۰

منطق سرمایه در شبکه‌های اجتماعی

شبکه‌های اجتماعی امتداد منطق سرمایه‌داری هستند. در این شبکه‌ها «پیروزتر» کسی است که این منطق را پذیرفته باشد و در همین زمین بازی کند. شبکه‌های اجتماعی مبتنی بر عدالت و رفع تبعیض نیستند. شبکه‌های اجتماعی با وبلاگ‌ها تفاوت‌های زیادی دارند هر چند هم‌چنان مبنا یکی است. فناوری ارتباطات هم‌چنان نخبه‌گراست و بیشتر در اختیار کسانی است که امتیاز دارند و در زمین محرومیت نیستند.

اما سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی چی‌ست؟ لایک، فالوئر، ریتوییت بیشتر. کسی که در این فضاها محروم از این‌ها باشد، محروم اجتماعی محسوب می‌شود. در بهترین حالت، غاری دارد برای زمزمه‌های خلوت خودش. هر بار که افزایشی در شمار لایک‌ها یا دنبال‌کنندگان پستی می‌بینیم بلافاصله باید دقت کنیم که این محتوا چطور در راستای منطق سرمایه‌ی شبکه‌های اجتماعی واقع شده است. این متاع در بازار خاصی خرج می‌شود: بازار ستارگان.

شبکه‌های اجتماعی به طریق اولی همبستگی درونی تولیدکننده و مصرف‌کننده را در بازار سرمایه‌داری مجازی نشان می‌دهند. تولیدکننده‌ی ستاره و نام‌‌دار تا جایی سخن خودش را می‌گوید. از جایی به بعد کاملاً اسیر مخاطب است و باید با خواست همان مصرف‌کننده‌ی بازار سرمایه خودش را منطبق کند و گرنه با ریزش مواجه می‌شود. این مخاطب شهوت دیده شدن و شهوت شنیده شدن را برای تولیدکننده ارضاء می‌کند و شهوت خاصیت‌اش فزون‌خواهی است. سرمایه هم به هر حالت امری دنیوی و مادی است و در خدمت رفع نیازهای زمینی بشر. با همین منطق،‌ شبکه‌های اجتماعی کارکرد مجازی سرمایه‌داری را دارند. صاحبان این شبکه‌ها هم سرمایه‌داران نوینی هستند که از فضای پاسخگویی و دموکراسی فاصله‌ی کهکشانی دارند. شما محتوا تولید می‌کنید و به رایگان در اختیار صاحبان فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرام (یا تلگرام) می‌‌گذارید. این سرمایه و محتوای شما به شکل داده و فراداده در تملک صاحبان این شبکه‌هاست. صاحبان شبکه‌ها این داده‌ها را روزانه به خریدارانی قدرت‌مند از جمله دولت‌ها و شرکت‌های عظیم می‌فروشند. و در خلال همین خرید و فروشی که ما ماده‌ی اولیه‌اش را به راحتی و با رضایت خاطر در اختیار معامله‌کنندگان قرار می‌دهیم، یک بار دیگر ما موضوع تجارت آن‌ها می‌شویم؟ چطور؟ به این شکل که هر بار آمازون یا اینستاگرام را باز می‌کنید یا وب‌سایت فلان روزنامه یا مجله را می‌بینید، تبلیغی پیش چشم‌تان ظاهر می‌شود که با داده‌هایی که پیش‌تر تولید کرده‌اید یا جست‌و‌جوهایی که کرده‌اید به دقت تنظیم شده است. و باز شما در همان چرخه‌ی تولید و استمرار سرمایه قدم به قدم و تا حلقوم فرو می‌روید!

راه گریزی هم هست؟ بعید می‌دانم. دامنه‌ی این سرمایه‌داری اجتماعی چنان وسیع و فراگیر است که به این زودی‌ها شاهد تغییر نخواهیم بود. تنها کاری که می‌شود کرد پرهیز از افتادن در میدان ستاره شدن است. و این دشوارترین کار است چون ظاهراً خلاف طبع آدمی است. آدمی در برابر شهوات‌اش – از هر جنسی – زود تسلیم می‌شود و زانوان‌اش شل می‌شود. خطرناک‌ترین شهوت آدمی هم – به خیال من – شهوت مطرح شدن و تعظیم و تکریم دیدن است. و شبکه‌های اجتماعی درست از همین سپرانداختگی آدمی در برابر شهوات‌اش تغذیه می‌کنند.

۰

این قند پارسی

دعواهایی از قبیل این‌که مولوی یا ابن سینا یا ناصر خسرو ایرانی‌اند یا افغان یا ترک یا تاجیک به روشنی حکایت از ناآشنایی عمیق با ادبیات و فرهنگ فارسی‌زبانان دارد. بدیهی‌ترین نکته‌ای که دمندگان در آتش این اختلافات قومی از آن غفلت می‌کنند این است که در زمان حیات این بزرگان ادب و فرهنگ و علم، انسان‌ها درچارچوب جغرافیایی دولت-ملت‌ها نبودند. این تقسیم‌بندی‌های برآمده از مرزهای مدرن در زمانه‌ی آن‌ها بی‌معنا و بلاموضوع بوده است. ولی این یقه‌گیری‌ها و جامه‌درانی‌هایی که یکی خیال کند می‌شود نهنگانی مانند این بزرگان را در حوض تنگ تخیلات قوم‌گرایانه و دیگری‌ستیزانه به نام خود سند زد، شاهدی بر واقعیت دردناک دیگری هم هست: ضعف و میان‌مایگی. مولوی و حافظ و ابن سینا از آن کسانی هستند یا در بن ضمیر کسانی زنده‌اند که هم‌چون آنان می‌اندیشند و هم‌چون آنان می‌زیند.
 
نمی‌توان این استوانه‌‌های فرهنگ و ادب پارسی را تبدیل به تیر و ترکش و خنجر و شمشیر کرد و از آن‌ها برای دریدن و زخمی کردن دیگرانی استفاده کرد که تعلقات سیاسی‌شان با دلبستگی‌های من و شما تفاوت دارد. حافظ به همان اندازه متعلق به ایرانی است که متعلق به تاجیک و افغان است. ناصر خسرو نه «ایرانی» است ونه «افغان». شاید بشود به او گفت ایرانی ولی نه ایرانی به معنای ایران مدرن. ایران مدرن و امروزی با ایران عصر ناصر خسرو تفاوت دارد. هم مرزهای‌اش و هم جهت‌گیری‌های سیاسی‌اش. اما ناصر خسرو را کسی می‌فهمد که نظام اندیشگی ناصر خسروی تاریخی برای او معنا و موضوعیت داشته باشد. هم‌چنان است فردوسی. و مولوی. این قیل‌ و قال‌ها و هوچی‌گری‌های فرساینده و ویرانگر که مولوی را از یک ملت سلب کنی و به دیگری هدیه کنی، نه ملت اول را فقیر می‌کند و نه ملت دوم را غنی. تنها خاصیتی که دارد آبروی قایل به این ترهات را می‌برد و خردمندان را به شک در قوای عقلانی گوینده وا می‌دارد.
 
در این میانه، طایفه‌ای کم‌مایه به خیال خود متوسل شده‌اند به سخنانی یا ابیاتی منسوب به این بزرگان تا آن‌ها را مثلاً به جای ایرانی، شهروند افغانستان (!) قلمداد کنند. یکی از ابیاتی که تازه دیده‌ام – به نقل از دوستی – این است:
 
بلخی‌ام من بلخی‌ام من بلخی‌ام
شور دارد عالمی از تلخی‌ام
 
نخست این‌که این بیت در هیچ نسخه‌ی مصحح و معتبر از دیوان شمس موجود نیست. مضاف بر این، این گونه فخر کردن‌ها و فخر فروختن‌ها با نظام فکری شوریده‌ای رها از هر ملت و مذهبی ناسازگار است. همین بیت مسلم‌الصدور مولوی را ببینید:
 
چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
تا به هر دم دورتر باشی ز مرو و از هری
 
خوب دقت کنید با رهایی و حریت مولوی. حالا فکر کنید بیماری هم پیدا شود بگوید با استناد به همین بیت مولوی از مرو و هرات بیزار بوده است! بله پیش می‌آید البته که آدم‌ها بیماری‌ها و کژی‌های روان خودشان را بهدامن رهیدگانی چون مولوی سنجاق کنند. وقتی کسی مولوی‌خوان و مولوی‌شناس نباشد جای حیرت نیست اگر هر لاطائلی را به او نسبت دهد و حتی از نص عبارات او سخنانی بیرون بکشد که با منطق و مبنای اندیشه‌ی او فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد.
 
بگذارید تصریح کنم به اتفاقات یکی دو سال اخیر که بسا کسان از ناحیه‌های مختلف کوشیده‌اند میان ایران وافغانستان شکاف ایجاد کنند. برجسته‌ترین نمونه‌ای که به خیالم می‌رسد سخنان اشرف غنی است که در عالم خیال‌اش فارسی و دری را ساخت و بافت و یکی را از دیگری جدا کرد و ملتی دیگر را دزد نامید. سخافت آن سخنان را هیچ عاقلی به بحث نمی‌‌گذارد. سرافکندگی و خفت برای او خواهد ماند ولی خوب بیندیشیم که چرا باید میان ایرانی و افغان و تاجیک دیوار کشید؟ سیاست‌مداران کدام یکی از این کشورها چنان طیب و طاهرند که به خاطر نابخردی‌ها و خیره‌سری‌ها یک طایفه از آن‌ها تمامیت ملت و فرهنگ دیگری را آماج نفرت‌پراکنی و تفرقه کنی؟ این نامردمی‌ها و دشمن‌کیشی‌ها و خنجر خصومت آختن و پنجه در روی مروت کشیدن از هر که و هر کجا و به هر شیوه‌ای سر بزند شرم‌آور است. خواسته یا ناخواسته زمین این کین‌پروری را هموار نکنیم. پسران فریدون را به یاد بیاوریم و حکایتی که سلم و تور بر سر ایرج آوردند. ما ایران‌شهرمان را که پهنه‌ی معرفتی و فرهنگی‌اش کلان‌تر از این مرزهای خیالی نوبنیاد و حقیر است، زنده و بالنده می‌خواهیم و در میانه‌ی تمام این تیرگی‌ها آفتاب مهر و دانش‌اش را فروزنده. بریده باد دست و زبان آن‌ها که دشنه در سینه‌ی دوست می‌نشانند و خنجر در میان دو کتف امید و ایمان ما فرو می‌کنند. مردم ما حتی اگر هم‌زبان نبودند و ریشه‌های فرهنگی‌شان این اندازه عمیق و استوار و یکسو نبود، باز هم حق داشتند که به اقتضای انسان بودن از هیاهوهای سیاست‌مداران و بازی‌گری اصحاب قدرت فاصله بگیرند و به یاد داشته باشند که مسند قدرت دیرنمی‌پاید و این سیاست‌مداران از هر نوعی که باشند شایسته‌ی دلبستگی نیستند. آن‌چه می‌ماند انسان است. و زمان و تاریخ داورانی سخت‌گیرند که هیچ مدارا نمی‌کنند با این خیره‌سری‌ها.
۰

نقد وقت از سه منظر

یکی از غنی‌ترین مفاهیمی که در زبان و ادب پارسی میان طیف گسترده‌ای از شاعران و نویسندگان پایگاه راسخی داشته، اعتنا به نقد وقت است. در زبان خیام، این وقت‌آگاهی و زیستن در لحظه شاید کلیدی‌ترین مضمون اندیشه‌ی اوست. این رباعی خیام به خیال بهترین تصویر را از این اندیشه نشان می‌دهد:


از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامده است فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
و در بسیاری رباعیات دیگر خیام هم درست همین مضمون را می‌بینم که در متن رباعیات دیگر تنیده شده است.
نمونه‌ی کمی دورتر از زمان خیام،‌ مولوی است که همین مضمون را در قالب باورهای عارفانه و مؤمنانه‌اش تصویر کرده است. این ابیات مثنوی را ببینید:
هست هشیاری ز یاد ما مضی
ماضی و مستقبلت پردهٔ خدا
آتش اندر زن بهر دو تا به کی
پر گره باشی ازین هر دو چو نی
تا گره با نی بود همراز نیست
همنشین آن لب و آواز نیست
مولوی این اعتنا به گذشته و آینده را حجاب و پرده می‌داند. این‌ها گره هستند. مثل گره نی که باید از میان برداشته شود تا صدایی از آن بیرون بیاید. مضمون زیستن در لحظه و ابن الوقت بودن برای مولوی این است.
یک نسل بعدتر، حافظ تصویری از همین مضمون به دست ما می‌دهد که هم شوخ و شنگی خیام را دارد و هم شکاکیتی در برابر باورهای مؤمنانه:
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
و یا وقتی می‌گوید:


وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
و تقریبا هر جایی که حافظ از این غنیمت شمردن وقت سخن می‌گوید نگاه‌اش به مرگ‌آگاهی است و هیچ دیدن گذشته و آینده:
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحم نخواهند ماند
و وقتی می‌گوید:
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
تمام این‌ها حکایت از میناگری‌های حافظ با این مفهوم دارد. مولوی با تمام آن خیال حیرت‌انگیز و توانایی که دارد وقتی به مثنوی‌اش می‌رسی می‌بینی ناگهان از آن اوج نبوغ فرود آمده و هم‌نشین مؤمنان و متوسطان شده است.

۰

دانایی را بنشان بر تخت…

خطرناک‌ترین اتفاقی که می‌تواند بیفتد نفت ریختن بر آتش دوقطبی خیر و شر در درگیری اخیر است. وقتی یکی را فرشته کردی و دیگری را اهریمن ناگزیر باید طرف یکی بایستی. وقتی خطاهای فقط یک طرف را برجسته کردی یا سهم پر رنگ‌تری به آن دادی، لاجرم خطاها، جنایت‌ها و فجایع آن سو را کم‌اهمیت‌تر دانسته‌ای. دقیقاً در همین فضاست که جنگ شکل می‌گیرد. مبنای صلح و مسالمت چیزی نیست جز این‌که همه بپذیریم انسانیم و در انسانیت خطا کرده‌ایم. این ریشه‌ی ماجرای ایران و آمریکاست. هیچ کدام از طرفین کارنامه‌ی طیب و طاهری ندارند. هر دو خطا دارند. هر دو هم تاریخ دارند. البته تاریخ آمریکا درازتر است به دلیل ساده‌ی طولانی‌تر بودن سابقه‌ی سیاست خارجی‌اش.

روضه‌ی فاش خواندن است ولی نقش آمریکا در بی‌ثبات کردن ایران ربطی به جمهوری اسلامی ندارد. از ۲۸ مرداد آغاز می‌شود و قدم به قدم تا همین امروز ادامه پیدا می‌کند. آمریکا نه تنها در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای خاور میانه و نقاط دیگر جهان – از جمله در آفریقا و آمریکای لاتین – سهم بسیار تأثیرگذاری در دامن زدن به تداوم نظام‌های استبدادی و ضد دموکراتیک داشته است. در جنگ ایران و عراق نقش آمریکا پر رنگ است. در ایران هم ماجرای گروگان‌گیری هنوز هم سایه‌ی سنگین‌اش بر سر تمام سیاست خارجی و داخلی ایران پرسه می‌زند. سیاست خارجی جمهوری اسلامی پس از ماجرای سوریه نیز یک‌سویه نیست. ساده‌انگاری و خوش‌خیالی است اگر فکر کنیم فقط یک جمهوری اسلامی به عنوان مظهر و تجسم شر وجود دارد که باعث این وضعیت شده است. ندیدن سهم آمریکا و کشورهای عرب خلیج فارس، ندیدن نقش حمله‌ی آمریکا به افغانستان و عراق و ندیدن زمینه‌های پیدایش طالبان و القاعده یا ناچیز شمردن سهم آن‌ها خود از علل مهم تداوم این وضعیت است. از اسراییل هم سخنی نمی‌گویم چون عالم و آدم درباره‌اش بسیار حرف زده‌اند.

در ماجرای اخیر هر چقدر هم که ریشه‌ی ماجراها را به عقب ببریم و هر چقدر هم به درست یا غلط تصویری خشن و هولناک از قاسم سلیمانی بسازیم، از منظری بیرونی و از نگاه رئال‌پلتیک، جمهوری اسلامی دقیقأ همان کاری را می‌کرده است که آمریکا چندین دهه انجام داده است. چرا وقتی به آمریکا می‌رسد این کارها خوب است و وقتی به جمهوری اسلامی برسد بد است؟ این همه که رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی جمهوری اسلامی را نقد و محکوم کرده‌اند، چرا وقتی به رفتار ایدئولوژیک و آخرالزمانی آمریکا – صد البته در لباسی سکولار – می‌رسند، ناگهان همه سکوت می‌کنند؟ جزم‌اندیشی و تبعیض بد است. برای همه بد است. چه برای جمهوری اسلامی چه برای آمریکا. با تیزتر کردن تیغ نقد جمهوری اسلامی – که به حق باید در برابرش زبان نقد برنده و شجاعانه داشت – جمهوری اسلامی فرونمی‌پاشد خاصه با شیوه‌ها و زبان و گفتار اپوزیسیون ورشکسته‌ی خارج از کشور که تصویر آینه‌ای خود جمهوری اسلامی است. نگویید اول باید به هر قیمتی جمهوری اسلامی را ساقط کرد بعدش هر چه شد خوب می‌شود. تاریخ نشان داده است – بارها نشان داده است – که این روزگار خرم خیالی هرگز محقق نشده است. از تاریخ دور گرفته تا تاریخ نزدیک بیخ گوش ما. در افق نزدیک، پاره کردن برجام – همان برجامی که خامنه‌ای که به زعم مخالفان‌اش ریشه‌ی آتش‌افروزی‌هاست از آن حمایت کرد و بدون حمایت او امضا نمی‌شد – و ترور قاسم سلیمانی، آتشی را شعله‌ور کرده است که خاموش کردن‌اش با نفت پاشیدن بر آن میسر نیست. با رجزخوانی و سرود فتح و ظفر سر دادن، با رقص و پایکوبی از ترور سلیمانی یا رقص و پایکوبی از کشته شدن کسی در اردوی مخالف، صلح آغاز نمی‌شود. به خودتان بیایید.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی است
با تو از خوبی می‌گویم
از تو دانایی می‌جویم
خوب من!
دانایی را بنشان بر تخت
و توانایی را حلقه به گوشش کن!

۰

جنگ هفتاد و دو ملت…

پس از وفات نورعلی تابنده – و پیش از وفات او – بارها از خاطرم گذشت که نوع برخورد ما، جامعه‌ی ما و حتی صاحبان اندیشه‌ی ما با ماجرا سخت مسموم و آزارنده است. از روایت‌هایی حکومتی گرفته که تصویری اهریمنی، گاهی خشن و گاهی غرق در اوهام و خیالات و «مرید و مرادبازی» از صوفیان به طور کلی و این طایفه‌ی صوفی نعمت‌اللهی گنابادی به طور خاص ساخته‌اند تا تصوراتی که حتی صوفیان را متهم به شرک می‌کنند و سخنانی از این قبیل.

اما ابتدا به موضوع فعلی می‌پردازم. قطب یک سلسله‌ی صوفیانه از دنیا رفته است. این سلسله پیروان و مؤمنانی در داخل کشور ما دارد که به قطب‌شان به چشم پیشوای معنوی، پیر طریقت و پدر معنوی می‌نگریسته‌اند. به زبانی خیلی ساده‌تر درست مثل این است که کسی پدرش را از دست داده باشد و داغدار پدرش باشد. این روزها کم ندیدم که عده‌ای سوار بر موج‌هایی که عمدتاً یا برآمده از جهل و ناآگاهی است یا برخاسته از دعواها و رقابت‌های سیاسی صاحبان قدرت، تا توانستند به این طایفه‌ی درویش و پیرشان تاختند و هر ناسزا و تحقیری را روانه‌شان کردند. کافی است خودمان را بگذاریم جای آن‌ها. آیا ما دوست داریم به کسی که برای‌مان عزیز است ناسزا بگویند یا تمسخرش کنند؟ حداقل شرط رفتار انسانی این است که درک کنیم وقتی کسی برای کسی عزیز است، عزت و حرمت او ربطی به باور یا تصور ما نسبت به آن افراد ندارد. همه کس و همه چیز دلیلی ندارد به همان دلایلی برای دیگران عزیز باشند که برای ما عزیز هستند.

نکته‌ی مهم‌تر اما این است که عده‌ای از کسانی که به حال و روز درویشان نگریسته‌اند چنان درباره‌ی باورها و منش و سلوک‌شان نظر می‌دهند که اگر ندانی گمان می‌کنی با صاحبان معرفت خالص و یقینی و واجدان علوم اولین و آخرین تمام انبیا و صدیقین مواجهی. مختصر کنم که حجم عمده‌ای از طعن‌هایی که نثار درویشان نعمت‌اللهی گنابادی در ایران می‌شود برآمده از توهم یقین است. هیچ مهم نیست که من و شما با کدام پاره از فکر و رفتار صوفیان – چه این صوفیان خاص چه صوفیانی دیگر – همدل نباشیم. آن‌چه مهم است این است که بدانیم و این را به رسمیت بشناسیم که ما همگی انسانیم و همه‌ی شناخت‌های ما انسانی است و به همان اندازه معرفت‌های ما آلوده به خطاست که معرفت‌های دیگران.

بی‌شک همه‌ی ما با تعبیر و اصطلاح «فرقه» مواجه شده‌ایم و شمار کثیری از ما شاید بدون این‌که حتی بدانیم یا آشکارا غرضی داشته باشید برای سخن گفتن از هر کسی که مثل ما نیست از همین تعبیر «فرقه» استفاده می‌کنیم. این تعبیر تاریخ دارد. بار سیاسی دارد. جز ملل و نحل نویسان سنی‌مسلکی که راست‌کیشی را تنها در روایت خود می‌دیدند و دیگران را یکسره سالک منهج باطل می‌شمردند (مثلا ابومنصور بغدادی صاحب الفرق بین الفرق)، در دوره‌های متأخرتر خاورشناسان به این تقسیم‌بندی‌ کاذب بیشتر دامن زدند. شرح قصه دراز است اما پیشنهاد می‌کنم اهل تتبع فصل پنجم کتاب اتوریته در اسلام حمید دباشی را بخوانند. مختصر سخن این است که ما آگاهانه باید از این اصطلاحات و تعابیر راهزن و خصومت‌ساز پرهیز کنیم. در مورد خاص ایران اگر گمان می‌کنیم می‌شود به این یا آن نحله‌ی صوفی بگوییم «فرقه» و این و آن را با چوب «فرقه‌سازی» برانیم، فراموش کنیم که اول از همه فرش را از زیر پای خودمان کشیده‌ایم. کسانی که با تاریخ و فرهنگ مسلمانان و حتی سایر جوامع انسانی آشنا هستند خوب می‌دانند که این‌ها ابزار دست صاحبان قدرت سیاسی است برای حکومت کردن. به طور مشخص، اگر کسی در ایران تصور می‌کند به صوفیان نعمت‌اللهی می‌شود گفته «فرقه»ای که کسی ساخته و آدم‌هایی که از صراطِ به خیالِ مستقیمِ خودمان جدا شده و به باطل افتاده‌اند، خوب است بیشتر فکر کنیم. دیگران هم همین نظر را ممکن است درباره‌ی شما داشته باشند. عمده‌ی سنیان و به طور خاص وهابیان به ایرانیان شیعه می‌گویند مشرک (که به همان اندازه اعتبار دارد که کسی به خود آن‌ها بگوید مشرک). جلوتر بیاییم: آیین ولایت فقیه و نمونه‌ی جدیدترش یعنی ولایت مطلقه‌ی فقیه – خصوصاً در یکی دو دهه‌ی گذشته – با همین معیار چیزی نیست جز فرقه‌ای تازه آن هم از جنسی شرک‌آلود! فراموش نکنیم که تا قبل از آیت‌الله خمینی این «فرقه» وجود نداشت و تازه بعد از انقلاب ۵۷ و پس از هزار فراز و نشیب تبدیل شد به چیزی که الآن هست و آن هم با این کارنامه که همگان دانند.

سخن‌ام را خلاصه کنم: فراموش نکنیم ما همه انسانیم و معرفت‌های ما ظنی است و خطاآلود. معرفت خالص و عریان در زمین وجود خارجی ندارد. در ذهن من و شما وجود دارد. بی‌شک بسیاری از ما هستند که سخت یقین دارند به درستی محض مسیری که می‌روند. در عالم واقع چنین چیزی در بهترین حالت بیش از اندازه خوش‌بینانه است.

سخن واپسین این‌که: عیب «درویش» و توانگر به کم و بیش بد است. برای کشورمان اگر آینده‌ی سالم و انسانی می‌خواهیم از حالا باید به فکر باشیم که این خیالات دشمن‌تراش و دشمن‌ساز و دشمن‌پرور و دشمن‌اندیش را از ذهن و ضمیرمان بپالاییم. بر زمین فروتنی بنشینیم و دست از دعوی الوهیت بکشیم. ما انسانیم. خدا نیستیم. به تمام و کمال انسان باشیم.

۰

ما چه داریم؟

پرسش ساده‌ای است: چه داریم؟ پاسخ هم به همین سادگی است ولی دو پهلوست: همه چیز و هیچ چیز. وقتی سخنان محسن نامجو را در برنامه‌ی پرگار می‌شنیدم، اولین چیزی که از خاطرم گذشت این بود که محسن نامجو آدمی نیست که نداند ما چه داشته‌ایم. پس چرا چنین تمام داشته‌های تاریخی و فرهنگی را نادیده می‌گیرد؟ به گمانم حالا باید در هر دو گزاره تجدید نظر کرد. محسن نامجو نه مورخ است نه نظریه‌پرداز علوم اجتماعی نه فیلسوف. نه استاد ادبیات نه حتی استاد خوشنویسی. ولی برای تفطن به بعضی چیزها نیازی به استادی در چیزی نیست. کافی است ببینی تا بدانی.

حالا واقعاً ما «ایرانی»ها چه داریم؟ فقط «خط نستعلیق و آواز ابوعطا»؟ هیچ چیز دیگری نداریم و نداشته‌ایم؟ از معماری گرفته تا هنرهای مختلف و متعدد، از فلسفه گرفته تا عرفان‌های متلون و حیرت‌آوری که درد انسان داشتن در آن‌ها موج می‌زند (در برابر عرفان‌هایی که خدا را برتر از انسان می‌نشاندند و او را در پای خدا قربانی می‌‌خواستند) و همین‌جور قلم به قلم چیزهای مختلفی به ذهن‌ام سرازیر شد. که چرا محسن نامجو این‌ها را نمی‌بیند؟ پاسخ چندان دشوار و ناآشنا نیست. مسأله همان حکایت تکراری دو سه قرن اخیر است که چرا «ما» با ذلت و بدبختی زندگی می‌کنیم و آن «دیگری» عیش و عشرت دارد و تنعم. چرا ما هیچ چیز نداریم و آن دیگری همه چیز دارد؟ تاریخ اگر بخوانیم می‌دانیم که نه آن همه، همه است و نه این هیچ، هیچ. ولی درد محسن نامجو را باید فهمید. که چرا آدمی باید این همه رنج بکشد؟ چرا باید ناگزیر شود دست رد به سینه‌ی همه چیز بزند و خیال کند آن چیزی که می‌‌جوید و می‌خواهد در خانه‌ی دیگری هست و در خانه‌ی خودش نیست.

طی این یک دهه‌ای که مشغله‌ی تدریسی که داشته‌ام سال به سال افزون شده است، یکی از مضامینی که همیشه محور تدریس‌ام بوده، بحث درباره‌ی شرق‌شناسی و نوع برخورد این شرقی‌هایی که زیر ذره‌بین مطالعه‌ی غربی بوده‌اند، با آن غربی بوده است. می‌دانیم طیف دعواها و نزاع‌ها را از شدت مقابله‌ی پرشور ادوارد سعید فلسطینی مسیحی بگیرید تا این سوی طیف که شرق‌شناسی مثل برنارد لوییس چطور دست در دست خبیث‌ترین سیاست‌مداران می‌نهد و دانش‌اش را به چپاول‌گران می‌فروشد. قصه‌ی شرق‌شناسی یکسره این سو یا آن سوی طیف نیست ولی در همین طیف مشکلی عظیم وجود دارد که زاییده‌ی منطق و زبان استعمار است. نمی‌شود استعمار را ندید و مدام گفت پس ما چه کرده‌ایم؟ این پرسش را که پس ما چه کرده‌ایم، به نحوی برنارد لوییس در سخنرانی‌ای که پیش روی محمد ارکون در کتابخانه‌ی کنگره دارد طرح می‌کند. بن‌مایه‌ی حرف لوییس این است که: ای مسلمان‌ها! (شما بخوانید ای ایرانی‌ها!) تصمیم با خودتان است که «اسلام‌گرا»ی خشن باشید یا مثل ما متمدن و پیشرفته. بعد از لوییس، البته ارکون حرف می‌زند. چند دقیقه‌ای به تعارفات رایج می‌گذرد اما درست از همان دقایق اول ارکون – این روشنفکر الجزایری فرانسوی زبان – می‌‌خروشد (به طور خاص دقیقه‌ی ۴۶ به بعد را ببینید) در برابر لوییس که: شماها کی و کجا به این مردم موقعیت اختیار و انتخاب داده‌اید که حالا می‌گویید تصمیم با خودتان است؟ همه چیز این‌ها را غارت کرده و برده‌اید. آن‌ها را در استیصال محض و بیچارگی و مذلت رها کرده‌اید و حالا می‌گویید تصمیم با خودتان است؟ متلفت‌ام که همیشه وضع به همین شدت نیست ولی غالب موارد حکایت همین است که هست. یعنی زبان زور، زبان امپراتوری – شما فوکویی به قصه بنگرید مثلاً – و نگاهی که سوار است بر قدرت نظامی، به آن دیگری می‌گوید: تو هیچ نیستی و هیچ نداری! بیا مثل ما باش تا همه چیز داشته باشی! این چکیده و عصاره‌ی آن چیزی است که از دل درد و خروش نامجو بر می‌آید.

لذا به نامجو می‌توان همه‌ی این ایرادها را گرفت که نسنجیده و شتاب‌زده و با هیجان نشسته است و فریاد می‌زند و بی‌دقت حرف می‌زند. ولی باید فهمید که مسأله‌ی نامجو نه تازه است و نه بی‌ریشه. ریشه‌ی این خروش‌ها در همان حس استیصال است. و گرنه ایرانی – و ایرانی به معنای موسع و تاریخی و فرهنگی‌اش – بسا چیزها دارد فراتر از نستعلیق و آواز و شعر. از معماری بگیرید تا ساخت و سازهای مختلف شهری در طول قرن. از فرش ایرانی بگیرید تا نگارگری‌اش. از رقص بگیرید تا جریان‌های فکری و عقلی‌اش. از خلاقیت‌اش در لذت بردن از زندگی بگیرید تا حتی باده‌نوشی و شراب‌خواری‌اش – که ربطی به تقابل جعلی و تخیلی اسلام و ایران ندارد. و بسیار چیزهای دیگری که ماها به سادگی از کنارشان عبور می‌کنیم ولی قرن‌ها فرهنگ پشت‌شان نشسته. ضعیف‌اید در برابر این غربی که نیروی نظامی دارد؟ شاید. تازه این را هم حالا دیگر من مطمئن نیستم. چینی‌ها هم همین‌طور فکر می‌کنند؟ روس‌ها چطور؟ مردمان جنوب شرق آسیا چه؟ قصه به این سادگی نیست که شما خروش برآوری که ما هیچ نداریم و هیچ نشدیم و بیهوده داریم لاف می‌زنیم. راست می‌گوید نامجو. هستند کسانی که هیچ ندارند و هیچ نشده‌اند و فقط لاف می‌زنند. ولی نامجو خودش را با همان‌ها انگار جمع می‌زند. و بدش نمی‌آید بگوید بقیه هم در همین خیل‌اند. مختصر قصه این‌که: نامجو را باید بر اساس چیزهایی که می‌داند (یا خیال می‌کند می‌داند) داوری کرد نه بر اساس دانشی که ندارد. وجه تمایزش البته دانشوری سالور ملایری است در برابرش که آن شتاب‌زدگی را ندارد. و این درنگ را در چیزی نباید جست الا دانشوری و فروتنی. برای همه چیز و همه کس نباید به این شدت و غلظت تعیین تکلیف کرد. خارج از دایره‌ی فهم و شناخت من و شما چیزهای بسیاری هست.

۰

مردم:‌ تیغ دولبه

مفهوم مردم، مفهومی است نامتعین و کشسان که آزادی‌خواهان، عدالت‌جویان و خودکامگان و عوام‌فریبان به یک اندازه از آن استفاده کرده‌اند، می‌کنند و خواهند کرد. پس این‌قدر باید روشن باشد که به محض شنیدن کلمه‌ی مردم نباید عقب‌نشینی کرد یا قافیه را باخت. به نام مردم می‌شود در برابر مردم ایستاد. به نام مردم می‌شود آن‌ها را تخدیر کرد اما به آن‌ها باوراند که ما داریم همان چیزی را می‌گوییم که شما خواسته‌اید. نیازی نیست به گذشته‌های دور برویم. همین تاریخ پیش رو و نزدیک ما، بهترین گواه است. برآمدن محمود احمدی‌نژاد و تمام آن بلاهایی که بر سر ایران رفت و می‌رود، همه حاصل همین بازی کردن با نام «مردم» بود. تاریخ بلندتر چهل‌ساله‌ی جمهوری اسلامی و استفاده‌ی رهبران سیاسی از لفظ مردم و ملت (که هر وقت اقتضا کند به آسانی عده‌ای را خیلی آسان از حیثیت مردم بودن ساقط می‌کند) شاهد بلیغ‌تری است.

پس چگونه باید تمیز نهاد میان «مردم» به مثابه‌ی مفهومی که انسانیت ما را شامل شود و سخن از ارزشی جهان‌شمول و محترم بگوید بدون این‌که تفاوت‌ها و تمایزهای «دیگری» را که او هم انسان است،‌ بزداید یا نادیده بگیرد؟ چگونه می‌توان از مردم سخن گفت و هم‌زمان رنگین‌پوست، دگرباش، زن، مرد، کودک، بی‌سواد و تحصیل‌کرده، تهی‌دست و توانگر، (انواع) شیعه و (انواع) سنی، دین‌دار و بی‌دین را زیر چتر انسان بودن قدر نهاد ولی به بهانه‌ی هیچ کدام از این‌ها هیچ یک را به بند نکشید؟ وضعیت تناقض‌آمیز و دشواری است که حکایت از معضل بنیادین کثرت‌گرایی هم دارد.

گام اول این است: به صرف این‌که مردم چیزی بگویند یا بخواهند – حالا با هر تصور و معیاری که از مردم داریم و فارغ از این‌که دقیقاً چه تعداد آدم باید حرفی را زده باشند که شماره‌شان آن‌ها را در زمره‌ی مردم به حساب بیاورد – حق نداریم بلافاصله به اسم «مطالبه‌ی مردمی» مخاطب را سرکوب یا خاموش کنیم («مردم چنین گفته‌اند پس شما چه حقی دارید خلاف‌اش را بگویید؟»). فراموش نکنیم که جمهوری اسلامی در این شیوه استاد است و می‌داند چطور بخشی از مردم را علیه بخشی دیگر بشوراند یا به نام خواسته‌ی بخشی از مردم خواسته‌های بخش دیگر را نامشروع قلمداد کند. لذا این گام نخست تمایز را من گام سلبی می‌دانم. سلبی از این جهت که نباید بلافاصله سپر بیندازیم و حصارهای دفاعی ذهن و عاطفه‌مان را به اسم شنیدن نام مردم پایین بیاوریم. 

گام دوم به خیال من استفاده از عقلانیت سنجشگر است. وقتی مدعایی را شنیدیم که «به نام مردم» است، مهم است که حیثیت مردمی آن را لحاظ کنیم ولی با گام اول همان لحظه مردم را باید نادیده بگیرید و حیثیت عقلانی مدعا را هم بسنجیم. با عقل جور در می‌آید؟ این مطالبه یا مدعا حقی را ادا می‌کند؟ یا لباس و پرده‌ای است بر چیزی دیگر که متضمن عوارض و آفاتی بزرگ‌تر است؟ در ادبیات دین‌داران وقتی می‌خواهند مثالی از چیزی بزنند که ظاهرآراسته‌ای دارد ولی مشکلات و عوارض بزرگ‌تری دارد، از تعبیر مسجد ضرار استفاده می‌کنند. ظاهرش مکان عبادت است اما مقصدش با نیایش و راز و نیاز تعارض دارد. و البته بلافاصله یادآوری می‌کنم که تنها چیزی که می‌تواند مانع سوء استفاده از تعابیری مثل «مسجد ضرار» شود، همان استدلال است و عقلانیت. پرسشگری و سنجش‌گری کلید بیرون آمدن از پرده‌ی فریب است. 

با این مقدمات، باید روشن گفت که پناه گرفتن پشت نام مردم وقتی که بتوانیم یا بخواهیم راه استدلال را مسدود کنیم، از همان ابتدا فاقد هر مشروعیتی است. می‌شود به نام مردم، حقیقت مردمی و انسانیت را آرام‌آرام یا به سرعت لوث کرد. دست کم دو بار در تاریخ سیاسی همین سه چهار سال گذشته شاهد این فریب بوده‌ایم: انتخاب ترامپ در آمریکا و همه‌پرسی خروج بریتانیا از اتحادیه‌ی اروپا – برکزیت – شواهد شناخته‌شده‌ی آن‌ هستند. می‌توان مثال‌های بی‌شمار ریز و درشت همه جا پیدا کرد. لذا وقتی گفتیم مردم، ابتدا باید بپرسیم چه چیزی است که این مردم را مردم می‌کند؟ صرف داشتن نام آدمی؟ نمی‌شود به اسم مردم، عزت، حریت،‌ استقلال، غرور و سربلندی مردم را نشانه گرفت حتی اگر به نام عزیزترین چیزها باشد. 

همراه مردم بودن و شانه به شانه‌ی مردم ایستادن همه جا فضیلت نیست. فضیلت‌اش فقط جایی است که بتوان به روشنی تشخیص داد که حقیقتی و خیری مبرم دارد فوت می‌شود و از دست می‌رود. و حقیقت را نمی‌شود به آسانی و به سلیقه اختیار کرد. گاهی اوقات خیلی چیزها نه اولویت دارند و نه حتی مهم‌اند ولی ممکن است برای شخص من و شما یا چند نفر هم‌فکر و هم‌سلیقه‌ی ما مهم باشند. اما باز هم به سادگی آن حقیقتی نمی‌شود که بتوان به نام مردم پشت‌اش ایستاد. بیهوده سخن را دراز نکنم. خواستم این نکته‌ی ساده را بگویم که هر جا اسم مردم و خواست و مطالبه‌ی مردمی را شنیدید به راحتی و آسانی ابزارهای سنجش‌گری عقلانی‌تان را راهی سطل زباله نکنید. محکم بایستید و هم برای مردم و شأن آدمی حرمت و منزلت قایل باشید و هم عقلانیت را که مهم‌ترین شأن انسان است به کار بگیرید. این مغزی که در کاسه‌ی سر آدمی نشسته است به ظاهر وزنی ندارد ولی سنگین‌ترین بخش وجود آدمی است:

دل چو با عشق و خرد همره شود
دست نومیدی از او کوته شود

حشمت این عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی دیوانگی است.

این جسارت را داشته باشیم که میان عشق و دیوانگی تفاوت قایل شویم و نترسیم از تیر تهمتی که به سوی‌مان روانه می‌شود. شأن آدمی به عشقی است که با خرد همره شود. نه عشقی که خرد را معزول کند و تفاوت میان خرد و بی‌خردی را با دمیدن در کوره‌ی عواطف کمرنگ کند.  

سایه شعری دارد به اسم آواز غم. نسخه‌ای که در چاپ‌های قدیم تاسیان آمده است یکی دو سطر کمتر دارد از نسخه‌ای که در آخرین چاپ‌اش آمده است. جایی در اواخر شعر وقتی شاعر از جانفشانانی می‌گوید که خود میزان شأن آدمی بودند و جان‌شان را بر سر عقیده‌شان می‌نهادند، اندکی بعدش می‌گوید:

… اما چه باید گفت از انسان‌نمایانی که ننگ نام انسان‌اند
درنده‌خویانی که هم‌دندان گرگان‌اند
آنان که عشق و مهربانی را
در دست‌های کور کین کشتند! 
آنان که انسان بودن خود را
در پای این کشتند!

و می‌توان گفت (چه بسا خود شاعر هم بگوید): آنان که انسان بودن خود را در پای «دین» کشتند. و می‌توان افزود که به جای این «دین» هر چیز دیگری می‌توان نهاد که از آدمی و انسان به مثابه‌ی ابزار و نردبانی استفاده کند برای خود و مطرح کردن خویشتن. این انسان، این مردم می‌تواند بسی چیزها باشد. می‌تواند یک ملت باشد. می‌تواند یک مذهب باشد. می‌تواند یک دین باشد یا یک شخص و فرد؛ می‌تواند هنرمند و روشنفکر و شاعر نام‌آوری باشد که دستاویز کسب نام و شهرت و مطرح کردن افراد یا پوشاندن شکنندگی‌های روحی و روانی ما باشد. به نام مردم، به عشق و به خرد پشت نباید کرد. انسان تنها با حریت و آزادگی است که انسان است. هر جا که معبدی ساختند برای این‌که آدمی سر فرود بیاورد و آزادگی‌اش را بفروشد یا به مزایده بگذارد، باید به آدمی نهیب زد که: خود را ارزان مفروش!

پ. ن. این مقاله‌ی جان کین با عنوان «آسیب‌شناسی‌های عوام‌فریبی» سخت مناسب حال است. یافتن مصداق‌های سیاسی و غیرسیاسی‌اش هم دشوار نیست.

۱

اسطوره‌ی ملیت در برابر عزت آدمی

آدمی‌زاده کشور و وطن‌اش را می‌سازد یا وطن است که آدمی را می‌سازد؟ کدام اولویت دارد: انسان یا خاک؟ آدمی یا زمین؟ جایی در ادبیات و گفتار آدمیان مدرن – فارغ از شرقی یا غربی یا مسلمان یا غیرمسلمان بودن‌شان – این انحراف با مقاصد و اغراض سیاسی و ایدئولوژیک آغاز شد که: «نگویید کشور/انقلاب/نظام برای شما چه کرد است. بگویید شما برای کشور/انقلاب/نظام چه کردید؟» (می‌دانیم که هم جان ف. کندی این حرف را زده است هم آیت‌الله خمینی. انقلابیون کشورهای دیگر هم حرف‌های مشابهی زده‌اند). مضمون مشابهی میان متدینین در ایران انقلابی وجود داشت: «به نماز نگویید وقت کار است؛ به کار بگویید وقت نماز است». مضامینی از این دست، همگی بن‌مایه‌ای مشترک دارند: در تمام آن‌ها آدمی، انسان، سعادت و رضایت او همیشه فرودست است و در رتبه‌ای پایین‌تر از غرض سیاسی، ایدئولوژیک یا دینی گوینده.

سال گذشته که اولین بار به قونیه رفته بودم، تجربه‌ی دیدار مرقد مولوی سخت مرا به فکر فرو برد که چه اتفاقی افتاده که پدر این طفل خرد او را از آن سوی عالم در بلخ به این سوی دیگر در قونیه کشانیده است و او در همین خاک و دیاری که زبان‌اش زبان خود او نیست، روییده و بالیده و تبدیل به ستون و چراغ فروزان ادب و فرهنگ ایرانی شده است؟ پاسخ خیلی ساده است: این خاک و سرزمین و کشور نیست که مایه و سرچشمه‌ی این زایندگی است بلکه خود آدمی است که مدار و محور همه‌ی این‌هاست. بدون عاملیت این انسان تمام آن خاک و هر آن‌چه که آن خاک می‌تواند بدهد و ببخشد (که تازه آن را هم به واسطه و عاملیت انسان می‌بخشد)، هیچ است و پوچ.

پیامبر اسلام هجرت کرد. یاران‌اش هم در روزگار دشواری پیش از این‌که محمد با اقتدار و عظمت به مکه برگردد یا مدینه را در اختیار داشته باشد، هجرت کردند. هجرت و رفتن به جایی که امنیت جان و مال و خاطر داشته باشی، در آیین مسلمانی امری است محمود و معقول (نه تنها حق بلکه وظیفه‌ی آدمی است). طرفه آن است که انقلابیونی که گاهی لاف مسلمانی هم می‌زنند نام هر هجرتی را – نام هر پناهندگی و جست‌وجوی خانه‌ی امنی را – «خیانت»‌ می‌نهند. اگر طلب امنیت و آرامش برای انسان خیانت است، این طایفه باید در نگاه‌شان به پیامبر اسلام تجدید نظری اساسی کنند.این آیه‌ی سوره‌ی نساء، دست بر قضا به آدمیان نهیب می‌زند که اگر برای زیستن انسانی و اخلاقی سرزمینی برای شما مشقت و تکلف می‌آفریند، اخلاقاً موظف به هجرت از آن دیارید: إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ ظَالِمِی أَنفُسِهِمْ قَالُوا فِیمَ کُنتُمْ ۖ قَالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَهً فَتُهَاجِرُوا فِیهَا ۚ فَأُولَـٰئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖوَسَاءَتْ مَصِیرًا (کسانی که فرشتگان جانشان را می‌گیرند و آنان بر خود ستم روا داشته‌اند، به ایشان گویند در چه حال بودید؟ گویند ما در سرزمین خود مستضعف بودیم، گویند آیا مگر زمین خداوند وسیع نبود که بتوانید در آن [به هر کجا که خواهید] هجرت کنید؟ سرا و سرانجام اینان جهنم است و چه بد سرانجامی است). البته آیه‌ی مزبور آن‌ها را که چاره‌ای ندارند و مضطرند استثنا می‌کند.

ملت و وفاداری به یک نظام سیاسی خاص قراردادی بیش نیست. ایران نه تنها به معنای خاک و وطن بلکه به همان معنای وسیع فرهنگی،‌ معرفتی و ادبی وابسته و مقید به هیچ نظام سیاسی خاص گذشته، حال یا آینده نبوده، نیست و نخواهد بود. ایران را آدمیانی می‌سازند که زبان و بن‌مایه‌ی فرهنگی، انسانی و اخلاقی آن را می‌پرورانند و آبیاری می‌کنند. نام‌‌های این قله‌های معرفتی برای ما آشنا هستند: از رودکی و فردوسی و ناصر خسرو بگیرید تا سنایی و عطار و بوسعید و بوالحسن خرقانی و مولوی. از ابن سینا بگیرید تا طوسی. از بیهقی بگیرید تا قائم مقام فراهانی. از حافظ بگیرید تا محمدرضا شجریان. فرهنگ ایران و خود ایران را این‌ها می‌سازند. و گرنه این خاک سلجوقیان و خوارزمشاهیان را دیده است و مغول را هم دیده است. سامانیان را هم دیده و صفویان را نیز. قاجار و پهلوی را دیده و جمهوری اسلامی را هم. با یا بدون این‌ها ایران می‌تواند پابرجا بماند. ایران هیچ وابستگی و تعلق مصداقی و مفهومی به نظام‌های سیاسی ندارد. نظام‌های سیاسی می‌توانند افتخاری را به نام خود ثبت کنند اگر بتوانند و بخواهند آدمی و انسان را محترم بشمارند و در ظل مضمون و اندیشه‌ی انسانی و جهان‌شهری ایران – شما بگو «ایرانشهری» – برای خودشان و خاک‌شان افتخار و عزت بیافرینند. اگر ستیز با یک نظام سیاسی یا تن دادن به یک نظام سیاسی خاص به خودی خود معنادار بود یا واجد ارزش‌گذاری اخلاقی، از قاجار تا امروز هر کسی که با نظام سیاسی پیشین درافتاده «خائن» است: چه با پهلوی و قاجار ستیز کرده باشد چه با جمهوری اسلامی. عکس آن هم صادق است. همکاری با هیچ یک از این نظام‌ها به خودی خود و به تنهایی از آدمی خائن نمی‌سازد. بیهقی هم در خدمت همان نظامی بود که حسنک وزیر را بر دار می‌کرد. این‌ها را فراموش نکنیم. با این یا آن نظام ستیز کردن یا ساختن، جایی می‌تواند قابل فهم باشد که در سایه‌ی آن برای آدمی و انسان قدمی برداریم نه این‌که عزت و کرامت آدمی را خار و خاک قدم مفهوم ذهنی نظام کنیم و بعد برای آن خیالات ذهنی مدیحه‌سرایی کنیم.

اول و آخر سخن این‌که: مدار و محور ارزش ما آدمی است، انسان است، با تمام رنج‌ها و شادی‌ها و ضعف‌ها و قوت‌های‌اش. هر نظامی و فکری که آدمی را قربانی و خاکسار خود بخواهد و از او طلب‌کار باشد، آدمی‌ستیز است. هیچ نظامی، هیچ خاکی، هیچ سرزمینی، هیچ عقیده‌ای از انسان طلبکار نیست. همه‌ی این‌ها بدهکار آدمی هستند. همه‌ی این‌ها موظف‌اند به انسان خدمت کنند. هر جا انسان را به خدمت و عبودیت خود خواستند و گرفتند، به دامان شرک لغزیده‌اند و توحید حکم می‌کند که با آن‌ها ستیز و مقابله کنیم.

۰

تو خود حجاب خودی…

از یک مشاهده‌ی شخصی شروع کنم تا نکته‌ای را بگویم در حاشیه‌ی انتخابات. امروز در صف ر‌أی‌گیری در کنسولگری ایران زنانی بودند باحجاب و بی‌حجاب. عده‌ای بدون حجاب وارد کنسولگری می‌شدند. رأی می‌دادند. کسی هم مانع‌شان نمی‌شود و «تذکر»ی هم به کسی داده نمی‌شد؛ حرمت می‌دیدند و می‌رفتند پی زندگی‌شان. عده‌ای هم بودند که از همان ابتدا محجبه بودند و باقی می‌ماندند. عده‌ای هم پیش از ورود روسری یا شال به سر می‌کردند.

چیزی که نامفهوم است برای من این است که زن یا مردی عنان اختیار از کف بدهد و به خاطر عقایدش یا به خاطر ستمی که جمهوری اسلامی در تحمیل حجاب بر عموم زنان کرده است بخواهد بر آن زنانی که حجابی به سر کرده‌اند بشورد و نسبت‌هایی به آن‌ها بدهد از همان نسبت‌هایی که برای همه‌ی ما آشنا هستند.

نزد من، حجاب و پوشش به اصطلاح «اسلامی»، که تاریخ دارد و سیر تحول‌اش پیچیده‌تر از چیزی است که عموماً تصور می‌شود (و ریشه‌هایی «غیر اسلامی» دارد از جمله در ایران زمان ساسانیان؛ آن‌ها که تحقیق تاریخی برای‌شان مهم است حتما کتاب‌های لیلا احمد و فاطمه مرنیسی را خوانده‌اند)، نه از مقومات دین است و نه لازمه و ضروری مسلمانی. پوشش زن – یا مرد – انتخاب و اختیار اوست. نوع پوشش نه لزوماً کسی را عفیف می‌کند نه اخلاقی (یا عکس آن). در عین حفظ احترام به همه‌ی کسانی که – از زن یا مرد – فکر می‌کنند «حجاب»‌یا بخشی از ایمان است یا ضامن اخلاقی بودن‌شان، من چنین فکر نمی‌کنم. حجاب عنصر و مؤلفه‌ای هویتی است و بس.

نکته‌ی بعد این است که همین «حجاب» در طول چهار دهه عمر جمهوری اسلامی چنان دستخوش دگردیسی حتی در میان همان‌ها که آن را عنصری هویتی یا حتی ایمانی و اعتقادی می‌دانند شده، که اگر کسی ۴۰ سال پیش در ابتدای انقلاب به خواب رفته باشد و امروز از خواب برخاسته باشد، بی‌شک از هول و هراس سکته خواهد کرد! و این فقط قصه‌ی حجاب نیست. بسا چیزهای دیگر عوض شده است در این چهار دهه. تغییر یکشبه اتفاق نمی‌افتد. احقاق حق از جمله احقاق حقوق زنان – چه حق انتخاب پوشش باشد چه سایر حقوق – نیز وضع یکسانی دارد. ولی می‌شود سرعت احقاق حقوق را بیشتر کرد. گمان من این است که در وضع فعلی ایران استفاده کردن از روزنه‌ی صندوق رأی مهم‌ترین استراتژی و تاکتیک سرعت بخشیدن به این احقاق حق است (برای آن‌هایی که اعتقاد دارند زن صاحب حقوقی است که باید آن‌ها را پس بگیرد).

نکته‌ی آخر این‌که: گمان نمی‌کنم هیچ انسانی چه مرد باشد و چه زن، چه مکلا باشد چه معمم، چه دین‌دار باشد چه بی‌دین، در مقام تجویز نوع و نحوه‌ی پوشش برای هیچ زنی یا انسانی باشد. این نکته به طور خاص شامل پوشش زنان هم می‌شود. این حق عاملیت خود زن است که اهمیت کلیدی دارد. این‌که من – مرد باشم یا زن – به زنی تکلیف کنم یا از او به اصرار مطالبه کنم که حجاب داشته باشد یا نداشته باشد، عین استبداد است. من اگر زن بودم – و حتی اگر زنی مؤمنه و ملتزم به آداب دین بودم چه در ایران یا خارج ایران – شیوه‌ی پوشش من پرهیز از دامن زدن یا استمرار بخشیدن به نگاه مردسالارانه یا استبدادی به پوششم بود. حتی جایی که قانون الزامی برای این پوشش می‌گذاشت، به اقلی‌ترین لازمه‌اش پابند می‌ماندم که «قانون» را زیر پا نگذارم. قانون خدا البته فراتر از این قانون بشری است. خدایی که من می‌شناسم و قانونی که از دین او می‌شناسم انسان را – چه زن باشد چه مرد – در ترازوی این قراردادها و عرف‌های بشرساخته و تاریخ‌مند نمی‌سنجد:
هر چه بینی جز هوا آن دین بود در جان نشان
هر چه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و گاهی همین حجاب، بت می‌شود. همین پوشش می‌شود حجاب خدا. اما تشخیص این‌که این حجاب کی و کجا بت است و چگونه در ستیز با خدا (تو بگو عاملیت انسان یا استقلال و عزت‌مندی او!) می‌افتد، با خود آدمی است نه با دوست، رفیق، پدر، مادر،‌برادر یا شوهر. پاسخگوی آن تشخیص و تصمیم هم در دنیا و آخرت خود فرد است. بزرگ‌ترین مغالطه‌ی این بحث این است که آدمیان قانون و قرارداد بشرساخته را به پای خدا و شریعت می‌نویسند و در واقع پشت خدا و پشت شریعت پنهان می‌شوند که عزت آدمی – در این مورد مشخص عزت زن – را هدف قرار دهند. این‌ها البته نیازمند استدلال است که خارج از حوصله‌ی این یادداشت است ولی برای آن‌ها که اهل دانش‌اند دو مقاله‌ی علمی را توصیه می‌کنم. یکی این مقاله‌ی لیلی ابو لغد است و دیگری این مقاله‌ی هاله افشار. زیاده جسارت است و اسباب تصدیع. غروب جمعه‌ی روحانی و اردیبهشتی‌تان خوش!

۲

مغالطه‌ی آزادی-خودکامگی

 

مرگ فیدل یکی از دعواهای قدیمی ایرانی‌ها را زنده کرده است: اگر راست می‌گویی که فلان مستبد و ظالم و تجسم شر نیست، پس چرا خودت نمی‌روی همان‌جا زندگی کنی؟ این صورت استدلال دلالت به حقیقتی می‌کند (یعنی خبر از گزاره‌ای صادق در عالم واقع می‌دهد) ولی گزاره‌ای مرکب است و بنای‌اش مغالطی است. خاصیت گزاره‌های مغالطی هم همین است که بخشی از حقیقت را خیلی خوب به ناخودآگاه مخاطب القا می‌کند و به همین دلیل است که فروش دارد. می‌‌کوشم با ذکر مقدماتی توضیح بدهم چرا این ادعا مغالطی است و چرا همه‌ی کسانی که از هر جهتی با فیدل مخالف بودند لازم نیست خودشان را تا این سطح پایین بیاورند که مرتکب این مغالطه شوند (که لوازم اخلاقی ناروایی هم دارد).

کاسترو و هر انقلابی دیگری انسان است. ابر انسان نیست. انسان کامل نیست. نه از این رو که فرد انقلابی انسان کامل نیست بلکه از این جهت که انسان کامل در زمین یافت می‌نشود. نه در میان اهل انقلاب نه در میان اهل اصلاح و نه در میان حامیان استبداد (شرقی و غربی هم ندارد). چیزی که اسباب اختلاف شده این نبوده که فلانی چه کارهای خوبی کرده و چه کارهای بدی. کلید این اسباب اختلاف این است که شخصیت مورد نظر کاریزماتیک بوده است. کمتر کسی است که صاحب عقل درست و حسابی باشد و بنشیند مثلا از اسدالله لاجوردی دفاع کند (یا صادق خلخالی). ولی وقتی صحبت از آیت‌الله خمینی می‌شود یا کاسترو بحث بیخ پیدا می‌کند. یک توضیح حاشیه‌ای بدهم: مرگ آدم‌های کاریزماتیک باعث شادی جمع کثیری می‌شود و باعث غم عده‌ای کثیر. از شمار افراد هر یک از گروه نمی‌توان صدق مدعا یا نتیجه‌ای اخلاقی فی نفسه گرفت. اما این را می‌توان پرسید که چه شده است که این جمع کثیر شاد است و آن جمع کثیر سوگوار؟ همان اندازه که حق داریم شادی آن جمع را جدی بگیریم و از علل‌اش بپرسیم حق داریم بلکه موظف‌ایم سوگ آن جمع دیگر را جدی بگیریم و بپرسیم این‌ها چه را از دست داده‌اند؟

گمان نکنم آدم عاقلی باشد که در تاریک بودن پرونده‌ی حقوق بشری کاسترو (و شایدی خیلی تاریک‌تر بودن پروند‌ه‌ی آقای خمینی) تردیدی داشته باشد. شاید بتوان به درستی صفت خودکامه را کنار نام‌شان هم قرار داد. ولی خودگامکی و آزادگی در خلاء رخ نمی‌دهد. کسانی که به حق از زندان‌های کاسترو آزرده و زخمی بوده‌اند باز هم به حق هرگز نمی‌خواهند سر از گوانتانامو در بیاورند: معامله‌ای که در آن‌جا با زندانی می‌شود از بدترین رفتار با هر زندانی دیگری در هر جایی هولناک‌تر است. این آغاز عدول از تعادل است.

برمی‌گردم به توضیح مغالطی بودن مدعای اصلی. می‌فرمایند شما اگر راست می‌گویید که فیدل خوب است چرا بر نمی‌گردید بروید کوبا زندگی کنید؟ نخست این‌که عده‌ی کثیری از کسانی که قایل به خوب بودن فیدل (یا مثلاً همان جمهوری اسلامی) هستند،‌ واقعاً می‌روند همان‌جا زندگی می‌کنند یا هرگز از آن‌جا خارج نمی‌شوند. مثال کوبایی‌اش پیش چشم‌ام نیست ولی گابریل گارسیا مارکز باید برای مدعیان جای سؤال داشته باشد (مگر این‌که در خرد یا آزادگی‌اش تردید جدی داشته باشید). از ایرانی‌ها مصطفی تاج‌زاده بهترین نمونه است و بسا کسانی که به ایران برگشته‌اند به رغم این‌که می‌دانستند سر از زندان‌های همان نظام در می‌آورند. نمونه‌ی دیگرش حسین نورانی‌نژاد است. اما از توصیف «است»، تجویز «باید» زاییده نمی‌شود منطقاً. بگذارید پرسش را روی زمین پاسخ بگویم. آن سؤال را اگر از من بپرسند، پاسخ‌ام منفی است. من نمی‌روم در کوبا یا ایران زندگی کنم (در شرایط فعلی زندگی‌ام). ولی آمریکا هم نمی‌روم زندگی کنم. علل امتناع من از آن تصمیم متعدد است ولی درست است که یکی از علت‌های‌اش همین است که مثلاً آزادی و امنیتی را که می‌خواهم و می‌طلبم ندارم. اما ماجرا وقتی پیچیده‌تر می‌شود که آن سوی قصه را هم ببینی. لذا می‌پرسم: آیا شما هرگز به این دلیل که در تمام دورانی که کاسترو در قدرت بوده آمریکا رسماً‌ و علناً دنبال ترور او بوده، هرگز آمریکا را ترک می‌کنید که بروید کشوری زندگی کنید که به فرض کارنامه‌ی پاکیزه‌تری دارد؟ دقت دارید که این گزاره هم مرکب است. یعنی بخش‌های معقولی دارد و بخش‌های نامعقولی مثل همان گزاره‌ی قبلی. در کوشش آمریکای مدافع آزادی و دموکراسی برای ترور کاسترو سر سوزنی تردید نیست – و زهی شرمساری و خفت برای آمریکا و شاید برای همه‌ی کسانی که از رذیلت کاسترو به خاطر کنار نیامدن با همین آمریکا سخن می‌گویند – ولی این کراهت و خباثت و شناعت سیاست خارجی و داخلی آمریکا نتیجه نمی‌دهد در آمریکا هیچ چیزی نیست که ارزش زیستن داشته باشد. همین آمریکا نوآم چامسکی دارد و مارتین لوتر کینگ (در میان بسی بسیاران دیگر).

از جنس سؤال‌های فوق را بسیار می‌توان پرسید:‌ آیا شما به این دلیل که آمریکا در عراق و افغانستان آن فاجعه را آفریده به اسم دموکراسی، آمریکا را ترک می‌کنید؟ یا آیا چون اکنون رییس جمهور آمریکا دانلد ترامپ است (که شاید بتوان به جرأت گفت روی محمود احمدی‌نژاد را دارد سفید می‌کند) آمریکا را ترک می‌کنید؟

پاسخ من به این پرسش‌ها چندان پیچیده نیست. عرض من این است که عاملیت‌ انسان‌ها کلیدی و مهم است. همه مسؤول‌اند. تفکر و نظریه و ایدئولوژی هیچ کس را مصون نمی‌کند. فرقی نمی‌کند فکر و نظر سوسیالیستی باشد یا دموکراتیک. دینی باشد یا سکولار. همگی از آن جهت که منوط و مقید به عاملیت انسان‌ها و امکان‌های بشری‌اند می‌توانند عامل خیر یا شر باشند (و تاریخ اگر بخوانیم صدق این مدعا را می‌توان بررسی کرد با معیارهای عقلانیت نقاد البته). قبل از این‌که مسؤولیت همه‌ی فجایع را به گردن کاسترو (یا مثلا انقلابیون ایرانی بیندازیم) و مدام بگوییم اول فلانی شروع کرد (این اول فلانی شروع کرد همان زمزمه‌ی دعوای کودکان دبستانی است نه انسان‌های خردمند بالغ)، کافی است بپرسیم اگر هر یک از طرفین هم‌زمان یا بدون شرط گذاشتن دست از رفتار بی‌خردانه می‌کشید، جان این همه آدم مصونیت بیشتری پیدا نمی‌کرد؟ جنگ ایران و عراق شاهد خوبی است. تمام تحریم‌هایی که هم ایران و هم کوبا را هدف قرار داد مثال دیگری است. حالا بفرمایید تقصیر خودشان بوده که با شاخ گاو در افتاده‌‌اند. آن آدم‌هایی که این گاو را شاخ‌دار کردند باید از خودشان بپرسند که چطور می‌شود به یک سازمان امنیتی به همین راحتی اجازه داد در این همه مدت رسماً دنبال ترور برود و همه هم مثل آب خوردن بپذیرند در طی این همه نسل که خوب طرف اهریمن است و باید او را کشت؟ آن عزیزانی که آن پرسش نخست را با رگ‌های قوی گردن می‌پرسند و پاسخ صریح و روشن می‌طلبند، خوب است قبل از شنیدن پاسخ (بدیهی و از پیش معلوم) بسیاری کسان، قدم پیش بگذارند و بگویند ترور کردن یک رقیب سیاسی جنایت‌آمیز و ضد انسانی است حتی اگر به دست مدعی آزادی و انسانیت و دموکراسی رخ بدهد و شاید به ویژه اگر این حامیان آزادی و دموکراسی مرتکب‌اش شوند شنیع‌تر و هولناک‌تر است.

یقین داشته باشید که روان و خرد انسان منصف اگر این مایه اعتدال را ببیند که شما به همان اندازه که قصورها، لغزش‌ها و حتی خودکامگی‌های کاسترو را محکوم می‌کنید در محکوم کردن جنایت‌های طرف مقابل که سهمی در ماجرای این سو هم دارد تردید و لکنت زبان ندارید، سخن شما را بهتر می‌شنود. با آن پرسش‌های مغالطی اول کاری که می‌کنید مسدود کردن راه مفاهمه است. بقیه‌ی آدم‌ها هم مثل شما انسان‌اند. با پرسیدن این پرسش‌ها پیشاپیش آن‌ها را در موضع منفی اخلاقی قرار ندهید. دیگران هم می‌توانند با پیش کشیدن پرسش‌های مشابه و بسی تلخ‌تر و هولناک‌تر هم عذاب وجدانی به شما بدهند که نهایت ندارد. انصاف بورزید تا با شما انصاف بورزند. یادتان نرود شما هم مثل بقیه انسان‌اید. فراموش نکنید قربانی و ستمگر هر دو انسان‌اند. شرقی و غربی ندارد. سوسیالیست و دموکرات ندارد. تئوری‌ها دست‌پرورده‌ی آدمی‌اند؛ اسطوره نسازید از آن‌ها.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل