۶

زهر بر پوست و زهر در جان

بگذارید پيش از اين‌که اصل سخن‌ام را بگویم، نکته‌ی حکمت‌آميز را نقل کنم از گفت‌وگویی با سايه. حکايت از تلخی‌های روزگار ما بود و سایه می‌گفت: بگذار این بدی‌ها، زشتی‌ها و تلخی‌ها، این زهرها، به پوست‌ات برسد که مهابت و پلیدی آن‌ها را حس کنی و در برابر آن‌ها بی‌تفاوت نشوی و هم‌چنان حساس باشی به کژی‌ها و ناراستی‌ها اما هرگز اجازه نده این‌ها از پوست‌ات عبور کند و در جان و روان‌ات رخنه کند. زمانی که بگذاری این‌ها در جان‌ات خانه کند، تو هم مثل همان‌ها خواهی شد و تو هم تلخ و زهرناک می‌شوی. اين پند حکمت‌آميز پیر تجربه و مهر و راستی را داشته باشید تا بگويم چرا این را می‌نويسم.

یادداشتی پیش‌تر نوشتم درباره‌ی روزنامه‌نگاری و سياست و بی طرفی. کوشش کردم از خطوط اصلی بحث عدول نکنم و به حاشيه‌ها نپردازم ولی می‌بینم که حاشيه‌ای پررنگ‌تر از متن درست شده است که حکایت تلخ و تأسف‌باری دارد. در برنامه‌ی پرگار آخر، نیک‌آهنگ ضمن برنامه مشغول کشیدن کاریکاتوری از مسيح علی‌نژاد بود. دوربین بی‌بی‌سی میان برنامه روی اين کاریکاتور زوم می‌کند و نقش‌آفرینی نگاه نيک‌آهنگ (در حقیقت زاويه‌ی ديدِ او به عالم و آدم‌ها) را پیش چشم مخاطبان‌اش می‌گذارد. مسیح علی‌نژاد با مهربانی و مدارا در صفحه‌ی فیس‌بوک‌اش می‌نويسد که به کارتونيست احترام بگذارید تا کارش را بکند. به فرزندِ رنجيده‌اش هم توضیح می‌دهد که کاريکاتور برای خندان مردم است و تو نباید برنجی. نتیجه این همه مدارا و تحمل چه می‌شود؟ اين عبارات نيک‌آهنگ کوثر: «…من موقع عصبانیت نمی‌توانم کارتون یا کاریکاتور بکشم. باید نکته خنده‌داری ببینم تا دست به قلم بشوم و از این بابت از اولیای مسیح متشکرم. باید بگویم که من آدم‌ها را آنگونه که می‌بینم می‌کشم، و طبیعتا اگر با دید کسی همراه نبود، متاسفم. مسیح ذات زیبایی دارد که ممکن است در چهره اش نمایان نباشد. همه ما کاریکاتورهایی هستیم که خداوند آفریده مسیح عزیز، گاهی وقت‌ها بعضی متوجه می‌شوند، گاهی متوجه نمی‌شوند»!

تعجب نکنيد. اين ميزان دانش و بينش نیک‌آهنگ است و مضمون چيزهايی است که به آن‌ها فکر می‌کند و بیان می‌کند و آشکارا هم پای‌اش می‌ايستد که: ۱) بعضی آدمیان را زشت می‌بیند و ابايی هم از زشت نامیدن کسی ندارد (و البته زشتی و زیبايی مقوله‌ای است کاملاً سوبژکتیو)؛ ۲) آقای کارتونيست «از اولیای مسیح» هم تشکر می‌کند (عیب نقش و نقاش، توأمان می‌کند و تازه گمان می‌کند که وصف طبیعت کرده است)؛ ۳) می‌گوید «متأسفم» ولی اين معنای‌اش عذرخواهی نیست؛ معنای‌اش این است که به جهنم که شما خوش‌تان نیامد؛ من اين‌جوری ديدم چه شما خوش‌تان بیاید چه خوش‌تان نيايد.

من فکر می‌کنم بی‌بی‌سی در نمايش اين کاریکاتور خطا کرد. خطای حرفه‌ای. به دلايل زیر: برنامه‌ی پرگار، برنامه‌ای است جدی (دست کم تا امروز تصور من از این برنامه اين بوده است) که در آن بحث‌های نظری در سطحی انتزاعی‌تر و در فضايی مبتنی بر گفت‌وگو قرار است مطرح شود. هم‌چنین موضوع برنامه‌ اساساً روزنامه‌نگاری و سياست بود نه کاريکاتور کشیدن و سیاست. نيک‌آهنگ به موضوع روزنامه‌نگاری می‌پردازد ولی عملاً همان کارتونیست است (در نظر من او چیزی بيش از کارتونيست نیست و قطعاً روزنامه‌نگاران حرفه‌ای می‌توانند درباره‌ی میزان روزنامه‌نگار بودن او ميزان حرفه‌ای بودن‌اش و پای‌بندی‌اش به اين حرفه نظر دقیق‌تر و تخصصی‌تری بدهند). او در لباس روزنامه‌نگار اما با نقش کارتونيست در اين برنامه ظاهر شد. کارتون کشيدن او هم چیزی است که به عبارت دقیق‌تر نام‌اش تمسخر و هزل است. به نظر من، بی‌بی‌سی نباید اين کارتون را پخش می‌کرد و بهتر بود اجازه می‌داد بحث در مسیر اصلی‌اش پيش برود (و چنين حاشيه‌ی بی‌ربط و دردسرسازی را روی صفحه نمی‌برد). این کار،‌ کار نابجایی بود و کمکی به بسط و گسترش بحث نمی‌کرد (شايد اگر موضوع بحث کاريکاتور کشیدن بود، می‌شد به شکلی آن را توضيح داد).

اما، کاش بحث در همین‌جا منحصر می‌ماند. کاش دیگر کسی ماجرا را کش نمی‌داد. کاش نيک‌آهنگ به همين قناعت می‌کرد که در آن برنامه چنان کرده است (و از کارش هم ابراز رضايت می‌کند). ماجرا هم‌چنان در فضاهای دیگر ادامه پيدا کرده و عده‌ای هوراکشان ذوق کرده‌اند از کار او. من تصویر و تصور خوبی از اين حرکت او ندارم. جدای از بار منفی اخلاقی کار (یکی را زشت بنامی و به این زشت نامیدن – يک نام‌اش تنابز به القاب است در زبان دینی – افتخار هم بکنی و بگویی خوب طبیعت چنين است!)، من این نوع نگاه را هول‌ناک می‌بينم. طبيعی خواندن اين کار، از اصل‌اش بدتر است. چیزی نمی‌توان گفت جز ابراز تأسف و شرمساری از اين مایه سقوط اخلاقی که نام کاريکاتور را هم يدک می‌کشد و خود را به روزنامه‌نگاری هم می‌چسباند. بی‌تعارف بگویم: قضاوت کردن درباره‌ی شکل ظاهری اندام آدميان، يک چیز لازم دارد و آن هم خباثت و آزار رساندن است. 

بگذارید میان دو چیز به روشنی تمایز و تفکیک قایل شويم: کاريکاتور کشیدن و آن‌چه که در جريان اين ماجرا رخ داده است و آن عباراتی که از نيک‌آهنگ صادر شده است. این‌جا کسی بحثی ندارد که چرا نيک‌آهنگ کاریکاتور کشيده است. البته حق اوست. شغل اوست. اين‌که از نگاه او و از دیدِ او،‌ کسی زشت باشد البته حکايت از چشمانِ او دارد: فکر هر کس به قدر همت اوست. چشمان او نمی‌تواند زیبايی در کسی سراغ کند. اما عبور کردن از این مرحله و کار را از شوخی و کاريکاتور گذراندن و به جد درباره‌ی زیبايی ظاهری افراد (و از آن گذشته والدين آن‌ها) داوری کردن و حکم صادر کردن است که عبور از مرزهای اخلاق و ادب است. من فاصله‌ی زیادی نمی‌بينم میان کسی که بعضی‌ها را به طور طبیعی زشت می‌بيند و به اقتضای اين – از نگاهِ‌ او – زشت بودن طبیعی افراد آن‌ها را مستحق و مستوجب کاريکاتوریزه شدن می‌بيند و کسی که ژن بعضی‌ها را ناسالم و معيوب بداند و به این بهانه دست به کشتار بزند. می‌بينید که مرز ميان اين نگاه زشت‌بين طبیعی و نگاهی که از آن انديشه‌ای نازیستی متولد می‌شود بسیار باريک است. تفاوت در اين است که کاریکاتوریست ما قدرت هیتلر و شهرت و محبوبيت‌اش را ندارد!

من نمی‌دانم از لحاظ حقوقی کسی که چنین در معرض تمسخر عمومی قرار بگیرد، در یک کشور غربی، با رسانه‌ها چه می‌تواند بکند (شايد موادی حقوقی است که به فردی که مورد آزار قرار گرفته است حق طلب غرامت و چیزهایی از اين دست را بدهد؛ شايد هم ندهد). ولی این را می‌دانم که حتی اگر کار بی‌بی‌سی خطا بوده است – که به نظر من بوده – اگر ماجرا در همان حد متوقف می‌ماند و آن عبارات درشت و بی‌مسؤولیت از او صادر نمی‌شد، شايد امروز ناگزیر نبوديم تکانی به خودمان بدهيم که چه چيز باعث می‌شود مرزهای مدنيت و اخلاق مسؤولانه‌ی اجتماعی چنین کمرنگ شود. مشکل در اين است که حد و مرز آزادی را درست نمی‌شناسیم؟ فکر می‌کنيم این یکی از مشکلات است. چه بسا بی‌اعتبار ديدن پاره‌ای از اصول اخلاقی – دینی يا مدنی – باعث می‌شود به این‌جا برسيم. این‌ها را نمی‌دانم ولی بی‌شک، چيزی آزارنده و غيرانسانی در اين حرکت هست. این داوری درباره‌ی ظاهر افراد، پافشردن بر آن، و عبور کردن از حد مدنيت و اخلاق انسانی جایی قبیح‌تر می‌شود که بگويی «متأسفم» و از کارت راضی باشی. 

به ياد این ابيات بانگ نی سايه می‌افتم:
راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد

کج‌روان با راستان در کينه‌اند
زشت‌رويان دشمنِ آيينه‌اند

«آی آدم‌ها» صدای قرن ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست

ديده در گرداب کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!
و از خود می‌پرسم شايد ماجرا را زیادی بزرگ می‌کنم. اما مسأله اين نيست که بيهوده امری پيش‌پاافتاده را بزرگ کنيم. همه‌ی ما سابقه‌ی اين نوع حرکات را می‌شناسيم. اين همان زهری است که از پوست گذشته و در جان و روان رخنه کرده است و امروز کام همه را تلخ می‌کند. واقعاً بايد تفاوت کارهای مانا نيستانی را با اين جنس کارها گوشزد کرد؟ نه، حيف است. اما فکر می‌کنم چيزی در اين ميانه غايب است. گویی از زشتی گفتن، و زشت نمودنِ انسان‌ها – نه زشت نمودن زشتی‌ها و پلیدی‌ها – تبدیل به فضيلت شده است. کسی که نمی‌تواند به جای تصویر کردن و مهیب جلوه دادن زشتی‌ها و ناراستی‌های و نامردمی‌ها، آدميان را و صورت‌ها را زشت و کريه تصویر می‌کند، همان است که کج‌روی می‌کند و دشمنی با آيینه. کاش به اين مايه از پختگی برسیم که به جای زشت ديدن نقش‌ها و تصويرها – که در اين جهان می‌آيند و می‌روند – پلیدی‌ها و زشتی‌ها را نامطبوع و ناپسند به تصویر بکشيم. کاش به جای طعنه زدن در صورت‌ها، طعنه در رذالت‌های معنا بزنیم و بر دروغ و ريا سخت بگيریم نه بر ظاهر و چهره. اين صدای قرن ما به گوش دردمند هشياری خواهد رسيد؟
۱

در پندار کمال و خطاکاری آدمی

در یادداشت قبلی نوشتم که خطا کردن بخشی از وجود آدمی است و به اختصار گفتم که اهميت‌اش به این است که خطا، آدمی را تصحیح می‌کند. در واقع نکته‌ی مهم‌ترش اين است که آدمی با خطا کردن، به سوی تصحیح کردن خود می‌رود. آدمی تنها با خطا کردن نيست که آدمی است بلکه با تصحیح خطای خود آدم می‌شود.

حتماً برخورد کرده‌ايد با کسانی که حتی وقتی اشتباهی مرتکب می‌شوند، اذعان به خطا برای‌شان آسان نيست. یعنی ممکن است هر حرفی بزنند الا همان يک جمله یا دو سه کلمه‌ای که دال بر اذعان به خطای‌شان باشد. حاضر است ساعت‌ها منبر بروند ولی همان دو سه کلمه را نگويند. و اين کلمه‌ها هستند که آدمی را آدم می‌کنند؟ کدام کلمه‌ها؟ همین «اشتباه کردم»، «خطا کردم»، «عذر می‌خواهم» و تعابیری از این جنس. اين‌ها تعابیری تازه و امروزی نيستند. در دینی‌ترین روايت‌ آفرينش هم آدمی وقتی خطا می‌کند، به سوی اذعان به خطای‌اش می‌رود. در زبان دین، خطا نام‌اش «گناه» است و اذعان به خطا «توبه» يا اقرار به ظلم بر نفس خويش.

آدم، در قصه‌ی هبوط از بهشت، برای بازگشت به جايگاه‌اش، می‌گويد: «ربنا انا ظلمنا انفسنا». و این‌جاست که بازگشت او پذیرفته می‌شود. این بازگشت او به مقام آدمیت است. درست در نقطه‌ی مقابل، ابلیس، هرگز خود را خطاکار نمی‌داند و هم‌چنان سجده نکردن‌اش را به گردن خدا می‌اندازد. او همی‌چنان اصرار دارد که اصلاً اگر گمراهی و اغوایی بوده از خودِ خدا سر زده است. و هم‌چنان می‌گويد به هر حال من بهتر از آدم‌ام. او خاک است و من آتش و هم‌چنان سلسله‌ی تکبر ادامه پیدا می‌کند. و همين نکته است که مولوی می‌گوید:
علتی بدتر ز پندار کمال
نيست اندر جانِ تو ای ذودلال

اين پندار کمال است که باعث می‌شود آدمی وقتی خطا می‌کند به سوی اذعان به خطا نرود. اين جنبه‌ی وجودی آدمی را بسیاری از ما تجربه کرده‌ايم. آدم‌ها هم درجات متفاوتی دارند. عده‌ای هم زود پی به خطای‌شان می‌برند و هم زود به سوی اصلاح خطا می‌روند و شهامت اذعان به آن را دارند. عده‌ای متوجه خطا می‌شوند ولی آسان نيست برای‌شان که بر زبان جاری کنند که خطا کرده‌اند و هم‌چنان بر همان خطا اصرار می‌کنند. عده‌ای هم هستند که هرگز متوجه خطای‌شان نمی‌شوند. اين‌ها وصف گروهی جز ما نيست و فقط چنين نيست که يک فرد تنها در یکی از اين شرايط قرار بگیرد. ممکن است دقیقاً يک فرد در موقعیت‌های مختلف به هر کدام از این اوصاف دچار شود. يعنی آدمی که امروز به سرعت متوجه خطای خود می‌شود و در اصلاح‌اش می‌کوشد، ممکن است فردا یا در موقعیتی دیگر باز هم مرتکب خطايی از جنسی دیگر شود ولی نه متوجه آن شود و نه در اصلاح آن بکوشد. این جنبه‌ی وجودی آدمی، ساحتی پيچيده از وجودِ اوست. نمی‌توان درباره‌ی یک شخص حکم کرد که او هميشه خطاهای خود را اصلاح می‌کند، یا خطا نمی‌کند یا هميشه خطا می‌کند و هرگز هم خطای خود را اصلاح نمی‌کند. آدمی ترکیبی است از همه‌ی اين احوالات. و البته فرخنده آن کسی که علتِ پندار کمال در ضميرش راسخ نشده باشد و اين فروتنی را هنوز حفظ کرده باشد که وقتی خطا کرد، بی‌مجامله و تعارف و بدون اکراه تن می‌دهد به اذعان به خطا.

با تمام این اوصاف، وقتی به اطراف‌مان می‌نگريم، يا دست کم برای من چنين است که در برخورد با آدميان، وقتی می‌بینم کسی در عذرخواهی یا اذعان به خطا اکراه دارد یا به سختی بر زبان می‌راند که خطا کرده است، هميشه حساس می‌شوم و با احتياط بیشتری برخورد می‌کنم. مواجهه با کسانی که این خصلت را ندارند – یا کمتر دارند – در حقیقت مواجهه با تکبر است. افراد مختلف با نخوت و تکبر برخوردهای مختلفی دارند. یکی از این برخوردها می‌تواند بی‌اعتنایی باشد. و این البته دیگر قصه‌ای متفاوت است و خارج از موضوع این یادداشت.

مرتبط: ای نقاب‌دار! آدم باش! آدم شو!

۶

قال الأستاذ…

بعضی چيزها، بخشی از واقعيت وجودی آدمی است. از جمله خطا کردن. همين حافظ خودمان می‌گويد که:
سهو و خطای بنده گرش هست اعتبار
معنی عفو و لطف خداوندگار چی‌ست؟
اين یکی البته در نسبت بنده و خداوند است. ربطی به نسبت آدم‌ها با سایر آدم‌ها ندارد. اين یکی بهتر خصلت‌های وجودی آدمی را آشکار می‌کند:
جايی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی

بگذارید تعبیر «گناه» را از بستر دینی‌اش منتقل کنيم به بستری عمومی‌تر و انسانی‌تر که همان «خطا» باشد. در همان فضای دینی هم وقتی می‌گويند: کل بنی آدم خطاؤون و خير الخطايين المستغفرون (یا «التوابون»)، بيشتر از اين‌که به توبه و استغفار به معنای دینی‌اش توجه داشته باشد – که آن هم به جای خود قابل‌اعتناست – به جنبه‌ی وجودشناختی آدمی توجه دارد. آدمی خطا می‌کند. آدمی با خطا کردن آدمی است. این معنی‌اش تشويق خطا کردن نیست؛ معنی‌اش فهميدن نتيجه‌، بهره و منفعتی است که آدمی می‌تواند از خطا کردن ببرد.

با اين مقدمه، می‌خواهم بپردازم به پاره‌ای از حواشی همين ماجرای اخيری که بر سر حافظ با آقای منصوری در گرفته است. در دو یادداشت قبلی (۱ و ۲) که نوشتم سعی کردم چند کار را انجام بدهم: ۱) جایی که لغزش و زلتی رفته بود، به تدارک مافات بپردازم و در عذر تقصیر بکوشم؛ ۲) از مبالغه و اغراق و به کار بردن صفت‌های برترين و تعابیری از این دست پرهیز کنم چون فکر می‌کنم لغزش‌گاه آدمی درست همان‌جايی است که ناگهان صفت‌های برترين در کلام‌اش ظاهر می‌شوند و پياپی خودنمایی می‌کنند؛ ۳) اصل سخن‌ام  را بدون پیرايه‌ها و حواشی قبلی بيان کنم و ادعای اصلی‌ام را آشکارتر بگویم.

در این گفت‌وگو، قرار نبود کسی از میدان به در برود. اما یک اتفاق خيلی مهم دست کم برای من افتاد و بيشتر متوجه نکته‌ای شدم که این سال‌ها چندان به آن توجه نکرده بودم: هنوز فضای «استاد چنين گفت» در فرهنگ ما غلبه دارد. اتفاقاً من فکر می‌کنم اگر قرار باشد از توسعه‌نیافتگی حرف بزنیم، خوب است به جای گریبان گرفتن از حافظ يا تهمت نهادن بر استوانه‌های فرهنگ خودمان (مراد البته اين نیست که آقای منصوری چنين کرده است؛ مراد هر کسی است که گناه توسعه‌نيافتگی ما را به پای حافظ بنويسد)، فکر کنیم که چرا «استاد چنين گفت» هم‌چنان برای ما امری است مهم و تعيين‌کننده. چیزی که برای من جالب است این است که در همين مغرب‌زمين، استادی که بيش از سی‌چهل سال سابقه‌ی تدريس دارد و کتاب‌های بی‌شماری منتشر کرده و استادی صاحب‌نام و سخن‌ور است، نه استاد خطاب می‌شود و نه اين تعظيم و تکریم‌های شگفت‌آور چنان به جانب‌اش روانه می‌شود که ديگرش نتوان بر او خرده گرفت: او را به سادگی به نام کوچک می‌نامند و دانشجويان‌اش در کلاس درس و در برابر ديگران می‌توانند سخن‌اش را به چالش بگیرند و با او در پيچند. اين‌جا آن‌چه سخن اول را می‌گويد اين نیست که «استاد» چه گفت؛ بلکه بحث اين است که استاد «چه گفت»!

يکی از علل توسعه‌نيافتگی ما همين «قال الأستاذ»هاست. همان که آقای منصوری به درستی (در اين يادداشت) به آن اشاره کرده است و از پوپر (البته در موضعی نا به جا و به شيوه‌ای مغالطی) نقل‌قول کرده است، اشاره به همین معنا دارد: چون افلاطون سخنی را گفته است، معنای‌اش اين نيست که امروز پوپر نمی‌تواند با او مخالفت کند (می‌شود البته درباره‌ی حافظ هم حرف زد و البته به محض اين‌که فضا کمی مساعدتر شود و «تهمت تکفیر» (!) از میان برخیزد، می‌شود به آن هم پرداخت).

خطا کردن بخشی از وجود آدمی است و شهامت اذعان به خطا از خصلت‌هايی است که آدمی را آدم‌تر می‌کند و البته انديشه و عمل‌اش را آراسته‌تر و پیراسته‌تر خواهد کرد.

پ. ن. بیتی که از حافظ نقل کردم در حافظ به سعی سايه این‌طور آمده است:
سهو و خطای بنده گرش نيست اعتبار
معنی لطف و رحمت آمرزگار چيست

من بیت بالا را از حافظه نوشتم ولی به نظر من هر دو روایت درست است. در روایت سایه، برای سهو و خطا هم می‌توان اعتبار قايل شد و اعتبارش به اين است که لطف و رحمت آمرزگار را جذب می‌کند. هر چه هست، تفاوتی در اصل معنا ایجاد نمی‌کنند. ممنون از دوست عزیزی که روایت ديگر را در نظرها متذکر شد.

۰

حکايت هم‌‌‌چنان باقی…

يادداشت دوم آقای منصوری را که بيشتر واکنش به پاسخ من است، چند بار خواندم. از چند نفر از دوستان‌ام هم نظرشان را درباره‌ی اين پاسخ پرسیدم. واکنش‌ها متفاوت بود. هر کس ماجرا را از زاويه‌ای ديده بود و البته بعضی از دوستان‌ام به شفقت و صراحت، اشکالی را که در زبان من دیده بودند متذکر شدند: بیان من تند و تيز بود. در يادداشت پیشین، درباره‌ی بخشی از اين لحن، توضيح دادم و عذرخواهی کردم. درباره‌ی بخش دیگری از چیزی که نوشتم بودم، يک قرائت خاص از حافظ را «چرند» ناميده بودم. برای این‌که بتوان به گفت‌وگو ادامه داد، اين را پس می‌گیرم و می‌پذیرم که این لحن آزارنده است. می‌توانم به جای کلمه‌ی چرند بنویسم «نامنسجم» يا «غيرقابل‌دفاع» که هم‌چنان افاده‌ی همان معنایی را می‌کند که مد نظر من بود.

در يادداشت دومی که آقای منصوری نوشته است (و پیداست که این دوم، سومی هم دارد و شايد بيش از سوم هم داشته باشد) ايشان چند نکته را توضیح داده است و می‌بینم که پربسامدترین کلمه در همين نوشته، همان کلمه‌ی «چرند» است. فکر می‌کنم نويسنده‌ی محترم چند موضوع را با هم خلط کرده است. سعی می‌کنم اين‌ها را توضيح بدهم که رفع ابهام و سوء‌تفاهم – دست‌کم تا جایی که از من ساخته است – بشود.

اين‌که نوشته بودم فضاهای مختلف در رسانه‌های مجازی ادب‌های متفاوتی دارند، بيشتر ناظر به این نکته بود که چيزی که آدمی در وبلاگ‌اش می‌نويسد، با چيزی که در فضاهای ديگر می‌نويسد ممکن است لحن‌اش متفاوت باشد. روز به روز بيشتر به اين نتيجه می‌رسم که باید در همه‌ی فضاها بيشتر مراقب بود و بیشتر عنان الفاظ و کلمات را در اختیار داشت. این را می‌دانم و به آن باور دارم که «آن کس که در اين شهر چو ما نیست کدام است»؟ تفاوت در درجات و شدت و ضعف ماجراست. گاهی اوقات اگر آدمی بی‌پرده‌پوشی و در فضایی عمومی‌تر هر آن‌چه که بلافاصله به ذهن‌اش می‌رسد بگويد، حتی اگر منطق سخن‌اش درست باشد و استدلال‌اش قابل‌دفاع، باز هم احتمال ناشنيده‌ ماندن سخن‌اش و متهم شدن‌اش بيشتر است تا اين‌که به مغز سخن‌اش توجه شود. پس به اين شکل اصلاح می‌کنم: حتی در فضاهای وب ۲ هم بايد از اين پس مراقب‌تر بود. اين نکته را سربسته تا همين‌جا می‌گویم و شرح‌اش را می‌گذارم برای يادداشتی دیگر درباره‌ی خصلت‌های به شدت متغير و سيال فضای وب ۲.

آقای منصوری،‌ در بند سوم نوشته‌اش سخنی را درباره‌ی پای‌بندی به ساخت علمی جملات آورده است که اشاره‌اش به عبارات من است (ولی نه در متن‌شان هيچ پیوندی به نوشته‌ی من هست و نه اشاره به این‌که ايشان اساساً درباره‌ی چه کسی دارد حرف می‌زند – اين البته شايد برخاسته از تلقی ایشان از ادب مقام باشد که نباید حتی اسم از منتقد برد). ایشان آورده‌اند: «اين نقل قول را لطفاً بخوانيد: «اگر درنگ كنيم و در انتقاد از آنچه مسلماً بخشي از ميراث فكري ماست بي‌پرده سخن نگوييم، مسئوليت اين تفرقه‌ي دردناك و شايد مرگبار به گردن ما خواهد بود. اگر به انتقاد از پاره‌اي از آن ميراث بی}رغبتی نشان دهيم، ممكن است به نابودي همه‌ي آن ياري داده باشيم». نظر شما در باره‌ي اين عبارت  كه متضمن "اگر" و "بخشي" و "پاره‌اي" و "ممكن است" است، چيست؟ آيا اين درست است كه با گزينش اين عبارت كه در مقدمه‌ي كتابي آمده و با غفلت از بقيه‌ي كتاب كه شرح و بسط همين "اگر"ها و "پاره‌اي"هاست، نويسنده را به مبهم و غيرعلمي سخن گفتن و "ابطال‌ناپذيري" سخن متهم كنيم؟ آيا اين سخن آشنا نيست؟ بله اين سخن از مقدمه جلد نخست يك كتاب مهم از واضع نظريه‌ي "ابطال‌پذيري" گزيده شده است: "جامعه باز و دشمنانش" اثر كارل پوپر، به ترجمه عزت‌الله فولادوند.» و سپس در ادامه در بندی دیگر نوشته‌اند که: «براستي بايد پوپر را متهم به چرندگويي كرد كه چرا با ارزش‌هاي قرن بيستمي به نقد رأيي متعلق به ۲۵۰۰ سال پيش پرداخته و مثلاً افلاطون بزرگ را نقد كرده؟». این عبارات چندين مغالطه دارد. نخست اين‌که جایی که من جمله‌ای مشابه را نقل کرده بودم و سعی داشتن عبارات متضمن «اگر» و اداتی از اين قبيل را برجسته کنم، جمله‌ای بود که اتفاقاً تا حد زیادی نويسنده‌ی ما را تبرئه می‌کرد. يعنی نوشته بود که اگر این عبارات از آن کسی دیگری است (بعضی از منتقدان و الخ)، پس مخاطب من ايشان نيستند. دوم اين‌که درخلال آن جملاتی که نوشته بودم هرگز نگفته بودم که مثلاً نوع نقد پوپر چرند است. يعنی مقایسه‌ی موضوع مورد بحث ما با موضوع مورد بحث پوپر مقایسه‌ای خطاست (مگر اين‌که بخواهيم به اين شیوه کار خودمان را توجیه کنيم). مسأله این است: اگر میان اقبال داشتن به زبان حافظ و توسعه‌یافتگی ارتباطی ارگانیک برقرار است، شاهد آوردن از نوع نقد پوپر بر افلاطون بزرگ («بزرگ» را آقای منصوری نقل کرده است)، هیچ کمکی به اثبات مدعا نمی‌کند. يعنی ایشان مرتکب چند مغالطه‌ی پی‌در‌پی می‌شوند. این‌که پوپر افلاطون را نقد کرده است به جای خود، ولی نفس نقد پوپر بر افلاطون به خودی خود نه ثابت می‌کند پوپر درست گفته است و نه بطلان سخنی از افلاطون را نشان می‌دهد (بر عکس‌اش هم صادق است). باید به خود استدلال و موضوعیت‌اش توجه داشت. به فرض که من سخن ايشان را درباره‌ی حافظ و توسعه نامعتبر بدانم، نتیجه نمی‌شود سخن پوپر را هم درباره‌ی افلاطون نامعتبر بدانم (مگر اين‌که بگوييم به مثل ايشان همان پوپر هستند، افلاطون همان حافظ و موضوع بحث هم ارتباط توسعه و زبان حافظ يا چيزی با مضمون مشابه).

لذا اگر یک گام به عقب برداريم، ارتباط زبان حافظی و توسعه‌یافتگی – به معنای متعارف توسعه‌يافتگی – قابل‌دفاع نيست و نمی‌توان به سادگی چنين چيزی را نشان داد. وقتی هم من از آناکرونیسم سخن گفته بودم، بيشتر مقصودم نگاهی کلی بود که در بسیاری جاها وجود دارد و این‌جا هم مصداقی دیگر از آن است. می‌بینم که ایشان خود نیز متفطن همین نکته هستند و شواهدی را از هم از قول خودشان آورده‌اند (هر چند پيش از این من چنین نقل‌قولی از ایشان نديده بودم و در سخنرانی‌شان نيز چنين چیزی نيست). اما هم‌چنان ايشان در بند بعدی ايشان اصرار دارد که هر کس اين شيوه‌ی نقد را نامعتبر بداند، چنان‌ است که پوپر را نامعتبر دانسته است (اين نامعتبر همان «چرند» سابق است ولی شما غمض عین بفرمايید و درشتی زبان مرا ببخشاييد و به همان «نامعتبر» قابل‌دفاع‌تر مراجعه کنيد). گمان می‌کنم مغالطی بودن این سخن آشکار است. باقی توصیفی که ايشان از آناکرونيسم به دست می‌دهد نه تنها محل‌نزاع نيست بلکه من نیز با ايشان بر سر آن توافق دارم ولی هم‌چنان اين تعریف توضيح نمی‌دهد که چطور می‌توانیم ميان زبان حافظ و توسعه ارتباط بر قرار کنيم.

ايشان در بند آخر نیز اشاره‌ای به ارتباط فرهنگ و توسعه کرده‌اند که البته سخت مختصر است و بدون هیچ سخن مبسوط و دندان‌گیر. پيداست ايشان از اين‌که گفته‌ام نويسنده کتابی درباره‌ی توسعه دست نگرفته تا بخواند رنجیده است. از بابت اين درشتی هم عذر می‌خواهم. ولی هم‌چنان فکر می‌کنم ايشان هنوز در تعریف توسعه راهی دیگر را می‌رود و در واقع نام چیز دیگری را توسعه گذاشته است. اگر «درس‌های اخلاقی» اين نوشته را کناری بگذاريم، فکر می‌کنم هم‌چنان نحوه‌ی ورود به مسأله و ارتباط دادن ميان حافظ و توسعه‌يافتگی ناپخته و ضعیف باقی مانده است.

از دوستان نازنين‌ام که با حسن ظن و رفاقت‌، در نوشته‌ی من و آقای منصوری نظر کردند و راهنمایی‌های مفيدی دادند هم ممنون‌ام. امیدوارم آقای منصوری هم به اين نتیجه رسيده باشند که هیچ قصد آزار و تعرضی در ميان نبود و به خاطر آن درشتی‌ها هم يک بار دیگر صميمانه عذرخواهی می‌کنم ولی هم‌چنان با تلقی ايشان از حافظ و نسبت‌اش با توسعه مخالف‌ام:
غیرت‌ام کشت که محبوب جهانی ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد.
۴

حافظ و توسعه؟ استغفر الله!

این يادداشت حاصل تبادل نظری در گوگل‌ريدر است و بازخوردهای بعدی آن درباره‌ی سخنانی که آقای اردشیر منصوری در نشست «حافظ و زمانه‌ی ما» گفته است. سخنان ايشان البته مفصل است. در بسیاری از جاها بنده با اصل سخنان ايشان موافق‌ام اما محل نزاع بنده و ايشان درست بر سر جايی است که ايشان (به نقل و تلخيص خوابگرد) گفته است:
«این که انسان قرن ۱۴ هجری بتواند متن متعلق به قرن ۸ هجری را کاملاً درک کند و با آن همدلی کند، نمی‌تواند تماماً حسن باشد. بعضی افراد از منظر نقد فرهنگی، اقبال نسبت به حافظ را شاخص توسعه‌نیافتگی می‌دانند. عصر حافظ از لحاظ فرهنگی زمانه‌ی مناسبی نبوده است و حافظ ناچار بوده با زبان ابهام سخن بگوید. اگر امروز ما به آن زبان نیازمندیم، نباید جشن بگیریم!»

پيش از این‌که وارد بحث شوم – و توضيح بدهم که ايشان در واکنش سریعی که به پاسخ اوليه‌ی من به اين سخنان نشان داده (اين‌جا)، شتاب‌زده و از سر رنجش کار کرده است – خوب است چند نکته را روشن کنيم.

۱. فضاهای رسانه‌ای – خصوصاً فضاهای وب ۲ – منطق‌هایی متفاوت دارد. لحن، زبان و ادبیاتی که افراد در آن‌ها اختيار می‌کنند بسیار تفاوت دارد با فضای يک مقاله‌ی علمی، يک سخنرانی آکادميک، يا يک پست وبلاگی. پس بايد تفاوت نهاد ميان شأن نزول سخنی در وبلاگ، فیس‌بوک، گودر يا توييتر و مثلاً فرندفید. در شرح و توضيح این نکات، توصيه می‌کنم مقاله‌ی روشنگر و مهم مهدی جامی را بخوانید.
۲. زمان‌پريشی (آناکرونیسم) مدت‌هاست که يکی از عارضه‌ها و آفات دانشگاهیان ماست. نمونه‌های‌اش هم فراوان است: ارزش‌یابی کردن گذشته بر اساس مبانی حقوق بشر، دموکراسی، کثرت‌گرايی، ليبراليسم يا ساير دستاوردهای خرد بشر معاصر. این را باید به ياد داشت – و از ياد نبرد – که مفاهيمی مثل حقوق بشر، کثرت‌گرايی، دموکراسی (در شکل امروزی‌اش)، توسعه، حفظ محيط زيست، و چیزهايی از اين دست، زاييده‌ی جهان معاصر است و انسان‌های دوره‌های قبل، به شکلی که امروز اين مفاهيم را می‌فهميم، با آن‌ها بیگانه بوده‌اند. اين سخن به این معنا نيست که مثلاً هزار سال پيش، انسان موجود بی‌ارزشی بوده يا مثلاً همه وحشی بوده‌اند. مطلقاً. آدمی پيوسته در حرکت و رشد و تکامل بوده است. اما اين‌که بخواهيم قرآن، حافظ، مولوی، حلاج يا ابوسعيد ابوالخیر را با منطق توسعه، حقوق بشر، دموکراسی و مفاهيمی از اين دست بفهميم، بيرون آوردن اين‌ها از بستر تاريخی و فرهنگی خودشان است و البته نتيجه‌ی مفيدی به ما نخواهد داد. شايد بشود – و می‌شود – پاره‌هايی مهم از گذشته را با مفاهيم نو هم‌ساز کرد ولی بدون شک، برخورد کردن با آن‌ها با منطق امروز و تحمیل کردن اين منطق بر زبان آن‌ها خطاست.
۳. گاهی اوقات ما مفاهيم را به دلیل نزدیکی پیامدهای عملی‌شان با هم خلط می‌کنيم. يعنی اگر مثلاً کثرت‌گرايی و دموکراسی در يک جامعه‌ی توسعه‌يافته پيامدهايی دارد، گاهی بدون اين‌که توجه کنيم که آن پيامد خاص، نتيجه‌ی التزام به کثرت‌گرايی بوده يا دموکراسی یا توسعه، ممکن است آن را به هر کدام از اين‌ها نسبت بدهيم يا – به طور پيشينی – نتيجه بگيریم که فلان اتفاق نتيجه‌ی دموکراتيک بودن یا توسعه‌يافته بودن جامعه است. این خلط کردن مفاهيم و دقت‌ورزی نکردن، نشان از ملتزم نبودن به برخورد روشن‌مند با این مفاهيم است.

با این مقدمه، توضيح می‌دهم که چرا با ادعای بالا موافق نيستم. اگر تمام قيدهای عبارات بالا را در نظر بگیریم (مثل «نمی‌تواند تماماً»، «بعضی افراد» و «اگر ما امروز…»)، شايد هیچ نقدی به عبارات بالا وارد نيست. يعنی ممکن است گوينده بگويد مقصودم من «تمام» آن نبود بلکه بخشی از آن بود و نگفتم خودم يا همه بلکه گفتم «بعضی افراد» و تازه سخن‌ام را هم شرطی گفتم نه قطعی (من از توضیح بعدی آقای منصوری در واکنش به اعتراض خودم، همين را می‌فهمم). دقت کنيد که اگر اين قیود را در نظر بگيریم، اساساً تمام عبارت بالا بی‌معنا و بی‌خاصيت می‌شود! درست است که باید در حکم صادر کردن دقیق و سخت‌گير بود ولی وقتی داریم درباره‌ی چيزی نظر می‌دهيم و همه‌ی عبارات و جملات ما تبدیل به جملات شرطی يا مقید شود،‌ انگار اصلاً هیچ حرفی نزده باشيم يا گويی از ابراز سخن واقعی‌مان هراس داريم. لذا، من اين ملاحظه را کنار می‌گذارم و مستقيماً می‌روم سراغ همان «بعضی افراد» و همان «بخشی» که محل اشکال است و همان «اگر»ی که در جمله‌ی ايشان آمده است. اگر اين‌ها سخنان ايشان نيست، خوب نقد من به همان کسانی است که اين ادعاها را دارند.

جامعه‌ی توسعه‌يافته بيش از آن‌که مسأله و مدارش آزادی بيان يا دموکراسی يا حقوق بشر باشد، دغدغه‌ی اصلی‌اش توسعه است. توسعه هم در منطق و زبان سازمان‌های بين‌المللی معتبر توسعه، شاخص‌هایی دارد که به مسکن، آموزش، بهداشت و نیازهای اوليه‌ی زندگی با عزت و کرامت آدمی بر می‌گردد. به عبارت ديگر، ممکن است يک کشور توسعه‌يافته با شاخص‌های بين‌المللی داشته باشيد که زيرساخت‌های کشور خیلی خوب باشد، مراقبت‌های بهداشتی در سطح کشور به ميزان قابل‌قبولی توزیع شده باشد، عمده‌ی ساکنان کشور از حداقل امکانات رفاهی،‌ مسکن، آموزش و چيزهايی از این قبيل برخوردار باشند ولی حکومت‌اش هم‌چنان استبدادی، سلطنتی يا غیردموکراتيک باشد.

اگر به ادبيات امروزی موجود درباره‌ی توسعه مراجعه کنيم، می‌بينیم که به مواردی از قبیل مسایل زیر برخورد می‌‌کنيم که اهداف توسعه‌ی هزاره‌ هستند:
۱.  ريشه‌کنی فقر و گرسنگی شديد؛
۲. دستيابی به تحصیل ابتدایی در سراسر جهان؛
۳. ترویج برابری جنسيتی و تواناسازی زنان؛
۴. کاهش مرگ و مير کودکان؛
۵. بهبود سلامت مادران؛
۶. مبارزه با ایدز، مالاريا و سایر بیماری‌ها؛
۷. اطمينان حاصل کردن از پايداری محيطی؛
۸. ايجاد همکاری‌های جهانی برای توسعه
(اگر در پی مطالعه‌‌ی مفصل و اولیه درباره‌ی توسعه هستيد کتاب «نظريه‌ها و روش‌های توسعه» نوشته‌ی کیتی ويلیس؛ از انتشارات روتلج، را بخوانيد).
به هر تقدیر، هر چه به موارد بالا نگاه کنيم چیزهايی از قبیل زبان حافظ، دموکراسی، ترس مردم از نقد کردن يا نقد نکردن حاکمان بیرون نمی‌آيد مگر با آسمان و ريسمان به هم بافتن. به عبارت ديگر، زبان حافظ و مولوی هيچ ربط مستقیمی به «توسعه» و «توسعه‌يافتگی» ندارد.

در یادداشت گودری‌ام نوشته بودم که: «زمانه‌ی حافظ، زمانه‌ی سختی بوده است، قبول. «نامناسب» بوده؟ نمی‌دانم. مناسب در مقايسه با چه؟ با زبانِ ابهام حرف می‌زده؟ این هم درست. ولی مگر هیچ کس در زمانه‌ی ما دوپهلو حرف نمی‌زند؟ حتی در غرب؟ بله، جهان لیبرال دموکراسی کمی با ایران فرق دارد. شکی نیست. ولی نامناسب بودن زمانه‌ی حافظ و اين‌که او با زبان ابهام حرف می‌زده، مقدمه‌ی منطقی قابل‌دفاع و مناسبی برای توسعه‌نیافتگی نيست، هر چند به هر حال زمانه‌ی حافظ زمانه‌ی توسعه نبوده است اصلا. اصلاً در زمان حافظ، کجای دنيا با منطق امروزی «توسعه» توسعه‌یافته حساب می‌شده که زمانه‌ی حافظ يا سرزمینی که حافظ در آن می‌زیسته، توسعه‌یافته بوده باشد؟» و در ادامه در «سلامت فکر» گوينده تردید کرده بودم که می‌پذیرم سخنی درشت است و حتی در فضای گودر هم شاید نباید چنين می‌‌نوشتم ولی هم‌چنان با قاطعيت می‌گويم که اين سخن که استقبال کردن از زبان و ادبیات حافظ يا خوش‌آمدن‌مان از دوپهلوگویی و ابهام او نشانه‌ی توسعه‌نيافتگی ماست، سخنی است به غايت «چرند»!
حافظ همیشه دو پهلو سخن نمی‌گفته است. هم‌او کسی است که می‌گويد «به بانگ چنگ بگويیم آن حکايت‌ها / که از نهفتن آن ديگ سينه می‌زد جوش» و در ديوان همين حافظ سخنان بسیار جسورانه‌ای هست که آدم از دلیری گوينده‌اش حیرت می‌کند. حافظ در دوره‌های مختلفی زندگی کرده است. اگر در عهد امیر مبارز الدين که «صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد…»، حافظ پياله در آستين مرقع پنهان می‌کرده و از خونريزی زمانه زنهار می‌داده است، آيا در روزگار شاه شجاع که دليری می‌کرده، ناگهان جامعه توسعه‌یافته و دموکراتیک شده است و مثلاً مردم از وضعيت رعيتی به شهروندی رسيده بودند و حاکمان سياسی را نقد می‌کرده‌اند؟ آشکار است که نه. جامعه‌ی زمان حافظ هم‌چنان با شاخص‌های امروزی توسعه،‌ توسعه‌نيافته بوده است ولی اين کمترين ارتباطی با زبان حافظ ندارد. اگر امروزی با جای رعيت، مفهوم شهروند می‌نشيند، دلیل‌اش اين نيست که مثلاٌ جامعه‌ی انگليسی قبلاً با زبان و ذهن حافظی فکر می‌کرده و امروز چنین فکر نمی‌کند. اين نهايت ساده‌لوحی است – اگر به آقای منصوری بر نمی‌خورد – که پديده‌های اجتماعی و سياسی را به همين سادگی برای خودمان توجيه کنيم.
من اين را می‌فهمم که امروز همه قرار نيست مثل حافظ حرف زنند يا فکر کنند ولی چيزی که حافظ را برای ما حافظ می‌کند فقط اين نیست که غزل می‌گفته يا دوپهلو حرف می‌زده است که بيايیم بگويم افتخاری ندارد که امروز استفاده از حافظ را جشن بگیريم! بله، ما بدون شک امروز هم به حافظ نياز داریم، هم به مولوی هم به فردوسی و هم به مثلاً عطار. درجات نياز مردم هم فرق می‌کند. جامعه‌های مختلف به شيوه‌های متفاوتی از سرمايه‌های عقلانی، ادبی و عرفانی‌شان استفاده می‌کنند. اين نسنجيدگی است که فکر کنیم مشکلات ما فقط به خاطر زبان آن هم مثلاً زبان حافظی است و توسعه‌نيافتگی کشور و ناتوانی مردم از نقد صریح حاکمان سياسی را به گردن حافظ بیندازيم. این تنها نسنجیدگی هم نيست. دروغ هم هست. اولاً ایران را با غرب و اروپای لیبرال نباید قیاس کرد. تازه با غرب هم اگر قياس کنيم، بفرمايید بگوييد که همين نامه‌های محمد نوری‌زاد که برای خودش ژانری است تاریخی و مثال‌زدنی چطور در ایران تولید می‌شود؟ يا نامه‌های عين‌القضات از کجا در آمده است؟ از این مثال‌ها می‌شود فراوان آورد. چيزی که من می‌فهمم يک سردرگمی آشکار و اصرار در نفهمیدن مسأله است و از آن بدتر اذعان نکردن به يک خطای آشکار است.
آقای منصوری به حق از من رنجيده خاطر است که در سلامت فکرش ترديد کرده‌ام. اما آن پاسخ سرشار از رنجيدگی و طعنه، کمترین توضیحی در قبال نقدی که من به ايشان وارد کرده‌ام نيست. من اگر جای ايشان بودم، وقتی پای‌ام را جايی می‌گذاشتم که تخصص‌ام نبود و کسی به من تذکر می‌داد که توسعه را درست نفهميده‌ام، دست کم دو تا کتاب دست‌ام می‌گرفتم و می‌خواندم نه اين‌که شروع کنم و «از نظر خودم» همه‌ی مفاهيم را از نو توضیح بدهم و برای خودم تعریف کنم. اگر من و شما اسم يک چيزی را بگذاریم توسعه و بعد بگوييم مقصود من از توسعه اين بود، توسعه‌ای که در ادبیات سياسی و اجتماعی مطرح است؛ تغيير ماهيت نمی‌دهد. لذا، متأسفانه، بنده فکر نمی‌کنم ماجرای ايشان و حافظ، ماجرای لا اله بدون الا الله بوده باشد. مسأله، مسأله‌ای عميق‌تر است: نفهميدن توسعه و اصرار بر همان نفهميدن؛ تحميل کردن يک قالب فکری بر حافظ. اين گره را می‌شد با دست باز کرد: ايشان کافی بود توضیح می‌داد که کلمه‌ی توسعه را نادرست به کار برده است و اصلاً مرادش چیز دیگری بوده است و بعد تازه می‌رسيديم به محل نزاع که جایی است بنده با ايشان موافق نیستم به شرحی که در بالا آمد.

پ. ن. درباره‌ی خيلی جاهای نوشته و سخنان آقای منصوری می‌شد حرف زد و مفصل‌تر از اين‌ها اما کوشش کردم زیاد حاشیه نروم به اصل مسأله بپردازم. از طعنه‌ها و متلک‌های ايشان هم می‌گذرم و می‌فهمم برای کسی که با این عتاب و شدت او را متهم کرده بودم به ناسالم بودن فکرش (و چنان‌که گفتم اين را پس می‌گيرم با عذرخواهی)، این واکنش ممکن است عادی باشد. اميدوارم چيزی که درباره‌ی اصل موضوع نوشتم به قدر کافی روشنگر باشد.

۱۲

احمدی‌نژاد و طبقه‌ی متوسط

ظریفی امروز نکته‌ی تأمل‌برانگیزی را درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گفت. همه جا تبلیغات کرده است و کرده‌اند که او متعلق به طبقه‌ی فرودست است و در زمره ی زحمتکشان و چه و چه. ولی هیچ‌کس گويا توجه ندارد که او تقریباً از ابتدای زندگی‌اش در تهران زندگی کرده است. مدرک دکتری دارد. استاد دانشگاه بوده است. درس‌خوانده است. سال‌های درازی در مناصب رسمی دولتی و سياسی کار کرده است. فرماندار و استاندار و شهردار بوده و رييس جمهور هم شده است. در این منصب‌ها و با این موقعيت‌ها چطور می‌شود کسی را متعلق به طبقه‌ی زحمتکش يا مستضعف به حساب آورد؟ اين هم يک نمونه‌ی دیگر از ریاکاری‌های دولت احمدی است. با هر معیاری، احمدی‌نژاد متعلق به همین طبقه‌ی متوسط است. طبقه‌ی متوسط کسانی نیست که متمول باشند و پول‌شان از پارو بالا برود. او شاید متعلق به طبقه‌ی مرفه نباشد (شاید هم البته باشد) ولی بی‌شک بخشی از طبقه‌ی فرودست نيست. اين بازی تبلیغاتی که او را هنگام خواب در خانه‌اش يا سر سفره‌ی نان و پنیر نشان بدهند، همان مصرف تبلیغاتی داخلی را دارد و گرنه آدمی با اين سابقه و اين تحصيلات رسمی را نمی‌شود در شمار طبقه‌ی متوسط به شمار نیاورد. این هم از نکته‌ی ظریف امروز!
۱

محاربه، امنيت ملی و فتنه‌گران

یک بار دیگر سه کلمه‌ی بالا را در ذهن‌تان مرور کنيد. این کلمات در زبان چه کسانی بيشترين بسامد را دارند و چرا؟
اولین کلمه،‌ ظاهراً مبنایی دینی دارد اما اگر دقیق‌تر شویم، می‌بینيم پوشش دینی این کلمه، نمی‌تواند سرشت عمیقاً دنيوی و پيوند خورده به قدرت و سياستِ آن را پنهان کند. «محاربه» شانه‌به‌شانه‌ی «امنيت ملی» به کار می‌رود. وقتی يک نظام حکومتی از «محاربه»‌ سخن می‌گويد (و حتی شنیدن همین لفظ هم خشونتی پنهان‌نکردنی در خود دارد)، در حقیقت از «جنگ» سخن می‌گوید و از مبارزه‌ی سرسختانه و اخلال‌گرانه با نظام حکومتی غالب و مسلط. پس می‌شود به جای همین کلمه‌ی «محاربه»، کلمات «نبرد»، «ستیز»، «اخلال»، «شورش» يا چیزهایی با حوزه‌ی معنایی مشابه هم گذاشت، اما برای نظامی که می‌خواهد اقدام خشونت‌بار خود را مدلل و موجه کند، ناگزیر پناه گرفتن زیر سایه‌ی قداستی دینی کار را آسان‌تر می‌کند، اما نباید گمان کرد که اگر این تعبیر یا توجيه دینی نمی‌بود، این توجيه‌گری به این سادگی ميسر نمی‌شود. این‌جاست که باید رشته‌ی پیوند میان «محاربه»، «امنيت ملی» و «قدرت سیاسی» را پیدا کرد.
در آيه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده آمده است: «إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (ترجمه‌ی خرمشاهی:‌ «همانا جزاى كسانى كه با (دوستداران‏) خداوند و پيامبر او به محاربه برمى‏خيزند و در زمين به فتنه و فساد مى‏كوشند، اين است كه كشته شوند يا بر دار شوند يا دستها و پاهايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود، يا از سرزمين خويش تبعيد شوند؛ اين خوارى و زارى دنيوى‏شان است و در آخرت هم عذابى بزرگ (در پيش ) خواهند داشت‏»). قصه‌ی استفاده‌ای را که از این آیه برای مقاصدِ سیاسی می‌شود،‌ همه می‌دانيم اما خوب است نگاهی هم به آيه‌ی قبل از همین آیه بکنيم: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاء تْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» («هر كس كسى را -جز به قصاص قتل‏، يا (به كيفر) فسادى در زمين‏- بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است‏. و قطعاً پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند، (با اين همه‏) پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند»). نمی‌خواهم زیاد به شرح جزييات ماجرا بپردازم اما تقارن اين دو آيه،‌ بسيار معنادار است.
اما، کلمه‌ی دیگری که فراوان در ادبياتِ‌ سياسی صاحبان قدرت به کار می‌رود، «امنيت ملی» است. این تعبير اختصاصی به حکومت‌های دینی یا غير-دينی ندارد. «دفاع از امنيت ملی»‌ وظیفه‌ای است که قدرت برای خودش تعریف می‌‌کند. «تهدید امنیت ملی»‌ اتهامی است که دولت/قدرت می‌تواند با توسل به آن، افرادی را کیفر دهد. يک بار ديگر اگر به همين تعابیر نگاه کنیم، می‌بینيم که «محاربه» همان «تهدید امنيت ملی» است. پوشش الفاظ مقدس بهانه‌ای است برای پنهان کردن اتفاقی که در نهايت می‌افتد. فرجام کار، پيروزی قدرتِ حاکم و نابودی محاربه‌گر یا تهدید‌کننده‌ی امنيت ملی است. اما تمام نکته در اين‌جاست که چگونه این کلمات می‌توانند بهانه‌هایی باشند برای تحکيم یک قدرتِ استبدادی. زبان قدرت از محاربه‌گران سخن می‌‌گويد. معنای‌اش این است که متهم به تهديد امنيت ملی، با کسی محاربه کرده است (امنيت ملی اين‌جا به جای خدا و رسول می‌نشيند و نظام جمهوری اسلامی فراوان این دو را به معنای يکديگر به کار می‌برد و اين از نشانه‌های مهم سکولار شدن نظام جهموری اسلامی است: امنیت ملی، به جای خدا نشسته است!). اما با چه کسی؟ در زبان محاوره و حتی در زبان سیاست، این بخش عمدتاً حذف می‌شود چون به قرینه گمان می‌رود که اين محاربه با «خدا» و «رسول» صورت گرفته است. اما واقعیت‌ این‌هاست: خدا بی‌واسطه با انسان‌ها سخن نمی‌گويد. رسول هم دیگر در میان ما نیست. پس نظام سياسی توسعاً و با تکیه بر تفسیر و تأویل خود، با تکیه بر ناخودآگاه بخشی از مردم و البته بازی‌های مختلف سیاسی، کوشش می‌‌کند مشروعيت خود را هم‌ردیف مشروعیت الاهی (خدا و رسول)‌ قرار دهد. پس اتهام محاربه، در غيابِ داشتنِ آن مشروعيت ناگهان فرو می‌پاشد! کسی که به دروغ و تقلب نماينده‌ی مردم شده باشد، وضع‌اش روشن است،‌ چه برسد به کسی که با سياست و قدرت خواسته باشد مشروعيت خود را به مشروعيت خدا گره بزند (این بحث هم هم‌چنان باقی می‌ماند که در امر حکومت و سياست، مشروعيت خدا و رسول چه محلی از اعراب دارد؟ هم بحث درون‌دینی در آن هست و هم بحثِ برون‌دینی).
اما اگر همین کلمات را از منافع قدرتِ سیاسی یا همان که برای خود مشروعيتی قایل می‌شود (آن هم از جنس مشروعيتی الاهی)، بزداييم و تعلقات انسانی و سلیقه‌های قدرت/دولت را هم در آن لحاظ کنيم، ناگهان آن هيبت و عظمت فرو می‌ریزد اما هم‌چنان باقی خواهند ماند. اتهام «تهديد امنيت ملی» اتهامی نيست که فقط جمهوری اسلامی به کار ببرد یا فقط در نظام‌های توتالیتر استفاده شده باشد. اين اتهام،‌ حتی در کشورهای دموکراتیکی که نظام سياسی‌شان واقعاً جواب می‌دهد و تنها اسمی از دموکراسی نیست، گاهی به کار می‌رود. گرفتيم که این اتهام به آن رسوایی و فضيحتی که در نظام‌های استبدادی به کار می‌رود، ابزار خاموش کردن صدای مخالف نباشد (که در بسياری از اوقات هست و تفاوت چندانی ميان نوع نظام حکومتی نیست). اما هر چه هست، تمام نکته اين است که تعبيرهای «محاربه» يا «تهديد امنيت ملی» تعبیرهايی هستند که وضع شده‌اند برای عبور از قانون متعارف و معلق کردن عرف جاری جامعه. اين تعابیر، يا تعبیر «فتنه‌گران» و «اغتشاش‌گران» همه تعابيری هستند که حکايت از وضعیت‌های اضطراری دارند. وضعیت تعلیق، وضعیتی است که در آن قدرت حاکم می‌تواند با تکیه بر مشروعیت مفروض خود (چه این مشروعیت هنوز به جا باشد یا شدیداً آسیب‌دیده باشد) وضعیتی اضطراری را در جامعه حاکم کند و دست به تغيیر و تحول‌هایی گسترده در سطوح و لایه‌های مختلف اجتماع بزند. هیچ جامعه‌ يا نظام باثباتی نمی‌تواند پیوسته از وجود «محاربان»، «تهديدکنندگان امنیت ملی» يا «فتنه‌گران» سخن بگويد. هر چه بسامد به کار رفتن این کلمات در ادبیات یک نظامِ سیاسی بالاتر باشد، آسان‌تر می‌توان به عمق بحران مشروعيتِ آن پی‌ برد. هر چه استفاده از این تعابیر (در نظام‌های دینی يا غیر-دینی) کمتر باشد، شاخصی از سلامتِ مشروعیتِ سیاسی در اختیار داریم.
فرض کنيد که کسانی که متهم به «محاربه» شده‌اند، کسانی باشند که با فساد و انحراف یک نظام سياسی به مبارزه برخاسته باشند. نظام حاکم هم‌چنان آن‌ها را «محارب» يا «تهديدکننده‌ی امنيت ملی» می‌نامد. نمونه‌ی کلاسيک این استفاده از زبان قدرت را در زمان خلیفه‌ی دوم اموی، يزيد بن معاویه، در برابر امام حسین نوه‌ی رسول خدا در صحرای کربلا می‌بينم. نمونه‌های بعدی هم از حد شمارش خارج است. پس بسیاری اوقات، آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان هم در لباس «محارب» در رسانه‌ها و تبلیغات قدرت حاکم به عنوان «فتنه‌گر» و «اغتشاش‌گر» تصویر می‌شوند. اين‌جاست که «امنیت ملی» ترجمه می‌شود به «حفظ منصبِ صاحبِ قدرتِ سياسی» و تهديد آن، همان به مخاطره افتادن اقتدار و انحصارطلبی حاکمِ قدر-قدرتی است که «محاربان» (بخوانید «منتقدان»، «آزادی‌خواهان» یا «عدالت‌جويان») دیگر بی‌چون و چرا سخن‌اش را نمی‌پذیرند و اساساً به صداقت، عدالت، وفای به عهدِ او تردید جدی پيدا کرده‌اند. اين‌جاست که اهل تقوا در به کار بردن این کلمات، روز به روز احتیاط بيشتری به خرج می‌دهند و آن‌که اول از همه متهم می‌شود،‌ صاحبِ قدرت است (چون قدرت است که به طور پيش‌فرض باید در مظان اتهام باشد مگر اين‌که خیال و سودای باطل توهم قدسی‌بودن و عصمت داشتن قدرتِ حاکم را در ضمیر و زبان مردم انداخته باشد). حال پرسش اين است: این بحرانِ مشروعيت دامن‌گستر را چگونه می‌توان درمان کرد؟ يافتن پاسخ‌ها زياد سخت نيست.

تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آيد علم ناکس را به دست
واستان از دستِ ديوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاح‌اش هست و عقل‌اش نی، ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند!

۳

آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نيست. از امید گفتن، سویه‌ی ديگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکايتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگويی، فریب است. اميد، همزاد جاويدانِ ایمان است. اما ايمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌ديده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گويم. باز هم دلی روشن دارم که فردايی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن ديد. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصديق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصوير را اگر صادقانه و از دل پيش چشمِ خود بگذاريم، دشوار نيست اگر دلربايی اميد و اطمينان به آن را باور کنيم. اين کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانيان ببرند. شايد حراميان به غارتِ اميد و ايمان ما بکوشند. اما اين کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسيدن شايد در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بيشتر از وقت‌های ديگر باشند، اما هم‌چنان رسيدن در افقِ نگاه ما هست. اين راهِ ناگزيری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگريم که چقدر راه آمده‌ايم، می‌توانيم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسيدن به مقصود، یک قدم بيشتر باقی نيست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگويد این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کيميايی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشيم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینيم. اما از ياد نبریم که نياکانی داشته‌ايم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نياکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. اين پيروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». نويدِ آزادی در همين نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاريم.

بگذاريد این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا اين روايت را از سايه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، هميشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا اين‌جا گفتم، شايد بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:

می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.
می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
۱۵

آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده!

موجی که يادداشت شادی صدر در فضای وب انداخت، سرآغاز گفت‌وگوهای مبارکی شد. واکنش‌های مختلفی که به سخنان او تا به امروز ديده‌ام نشان از زنده بودن فضای بحث و نقد دارد. ابتدا که جمله‌ای کوتاه بر صدر نوشته‌ی ايشان نوشتم و در فیس‌بوک آوردم، گمان نمی‌کردم بحث اين اندازه دامنه پیدا کند. با گسترش یافتن پاسخ‌ها، تصميم گرفتم همان نظرها را در یادداشتی وبلاگی منتشر کنم که بعد به خاطر اين‌که جلوی سوءتفاهم‌های محتمل (و چه بسا قطعی) گرفته شود، از نشرش منصرف شدم. اما هم‌چنان می‌توانم اصل ماجرا را صورت‌بندی کنم.
عنوان نوشته‌ی شادی صدر اين است: «چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟». وقتی عنوان را خواندم تکان خوردم و گمان بردم شايد اشتباه می‌کنم و مراد نويسنده، هرگز این تعمیم بی‌حساب و کتاب نبوده است که همه‌ی مردان ایرانی را يک‌رنگ و یک‌شکل ببينید. اما در سایر جاهای اين نوشته، اين مضمون باز هم تکرار می‌شود. از جمله در عبارت فرجامین اين يادداشت که نويسنده می‌گويد: «من چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.» يا در همان اوایل متن به این جمله می‌رسيم: «شما! بله، خود شما! به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.» و باز در جمله‌ای دیگر همین لحن و زبان تکرار می‌شود: «…روندی که اتفاقا شما آقایان، بله همین شما، حتی در آن هم سهیم هستید؛ حتی اگر نوجوانی بیش نباشید.» و اين زبان هم‌چنان تکرار می‌شود: «دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.» (تأکیدها همه از من است).
نقد من به این نوشته به روشنی اين است: شادی صدر به آسانی مردان را جمع می‌بندد. حکم‌اش را به «همه‌ی مردان ایرانی»‌ حتی نوجوانان بدون هیچ واهمه‌ای تسری و تعميم می‌دهد. لحن‌اش عصبانی است و پرخاشگر. اين لحن و زبان، به اصل سخن شادی صدر، هر چه که بوده باشد،‌ آسيب می‌زند. مهم نیست که موضوع سخن او زنان است و حقوقِ‌ قرن‌ها پایمال‌شده‌ی آن‌ها. مهم نيست که جامعه‌ی ایرانی به شدت مردسالار باشد یا نگاهی جنسیتی پیوسته زندگی را بر زنان دشوار و دشوارتر کرده باشد. هر چه هست،‌ این زبانِ درشت و تلخ، کليت سخن او را مخدوش می‌کند. می‌شد و می‌شود در جزييات و متن سخن شادی صدر با او گفت‌وگو کرد و سخن او را پذیرفت یا با او مخالفت کرد (از جمله اين‌که من معتقدم «دموکراسی» واژه‌ای است که در متن شادی صدر پاک بی‌‌معنا و غریب است و می‌توانم دفترها سياه کنم از اين‌که چقدر اين «دموکراسی»‌ ژورنالیستی و ساده‌انگارانه به کار رفته است و حقوق‌دان ما چقدر درک و شناخت‌اش از دموکراسی سطحی است). اما مشکل بزرگ من با این متن اين است که اين آغاز و عنوان و این جملات هم خشن و عصبانی است، هم دور از انصاف علمی است و هم نقض غرض است.
پرسشی که می‌توان از شادی صدر پرسید اين است که چرا چنين متنی را می‌نویسد؟ او چه دردی داشته که چنين متنی را نوشته است؟ قطعاً درد او این نبوده که یک جایی بالاخره بيايد و با زبانی تحقیرآمیز و عبوس با «همه‌ی مردان ايرانی» سخنی بگوید تا تشفی خاطری حاصل شود، پس درد او لاجرم باید همين بیدادهايی باشد که بر زنان می‌رود و همین نامردمی‌هایی باشد که از بخشی از مردان ايرانی سر می‌زند – چه اين بخش شمارشان صد نفر باشد و چه میليون‌ها نفر. اگر دردِ اين است، زبان‌اش اين نیست. اين زبان، پل‌های مفاهمه و همدلی را ویران می‌کند. این زبان ديوارها را بلندتر و ستبرتر می‌‌کند. این نوع بیان،‌ دشمن‌کيشانه است و نفرت‌پراکن. مسأله، به هیچ رو اين نيست که زنی سخنی گفته است و مردان در برابرش به اعتراض ايستاده‌اند. کم نبوده است که زنی – از جمله شادی صدر – سخنی گفته است و خوب و به جا بوده و مردان و زنان يک‌صدا از او دفاع کرده و او را ستوده‌اند. اما شادی صدر و دوستان‌اش باید اين را بیاموزند که همه‌ی آدمیان خطا می‌کنند حتی اگر تاج سر آفرينش باشند. و از اين آدمیان خطاکار آن کسی قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشيند که بداند کجا و به چه زبانی باید اذعان کند به اين‌که خطا گفته است يا تند رفته است. ايشان می‌تواند اين جسارت و شهامت را داشته باشد که بگويد اصل حرف‌ام هم‌چنان محکم است ولی در بیان‌اش خطا کردم. می‌تواند بگوید که جامعه‌ی ما دچار این مشکلات است اما اين‌ اندازه تحقیرگر و خشن نباشد. می‌تواند از حقوق زنان چنان دفاع کند که مردان و زنان چاره‌ای جز دفاع از او نداشته باشند، نه آن‌که چنان سخن بگوید که مردان زن‌ستیزی که نگاهی جنسیتی به زن دارند زبان‌شان دراز شود که ما از اول می‌گفتیم فمينیست‌ها چنین‌اند (بی‌منطق‌اند، خشن‌اند، پرخاش‌گرند و الخ) و مردانی که با زنان هم‌دل و هم‌صدا هستند، دیگر نتوانند عقلاً و منطقاً در مقام دفاع از این درشتی‌ها بايستند. هر چه باشد، آخر کار قرار است این همه حرف گرهی از گره‌های زنان را باز کند و دردی را علاج کند نه این‌که آن درد هم‌چنان لاعلاج باقی بماند و فقط جنجالی رفته باشد و غوغایی به پا شده باشد. 
نازنینی تو ولی در حد خويش
الله الله پا منه از حدّ بيش
من در اين زبان خشن و پرخاشگر که مدام گریبان اين و آن را می‌گیرد، نه فروتنی می‌بينم نه استقامت. خشم می‌بینم و فریادِ بی‌مهار. نیازی نیست کسی يک شاهد يا صدها نمونه بیاورد که مردانی چنان ستم‌هایی بر زنان کرده‌اند. کدام انسان منصف و آزاده‌ای است که ستم‌ها را ديده باشد و بگويد ستمی نبوده؟ اما هيچ کدام از این‌ها ما را مجاز به خطا کردن و درشت گفتن نمی‌کند. صد حرف حق اگر بگويی، به هیچ رو اجازه نداری به خاطر این‌که سخنان حقی هم بر زبان‌ات جاری شده، درشت و گزاف بگويی و مرزهای اخلاق و نقد را پشت سر بگذاری. مسأله ساده است: هدفِ خوب شادی صدر – که قاعدتاً باید دفاع از حقوق زنان باشد – وسيله‌ی مذموم درشت‌گویی، پرخاشگری و مغالطه را توجیه می‌‌کند؟
در گفت‌وگوهایی که با دوستان در گرفته، اين مثال را زده‌ام که اين شيوه‌ی استدلال که به زن‌ها ستم بسیار رفته است و چنان تحت فشار بوده‌اند که اکنون این زبان و بیان از آن‌ها غریب نيست، استدلال محکمی نيست. این نوع استدلال، همان استدلالی است که امروز دستگاه‌های دولتی با توسل به آن مردم ایران را می‌آزارند و می‌کوبند: حفظ نظام ارتکاب هر فعلی را مجاز می‌شمارد. يا مثال دیگرش این است: افراطیون مسلمانی که به سوی بمب‌گذاری‌های انتحاری و قتل‌ بیگناهان می‌روند، توجيه‌شان دقیقاً‌ همین است که غرب قرن‌ها به ما ستم کرده است و ما را تحقیر کرده است، پس ما مجازيم به همین خشونت پاسخ دهيم. دقت کنید که تحقير شدن ملت‌های جهان سوم از سوی غربيان چیزی نيست که انديشه‌وران آزاده‌ی جهان به سادگی آن‌ را انکار کنند، اما کدام آزاده‌ی منصفی هست که قتل و جنایت را توجیه کند؟ می‌فهمم که اين مثال‌ها خیلی شدیدتر از چيزی هستند که شادی صدر گفته است، اما محور استدلال کسانی که از موضع او و زبان او دفاع می‌کنند – در عين اين‌که می‌گویند او نباید تعميم می‌داده و همه را به يک چوب می‌رانده – باز همين است. همين که هدف، وسيله را توجيه می‌کند. يا آن‌قدر بر ما ستم رفته است که اگر دو روزی ما هم به همين زبان سخن بگوييم، آبی از آب تکان نمی‌خورد. من اين شتاب‌ها را نمی‌پسندم. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». اين روزها مدام این بيت حافظ در خاطرم آمده است و رفته است:
می‌روی و مژگان‌ات خونِ خلق می‌ریزند
تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
نویسنده می‌توانست همان عبارات بالا را تعدیل کند. ملايم‌تر بنویسد. اصل حرف‌اش را جدی و محکم بزند. اما می‌توانست متن خودش را چند بار بخواند یا بدهد چند نفر متن را بخوانند تا سخنی پخته و سنجيده از او صادر شود نه اين‌که دردهای زنان این سرزمين اين‌گونه لا به لای غوغا و جنجال گم شود یا غباری بر اين آينه بنشيند. اين متن می‌شد بهتر از این باشد (مگر اين‌که البته همين جملات اصل و اساس و غرض و مقصود از نوشتن بوده باشند که آن وقت حکايت دیگری است به طور کلی).

حرف‌های بسياری هست که می‌توان گفت اما اصل سخن من همین نقد کوتاه و صريح بود که هنوز بعد اين همه گفت‌وگو کمترين واکنشی از سوی نويسنده‌اش نيامده است. نويسنده اين عذرخواهی را نه به مردان ایرانی که چنين اوصافی ندارند، بلکه به زنانی هم بدهکار است که با دفاع بدی که از حقوق زنان می‌کند، راه استيفای حقوق آن‌ها را دورتر می‌کند و می‌شود مصداق اين ابیات که:
ره نبرده هیچ در مقصودِ خويش
رنج ضايع سعی باطل پای ريش
يادداشت‌های خوبی که در نقد این یادداشت در اين دو روز دیده‌ام اين‌هاست:
۱. چند نکته ـ (حامد قدوسی)
۲. حجت الاسلام صدیقی و ما (علی عبدی؛ مردمک)
۳. خانم صدر! مراقب باشيد! (وبلاگ شا زه)

۴. در ذیل بحثی که در فیس‌بوک در گرفته بود، نظری از علی عزیز آمده بود – که به چشم‌ام بسيار منصفانه و هم‌دلانه با نويسنده اما منتقدانه آمد – و دریغ‌ام آمد این‌جا نیاورم‌اش:
«یکم: به نظرم اگر مقاله خانم صدر را در کانتکست آن ببینیم و همدلانه بخوانیم شاید برخی از سوء تفاهمهای پدید آمده بر طرف شود. نوشته ایشان یک مقاله تخصصی علمی یا فلسفی نیست که در آن استفاده از سور کلی با وجود حتی یک مورد نقض ناروا باشد. بلکه نوشته ای است ژورنالیستی و مبتنی بر تجربه و مشاهدات شخصی نویسنده. در این مقام سور «همه» را نباید به معنای دقیق کلمه گرفت.

دوم: اشکال اساسی ای که به نوشته خانم صدر وارد است این است که تبیینی که ایشان از رفتار به قول خودشان مردان ایرانی به دست می دهند نه از طریق تجربه و مشاهدات شخصی قابل توجیه است و نه از راههای دیگر. ادعای اصلی ایشان این است که سوء رفتار مردان ایرانی با زنان به خاطر ذهنیت اهریمن انگارانه ی مردان در باره زنان است. و این تبیین نه درباره‌ی مردانی که به زنان متلک می گویند درست است و نه درباره‌ی همه‌ی ‌مردانی که به منظور محافظت از خویشاوندان زن خود در برابر مردان غریبه می‌کوشند آنان را بپوشانند یا به پوشش توصیه کنند. 
آزار جنسی زنان نشانگر خوی اهریمنی آزار دهنده است، نه نشانگر اینکه آزار دهنده زنان را اهریمن می‌پندارد.
محافظت از زنان خویشاوند در برابر مردان مزاحم نیز بیش از آنکه نشان‌دهنده ذهنیت منفی محافظت کننده نسبت به زن باشد، بیانگر ذهنیت او نسبت به مردان است. یعنی محافظت کننده بر این باور است که دست کم برخی از مردانی که در جامعه ی او زندگی می کنند خوی اهریمنی دارند و به واسطه این خو مزاحم زنان می‌شوند و آنان را آزار می‌دهند. بنابراین با اندکی تسامح می توان آن بخش از سخنان خانم صدر را که حاکی از تجربه شخصی ایشان است پذیرفت، اما تبیین و تفسیر ایشان از این مشاهدات نادرست است و نتیجه‌ای که ایشان از این تبیین می‌گیرند نیز نادرست است. آن نتیجه این است: بین حجت الاسلام صدیقی و سایر مردان ایرانی، حتی آنانکه از حقوق بشر و حقوق زنان دفاع می‌کنند، هیچ فرقی نیست. 
واقعیت این است که اولاً همه‌ی مردان ایرانی به زنان متلک نمی‌گویند. ثانیاً آنانکه متلک هم می‌گویند نه ذهنیت یکسانی نسبت به زنان دارند و نه انگیزه‌ی یکسانی در متلک گفتن به زنان.
ثالثاً، کسانی هم که بر زنان خویشاوند خود سخت گیری می‌کنند ذهنیت یکسانی نسبت به زنان ندارند و انگیزه واحدی هم برای اینکار ندارند.»
پ. ن. اين هم شاهد از غیب که تمام آن‌چه را که گمان می‌کردم و به زبان نمی‌آوردم، با بلاغت هر چه تمام‌تر ثابت کرد: «آب در خوابگه مورچگان» (شادی صدر). اسم اين واکنش به صراحت نخوت و تکبر است و اصرار بر اشتباهی که اذعان به آن بسیار ساده است و هيچ صدمه‌ای به شادی صدر نمی‌زد اما ادامه‌ی آن و پافشاری بر آن معنایی روشن دارد (به زبان عام‌فهم ترجمه می‌شود به این‌که: «خوب کردم اين‌جوری نوشتم؛ اصلاً از اول‌اش هم می‌خواستم همين بشه»). «ما فمينيست‌ها» همان نکته‌ی فخيمی است که همه چيز را بر آفتاب می‌افکند. حیف! کاش می‌شد همزبانی و همدلی کرد. کاش می‌شد دیوارها را کمتر کرد و پل‌ها را بیشتر! اسباب دریغ است و تأسف. کاش اين همه توهم و خيال‌اندیشی نبود ولی خيال‌انديشی به درون باز می‌گردد:
هر درونی کو خیال‌انديش شد
گر دلیل آری خیال‌اش بيش شد
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود!

پ. ن. ۲. از وبلاگوار: «زنی که اين شيوه «دفاع از زن» خانم صدر را نمی‌پسندد!» و «آب در خوابگه مورچگان تقلیل‌گرا» از حامد.

حامد قدوسی به خوبی توانسته فاصله‌ی عاطفی‌اش را از نوشته حفظ کند و مغالطه‌های فراوان بحث‌های در گرفته را به تصویر بکشد: «موردکاوی‌هایی در مغالطه». زنانی که صادقانه دلسوز خودِ زنان هستند (و البته مردانی که می‌خواهند جانب عدالت و انصاف را فرونگذارند) بسیار می‌توانند از این صورت‌بندی مغالطات درس بگیرند. این مغالطه‌ها را تنها يک «فمينيست طرفدار حقوق زنانی ایرانی» مرتکب نمی‌شود. مردان زیادی هم هستند که در بحث‌های دیگری دچار همين مغالطه‌ها هستند. در ابتدا نوشتم که در گرفتن این بحث بسیار مبارک بود. اکنون یقين دارم که نتایج خیلی خوبی از آن گرفته شد.

۶

رسيدن به مکارمِ اخلاق، سلوک می‌خواهد!

قصه‌ی زبان سخيف، پر اشتلم و بی‌ادبانه‌ی محمود احمدی‌نژاد تازه نيست. اين همه زبانه کشيدن بی‌ادبی و وقاحت که هيچ شأن و جايگاه هم نمی‌شناسد، ويژگی ممتاز اوست. در تمامِ اين پنج‌سال گذشته، ملت ما شاهد رواج اين زبان وقيحانه در بالاترين سطح اجرايی نظام بوده‌اند و هيچ توجيهی برای باز گذاشتن اين ميدان برای به ابتذال کشاندن اين «قیمتی دُرّ لفظ دری» وجود نداشته و ندارد. همين که این فضا باز گذاشته شده تا کسی چون او، از چنان جايگاهی، نه تنها در درون و برای ايرانيان بلکه برای جهانيان با همین ادبيات بی‌مايه، پرتکبر و نخوت و به عبارتِ دقیق‌تر «چاله‌ميدانی» سخن بگويد، حکايت از مشکلی عمیق‌تر و جدی‌تر دارد و آن همین تباه شدن مزاجِ دهر است – به تعبیر حافظ. مزاجِ سیاست مدت‌هاست تباه شده است. به دنبالِ آن، سياست‌مدارانی که گمان برده‌اند چون متصل به يک منبع قدرت يا مستظهر با حمايت يا ولايتِ او هستند، رواست که هر چه بر از خیال‌شان بگذرد، بر زبان نيز جاری کنند، نمونه‌ی اعلای اين تباهی هستند.

حال، پرسش این است که اگر کسی بخواهد مغز و مضمون همین مدعيات را – که بر زبان کسی چون احمدی‌نژاد جاری می‌شود – به بيانی بی‌غرض‌ و مرض‌تر، با شيوه‌ای شيوا یا سالم و بی‌خشونت و مؤدبانه‌تر بگويد، چه باید بکند؟ اصلاً شدنی است؟ پاسخ این پرسش را بايد در جای دیگری جست‌وجو کرد. ابتدا باید پاسخ داد که اصلاً او چه حرفی برای گفتن دارد؟ چه گام مثبتی برای ايران و ايرانی می‌خواهد بردارد که برای آن ناگزیر است تن به اين همه پستی و این همه ابتذال بدهد؟ به گمان‌ام مغز مسأله اين‌جاست که او اساساً کاری نمی‌کند جز همين زبان‌بازی یا زبان‌درازی. او هنری جز شکلک درآوردن و تمسخر و استهزاء و تحقیر ندارد (و اين را می‌توان از میزان آسيب‌های عمیقی که در این سال‌ها به بدنه‌ی اجرایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور زده است دریافت). برای اين‌که کسی آراسته به فضايل و مکارمی باشد و این فضايل در منش، گفتار و عمل‌اش تجلی پيدا کند، تربیتی لازم است. ادبی باید. و این ادب ابتدا باید در باطن و ضمیر فرد استحکام و رسوخ پیدا کند. نمی‌شود عمری را به ابتذال فکری و معنوی سپری کرد – آن هم در پوشش دين‌داری و تقدس – و بعد انتظار داشته باشيم ناگهان از ميان این همه پوچی و بی‌معنایی و تهی بودن، ارزشی و گوهری بیرون بياید. مسأله اين است: برای رسیدن به مکارم اخلاق سلوک لازم است. آدمی باید گريبانِ خودش را مدام بگيرد و پيوسته خودش را ادب کند. این تأديبِ نفس به ویژه برای کسانی که در مقام قدرت هستند واجب‌تر است چون قدرت به آسانی باعث می‌شود آدمی باد در دماغ بیندازد و گمان کند که «کرديم و شد»!

حضرتِ امیر در نهج البلاغه سخنی شیوا و بلند دارد در این مضمون:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ اَلنَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ» (آن كه خود را پيشواى مردم سازد پيش از تعليم ديگرى بايد به ادب كردن خويش پردازد ، و پيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد بايد به كردار ادب نمايد، و آن كه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد ، شايسته‏تر به تعظيم است از آن كه ديگرى را تعليم دهد و ادب آموزد) (کلمات قصار حضرت امير، شماره ۷۳).
شاید مهم‌ترین و چشم‌گیرترین مصداقِ خلافِ اين معنا در سخنِ حضرت امیر، محمود احمدی‌نژاد است که اگر کسی مجموعه‌ی سخنان اين پنج‌ساله‌ی او را فهرست کند به خرواری از بی‌ادبی و ابتذال لفظ و معنا می‌رسد که نه تنها در شأن هیچ مسلمانی نيست که زیبنده‌ی هيچ انسان فرهيخته و صاحب خردی هم نيست. ایشان تمام سرمایه‌اش در همین عوام‌فريبی و کاربرد زبان مبتذل چاله‌ميدانی و شاخ و شانه کشیدن است. بیهوده نبود که در این ماه‌ها، شعار «ادب مرد به ز دولتِ اوست» اين اندازه ميانِ‌ مردمِ ما جا افتاد. جایی که سياست‌مداران اهل ادب و تواضع و سلامت نفس و زبان باشند، چنين شعارهايی نه می‌گیرد و نه رایج می‌شود. برای فهم ابتذال و بی‌مايه‌گی این زبان، اندکی شهود و سلامت نفس کافی است. نیاز به هیچ ابزاری پيچيده و خاصی هم نيست. حال باید پرسید که چرا هيچ کس در این نظام عريض و طویل این اندازه وقاحت، بی‌ادبی، اخلاق‌گریزی، تظاهر، ریاکاری و دين‌فروشی را گوشمال نمی‌‌دهد؟‌ چه سرّی هست در اين همه مدارا در برابر این اندازه تباهی؟ چه چیزی عالمان را در دیار ما ملجّم کرده است و جاهلان را مکرّم؟

امروز که نامه‌ی غلامحسين مسعودی ريحان را به معلم اخلاق کابينه‌ی او ديدم، نخست چيزی که در خاطرم گذشت این بود که: تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است! متخلق به اخلاق حسنه شدن، سلوک می‌خواهد و سخت گرفتن بر نفسِ خويش. خدای را سپاس که نه او بر خود سخت می‌گيرد و نه بالادستان‌اش بر او سخت می‌گيرند! وجود کسی چون او و عتاب نشدن‌اش با این زبان و ادبیات،‌ حکايت از مشکلی عميق دارد که دانايان دانند! اینتان مسلمانی و اينتان اخلاق و تقوا!

مرتبط:

۱. زبان احمدی‌نژاد و مصباح يزدی (اکبر گنجی؛ زمانه)
۲. رواجِ لمپنیسم و تباهی فرهنگ (ملکوت)

پ. ن. نمونه از سخنان بی‌مایه و پرنخوت و تهی از ادب و اخلاق او آن اندازه زیاد است که حقیقتاً نیازی به نقل قول نيست. بعید است سخنانی از او را در جايی بخوانيد و ردپایی از این ابتذال و بی‌اخلاقی در آن نيابید.

پ. ن. ۲. شاهد از غیب رسيد: جعفر شجونی گفته است ایراد گرفتن از احمدی‌نژاد دردی را دوا نمی‌کند؛ خوب وقتی همه او را با این اخلاق و روش چاله‌ميدانی تحسين کنند و نازک‌تر از گل به او نگويند، نتيجه‌اش می‌شود همين فضاحت مستمر! می‌دانيد که معنای صريح سخن شجونی ترک امر به معروف و نهی از منکر است!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد