هم خواهم نوشت: ميرحسين موسوی الگوی تازه و دگرگونه‌ای از رهبری سیاسی و اجتماعی را نمايندگی می‌کند. و البته، می‌گویم و می‌آيمش از عهده برون. عمل و سخن سیاسی میرحسين مجموع این‌ها را رقم می‌زند. برای فهم اين‌که نوع رهبری میرحسين چرا متفاوت است و چرا ارزش‌مند، نباید از بستر و چارچوب اوضاع ايران خارج شد. اگر بگويیم میرحسین الگویی جهانی را برای رهبری سیاسی و اجتماعی نمايندگی می‌کند، خطا کرده‌ايم. من میرحسين را به منزله‌ی یک رهبر سیاسی و اجتماعی ايرانی که شرايط جامعه‌ی ايرانی را عميقاً حس کرده و ملتزم قواعد و اصولی صیقل‌خورده است، می‌بینم. این مقدمه البته هم جای بحث و بسط دارد و هم بايد برای‌اش دلیل اقامه کرد. اما بهانه‌ی نوشتن اين يادداشت، بيانیه‌ی ۱۶ ميرحسين بود.

اين بیانیه از زمان انتشارش تا اکنون که شامگاه یکشنبه است و چیزی به فرارسیدن روز ۱۶ آذر نمانده است، دست به دست میان خوانندگان و علاقه‌مندان جنبش سبز گشته است. تا همین لحظه در فضاهای مختلف وب دیده‌ام که افراد مختلف، هر کس به فراخور سلیقه يا نوع نگاه‌اش، بخشی از بیانيه را يا برجسته کرده و یا برای دیگران هم‌خوان کرده و فرستاده است. (مثل اين يکی) بیانیه‌های میرحسین روز به روز به سویی می‌روند که گويی زبان حال ضمیر همگی ماست. این بیانیه‌ها تفاوت‌ها را استعلا می‌دهند و زبانی تازه و بیانی مشترک را برای دردی مشترک با استواری و عمق پیدا کرده‌اند. این نقل‌قول‌ها به جایی دارد می‌رسد که آرام‌آرام کسانی نام‌اش را موسوی‌خوانی یا میرحسين‌خوانی گذاشته‌اند!

بیانيه‌های میرحسین، از ابتدا تا به امروز، حال طفلی را داشته‌اند که از زمان تولد به سرعت رشد کرده و بلوغ یافته است. این‌که بخش‌های مختلف اين بيانيه، عملاً دارند تبديل به نقل‌قول‌هایی می‌شوند و حالت عباراتی شعارگونه را پیدا کرده‌اند که می‌توانند در مناسبت‌های مختلف برجسته شوند، معنای‌اش این است که گوینده يا نویسنده به روح زمانه‌ی خود پی برده است و نبض جامعه را در دست دارد. درست بر خلاف کسانی که نبض جامعه را به زور می‌فشارند چنان‌که گویی می‌خواهند گردش خون را در شریان‌های‌اش متوقف کنند، یا گلوی‌اش را چنان می‌فشارند که هيچ آواز و ندا یا فریادی از آن خارج نشود، این یکی هم‌چون رهبر ارکستری زبردست، اين نغمه‌ها را با چیرگی هماهنگی می‌کند و ترانه‌هایی دلربا و معانی لطیف و هوش‌مندانه‌ای از آن‌ها بیرون می‌کشد. اين سرمایه‌ی کمی نیست. در کشوری که سال‌هايی دراز، بسياری  به شعار دادن، آن هم شعارهای تکراری، توخالی و تملق‌آمیز عادت داشته‌اند و متعالی‌ترین ارزش‌ها را چنان به ورطه‌ی تکرار انداخته‌اند و آلوده‌ی ريا و دروغ کرده‌اند که کسی رغبتی به آن‌ها ندارد، این زبان و بیان هم غنیمت است و هم ستودنی.

وجه مهم دیگر این بیانيه‌ها، دمیدن در آتش امید است. آتشی که زبانه گرفته است، به اين سادگی خاموش نمی‌شود. مهم‌ترين کار هم در این بحبوحه‌ی سردی و تاریکی، زنده نگه داشتن آتش اميد است. آن‌چه این جنبش را تا همین امروز به این‌جا رسانده است، اميد بوده است، نه خشم و خروش و انتقام‌جويی. و همین اميد است که آن را به پیش می‌برد. نومید شدن، یعنی شکست این حرکت. بيانیه‌های ميرحسين يکی از مهم‌ترین کارکردهای‌اش همین امید است. اين‌ها یعنی کسی، یعنی کسانی، هستند و زنده‌اند و می‌انديشند به صلاح و سلامت اين جامعه. اين يعنی بر خلاف خیره‌سرانی که از زبان و بیان‌اش ابتذال می‌بارد و کردارشان چيزی نیست جز حاصل دروغ و نیرنگ، هستند کسان دیگری که هم توصیه به حق می‌کنند و هم توصيه به صبر. يعنی هستند کسانی که نومید نیستند. و این ميرحسين فقط یک نفر نيست. این ميرحسين زبان مشترک صدها هزار و ميليون‌ها ایرانی ديگر است. من روزی را می‌بینم (این لحن پيشگويانه را بر من ببخشاييد) در آينده‌ی ایران که بسیاری از جملاتِ همین بيانيه‌های ميرحسين به عنوان نقل قول این‌جا و آن‌جا در جاهای مختلف نوشته شده باشد، چنان‌که هم‌اکنون نیز اتفاق افتاده است. ميرحسین، آینه‌ای است برای اميد. باید در برابر اين آینه‌ی اميد، آینه‌های خود را نیز و امیدهای خود را نیز برابر داشت. آینه‌های ما و آينه‌ی او و امثال او، امید را جاودانی خواهد کرد. به ابديت اميد بینديشيم. يأس و نوميدی، ریشه‌ی نور و پاکی را  می‌سوزاند و زلال شوق و آرزو را تیره می‌‌کند. بايد اميد داشت.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش !

۳

ای برادر تو همه انديشه‌ای!

یکی از مهم‌ترین مسأله‌های انسان معاصر اخلاق است. کافی است به حجم پژوهش‌هایی که در زمينه‌های مختلف اخلاق (از جمله اخلاقِ زيستی و اخلاق پزشکی انجام می‌شود) نگاه کنيم تا ملتفت اهميت مسأله بشويم. باورِ نویسنده‌ی اين سطور اين است که آن‌چه امروز زیرِ پوستِ‌ جامعه‌ی ما جریان دارد، می‌تواند راهی بگشاید به سوی جامعه‌ای اخلاقی‌تر. این سخن امیدوارانه در عین‌حال حاوی نگرانی‌های جدی درباب بی‌اخلاقی‌های رو‌به تزاید جامعه‌ی امروز ما نیز هست . درباره‌ی غلبه‌ی دروغ، تزویر، دين‌فروشی و ريا پیش‌تر نوشته‌ام. خشونت زبانی و عملی هم ویژگی برجسته‌ی مهمی در جامعه‌ی ايرانی شده است. در کنار همه‌ی اين‌ها،‌ البته راستی هست، درستی هست، صراحت و شجاعت اخلاقی هست، نرمش و مدارا هست. اگر وجود آن ناپسندی‌های اخلاقی را بپذیریم و به ضرورتِ چاره‌اندیشی بنیادین برای اصلاح آن باور داشته باشیم، می‌توان جنبش سبز را به‌مثابه‌ی خیزشی علیه این انحطاط اخلاقی و کوششی برای احیای راستی و صراحت و شجاعت تفسیر کرد. شواهد بسیاری هست که نشان می‌دهد اين جنبش با هوشیاری در مسیر راهی که می‌پيمايد، آرام‌آرام به تصحیح خود دست می‌زند، درست بر خلاف مخالفان پرشور و تندروی که دارد. در چهارچوب بحث درباره‌ی اخلاق، می‌توان مصادیق مختلفی را بررسی کرد. اما در وضعیت فعلی ما، می‌توان مشخصاً به تقابل میان تهمت و افترا و انصاف و صداقت اشاره کرد. یا می‌توان به توجه به معضلات فضای سیاسی به تقابل دروغ و ريا و راستی و یکرنگی اشاره کرد. بر همين سياق، می‌توان به حوزه‌های مختلف توجه کرد، اما پاره‌هايی از اخلاق هستند که در وضع فعلی، عاجل‌تر به نظر می‌رسند.

حجم و وسعت خشونت زبانی و عملی که در برابر جنبش سبز، سبزها،‌ کلمه‌ی سبز و رنگ سبز دیده می‌شود، نشانه‌های قابل‌تأملی را برای ارزیابی این جنبش به دست می‌دهد. تعابیری که مخالفان جنبش سبز درباره‌شان به کار می‌برند به خوبی گویای عمق نگرانی و نارضایتی آن‌ها از مضمون فاخری است که در متن و بطن این جنبش به آهستگی و خردمندی خانه کرده است. تعابیری از جنس «سبز اموی»، «جلبک» (و همچنين «سبز لجنی») و یا خلق جریانی به نام «جنبش سبز علوی» همه حکایت از واکنشی دارد که نه به طور طبیعی ريشه می‌دواند،‌ درست بر خلاف سير برنامه‌ریزی نشده‌ی جریان سبز، و نه در آن سنجيدگی و خردمندی است. -این تعابير، حکايت از تلخی و درشتی گويندگان‌شان در مواجهه با سبزها است. بزرگ‌ترین مدعای اين جنس گويندگان اين است که جنبش سبز خشن است و قانون‌شکن (يا به تعبیری که این روزها باب شده است: ساختارشکن). از سه تعبیری که در بالا از آن یاد کردم (و بی‌گمان تعابیر فراوان ديگری هم از سبزها شده است) دو مورد اولی به روشنی طرز فکری خشن و افراطی را بازتاب می‌دهد: اولی، بنای‌اش افترا و تهمت است و حریف را نسب‌نامه‌ای اموی می‌دهد (اما ظاهراً تنها وجه شباهت‌شان با امویان فقط رنگ سبز است و چه بسا در مقام اثبات، مدعی نتواند این نسبت را مدلل کند) و دومی تعبیری است دور از فرهيختگی و فرزانگی (می‌توان حتی با مخالف و دشمن هم به زبانی بهداشتی و مؤدب سخن گفت). تعبیر سوم هم واکنشی بود برای شکستن وسعت جریانی که به راه افتاده است و تا امروز نشانی از توفیق چنان جنبشی دیده نشده است.

راه برون‌رفت از این منازعات، اخلاق است. تا قيامِ قيامت هم اگر این بحث ادامه پيدا کند و طرفين مشغول برچسب‌زدن به هم باشند و یکی به دیگری بگويد اموی و آن يکی به حریف‌اش بگويد جلبک، اين گفت‌وگو شکل نمی‌گيرد. با درشتی کردن و دژم‌خویی، تنها نتيجه‌ای که حاصل می‌شود عمیق‌تر شدن اختلافات و دشمنی‌هاست. فرض ما در سخن بر این است که هر دو طرف نيت خیری دارند. حتی با اين فرض هم اگر به این نزاع نگاه کنيم، اين اختلاف با دشمن‌تراشی و اهریمن‌سازی از حریف و رقیب، عاقبت خوشی نخواهد یافت. بازی کردن با نمادهای دینی و مصداق اشخاص و وضعیت‌های تاریخی را در اردوی رقیب یافتن و مصادره‌ی نمادهای تاریخی و مذهبی به نفعِ‌ خود، جدای از این‌که شأن و سنخیتی یکسان با زمانه‌ی ما ندارد، دست‌کم راه مفاهمه را می‌بندد و مسیر تقابل و گلاویز شدن را هموارتر می‌کند.

خردِ زمانه‌ی ما و پختگی مسؤولانه ایجاب می‌کند که جنبش سبز اسمِ رمز آرامش،‌ نرمی و دعوت به اخلاق و آزادگی  باشد (و اقتضای آن هم این است که حريفی هم که قدرت را در اختیار دارد کوشش نکند سبزها را با برچسب زدن یا توسل به خشونت به سمت و سوی شورش يا روی‌برتافتن از اخلاق براند). جريانِ سبز را نمی‌توان به یک نگاه مذهبی يا ضد-مذهبی فروکاهید. جنبش سبز علوی در برابر جریان سبز به پا کردن،‌ حکایت از نشناختن این جنبش دارد. با این اوصاف، از آن زاويه‌ای که من در جریان سبز می‌نگرم، سبز یک اندیشه است. انديشه‌ای است که حاصل سال‌ها تجربه است. سال‌ها ستمی که بر ما رفته است. سال‌ها مقاومت در برابر تلخی‌ها و دشواری‌ها. و اين انديشه‌ای است که می‌تواند بر شانه‌های فرهنگ و ایمان ما سوار باشد. می‌تواند اخلاقی باشد (و نمونه‌های اخلاقی خود را هم‌اکنون یافته است، درست همچنان‌که دشمنان و دوستان اخلاق‌گریز خود را هم دارد). انديشه‌ها، بال دارند؛ نمی‌توان آن‌ها را در هيچ قفسی زندانی کرد. با رنگ‌ها ستيز نباید کرد. رنگ‌ها تقصیری ندارند (چه سبز باشند و چه سرخ). این آدميان هستند که اندیشه‌های پاک يا ناپاک‌شان را بر نام‌ها سوار می‌کنند. باید گریز از اخلاق و به استقبال تباهی رفتن را نشانه گرفت، نه رنگ‌ها و نام‌ها را.

۵

ما برای کسی پرونده نخواهيم ساخت!

ميرحسین موسوی در مناظره‌های پيش از انتخابات، جمله‌ای گفت که به اعتقاد من می‌تواند و باید الگوی حرکت اخلاقی باشد. مضمون آن جمله اين بود که من آمده‌ام تا بساط همین پرونده‌سازی‌ها و پاپوش دوختن‌ها جمع شود. می‌فهمم اين روزها هستند کسانی که گرفتار تشفی خاطرند. می‌فهمم که آن‌قدر زخم خورده‌اند – و خورده‌ایم – که سخت است زمانی درنگ کنیم و ديدگان خرد بگشاييم و از غلیان عاطفه دور شويم. آن‌قدر گرفتار اين هیجان‌ها می‌شويم که همان زبان مشوه کردن رقیب و حریف در ما هم رخنه می‌کند. اکثر خوانندگان این وبلاگ پيامِ روشن و مضمونِ صریحِ يادداشت انتقادی مرا دریافته بودند (و برای ارزیابی این بازخوردها، راه‌هایی عملی و سنجیدنی هست؛‌ نه صرفِ ادعا و خیال): شکست دادن رقيب به هر قیمتی روا نيست؛ نمی‌توان و نباید برای نقد رقیب دست به پرونده‌سازی، از جنس پرونده‌هايی که برنامه‌های هويت می‌ساخت، بزنیم؛ سياست، امری یکسره ضد-اخلاقی (یا بی‌اعتنا به اخلاق) نیست؛ در سیاست‌ورزی هم می‌توان و باید اخلاقی بود؛ حتی انسان غیر-مذهبی هم می‌تواند و ملزم است در سياست اخلاقی باشد.

در آن يادداشتی که برای نقدش قلم به دست گرفته بودم، چيزی نمی‌ديدم جز «پرونده‌سازی» و این همان چیزی است که همه‌ی ما در تمام اين سال‌ها از آن به فغان بوده‌ايم. چرا حالا که کسی چون حداد عادل، که «بر درِ اربابِ بی‌مروت دنيا» نشسته، مخاطب آن است، ناگهان سکوت کنیم و مسؤولیت اخلاقی‌مان را از یاد ببريم؟ اگر کسی ادعا کند آن نوشته‌ کارش پرونده‌سازی نبود، يکایک بخش‌هایی که من از آن نوشته نقل و نقد کردم – که چه بسا فضايی هم‌چون فضای ردیه‌نويسی به نوشته داده است – شاهدی است بر این‌که آن نوشته مصداق بارز و عینی پرونده‌سازی بود. اگر بپذيریم که این کار پرونده‌سازی است و گذشته‌ی يک انسان را پیش چشمِ او کشیدن، باید از خودمان بپرسيم چرا باید سکوت کرد در برابرش؟

این بیت را که دکتر سروش بارها در نوشته‌های‌اش نقل کرده است با خود زمزمه می‌کنم:
ای دوست بر جنازه‌ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود

فراموش نکنیم که پرونده‌سازی تنها در گذشته و حال نيست که رخ می‌دهد. امروز اگر به هر بهانه‌ای رضایت دادیم به پرونده‌سازی ، در آينده نوبت به من و شما خواهد رسید و هنگامی که پای حذف به ميان بيايد، به من و شما هم رحم نخواهند کرد. دروغ،‌ دروغ است؛ فرق نمی‌کند يکی باشد یا ده تا. اگر حساسیت‌مان را به یک دروغ و یک لغزش از دست بدهیم، به خطاهای بزرگ‌تر هم آسان رضا خواهیم داد.

در نتیجه، برای اين‌که موضع‌ام را مشخص کنم و بگویم که چه کاری نخواهم کرد (کارهایی را که خواهم کرد،‌ لابد همه می‌بینند)، دوباره می‌گویم که هر اندازه برای شفاف‌تر کردن اصل سخن‌ام تلاش کنم و باز هم درباره‌اش بنویسم، هرگز دست به پرونده‌سازی برای هیچ کس نخواهم زد، حتی برای حداد عادل. این اصل را می‌توان به مثابه‌ی ارزشی اخلاقی پيش چشم داشت (و می‌شود آن را مانند یک قید، مثل یک متر و یک شاقول پيش چشم گذاشت). خصوصاً کسانی که حوزه‌ی کار تخصصی و علمی‌شان سياست‌پژوهی است، بيشتر به این نکات می‌توانند حساسیت نشان دهند. می‌توان انتظار داشت که در این اوضاع و احوال، اين اندازه خويشتن‌داری و احتیاط نتواند همه را راضی کند، اما برای اخلاق و برای حقیقت باید این دشواری را بر خود هموار کرد. اگر نتوان به همه‌ی اخلاق و همه‌ی حقیقت رسید، دستِ کم آن‌جا که می‌توان جهدی کرد و قدمی برداشت، شرط مروت نيست که خاموش نشينيم.

صاحبِ اين قلم به هیچ رو از نقد اخلاقی سیاست نادم نیست. این شيوه‌ی نقد را هم شيوه‌ای سنتی و قدیمی نمی‌داند. دیده‌ام در واکنش‌هایی که بعضی از دوستان به نوعِ نگاه من داشته‌اند (و این واکنش‌ها عمدتاً زیرِ پوستِ وب اتفاق می‌افتد – یعنی در جاهایی مثل گوگل‌ریدر)، گفته‌اند که این نگاهی است سنتی به اخلاق و سياست و، به عبارتی دیگر، سياست را صحنه‌ای منفک از علم و اخلاق دانسته‌اند. کوشش‌های سياست‌پژوهان و استادان علوم سیاسی معاصر، خلاف اين را نشان می‌دهد (وارد اين بحث هم نمی‌شوم که سياست‌پژوهان کلاسیک چه نظری داشته‌اند). در جای دیگری، با تکيه بر يافته‌ها و پژوهش‌های علمی – که دیگر در آن بحث ایران و ايرانيان محور نیست – می‌توانم به مقالات مهمی اشاره کنم که انگشت بر نقش علم و اخلاق در صحنه‌ی سياست می‌گذارند. این از دستاوردهای مهم روزگار ماست که به فعالان عرصه‌ی سياست، به سياست‌پژوهان و سیاست‌مداران يادآوری می‌کند که می‌توان در سياست مسؤول بود و اخلاقی. به سیاست پرداختن، مستلزم عبور از اخلاق و مسؤول نبودن نيست.

اما در وضعيتِ ما: اگر قرار باشد آينده‌ی سیاسی ایران، سياست‌مدارانی داشته باشد باکفایت و اخلاقی، هم‌اکنون وقت آن است که برای‌اش خون دل بخوریم و با هم گفت‌وگو کنیم. راه گفت‌وگو را اگر ببندیم، اصلاح نمی‌شویم. هيچ وضعیت اضطراری هم نباید باعث شود که حقیقت را بپوشانيم یا در ابراز آن تعلل کنیم، به ویژه وقتی که معایبِ سهو کردن و سهل‌انگاری در التزام به حقیقت برای ما آشکار شده باشد.

۴

کی مهربانی بازخواهد گشت؟

مضمون و مغز یادداشتِ پیشين‌ام به گمان خودم بسیار روشن و صریح بود. از عمده‌ی نظرهای شفاهی و کتبی‌ای هم که دریافت کرده‌ام به همين استنباط رسیدم که خوانندگان عمدتاً ملتفت نکته‌ی اصلی من هستند (و تشخيص‌ام در این‌که آن راه و روش خطاست، تشخیصی صائب بوده است). با تمام این‌ها، ذکر این نکته خالی از فایده نیست که مدار و محورِ آن بحث دفاع از حداد عادل نیست، بلکه دفاع از حقیقت است. آن‌که در این میانه‌ مظلوم افتاده حداد عادل نیست که اين روزها عدالت و اخلاق را قربانی سیاست و قدرت کرده است، بلکه حقیقت و اخلاق است که در منازعات سياسی و کوته‌بینی‌ها، خامی‌ها و شتابزدگی‌های این روزها قربانی شور و هیجان و خشم و کین شده است. مهم نیست که آن‌که این جفا در حق او می‌شود حداد عادل است یا کسی دیگر. مهم نیست جايی که اصول اخلاقی زیر پا گذاشته می‌شود، متعلق‌اش سبز باشد يا غیر سبز. مهم نيست که هنگام این زیر پا نهادن اصول اخلاقی، دوست ما صدمه می‌خورد یا دشمنِ ما. اصل فعل است که ناپسند است. همان لغزش نخستین است که مذموم است، نه اين‌که اکنون تیر در سينه‌ی که می‌نشيند.

بعضی از دوستان و بزرگان اهل دانش، با حسن ظن و ادب، متذکر شدند که هر چند اصل نکته‌ای که باید گوشزد شود، بسیار مهم است و تذکار اخلاقی مهمی برای جوانان ماست، خوب‌تر آن است که در طرحی کلی‌تر که سطح بحث را از اين موضوع خاص بالاتر ببرد، به صراحت بيشتری، اصل نکته را دوباره طرح کنم. لذا برای دفع این شبهه، خوب است به قوتِ تمام تکرار کنم که باور من اين است که بر سر اصول اخلاقی به قدر مثقال ذره‌ای کوتاهی و سازش نباید کرد. نمی‌توان گفت که اکنون که به پاره‌‌ی بزرگی از ایرانيان ستم می‌رود، برای دفعِ ستمِ ستم‌کار می‌توان رضا داد به نقضِ اصول اخلاقی‌. حتی اگر فرض کنیم که در اين زیر پانهادن اخلاق، غايتی بزرگ‌تر مد نظر است و آن هم دفعِ ستمِ ستم‌کار است، باز هم اجازه نداريم پا از دايره‌ی ادب و اخلاق بیرون نهیم. این هدف، خیر کثیر نیست بلکه منجر به شری کثير خواهد شد و همواره می‌توان نقض اخلاق را به همین شیوه توجيه کرد. اخلاق هم برای ما خوب است هم برای دشمن ما. حداد عادل با سخنانی که این روزها گفته است، هم به خود جفا کرده است و هم به ما. اما بگذارید وارد آن مرحله از بحث نشوم و به همین مقدار بسنده کنم که اگر هم حداد عادل اهریمن می‌بود (که باور دارم در اين بازی از هيچ کس نبايد اهریمن ساخت)، باز هم ما اجازه نداشتيم و نداریم که متوسل به دروغ‌گويی و شبهه‌افکنی‌های باطل و نقض ابتداييات اخلاقی شويم (شواهد آن‌چه را گفته‌ام در نوشته‌ی پيشين آورده‌ام).

ادامه‌ی مطلب…

۳۳

موج سبز آزادی: چشم در چشمِ مغاک!

توضيح ضروری:
این متن در ابتدا، با مشورت پاره‌ای از دوستان، به قصد انتشار در موج سبز آزادی نوشته شده بود و بنا را بر این نگذاشته بودم که مطلب را در ملکوت منتشر کنم. انگیزه‌ی عدم انتشار مطلب در این‌جا این بود که اين تصور پيش نياید که «زحمات شبانه‌روزی» آن دوستان ناديده گرفته می‌شود یا بهانه‌ای به دست بدخواهان بیفتد، لذا مطلب برای موج سبز آزادی ارسال شد و البته بی‌درنگ و بی‌دریغ پاسخی آمد که انتشار چنین متنی در چنان سايتی امکان‌پذير نیست. این پاسخ البته کار مرا آسان‌تر کرد و همين‌جا بايد بسیار سپاسگزار پاره‌ای دوستان و گردانندگان موج سبز آزادی باشم که به صاحبِ اين قلم در غلبه بر ترديدش یاری کردند.

«آن‌که با هيولاها دست و پنجه نرم می‌کند، باید بپاید که خود در این ميانه هيولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.»
فريدريش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص. ۱۲۵ (چاپ سوم) – خوارزمی، تهران

ديرزمانی است که قصد داشته‌ام یادداشتی بنویسم درباره‌ی سياست و زبان وب‌سایت موج سبز آزادی. برای اين تعلل هم دلایلی داشته‌ام که جای شرح‌اش این‌جا نیست. اما باور دارم که دیگر بعد از این همه وقت، مجال آن رسیده باشد تا نظرم را بی‌پرده و شفاف بگویم. چکیده‌ی سخن صاحبِ اين قلم – و به عبارتِ دیگر نقدِ او – این است که متأسفانه در پاره‌ای از مطالب موجِ سبز آزادی، زبان و ادبیاتی خشن، پرونده‌ساز و دور از اخلاق، ادب و انصاف به کار بسته شده است. مدعای اصلی من این است که ادبیات کیهانی و زبان افتراساز و اخلاق‌گريز کيهانيان و رسانه‌های بی‌تقوايی که این روزها دامنگیر کشور ما شده است، به شیوه‌ای دیگر در سوی مقابل رسوخ و نفوذ کرده است و همان شیوه‌ی ضد-اخلاق و خشن، رنگ خود را به پاسخ‌های این سو زده است. توضیح و توجیه نویسندگان مطالبی از اين جنس، پیوسته این بوده است که در این جنگ تبلیغاتی که حریف از هیچ تهتک و تهمتی ابايی ندارد و فشار سنگينی بر جنبش سبز وارد می‌‌کند، عیبی نيست اگر ما هم بتوانيم زخمی به گرده‌ی مدعی بزنیم. این منطقی ساده و ساده‌ساز است که نتیجه‌ی بدیهی‌اش این است که هدف هر وسيله‌ای را توجیه می‌کند.

پیش از ورود به جزييات نقد، لازم است این نکته را متدکر شوم که پلیدکاری‌ها و بی‌تقوایی‌های رسانه‌های حکومتی چيزی نيست که امروز بر کسی پوشیده باشد. غرض از تحریر این مختصر تنها عزم بر خود-تصحیح-گری است و پرهیز از فروافتادن به دام مغالطه‌ها و نیرنگ‌های حریف. برای رسیدن به آزادی و در جست‌وجوی حقیقت، فرض و فريضه آن است که به شيوه‌های دشمنان آزادی و حقیقت متوسل نشویم. اگر ما نیز دچار همان شیوه باشیم – ولو در برابر دشمنان‌مان – نهایتاً تفاوت چندانی با آن‌ها نخواهیم داشت و روزی که مصلحت‌های ديگر اقتضا کنند، باز هم حقیقت قربانی خواهد شد. در نتیجه واجب است اين هشدار را پیوسته به خود و دوستان‌مان بدهيم که همواره اين انذار را آویزه‌ی گوش کنيم که نباید این مبارزه را به هر قیمتی پیش برد. سياست، هم‌پایه و هم‌پهلوی بی‌اخلاقی و عبور از اخلاق نیست.

در مطلبی که در موج سبز آزادی با عنوان «قدرت‌طلبی و کودتاگری فرهنگی با نقاب فرهنگ دوستی» منتشر شده است – و شباهت غریبی می‌برد به نوع نوشته‌هایی که با ادبيات برنامه‌ی «هويت» تولید می‌شد و می‌شود – به معنای دقیق کلمه «پرونده‌»ای برای حداد عادل ساخته شده است که اجزای مختلفی از آن مشتمل بر لغزش‌هايی است که در بالا وصف کلی‌اش آمده است. در زير به ذکر نمونه‌هایی می‌پردازم که موضوع را روشن‌تر می‌کند.

ادامه‌ی مطلب…

۱۷

آن مرد، معمار است!

با الهام از نازنین‌ام که شیفته‌ی معماری است

نه کشفِ تازه‌ای است و نه معرفتِ جديدی به ما امروز اضافه می‌شود – بعد از چند ماه – که ميرحسين موسوی نماد و الگوی بديع و خلاقی در رهبری سياسی است. اين الگوی نوپديد، دست بر قضا، يکی از مهم‌ترين ويژگی‌های‌اش،‌ مسؤوليت است. در فرصتی فراخ‌تر درباره‌ی «رهبری مسؤولانه» خواهم نوشت (اين مضمون يکی از زمينه‌های کم‌تر پژوهش‌‌شده‌ی علوم سياسی است). و بگذاريد همين ابتدا بر اين نکته‌ی مهم انگشت بگذارم که «توصيف» ويژگی‌های سنجيدنی ميرحسين، تفاوت بسيار دارد با خلق کردن يا سرودن قصه‌هايی شاعرانه و پرسوز و گداز درباره‌ی فضايل و کمالاتِ کسی که دوست‌اش داريم. همين‌که پا به عرصه‌ی محبت بگذاريم و ارادت‌ورزی، ناگزير سنجش و آزمون کردن از دری ديگر می‌گريزد. نقطه‌ی عزيمتِ من در اين يادداشتِ کوتاه، همين سنجش‌پذيری الگوی رهبری ميرحسين است. با اين نقطه‌ی عزيمت، ميرحسين سرمايه‌ای است بسيار ارزش‌مند برای سياست‌ورزی از جنس ايرانی‌اش – که می‌رود تا از مرزهای ايران فراتر برود. اين نکته‌ی آخر، البته پيش‌بينی من است و بايد منتظر ماند و ديد. درباره‌ی اين نکته سکوت می‌کنم چون هنوز مستند کافی در اختيار ندارم.

ميرحسين معمار است؛ هم به اقتضای حرفه و دانش‌آموخته‌گی‌اش و هم با تأمل در گفتمانی که آفريده است. بيانيه‌های چهارده‌گانه‌ی موسوی را اگر بخوانيم (تا این‌جا شده است ۱۴ تا)، به فراست می‌توان صيقل‌خوردن، درخشان‌تر شدن و شفافيت بيشتر نظری و عملی را در قاموس ميرحسين ديد. او معمار است. و در معمار بودن‌اش – به معنای اوليه و اصلی‌اش – «کار» کرده است و هنرورزی، يعنی کارنامه‌‌ای برای خود دارد. ميرحسين از آن دست آکادميسين‌ها يا معمارانی نيست و نبوده که در فضای تباه و بيمار اجتماعی و سياسی کشور در سی ساله‌ی اخير، با تملق و تقرب به قدرت ارج پيدا کرده باشد. و گمانِ من اين است که نسبت او با معمار انقلاب اسلامی ايران هم و محبوبيت او نزد آيت‌الله خمينی هم رکن و پايه‌ی شخصيت او نيست. اين‌ها فرع و پوششی است برای شخصيت ميرحسين (هر اندازه هم که بتوان ادعا کرد و شواهدی نشان داد که شخصيت آيت‌الله خمينی با آن مشی و منش کاريزماتيک در وجودِ ميرحسين هم – مانند بسياری ديگر – ريزش کرده است). ميرحسين در اين ماه‌های اخير ثابت کرده است که از آيت‌الله، نه بت ساخته و نه بت‌واره. او را نه از زمان و مکانِ‌ خود بيرون می‌کشد و نه در زمان و مکانِ خودش او را بی‌معنا و بی‌خاصيت می‌کند. ميرحسين، بشريت آيت‌الله را در چشمِ ناظران امروزی و جوانانی که حضور معمار انقلاب را تجربه نکرده‌اند، می‌تاباند. تاباندن بشريت يعنی اين‌که از وجود و شخصيت او راززدايی می‌کند و او را تبديل به شخصيتی آشنا می‌کند که نتوان از او سلاحی ساختن برای دريدن و ابزاری برای حذف ديگری. بگذاريد اين مضمون را به شکل ديگری بيان کنم تا سوء برداشت‌ها را به حداقل برسانم. وقتی از بشری شدن آيت‌الله در گفتمانِ ميرحسين می‌گويم، مقصودم ارزش‌گذاری نيست که کسی بگويد آيت‌الله خوب بود يا بد. ستودنی بود يا ستيهيدنی. مقصودم اين است که ميرحسين با تکيه بر ميراثی که آزموده و تجربه کرده، امروز زمان را می‌فهمد. نه تند می‌رود و نه کند. نبض جامعه را در دست دارد. اين همان است که در کلامِ او به شيواترين وجهی تجلی پيدا می‌کند که امام به دنبال دانشجويان بود و آن‌ها را جدی گرفته بود. اين نه از آيت‌الله سلب اراده می‌کند و نه او را بی‌معنا می‌کند، بلکه کانون توجه را به جای ديگری می‌برد تا زمانِ حالِ ما را معنادار کند. و زمانِ حال ما يعنی اين: ميرحسين، يک نفر نيست؛ ميليون‌ها نفر است (درست هم‌چنان‌که آيت‌الله به خيل عظيمی پيوند خورده بود؛ خوب يا بدش محل بحث من نيست).

اين معمار، که کارش آفريدن بنای خاکی هم بوده و هست، به آفرينش يک مفهوم زاينده و جوشنده‌ی سياسی رسيده است (و می‌توان خشم و خشونتِ کسانی را از او ديد که کم‌ترين توانايی و خلاقيتی را در آفريدن چيزی هم‌چون آن‌چه او آفريده و در کار آفريدن است، ندارند). هر بار که بخش سبزِ ملت ما، بی‌تاب می‌شود و آتشِ زير خاکستر می‌شود، کلامی تازه‌تر، پخته‌تر و سنجيده‌تر از اين معمار می‌شنويم و می‌خوانيم. به وضوح می‌توان از اين بيانيه‌ها درايت و بلاغت را خواند. پختگی و مسؤوليت‌پذيری مهم‌ترين ويژگی بيانيه‌ی ۱۴ موسوی است. او، بر خلاف کسانی که کلی‌گويانه – و با پس‌زمينه‌ای شبه‌فلسفی – «جنبش سبز» را جنبشی برای آينده و يک دو دهه‌ی آتی می‌بينند، حرکت و نهضتِ ملت را در حال شدن می‌بيند و بلکه «شده» می‌داند. او نه در برابر کسی از آدميان خاکی کرنشی می‌کند و نه از کسی ارعاب در برابر شخصيت‌اش را طلب می‌کند. اين‌که او هشدار می‌دهد مبادا کيش شخصيت پا بگيرد، هم برای ما آينه است و هم برای او. اين آينه را می‌توان پيوسته پيش چشمِ او نهاد، حال که خود به زبان حال و به عيان اقرار به آن کرده است، تا هرگز شخصيت‌پرستی – ديگر – باب نشود.

اين معمار، نه از مردم جلو می‌افتد و پرچمداری می‌شود يکه و تنها و نه از مردم عقب می‌افتد و در خواب می‌رود. اين يعنی جوانه زدن بذر اميد و رشد استوار و پيوسته‌ی آن. اين بذر چندان قویّ و مايه‌دار است که هيچ گياهِ هرزه‌ای نمی‌تواند نيروی نشاط و عزم رويش آن را بخشکاند. اما اين همه از کجا می‌آيد؟ بخشی از اين زايندگی و جوشش، برآمده از سکوتی دراز است. اين سکوت و اعتزال، تا حدی سکوت رسانه‌ای است. ظاهر شدن در برابر رسانه‌ها و تعامل کردن با آن‌ها، هر آدمی را تا جايی ناگزير به تن دادن به بعضی قواعد می‌کند و از سويی آدمی آلوده‌ی اقتضائات اين فضا می‌شود. آن‌ها که جنس‌شان مستعد است و کيشِ شخصيت در خاک وجودشان زود جوانه می‌زند، به آسانی شاخ و برگی می‌دهند از جنس فرعونيت. ميرحسين مدت‌ها از اين فضا دور بوده، نه کرنشی کرده و نه کرنشی شنيده. اين گوهر وجود آدمی را آب‌ديده‌تر می‌کند. آن سوی ديگر ماجرا، سازندگی باطنی و شخصيتی است. اين معنا را می‌توان از بين‌السطور و هم‌چنين تصريحات و اشارات عميقی که در خلال بيانيه‌های موسوی آمده است دريافت. تنيده شدن آيات قرآنی با فهمی زنده و جان‌دار ازآن‌ها در متن سخنان او و يافتن ارتباط‌های مضمونی‌شان با وضع فعلی، کار کسی است که اين‌ها را ورزيده باشد آن هم نه به لقلقه‌ی زبان يا به تکرار و تقليدِ بازی‌های تبليغاتی و رسانه‌های که همه‌ی متون مقدس را خرج و هزينه‌ی فرونشاندن عطش قدرت و اشباع حس تکبر (و این روزها حس نفرت و خشونت) می‌کنند.

ساختن اين جنس بيانيه‌ها، کار معمارانه است. حتی لزومی ندارد لفظ به لفظ اين‌ها را شخص ميرحسين نوشته باشد (هر چند هيچ نشانه‌ای نداريم که خودِ او اين‌ها را ننوشته باشد يا نتواند بنويسد). مهم برون‌دادِ چيزی است که به نام «بيانيه‌ی ميرحسين موسوی» در جامعه‌ی سبز (و سياه) ايرانی منتشر می‌شود. اين‌ها معمارانه است. کنار هم چيدن عناصر مختلف و ميناگری کردن نتيجه‌اش می‌شود جملاتی که گاهی به شعر می‌مانند و الهام. اين يعنی جوشش از درون. يعنی منافذِ‌ چشمه‌ای در رخدادهای اين خرداد گشوده شده‌اند که پيوسته اين‌ نکات حکيمانه، پخته و سنجيده از آن‌ها برون می‌تراود، گويی اين ماه‌ها،‌ ميرحسين ديگری را بيدار کرده است. من در اين ترديدی ندارم که ميرحسين هم، هم‌چون بسياری از ما، از نو متولد شده است و آدمِ دگری شده و «چيز دگر»ش آمده است. و اين همان «چيز» است که هم‌او گفته (با همان طنز و لطافت‌اش) و هم مولوی می‌گفت!

بر خلاف بعضی از همراهان جنبش سبز که چشم‌انداز توفيق اين جنبش را دور می‌بينند، ميرحسين اين جنبش را زنده، جان‌دار و در کار می‌بيند که چشم‌اندازش همين اکنون است نه آينده‌ای دور. او «دشمنان ملت» را هم‌اکنون رفته می‌بيند. و اين چيزی نيست در حد خيال يا حتی پيش‌گويی. اين واقعيتی است تنيده در لايه‌های مختلف جامعه که ميرحسين با درايت و حکمت آن را دريافته و آشکار کرده است. و اين است آن چيزی که من الگوی تازه و بديعی از رهبری می‌نامم: در دست داشتن نبض جامعه، مسؤول و حساس بودن به فراز و نشيب‌های آن، و البته اخلاقی و انسانی بودن (و بسا ويژگی‌های ريز و درشتی که عجالتاً از حوصله‌ی اين بحث خارج است).

برای انبساط خاطر و تقريب به ذهن،‌ حکايتی را نقل می‌کنم که به واسطه‌ی دوست دلنوازی از زبان صادق طباطبايی به من رسيده است. داستان، داستان اظهار نظر آيت‌الله خمينی درباره‌ی آواز شجريان است و قصه اين است که صادق طباطبايی برای ايشان روايت می‌کند که شجريان در منزل‌اش آواز می‌خوانده و غازهای حياط هنگام آواز خواندن با شنيدن آن الحان کنار پنجره صف می‌کشند تا آواز او را بشنوند. و آيت‌الله می‌گويد که: «ببين! غاز آواز شجريان را می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!». حالا، در مثل مناقشه نيست ولی، حکايت ميرحسين است. اين عبارات او را بخوانيد: «راه سبز ما يک مسير عقلانی است و اين يک بشارت است، زيرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهيم ايستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بوديم شک نکنيد که با دستانی خالی از نيمۀ راه باز می‌گشتيم، زيرا افراط راه را برای تفريط باز می‌کند». او اين جنبش را بهتر و درست‌تر از هر کسی می‌فهمد و بسيار از کسانی که در ميان صفوف سبزها هستند نمی‌فهمند، هم‌او که سال‌ها از صحنه‌ی سياست رسمی و رسانه‌ای دور بوده. کسانی که ساليان درازی در متن اين سياست و در صفوف اول سياست‌ورزی بوده‌اند اين بصيرت را ندارند که اين مسير هم عقلانی است و هم بشارت دارد: بشارت‌اش به اين است که زبان حال اين وضع نشان می‌دهد که راه را درست آمده‌ است – و آمده‌ايم – که نشانی‌ها همه درست بودند. نشانی غلط به کسی داده نشده بود. کسی تا اين‌جا دستِ خالی نمانده. او به افراط و تفريط نيفتاده. تمام خطاهای پياپی را حريف مرتکب شده و روز به روز توان‌اش برای خردمندی و سنجيدگی تحليل می‌رود و زرادخانه‌ی خشم و خشونت‌اش هم پر می‌شود و هم بی رمق و رونق. اين همان چيزی است که در بينش خود-تصحيح‌گرِ ميرحسين در بيانيه‌های پياپی‌اش ديده می‌شود. همين ميرحسين کم‌رو و خجالتی، دو سه هفته که درنگ و تأمل می‌کند (و حتی سکوت)، حاصل‌اش می‌شود بيان و بيانيه‌ای به اين پختگی و درايت.

ملت ما چه می‌خواهد جز همين درايت و پختگی؟ ما چه می‌خواهيم جز همين سنجيدگی و اعتدال؟ ما در پی چه هستيم جز تعطيل کردن چرخه‌ی معيوب خشم و خشونت؟ بسی چيزها هست که بايد به آن‌ها برسيم – بسی چيزهای خوبی که از جنس انتقام‌گيری و تشفی‌خاطر نيستند و متعلق‌شان سرنگونی و براندازی نيستند – اما همين‌ها که که اکنون محقق شده‌اند، شالوده‌هايی هستند قوی برای بنايی محتشم و استوار. و اين‌ها از معماری ساخته است که ميرحسين است. آری، آن مرد معمار است!

پ. ن. این متن اختصاصی و شخصی است در نتیجه خواهش می‌کنم مطلب را در جایی نقل نکنید و قوياً از بازتولید این متن در هر وبلاگ و وب‌سايت سبز یا غیرسبزی پرهیز کنید. لینک دادن به مطلب مجاز و ممدوح است.

۱۲

ژئوپلتيک شور و عاطفه: راه‌های بديعِ خلاقيت‌های سبز

این روزها که اندکی از بحران‌های اخیر فاصله‌ی زمانی گرفته‌ايم و پاره‌ای از نکات مبهم از پس غبارهای غليظ هیجان‌ها سیاسی بیرون آمده‌اند،‌ خوب است با اندکی فاصله‌ی عاطفی – اما بدون از دست دادن شورمندی عقلانی و اخلاقی – نگاهی تازه با وضعیتی که در آن هستیم بکنيم. خوب است برای این‌که بستر سخن‌ام را مشخص کنم از کتابی یاد کنم که به تازگی منتشر شده است و چند روز پيش محمد ارکون، در مراسمی که برای بزرگداشت‌اش بر پا شده بود، ذکری از این کتاب کرد. نام اين کتاب «ژئوپلتیک عاطفه» است نوشته‌ی دومينیک موئزی (مویزی ننوشتم که کسی ياد مويز نيفتد؛ معزی هم طنينی مسلمانی دارد و نام نویسنده این نيست). کتاب چند ماهی نيست که منتشر شده است، اما اثری است به غایت پرنکته و درس‌آموز. عنوان فرعی کتاب اين است: «چگونه فرهنگ‌های ترس، تحقیر و امید شکل تازه‌ای به جهان می‌دهند». این دقیقاً همان وضعیتی است که جامعه‌ی امروز ایران با آن دست و پنجه نرم می‌کند. دو بند از مقدمه‌ی کتاب را به فارسی بر می‌گردانم و اين‌جا می‌آورم تا بهانه‌ای باشد برای تصویر خلاقانه و خیال‌انگیزی که امروز ديدم.

«روز ۴ نوامبر ۲۰۰۸، همچون میلیون‌ها نفر ديگر در سراسر جهان، من نیز تماشاگر جشن پیروزی انتخاب رييس جمهور باراک اوباما در گرانت پارک شیکاگو بودم. این شب، شبی بود سرشار از تصاویر بسیاری که بار عاطفی فراوانی داشتند. برای من، قوی‌ترین نمادِ آن شب به يادماندنی اشک‌های شوقی بود که از گونه‌های کشیش جسی جکسون فرو می‌ریخت. آن اشک‌ها مرا به ياد تصاویر دیگری از بیست سال پیش می‌انداخت – تصاويری هم‌چون تصویر آهنگساز بزرگ روسی، متيسلاو روستروپوويچ، که از وطن‌اش تبعید شده بود و اکنون در برابر جمعیتی که فروريختن ديوار برلین را جشن گرفته بودند، ویولنسل می‌زد. اين اشک‌ها، اشک‌های پیروزی و آشتی بودند، اشک‌های هماهنگی و توازن با جهان، اشک‌هایی که پیام شادمانانه‌ی آن‌ها این بود که مردان و زنان می‌توانند اتفاق‌ها را در بهترین سمت و سو تغيیر دهند، وقتی که به عاطفه و شور حرکت‌شان داده باشد – عواطفی «درست».

کمتر از يک ماه بعد، در مومبای – شهری که نماد امید در هند است – «عواطف غلط» در کار بودند، و حس تحقیر تبديل به خشونت تروريستی شد. یکی از گروگان‌هایی که در آستانه‌ی اعدام شدن بود خطاب به مردِ تفنگ‌دار گفت: «چرا دارید با ما این کار را می‌کنيد؟ ما هیچ کاری با شما نکرده‌ايم». یکی از تفنگ‌داران در پاسخ فرياد زد: «مسجد بابری یادت هست؟» و اشاره‌اش به مسجد کهن‌سال قرن شانزدهم هند بود که به دست نخستین امپراتور مسلمان گورکانی ساخته شده بود و افراطیون هندو در سال ۱۹۶۲ آن را ویران کردند. يکی ديگر از مهاجمان پرسيد: «گودرا را یادت هست؟» و از شهری در ایالت گجرات هند سخن می‌گفت که شورش‌های مذهبی که منجر به برنامه‌ای ضد مسلمانان شد در سال ۲۰۰۲ در آن پاگرفت. این حادثه گواهِ دیگری است، اگر نیازی به گواهی باشد، بر قدرت پایدارِ نمادها – در این مورد نمادهای تحقیر – برای برانگیختن عواطف و در نتیجه به دست گرفتن اختيار رفتار آدمی، حتی پس از گذشت قرن‌ها.»

فکر می‌کنم هر یک از ما ایرانی‌هایی که این روزها نگران سرنوشت وطن‌مان بوده‌ايم و دل‌هامان به خاطر تمام ستم‌هایی که بر مردمان‌مان رفته، خون شده است، روايت بالا را با گوشت و پوست‌مان لمس می‌کنیم و می‌توانيم ببینیم شور و هیجان عاطفی چه‌ها که نمی‌کند و نکرده است. این را هم به یاد می‌آوریم که در همان هفته‌ی نخست پس از انتخابات ۸۸ چگونه تظاهراتی که جمعیتی میلیونی در سکوت برگزار کردند، به خشونت کشيده شد و البته با نعل وارونه و هجوم هجمه‌ی تبلیغاتی بی‌امان صدا و سیما، تصویرها یکی بعد از دیگری وارونه عرضه شده و البته هدف‌مند و به قصد ساختن تاريخ و البته دامن زدن به عواطف و هيجان‌های انسان‌ها.

آن سوی ماجرا هم البته صادق است. بسیار پیش از انتخابات، بارها نوشته بودم که کشور ما نياز به آرامش و خرد دارد. ما سخت نیازمند تعادل هستيم. آن زمان، وقتی که هنوز میرحسین موسوی پا پیش ننهاده بود و موج سبز در دل و جان مردم خانه نکرده بود، هنگام ورود خاتمی به عرصه‌ی انتخابات – وقتی «خاتمی‌نامه» را گشودم – به تصریح گفتم که بايد از غلیان عاطفه پرهیز کرد و خرد را بر شور فرمانروا کرد. هنوز هم بر همین باورم. دو سوی این کشاکش البته میلی به دامن زدن به عواطف و هيجان‌های داغ داشت و دارد. اما اتفاقی که این روزها افتاده است حکایت از تولد یک پختگی و بلوغ دیرياب دارد که مضمون زمزمه‌ها و فریادهای‌اش، اعتدال است و آرامش؛ شعارش نفی خشونت است و پرهیز از شوراندن عاطفه. همین يک دستاورد، برای یک قرن آينده‌ی ايران کفایت می‌کند.

درباره‌ی این مضمون (یعنی تولد نگاهی خشونت‌گریز، خلاق و هوشمند) بسیار می‌توان نوشت و البته خواهم نوشت. آن‌چه رخ داده است و آرام‌آرام شکل تازه‌تری به خود می‌گیرد، جبنشی است که با پروراندن عاطفه‌های خوب، در برابر شورها و غیرت‌ورزی‌های خونین، کینه‌ورزانه و انتقام‌جويانه (که از سخن و عمل‌شان خشونت فوران می‌‌کند)، به سوی خنثی کردن و در حقیقت خلع سلاح کردن خشونت‌های غیرت‌ورزانه می‌رود (آخ که چقدر این کلمه‌ی «غيرت» را تباه کرده‌اند و چه اندازه مفهوم و لفظ «ناموس» را به ابتذال و پوچی کشانده‌اند). وقتی می‌گویم غیرت‌ورزی‌های خونين و کین‌توزانه، لزوماً نباید در پی خون‌ریزی‌های متعصبانه گشت. همین که الفاظی که به کار می‌بريم مثل شمشیر و خنجر عمل می‌کنند و کلمات مثل گلوله می‌درند و می‌سوزانند، يعنی غلبه‌ی خشونت بر روانِ آدمی (نمونه‌های‌اش در رسانه‌ها، وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های آرامش‌گریز فراوان است). یعنی برکشیدن عواطف تيره و پست (چه بسیار هم به نام خدا و دین و ايمان). یکی از بزرگ‌ترین اهداف جنبش سبز (که هم‌اکنون بخشی از آن بدون تلاش فراوانی محقق شده است) همین عبور از خشونت و دعوت به آرامش و اعتدال است. این‌ها را می‌توان در گفتار و کردار میرحسین موسوی البته با بلاغت تمام دید (پیش‌تر شاید گفته باشم که از نظر من، ميرحسين الگوی کم‌نظیر و شاید هم بی‌نظيرِ یک نوع ليدرشیپ هوشمند، اخلاقی، امروزی و مسؤول است). همین‌که او می‌گوید در این انتخابات پیروزی باید برای همه باشد و نباید خواهان شکست و منکوب کردن کسی شد (*)(تمام اهميت این سخن در اين است که این موضع را محمود احمدی‌نژاد نمی‌گیرد بلکه میرحسين موسوی می‌گيرد) و همین‌که نسبت به پدید آمدن «کيش شخصیت» هشدار می‌دهد، یعنی راه جوانه‌زدن خشونت‌های آينده را دارد سد می‌کند.

اما بهانه‌ی این نوشته این تصویر سبز بود:

لوگوی سپاه و بسیج سبز

ببينید چه اندازه روح مدارا و ملایمت و نفی خشونت و دگرگون کردن مضمون خشونت در این تصویرسازی موج می‌زند. بگذارید این نکته را همین‌جا برجسته کنم که آيه‌ی دیگری از قرآن که در بر صدر لوگوی اصلی است، آیه‌ای است که تفسیرهای خشن از آن می‌شود (یا به عبارت دقیق‌تر، کدهای تصویری، اشاره به خشونت دارند) و به طور سنتی در متن جامعه‌ی ما اين آيه در ناخودآگاه مردم مقارن و مترادف بوده است با اسلحه و سپاه و جنگ و خون‌ریزی ولو ریختن خونِ دشمن – که اکنون دشمن‌های بيرونی جای‌شان را با دوستان درونی عوض کرده‌اند «وینک از سينه‌ی دوست خون فرو می‌ریزد». (بلهوسانی که پس ذهن‌شان می‌جوشد که صاحبِ اين قلم را در برابر قرآن قرار دهند، لابد بهتر است در صفحات این دفتر مجازی تورق بیشتری بکنند تا میزان مؤانست نویسنده را با متن و مضامین قرآنی بهتر بدانند). تصویر بالا، با جايگزین کردن يک آيه از قرآن با آيه‌ای ديگر که باز هم در ناخودآگاه جامعه با مضمون و معنای نوشتن، بحث، علم‌آموزی و نشرِ دانش پیوند دارد و حرمت نهادن به اصحاب قلم، عملاً اين پیام را می‌دهد که باید سلاح و سرکوب جای‌اش را به قلم و انديشه بدهد. یعنی «تفنگ‌ات را زمین بگذار». همين تصویر، ناگهان رنگ سیاه لوگوی پیشین را سبز می‌کند. یکی رنگی است که باز در ناخودآگاه و فضای اجتماعی مقارن است با سوگ‌واری و عزا و دیگری يادآور رويش و بهار است و طراوت و البته رنگِ جنبشی است که اينک مهم‌ترین خصلت‌اش پرهیز از خشونت است.

این نشانه‌های ظریف و لطيف همه حکایت از جوانه زدنِ شاخه‌های امید و ايمان دارد. به رغم تمام کوشش‌های بی‌پایان ستم‌پیشه‌گانی که بالیدن خرد و فرمانروايی دانش را بر نمی‌تابند، عنان خرد را به دست عاطفه می‌خواهند (آن هم با انگیزش‌های ضد-عقلی و ظاهراً ايمانی) و از اسم دین و ایمان برای نابود کردن مسمای آن عظیم‌ترین بهره‌ها را می‌کشند، باز هم این مضمون فاخر زیر پوستِ شهرهای وطن می‌جنبد و دعوت به رویش و بالندگی می‌کند. هیچ وقت به اين اندازه به آینده‌ی ایران امیدوار نبوده‌ام. هیچ وقت. روح و تن ایران جوان است و از بن ضمیرش جوینده‌ی رشد و پاکی. هر اندازه کلاغان تمام سپیداران این باغ ستم‌خورده و خزان‌ديده را قرق کرده باشند، باز هم طوطيان معنااندیش و باریک‌بینی هستند که سبزند و حدیث آزادی را به طوطیان قفس می‌آموزند. چه شگفت‌انگیز است که حال و روز ما شباهت غریبی دارد به قصه‌ی طوطی و بازرگان. این نکته باشد تا در مجال دیگری به آن برسم.

(*) «پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند»

۳

پس از ملازمتِ عيش و عشقِ مه‌رويان…

عيش يعنی زندگی. در فارسی وقتی می‌گويند عيش و مشتق نزدیک‌اش عياشی را به کار می‌برند، اولین مفهومی که در ذهن می‌آيد خوش‌گذرانی است و دم غنیمت شمردن به معنایی – شاید – خيامی. این معنا البته از فضای ذهنی حافظانه چندان دور نيست. اما يک قدم اگر عقب‌تر بگذاریم و عيش را همان زندگی معنا کنیم و ادا کردن حق زنده بودن و شاد زيستن و شادخواری که از اقتضائات بلافصل وجود و هستی آدمی است، عيش پررنگ‌تر و معنادارتر می‌شود. پس با این حساب، «ملازمتِ عیش» را می‌شود ادا کردن حق زندگی فهمید. می‌شود با همین نگاه عيش و عشق را کنار يکديگر نهاد. عيش و عشق از جهت زندگی و زنده بودن سخت در هم تنيده‌اند: هر آن‌کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوی من نماز کنید.

پس عشق فرع زندگی نيست. عشق اصل زندگی است و ماده‌ی آن. عيشِ بی‌عشق، عيش مردگان است و عیش مردگان عیش نيست. و این عشق يعنی آزادی و آدمی‌زادی. قرعه‌ی قسمت بر عيش زدن هم يعنی عشق‌ورزیدن و زنده بودن. يعنی از عشق زنده بودن. يعنی «در عشق، زنده بايد کز مرده هيچ نايد». باید در عشق زنده بود و زنده بودن مرد و زن نمی‌شناسد. ای بسا مردان که مرده‌اند و فاصله‌ی مرد و مرده تنها يک «ها»ست!

و البته حافظی که تعلیم زندگی کردن و آموزش عاشقی می‌دهد، درس‌های بسیاری دارد. بیهوده نيست که می‌گوید بعد از همه‌ی اين‌ها: «ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن»! پس عیاشی کردن، یعنی بسیار عيش کردن. يعنی بسیار عشق‌‌ورزيدن. يعنی فراوان عاشقی کردن (و البته «در راه عشق وسوسه‌ی اهرمن بسی است»، که حکايت‌اش بماند). ولی عياشی خوب، یعنی خوب عاشقی کردن (و لابد عايشه هم علاوه بر زندگی کردن، خوش عشق می‌ورزیده!). هر چه هست، اين عيش و عاشقی، خوش قصه‌ای است و خوش فرصتی در «اين یک دو دم که مهلت ديدار ممکن است».

صفحه ها ... 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد