۴

حافظ و توسعه؟ استغفر الله!

این يادداشت حاصل تبادل نظری در گوگل‌ريدر است و بازخوردهای بعدی آن درباره‌ی سخنانی که آقای اردشیر منصوری در نشست «حافظ و زمانه‌ی ما» گفته است. سخنان ايشان البته مفصل است. در بسیاری از جاها بنده با اصل سخنان ايشان موافق‌ام اما محل نزاع بنده و ايشان درست بر سر جايی است که ايشان (به نقل و تلخيص خوابگرد) گفته است:
«این که انسان قرن ۱۴ هجری بتواند متن متعلق به قرن ۸ هجری را کاملاً درک کند و با آن همدلی کند، نمی‌تواند تماماً حسن باشد. بعضی افراد از منظر نقد فرهنگی، اقبال نسبت به حافظ را شاخص توسعه‌نیافتگی می‌دانند. عصر حافظ از لحاظ فرهنگی زمانه‌ی مناسبی نبوده است و حافظ ناچار بوده با زبان ابهام سخن بگوید. اگر امروز ما به آن زبان نیازمندیم، نباید جشن بگیریم!»

پيش از این‌که وارد بحث شوم – و توضيح بدهم که ايشان در واکنش سریعی که به پاسخ اوليه‌ی من به اين سخنان نشان داده (اين‌جا)، شتاب‌زده و از سر رنجش کار کرده است – خوب است چند نکته را روشن کنيم.

۱. فضاهای رسانه‌ای – خصوصاً فضاهای وب ۲ – منطق‌هایی متفاوت دارد. لحن، زبان و ادبیاتی که افراد در آن‌ها اختيار می‌کنند بسیار تفاوت دارد با فضای يک مقاله‌ی علمی، يک سخنرانی آکادميک، يا يک پست وبلاگی. پس بايد تفاوت نهاد ميان شأن نزول سخنی در وبلاگ، فیس‌بوک، گودر يا توييتر و مثلاً فرندفید. در شرح و توضيح این نکات، توصيه می‌کنم مقاله‌ی روشنگر و مهم مهدی جامی را بخوانید.
۲. زمان‌پريشی (آناکرونیسم) مدت‌هاست که يکی از عارضه‌ها و آفات دانشگاهیان ماست. نمونه‌های‌اش هم فراوان است: ارزش‌یابی کردن گذشته بر اساس مبانی حقوق بشر، دموکراسی، کثرت‌گرايی، ليبراليسم يا ساير دستاوردهای خرد بشر معاصر. این را باید به ياد داشت – و از ياد نبرد – که مفاهيمی مثل حقوق بشر، کثرت‌گرايی، دموکراسی (در شکل امروزی‌اش)، توسعه، حفظ محيط زيست، و چیزهايی از اين دست، زاييده‌ی جهان معاصر است و انسان‌های دوره‌های قبل، به شکلی که امروز اين مفاهيم را می‌فهميم، با آن‌ها بیگانه بوده‌اند. اين سخن به این معنا نيست که مثلاً هزار سال پيش، انسان موجود بی‌ارزشی بوده يا مثلاً همه وحشی بوده‌اند. مطلقاً. آدمی پيوسته در حرکت و رشد و تکامل بوده است. اما اين‌که بخواهيم قرآن، حافظ، مولوی، حلاج يا ابوسعيد ابوالخیر را با منطق توسعه، حقوق بشر، دموکراسی و مفاهيمی از اين دست بفهميم، بيرون آوردن اين‌ها از بستر تاريخی و فرهنگی خودشان است و البته نتيجه‌ی مفيدی به ما نخواهد داد. شايد بشود – و می‌شود – پاره‌هايی مهم از گذشته را با مفاهيم نو هم‌ساز کرد ولی بدون شک، برخورد کردن با آن‌ها با منطق امروز و تحمیل کردن اين منطق بر زبان آن‌ها خطاست.
۳. گاهی اوقات ما مفاهيم را به دلیل نزدیکی پیامدهای عملی‌شان با هم خلط می‌کنيم. يعنی اگر مثلاً کثرت‌گرايی و دموکراسی در يک جامعه‌ی توسعه‌يافته پيامدهايی دارد، گاهی بدون اين‌که توجه کنيم که آن پيامد خاص، نتيجه‌ی التزام به کثرت‌گرايی بوده يا دموکراسی یا توسعه، ممکن است آن را به هر کدام از اين‌ها نسبت بدهيم يا – به طور پيشينی – نتيجه بگيریم که فلان اتفاق نتيجه‌ی دموکراتيک بودن یا توسعه‌يافته بودن جامعه است. این خلط کردن مفاهيم و دقت‌ورزی نکردن، نشان از ملتزم نبودن به برخورد روشن‌مند با این مفاهيم است.

با این مقدمه، توضيح می‌دهم که چرا با ادعای بالا موافق نيستم. اگر تمام قيدهای عبارات بالا را در نظر بگیریم (مثل «نمی‌تواند تماماً»، «بعضی افراد» و «اگر ما امروز…»)، شايد هیچ نقدی به عبارات بالا وارد نيست. يعنی ممکن است گوينده بگويد مقصودم من «تمام» آن نبود بلکه بخشی از آن بود و نگفتم خودم يا همه بلکه گفتم «بعضی افراد» و تازه سخن‌ام را هم شرطی گفتم نه قطعی (من از توضیح بعدی آقای منصوری در واکنش به اعتراض خودم، همين را می‌فهمم). دقت کنيد که اگر اين قیود را در نظر بگيریم، اساساً تمام عبارت بالا بی‌معنا و بی‌خاصيت می‌شود! درست است که باید در حکم صادر کردن دقیق و سخت‌گير بود ولی وقتی داریم درباره‌ی چيزی نظر می‌دهيم و همه‌ی عبارات و جملات ما تبدیل به جملات شرطی يا مقید شود،‌ انگار اصلاً هیچ حرفی نزده باشيم يا گويی از ابراز سخن واقعی‌مان هراس داريم. لذا، من اين ملاحظه را کنار می‌گذارم و مستقيماً می‌روم سراغ همان «بعضی افراد» و همان «بخشی» که محل اشکال است و همان «اگر»ی که در جمله‌ی ايشان آمده است. اگر اين‌ها سخنان ايشان نيست، خوب نقد من به همان کسانی است که اين ادعاها را دارند.

جامعه‌ی توسعه‌يافته بيش از آن‌که مسأله و مدارش آزادی بيان يا دموکراسی يا حقوق بشر باشد، دغدغه‌ی اصلی‌اش توسعه است. توسعه هم در منطق و زبان سازمان‌های بين‌المللی معتبر توسعه، شاخص‌هایی دارد که به مسکن، آموزش، بهداشت و نیازهای اوليه‌ی زندگی با عزت و کرامت آدمی بر می‌گردد. به عبارت ديگر، ممکن است يک کشور توسعه‌يافته با شاخص‌های بين‌المللی داشته باشيد که زيرساخت‌های کشور خیلی خوب باشد، مراقبت‌های بهداشتی در سطح کشور به ميزان قابل‌قبولی توزیع شده باشد، عمده‌ی ساکنان کشور از حداقل امکانات رفاهی،‌ مسکن، آموزش و چيزهايی از این قبيل برخوردار باشند ولی حکومت‌اش هم‌چنان استبدادی، سلطنتی يا غیردموکراتيک باشد.

اگر به ادبيات امروزی موجود درباره‌ی توسعه مراجعه کنيم، می‌بينیم که به مواردی از قبیل مسایل زیر برخورد می‌‌کنيم که اهداف توسعه‌ی هزاره‌ هستند:
۱.  ريشه‌کنی فقر و گرسنگی شديد؛
۲. دستيابی به تحصیل ابتدایی در سراسر جهان؛
۳. ترویج برابری جنسيتی و تواناسازی زنان؛
۴. کاهش مرگ و مير کودکان؛
۵. بهبود سلامت مادران؛
۶. مبارزه با ایدز، مالاريا و سایر بیماری‌ها؛
۷. اطمينان حاصل کردن از پايداری محيطی؛
۸. ايجاد همکاری‌های جهانی برای توسعه
(اگر در پی مطالعه‌‌ی مفصل و اولیه درباره‌ی توسعه هستيد کتاب «نظريه‌ها و روش‌های توسعه» نوشته‌ی کیتی ويلیس؛ از انتشارات روتلج، را بخوانيد).
به هر تقدیر، هر چه به موارد بالا نگاه کنيم چیزهايی از قبیل زبان حافظ، دموکراسی، ترس مردم از نقد کردن يا نقد نکردن حاکمان بیرون نمی‌آيد مگر با آسمان و ريسمان به هم بافتن. به عبارت ديگر، زبان حافظ و مولوی هيچ ربط مستقیمی به «توسعه» و «توسعه‌يافتگی» ندارد.

در یادداشت گودری‌ام نوشته بودم که: «زمانه‌ی حافظ، زمانه‌ی سختی بوده است، قبول. «نامناسب» بوده؟ نمی‌دانم. مناسب در مقايسه با چه؟ با زبانِ ابهام حرف می‌زده؟ این هم درست. ولی مگر هیچ کس در زمانه‌ی ما دوپهلو حرف نمی‌زند؟ حتی در غرب؟ بله، جهان لیبرال دموکراسی کمی با ایران فرق دارد. شکی نیست. ولی نامناسب بودن زمانه‌ی حافظ و اين‌که او با زبان ابهام حرف می‌زده، مقدمه‌ی منطقی قابل‌دفاع و مناسبی برای توسعه‌نیافتگی نيست، هر چند به هر حال زمانه‌ی حافظ زمانه‌ی توسعه نبوده است اصلا. اصلاً در زمان حافظ، کجای دنيا با منطق امروزی «توسعه» توسعه‌یافته حساب می‌شده که زمانه‌ی حافظ يا سرزمینی که حافظ در آن می‌زیسته، توسعه‌یافته بوده باشد؟» و در ادامه در «سلامت فکر» گوينده تردید کرده بودم که می‌پذیرم سخنی درشت است و حتی در فضای گودر هم شاید نباید چنين می‌‌نوشتم ولی هم‌چنان با قاطعيت می‌گويم که اين سخن که استقبال کردن از زبان و ادبیات حافظ يا خوش‌آمدن‌مان از دوپهلوگویی و ابهام او نشانه‌ی توسعه‌نيافتگی ماست، سخنی است به غايت «چرند»!
حافظ همیشه دو پهلو سخن نمی‌گفته است. هم‌او کسی است که می‌گويد «به بانگ چنگ بگويیم آن حکايت‌ها / که از نهفتن آن ديگ سينه می‌زد جوش» و در ديوان همين حافظ سخنان بسیار جسورانه‌ای هست که آدم از دلیری گوينده‌اش حیرت می‌کند. حافظ در دوره‌های مختلفی زندگی کرده است. اگر در عهد امیر مبارز الدين که «صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد…»، حافظ پياله در آستين مرقع پنهان می‌کرده و از خونريزی زمانه زنهار می‌داده است، آيا در روزگار شاه شجاع که دليری می‌کرده، ناگهان جامعه توسعه‌یافته و دموکراتیک شده است و مثلاً مردم از وضعيت رعيتی به شهروندی رسيده بودند و حاکمان سياسی را نقد می‌کرده‌اند؟ آشکار است که نه. جامعه‌ی زمان حافظ هم‌چنان با شاخص‌های امروزی توسعه،‌ توسعه‌نيافته بوده است ولی اين کمترين ارتباطی با زبان حافظ ندارد. اگر امروزی با جای رعيت، مفهوم شهروند می‌نشيند، دلیل‌اش اين نيست که مثلاٌ جامعه‌ی انگليسی قبلاً با زبان و ذهن حافظی فکر می‌کرده و امروز چنین فکر نمی‌کند. اين نهايت ساده‌لوحی است – اگر به آقای منصوری بر نمی‌خورد – که پديده‌های اجتماعی و سياسی را به همين سادگی برای خودمان توجيه کنيم.
من اين را می‌فهمم که امروز همه قرار نيست مثل حافظ حرف زنند يا فکر کنند ولی چيزی که حافظ را برای ما حافظ می‌کند فقط اين نیست که غزل می‌گفته يا دوپهلو حرف می‌زده است که بيايیم بگويم افتخاری ندارد که امروز استفاده از حافظ را جشن بگیريم! بله، ما بدون شک امروز هم به حافظ نياز داریم، هم به مولوی هم به فردوسی و هم به مثلاً عطار. درجات نياز مردم هم فرق می‌کند. جامعه‌های مختلف به شيوه‌های متفاوتی از سرمايه‌های عقلانی، ادبی و عرفانی‌شان استفاده می‌کنند. اين نسنجيدگی است که فکر کنیم مشکلات ما فقط به خاطر زبان آن هم مثلاً زبان حافظی است و توسعه‌نيافتگی کشور و ناتوانی مردم از نقد صریح حاکمان سياسی را به گردن حافظ بیندازيم. این تنها نسنجیدگی هم نيست. دروغ هم هست. اولاً ایران را با غرب و اروپای لیبرال نباید قیاس کرد. تازه با غرب هم اگر قياس کنيم، بفرمايید بگوييد که همين نامه‌های محمد نوری‌زاد که برای خودش ژانری است تاریخی و مثال‌زدنی چطور در ایران تولید می‌شود؟ يا نامه‌های عين‌القضات از کجا در آمده است؟ از این مثال‌ها می‌شود فراوان آورد. چيزی که من می‌فهمم يک سردرگمی آشکار و اصرار در نفهمیدن مسأله است و از آن بدتر اذعان نکردن به يک خطای آشکار است.
آقای منصوری به حق از من رنجيده خاطر است که در سلامت فکرش ترديد کرده‌ام. اما آن پاسخ سرشار از رنجيدگی و طعنه، کمترین توضیحی در قبال نقدی که من به ايشان وارد کرده‌ام نيست. من اگر جای ايشان بودم، وقتی پای‌ام را جايی می‌گذاشتم که تخصص‌ام نبود و کسی به من تذکر می‌داد که توسعه را درست نفهميده‌ام، دست کم دو تا کتاب دست‌ام می‌گرفتم و می‌خواندم نه اين‌که شروع کنم و «از نظر خودم» همه‌ی مفاهيم را از نو توضیح بدهم و برای خودم تعریف کنم. اگر من و شما اسم يک چيزی را بگذاریم توسعه و بعد بگوييم مقصود من از توسعه اين بود، توسعه‌ای که در ادبیات سياسی و اجتماعی مطرح است؛ تغيير ماهيت نمی‌دهد. لذا، متأسفانه، بنده فکر نمی‌کنم ماجرای ايشان و حافظ، ماجرای لا اله بدون الا الله بوده باشد. مسأله، مسأله‌ای عميق‌تر است: نفهميدن توسعه و اصرار بر همان نفهميدن؛ تحميل کردن يک قالب فکری بر حافظ. اين گره را می‌شد با دست باز کرد: ايشان کافی بود توضیح می‌داد که کلمه‌ی توسعه را نادرست به کار برده است و اصلاً مرادش چیز دیگری بوده است و بعد تازه می‌رسيديم به محل نزاع که جایی است بنده با ايشان موافق نیستم به شرحی که در بالا آمد.

پ. ن. درباره‌ی خيلی جاهای نوشته و سخنان آقای منصوری می‌شد حرف زد و مفصل‌تر از اين‌ها اما کوشش کردم زیاد حاشیه نروم به اصل مسأله بپردازم. از طعنه‌ها و متلک‌های ايشان هم می‌گذرم و می‌فهمم برای کسی که با این عتاب و شدت او را متهم کرده بودم به ناسالم بودن فکرش (و چنان‌که گفتم اين را پس می‌گيرم با عذرخواهی)، این واکنش ممکن است عادی باشد. اميدوارم چيزی که درباره‌ی اصل موضوع نوشتم به قدر کافی روشنگر باشد.

۱۲

احمدی‌نژاد و طبقه‌ی متوسط

ظریفی امروز نکته‌ی تأمل‌برانگیزی را درباره‌ی احمدی‌نژاد می‌گفت. همه جا تبلیغات کرده است و کرده‌اند که او متعلق به طبقه‌ی فرودست است و در زمره ی زحمتکشان و چه و چه. ولی هیچ‌کس گويا توجه ندارد که او تقریباً از ابتدای زندگی‌اش در تهران زندگی کرده است. مدرک دکتری دارد. استاد دانشگاه بوده است. درس‌خوانده است. سال‌های درازی در مناصب رسمی دولتی و سياسی کار کرده است. فرماندار و استاندار و شهردار بوده و رييس جمهور هم شده است. در این منصب‌ها و با این موقعيت‌ها چطور می‌شود کسی را متعلق به طبقه‌ی زحمتکش يا مستضعف به حساب آورد؟ اين هم يک نمونه‌ی دیگر از ریاکاری‌های دولت احمدی است. با هر معیاری، احمدی‌نژاد متعلق به همین طبقه‌ی متوسط است. طبقه‌ی متوسط کسانی نیست که متمول باشند و پول‌شان از پارو بالا برود. او شاید متعلق به طبقه‌ی مرفه نباشد (شاید هم البته باشد) ولی بی‌شک بخشی از طبقه‌ی فرودست نيست. اين بازی تبلیغاتی که او را هنگام خواب در خانه‌اش يا سر سفره‌ی نان و پنیر نشان بدهند، همان مصرف تبلیغاتی داخلی را دارد و گرنه آدمی با اين سابقه و اين تحصيلات رسمی را نمی‌شود در شمار طبقه‌ی متوسط به شمار نیاورد. این هم از نکته‌ی ظریف امروز!
۱

محاربه، امنيت ملی و فتنه‌گران

یک بار دیگر سه کلمه‌ی بالا را در ذهن‌تان مرور کنيد. این کلمات در زبان چه کسانی بيشترين بسامد را دارند و چرا؟
اولین کلمه،‌ ظاهراً مبنایی دینی دارد اما اگر دقیق‌تر شویم، می‌بینيم پوشش دینی این کلمه، نمی‌تواند سرشت عمیقاً دنيوی و پيوند خورده به قدرت و سياستِ آن را پنهان کند. «محاربه» شانه‌به‌شانه‌ی «امنيت ملی» به کار می‌رود. وقتی يک نظام حکومتی از «محاربه»‌ سخن می‌گويد (و حتی شنیدن همین لفظ هم خشونتی پنهان‌نکردنی در خود دارد)، در حقیقت از «جنگ» سخن می‌گوید و از مبارزه‌ی سرسختانه و اخلال‌گرانه با نظام حکومتی غالب و مسلط. پس می‌شود به جای همین کلمه‌ی «محاربه»، کلمات «نبرد»، «ستیز»، «اخلال»، «شورش» يا چیزهایی با حوزه‌ی معنایی مشابه هم گذاشت، اما برای نظامی که می‌خواهد اقدام خشونت‌بار خود را مدلل و موجه کند، ناگزیر پناه گرفتن زیر سایه‌ی قداستی دینی کار را آسان‌تر می‌کند، اما نباید گمان کرد که اگر این تعبیر یا توجيه دینی نمی‌بود، این توجيه‌گری به این سادگی ميسر نمی‌شود. این‌جاست که باید رشته‌ی پیوند میان «محاربه»، «امنيت ملی» و «قدرت سیاسی» را پیدا کرد.
در آيه‌ی ۳۳ سوره‌ی مائده آمده است: «إِنَّمَا جَزَاء الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُواْ أَوْ يُصَلَّبُواْ أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلافٍ أَوْ يُنفَوْاْ مِنَ الأَرْضِ ذَلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (ترجمه‌ی خرمشاهی:‌ «همانا جزاى كسانى كه با (دوستداران‏) خداوند و پيامبر او به محاربه برمى‏خيزند و در زمين به فتنه و فساد مى‏كوشند، اين است كه كشته شوند يا بر دار شوند يا دستها و پاهايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود، يا از سرزمين خويش تبعيد شوند؛ اين خوارى و زارى دنيوى‏شان است و در آخرت هم عذابى بزرگ (در پيش ) خواهند داشت‏»). قصه‌ی استفاده‌ای را که از این آیه برای مقاصدِ سیاسی می‌شود،‌ همه می‌دانيم اما خوب است نگاهی هم به آيه‌ی قبل از همین آیه بکنيم: «مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا وَلَقَدْ جَاء تْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ» («هر كس كسى را -جز به قصاص قتل‏، يا (به كيفر) فسادى در زمين‏- بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است‏. و قطعاً پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند، (با اين همه‏) پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند»). نمی‌خواهم زیاد به شرح جزييات ماجرا بپردازم اما تقارن اين دو آيه،‌ بسيار معنادار است.
اما، کلمه‌ی دیگری که فراوان در ادبياتِ‌ سياسی صاحبان قدرت به کار می‌رود، «امنيت ملی» است. این تعبير اختصاصی به حکومت‌های دینی یا غير-دينی ندارد. «دفاع از امنيت ملی»‌ وظیفه‌ای است که قدرت برای خودش تعریف می‌‌کند. «تهدید امنیت ملی»‌ اتهامی است که دولت/قدرت می‌تواند با توسل به آن، افرادی را کیفر دهد. يک بار ديگر اگر به همين تعابیر نگاه کنیم، می‌بینيم که «محاربه» همان «تهدید امنيت ملی» است. پوشش الفاظ مقدس بهانه‌ای است برای پنهان کردن اتفاقی که در نهايت می‌افتد. فرجام کار، پيروزی قدرتِ حاکم و نابودی محاربه‌گر یا تهدید‌کننده‌ی امنيت ملی است. اما تمام نکته در اين‌جاست که چگونه این کلمات می‌توانند بهانه‌هایی باشند برای تحکيم یک قدرتِ استبدادی. زبان قدرت از محاربه‌گران سخن می‌‌گويد. معنای‌اش این است که متهم به تهديد امنيت ملی، با کسی محاربه کرده است (امنيت ملی اين‌جا به جای خدا و رسول می‌نشيند و نظام جمهوری اسلامی فراوان این دو را به معنای يکديگر به کار می‌برد و اين از نشانه‌های مهم سکولار شدن نظام جهموری اسلامی است: امنیت ملی، به جای خدا نشسته است!). اما با چه کسی؟ در زبان محاوره و حتی در زبان سیاست، این بخش عمدتاً حذف می‌شود چون به قرینه گمان می‌رود که اين محاربه با «خدا» و «رسول» صورت گرفته است. اما واقعیت‌ این‌هاست: خدا بی‌واسطه با انسان‌ها سخن نمی‌گويد. رسول هم دیگر در میان ما نیست. پس نظام سياسی توسعاً و با تکیه بر تفسیر و تأویل خود، با تکیه بر ناخودآگاه بخشی از مردم و البته بازی‌های مختلف سیاسی، کوشش می‌‌کند مشروعيت خود را هم‌ردیف مشروعیت الاهی (خدا و رسول)‌ قرار دهد. پس اتهام محاربه، در غيابِ داشتنِ آن مشروعيت ناگهان فرو می‌پاشد! کسی که به دروغ و تقلب نماينده‌ی مردم شده باشد، وضع‌اش روشن است،‌ چه برسد به کسی که با سياست و قدرت خواسته باشد مشروعيت خود را به مشروعيت خدا گره بزند (این بحث هم هم‌چنان باقی می‌ماند که در امر حکومت و سياست، مشروعيت خدا و رسول چه محلی از اعراب دارد؟ هم بحث درون‌دینی در آن هست و هم بحثِ برون‌دینی).
اما اگر همین کلمات را از منافع قدرتِ سیاسی یا همان که برای خود مشروعيتی قایل می‌شود (آن هم از جنس مشروعيتی الاهی)، بزداييم و تعلقات انسانی و سلیقه‌های قدرت/دولت را هم در آن لحاظ کنيم، ناگهان آن هيبت و عظمت فرو می‌ریزد اما هم‌چنان باقی خواهند ماند. اتهام «تهديد امنيت ملی» اتهامی نيست که فقط جمهوری اسلامی به کار ببرد یا فقط در نظام‌های توتالیتر استفاده شده باشد. اين اتهام،‌ حتی در کشورهای دموکراتیکی که نظام سياسی‌شان واقعاً جواب می‌دهد و تنها اسمی از دموکراسی نیست، گاهی به کار می‌رود. گرفتيم که این اتهام به آن رسوایی و فضيحتی که در نظام‌های استبدادی به کار می‌رود، ابزار خاموش کردن صدای مخالف نباشد (که در بسياری از اوقات هست و تفاوت چندانی ميان نوع نظام حکومتی نیست). اما هر چه هست، تمام نکته اين است که تعبيرهای «محاربه» يا «تهديد امنيت ملی» تعبیرهايی هستند که وضع شده‌اند برای عبور از قانون متعارف و معلق کردن عرف جاری جامعه. اين تعابیر، يا تعبیر «فتنه‌گران» و «اغتشاش‌گران» همه تعابيری هستند که حکايت از وضعیت‌های اضطراری دارند. وضعیت تعلیق، وضعیتی است که در آن قدرت حاکم می‌تواند با تکیه بر مشروعیت مفروض خود (چه این مشروعیت هنوز به جا باشد یا شدیداً آسیب‌دیده باشد) وضعیتی اضطراری را در جامعه حاکم کند و دست به تغيیر و تحول‌هایی گسترده در سطوح و لایه‌های مختلف اجتماع بزند. هیچ جامعه‌ يا نظام باثباتی نمی‌تواند پیوسته از وجود «محاربان»، «تهديدکنندگان امنیت ملی» يا «فتنه‌گران» سخن بگويد. هر چه بسامد به کار رفتن این کلمات در ادبیات یک نظامِ سیاسی بالاتر باشد، آسان‌تر می‌توان به عمق بحران مشروعيتِ آن پی‌ برد. هر چه استفاده از این تعابیر (در نظام‌های دینی يا غیر-دینی) کمتر باشد، شاخصی از سلامتِ مشروعیتِ سیاسی در اختیار داریم.
فرض کنيد که کسانی که متهم به «محاربه» شده‌اند، کسانی باشند که با فساد و انحراف یک نظام سياسی به مبارزه برخاسته باشند. نظام حاکم هم‌چنان آن‌ها را «محارب» يا «تهديدکننده‌ی امنيت ملی» می‌نامد. نمونه‌ی کلاسيک این استفاده از زبان قدرت را در زمان خلیفه‌ی دوم اموی، يزيد بن معاویه، در برابر امام حسین نوه‌ی رسول خدا در صحرای کربلا می‌بينم. نمونه‌های بعدی هم از حد شمارش خارج است. پس بسیاری اوقات، آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان هم در لباس «محارب» در رسانه‌ها و تبلیغات قدرت حاکم به عنوان «فتنه‌گر» و «اغتشاش‌گر» تصویر می‌شوند. اين‌جاست که «امنیت ملی» ترجمه می‌شود به «حفظ منصبِ صاحبِ قدرتِ سياسی» و تهديد آن، همان به مخاطره افتادن اقتدار و انحصارطلبی حاکمِ قدر-قدرتی است که «محاربان» (بخوانید «منتقدان»، «آزادی‌خواهان» یا «عدالت‌جويان») دیگر بی‌چون و چرا سخن‌اش را نمی‌پذیرند و اساساً به صداقت، عدالت، وفای به عهدِ او تردید جدی پيدا کرده‌اند. اين‌جاست که اهل تقوا در به کار بردن این کلمات، روز به روز احتیاط بيشتری به خرج می‌دهند و آن‌که اول از همه متهم می‌شود،‌ صاحبِ قدرت است (چون قدرت است که به طور پيش‌فرض باید در مظان اتهام باشد مگر اين‌که خیال و سودای باطل توهم قدسی‌بودن و عصمت داشتن قدرتِ حاکم را در ضمیر و زبان مردم انداخته باشد). حال پرسش اين است: این بحرانِ مشروعيت دامن‌گستر را چگونه می‌توان درمان کرد؟ يافتن پاسخ‌ها زياد سخت نيست.

تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آيد علم ناکس را به دست
واستان از دستِ ديوانه سلاح
تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
چون سلاح‌اش هست و عقل‌اش نی، ببند
دست او را ورنه آرد صد گزند!

۳

آدمی به غار بر نمی‌گردد!

از امید نوشتن خوب است، اما کافی نيست. از امید گفتن، سویه‌ی ديگری هم دارد. از نور گفتن، بی آن‌که حکايتی از ظلمتِ عافیت‌سوز بگويی، فریب است. اميد، همزاد جاويدانِ ایمان است. اما ايمان و امید در بوته‌ی رنج آب‌ديده می‌شوند. من رنجِ همرهان و دوستان‌ام را می‌بینم و باز هم از امید می‌گويم. باز هم دلی روشن دارم که فردايی روشن در انتظار ماست. فردایی که زلالِ صفا و مردمی را بتوان بهتر در آن ديد. از امید گفتن، صداقت هم می‌خواهد؛ صداقتِ تصديق تلخی‌های و درشتی‌هایی که در دوزخِ حال بر ما می‌رود. همین تصوير را اگر صادقانه و از دل پيش چشمِ خود بگذاريم، دشوار نيست اگر دلربايی اميد و اطمينان به آن را باور کنيم. اين کاروان به عقب باز نمی‌گردد. شاید رهزنانی در مسیر این کاروان دست در خونِ کاروانيان ببرند. شايد حراميان به غارتِ اميد و ايمان ما بکوشند. اما اين کاروان از رفتن نمی‌ماند. سرعتِ رسيدن شايد در زمان‌های مختلف فرق کند. شاید سنگلاخ‌ها بيشتر از وقت‌های ديگر باشند، اما هم‌چنان رسيدن در افقِ نگاه ما هست. اين راهِ ناگزيری است که روندگان و ماندگان چه بخواهند و چه نخواهند رفتنی است. پشتِ سر را اگر بنگريم که چقدر راه آمده‌ايم، می‌توانيم باور کنیم که این ستم‌ها به سکسکه‌ای بیش نمی‌ماند. تا رسيدن به مقصود، یک قدم بيشتر باقی نيست. تنها تفاوت این است که مقیاس‌ها متفاوت است و کسی نمی‌تواند دقیقاً بگويد این یک قدم کی تمام می‌شود.

صبر، کيميايی است که نصیبِ هر هاضمه‌ای نمی‌شود. چه بسا بسیاری از ما دوست داشته باشيم هر چه آزادی و خرمی و شادی و آسایش است همه را همین امروز و به چشمِ خودمان ببینيم. اما از ياد نبریم که نياکانی داشته‌ايم که صبر تلخ و درازی داشته‌اند برای این‌که روزی برای ما وقتِ بهروزی از راه برسد. نه نياکانِ ما مرده‌اند و نه ما خواهیم مرد. اين پيروزی از آنِ ماست. «مردنِ عاشق نمی‌ميراندش / در چراغی تازه می‌گيراندش». نويدِ آزادی در همين نکته است که قدم در راه ایثار هم بگذاريم.

بگذاريد این تصویر را هم با شما در میان بگذارم. این تصویر یا اين روايت را از سايه وام دارم: آدمی از وقتی پای از غار بیرون گذاشته است، هميشه به جلو حرکت کرده است؛ اما هرگز به غارنشینی بازنگشته است! شاید در مسیر راه‌اش زمین خورده باشد یا راه‌اش دور شده باشد، اما هرگز جهت حرکت‌اش به سوی عقب نبوده است. حال،‌ با آن‌چه تا اين‌جا گفتم، شايد بهتر بشود این شعر سایه را خواند و فهمید و با آن همدلی کرد و از آن امید گرفت:

می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.
می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
۱۵

آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده!

موجی که يادداشت شادی صدر در فضای وب انداخت، سرآغاز گفت‌وگوهای مبارکی شد. واکنش‌های مختلفی که به سخنان او تا به امروز ديده‌ام نشان از زنده بودن فضای بحث و نقد دارد. ابتدا که جمله‌ای کوتاه بر صدر نوشته‌ی ايشان نوشتم و در فیس‌بوک آوردم، گمان نمی‌کردم بحث اين اندازه دامنه پیدا کند. با گسترش یافتن پاسخ‌ها، تصميم گرفتم همان نظرها را در یادداشتی وبلاگی منتشر کنم که بعد به خاطر اين‌که جلوی سوءتفاهم‌های محتمل (و چه بسا قطعی) گرفته شود، از نشرش منصرف شدم. اما هم‌چنان می‌توانم اصل ماجرا را صورت‌بندی کنم.
عنوان نوشته‌ی شادی صدر اين است: «چه فرقی است بین امام‌جمعه تهران و سایر مردان ایرانی؟». وقتی عنوان را خواندم تکان خوردم و گمان بردم شايد اشتباه می‌کنم و مراد نويسنده، هرگز این تعمیم بی‌حساب و کتاب نبوده است که همه‌ی مردان ایرانی را يک‌رنگ و یک‌شکل ببينید. اما در سایر جاهای اين نوشته، اين مضمون باز هم تکرار می‌شود. از جمله در عبارت فرجامین اين يادداشت که نويسنده می‌گويد: «من چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی با هر یک از پسران تازه‌بالغ دیروز و مردان طرفدار حقوق بشر و حقوق زنان امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه او دست‌کم در آنچه هست و آنچه می‌گوید، یک‌رو تر است.» يا در همان اوایل متن به این جمله می‌رسيم: «شما! بله، خود شما! به من نگویید که می‌توان در ایران پسری تازه به سن بلوغ رسیده بود و بزرگ و بالغ شد، بی آنکه به زنان متلک گفت؛ بی‌اغراق، این بخشی از روند بزرگ‌شدن برای مردان در ایران است. تجربه‌ای که بدون آن، مرد ایرانی، مرد نمی‌شود.» و باز در جمله‌ای دیگر همین لحن و زبان تکرار می‌شود: «…روندی که اتفاقا شما آقایان، بله همین شما، حتی در آن هم سهیم هستید؛ حتی اگر نوجوانی بیش نباشید.» و اين زبان هم‌چنان تکرار می‌شود: «دموکراسی روزی آغاز خواهد شد که شما، بله شما آقایان یاد بگیرید نه فقط جلو آینه بلکه در منظر عموم، به جای دفاع از حقوق زنان به مثابه امری بیرونی و انتزاعی، از تجربه واقعی، درونی و زمینی «خود» به عنوان یک «مرد» سخن بگویید و نقشی که در بازتولید ساختارهای تبعیض‌آمیز موجود داشته‌اید را به نقد بکشید.» (تأکیدها همه از من است).
نقد من به این نوشته به روشنی اين است: شادی صدر به آسانی مردان را جمع می‌بندد. حکم‌اش را به «همه‌ی مردان ایرانی»‌ حتی نوجوانان بدون هیچ واهمه‌ای تسری و تعميم می‌دهد. لحن‌اش عصبانی است و پرخاشگر. اين لحن و زبان، به اصل سخن شادی صدر، هر چه که بوده باشد،‌ آسيب می‌زند. مهم نیست که موضوع سخن او زنان است و حقوقِ‌ قرن‌ها پایمال‌شده‌ی آن‌ها. مهم نيست که جامعه‌ی ایرانی به شدت مردسالار باشد یا نگاهی جنسیتی پیوسته زندگی را بر زنان دشوار و دشوارتر کرده باشد. هر چه هست،‌ این زبانِ درشت و تلخ، کليت سخن او را مخدوش می‌کند. می‌شد و می‌شود در جزييات و متن سخن شادی صدر با او گفت‌وگو کرد و سخن او را پذیرفت یا با او مخالفت کرد (از جمله اين‌که من معتقدم «دموکراسی» واژه‌ای است که در متن شادی صدر پاک بی‌‌معنا و غریب است و می‌توانم دفترها سياه کنم از اين‌که چقدر اين «دموکراسی»‌ ژورنالیستی و ساده‌انگارانه به کار رفته است و حقوق‌دان ما چقدر درک و شناخت‌اش از دموکراسی سطحی است). اما مشکل بزرگ من با این متن اين است که اين آغاز و عنوان و این جملات هم خشن و عصبانی است، هم دور از انصاف علمی است و هم نقض غرض است.
پرسشی که می‌توان از شادی صدر پرسید اين است که چرا چنين متنی را می‌نویسد؟ او چه دردی داشته که چنين متنی را نوشته است؟ قطعاً درد او این نبوده که یک جایی بالاخره بيايد و با زبانی تحقیرآمیز و عبوس با «همه‌ی مردان ايرانی» سخنی بگوید تا تشفی خاطری حاصل شود، پس درد او لاجرم باید همين بیدادهايی باشد که بر زنان می‌رود و همین نامردمی‌هایی باشد که از بخشی از مردان ايرانی سر می‌زند – چه اين بخش شمارشان صد نفر باشد و چه میليون‌ها نفر. اگر دردِ اين است، زبان‌اش اين نیست. اين زبان، پل‌های مفاهمه و همدلی را ویران می‌کند. این زبان ديوارها را بلندتر و ستبرتر می‌‌کند. این نوع بیان،‌ دشمن‌کيشانه است و نفرت‌پراکن. مسأله، به هیچ رو اين نيست که زنی سخنی گفته است و مردان در برابرش به اعتراض ايستاده‌اند. کم نبوده است که زنی – از جمله شادی صدر – سخنی گفته است و خوب و به جا بوده و مردان و زنان يک‌صدا از او دفاع کرده و او را ستوده‌اند. اما شادی صدر و دوستان‌اش باید اين را بیاموزند که همه‌ی آدمیان خطا می‌کنند حتی اگر تاج سر آفرينش باشند. و از اين آدمیان خطاکار آن کسی قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشيند که بداند کجا و به چه زبانی باید اذعان کند به اين‌که خطا گفته است يا تند رفته است. ايشان می‌تواند اين جسارت و شهامت را داشته باشد که بگويد اصل حرف‌ام هم‌چنان محکم است ولی در بیان‌اش خطا کردم. می‌تواند بگوید که جامعه‌ی ما دچار این مشکلات است اما اين‌ اندازه تحقیرگر و خشن نباشد. می‌تواند از حقوق زنان چنان دفاع کند که مردان و زنان چاره‌ای جز دفاع از او نداشته باشند، نه آن‌که چنان سخن بگوید که مردان زن‌ستیزی که نگاهی جنسیتی به زن دارند زبان‌شان دراز شود که ما از اول می‌گفتیم فمينیست‌ها چنین‌اند (بی‌منطق‌اند، خشن‌اند، پرخاش‌گرند و الخ) و مردانی که با زنان هم‌دل و هم‌صدا هستند، دیگر نتوانند عقلاً و منطقاً در مقام دفاع از این درشتی‌ها بايستند. هر چه باشد، آخر کار قرار است این همه حرف گرهی از گره‌های زنان را باز کند و دردی را علاج کند نه این‌که آن درد هم‌چنان لاعلاج باقی بماند و فقط جنجالی رفته باشد و غوغایی به پا شده باشد. 
نازنینی تو ولی در حد خويش
الله الله پا منه از حدّ بيش
من در اين زبان خشن و پرخاشگر که مدام گریبان اين و آن را می‌گیرد، نه فروتنی می‌بينم نه استقامت. خشم می‌بینم و فریادِ بی‌مهار. نیازی نیست کسی يک شاهد يا صدها نمونه بیاورد که مردانی چنان ستم‌هایی بر زنان کرده‌اند. کدام انسان منصف و آزاده‌ای است که ستم‌ها را ديده باشد و بگويد ستمی نبوده؟ اما هيچ کدام از این‌ها ما را مجاز به خطا کردن و درشت گفتن نمی‌کند. صد حرف حق اگر بگويی، به هیچ رو اجازه نداری به خاطر این‌که سخنان حقی هم بر زبان‌ات جاری شده، درشت و گزاف بگويی و مرزهای اخلاق و نقد را پشت سر بگذاری. مسأله ساده است: هدفِ خوب شادی صدر – که قاعدتاً باید دفاع از حقوق زنان باشد – وسيله‌ی مذموم درشت‌گویی، پرخاشگری و مغالطه را توجیه می‌‌کند؟
در گفت‌وگوهایی که با دوستان در گرفته، اين مثال را زده‌ام که اين شيوه‌ی استدلال که به زن‌ها ستم بسیار رفته است و چنان تحت فشار بوده‌اند که اکنون این زبان و بیان از آن‌ها غریب نيست، استدلال محکمی نيست. این نوع استدلال، همان استدلالی است که امروز دستگاه‌های دولتی با توسل به آن مردم ایران را می‌آزارند و می‌کوبند: حفظ نظام ارتکاب هر فعلی را مجاز می‌شمارد. يا مثال دیگرش این است: افراطیون مسلمانی که به سوی بمب‌گذاری‌های انتحاری و قتل‌ بیگناهان می‌روند، توجيه‌شان دقیقاً‌ همین است که غرب قرن‌ها به ما ستم کرده است و ما را تحقیر کرده است، پس ما مجازيم به همین خشونت پاسخ دهيم. دقت کنید که تحقير شدن ملت‌های جهان سوم از سوی غربيان چیزی نيست که انديشه‌وران آزاده‌ی جهان به سادگی آن‌ را انکار کنند، اما کدام آزاده‌ی منصفی هست که قتل و جنایت را توجیه کند؟ می‌فهمم که اين مثال‌ها خیلی شدیدتر از چيزی هستند که شادی صدر گفته است، اما محور استدلال کسانی که از موضع او و زبان او دفاع می‌کنند – در عين اين‌که می‌گویند او نباید تعميم می‌داده و همه را به يک چوب می‌رانده – باز همين است. همين که هدف، وسيله را توجيه می‌کند. يا آن‌قدر بر ما ستم رفته است که اگر دو روزی ما هم به همين زبان سخن بگوييم، آبی از آب تکان نمی‌خورد. من اين شتاب‌ها را نمی‌پسندم. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». اين روزها مدام این بيت حافظ در خاطرم آمده است و رفته است:
می‌روی و مژگان‌ات خونِ خلق می‌ریزند
تيز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
نویسنده می‌توانست همان عبارات بالا را تعدیل کند. ملايم‌تر بنویسد. اصل حرف‌اش را جدی و محکم بزند. اما می‌توانست متن خودش را چند بار بخواند یا بدهد چند نفر متن را بخوانند تا سخنی پخته و سنجيده از او صادر شود نه اين‌که دردهای زنان این سرزمين اين‌گونه لا به لای غوغا و جنجال گم شود یا غباری بر اين آينه بنشيند. اين متن می‌شد بهتر از این باشد (مگر اين‌که البته همين جملات اصل و اساس و غرض و مقصود از نوشتن بوده باشند که آن وقت حکايت دیگری است به طور کلی).

حرف‌های بسياری هست که می‌توان گفت اما اصل سخن من همین نقد کوتاه و صريح بود که هنوز بعد اين همه گفت‌وگو کمترين واکنشی از سوی نويسنده‌اش نيامده است. نويسنده اين عذرخواهی را نه به مردان ایرانی که چنين اوصافی ندارند، بلکه به زنانی هم بدهکار است که با دفاع بدی که از حقوق زنان می‌کند، راه استيفای حقوق آن‌ها را دورتر می‌کند و می‌شود مصداق اين ابیات که:
ره نبرده هیچ در مقصودِ خويش
رنج ضايع سعی باطل پای ريش
يادداشت‌های خوبی که در نقد این یادداشت در اين دو روز دیده‌ام اين‌هاست:
۱. چند نکته ـ (حامد قدوسی)
۲. حجت الاسلام صدیقی و ما (علی عبدی؛ مردمک)
۳. خانم صدر! مراقب باشيد! (وبلاگ شا زه)

۴. در ذیل بحثی که در فیس‌بوک در گرفته بود، نظری از علی عزیز آمده بود – که به چشم‌ام بسيار منصفانه و هم‌دلانه با نويسنده اما منتقدانه آمد – و دریغ‌ام آمد این‌جا نیاورم‌اش:
«یکم: به نظرم اگر مقاله خانم صدر را در کانتکست آن ببینیم و همدلانه بخوانیم شاید برخی از سوء تفاهمهای پدید آمده بر طرف شود. نوشته ایشان یک مقاله تخصصی علمی یا فلسفی نیست که در آن استفاده از سور کلی با وجود حتی یک مورد نقض ناروا باشد. بلکه نوشته ای است ژورنالیستی و مبتنی بر تجربه و مشاهدات شخصی نویسنده. در این مقام سور «همه» را نباید به معنای دقیق کلمه گرفت.

دوم: اشکال اساسی ای که به نوشته خانم صدر وارد است این است که تبیینی که ایشان از رفتار به قول خودشان مردان ایرانی به دست می دهند نه از طریق تجربه و مشاهدات شخصی قابل توجیه است و نه از راههای دیگر. ادعای اصلی ایشان این است که سوء رفتار مردان ایرانی با زنان به خاطر ذهنیت اهریمن انگارانه ی مردان در باره زنان است. و این تبیین نه درباره‌ی مردانی که به زنان متلک می گویند درست است و نه درباره‌ی همه‌ی ‌مردانی که به منظور محافظت از خویشاوندان زن خود در برابر مردان غریبه می‌کوشند آنان را بپوشانند یا به پوشش توصیه کنند. 
آزار جنسی زنان نشانگر خوی اهریمنی آزار دهنده است، نه نشانگر اینکه آزار دهنده زنان را اهریمن می‌پندارد.
محافظت از زنان خویشاوند در برابر مردان مزاحم نیز بیش از آنکه نشان‌دهنده ذهنیت منفی محافظت کننده نسبت به زن باشد، بیانگر ذهنیت او نسبت به مردان است. یعنی محافظت کننده بر این باور است که دست کم برخی از مردانی که در جامعه ی او زندگی می کنند خوی اهریمنی دارند و به واسطه این خو مزاحم زنان می‌شوند و آنان را آزار می‌دهند. بنابراین با اندکی تسامح می توان آن بخش از سخنان خانم صدر را که حاکی از تجربه شخصی ایشان است پذیرفت، اما تبیین و تفسیر ایشان از این مشاهدات نادرست است و نتیجه‌ای که ایشان از این تبیین می‌گیرند نیز نادرست است. آن نتیجه این است: بین حجت الاسلام صدیقی و سایر مردان ایرانی، حتی آنانکه از حقوق بشر و حقوق زنان دفاع می‌کنند، هیچ فرقی نیست. 
واقعیت این است که اولاً همه‌ی مردان ایرانی به زنان متلک نمی‌گویند. ثانیاً آنانکه متلک هم می‌گویند نه ذهنیت یکسانی نسبت به زنان دارند و نه انگیزه‌ی یکسانی در متلک گفتن به زنان.
ثالثاً، کسانی هم که بر زنان خویشاوند خود سخت گیری می‌کنند ذهنیت یکسانی نسبت به زنان ندارند و انگیزه واحدی هم برای اینکار ندارند.»
پ. ن. اين هم شاهد از غیب که تمام آن‌چه را که گمان می‌کردم و به زبان نمی‌آوردم، با بلاغت هر چه تمام‌تر ثابت کرد: «آب در خوابگه مورچگان» (شادی صدر). اسم اين واکنش به صراحت نخوت و تکبر است و اصرار بر اشتباهی که اذعان به آن بسیار ساده است و هيچ صدمه‌ای به شادی صدر نمی‌زد اما ادامه‌ی آن و پافشاری بر آن معنایی روشن دارد (به زبان عام‌فهم ترجمه می‌شود به این‌که: «خوب کردم اين‌جوری نوشتم؛ اصلاً از اول‌اش هم می‌خواستم همين بشه»). «ما فمينيست‌ها» همان نکته‌ی فخيمی است که همه چيز را بر آفتاب می‌افکند. حیف! کاش می‌شد همزبانی و همدلی کرد. کاش می‌شد دیوارها را کمتر کرد و پل‌ها را بیشتر! اسباب دریغ است و تأسف. کاش اين همه توهم و خيال‌اندیشی نبود ولی خيال‌انديشی به درون باز می‌گردد:
هر درونی کو خیال‌انديش شد
گر دلیل آری خیال‌اش بيش شد
پيش چشم‌ات داشتی شيشه‌ی کبود
لاجرم عالم کبودت می‌نمود!

پ. ن. ۲. از وبلاگوار: «زنی که اين شيوه «دفاع از زن» خانم صدر را نمی‌پسندد!» و «آب در خوابگه مورچگان تقلیل‌گرا» از حامد.

حامد قدوسی به خوبی توانسته فاصله‌ی عاطفی‌اش را از نوشته حفظ کند و مغالطه‌های فراوان بحث‌های در گرفته را به تصویر بکشد: «موردکاوی‌هایی در مغالطه». زنانی که صادقانه دلسوز خودِ زنان هستند (و البته مردانی که می‌خواهند جانب عدالت و انصاف را فرونگذارند) بسیار می‌توانند از این صورت‌بندی مغالطات درس بگیرند. این مغالطه‌ها را تنها يک «فمينيست طرفدار حقوق زنانی ایرانی» مرتکب نمی‌شود. مردان زیادی هم هستند که در بحث‌های دیگری دچار همين مغالطه‌ها هستند. در ابتدا نوشتم که در گرفتن این بحث بسیار مبارک بود. اکنون یقين دارم که نتایج خیلی خوبی از آن گرفته شد.

۶

رسيدن به مکارمِ اخلاق، سلوک می‌خواهد!

قصه‌ی زبان سخيف، پر اشتلم و بی‌ادبانه‌ی محمود احمدی‌نژاد تازه نيست. اين همه زبانه کشيدن بی‌ادبی و وقاحت که هيچ شأن و جايگاه هم نمی‌شناسد، ويژگی ممتاز اوست. در تمامِ اين پنج‌سال گذشته، ملت ما شاهد رواج اين زبان وقيحانه در بالاترين سطح اجرايی نظام بوده‌اند و هيچ توجيهی برای باز گذاشتن اين ميدان برای به ابتذال کشاندن اين «قیمتی دُرّ لفظ دری» وجود نداشته و ندارد. همين که این فضا باز گذاشته شده تا کسی چون او، از چنان جايگاهی، نه تنها در درون و برای ايرانيان بلکه برای جهانيان با همین ادبيات بی‌مايه، پرتکبر و نخوت و به عبارتِ دقیق‌تر «چاله‌ميدانی» سخن بگويد، حکايت از مشکلی عمیق‌تر و جدی‌تر دارد و آن همین تباه شدن مزاجِ دهر است – به تعبیر حافظ. مزاجِ سیاست مدت‌هاست تباه شده است. به دنبالِ آن، سياست‌مدارانی که گمان برده‌اند چون متصل به يک منبع قدرت يا مستظهر با حمايت يا ولايتِ او هستند، رواست که هر چه بر از خیال‌شان بگذرد، بر زبان نيز جاری کنند، نمونه‌ی اعلای اين تباهی هستند.

حال، پرسش این است که اگر کسی بخواهد مغز و مضمون همین مدعيات را – که بر زبان کسی چون احمدی‌نژاد جاری می‌شود – به بيانی بی‌غرض‌ و مرض‌تر، با شيوه‌ای شيوا یا سالم و بی‌خشونت و مؤدبانه‌تر بگويد، چه باید بکند؟ اصلاً شدنی است؟ پاسخ این پرسش را بايد در جای دیگری جست‌وجو کرد. ابتدا باید پاسخ داد که اصلاً او چه حرفی برای گفتن دارد؟ چه گام مثبتی برای ايران و ايرانی می‌خواهد بردارد که برای آن ناگزیر است تن به اين همه پستی و این همه ابتذال بدهد؟ به گمان‌ام مغز مسأله اين‌جاست که او اساساً کاری نمی‌کند جز همين زبان‌بازی یا زبان‌درازی. او هنری جز شکلک درآوردن و تمسخر و استهزاء و تحقیر ندارد (و اين را می‌توان از میزان آسيب‌های عمیقی که در این سال‌ها به بدنه‌ی اجرایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور زده است دریافت). برای اين‌که کسی آراسته به فضايل و مکارمی باشد و این فضايل در منش، گفتار و عمل‌اش تجلی پيدا کند، تربیتی لازم است. ادبی باید. و این ادب ابتدا باید در باطن و ضمیر فرد استحکام و رسوخ پیدا کند. نمی‌شود عمری را به ابتذال فکری و معنوی سپری کرد – آن هم در پوشش دين‌داری و تقدس – و بعد انتظار داشته باشيم ناگهان از ميان این همه پوچی و بی‌معنایی و تهی بودن، ارزشی و گوهری بیرون بياید. مسأله اين است: برای رسیدن به مکارم اخلاق سلوک لازم است. آدمی باید گريبانِ خودش را مدام بگيرد و پيوسته خودش را ادب کند. این تأديبِ نفس به ویژه برای کسانی که در مقام قدرت هستند واجب‌تر است چون قدرت به آسانی باعث می‌شود آدمی باد در دماغ بیندازد و گمان کند که «کرديم و شد»!

حضرتِ امیر در نهج البلاغه سخنی شیوا و بلند دارد در این مضمون:
«مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلنَّاسِ إِمَاماً فَلْيَبْدَأْ بِتَعْلِيمِ نَفْسِهِ قَبْلَ تَعْلِيمِ غَيْرِهِ وَ لْيَكُنْ تَأْدِيبُهُ بِسِيرَتِهِ قَبْلَ تَأْدِيبِهِ بِلِسَانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفْسِهِ وَ مُؤَدِّبُهَا أَحَقُّ بِالْإِجْلاَلِ مِنْ مُعَلِّمِ اَلنَّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِمْ» (آن كه خود را پيشواى مردم سازد پيش از تعليم ديگرى بايد به ادب كردن خويش پردازد ، و پيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد بايد به كردار ادب نمايد، و آن كه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد ، شايسته‏تر به تعظيم است از آن كه ديگرى را تعليم دهد و ادب آموزد) (کلمات قصار حضرت امير، شماره ۷۳).
شاید مهم‌ترین و چشم‌گیرترین مصداقِ خلافِ اين معنا در سخنِ حضرت امیر، محمود احمدی‌نژاد است که اگر کسی مجموعه‌ی سخنان اين پنج‌ساله‌ی او را فهرست کند به خرواری از بی‌ادبی و ابتذال لفظ و معنا می‌رسد که نه تنها در شأن هیچ مسلمانی نيست که زیبنده‌ی هيچ انسان فرهيخته و صاحب خردی هم نيست. ایشان تمام سرمایه‌اش در همین عوام‌فريبی و کاربرد زبان مبتذل چاله‌ميدانی و شاخ و شانه کشیدن است. بیهوده نبود که در این ماه‌ها، شعار «ادب مرد به ز دولتِ اوست» اين اندازه ميانِ‌ مردمِ ما جا افتاد. جایی که سياست‌مداران اهل ادب و تواضع و سلامت نفس و زبان باشند، چنين شعارهايی نه می‌گیرد و نه رایج می‌شود. برای فهم ابتذال و بی‌مايه‌گی این زبان، اندکی شهود و سلامت نفس کافی است. نیاز به هیچ ابزاری پيچيده و خاصی هم نيست. حال باید پرسید که چرا هيچ کس در این نظام عريض و طویل این اندازه وقاحت، بی‌ادبی، اخلاق‌گریزی، تظاهر، ریاکاری و دين‌فروشی را گوشمال نمی‌‌دهد؟‌ چه سرّی هست در اين همه مدارا در برابر این اندازه تباهی؟ چه چیزی عالمان را در دیار ما ملجّم کرده است و جاهلان را مکرّم؟

امروز که نامه‌ی غلامحسين مسعودی ريحان را به معلم اخلاق کابينه‌ی او ديدم، نخست چيزی که در خاطرم گذشت این بود که: تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است! متخلق به اخلاق حسنه شدن، سلوک می‌خواهد و سخت گرفتن بر نفسِ خويش. خدای را سپاس که نه او بر خود سخت می‌گيرد و نه بالادستان‌اش بر او سخت می‌گيرند! وجود کسی چون او و عتاب نشدن‌اش با این زبان و ادبیات،‌ حکايت از مشکلی عميق دارد که دانايان دانند! اینتان مسلمانی و اينتان اخلاق و تقوا!

مرتبط:

۱. زبان احمدی‌نژاد و مصباح يزدی (اکبر گنجی؛ زمانه)
۲. رواجِ لمپنیسم و تباهی فرهنگ (ملکوت)

پ. ن. نمونه از سخنان بی‌مایه و پرنخوت و تهی از ادب و اخلاق او آن اندازه زیاد است که حقیقتاً نیازی به نقل قول نيست. بعید است سخنانی از او را در جايی بخوانيد و ردپایی از این ابتذال و بی‌اخلاقی در آن نيابید.

پ. ن. ۲. شاهد از غیب رسيد: جعفر شجونی گفته است ایراد گرفتن از احمدی‌نژاد دردی را دوا نمی‌کند؛ خوب وقتی همه او را با این اخلاق و روش چاله‌ميدانی تحسين کنند و نازک‌تر از گل به او نگويند، نتيجه‌اش می‌شود همين فضاحت مستمر! می‌دانيد که معنای صريح سخن شجونی ترک امر به معروف و نهی از منکر است!

۰

درباره‌ی باورها…

محمود فرجامی دعوت به چیزی کرده است که وقتی من اجابت‌اش کنم شايد نتيجه‌اش عجيب باشد. سال‌هاست کوشش می‌کنم به سوی قطعيت و جزميت نروم. این تغيير را از همان سال‌هایی که در ایران بودم آغاز کردم (يا آغاز شد). در نتيجه، من از چه باور مطلقی باید بگویم وقتی باور مطلقی ندارم؟ مقولات ايمانی حساب‌شان جداست. اساساً سنجش ايمان را با این ابزارها نادرست می‌دانم در نتيجه اين موضوع از دايره‌ی بحث ما خارج است. اما اگر بخواهم به باورهای نه چندان مطلقی که داشتم برسم، تمام زندگی من پر است از همين تجديدنظرها. پس برای این‌که خلاصه کنم حرف‌ام را و حرف بيجايی هم نزده باشم، کوشش می‌کنم چیزی بگويم که خودم درست می‌دانم و با تاريخ زندگی من هم سازگارتر باشد.
شايد آن قدیم‌تر‌ها، سخت‌گیرتر از این‌ها بودم. آسان‌تر قضاوت می‌کردم. به مرور و با گذشت سال‌ها و تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ام، به این نتيجه رسیده‌ام که نمی‌توان درباره‌ی انسان‌ها قضاوت نهايی کرد. پرونده‌ی هیچ کسی را نمی‌تواند و نبايد بست. اين برای من هم امری ايمانی و سلوکی است و هم امری واقعی. ايمانی و سلوکی است چون فکر می‌کنم ما همه خطاکاریم و ستارالعيوبی تمام لغزش‌های ما را پیوسته می‌بيند و هیچ‌وقت پرونده‌ی ما را نمی‌بندد. به هزار و يک شيوه هم به ما گفته است که پرونده‌تان هميشه باز است، بیخودی ناامید نباشید. پس نااميد کردن خودمان از دیگران و نااميد کردن دیگران از خودمان را من نوعی معصیت می‌دانم. فکر می‌کنم نباید به جایی رسيد که بشود گفت: «رفیقان چنان عهد صحبت گسستند / که گویی نبوده است خود آشنايی». اين البته فرق دارد با اين‌که آدمی مواضع عقلی و مدلل‌اش را رها کند. حرف من بر سر نرمی و درشتی است. حرف بر سر میل به ملايمت است و پرهیز از تندخویی. قضاوتِ نهایی کردن درباره‌ی انسان‌ها يعنی تندخويی (همانی که برای حافظ مترادف است با نشنيدن بویی از عشق!). در نتيجه، فکر می‌کنم اين تغيير تدريجی برای من يکی از مهم‌ترین تحول‌های باورهای من بوده است.

به جز این، من در زندگی‌ام جهش کلانی نمی‌بینم. تغييرها را سعی کرده‌ام آرام انجام دهم و آرام به سوی تنقيح فکرهای‌ام بروم. ناگهان از اين سر طیف به آن سر طيف رفتن، کارِ خامان است. می‌شود بگويم که مثلاً‌ جوان‌تر که بودم، خط‌کشی‌های دینی و مذهبی باعث می‌شود تفاوتی ميان «خود» و «ديگری» قایل شوم، اما اين را نمی‌شود تغيير مهمی دانست چون عبور از آن وضعيت و رسيدن به حال و هوایی مداراگرتر، نتیجه‌ی طبیعی زندگی من بوده است. دیر یا زود بايد به این نگاه می‌رسيدم. من در تغيير ناگهانی افراد هم عيبی نمی‌بینم. اگر عيب بود، بايد بر ناصر خسرو و بر غزالی و بر مولوی عيب می‌گرفتيم. اما تحول‌‌هایی از جنسِ آن‌ها که بر این بزرگان رفته، رشک‌انگیز است. چيزی که برای عده‌ای يکشبه رخ می‌دهد، برای عده‌ای دیگر سال‌ها طول می‌کشد.

آدم می‌تواند از باورهای سياسی‌اش هم بنويسد ولی فکر می‌کنم این روزها ديگر نياز چندانی هم به این کار نيست. چنان کار سياست تباه شده و آلوده به قدرت‌پرستی و شهوت حفظ آن است که اظهر من الشمس است که باید درباره‌ی باورهای سياسی چه گفت! همين قدر بگویم که بعضی‌ها را عاقل‌تر از این می‌دانستم که چنين تیشه به ریشه‌ی خودشان بزنند؛ پيداست خطا کرده بودم و حسنِ نيتِ زيادی به خرج داده بودم. فکر کنم همين جور چیزهاست که محمود را راضی می‌کند، ولی ديگر از این صريح‌تر می‌شد بنویسم؟

آدم وقتی از جهان فاصله می‌گیرد، تغيیرهايی را که می‌بیند زیاد عظیم نیستند. ياد این بیت سایه می‌افتم که گفته:
ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
در نتيجه، چرا بايد فکر کنيم تغييرهای ما خيلی بزرگ هستند؟ اين دو بیت از عطار هميشه مرا تکان داده است:
جهان در جنبِ اين نه‌ طاق مينا
چو خشخاشی است اندر روی دريا
تو خود بنگر کزین خشخاش چندی
سزد گر بر بروتِ خود بخندی!
وقتی از بالا به عالم نگاه کنی، مقياس‌ات که بزرگ‌تر باشد، تفاوت‌های شگفتی نمی‌بينی. همه چيز آرام است. فکر می‌کنم دارم کشیده می‌شوم به عوالم عرفانی. پس تا محمود آزرده‌خاطر نشده، مختصر می‌کنم! شاید اين تغيير باورها مقبول محمود بيفتد!
۱۸

من «سبز» مشترک‌ام؛ مرا فرياد کن!

یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های جنبش سبز این است که به دلیل محبوس نبودن‌اش در چهارچوب محاسبات قدرت، توانايی نقدِ درونی دارد و قابلیتِ خود-تصحيح‌گری مهم‌ترین قابليتِ آن است. یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که می‌توان از ۲۲ بهمن ۸۸ گرفت، جدای مشاهداتی که همه می‌توانند درباره‌ی نوع برخورد قدرتِ سیاسی، آرایش تبليغاتی و خاموش کردن صدای «دیگری» داشته باشند، این است که هم سبزها متکثرند و هم غیرسبزها.

زبانِ تحقیر همان زبانی است که جنبش سبز در واکنش به آن و انواعِ دیگر آن پدید آمد. این نادیده گرفتن دیگران، به هیچ گرفتنِ آن‌ها، هتاکی کردن به آن‌ها، به آسانی به دیگران تهمت زدن و به سوی ابتذال زبانی و فکری غلتیدن، همان چيزی است که سبزها می‌توانند با نگاه در آینه‌ی مخالفان قدرت‌مدار خود از آن درس بگیرند. اما پرسش اين است: آیا ما حق داریم کسانی را که به میل و رغبت در راهپيمایی حکومتی ۲۲ بهمن شرکت کردند، به آسانی با برچسب «سانديس‌خور» تحقیر کنیم؟ این پرسش مهمی است که از نگاه بعضی از سبزها دور افتاده است.

این که مخالفان سبزها هم عده‌ای قابل اعتنا دارند، واقعیتی غیرقابل انکار است (هم‌چنان‌که سبزها هم شماره‌ای قابل اعتنا اما نادیده گرفته شده دارند). اما اختلاف‌نظر هرگز بر سر شماره و عدد نیست. اختلاف بر سر روش است. اختلاف بر سر بی‌اخلاقی و انحصارگرايی غالبی است که در لايه‌های قدرت و در دستگاه‌های رسانه‌ای طرف مقابل ريشه دوانده است. مشکل ما، مردم نيستند. مشکلِ ما توزیع نابرابر و تبعیض‌آميز قدرتی است که بخش ديگری از جامعه را هیچ می‌انگارد. اما اگر قرار باشد خودِ ما نیز دچار همين بلیه شويم، چه فرقی با آن‌ها داریم؟

موسوی از همان روزهای اولی که پا به صحنه‌ی رقابت‌های انتخاباتی گذاشت، از بخشی از مردم سخن گفت که عنوان روشن‌شان «مستضعف» بود. این تعبیر البته به مذاق عده‌ای گران آمد، اما نباید از یاد برد که بخش قابل اعتنايی از مردمِ ما که قربانی سیاست‌های انحصارگرای قدرت شده‌اند، دقیقاً در همین طبقه قرار دارند. جنبش سبز گاهی اسیر بادهای موسمی بورژوازی بی‌ملاحظه‌ای می‌شود که به آسانی انسان‌ها را تقسیم به خودی و غيرخودی می‌کند (و جنس این تقسیم‌بندی تفاوت چندانی با جنس انحصارگری حکومتی ندارند؛ هر دو از يک جنس‌اند با صورت‌های متفاوت). این بخش مستضعف جامعه همان بخشی است که قربانی نابخردی‌ها و ندانم‌کاری‌های دولتی شده است که لاف عدالت‌ورزی و مهرگستری زده است اما دیده‌ايم که این لاف‌ها طبلی میان‌تهی بوده و جز نکبت و نظامی‌ کردن فضای کشور، چیزی عايد مستضعفان نکرده است. هنوز بخش بزرگی از جامعه‌ی ما مشکل آموزش، بهداشت و مسکن دارد. در پنج سال گذشته، نه سبزی در کار بوده است و نه اصلاح‌طلبی در مصدر قدرت. سبز بودن معنای‌اش استخر شنا و جکوزی داشتن، سونا رفتن، برای تفريح اسکی کردن، کنسرت موسيقی رفتن یا تئاتر ديدن نيست. جنبش سبز، فراگیرتر از آن است که بخواهد در خواسته‌هایی از اين جنس خلاصه شود. شاید طرف مقابل دوست داشته باشد خود را به خواب بزند و فکر کند سبز بودن یعنی این. ما هم باید بازی همين تبلیغات را بخوریم؟ ما هم باید بخش بزرگی از جامعه‌مان را ناديده بگیریم؟

اشکالی ندارد اگر حکومت می‌خواهد از این به بعد جشن تولدش را با لشکر و سپاه و در فضایی بسته، آرايش‌ديده، هدايت‌شده و «خودجوش» (!) برگزار کند. اما این‌ها مشکل را حل نمی‌کند. هیچ کدام از این‌ها پاسخ ویرانی اقتصاد و وضعِ اسفبار صنعت کشور را نمی‌دهد. این بازی‌ها شکم کسی را سير نمی‌کند. خاصه‌خرجی کردن و وام‌های بی‌حساب دادن به اسم اعتنا به مستضعفان و نابود کردن بنیه‌ی اقتصادی کشور که عاقبت‌اش گداپروری و مستضعف‌تر کردن بخش مستضعفِ جامعه است، دردی را دوا نمی‌کند. اتفاقاً بخش مهمی از سبزها در همین طبقه‌ای هستند که بعضی به سادگی نام‌شان را «ساندیس‌خور» گذاشته‌اند. معنا ندارد کسانی را که با اعتقادشان در آن راهمپيمایی شرکت کردند، «فریب‌خورده» بناميم. وقتی موسوی می‌گويد این نزاع بازنده ندارد و همه باید آخر کار برنده باشند، معنای‌اش دقیقاً‌ اين است که رفع تبعیض، نبرد با قانون‌شکنی، به مصاف رياکاری و دروغ رفتن، چیزی است که منفعت‌اش به همه می‌رسد، حتی به کسانی که فکر می‌کنند ما خطا می‌کنیم.

اختیار کردن زبان تحقیر، با طعنه و متلک سخن گفتن از کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند،‌ شيوه‌ی سيئه‌ی قدرتی است که حاکم شده است. این همان شيوه‌ای است که ما نبايد داشته باشیم. رشد و بلوغ اخلاقی جنبش سبز در اعتنا به همین ظرایف است. فراموش نکنیم که هنوز صدای کارگران و اصناف مختلفی که در کشور قربانی بی‌تدبیری، بی‌خردی و نمايش‌های عوام‌فریبانه شده‌اند، بلند نشده است. ممکن است آن‌ها نگویند «رأی من کو؟» ولی مطمئن باشيد خواهند گفت «حقِ من کو؟». این همان جنبش سبز در لباسی دیگر است. در نتیجه، ما اگر به نقدِ اخلاقی سياست زور و ارعاب می‌نشينیم، حق نداریم کسانی را که نماينده‌ی بیدادگری و عينيت فریب‌کاری هستند با توده‌ی مردم کشورمان یکی بگیریم. تمام حرف ما این است که سياست‌های سرکوب و ارعاب ماه‌های گذشته باعث دوپاره شدن ملت شده است. مهم‌ترین خواسته‌‌ی سبزها یکپارچه کردن ملت است نه ایجادِ شکاف در آن‌ها. اگر قرار باشد ما هم همان زبان تبلیغ‌شده‌، تفرقه‌افکن و دشمن‌سازِ سياست رسمی و رسانه‌های حکومتی را اختیار کنیم، همه چیز به عدل و انصاف است چون ما هم همان کارهایی را می‌کنيم که از اساس به آن اعتراض داشتیم!

یکی از مضامین اخلاقی مهم پيامِ جنبش سبز این است که صدای همه شنيده شود، نه این‌که صدای يک بخش به خاطر طنین‌انداختن صدای بخش دیگر نابود و خفه شود. جنبش سبز فراگیرتر از آن است که بخواهد در رفاه‌طلبی و ناز و نعمتِ عده‌ی قلیلی – که آن‌ها هم حقی برابر در برخورداری از مزایای شهروندی دارند – منحصر شود. انحصارگرایی و تحقیر کردن دیگری و پوچ و حقیر انگاشتنِ او، شيوه‌ی فرعونی است. اين فرعونیت را به اهل قدرت واگذار کنیم و به ياد داشته باشیم که ما سبز مشترک هستیم؛ سبزی که شمال و جنوب نمی‌شناسد. این سبز میان نياوران و شهرری تفاوتی نمی‌گذارد. ما همه به يک‌اندازه قربانی سياست دروغ، ریاکاری، تبعیض، تفسیر دلبخواه قانون، بازیچه کردن شریعت و اخلاق و عوام‌فریبی هستیم. اتفاقاً آن بخش مستضعفی که از تکثر منابع خبری بی‌بهره‌تر است، بيشتر از اين سیاست‌های ضدانسانی صدمه می‌خورد. شفقت اخلاقی و انسانی هم حکم می‌کند انحصارگرایی را به جنبش سبز، که بدنه و قلبی خردگرا و اخلاقی دارد، راه ندهیم.

از یک سوی ماجرا فرشته ساختن و سوی دیگر را اهریمن قلمداد کردن، شيوه‌ی ما نيست. اين شيوه‌ی طرف مقابل است. باید آرام‌آرام به طرف مقابل هم آموخت که مخالفان و معترضان‌اش ديو نيستند؛ آدم‌هایی هستند از جنس خودش. توصیفِ دوپاره شدن ملت، نبايد راه را بر تجویز دوپاره کردن ملت هموار کند. توصیف اين وضعیت دردناک بايد زمينه‌ساز خودآگاهی بیشتر برای پر کردن اين شکاف شود. طرف مقابل – مقصودم به روشنی قدرت سیاسی است نه توده‌ی مردم – از دامن زدن به بحران، سوء تفاهم، دشمنی، «ما» و «ديگری» ساختن، اهريمن‌تراشی، ذات‌گرایی مفرط، سوء ظن، منفی و منفور قلمداد کردن طبقه‌ی متوسط و ارزش بخشیدن به فقر و تهی‌دستی سود می‌برد. این ما هستيم که بايد از ذات‌گرايی و اهریمن‌تراشی پرهیز کنيم. نه در تنعم و ثروت داشتن عیبی هست و نه در فقر و بیچارگی فضیلتی. آن‌چه عيب است بی‌تقوایی است. خدايی که می‌گويد ان اکرمکم عندالله اتقيکم، نمی‌گويد باتقوای فقیر از باتقوای غنی بهتر است. اما دستگاه سیاست، طبقه‌ی تهی‌دست و محروم جامعه را هم که خودش در تضعیف روز به روز آن نقش داشته است، به مذلت و بیچارگی عادت داده است. جنبش سبز اگر یک پیام کلیدی داشته باشد عزت و کرامتِ نفس همه‌ی ایرانیان است. معنی ندارد که یک بخش از جامعه عزت و کرامت داشته باشد و بخش دیگر حقیر و له‌شده و توسری‌خورده باشد (مهم هم نيست این بخش توانگر باشد یا تهی‌دست).

زمین این بازی لغزنده است. نباید در اين زمین اسیر هياهوی طرف مقابل شد و رنگ آن‌ها را به خود گرفت و چنان چشم در چشم دروغ و بی‌اخلاقی دوخت که خود نیز به همین روش رو بیاوریم. من پس از اين ۲۲ بهمن، روزهای بهتر و روشن‌تری را می‌بینیم. این ۲۲ بهمن، ۲۲ خردادی تازه بود و جان تازه‌ای در اندیشه‌ی سبز دميد. ما دیگر سبزی انحصاری نيستيم؛ ما سبز مشترک‌ايم. سبزی که آرام و خاموش در بطن جامعه می‌تپد و می‌بالد:
کار چون بسته شود بگشايدا
از پس هر غم طرب افزايدا

پ. ن. همین‌که در ظل قدرتِ سیاسی حاکم چیزی به اسم ارتش سایبری دست به راهزنی اينترنتی می‌زند، یعنی نمی‌خواهند صدای هیچ کسی جز خودشان شنیده شود. ما هم باید به همین شیوه روی بیاوریم؟ مهم اين است که صدای همه يکسان شنیده شود و داوری و تصمیم‌گیری به عهده‌ی خود انسان‌ها گذاشته شود. سلب اختیار کردن از آدمی که آزاد و حر آفریده شده است، به هر شکلی و در ذیل هر شعاری، عملی است ضداخلاقی و رذیلانه.

۵

جانداروی اميد

از صبح برای چند نفر این حکايتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در اين هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بيت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و اميد و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سايه اين غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببينید). این غزلِ سايه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عين حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را اين‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتيانِ زنده‌یاد روی این غزل سايه ساخته است. این تصنيف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپيده رييس السادات خوانده است. کاش می‌شد اين تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصويری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خيالِ شنونده‌ی جويا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پايد. همه می‌دانند و می‌دانيم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشيد نمی‌توان نقاب کشید. اين شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دميدنِ خورشيد هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی اين شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است نااميد کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنيم. آينده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همين اميد و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بينديشيم که پس از پايانِ این شامِ تيره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون انديشيد و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببينيم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابيات اميدبخش غزلِ سایه در تصنیف نيست. کاش مشکاتيان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. اين است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

۶

مراقب انتشار نفرت باشيم

این روزها که جامعه شدیداً دچار تنش و چندپارگی است، خیلی مهم است مراقب انتشار نفرت و کينه باشيم. زمینه‌ی بسیاری از این کينه‌ها، سوء‌تفاهم است. ما وقتی چیزی می‌نویسم، به ويژه وقتی در فضای وبلاگی باشد (يا به طور مشخص‌تر، در فضاهای وب ۲، مثل توييتر، فرندفید، فیس‌بوک و گوگل‌ريدر)، به نوشته‌های‌مان سنجاق نیستیم. همه‌ی کسانی که نوشته‌ها و يادداشت‌های کوتاه و بلند ما را می‌خوانند، دوستِ ما نیستید یا ما را از نزدیک نمی‌شناسند. گاهی اوقات جمله‌ای را که می‌گويیم وقتی شفاهی بیان می‌شود و لحن و آهنگِ کلامِ ما با آن همراه است، خیلی تفاوت دارد با دقیقاً همان جمله وقتی که روی کاغذ یا در فضای مجازی نوشته می‌شود. فضای مجازی بسيار تنگ و فریبنده است. این را قبول دارم که امکان ندارد جوری بنويسیم که مطلقاً هيچ کسی از آن برداشت نادرست نکند و دقیقاً همان چيزی را که ما در ذهن داریم بفهمد. چنین چیزی امکان‌ناپذیر است (هم‌چنان که چشم‌ پوشیدن از کل فضای مجازی به دلیل همين معايب‌اش هم دور از خرد است). اما می‌توانيم اولاً احتمال‌اش را کمی کم‌تر کنیم؛ ثانياً وقتی چیزی می‌نویسيم و می‌بینیم اسباب سوءتفاهم شده است، خوب است بلافاصله توضیح بدهیم و در رفع سوءتفاهم بکوشيم. تعلل کردن یا نادیده گرفتن این‌ موارد، به آسانی باعث انتشار نفرت و دامن زدن به سوءتفاهم می‌شود. البته در این ميان هم بدون شک هستند کسانی که شيطنت می‌کنند و بر سوءتفاهم‌ها سوار می‌شوند و در دشمن‌سازی و افزودن به سوءظن‌ها کوشش می‌کنند. ما همه در معرض سوءظن و سوءتفاهم هستيم. خیلی اوقات، حتی از سوی کسانی که دوست تلقی‌شان می‌کنيم، سخن حقی که در آن هيچ سوءنیتی نيست، چنان از موضع خودشان بيرون آورده می‌شود و آن اندازه نفرت و کينه و درشتی بر آن بسته می‌شود که اگر در زدودن ابهام‌های‌اش کوشش نکنیم، آخر کار تبدیل می‌شود به کوهی از دشمنی و انزجار. اين خطاها هم هميشه از کسانی سر نمی‌زند که به طور سنتی مشهورند به نفرت‌پراکنی و دامن زدن به سوءتفاهم (یا رونق دادن بازار بهتان و تهمت). این خطاها ممکن است حتی از کسانی سر بزند که ما دوست می‌دانیم‌شان و گمان می‌کنیم آن‌ها نباید اين کار را بکنند. ماجرا خیلی ساده است: فضای مجازی، دريايی است از سوءتفاهم. حتی اگر سوءنيت‌ها را هم از فضا حذف کنیم، باز هم امکان سوءتفاهم به قوت خود باقی است. مراقب فربه شدن فضای کينه، دشمنی، سوءتفاهم و سوءظن باشیم. کمی مسؤولیت لازم دارد و البته کمی هم زحمت.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد