۳

ربط مولوی، شاه اسماعیل و شیعه

دوستی پای مطلب قبلی نوشته است: «مولوی قبل از شاه اسماعیل شعر می گفت نه؟ شیعــــــــــــــه؟ خدایش بیامرزاد دکتر زرین کوبی بود…!». عجیب بود برای من این یاداشت از سویی و از طرفی ضعف دانش آکادمیک و مخدوش بودن حافظه‌ی تاریخی ما را نیز نشان می‌دهد. در سراسر نوشته‌ی من هیچ اشاره‌ای نبود که شیعیان تنها بعد از شاه اسماعیل مجال بروز پیدا کردند. پیش از شاه اسماعیل هم شیعیان حضور داشتند و اتفاقاً چهره‌های برجسته و دانشمند شیعی عملاً قبل از دوره‌ی صفویان زیسته‌اند که عصر پر نفوذ شدن فقها در حکومت است. مگر ناصر خسرو شیعه نبوده است؟ مگر فردوسی نبوده است؟ مگر ابن سینا نبوده است؟ مگر خواجه نصیرالدین طوسی نبوده است؟ این همه متکلم و دانشمندی که شیعیان اسماعیلی داشتند لابد هیچ کجای تاریخ ثبت نشده‌اند! این چه تفکر سستی است که ظهور تشیع را به همین سادگی به پای صفویان بنویسیم؟ مگر شیعیان به طور اعم، سوای گرایشاتِ خاصشان همگی تنها در پرتوِ اقتدار و حاکمیت سیاسی صوفیان صفوی حیات یافته‌اند؟ آن شعر کذایی قطعاً مربوط به پس از دوران صفوی است اما این استدلال که تاریخ زندگی مولوی را غیر قابل مقایسه با تاریخ صفویان بدانیم نکته‌ی نامربوطی است قطعاً. مولوی شاعری عارف و اشعری مسلک است به اعتقاد من. اتفاقاً گرایشاتی شیعیِ بسیار پر رنگی هم در آثار او هست که بیش از هر نحله‌ی دیگری او را به شیعیان اسماعیلی شبیه می‌کند که البته جای بحث آن اینجا نیست. همین شباهت‌های غریب است که باعث شده است بسیاری از جمله خودِ اسماعیلیان بر این باور باشند که او یک اسماعیلی بوده است که تقیه می‌کرده است. باری دلایل من برای شیعه نبودن و مخصوصاً اسماعیلی نبودنِ او دلایل دیگری بود. اگر رمق و فرصتی بود این بحث را دقیق‌تر در مجالِ دیگر پی خواهم گرفت. اما اگر بتوان مولوی را با شیعیان مربوط دانست، به گواهی آثارش تنها ممکن است او را در میان اسماعیلیان جا داد، که البته او اسماعیلی نیست.

۴

امروز هم؟

گویا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، یک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نیست. بارها در این مورد صحبت کرده‌ام که مولوی مسلماً شیعه نیست و طبعاً گرایشات صوفیانه‌ی او را هرگز نمی‌توان به حسابِ تشیع گذاشت. به هر تقدیر این شعر بسیار زیباست، مخصوصاً با این کاری که خلیل عالی نژاد کرده است.
این کار را اگر چه دیر به دستم رسیده است از مهرداد شوقی داشته باشید:

۰

ره و رسمِ سفر

به یادِ یار و دیار ان چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
هنوز نمی‌دانم خاصیت این سفر چه بود؟ رهایی از طعنه و ملامت کم‌حوصله‌گان؟ یا فراقی دیرپا؟ آن هم برای من که عمری را در هجران گذرانده‌ام و . . .
بیار باده که عمری است تا من از سرِ امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
امروز گذارم به بوش هاوس افتاده بود و مراسم تولد شاهرخ گلستان در اینجا بر پا بود جشن و طرب و عیش و نوشی از آن‌گونه که افتد و دانی! ولی سوخته‌خرمنی چون من را چه حاصل که هنوز میان آسمان و زمین به تعلیق است؟ شاهرخ گلستان در هفتاد سالگی هنوز سر زنده و شاداب است. خدایش عمر دهاد! ما را که عمر در نیمه راه چون پایان حیات می‌ماند و آفتابی بر افقِ غروبیم! آخر تو کجایی؟ کجایی که لحظات را بی تو می‌کشیم! این سنگینی حیات و نفس را به کجا باید برد؟ نفس هم آزارم می‌دهد. . .

۳

من هنوز خواب می‌بینم

من هنوز خواب می‌بینم
که دوره دوره‌ی وفاست
که اعتبارِ عشق به جاست
دنیا به کامِ آدماست
….
سوته دلان یکی یکی تموم شدند
سوته‌دلی نمونده غیر از خودِ من
کسی که عشق و غمو فریاد بزنه
حقیقتِ آدمو فریاد بزنه . . .

۳

میزانِ توانمندیِ آکادمیک

حسین درخشان امروز یادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبیاتش) درباره‌ی زبان انگلیسی. به اعتقادِ من نکات بسیار ارزشمندی دارد این نوشته که امیدوارم سرمشق کارِ کسانی قرار بگیرد که حقیقتاً عزمِ کارِ جدیِ آکادمیک دارند. مطلبی که مدتی پیش با عنوان تهی‌دستیِ فقیهان نوشتم، با رنجش عده‌ای از دوستان مواجه شد بدون اینکه به گوهرِ سخنِ من توجهی داشته باشند. البته هنوز بر همان مواضعِ پیشین هستم درباره‌ی اهمیت و جایگاهِ زبانِ انگلیسی. اگر از هیچ کس نگویم، برای خودِ من حداقل، دانش انگلیسی بازوی بسیار توانمندی برای حرکت و پویاییِ عملیِ من بوده است. به نظرِ من داشتنِ دانشی عمیق و تسلط بر زبانی دیگر به مثابه‌ی داشتن پنجره و روزنه‌ای به جهانی دیگر است. متأسفانه اهمیت این موضوع در ایران یا درک نشده است و یا برای آن اهتمامِ کافی نمی‌شود. یک بارِ دیگر هم این را گفته‌ام که نباید کم‌کاری یا بی‌میلی خود را در فراگیری خوبِ زبانِ انگلیسی به بهانه‌ی مختلف توجیه کرد و مدافعه جویانه تنها فرافکنی کنیم. جالب بود که وقتی آن مطلب را نوشته بودم، خواننده‌ای به چند مطلب قبل رجوع کرده بود و متنِ نقدِ کتاب مرا که برای درسِ دانشگاه نوشته بودم، خط به خط خوانده بود که ایرادی در آن بیابد و بگوید که شما هم وضعِ دانشتان پریشان است! عجب این بود که اشتباه بسیار واضحی را که غلطی تایپی بود به راحتی به میزان سوادِ من مرتبط کرده بود و گمشده‌ی خود را یافته بود! خلاصه کنم که جای دریغ است که همگی گرفتار قید و بندهای ذهنی یا موانعی جدی در ضمیرمان هستیم که به هر شیوه‌ای ضعف یا نقصانِ خود را توجیه کنیم. امیدوارم روزی مسئولی یا مقامی به جدیت این ماجرا پی ببرد و دریابد که از این رخنه چه ضربه‌های بزرگی به برتری علمی ما ایرانیان خورده است.

۰

از این روزها . . .

امشب رفتیم سینما و فیلم «بدرود لنین» را دیدیم. چندین بار پیش از این گفته بودم که هر وقت سینما می‌روم و فیلمِ خوبی می‌بینم باز فیل‌ام یادِ هندوستان می‌کند و این دیوانه‌ی دل زنجیر پاره می‌کند . . . آخر چه کارش کنم این دل را که یک روز، یک ساعت هم مرا آرام نمی‌گذارد! بیست و چهار ساعت شبانه‌روز مترصدِ شکار فرصتی است که چموشی کند و باز روزگار مرا به هم بریزد. نه! من آدم بشو نیستم! تنها بهانه ساز می‌کند که همان اندک مایه هستیِ نداشته‌ام را بکند بازیچه‌ی آشوب‌ها و پریشانی‌های‌اش. حضرتِ دوست در این میان از نوازشِ این قلندرِ رسوا هیچ‌وقت کوتاهی نکرده است، اما مگر من زیاد خواهم پایید؟ عمری هم هست؟
چگونه سر ز خجالت بر آورم برِ دوست؟
که خدمتی به سزا بر نیامد از دستم
تدارک این همه مهر را با چه می‌توان کرد؟ عاشق اگر معشوق در حقش جفا کند، منت‌پذیر است که دوست جفایش را متوجه دیگری نمی‌کند و اگر مخصوصِ عقاب هست، گلیم لعنتِ دوست تنها بر دوشِ اوست. اگر حضرتِ دوست را همه سودا نواختنِ دلدادگانِ پریشان‌حال باشد، چگونه باید شکر این نعمت گزارد . . . تو که نباشی، وقتی که از تو بی‌خبرم ولو یک روز، دنیا دوزخ است . . . بگذریم. پریشان‌گویی خراب‌ترم می‌کند. فیلم امشب پاک مرا خُل کرده است! چیزی نمی‌نویسم از آن. تنها متن یادداشت‌های ولیعهد و ظهیرالملکوت را پای مطالبِ پیشین اینجا در متن می‌آورم که جایشان اینجاست فی‌الواقع.

ادامه‌ی مطلب…

۲

عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

ولیعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بودیم که شکوه تاج سلطانی بیمِ جان در او مندرج است. نایب‌السطنه گویی نمی‌داند که فردا اگر قبله‌ی عالم آماج تیرِ میرزا رضاها واقع شد، این من‌ام که می‌شوم شاهِ شهید نه او! باری عرفان، از زمره‌ی تلامیذِ قدیمیِ صاحب سیبستان است. عرفان در وادی ترجمه خواهد نوشت و خود داستانش را البته خواهد گفت. حکایت ترجمه‌ی کتابِ «سروش مردم» هم درباره‌ی شجریان لاجرم به گوشِ هر دیّاری رسیده است و ضرورتی ندارد که ذاتِ مبارک همایونی منشوری جداگانه در این باب صادر کند. آن‌چه که این ایام دغدغه‌ی خاطر سلطان است این است که با اینِ ملکِ عالمگیر، تدبیری باید که سلاطینِ عاشق را در توان نیست البته. به ولیعهد سپرده‌ایم تا او که عاقل‌تر از سلطان است و قاعدتاً وزرِ ولایت را باید بر دوش بکشد، مترصد احوالِ ملک باشد. قبله‌ی عالم بسیار پریشان است این روزها. ولیعهد جان! تصدقت گردم! جانِ تو و جانِ ملکوت. ما عمری خون دل خوردیم تا بارگاه را بر پا نگاه داریم. مبادا که گزندی از بدخواهان متوجه حضرتِ همایون‌آثارِ درگاهِ شریفه شود! وصایای خاقان را به گوش گیرید که گردش دور فلکی وفا ندارد. ناگهان دیدی که قبله‌ی عالم شد خاقانِ مغفور! آن وقت ملکوت می‌ماند و یک خیلِ یتیم! پدری کن برای اینها ولیعهد جان! سایه‌ی سرِ اینها باش که منِ بی‌دل با قلبی مطمئن و روحی آرام به جوارِ حضرت جبروت بروم. روزگارِ عدم هم ذوقی دارد. آنجا اگر شعر بخوانی یا حتی مست کنی، کسی نمی‌گوید چرا باز شعرِ کلاسیک خواندی یا بد مستی کردی! حداقل آنجا رعایت خاطرِ نازک همایونی را می‌کنند. ولیعهد! می‌سپاری به چاکران درگاه که آنجا خمخانه‌ای درخورِ شأن خاقانِ جهاندار فراهم کنند. مردیم از حسرتِ باده! نه کبابی، نه شرابی، نه عیشی نه طربی! این هم شد روزگار؟ فکری بکن که خونِ دل آمد ز غم به جوش!
پ.ن. اضافه کنم که ولیعهد، احمد احقری را هم با بهشاد حلقوی کرد! این حلقه خدا کند دور حلق ما نیفتد!

۳

عذرِ نیم‌شبی . . .

چقدر همه چیز عوض شده است. ما چرا اینجوری شدیم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر یک دره به اوج آسمانی که در آن بودم نگاه می‌کنم. من که روزگاری از مصاحبتِ آفتاب حرف می‌زدم (و الآن هم هر چه دارم از اوست) گویی اکنون میان ظلمت قدم می‌زنم. کجاست آن شور و حال و موج زدن‌های عاشقانه‌ی . . . عاشقانه‌ی چه؟ نمی‌دانم! باز دلم هوای باران کرده است و الآن که اینجا هوا ابری است، آسمان هر لحظه بهانه‌ی گریستن می‌کند. من اما این قدر سرد و ساکت اینجا نشسته‌ام با اینکه می‌دانم روزی نیست که میان گرداب دست و پا نزنم. تو چرا مرا رها نمی‌کنی؟ وقتی که مؤمنانه با تو نجوا می‌کنم و دستِ تو از آستین من بیرون می‌آید یا صدای تو از حلقِ من خلایق را افسون می‌کند، همین جور هستی که وقتی که با تو سرِ قهر دارم. اصلاً من و تو با هم قهر هستیم؟ کی با هم آشتی کردیم؟ امروز چقدر غریب است! چقدر همه چیز سنگینی می‌کند. چقدر غبار به تن و جانم نشسته. شاید اگر دوش بگیرم درست شود. ولی آن هم دو سه ساعتی دوام می‌آورد. کارِ ما به این شستشوها درست نمی‌شود . . .دریا لازم دارد . . . اقیانوس می‌خواهد. بوی پیراهن یوسف . . . هان؟ نه! هیچ لازم ندارد . . . یک سینه سیر گریستن می‌خواهد که من همیشه بهانه‌اش را آماده دارم. آخر . . .«تو که نیستی از خودم بی‌خبرم»!

۲

جلال سرفراز و سنگ و صخره

ولیعهد درگاه مقیمانِ جدیدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. یکی که امروز اولین مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحه‌ی «سنگ و صخره». قبله‌ی عالم چندان غرق وادی‌های دگر است که او را تا همین امروز نمی‌شناخته است. باری آنها که او را می‌شناسند، حتماً می‌دانند که کیست. خودِ او هم یادداشت کوتاهی نوشته است و توضیحکی درباره‌ی صفحه‌اش داده است. مایه‌ی مسرت خاطر و خشنودی عمیقِ قبله‌ی عالم است که مقامِ ولایتعهدی شأن و منزلتِ ساکنانِ درگاه را منظور نظر داد و اعتنای وافی به وجهه‌ی ارضِ خلدآشیانِ ملکوت دارد. منتظرم تا دانیال را اگر فرصتی بود، لوگوی مناسبی برایش طراحی کنیم. عجالتاً همین.
طغرای مبارک همایونی.
پ.ن. متن موشحِ توضیحات ولیعهدِ ارض مقدسه:
«قبله ی عالم به سلامت، شأن نزول صفحه ی سنگ و صخره حضور ملکوتی و پر جلال حضرت دوست، جلال سرفراز در برلین است. هنگامی که جوانکی بودیم در کار خواندن و پرسه در حاشیه، جلال سرفراز شاعر و روزنامه نگار بود، و آبگوشت با زعما می خورد.
شب های شعر انستیتو گوته و ماجرای آن ده شب که بر ما آمد، با همت جلال آمد. جلال به گمان من در جای خود اینک قرار ندارد، و با به تصور ولیعهد بارگاه ملکوتی جلال تا اندازه ی زیادی قربانی شد، و حقش بیش از اینی بود که هست. نقاش خوبی هم هست، و سوابقش در روزنامه ی کیهان یکی دو سال قبل از انقلاب پوشیده نیست. کارها کرده است. و کاش به خودش بیشتر می رسید و جلال سرفراز شاعر را تنها نمی گذاشت.
ولیعهد همین جا مقدمش را به حلقه ی ملکوت گرامی می دارد و امیدوار است که جلال خود بگوید که کیست و می دانم که در این صفحه یا وبلاگ یا نشریه ی شخصی آزاد، او دستی به سر آن شاعر تنها بکشد.
عمر قبله ی عالم مستدام
جسارت است- مقام ولایتعهدی»

۰

یک لطیفه‌ی کهن

خاطرم هست که زمانی که صاحب سیبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامه‌ای به دکتر سروش نوشته بود،چون هیچ جای دیگری آن را ندیده بودم، اولین واکنش من این بود که: «من در سایت‌های خبری اثری از آن نیافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شاید هم مهدی از زبانِ خاتمی اینها را در پاسخِ سروش نوشته است» (اژدها را دار در برف فراق). و البته هنوز با خودِ او سخنی نگفته بودیم و این ماجرا تبدیل به قصه‌ای جالب شد. ماجرای جالب‌تر این بود که جمع زیادی حقیقتاً گمان بردند که این نامه از آنِ خودِ خاتمی است! نمونه‌ی بسیار خنده‌آورش این است که احمد صدری در مطلبِ مفصلی(خاتمی عصبانی شده است . . .) اجزای مختلفِ این نامه را مورد تحلیل قرار داده است و کلی تفاسیر عجیب و غریب ارایه کرده است بدون اینکه حتی یک بار چند مرجع و منبع را بررسی کرده باشد! این هم از روشنفکر دیارِ ما که به همین سادگی شروع به تفسیر و تحلیل می‌کند. ما ایرانیان، الا من شاءالله و عده‌ای معدود، در همه‌ی شئونِ ژورنالیستی چنین هستیم. سیاست، علم، دیانت، ادبیات، اقتصاد و همه را در هم می‌آمیزیم بدون اینکه در هیچ کدام از اینها سر رشته داشته باشیم. به هر تقدیر این آقای صدری حکایتش برای من خیلی خنده‌دار بود و البته افرادِ دیگری هم که به همین سادگی نامه را باور کردند!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد