۰

تو خود حجاب خودی…

از يک مشاهده‌ی شخصی شروع کنم تا نکته‌ای را بگويم در حاشيه‌ی انتخابات. امروز در صف ر‌أی‌گيری در کنسولگری ايران زنانی بودند باحجاب و بی‌حجاب. عده‌ای بدون حجاب وارد کنسولگری می‌شدند. رأی می‌دادند. کسی هم مانع‌شان نمی‌شود و «تذکر»ی هم به کسی داده نمی‌شد؛ حرمت می‌ديدند و می‌رفتند پی زندگی‌شان. عده‌ای هم بودند که از همان ابتدا محجبه بودند و باقی می‌ماندند. عده‌ای هم پيش از ورود روسری يا شال به سر می‌کردند.

چیزی که نامفهوم است برای من اين است که زن يا مردی عنان اختيار از کف بدهد و به خاطر عقايدش يا به خاطر ستمی که جمهوری اسلامی در تحميل حجاب بر عموم زنان کرده است بخواهد بر آن زنانی که حجابی به سر کرده‌اند بشورد و نسبت‌هايی به آن‌ها بدهد از همان نسبت‌هايی که برای همه‌ی ما آشنا هستند.

نزد من، حجاب و پوشش به اصطلاح «اسلامی»، که تاريخ دارد و سير تحول‌اش پيچيده‌تر از چيزی است که عموماً تصور می‌شود (و ريشه‌هايی «غير اسلامی» دارد از جمله در ايران زمان ساسانيان؛ آن‌ها که تحقیق تاریخی برای‌شان مهم است حتما کتاب‌های ليلا احمد و فاطمه مرنيسی را خوانده‌اند)، نه از مقومات دين است و نه لازمه و ضروری مسلمانی. پوشش زن – يا مرد – انتخاب و اختيار اوست. نوع پوشش نه لزوماً کسی را عفیف می‌کند نه اخلاقی (يا عکس آن). در عين حفظ احترام به همه‌ی کسانی که – از زن يا مرد – فکر می‌کنند «حجاب»‌يا بخشی از ايمان است يا ضامن اخلاقی بودن‌شان، من چنين فکر نمی‌کنم. حجاب عنصر و مؤلفه‌ای هويتی است و بس.

نکته‌ی بعد اين است که همين «حجاب» در طول چهار دهه عمر جمهوری اسلامی چنان دستخوش دگرديسی حتی در میان همان‌ها که آن را عنصری هویتی يا حتی ايمانی و اعتقادی می‌دانند شده، که اگر کسی ۴۰ سال پيش در ابتدای انقلاب به خواب رفته باشد و امروز از خواب برخاسته باشد، بی‌شک از هول و هراس سکته خواهد کرد! و اين فقط قصه‌ی حجاب نيست. بسا چيزهای دیگر عوض شده است در این چهار دهه. تغيير يکشبه اتفاق نمی‌افتد. احقاق حق از جمله احقاق حقوق زنان – چه حق انتخاب پوشش باشد چه ساير حقوق – نيز وضع يکسانی دارد. ولی می‌شود سرعت احقاق حقوق را بیشتر کرد. گمان من اين است که در وضع فعلی ايران استفاده کردن از روزنه‌ی صندوق رأی مهم‌ترين استراتژی و تاکتيک سرعت بخشيدن به اين احقاق حق است (برای آن‌هايی که اعتقاد دارند زن صاحب حقوقی است که بايد آن‌ها را پس بگيرد).

نکته‌ی آخر اين‌که: گمان نمی‌کنم هيچ انسانی چه مرد باشد و چه زن، چه مکلا باشد چه معمم، چه دين‌دار باشد چه بی‌دين، در مقام تجويز نوع و نحوه‌ی پوشش برای هيچ زنی يا انسانی باشد. اين نکته به طور خاص شامل پوشش زنان هم می‌شود. اين حق عامليت خود زن است که اهميت کلیدی دارد. اين‌که من – مرد باشم يا زن – به زنی تکلیف کنم يا از او به اصرار مطالبه کنم که حجاب داشته باشد يا نداشته باشد، عين استبداد است. من اگر زن بودم – و حتی اگر زنی مؤمنه و ملتزم به آداب دين بودم چه در ایران يا خارج ايران – شيوه‌ی پوشش من پرهيز از دامن زدن يا استمرار بخشیدن به نگاه مردسالارانه یا استبدادی به پوششم بود. حتی جايی که قانون الزامی برای اين پوشش می‌گذاشت، به اقلی‌ترين لازمه‌اش پابند می‌ماندم که «قانون» را زير پا نگذارم. قانون خدا البته فراتر از اين قانون بشری است. خدايی که من می‌شناسم و قانونی که از دين او می‌شناسم انسان را – چه زن باشد چه مرد – در ترازوی اين قراردادها و عرف‌های بشرساخته و تاريخ‌مند نمی‌سنجد:
هر چه بينی جز هوا آن دين بود در جان نشان
هر چه بينی جز خدا آن بت بود در هم شکن
و گاهی همين حجاب، بت می‌شود. همين پوشش می‌شود حجاب خدا. اما تشخيص اين‌که اين حجاب کی و کجا بت است و چگونه در ستيز با خدا (تو بگو عامليت انسان يا استقلال و عزت‌مندی او!) می‌افتد، با خود آدمی است نه با دوست، رفيق، پدر، مادر،‌برادر يا شوهر. پاسخگوی آن تشخيص و تصميم هم در دنيا و آخرت خود فرد است. بزرگ‌ترين مغالطه‌ی اين بحث اين است که آدميان قانون و قرارداد بشرساخته را به پای خدا و شریعت می‌نويسند و در واقع پشت خدا و پشت شريعت پنهان می‌شوند که عزت آدمی – در اين مورد مشخص عزت زن – را هدف قرار دهند. اين‌ها البته نيازمند استدلال است که خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است ولی برای آن‌ها که اهل دانش‌اند دو مقاله‌ی علمی را توصيه می‌کنم. يکی اين مقاله‌ی ليلی ابو لغد است و ديگری اين مقاله‌ی هاله افشار. زياده جسارت است و اسباب تصديع. غروب جمعه‌ی روحانی و ارديبهشتی‌تان خوش!

۲

مغالطه‌ی آزادی-خودکامگی

 

مرگ فیدل یکی از دعواهای قدیمی ایرانی‌ها را زنده کرده است: اگر راست می‌گویی که فلان مستبد و ظالم و تجسم شر نیست، پس چرا خودت نمی‌روی همان‌جا زندگی کنی؟ این صورت استدلال دلالت به حقیقتی می‌کند (یعنی خبر از گزاره‌ای صادق در عالم واقع می‌دهد) ولی گزاره‌ای مرکب است و بنای‌اش مغالطی است. خاصيت گزاره‌های مغالطی هم همين است که بخشی از حقیقت را خیلی خوب به ناخودآگاه مخاطب القا می‌کند و به همین دلیل است که فروش دارد. می‌‌کوشم با ذکر مقدماتی توضیح بدهم چرا این ادعا مغالطی است و چرا همه‌ی کسانی که از هر جهتی با فیدل مخالف بودند لازم نيست خودشان را تا اين سطح پايين بیاورند که مرتکب اين مغالطه شوند (که لوازم اخلاقی ناروايی هم دارد).

کاسترو و هر انقلابی دیگری انسان است. ابر انسان نيست. انسان کامل نیست. نه از این رو که فرد انقلابی انسان کامل نیست بلکه از این جهت که انسان کامل در زمین یافت می‌نشود. نه در میان اهل انقلاب نه در میان اهل اصلاح و نه در میان حامیان استبداد (شرقی و غربی هم ندارد). چيزی که اسباب اختلاف شده اين نبوده که فلانی چه کارهای خوبی کرده و چه کارهای بدی. کلید این اسباب اختلاف این است که شخصیت مورد نظر کاريزماتيک بوده است. کمتر کسی است که صاحب عقل درست و حسابی باشد و بنشیند مثلا از اسدالله لاجوردی دفاع کند (يا صادق خلخالی). ولی وقتی صحبت از آیت‌الله خمینی می‌شود يا کاسترو بحث بیخ پيدا می‌کند. يک توضيح حاشيه‌ای بدهم: مرگ آدم‌های کاریزماتيک باعث شادی جمع کثيری می‌شود و باعث غم عده‌ای کثیر. از شمار افراد هر یک از گروه نمی‌توان صدق مدعا یا نتیجه‌ای اخلاقی فی نفسه گرفت. اما اين را می‌توان پرسید که چه شده است که اين جمع کثیر شاد است و آن جمع کثیر سوگوار؟ همان اندازه که حق داريم شادی آن جمع را جدی بگيريم و از علل‌اش بپرسیم حق داريم بلکه موظف‌ایم سوگ آن جمع ديگر را جدی بگیریم و بپرسيم اين‌ها چه را از دست داده‌اند؟

گمان نکنم آدم عاقلی باشد که در تاريک بودن پرونده‌ی حقوق بشری کاسترو (و شايدی خيلی تاريک‌تر بودن پروند‌ه‌ی آقای خمینی) ترديدی داشته باشد. شايد بتوان به درستی صفت خودکامه را کنار نام‌شان هم قرار داد. ولی خودگامکی و آزادگی در خلاء رخ نمی‌دهد. کسانی که به حق از زندان‌های کاسترو آزرده و زخمی بوده‌اند باز هم به حق هرگز نمی‌خواهند سر از گوانتانامو در بیاورند: معامله‌ای که در آن‌جا با زندانی می‌شود از بدترین رفتار با هر زندانی دیگری در هر جايی هولناک‌تر است. اين آغاز عدول از تعادل است.

برمی‌گردم به توضیح مغالطی بودن مدعای اصلی. می‌فرمايند شما اگر راست می‌گویید که فیدل خوب است چرا بر نمی‌گرديد بروید کوبا زندگی کنيد؟ نخست اين‌که عده‌ی کثیری از کسانی که قایل به خوب بودن فیدل (يا مثلاً همان جمهوری اسلامی) هستند،‌ واقعاً می‌روند همان‌جا زندگی می‌کنند یا هرگز از آن‌جا خارج نمی‌شوند. مثال کوبایی‌اش پیش چشم‌ام نیست ولی گابریل گارسيا مارکز باید برای مدعيان جای سؤال داشته باشد (مگر اين‌که در خرد يا آزادگی‌اش تردید جدی داشته باشيد). از ايرانی‌ها مصطفی تاج‌زاده بهترین نمونه است و بسا کسانی که به ایران برگشته‌اند به رغم اين‌که می‌دانستند سر از زندان‌های همان نظام در می‌آورند. نمونه‌ی ديگرش حسين نورانی‌نژاد است. اما از توصیف «است»، تجویز «بايد» زاييده نمی‌شود منطقاً. بگذارید پرسش را روی زمين پاسخ بگويم. آن سؤال را اگر از من بپرسند، پاسخ‌ام منفی است. من نمی‌روم در کوبا يا ايران زندگی کنم (در شرايط فعلی زندگی‌ام). ولی آمریکا هم نمی‌روم زندگی کنم. علل امتناع من از آن تصميم متعدد است ولی درست است که يکی از علت‌های‌اش همین است که مثلاً آزادی و امنیتی را که می‌خواهم و می‌طلبم ندارم. اما ماجرا وقتی پيچيده‌تر می‌شود که آن سوی قصه را هم ببينی. لذا می‌پرسم: آیا شما هرگز به این دلیل که در تمام دورانی که کاسترو در قدرت بوده آمریکا رسماً‌ و علناً دنبال ترور او بوده، هرگز آمریکا را ترک می‌کنید که بروید کشوری زندگی کنید که به فرض کارنامه‌ی پاکيزه‌تری دارد؟ دقت داريد که اين گزاره هم مرکب است. يعنی بخش‌های معقولی دارد و بخش‌های نامعقولی مثل همان گزاره‌ی قبلی. در کوشش آمريکای مدافع آزادی و دموکراسی برای ترور کاسترو سر سوزنی تردید نیست – و زهی شرمساری و خفت برای آمریکا و شايد برای همه‌ی کسانی که از رذيلت کاسترو به خاطر کنار نيامدن با همين آمريکا سخن می‌گويند – ولی اين کراهت و خباثت و شناعت سياست خارجی و داخلی آمريکا نتيجه نمی‌دهد در آمريکا هيچ چیزی نيست که ارزش زيستن داشته باشد. همين آمریکا نوآم چامسکی دارد و مارتين لوتر کينگ (در ميان بسی بسیاران ديگر).

از جنس سؤال‌های فوق را بسیار می‌توان پرسيد:‌ آيا شما به این دلیل که آمریکا در عراق و افغانستان آن فاجعه را آفریده به اسم دموکراسی، آمریکا را ترک می‌کنيد؟ يا آيا چون اکنون رييس جمهور آمریکا دانلد ترامپ است (که شايد بتوان به جرأت گفت روی محمود احمدی‌نژاد را دارد سفید می‌کند) آمریکا را ترک می‌کنيد؟

پاسخ من به اين پرسش‌ها چندان پيچیده نیست. عرض من این است که عاملیت‌ انسان‌ها کليدی و مهم است. همه مسؤول‌اند. تفکر و نظریه و ايدئولوژی هيچ کس را مصون نمی‌کند. فرقی نمی‌کند فکر و نظر سوسيالیستی باشد يا دموکراتیک. دينی باشد يا سکولار. همگی از آن جهت که منوط و مقيد به عاملیت انسان‌ها و امکان‌های بشری‌اند می‌توانند عامل خير یا شر باشند (و تاریخ اگر بخوانیم صدق اين مدعا را می‌توان بررسی کرد با معیارهای عقلانيت نقاد البته). قبل از اين‌که مسؤوليت همه‌ی فجايع را به گردن کاسترو (یا مثلا انقلابيون ایرانی بیندازیم) و مدام بگوییم اول فلانی شروع کرد (اين اول فلانی شروع کرد همان زمزمه‌ی دعوای کودکان دبستانی است نه انسان‌های خردمند بالغ)، کافی است بپرسيم اگر هر يک از طرفین هم‌زمان يا بدون شرط گذاشتن دست از رفتار بی‌خردانه می‌کشيد، جان این همه آدم مصونيت بیشتری پيدا نمی‌کرد؟ جنگ ايران و عراق شاهد خوبی است. تمام تحریم‌هایی که هم ايران و هم کوبا را هدف قرار داد مثال ديگری است. حالا بفرمايید تقصیر خودشان بوده که با شاخ گاو در افتاده‌‌اند. آن آدم‌هایی که این گاو را شاخ‌دار کردند بايد از خودشان بپرسند که چطور می‌شود به يک سازمان امنيتی به همين راحتی اجازه داد در اين همه مدت رسماً دنبال ترور برود و همه هم مثل آب خوردن بپذيرند در طی اين همه نسل که خوب طرف اهریمن است و باید او را کشت؟ آن عزيزانی که آن پرسش نخست را با رگ‌های قوی گردن می‌پرسند و پاسخ صريح و روشن می‌طلبند، خوب است قبل از شنيدن پاسخ (بديهی و از پيش معلوم) بسياری کسان، قدم پيش بگذارند و بگويند ترور کردن يک رقيب سياسی جنايت‌آمیز و ضد انسانی است حتی اگر به دست مدعی آزادی و انسانیت و دموکراسی رخ بدهد و شايد به ويژه اگر اين حاميان آزادی و دموکراسی مرتکب‌اش شوند شنيع‌تر و هولناک‌تر است.

يقين داشته باشيد که روان و خرد انسان منصف اگر اين مایه اعتدال را ببيند که شما به همان اندازه که قصورها، لغزش‌ها و حتی خودکامگی‌های کاسترو را محکوم می‌کنيد در محکوم کردن جنايت‌های طرف مقابل که سهمی در ماجرای اين سو هم دارد ترديد و لکنت زبان نداريد، سخن شما را بهتر می‌شنود. با آن پرسش‌های مغالطی اول کاری که می‌کنيد مسدود کردن راه مفاهمه است. بقيه‌ی آدم‌ها هم مثل شما انسان‌اند. با پرسیدن اين پرسش‌ها پیشاپيش آن‌ها را در موضع منفی اخلاقی قرار ندهيد. ديگران هم می‌توانند با پيش کشيدن پرسش‌های مشابه و بسی تلخ‌تر و هولناک‌تر هم عذاب وجدانی به شما بدهند که نهايت ندارد. انصاف بورزيد تا با شما انصاف بورزند. يادتان نرود شما هم مثل بقيه انسان‌ايد. فراموش نکنید قربانی و ستمگر هر دو انسان‌اند. شرقی و غربی ندارد. سوسيالیست و دموکرات ندارد. تئوری‌ها دست‌پرورده‌ی آدمی‌اند؛ اسطوره نسازيد از آن‌ها.

۰

اما اميد همره من ماند…

کارتون از مانا نيستانی

ديرزمانی است که فراز و نشيب‌های سیاسی (داخلی و خارجی) ايران را با تأمل – و گاهی تأسف – تنها تماشا می‌کنم. درس و عبرت البته فراوان است. يک نکته که به گمان‌ام بعد از نزديک به یک سال مشاهده‌ی خاموش و پيگیر به آن رسیده‌ام اين است: تغيير و دگرگونی در آینده‌ی ايران محتوم است. وقوع این تغییر هم چندان دور از دسترس نيست که عمر امثال ما و شما را در نوردد و س‍پس از ره در آيد. آدمی وقتی بر آدمی ستم می‌کنم، تنها کلید استمرار آن ستم اين است که آن سوی ستم‌ديده دل از هر اميدی برای دگرگون شدن ستمکاره ببرد. منطق تداوم بيداد هم چيزی نيست جز همين ریشه‌کن کردن اميد. اين مقدمه را داشته باشید تا شرح بدهم چرا طرح آن در موقعیت کنونی مهم است.

همه کمابيش از ريز و درشت حوادث و جنجال‌های سياسی یک سال گذشته باخبریم. از انتخابات مجلس و خبرگان گرفته تا نزاع‌های تمامی‌ناپذير شورای نگهبان با رقبا و منتقدان‌اش. از برجام تا فرجام آن. از فيش‌های حقوقی نجومی گرفته تا مقاومت ظاهراً تمام‌عیار بخش‌هايی از نظام با فرهنگ و هنر – زیر علم صف‌آرايی در برابر کنسرت که گويی اسم رمز فسق و فجور است برای عده‌ای. بازداشت‌های بی‌حساب و قاعده. احکام قضايی نااستوار و مشکوکی که ظن ضايع شدن عدالت را مدام تقويت می‌کند. همه‌ی اين‌ها قرار است يک نکته را به مخاطب القاء کند: اگر گمان برده‌ايد که ما قرار است تغيير بکنيم يا حتی یک وجب از زمین قدرت را به شما يا دیگری واگذار کنيم،‌ خطا کرده‌ايد. نوشتم «زمين قدرت» چون اين همان قصه‌ای است که روی زمين اتفاق می‌افتد. هيچ وجه و جنبه‌ای از قدسیت و الاهیت و اسلاميت در این بازی نيست. آن‌ها که دست‌‌شان گرم این بازی است اين نکته را بسی بهتر از من و شما می‌دانند. نیازی هم نیست کسی روضه‌ی فاش بخواند. اما چیز دیگری پشت آن واگذاری زمين قدرت نيز هست. ضرورتی ندارد حاکمان زمین قدرت را به کسی واگذار کنند. ستم نکردن هزينه‌ای ندارد. منطق ماجرا ساده است: انَّ فی العدل سعة و مَنْ ضاق علیه العدل فالجور علیه أضیق. فضای جور و بیداد بی‌گمان حتی بر صاحب قدرت تنگ‌تر است از فراخنای عدالت. اين البته درس دشواری است. تاریخ گواه آن است.

قصه را کوتاه کنم. کلید حرکت به جلو امید است و بس. نوميدی از تغيير و دگرگونی و تسلیم فشار یا مهابت ظاهری بیداد شدن همان چیزی است که عمر این جور را درازتر می‌کند. اميد ورزيدن – درست مانند عشق ورزيدن – کار آسانی نيست. هزینه دارد. دلسردی و سرخوردگی دارد. زود نتيجه نمی‌دهد. ولی نتيجه می‌دهد عاقبت. مهم‌ترین کلیدی که همراه و هم‌عنان امید است، زمان است. اين زمان بيکرانه خداوند عدالت است. هنگامی که مدت و مهلت کسی سر می‌رسد، داور زمان ظالم و مظلوم نمی‌شناسند. جای شکر و شکایتی نيست. فرصت و مجال برای همگی به يک اندازه به پايان می‌رسد. زندان‌بان شاید دل‌خوش باشد به حبس و حصر زندانی‌اش اما خود نيز گرفتار همان زندان و زندانی است چون چاره‌ای ندارد جز زندان‌بان بودن.

در ناصيه‌ی آينده‌ی ايران به رغم تمام آشوب‌هايی پشت سر و پيش رو، چيزی جز دگرگونی و حرکت به سوی نور نمی‌بینم. مسیر پرغبار است. حرف پيامبرانه هم سزاوار من نیست. حاشا که پیشگو باشم. اما اين قاعده به تجربه حاصل می‌شود. به قول رفیقی: بيش‌ مانی، بيش بينی. تاریخ بخوانی می‌بینی که تمام صاحبان قدرت از ستمکاره گرفته تا معدلت‌ورز بر می‌آيند و فرو می‌افتند. آن‌چه می‌ماند در اين ميانه انسان است با تمام نقصان‌ها و عظمت‌های‌اش. انسان را هم اميد و عشق معنا می‌کند. اميد و عشق هم بر تراز خرد و فرزانگی محتشم‌اند. خرد و فرزانگی می‌گوید شتاب نباید کرد. صبر باید کرد و خون جگر خورد اکنون. زمان تغيير همان وقتی که باید از راه برسد می‌رسد. تعيين زمان کار ما نيست. اما دل سپردن به اميد هنر ما می‌تواند باشد. اميد را بقا باد!

۰

بولتن‌نويسی در لباس پژوهش، دانش‌وری و روزنامه‌نگاری

يادداشت زیر تقريباً پنج سال پیش ابتدا در روزآنلاين و سپس در جرس منتشر شد. گمان می‌کنم بازنشرش این روزها پر بی‌جا نباشد.
اين يادداشت درباره‌ی «آداب» و «اخلاق» کار علمی است و مخاطبانی مستقيم و غيرمستقيم دارد؛ اما در حقیقت، خطاب اين متن به مخاطبان مستقيم‌اش نيست چون بعضی از آن‌ها سال‌هاست ثابت کرده‌اند که چالش نظری و فکری با آنان مصداق آب در هاون کوفتن و بادپيمايی است (۱)؛ بلکه غرض اصلی نگارش اين مختصر مخاطبان غيرمستقيم اين نوشته هستند. نويسنده دواعی و سوائقی جز بحث‌های داغ و رايج روز دارد و به لايه‌ای عميق‌تر يا سطح و افقی بالاتر از قصه نگاه می‌کند تا اين‌که بخواهد ماجرا را به مسأله‌های روز فروبکاهد. واقعيت اين است که جوان‌ترهای اهل مطالعه يا حاضر در شبکه‌های اجتماعی واقعی و مجازی، در فضای به شدت سياسی شده‌ی پس از انتخابات در ايران، هر حرف و سخن منتقدانه‌ای را نسبت به اسلامِ از ريخت‌افتاده‌ی پس از انتخابات به سادگی و بدون سخت‌گيری و سنجش می‌پذیرند. اين ساده‌انگاری هزينه‌هايی سنگين دارد. عدم توجه به ظرافت‌های بحث، مزاج و مذاق ما را دگرگون می‌کند. سهل‌انگاری‌هايی از اين دست باعث می‌شود که تفاوت ميان کار علمی و غيرعلمی را ديگر تشخيص ندهيم و فرقی ميان ژورناليسم و هوچی‌گری نگذاريم. از آن بدتر، ديگر حساسيت‌مان را نسبت به اخلاق هم از دست خواهيم داد. نتيجه اين می‌شود که چرخه‌ی بازتوليد کيهان و صدا و سيما تکميل می‌شود و ديگر فرقی نمی‌کند که چه کسی قدرت حاکم و مسلط سياسی باشد. اتفاق هشداردهنده اين است که بازتوليد اين چرخه به شدت سرعت گرفته است و بعضی از چهره‌های شاخص منتقد وقتی دست به قلم می‌برند، همان راهی را می‌روند که کيهان و بولتن‌نويسان سپاه و وزارت اطلاعات می‌روند.
مغز مسأله اين است: اين روزها مقالاتی در لباس نقد علمی و دانش‌وری و پژوهش‌گری نوشته می‌شود که به خاطر ظاهر علمی‌اش ممکن است خاطر ساده‌دلان را پی کند و باعث شود تفاوت «نقد» و «هجو» را ديگر نتوان تشخيص داد. در نتيجه،‌ برای اين‌که معياری مشخص و عينی به دست بدهيم از اين‌که چگونه می‌توان در اين بازار پرغبار و غوغا، راهی را يافت و ملاک و مناطی قابل اعتماد پيدا کرد، به دو شاخصه‌ی مهم و ويژگی اصلی کار علمی اشاره می‌کنم. اما، هم‌چنان متذکر بايد شد که اين‌ها تنها جنبه‌هايی از کار روش‌مند علمی و اخلاق علمی هستند و بيانی تفصيلی از چيستی روش علمی و اخلاق علمی نيستند، بلکه صرفاً مراد برجسته کردن مواردی است که می‌توان در هر فعاليت علمی بر آن‌ها تأکيد بيشتری ورزيد.
هر کار علمی و پژوهشی دو مشخصه‌ی مهم دارد که ناظر بر «آداب» و «اخلاق» پژوهش است: ۱. روش علمی نگارنده؛ و ۲. منش علمی او.
۱. روش علمی: اين از اصول ابتدایی و اوليه‌ی هر پژوهشی است که محقق وقتی به متنی ارجاع می‌دهد، ارجاعات‌اش دقيق و درست باشد؛ پس و پيش عبارتی را حذف نکند. متن را از بستر اصلی و تاريخی‌اش خارج نکند. فيش‌برداری موفق مستلزم اين است که مرور ادبيات موفقی هم داشته باشد و محقق بداند که ادبيات واجد چه مشکلات درونی است و چه تناقضاتی در آن ديده می‌شود. و از همه مهم‌تر، برای پژوهش يا نقد يک اثر يا شخص، بايد ديد که او چه سؤالاتی را هدف گرفته است و چه سؤالاتی هدف او نيست. پرهيز از ارجاعات زمان‌پريشانه، از اصول و مبانی کار روش‌مند علمی است. درست در نقطه‌ی مقابل کار روش‌مند علمی، با نوع خاصی از نوشته مواجه‌ايم که نام دقیق و درست‌اش «بولتن‌نويسی» است. اين شيوه، سنت چپِ استالينيستی بود که بعد از انقلاب هم در ايران ريشه دوانيد و هم‌چنان ادامه دارد.مشخصه‌ی اين شيوه‌ی مقاله‌نويسی بولتن‌پردازانه اين است که پس و پيش عبارات را حذف می‌کند. گزاره‌های مشخصی را از متن بيرون می‌کشد و آن‌ها را دست‌مايه‌ی تمسخر يا تخريب و پرونده‌سازی عليه متن يا شخص می‌کند. از متن، لوازمی بر خلاف مصرحات متن – در همان متن يا بندهای سابق و لاحق‌اش – بيرون می‌کشد و آن ها را به نويسنده و متن نسبت می‌دهد.
يکی از مشخصه‌های مهم کار روش‌مند علمی اين است که گفتار متدولوژيک و معرفت‌شناختی خاصی بر آن حاکم است. درست در نقطه‌ی مقابل، روش بولتن‌نويسانه، ملتزم و متعهد به هيچ گفتار متدولوژيک و مشخصی نيست: يک‌ روز دست به دامان نقدهای پوزيتيويستی می‌شود؛ روز ديگر روش‌های تاریخی را بر‌می‌گيرد. يک روز سراغ نقدهای هرمنوتيکی می‌رود و روز ديگر تابع مکتب فرانکفورت و پيرو رورتی می‌شود. اين خصلت از اين شاخه به آن شاخه پريدن و نداشتن چارچوب نظری منسجم و واحد در نقد، از خصلت‌های نويسندگان متون شبه آکادميک است. نکته‌ی مهم دیگری که در همه‌ی این رویکردهای متدولوژیک، به رغمِ اختلافات به ظاهر فراوان میان آن‌ها، کاملاً مشترک است آن است که همگی پیرو رویه‌های «تأييدگرایانه» و «موجه‌سازانه» اند. و حتی زمانی که خلاف آن را «اظهار» می‌کنند، در عمل به همان شیوه‌ی مألوف تکیه بر بیّنه برای «جا انداختن» یا «به کرسی نشاندن» مدعيات خود استفاده می‌کنند. نکته‌ای که بدان اشاره شد عارضه‌ای رایج در اکثر قریب به اتفاق متون جدلی و متأسفانه حتی بسیاری از متون پژوهشی است. مشکل ناشی از یک بدفهمی معرفت‌شناسانه‌ی اساسی و ریشه‌ای است. بسیاری از نویسندگان و نیز کثیری از خوانندگان چنین می‌پندارند که با انباشت شواهدِ مؤيِّد، بر قوّت یک مدعا افزوده می‌شود. این برداشت کاملاً نادرست است. آن‌چه از رهگذر انباشتِ شواهدِ مؤیِّد حاصل می‌شود، «اطمینان روانی و قلبی» بیشتر است، نه بالاتر رفتنِ ترازِ معرفتی مدعا. بیّنه‌ی مؤیِّد چیزی بیش از تکرار مدعای نخست عرضه نمی‌کند.
یکی ديگر از نکات مهم آثار آکادميک، وجود ارجاعات مرتبط و پيوسته با متن است. کثرت ارجاعات در يک متن، لزوماً نشانه‌ی علمی بودن و دانشورانه بودن آن متن نيست. وقتی کسی به سلسله‌ای از متون و منابع ارجاع می‌دهد، معنای‌اش اين است که همه‌ی آن متون را به دقت خوانده است يا دست‌کم مضامين منسجم و يک‌دست و مرتبط با مدعای خود را به آن متون ارجاع داده است نه اين‌که جمله‌ای را بدون اعتنا به پس و پيش آن از متنی خارج کرده باشد و آن را در راستای مدعای خود به کار گرفته باشد. وقتی نويسنده‌ای به خيل عظيمی از منابعی به زبان‌های مختلف ارجاع می‌هد و همان نويسنده تسلط لازم را بر هيچ کدام از آن زبان‌ها ندارد، در واقع دارد به زبان بی‌زبانی به ما می‌گويد که ارجاعات را از جای ديگری «ربوده» است – و اين نکته را بيشتر می‌توان در ذيل «منش» و «اخلاق» کار علمی توضيح داد. مشخصاً، اگر در يک متن فارسی، حتی تمام ارجاعات فقط به متون فارسی باشد، باز هم بايد پرسيد که آيا مدعای متن بر اساس پرسش مشخصی و به طرز متعادل و متوازنی سير تاريخی شکل‌گيری يک متن را در نظر داشته است يا نه؟ آيا مرتکب خطای زمان‌پريشی نشده است؟ آيا تماميت متن را ديده است و مثلاً به يک کلمه يا يک جمله «گير» نداده است؟ اين‌ها نکات اوليه و ابتدايی نزديک شدن به متن است.
۲. منش علمی: مهم‌ترين رکن رعايت منش و اخلاق علمی در کار پژوهش، ملتزم بودن به اخلاق نقد است. بخش مهمی از پرداختن به کار علمی اين است که نويسنده تبار فکر خود را آشکار کند يا دست‌کم عامدانه پيشينه‌ی فکری خود را نپوشاند. هيچ منتقدی نمی‌تواند در لباس التزام به سنت فکری مارکسيستی مدافع و مروج سنتی ليبراليستی باشد. اتخاذ چنين شيوه‌ای در فضای آکادميک در همان ابتدا باعث سقوط محقق می‌شود. وقتی نويسنده‌ای تبار فکرش را نه تنها بيان نمی‌کند بلکه عالماً و عامداً فضا را مکدر می‌کند تا آن تبار فهميده نشود، نشانه‌ی روشنی است از عدم صداقت و پای‌بند نبودن به اخلاق علمی.
پديده‌ی نوظهوری که اين روزها دامن انديشه را در ميان فارسی‌زبانان گرفته است همين است که نويسنده يا منتقد به ظاهر از موضع علمی و پژوهشی حرکت می‌کند اما گاهی در عمل، در همين کسوت و لباس اهل علم، راه توجیه را برای سياست‌‌های مداخله‌جویانه‌یآمریکا هموار می‌کند. از اين نمونه‌ها اين روزها کم نيست که وقتی،‌ مثلاً، قرار است درباره‌ی اسلام، خشونت و بنيادگرایی سخنی گفته شود، با بی‌دقتی و سهل‌انگاری اسلامِ متأخر معاصر در اروپا و غرب را مترادف و مساوی بنيادگرايی بگيريم و برای گرفتن نتيجه‌ی ايدئولوژيک مطلوب خود، يکسره چشم را بر آمار، ارقام، اعداد و تمام تکثر و تنوع عظيم کل جامعه‌ی جهانی مسلمانان ببنديم. اين اتفاقی است که تنها با پنهان شدن پشتِ نقاب تحقيق و پژوهش رخ می‌دهد و سخنانی از دل آن بيرون می‌آيد که حتی از اورينتاليست‌ترين نويسند‌گان غربی، مثل برنارد لوييس، هم شنیده نمی‌شود. دليل ماجرا ساده است: برنارد لوييس شهرت و آبرويی آکادميک دارد و اين اعتبار باعث می‌شود که حتی هنگام ابراز آراء شاذ، نويسنده تن به هر آشفتگی و پريشانی گفتار و انديشه ندهد. اين آفتِ تازه‌ سر از اين‌جا در می‌آورد که چون نويسنده يا منتقد نمی‌تواند با شجاعت و صراحت، تبار و مضمون سیاسی سخن و انديشه‌ی خود را آشکار کند، پشت نام محققان، پژوهش‌گران و متفکران خوش‌نام و آبرومندی که حاصل عمرشان کوشش و خونِ دل خوردن برای کار سخت‌گیرانه‌ی علمی است – و در اغلب موارد نه اهل سياست‌اند و نه استراتژيست سياسی – پناه می‌گيرد و سخنِ خود را در دفاع از مداخله‌ی غرب در خاورمیانه بر زبان آن‌ها می‌نهد و در واقع با گم کردن تبار فکری خود، چهره‌ی آن نام‌آوران را مشوّه می‌کند و تماميتِ انديشه‌ی آنان را به قربانگاه ايدئولوژی‌ای می‌برد که حرفِ اول‌اش را نه بسط آزادی و دموکراسی که منطق بازار می‌زند.
تبار يک اثر را البته نبايد با مضمون، بن‌مايه يا محتوای درونی آن خلط کرد. دومی به‌کلی مستقل از اولی قابل‌ ارزيابی است. مشکل جایی پيش می‌آيد که نويسنده‌ای با توسل به شيوه‌های استعجالی، امکان نقد محتوا، مضمون و بن‌مايه‌ی سخن خود را از بین ببرد و چنان القاء کند که سخن‌اش آن اندازه متين و استوار است که نمی‌توان در آن هيچ خدشه کرد. يکی از اين شيوه‌ها، تغيير موضع نظری، تبديل معنا و تفسیر متن است که راه را بر مغالطه‌ی تبارشناسی هموار می‌کند. مثلاً، در مثال بالا، نويسنده‌ای ممکن است به ديدگاه‌های مارکسيستی تعلق خاطر داشته باشد اما از استدلال‌های ليبراليستی برای بيان ديدگاه‌اش بهره بگيرد. اما هم‌او، زمانی که با انتقاد نسبت به اين مواضع رو به رو می‌شود، با چرخشی تمام‌عيار ممکن است ادعا کند که سخن‌اش «بد فهميده شده است» و غرض او ارايه‌ی تفسيری ليبراليستی از متن نبوده است. اخلاق پژوهش‌گری علمی اقتضا می‌کند که نويسنده، به هر گرايش فکری که تعلق داشته باشد، از پيش مشخص کند که تحت چه شرايطی حاضر است دست از ادعا خود بر دارد. به عبارت دقیق‌تر، آشکار کردن تبار يک نظر يا اثر، از این رو اهميت مضاعفی نيز پیدا می‌کند که آن را در دايره‌ی نقد‌پذيری می‌نشاند و درپيچيدن با آن را ممتنع نمی‌کند.
هنگام نقد، يکی از اساسی‌ترين مسايلی که به همه‌ی دانش‌پژوهان در همان ابتدا تذکر داده می‌شود، پرهيز از «سرقت علمی/ادبی» است. کمترين نشانی از ارتکاب سرقت علمی می‌تواند برای هميشه آدمی را از صحنه‌ی کار آکادميک و حتی سياسی دور کند. نمونه‌ی پرجنجال و برجسته‌اش، ماجرای سرقت ادبی وزير دفاع آلمان بود که به اين خاطر ناگزير به استعفا شد (اين‌جا).
گاهی اوقات ممکن است کسی متنی را که به آن نقد دارد، پيش از انتشار به دست بياورد – و از اين نمونه‌ها کم رخ نداده است – و پيش از انتشار متن، پيش‌دستی کند و به نقد همان متن بپردازد. اين از نمونه‌های آشکار و صريح عدول از اخلاق علمی است. بدتر از آن، ممکن است همين نقد، به نحوی کاملاً ساده‌انگارانه و به سستی نوشته شود بدون اين‌که کمترین ارجاعی به مضامین و محتوای مطلب محل نقد بشود يا اشاره‌ای به نام نويسنده و خود مطلب بشود. اين کار، چيزی نيست جز راهزنی و تخطی صريح از آداب علمی. هر متنی، از طريق گفت‌وگو شکل می‌گيرد و فربه‌تر می‌شود. اگر قرار باشد محققی عجولانه به متنی که هم‌چنان در مسير شکل‌گيری است ارجاع بدهد و خام‌دستانه و شتاب‌کارانه به نقد آن متن بپردازد، اولين و کمترين خطايی که مرتکب شده است عبور از اخلاق علمی و شکستن حريم اعتماد است.نقد پيش‌دستانه و پيش از انتشار مطلبی که محل نقد است، از مصاديق بارز شکستن اخلاق علمی است(۲). نقد يک اثر يا يک انديشه اگر به قصد آشکار کردن نقص‌ها و تناقضات برداشت‌های نويسنده يا پژوهش‌گری صورت بگيرد – و محور و مبنای آن، تخريب شخصيت نويسنده و محقق يا ويران کردنِ پيش هنگام يک نظريه نزد مخاطبان نباشد – امر مغتنم و ارزش‌مندی است. اما لغزش اخلاقی جایی رخ می‌دهد که منتقد آگاهانه خواننده را از اعتنا به مضمون و محتوای سخنی دور کند يا او را نسبت به نظريه‌ای که در حال شکل‌گيری است دل‌سرد و حتی بدبین کند. اين شيوه، عین کمر بستن به نابودی انديشه است.
گمان می‌کنم در فضای امروز که بولتن‌نويسی با شتاب با نقدهای منسجم علمی و روش‌مندی که آداب و اخلاق کار علمی بخش ضروری‌شان است، رقابت می‌کند، دو شاخصه‌ای که در بالا به اختصار به آن‌ها اشاره کردم، ملاک‌هایی هستند که می‌توان آن‌ها را برای سنجش هر متنی – فارغ از اين‌که نويسنده چه کسی باشد يا درباره‌ی چه نوشته باشد – اعمال کرد.
وقتی آداب و اخلاق علمی رعايت نشود، گاهی پرنويسی و بسيارگويی اولين آفت کار آدمی می‌شود که هم مانع عمق و دقت می‌شود و هم مانع مطالعه‌ی وسيع و گسترده. نتيجه اين می‌شود که آدمی وقتی نداشته باشد که نقدهايی را که ديگران بر او می‌نويسند به دقت بخواند و در نوشته‌های بعدی‌اش آن‌ها را جدی بگيرد. متونی که به اين شکل توليد می‌شوند، نه می‌توانند چيزی بياموزانند و نه از ديگران چيزی خواهند آموخت. تنها خاصيت چنين نوشته‌هايی موج‌آفرينی است و پرت کردن حواس مخاطب.
اما نکته‌ی واپسين اين است: هرگز نمی‌توان از کسی که یا اساساً تربيت آکادميک نداشته است یا تربیت آکادمیک موفقی نداشته است، انتظار داشت که متنی علمی بنويسد. اما اگر کسی نخواهد متنی علمی و آکادميک بنويسد، ناگزير و مجبور نيست متن‌اش فاقد اخلاق و آداب باشد. می‌توان متونی ژورناليستی نوشت و حتی مطالب عامه‌پسند علمی نوشت. می‌توان اين متن‌ها را هم نوشت اما ادعاهای بزرگ نکرد و متواضعانه با مسأله برخورد کرد. برای اين‌که کسی چنين نويسنده‌ای بشود هم آدابی و تعليماتی لازم است. اين کارها هم آداب و روش دارد. همه کس لازم نيست متن آکادميک بنويسند ولی وقتی کسی با متنی علمی مواجه می‌شود، پاسخ‌اش متنی علمی است نه ژورناليستی. حتی ژورناليسم هم قواعد و آداب خودش را دارد؛ ژورناليسم معتبر داريم و ژورناليسم مفتضح. چه اصراری است که ژورناليسم سطحی و ضعيف را در قالب متون آکادميک جا بزنيم.
وقتی در متنی که ادعای علمی بودن دارد و در لباس دانش و پژوهش خود را عرضه می‌کند، اين دو رکن مهم غايب باشند، قصه همان قصه‌ی شتر مثنوی است:
آن یکی پرسید اشتر را که: «هی
از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی؟»
گفت: «از حمام گرم کوی تو»
گفت: «خود پیداست از زانوی تو»!
پانوشت‌ها:
(۱) يکی از نمونه‌های مشخص اين مخاطبان اکبر گنجی است. سعيد حنايی کاشانی در سلسله مقالاتی در سال ۱۳۸۶ (درست چهار سال پيش) نقد جانانه و موشکافانه‌ای بر يادداشت‌های گنجی درباره‌ی علی شريعتی نوشت اما بعد از چهار سال، باز هم نویسنده با بی‌مبالاتی، متنی با مضامين مشابه و همان آشفتگی و از هم‌گسيختگی (بنگرید به: «اسلام منهای آخوند» شريعتی)، که منطق و مضمون‌اش قبلاً به شدت نقد شده بود، توليد و منتشر کرده است. متن کل نقدهای سعيد حنايی کاشانی را در وب‌سايت فل‌سفه، اين‌جا ببينيد. لينک اصل مطالب در انتهای فايل آمده است.
(۲) مصداق بارز اين نوع بی‌اخلاقی‌های علمی را می‌توان در اين نوشته‌ی اکبر گنجی ديد (دينداری بزدلانه). اين مقاله، در پاسخ به مقاله‌ی «اخلاق روشنفکری دينی» نوشته شده است که پس از انتشار نقد گنجی بر آن منتشر شده است؛ اما آقای گنجی اين متن را در نقد مقاله‌ای منتشر کرده است که در آن زمان هنوز منتشر نشده بود (نگاه کنيد به تاريخ انتشار دو متن). مقايسه‌ی دو متن به خوبی می‌تواند نشان بدهد که چگونه نقل‌قول‌های مستقيم و مضمونی از نوشته‌ای هنوز منتشر نشده می‌تواند انسجام و اعتبار اخلاقی يک منتقد را يکسره زیر سؤال ببرد.
۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحيد دارد، تازيانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. اين حکمت شگفت در فهم و عمل به دين را شايد بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده اين است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هيچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرايف عميق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عينه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گويند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پيچند.

اين آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمينه‌ی آزار رساندن به ديگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت ديگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی اين‌ها چيزی نيستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در ميانه‌ی اين‌ها نيست. باید کار کرد. يکی از کارهای مهم اهل ایمان همين است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. اين فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پيش از اين که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که يقين به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دين‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نياموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دين يعنی چيزی که به تو بگويد تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسياری از چيزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شريعت ما، پارسايی ما يعنی کم‌آزاری. يعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دين يعنی اين. اين همان چيزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
اين دود بین که نامه‌ی من شد سياه از او

۱

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

وقتی مدتی نسبتاً طولانی از فضای مجازی دور باشی تازه در می‌یابی آرامش چه حس خوبی است. غلبه کردن بر این میل و شهوت توجه خواستن – و ويران‌تر و مفتضح‌تر از آن، ارادت طلبيدن – مثل بارانی است بر کويری تفتيده. تناقض ماجرا در اين است که وقتی مدتی ننويسی و باز دوباره بنويسی همیشه این احتمال وجود دارد که آن ازدحام پیشین دوباره بر گردد. این نوسان و تناوب حضور و غیبت از این فضا کار آدمی را سخت می‌کند ولی فکر می‌کنم وبلاگ می‌تواند بخشی از عوارض و آفات فضاهای وب ۲ را تا حدی ترمیم کند. روزگار را می‌بینيد؟ وبلاگ روزی در صف نخست بیان بی‌ قید و شرط حرکت می‌کرد؛ حالا تبدیل شده است به رسانه‌ی سنتی. ولی همین به اصطلاح رسانه‌ی سنتی امکاناتی داره که شبکه‌های آنلاین به این راحتی ندارند

در اين موارد هميشه یاد اين بیت حافظ می‌افتم و تناقض عجيب‌اش که می‌‌گويد:

ببُر ز خلق و ز عنقا قیاس کار بگیر

که صیت گوشه‌نشینان ز قاف تا قاف است

بريدن از خلق را توصیه می‌کند ولی انگار این بریدن از خلق به این نیت است که شهرتی عالم‌گیرتر حاصل کند! درست است که اين عزلت نوع دیگری از نام‌آوری و نام‌داری را به همراه می‌آورد ولی مغز مسأله همین تناقض ناگزیر است که در هر دو صورت از این آفت و عارضه‌ی شهرت و شهوت‌اش به آسانی مصون نيستی. هر کار بکنی باز هم زمین‌خورده‌ی اين تیر بشریتی! شاید بشود بخشی از ماجرا را با تمرین (و سلوک) درمان کرد ولی گمان نمی‌‌کنم تا بشر بر زمین زندگی می‌کند بشود ريشه‌کن‌اش کرد.

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۰

عين‌القضات همدانی و وبلاگ

دو سه‌روزی است سودای عين‌القضات به خيال‌ام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکه‌های مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که می‌شد آزادانه بنويسی بدون اين‌که در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفته‌تر وب ۲ از قبیل فیس‌بوک و توییتر استمرار و ادامه‌ی همان وبلاگ‌اند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمی‌کنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتاب‌های الکترونیک و پی‌دی‌اف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصه‌اش دراز است. نمی‌خواهم درگیر این حاشیه شوم.

فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که این‌جا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف می‌جوشد هم مشتری خودش را پیدا می‌کند. از فیس‌بوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی می‌دانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر می‌کند). ولی وبلاگ خانه‌ی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز می‌گذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن می‌نگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا می‌کند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عين‌القضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.

کوتاه و مختصر اين‌که: اين وبلاگ نوشتن می‌تواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اين‌جا می‌نويسیم پيش از اين‌که در فضای طوفانی شبکه‌های آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم می‌شود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همين‌جا روی تک‌بیتی از سایه درنگ می‌کنم تا دوباره که برگشتم درباره‌اش حرف بزنم:

از تن زنده روان است روان تو، که گفت

بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست

(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دست‌مالی‌شده «عارف»)

تا بعد!

۰

تناقض خودی و کفر موحدانه

دريافتن شأن خودی آدمی مقام تناقض است. تناقض است چون به آسانی می‌تواند از معرفت نفس به مغاک نخوت و خودپرستی بلغزد. آدمی‌زاده – بدون استثنا – قبض و بسط دارد. خوشی و ناخوشی حال آدمی هزار و يک علت دارد. دریافتن مقام خودی و قدر و منزلت آن را کشف کردن و رعايت کردن دست کم می‌تواند تا اندازه‌ای قبض روحی آدمی را کوتاه‌تر کند.

اين آدمی همان است که به خود نهيب می‌زند که در اين دکان هستی پاره‌دوزی می‌کنی ولی بر سر گنج نشسته‌ای. از نسل پادشاه کامکاری ولی شرمی از پاره‌دوزی نداری. تازه می‌فهمد که خودش را ارزان فروخته است و ديبای ارجمند وجودش را وصله‌ی دلقی ژنده کرده است. اما چه می‌شود که اين آدمی آن راه باريک ميان عفونت رعونت و کبريای خودی را در مجاورت خدایی طی می‌تواند کردن؟

يک راه ايمنی یافتن از اين همه خوفی که آدمی را در زندگی احاطه کرده است همین است که بداند و به یاد خودش بیاورد که عاقبت هیچ نخواهد ماند: کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند. اين حکمت حافظانه که کمال همان سِرّ خيامی است نکته‌ی مهیبی است:

به هست و نیست مرنجان ضمیر و دل خوش دار
که نیستی است سرانجام هر کمال که هست

عاقبت آدمی در اين دوروزه‌ی حيات به کجا می‌خواهد برسد؟ چه منزلت و مرتبتی در عالم هست که از آن بلندتر نتوان يافتن؟ همان منزلت آخرش نيستی است و نابودی. پايان آن هم هیچ است. پس آدمی برای چه خود را به رنج و مشقت می‌اندازد؟ هيچ چيزی جز امید نیست که آدمی را تا اين حد به تقلا می‌اندازد و گرنه حکیمانه اگر به کار عالم نظر کند به خود خواهد گفت که:
فرصت شمار صحبت کز اين دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

طرفه این است که بسياری از اهل دين (تعمداً نمی‌گويم اهل ايمان چون اهل ایمان نسبتی با اهل امید دارند) از کنار اين جنس ابیات حافظ به خاطری آسوده عبور می‌کنند. این بیت و ابیاتی از این جنس ‌کم‌ترین مدعای‌اش سست کردن بنیاد اعتقاد متدینان است. طعنه در باور به معاد است. فارغ از این‌که حقیقت ماجرا چی‌ست، آن‌چه نزد امثال حافظ و خیام می‌یابیم چیزی نیست جز این دلیری در کافری. اما این دلیری در کافری لایه‌هایی ایمانی دارد که به خیال من فرسنگ‌ها با آن ایمان متدینان فاصله دارد. بگذارید جسارت کنم و بگویم ایمان اکثر مؤمنان ايمانی مشرکانه است. ایمان موحدانه به خیال من همیشه پهلو به پهلوی کفر می‌سايد. حالا چه با نگاه حلاج و احمد غزالی و عین‌القضات (و حتی مولوی)، ابلیس را سرسلسله‌ی غیرت عاشقانه و نوعی از توحید بدانيم یا نه، نوع شناختی که نزد سنايی (و گاهی عطار) و حلاج و عين‌القضات می‌يابیم از همین جنس است. جنس عرفان عارفان خراسانی مثل ابوسعيد ابوالخیر و ابوالحسن خرقانی هم به خیال من از همین قبیل است. اين حال را مولوی وقتی که از عوالم فقیهانه و ملایی‌اش – که حتی پس از ديدارش با شمس بارها در شعرش چهره می‌نمايد – فاصله می‌گيرد به شیوایی تمام وصف کرده است:

به یکی دست می خالص ایمان نوشند
به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

اصلاً می‌ خالص ايمان نوشیدن هم‌عنان است با پرچم کافری برافراشتن. آن می دُردآلود ایمان است که حد متوسطان و عموم متدينان است. و این می درد آلود آمیخته به شرک است و از توحيد دور. توحید این طایفه توحید زبانی است. لقلقه‌ی لا اله الا الله است که به حکم فقه و شریعت، عصمت مال و دم می‌آورد. توحيدی از آن جنس که عین‌القضات می‌گويد شانه به شانه‌ی کفر است (و البته فرق است ميان شرک و کفر).

اين همه را نوشتم که برسم به این بیت سایه:

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهيد مرا

دقت داريد گوينده چه کسی است؟ اين گوينده يا خداست (الحمد لله رب العالمين…) يا کسی است که خدا نيست و چنین می‌گوید. اگر از خدا جدا باشد مشرکانه سخن گفته است. وقتی فرق ميان گوینده و خدا از میان برداشته شود می‌شود عین توحید. همین توحید از نگاه متوسط متدين چیزی جز کفر نيست. و چه حریتی در اين کفر است! چه آزادگی و خويشتن‌شناسی شگرفی در اين کفر نشسته است! اين همان کفر موحدانه‌ای است که می‌تواند بگويد:

کعبه منم قبله منم سوی من آريد نماز
کآن صنم قبله‌نما خم شد و بوسيد مرا

همه‌ی آداب و مناسک دين و کعبه و قبله در او خلاصه شده است چون «صنم» و نه صمد، خم شده و او را بوسیده. چرا؟ گفتا: به کوی عشق هم اين و هم آن کنند!

۰

نقد حال

اين مختصر را این‌جا می‌نويسم که هم گزارشی از گذشته باشد هم حدیثی از حال و آينده. يک سالی که تا امروز گذرانده‌ام (و هنوز هم تمام نشده) شايد سنگین‌ترین، پرمشغله‌ترين، آموزنده‌ترین (و شايد پردستاوردترين) سال عمرم بوده است. بالاخره چهل سالگی یک خاصیتی هم باید داشته باشد! شاید هیچ دوره‌ای در این ده سال گذشته برای‌ام این اندازه فاصله از دنیای مجازی نياورده است. دلیل ساده‌اش هم افزايش تصاعدی درگیری‌های تدریس و تحقیق و سفرهای پياپی بوده است. در ماه‌های آينده یکی دو ترجمه‌ی سنگين روی دست‌ام مانده و کتابی که باید تا آخر سال تمام کنم. در این مدت شاهد بسياری از موج‌ها و تب‌های فضای مجازی بوده‌ام که آمده‌اند و گذشته‌اند. من هم به خاطر همين مشغله‌ها – در کنار مشغله‌ی مهم‌تر پدر و همسر خانواده بودن – شايد خوشبختانه فرصت آن را نداشتم که درگير آن‌ها شوم. و الآن که فکر می‌کنم به خودم می‌گويم چه خوب که فرصت نداشتم. بسیار مناسبت‌ها آمده‌اند و رفته‌اند و مجالی برای توجه به آن‌ها نداشته‌ام. در اين يک سال شاید بیش از هر دوره‌ی ديگری در عمرم به حکمت این بیت حافظ (و الباقی همين غزل) پی برده‌ام که: حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست. حکايت ما، حکايت این بیت خيام است: فردا که از این دير کهن درگذریم | با هفت‌هزار سالگان سر به سريم. اين تک مصرع آخر دير زمانی است که شعار من بوده. قصه را مختصرتر کنم. اين روزها و ماه‌های آينده اگر ديديد که حضور کم‌تری در اين‌جا يا آن‌جا (يعنی همان فيس‌بوک علیه ما علیه) دارم، دلیل‌اش چیزی نیست جز هزار و يک کار عقب‌مانده، تدريس، سفر، کنفرانس و کتاب نوشتن. بالاخره: بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل