۷

عجیب واقعه‌ای و غریب حادثه‌ای

امروز را هم تقریباً تمام وقت صرف دانشگاه کردم. امور ثبت نام و معارفه و انتخاب واحد را پشت سر گذاشتیم. خوشبختانه امروز جان کین را هم دیدم و گپ مختصری درباره‌ی دموکراسی و اسلام با هم زدیم که گمان می‌کنم بنای بحث‌های آتی ما خواهد شد. همین اول کار، یعنی دوشنبه‌ی آتی، دو کلاس سنگین با جان کین داریم که اولین جلسه‌ی دانشگاه در ترم جدید است: «دولت، سیاست و خشونت» و «سیاست، قدرت و رسانه‌ها». جان کین نگران بود که اگر تعداد دانشجویان درس «اسلام و دموکراسی» به حد نصاب نرسد، ممکن است درسی که عبدالوهاب الافندی، استاد هاروارد تدریس می‌کند برگزار نشود. این درسی است که افندی و دکتر علی پایا به طور مشترک تدریس خواهند کرد. تنها دانشجویان این کلاس من هستم و یک دانشجوی پاکستانی‌الاصل انگلیسی که بسیار پسر تیزهوش و فهمیده‌ای و البته یک دختر مه‌روی آلمانی! نمی‌دانم او از کجای این درس خوشش آمده است!!

ادامه‌ی مطلب…

۳

نیمروزی با سروش

روز پر مشغله‌ای بود امروز. صبح را با شتاب باید به امور ثبت نام ترم آینده و کارهای دانشگاه می‌پرداختم و پس از آن باید دکتر سروش را می‌دیدم که برای دیداری با اربابِ اندیشه و قلم باید او را راهنما می‌شدم. باری شتابناک محل قرارمان را پس از طولانی‌تر شدن کار دانشگاه تغییر دادم که به موقع به موعد برسیم. جلساتِ این سو و آن سو و افراد مختلف چندان مجالی فراهم نمی‌کرد تا در خلوت به گفت‌وگویی بنشینیم. القصه، ملاقات‌های پی در پی را که پسِ پشت نهادیم، ما بودیم و سخن‌های خویش و حدیث شوق و داستانِ مهر. پیشتر از این به کرات این را نوشته‌ام و آنها که مرا می‌شناسند می‌دانند که به دلایل زیادی «مهری ویژه به عبدالکریم سروش» دارم که البته پاره‌ای از اینها شخصی است و خاص عالمِ خلوتِ من است نه جلوتِ عالمیان.

ادامه‌ی مطلب…

۵

باز هم از دانیال

دانیال به گردن حلقه‌ی ملکوت زیاد حق دارد. انواع و اقسام کارهایی که برای این مجموعه و برای من کرده است شمردنی نیست. باری این همه لطفِ او برای من مایه‌ی دردسر شده است. تا لوگوی صفحه‌ی یکی درست می‌شود، یک نفرِ دیگر زبان به شکایت باز می‌کند که چرا لوگویِ من نشد؟ شما را به خدا احوال قبله‌ی عالم را درک کنید و معضلاتِ دانیال را! مگر کارخانه‌ی ماست بندی است آخر؟! این همه تعجیل یعنی چه؟ صبر کنید. بگذارید این میوه‌ها برسند. غرغر هم نکنید. به جای اخم کردن بروید در صفحه‌تان مطلب بنویسید. قبله‌ی عالم از فردا اسیرِ دانشگاه است. آن قدر وقت ندارد که به همه‌ی امور ارض مقدسه رسیدگی کند. ناسلامتی درگاهِ ما کلی خدم و حشم دارد و یک مویز است و هزار تا قلندر! نمی‌دانم این ولیعهد ما دارد چه کار می‌کند. تازه دیروز از نظربازی‌های ایتالیا برگشته و هنوز در حال و هوای قر و غمزه‌ی مادر ترزا دارد سیر می‌کنند. ولیعهد جان! بیا بیرون! بیا به عالمِ خودمان! تمام شد آن سفر! بیدار شو. مملکت ملکوت از دست رفت! محروسه معظمه شد محبوسه مزلزله! مسئولیت‌های ولایتعهدی را از یاد بردی به همین زودی؟ فکری بکن تو را به خدا! فقط سیگار نکش!

۶

اتمامِ مشکاتیان؟

در خبرنامه‌ی گویا مطلبی آمده بود در نقدِ مشکاتیان (مرگ قهرمان) با برخوردی بسیار عاطفی که حتی آرزو نموده بود که: «آرزو می کنم که ایشان دیگر هیچ اثری منتشر نکنند. تا همواره نام ایشان با همان آثار ارزشمند قبلی در ذهن متبادر شود ودر تاریخ بماند.» در نوشتنِ این یادداشت درنگ داشتم از آن رو که می‌خواستم پیشتر با حضرت دوست مشورتی بکنم و آنگاه چیزی بنویسم که نه از حق و انصاف دور باشد و نه جانبداری باشد. باری در این گیر و دارِ پریشانیِ خاطر، مجالِ چنان مشورتی دست نداد و ضرورت نوشتن نکته‌ای هنوز باقی است. به اعتقادِ من وقتی که کسی را نقد می‌کنیم یا به تحلیلِ کارش می‌پردازیم، هرگز نمی‌توان او را از بستر و سیاقِ عالمِ او خارج کنیم و به نگاهی مستقل و یا حتی شخصی ارزیابی کنیم. مشکاتیان را باید در کنار سایر آهنگسازان و اهل موسیقی دید و البته محدودیت‌ها و عسرت‌های او و تمامی هنرمندان را در ایران در نظر داشت.

ادامه‌ی مطلب…

۱

جفت سلیمان

این ترانه‌ی جفت سلیمان را که مرجان سال‌ها پیش خوانده بود، امروز توانستم مرتبش کنم برای صفحه. نمی‌دانم شاعر این ترانه کیست، اما هر چه هست، شعر زیبایی دارد:
بگو ای بزرگ خانه
همه گفتنت ترانه
بگو ای کتاب بسته
صوفی چله نشسته
بگو ای مرد به خانه برکت ده
به تن قافله شوقِ حرکت ده
ای شبان حرف بزن گله پراکنده شده
بره در خوابگه گرگ پناهنده شده

۲

دبیره: دبیرخانه‌ی ملکوت!

به پیشنهادِ صاحبِ سیبستان صفحه‌ای نو در ملکوت ایجاد کردیم به نام «دبیره». این صفحه البته شاید صفحه‌ای دینامیک نباشد به قسمی که در آن مرتب مطلب نوشته شود. هدف تنها این است که نویسندگان حلقه به قلمِ خودشان توضیحی درباره‌ی خود بنویسند تا شاید ابهامی که برای بعضی وجود دارد مرتفع شود. البته هیچ ضرورتی نیست و کسی هم التزامی ندارد که حتماً شرح و توضیحی مفصل بدهد یا با نام حقیقی بیوگرافی بنویسد. صاحبِ ارض ملکوت که قبله‌ی عالم باشد، البته نخستین مطلب را خواهد نوشت. سایرین مختارند که چگونه خویش را معرفی کنند. باری آنها که می‌خواهند می‌توانند تصویری از خویش در این صفحه ترسیم کنند. این نکته‌ی نخست.
دومین نکته این است که با در آمدن سارا با صفحه‌ی «در آستانه» و حضورِ ناشناخته‌ی نویسنده‌ی «آفتاب» که ورودش را اکنون اعلام می‌کنم، بسطِ حلقه‌ی ملکوت رو به قبض می‌رود و بعید می‌دانم دیگر افزایشی در این مجموعه رخ دهد. هم به دلایل فنی که مدتی است به محدودیتِ آن برخورد کرده‌ایم و هم به دلیل مشغولیت‌های فزاینده‌ی قبله‌ی عالم. البته همان‌گونه که پیشتر از این نوشته‌ام هنوز چند نفری در پس پرده هستند که در وقتِ مقتضی حضورشان را آشکار خواهیم کرد. این نویسندگان بالقوه البته به دلایلی دست به قلم نبرده‌اند که بخشی از آنها مشغولیت‌های آکادمیک و تعدادی دلایل دیگر دارند. این غیبت شاید ماه‌ها طول بکشد اما حضورشان عجالتاً در پشتِ پرده‌ی ملکوت رسمی است. القصه، ساکنان حلقه اگر می‌نویسند، ترجیحاً رواست که نام و لینک صفحه‌ی وبلاگشان را در متن بگذارند تا در فرصتی دیگر تدبیر برای جزییاتِ آن بیندیشیم.
پی‌نوشت: از یادداشت مهدی سیبستانی اشارت خوبی در خاطر آمد: دبیره صفحه‌ی سوانح ملکوت است. وقتی می‌گویم سوانح یاد «سوانح‌ العشاق» احمد غزالی بیفتید. یاد این بیت حضرت حافظ بودم که:
به روز واقعه تابوتِ ما ز سرو کنید / که می‌رویم به داغِ بلندبالایی

۲

نقدِ حال

«به زحمت به جولیا فکر می‌کرد. نمی‌توانست فکرش را روی او متمرکز کند. عاشقش بود و هرگز به او خیانت نمی‌کرد؛ اما این تنها یک واقعیت بود که به اندازه قواعد حساب برای او روشن بود. هیچ احساس عشقی به او نداشت. و حتی به ندرت فکر می‌کرد که چه ممکن است بر سرِ او آمده باشد. او بیشتر به اوبراین فکر می‌کرد با بارقه‌ای از امید. اوبراین حتماً می‌دانست که او را بازداشت کرده‌اند. به گفته‌ی او، جمعیت برادران هیچ وقت سعی نمی‌کرد اعضایش را نجات بدهد. اما تیغ را برایشان می‌فرستاد؛ آنها اگر می‌توانستند تیغ را می‌فرستادند. شاید پنج ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید که نگهبانان به داخل سلول هجوم می‌آوردند. تیغ با سوزشی سرد او را می‌گزید و حتی انگشتانی که تیغ را در میان داشتند تا استخوان دریده می‌شدند. همه چیز به تنِ رنجور و بیمار او برمی‌گشت که از اندک دردی در خود جمع می‌شد. وینستون مطمئن نبود که آیا از تیغ استفاده می‌کرد یا نه حتی اگر مجال استفاده از آن را به دست می‌آورد. طبیعی‌تر بود که لحظه‌ای را تا لحظه‌ی دیگر بکشاند و ده دقیقه‌ی دیگر از حیات را بپذیرد حتی با یقین داشتن به اینکه پایانِ آن شکنجه‌ای مرگبار بود . . .»
از ۱۹۸۴، جورج ارول

۴

مردم اندر حسرتِ فهم درست

محسن در پاسخ مطلب قبلیِ من نکته‌ای را نوشته است (پاسخی به یک دوست) که انگار اصلاً متوجه سخنانِ من نشده است. اینکه می‌گوییم مولوی اسماعیلی و به طریقِ اولی شیعه نیست، اصلاً منافاتی ندارد با اینکه محبِ اهل بیت باشد. این نتیجه را از کجای حرفِ من استخراج کردید؟ در ثانی، یکی از دلایلی که گروهی برای شیعه بودن مولوی نقل می‌کنند همین اشعار است که اتفاقاً تمامیِ آنها را مرحوم استاد فروزانفر در تصحیح دیوان کبیر کنار گذاشته است. این اشعار که رنگ و بو و گرایش‌های تند شیعی دارند، تنها در دیوان‌های چاپ سنگیِ قدیم یافت می‌شوند که البته تصحیح و تنقیحی در کارِ آنها نبود. آنچه که در تعریف و توصیفِ یک شیعه به کار می‌آید اعتقاد و التزامِ او به مبانی و ارکان یکی از مذاهب شیعه است. مولوی در درجه نخست، گرایش اشعری دارد که با کلیت تشیع در تضاد است.

ادامه‌ی مطلب…

۳

شعری برای علی؟

حرف دلم را می‌خواهید بزنم؟ چرا برای علی شعر نگفتم؟ اول اینکه من برای همه شعر نمی‌گویم. تنها دست و پا زده‌ام که خودم را بگویم نه دیگران را. نمی‌دانم تا چه حد حرف خودم را گفته‌ام. شاید اصلاً هیچ توفیقی نداشته است. دلیل قلتِ نوشتارِ شعریِ من نیز همین تردید است در موضوعیت شاعریِ خودم. باری از علی گفتن برای من هم وجهی ندارد. اگر سخن از شعر است، برای علی زیاد شعر گفته‌اند. سویه‌ی دیگر این ماجرا اعتقاد است و باور که آن را هم برای خودم نگاه می‌دارم که وصفِ علی از من نمی‌آید: «شکارِ باز کارِ هر زغن نیست». من این کاره نیستم. علی جاری است و نیازی به توصیف من ندارد. تازه اگر به پیام او و جایگاه او باور نداشته باشی که دیگر تکلیف از بیخ روشن است. اما علی را و مرا حکایت‌هاست که بدون هیچ تردیدی جایِ آن اینجا نیست. برخی پرده‌ها را هرگز نمی‌توان کنار زد. هرگز نمی‌توان گفت که چه بودیم و چه شدیم. از کجا به کجا رسیدیم و همراه که بودیم و همراه که شدیم. مهابتِ همین لحظه که همراهی کسی را دارم که از رشک نامش را هم نمی‌برم، کفایت است که همه چیز را رازآلود و مستور کند:
تک مران، در کش عنان، مستور به
هر کس از پندارِ خود مسرور به

۴

سعید حجاریان و لاتین‌زدگی

سعید حجاریان که در ایران به مغز متفکر اصلاحات مشهور است، برای من همیشه شخصیت جالبی بوده است. مدت‌ها نوشته‌های او را می‌خواندم بدون اینکه به یک نکته‌ی بسیار آشکار توجه داشته باشم. سعید حجاریان مرتب و مکرر در جملاتش از کلمات و تعابیر لاتین استفاده می‌کند (کار نداریم درست تلفظ می‌کند یا غلط) و بعد سعی می‌کند، در گاهی اوقات البته، که معادل آن را هم ارایه کند. این ماجرا اصلاً این گونه نیست که صرفاً در مورد تعابیر تخصصی و کلماتی باشد که معادل ندارند یا معادل مناسبی ندارند. حجاریان حتی وقتی می‌خواهد بگوید: «خوشبینم» می‌گوید: «اپتیمیست هستم!» به نظرِ شما معنی این کار چیست؟ کاش کسی یک بار به او بگوید: آخر مگر مجبوری این همه کلماتِ عجیب را به کار ببری؟ این مایه فضل‌فروشی یعنی چه؟ مگر دیگران بلد نیستند این کار را بکنند؟ فقط یک بار نگاهی به سخنرانی‌ها، مصاحبه‌ها و نوشته‌های او بکنید تا متوجه منظورم بشوید.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد