۳

من هنوز خواب می‌بينم

من هنوز خواب می‌بينم
که دوره دوره‌ی وفاست
که اعتبارِ عشق به جاست
دنيا به کامِ آدماست
….
سوته دلان يکی يکی تموم شدند
سوته‌دلی نمونده غير از خودِ من
کسی که عشق و غمو فرياد بزنه
حقيقتِ آدمو فرياد بزنه . . .

۳

ميزانِ توانمندیِ آکادميک

حسين درخشان امروز يادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبياتش) درباره‌ی زبان انگليسی. به اعتقادِ من نکات بسيار ارزشمندی دارد اين نوشته که اميدوارم سرمشق کارِ کسانی قرار بگيرد که حقيقتاً عزمِ کارِ جدیِ آکادميک دارند. مطلبی که مدتی پيش با عنوان تهی‌دستیِ فقيهان نوشتم، با رنجش عده‌ای از دوستان مواجه شد بدون اينکه به گوهرِ سخنِ من توجهی داشته باشند. البته هنوز بر همان مواضعِ پيشين هستم درباره‌ی اهميت و جايگاهِ زبانِ انگليسی. اگر از هيچ کس نگويم، برای خودِ من حداقل، دانش انگليسی بازوی بسيار توانمندی برای حرکت و پويايیِ عملیِ من بوده است. به نظرِ من داشتنِ دانشی عميق و تسلط بر زبانی ديگر به مثابه‌ی داشتن پنجره و روزنه‌ای به جهانی ديگر است. متأسفانه اهميت اين موضوع در ايران يا درک نشده است و يا برای آن اهتمامِ کافی نمی‌شود. يک بارِ ديگر هم اين را گفته‌ام که نبايد کم‌کاری يا بی‌ميلی خود را در فراگيری خوبِ زبانِ انگليسی به بهانه‌ی مختلف توجيه کرد و مدافعه جويانه تنها فرافکنی کنيم. جالب بود که وقتی آن مطلب را نوشته بودم، خواننده‌ای به چند مطلب قبل رجوع کرده بود و متنِ نقدِ کتاب مرا که برای درسِ دانشگاه نوشته بودم، خط به خط خوانده بود که ايرادی در آن بيابد و بگويد که شما هم وضعِ دانشتان پريشان است! عجب اين بود که اشتباه بسيار واضحی را که غلطی تايپی بود به راحتی به ميزان سوادِ من مرتبط کرده بود و گمشده‌ی خود را يافته بود! خلاصه کنم که جای دريغ است که همگی گرفتار قيد و بندهای ذهنی يا موانعی جدی در ضميرمان هستيم که به هر شيوه‌ای ضعف يا نقصانِ خود را توجيه کنيم. اميدوارم روزی مسئولی يا مقامی به جديت اين ماجرا پی ببرد و دريابد که از اين رخنه چه ضربه‌های بزرگی به برتری علمی ما ايرانيان خورده است.

۰

از اين روزها . . .

امشب رفتيم سينما و فيلم «بدرود لنين» را ديديم. چندين بار پيش از اين گفته بودم که هر وقت سينما می‌روم و فيلمِ خوبی می‌بينم باز فيل‌ام يادِ هندوستان می‌کند و اين ديوانه‌ی دل زنجير پاره می‌کند . . . آخر چه کارش کنم اين دل را که يک روز، يک ساعت هم مرا آرام نمی‌گذارد! بيست و چهار ساعت شبانه‌روز مترصدِ شکار فرصتی است که چموشی کند و باز روزگار مرا به هم بريزد. نه! من آدم بشو نيستم! تنها بهانه ساز می‌کند که همان اندک مايه هستیِ نداشته‌ام را بکند بازيچه‌ی آشوب‌ها و پريشانی‌های‌اش. حضرتِ دوست در اين ميان از نوازشِ اين قلندرِ رسوا هيچ‌وقت کوتاهی نکرده است، اما مگر من زياد خواهم پاييد؟ عمری هم هست؟
چگونه سر ز خجالت بر آورم برِ دوست؟
که خدمتی به سزا بر نيامد از دستم
تدارک اين همه مهر را با چه می‌توان کرد؟ عاشق اگر معشوق در حقش جفا کند، منت‌پذير است که دوست جفايش را متوجه ديگری نمی‌کند و اگر مخصوصِ عقاب هست، گليم لعنتِ دوست تنها بر دوشِ اوست. اگر حضرتِ دوست را همه سودا نواختنِ دلدادگانِ پريشان‌حال باشد، چگونه بايد شکر اين نعمت گزارد . . . تو که نباشی، وقتی که از تو بی‌خبرم ولو يک روز، دنيا دوزخ است . . . بگذريم. پريشان‌گويی خراب‌ترم می‌کند. فيلم امشب پاک مرا خُل کرده است! چيزی نمی‌نويسم از آن. تنها متن يادداشت‌های وليعهد و ظهيرالملکوت را پای مطالبِ پيشين اينجا در متن می‌آورم که جايشان اينجاست فی‌الواقع.

ادامه‌ی مطلب…

۲

عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

وليعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بوديم که شکوه تاج سلطانی بيمِ جان در او مندرج است. نايب‌السطنه گويی نمی‌داند که فردا اگر قبله‌ی عالم آماج تيرِ ميرزا رضاها واقع شد، اين من‌ام که می‌شوم شاهِ شهيد نه او! باری عرفان، از زمره‌ی تلاميذِ قديمیِ صاحب سيبستان است. عرفان در وادی ترجمه خواهد نوشت و خود داستانش را البته خواهد گفت. حکايت ترجمه‌ی کتابِ «سروش مردم» هم درباره‌ی شجريان لاجرم به گوشِ هر ديّاری رسيده است و ضرورتی ندارد که ذاتِ مبارک همايونی منشوری جداگانه در اين باب صادر کند. آن‌چه که اين ايام دغدغه‌ی خاطر سلطان است اين است که با اينِ ملکِ عالمگير، تدبيری بايد که سلاطينِ عاشق را در توان نيست البته. به وليعهد سپرده‌ايم تا او که عاقل‌تر از سلطان است و قاعدتاً وزرِ ولايت را بايد بر دوش بکشد، مترصد احوالِ ملک باشد. قبله‌ی عالم بسيار پريشان است اين روزها. وليعهد جان! تصدقت گردم! جانِ تو و جانِ ملکوت. ما عمری خون دل خورديم تا بارگاه را بر پا نگاه داريم. مبادا که گزندی از بدخواهان متوجه حضرتِ همايون‌آثارِ درگاهِ شريفه شود! وصايای خاقان را به گوش گيريد که گردش دور فلکی وفا ندارد. ناگهان ديدی که قبله‌ی عالم شد خاقانِ مغفور! آن وقت ملکوت می‌ماند و يک خيلِ يتيم! پدری کن برای اينها وليعهد جان! سايه‌ی سرِ اينها باش که منِ بی‌دل با قلبی مطمئن و روحی آرام به جوارِ حضرت جبروت بروم. روزگارِ عدم هم ذوقی دارد. آنجا اگر شعر بخوانی يا حتی مست کنی، کسی نمی‌گويد چرا باز شعرِ کلاسيک خواندی يا بد مستی کردی! حداقل آنجا رعايت خاطرِ نازک همايونی را می‌کنند. وليعهد! می‌سپاری به چاکران درگاه که آنجا خمخانه‌ای درخورِ شأن خاقانِ جهاندار فراهم کنند. مرديم از حسرتِ باده! نه کبابی، نه شرابی، نه عيشی نه طربی! اين هم شد روزگار؟ فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش!
پ.ن. اضافه کنم که وليعهد، احمد احقری را هم با بهشاد حلقوی کرد! اين حلقه خدا کند دور حلق ما نيفتد!

۳

عذرِ نيم‌شبی . . .

چقدر همه چيز عوض شده است. ما چرا اينجوری شديم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر يک دره به اوج آسمانی که در آن بودم نگاه می‌کنم. من که روزگاری از مصاحبتِ آفتاب حرف می‌زدم (و الآن هم هر چه دارم از اوست) گويی اکنون ميان ظلمت قدم می‌زنم. کجاست آن شور و حال و موج زدن‌های عاشقانه‌ی . . . عاشقانه‌ی چه؟ نمی‌دانم! باز دلم هوای باران کرده است و الآن که اينجا هوا ابری است، آسمان هر لحظه بهانه‌ی گريستن می‌کند. من اما اين قدر سرد و ساکت اينجا نشسته‌ام با اينکه می‌دانم روزی نيست که ميان گرداب دست و پا نزنم. تو چرا مرا رها نمی‌کنی؟ وقتی که مؤمنانه با تو نجوا می‌کنم و دستِ تو از آستين من بيرون می‌آيد يا صدای تو از حلقِ من خلايق را افسون می‌کند، همين جور هستی که وقتی که با تو سرِ قهر دارم. اصلاً من و تو با هم قهر هستيم؟ کی با هم آشتی کرديم؟ امروز چقدر غريب است! چقدر همه چيز سنگينی می‌کند. چقدر غبار به تن و جانم نشسته. شايد اگر دوش بگيرم درست شود. ولی آن هم دو سه ساعتی دوام می‌آورد. کارِ ما به اين شستشوها درست نمی‌شود . . .دريا لازم دارد . . . اقيانوس می‌خواهد. بوی پيراهن يوسف . . . هان؟ نه! هيچ لازم ندارد . . . يک سينه سير گريستن می‌خواهد که من هميشه بهانه‌اش را آماده دارم. آخر . . .«تو که نيستی از خودم بی‌خبرم»!

۲

جلال سرفراز و سنگ و صخره

وليعهد درگاه مقيمانِ جديدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. يکی که امروز اولين مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحه‌ی «سنگ و صخره». قبله‌ی عالم چندان غرق وادی‌های دگر است که او را تا همين امروز نمی‌شناخته است. باری آنها که او را می‌شناسند، حتماً می‌دانند که کيست. خودِ او هم يادداشت کوتاهی نوشته است و توضيحکی درباره‌ی صفحه‌اش داده است. مايه‌ی مسرت خاطر و خشنودی عميقِ قبله‌ی عالم است که مقامِ ولايتعهدی شأن و منزلتِ ساکنانِ درگاه را منظور نظر داد و اعتنای وافی به وجهه‌ی ارضِ خلدآشيانِ ملکوت دارد. منتظرم تا دانيال را اگر فرصتی بود، لوگوی مناسبی برايش طراحی کنيم. عجالتاً همين.
طغرای مبارک همايونی.
پ.ن. متن موشحِ توضيحات وليعهدِ ارض مقدسه:
«قبله ي عالم به سلامت، شأن نزول صفحه ي سنگ و صخره حضور ملکوتي و پر جلال حضرت دوست، جلال سرفراز در برلين است. هنگامي که جوانکي بوديم در کار خواندن و پرسه در حاشيه، جلال سرفراز شاعر و روزنامه نگار بود، و آبگوشت با زعما مي خورد.
شب هاي شعر انستيتو گوته و ماجراي آن ده شب که بر ما آمد، با همت جلال آمد. جلال به گمان من در جاي خود اينک قرار ندارد، و با به تصور وليعهد بارگاه ملکوتي جلال تا اندازه ي زيادي قرباني شد، و حقش بيش از ايني بود که هست. نقاش خوبي هم هست، و سوابقش در روزنامه ي کيهان يکي دو سال قبل از انقلاب پوشيده نيست. کارها کرده است. و کاش به خودش بيشتر مي رسيد و جلال سرفراز شاعر را تنها نمي گذاشت.
وليعهد همين جا مقدمش را به حلقه ي ملکوت گرامي مي دارد و اميدوار است که جلال خود بگويد که کيست و مي دانم که در اين صفحه يا وبلاگ يا نشريه ي شخصي آزاد، او دستي به سر آن شاعر تنها بکشد.
عمر قبله ي عالم مستدام
جسارت است- مقام ولايتعهدي»

۰

يک لطيفه‌ی کهن

خاطرم هست که زمانی که صاحب سيبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامه‌ای به دکتر سروش نوشته بود،چون هيچ جای ديگری آن را نديده بودم، اولين واکنش من اين بود که: «من در سايت‌های خبری اثری از آن نيافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شايد هم مهدی از زبانِ خاتمی اينها را در پاسخِ سروش نوشته است» (اژدها را دار در برف فراق). و البته هنوز با خودِ او سخنی نگفته بوديم و اين ماجرا تبديل به قصه‌ای جالب شد. ماجرای جالب‌تر اين بود که جمع زيادی حقيقتاً گمان بردند که اين نامه از آنِ خودِ خاتمی است! نمونه‌ی بسيار خنده‌آورش اين است که احمد صدری در مطلبِ مفصلی(خاتمی عصبانی شده است . . .) اجزای مختلفِ اين نامه را مورد تحليل قرار داده است و کلی تفاسير عجيب و غريب ارايه کرده است بدون اينکه حتی يک بار چند مرجع و منبع را بررسی کرده باشد! اين هم از روشنفکر ديارِ ما که به همين سادگی شروع به تفسير و تحليل می‌کند. ما ايرانيان، الا من شاءالله و عده‌ای معدود، در همه‌ی شئونِ ژورناليستی چنين هستيم. سياست، علم، ديانت، ادبيات، اقتصاد و همه را در هم می‌آميزيم بدون اينکه در هيچ کدام از اينها سر رشته داشته باشيم. به هر تقدير اين آقای صدری حکايتش برای من خيلی خنده‌دار بود و البته افرادِ ديگری هم که به همين سادگی نامه را باور کردند!

۰

اين بهشت اجباری نيست!

دوستی در پای يکی دو مطلبِ پيشين درباره‌ی پخش موسيقی صفحه نظری داده بود که بارها درباره‌ی آن توضيح داده‌ام. وبلاگ ملکوت، چيزی نيست که تمام آدميان اجبار داشته باشند که بيايند اينجا. اگر کسی از پخش موسيقی اتوماتيک صفحه دلخور است، می‌تواند صدای بلندگوهايش را ببندد يا همان اول خاموشش کند. اينجا اگر هم مائده‌ی بهشتی داشته باشد، با اکراه به کامِ کسی نمی‌رود. به گمان من اين اعمال سليقه روی سليقه‌ی صاحب وبلاگ است که در صفحه‌اش چه کار بکند و چه کار نکند. مسأله يک اختلاف سليقه‌ی ساده است و برای من عجيب است که بعضی تا اين حد دوست دارند سليقه‌ی خودشان را اگر نه بر سليقه‌ی ساير خوانندگان، حداقل بر سليقه‌ی نويسنده‌ی وبلاگ تحميل کنند. انگار کامپيوتر اين دوستان از همان روز اول ناگزير با يک بلندگو ساخته شده است که اصلاً نمی‌توان صدای آن را بست! هر چه بيشتر فکر می‌کنم نمی‌فهمم يعنی چه که: «بهتر نيست که انتخاب پخش و يا عدم پخش آهنگ متن سايت را به بازديد کنندگان واگذار کني. حتي مائده بهشتي وقتي بزور شد لطف خود را از دست ميدهد.»! اينجا به روی عمومِ آدميان باز است و وقتی هم کسی به اينجا آمد، پای کسی را نمی‌بندند و دستش را به زنجير نمی‌کنند. هر که ناراضی است، کافی است صفحه را با يک کليک ساده ببندد! «محتاجِ جنگ نيست، برادر! نمی‌کنم!»

۱

با ذره تا بی‌نهايتِ مهر

پيشترها از دوست نازنينی ياد کرده بودم که سال‌ها سابقه‌ی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگويم تمامی، حداقل بزرگترين بخش خاطرات دوران دانشجويی رياضی‌ام را با او و از او دارم. مجيد ميرزاوزيری که اکنون استاد دانشکده‌ی رياضی دانشگاه فردوسی است، کسی بود که بيشترينه‌ی اوقات غربتم را، که گويی برای من حکم مقدری شده است، سپری می‌کردم. آنها که روزی در آن ايام دانشجوی دانشکده‌ی علوم بوده‌اند قطعاً مرا و او را با هم بسيار به ياد دارند. از آن ايام برای من تنها همين مانده است که هر از چند گاهی، با تلفن احوالی از او و کيميا و کاميار بپرسم. خاطرم هست که زمانی که مشهد را به قصد هجرت به سوی تهران ترک گفتم، کاميار در همان ايام به دنيا آمد. مجيد درست در همان زمانی که داشت پدر می‌شد، مشغول نوشتن کتابی بود که مبادی اساسی علم رياضی را به زبانی داستانی و بی‌تکلف‌های مغلقِِ عملی بازگو کند تا شايد گوهر شريفِ رياضی را به اين حيلت به جوانانی که ذهنی وقاد و تحليلی دارند عرضه کند و در جانشان بنشاند. در همان روزگاری که رخت به تهران کشيده بودم و کاميار به دنيا آمده بود، اين کتاب به پايان آمد و به مشقت‌هايی که خود داستانی جداگانه دارد ناشری را در تهران به سفارش يکی از دوستان يافتم تا به هزينه‌ی مجيد کتاب را چاپ کند. اين شد که «با ذره تا بی‌نهايت مهر» لباس طبع پوشيد.

ادامه‌ی مطلب…

۳

عشق‌های آکواريومی

نويسنده‌ی اشارت اخيراً مطلبی را نوشته بود که گوشه‌ای از آن به عشق باز می‌گشت. اين تصور چه بسا ميان بسياری از ايرانيان ما و شرقيان خيلی رايج باشد که عشق را تنها بايد از دور نگاه کرد و معشوق را فقط تماشا کرد مبادا حرمت و قداستش شکسته شود و يکسره اين حکايت که:
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
يعنی که:
مجالِ من همين باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
اذعان دارم که راه يافتن در باديه‌ی عاشقی کاری بسيار دشوار است، اما اين را هرگز نمی‌پذيرم که تحت لوای حفظ قداست و صيانت از پاکبازی عاشقانه يکسره خود را از عالم تن جدا کنيم. محکم‌ترين مبنای مدعای من برای اين سخن اين است که ما همگی انسانيم. اين سخن در صورتی درست است که مدعی شويم يکی از ما انسان‌ها، يا گروهی از آنها يعنی معشوقان، اصلاً برتر از آدميان نشسته‌اند که به وضوح ادعای گزافی است. سخن من نقدِ آموزه‌های سنتی ادبيات ايران نيست. حرف من اين است که آن سخنان اگر چه در تلطيف و تعليم بسياری از نکات گرانسنگ معرفتی نقشی عميق داشته‌ است، باری آنها هم مقيد به زمان هستند و صبغه‌ی تاريخيت به خود می‌گيرند. چنين عشق‌های مجردی تنها به کارِ داستان‌ها می‌آيد و قصه‌ی رنج‌هاست و البته نمونه‌های مشهود و عملیِ آن نيز در جهانِ ما فراوان رخ می‌دهد البته بيشتر در جهانِ شرق نه در غرب.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد