۶

رجعتی دگرباره

باز فرود آمدیم بر درِ سلطانِ خویش
باز گشادیم خوش بال و پرِ جانِ خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سرِ گردون زدیم خیمه و ایوانِ خویش
دیده‌ی دیو و پری دید ز ما سروری
هدهدِ جان بازگشت سوی سلیمانِ خویش

۲۹

روزهای بی‌روزی

پیشتر از این بارها گفته بودم که بعید نیست در آینده‌ای نزدیک بساط نوشتن را بر چینم. نوشتن برای من وسوسه‌ای است و نیازی. روزنی است برای اطفای آتشِ درون. گریزگاهی است از رنج بی‌منتهای هستی. باری این روزها باورم این است که دیگر در پیِ کاهیدنِ این رنج هم نباید بودن. رنج را اختیار می‌کنم و شادی را طلاق می‌دهم، سه طلاقه‌اش می‌کنم:
دیگران قرعه‌ی قسمت همه بر عیش زدند / دل غم‌دیده‌ی ما بود که هم بر غم زد
این طرب از آن دیگران باد. آرزوی روزهای من این بوده است که در حدِ امکان، بیخِ رنج را از باغِ جانِ دوستان بر کنم. رنجِ آدمیان جانم را می‌گزد. پریشانی روزها و شب‌های درازم که هیچ گاه روی پایان ندارد، آن مایه ایثار را به من می‌دهد که در حدِ وسعم در نشرِ شادی بکوشم. انتشار تبسم و انبساط نورِ کار هر کسی نیست. بگذار در میان این همه شکنجه‌ی هستی‌سوز، یکی باشد که عیسی صفت، بار گناهان همگی را بر دوش بکشد.
القصه غرض از نوشتن این ظاهراًً واپسین مرقومه‌ی صاحبِ ارض ملکوت، این بود که مژده‌ی تولد صفحه‌ای نو را بدهم به نام: «فریدون سه پسر داشت». همه می‌دانید که این نامِ یکی از رمان‌های عباس معروفی است. حاجت به شرح و توضیح ندارد. مقدمه‌ی کتاب در صفحه آمده است و متنِ کامل آن به صورت فایل پی‌دی‌اف در دسترس است. همت و توافق عباس معروفی بود، که ولیعهد بارگاه طوفان زده‌ی ما نیز هست، تا این کتاب به صورت آنلاین در این پهنه‌ی مجاز، مجال خودنمایی یافت.
نکته‌ی دیگر این است که البته غیبت و عزیمتِ من از این وادی و بسی وادی‌های دیگر، به هیچ وجه من‌الوجوه به معنای غیبت یا ننوشتن سایر قلمزنان حلقه نیست. من دست به گریبان معضلی مهیبم که جان و تن را می‌گدازد و تیشه بر ریشه‌ی عافیت و آرامش و امنیت می‌زند. دیگران سفینه‌ی حیاتشان چون این کشتی طوفان زده با ناخدای مست و خراب، نیست. دیگران خواهند نوشت و خرمی و طراوات بدین وادی خواهند رسانید. ما را بحل کنید که عزمِ عزیمت داریم.
این آشیان متروک می‌شود و بسا آشیان‌های دگر. این بخشِ شعر سایه گریبانم را گرفته و رهایم نمی‌کند:
«بی مرغ، آشیانه چه خالی است . . .»
و مرغ‌ها با هم فرق دارند. گاهی مرغ، کبوتر است و قمری، گاهی زاغ است و کلاغ، گاهی شاهین است و عقاب، گاهی سیمرغ است و هما. این آشیان از هر مرغی خالی می‌شود. تنها عنقایان بی‌نام و نشان، خاموش و پنهان بدین خانه‌ی ارواح می‌آیند. بدرود تا رستاخیزی دیگر، تا تولدی دیگر، تا مرگی دیگر، تا دیگری دیگر.

۸

نویسنده‌ی هنرمند یا نویسنده‌ی حرفه‌ای

سعید حنایی کاشانی در پاسخ به سؤال حسین درخشان درباره‌ی وبلاگش، سردبیر خودم، نوشته است:
«زبانی پرنوسان دارد. گاهی توصیفی و خبری است، گاهی احساساتی و شتاب‌زده است، گاهی جسور و بی‌پرواست، گاهی حتی هتاک و زننده است، گاهی به تقلید از لومپنهاست، گاهی روشنفکرانه است، گاهی روزنامه‌نگارانه است، خلاصه همان طور که خود «وبلاگ» چنین است، کشکولی پر از همه چیز است و شاید همین است که آن را برای همه جور خواننده‌ای جذاب می‌سازد — سوپرمارکت حسابی است. سیاست، هنر پاپ، گاهی هم روشنفکرانه، زندگی روزانه، رجزخوانی و هماوردطلبی، فناوری، خامی جوانی، رؤیاهای امریکایی، سخن از سکس و عشق و حال، و همه چیز برای همه کس، حتی گاهی داشتن داعیه‌ی رهبری، این است آنچه گاهی از وبلاگ شما احساس می‌شود. البته همه‌ی اینها شاید به این دلیل باشد که شما بیشتر از دیگران و درباره‌ی دیگران می‌نویسید تا از خودتان و درباره‌ی اندیشه‌های خودتان…!
نمی‌توانم جای نویسنده‌ی آن باشم. چون خودم هم دارم می‌نویسم، اگر آدم دیگری بودم خودم هم طور دیگری می‌نوشتم. اما گمان می‌کنم اگر کسی برایش مهم باشد که دیگران درباره‌اش چه فکر می‌کنند، یا او چه چیزی از او می‌خواهند، معنایش این است که می‌تواند کسی دیگر هم باشد و شاید می‌خواهد همان کسی باشد که همه می‌خواهند او باشد! در این صورت، خب، باید حتماً بداند که «بعضی‌ها چه جورش را دوست دارند»! در اینجاست که من فکر می‌کنم فرق نویسنده به عنوان «هنرمند» و نویسنده به عنوان «حرفه» قرار دارد، برای «هنرمند» خواننده می‌تواند «بعدها» متولد شود، اما برای «حرفه: آن هم از نوع خبرنگار» خواننده باید همین امروز وجود داشته باشد، و روز به روز بر تعدادش افزوده شود. نویسنده به عنوان «هنرمند» خواننده را جدی نمی‌گیرد، و شمار خوانندگان هرگز برایش مهم نیست، اما برای «حرفه» شماره‌ها مهم است — شما کدام یک می‌خواهید باشید؟ تصمیم که گرفتید نوشتن آسان می‌شود و راهش هم یافت می‌شود.»

۴

که ز نور اولیایی

پیش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دریغم آمد ننویسمش:
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی / برسد وصالِ دولت، بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید، دو هزار عید آید / دو جهان مرید آید، تو هنوز خود کجایی؟
کرمت به خود کشاند، به مرادِ دل رساند / غمِ این و آن نماند، بدهد صفا صفایی
به مقامِ خاک بودی سفر نهان نمودی / چو به آدمی رسیدی، هله تا بدین نپایی
تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن / تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره‌ی خون که دلش لقب نهادی / که بگشت گردِ عالم، نه ز راهِ پرّ و پایی
نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق / نفسی به عرش و کرسی، که ز نورِ اولیایی
بنگر به نورِ دیده که زند بر آسمان‌ها / به کسی که نور دادش، بنمای آشنایی
خمش از سخن‌گزاری، تو مگر قدم نداری؟ / تو اگر بزرگواری، چه اسیر تنگنایی؟

۱

مواقع ستارگان

الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کردیم. چشم به آسمان دوخته بودیم که ستاره‌ی درخشانی به قبله‌ی عالم لبخندی نمکین می‌زد. خاطر مقدس همایونی بس که غبارناک شده است این سال‌ها، دیگر نامِ این ستارگان را هم به خاطر نمی‌آورند. روایان حکایت می‌کنند که آن زمان که قبله‌ی عالم ایام شباب را سپری می‌نمودند، شوقی وافر داشتند به کشفِ رموزِ آسمان و رصدِ احوالِ ستارگان. یادش به خیر آن روزگاران که خیره‌سرانه در شب‌های سردِ زمستان، بر بامِ سرای می‌شدیم به هوس شناختِ سپهر تو در تو. آن ایام البته آسمان را چون کف دست، چنان‌که امروز وجب به وجبِ خاکِ ملکوت را می‌شناسیم، در مشت داشتیم. صورِ فلکی را چون پسکوچه‌های خرابات ملکه ذهن کرده بودیم که مبادا شهابی بگذرد و ما از آن بی‌خبر بمانیم. هر جا که اثری از واقعه‌ای آسمانی بود، دوربین به دست در پی شکارِ ردپای ستارگان، سر به کوه و بیابان می‌نهادیم. قضای مقدر الهی نخواست که متعلم فیزیک شویم و سر از دانشکده‌ی ریاضی در آوردیم. سوداهای عاشقی هم که پاک رهزنِ هر چه علم بود شد. از همراهان قبله‌ی عالم کسی به یاد می‌آورد که آن زمان چگونه کودکانه شوقِ آسمان داشتیم؟ باری آن چنان نماند و نشد. سر از آسمان به سوی زمین کردیم که مهوشان مجال سر به هوایی به چشمانِ همایونی ندادند. روزگاران بعدتر که شاهدِ قدوم حضرتِ دوست بود، دیگر قلم بطلان بر هر چه آسمان و زمین بود کشید. امروز هم ستاره‌ای در آسمان نیست که حدیث شب زنده‌داری ما را به راهِ دوست نداند. می­بینید که از کجا به کجا رسیدیم؟ حالا به انتظارِ آن نازنین پیوسته می‌خوانیم که:
در دو چشمِ من نشین ای آنکه از من من‌تری
تا قمر را وانمایم کز قمر روشن‌تری!
آخر:
هر حوروش که بر مه و خور جلوه می‌فروخت / چون تو در آمدی پیِ کارِ دگر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست / کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

۳

ترانه‌های باران

این دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقیقه باران می‌آید و دوباره آفتاب می‌شود. هوایی است که بابِ طبعِ من است. آن هم من که دم به دقیقه هوای باریدن می‌کنم و سرشکم به هر بهانه‌ای روان است. نازک‌الملکوتِ ما راهی سفر است و چند روزی همدمی موافق از برمان دور خواهد بود. باری گرفتاری هم زیاد است و باید به هزار کار دیگر برسم. ولیعهد هم که نفس نفس قبله‌ی عالم را می‌نوازد به اشارت‌های پر بشارت!
امروز که داشتم ورق‌پاره‌های انباشته‌ام را مرتب می‌کردم باز بی‌هوا از اتاق بیرون زدم و بدون کلید پشت در ماندم! دو ساعت طول کشید تا کسی پیدا شد و راهِ اندرونی را یافتیم! کارهای عقب مانده دارد دیوانه‌ام می‌کند. هر شب با خودم می‌گویم امشب دیگر تمامش می‌کنم. باز هجومِ خیالات طوفان می‌کند در ذهنم و همه چیز را به هم می‌ریزد. ببینم امشب چه گلی به سر کارها می‌زنم. اگر این موسیقی نبود پاک خل می‌شدم. خاقان عالم هم قبله‌ای دارد برای خود که:
ای فخرِ من سلطانِ من، فرمانده و خاقانِ من
چون سوی من میلی کنی، روشن شود چشمانِ من

۳

چون دلبرانه بنگری . . .

داشتم این بیتِ مولوی را با خودم می‌خواندم که:
هفت آسمان را بر درم، وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
خاصیت عشق این است که پریشانی‌های را جمع می‌کند و جان سرگردانِ آدمی محتاج یک مغناطیس قوی است که این تشتت را از آدمی بستاند. آن وقت چنان انرژی و جرأت و نیرویی در آدمی حاصل می‌شود که هفت آسمان را بر درد و دشوارترین کارها را انجام می‌دهد. اما نکته‌ی ظریفش در همان است که مولوی گفته است که «چون دلبرانه بنگری . . .». شاید دلبری باشد اما وقتی دلبر عاشقانه و دلبرانه در دلبرده‌ی خود نگاه نکند و هر آنچه حاکم باشد یا سردی باشد و یا بی‌اعتنایی و تردید و تزلزل، هیچ‌گاه از چنین عشقی دلیری و صلابت متولد نمی‌شود. پس:
بیا بیا دلدارِ من، در آ در آ در کار من . . .
بی‌پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سر مست و خندان اندر آ، ای یوسفِ کنعانِ من!
هر وقت نام یوسف را می‌شنوم، بارها این را گفته‌ام، زهر جدایی به جانم می‌ریزد. پاره پاره می‌کند مرا این یادآوری. باید پیر کلبه‌ی احزان شده باشی تا بفهمی یعنی چه. عشق‌های دو روزه و دو ساله تنها پرتوی از این هجران را در می‌یابند. کسی که عمری در به در از این سو به آن سو گشته باشد و یوسفش را نیابد و تازه وقتی که یوسفش را می‌یابد . . . چه بگویم؟ هیچ!
شرحِ این هجران و این خونِ جگر
این زمان بگذار تا وقتِ دگر
باری، نومید نتوان بود از او. همین که افتان و خیزان، پریشان و سرگردان می‌رویم خوب است. شاید روزی فرجی حاصل شد:
بده آن آب ز کوزه، که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است و چو روزه غمِ تو واجب و ملزم

۱

برای ساغر

می‌دانی ساغر؟ عاشقی بیماری واگیر است و اتفاقاً بارها عود می‌کند. وقتی کهنه شد دیگر رهایی از آن ساده نیست. شاید تعبیر بیماری اصلا از بن خطا باشد، اما این رنج اگر هم به شادی برسد (که گاهی می‌رسد)، استخوان می‌گدازد. باری شیرین است این همه بلا و پریشان‌حالی. اما همان‌گونه که گفته‌ام، عاشقی برترین شأن زندگی آدمی است. حکم نفس کشیدن را دارد. اما آدمیان وقتی نفس می‌کشند باقی کارهایشان متوقف نمی‌شود. خوردن و خوابیدن و کار کردن همگی منوط به نفس کشیدن هستند. اما گاهی نفس کشیدن هم سنگین می‌شود و باید تمام کارها را رها کنی و فقط نفس بکشی! ایده‌آل‌ترین عشق آن است که همچون نفس، به راحتی قوتِ جانِ آدمی باشد و جامِ زهری نباشد که خواه ناخواه باید سر بکشی. در این میانه عنایت ازلی و اندکی بخت و اقبال البته خیلی خوب است. از آدمی سلبِ اختیار نمی‌کنم. اتفاقاً ما به همین اختیارها و انتخاب‌ها کمر به ویرانیِ هم می‌بندیم. همین خطاهای کوچک روی هم انباشته می‌شوند و ناگهان این کوه یخ آب می‌شود، ناگهان بهمنی بر سرت آوار می‌شود و تا به خودت بجنبی دیگر خودت هم نیستی. چه خوب است اگر فراموش نکنیم که فقط یک بار زندگی می‌کنیم در این جهان. دین باور باشی یا نباشی، این یک واقعیت است که زندگی یک فرصت است که باید آن را مغتنم دانست:
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفت خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
دلت شادمان باشد جاوید.

۳

پشت و پناهِ قبله‌ی عالم

امروز قبله‌ی عالم از سفر بیرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبیر امور بیرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پریشان است و ساکنان درگاه فغانشان به عرش رسیده است! می‌بیند؟ دو روز از این مسندِ همایونی، یعنی همین صندلی گردون، غایب می‌شویم، مقربان درگاه یا از قبله‌ی عالم رنجیده خاطر می‌شوند یا سر به شورش بر می‌دارند. ما از آخر نفهمیدیم که این قبله‌ی عالم بود که از ظهیرالملکوت غباری بر دل داشت یا ظهیر جانِ ما بود که مکدر شده بود از قلم‌ریزی‌های سلطان! ذاتِ مبارک همایونی که بارها گفته است که در خاطرِ صافیِ ایشان راه کدورت نیست، باری حتماً ظهیرالملکوت ناراضی بوده است. نمی‌دانم این مکاتب لندنیه چه گلی به سر روزی خوارانِ خوان پروردگار زدند که حالا می‌خواهند به سر ما بزنند! ظهیرالملکوت هم که خاقانِ جهاندار را دعوت به کسبِ ادبِ درس و ادبِ نفس کرده است. اوضاع ما و اوضاع جهان عجیب پریشان و ناموزون می‌نماید. نمی‌دانم مستوفیان درگاه مرده‌اند یا دیوان‌دارن حضرت خوابشان برده. به خدا قبله‌ی عالم این روزها خیلی نازک‌دلی می‌کند. همین جوری بیهوده مقربان از دستِ ما رنجیده می‌شوند آن وقت به پای ما می‌نویسند که ما رنجیده شده‌ایم. امان از دستِ این جهانِ غدار. اگر ولیعهد نباشد و ظهیرالملکوت هم دو سه خطی از بابِ دلجویی بعضی وقت‌ها برای ما ننویسند، عنقریب خواهد بود که عطای پهنه‌ی وبلاگیه را به لقایش ببخشیم. این همه رنج؟ این همه کار؟ این همه غصه؟ انگار نه انگار قبله‌ی عالمی گفته‌اند. خاطر مقدس همایونی میل دعا دارد. موکب مبارک را آماده کنید. بگویید درشکه را مهیا کنند می‌خواهیم برویم سری به حضرت بزنیم. شاید اندکی سبک شدیم. عجب از ماست که خواستیم رندی و عالم‌سوزی را در کارِ ملک و تدبیر ملکوت داخل کنیم. غافل از این که این‌ها با هم نمی‌سازند. عجب روزگاری است.

۲

ارتباط و عشق

«نگریستن به ارتباط به منزله‌ی پیوند ذهن‌های صادق قداست تن را مغفول می‌گذارد. حضور داشتن هم اهمیت خود را دارد، حتی در روزگار انگیزشِ کاملِ تنانه. تماس، که مهجور‌ترین حس ماست و شاید جعل کردن آن از همه دشوارتر است، بدین معناست که همه چیز از آنجا که منزلتی یکسان دارند، و مردمی که غمخوارِ یکدیگر و برای هم ارزشی قایل هستند جویای حضورِ یکدیگرند. جستجوی حضور شاید به خودی خود دسترسی بهتری به جان و روحِ دیگری فراهم نکند، اما این دسترسی را برای تن فراهم می‌کند. و تن و جسمِ دوستان و خویشاوندان اهمیتی عمیق دارد. چهره، صدا و پوست کاریزمایی واگیر دارند. هیچ چیز به قدر تماس کهربا صفت و کنترل‌ناپذیر نیست: ما از تماشای یکدیگر،بوسیدن، دست دادن و در آغوش کشیدن محظوظ می‌شویم. اینکه یکی از این حرکات نشان محبت باشد یا مایه‌ی آزار، خود حکایتِ تفسیر و استنباطی است که مشمول تمامی مشکلاتِ دیگرِ هر حرکتِ متفاوتی نیز هست. تماس، علاجی برای معضل ارتباط نیست: بلکه ابتدایی‌ترین راهِ آن است و به همان اندازه لاعلاج و بی‌درمان است. دریدا با پیکاری که علیه «مابعدالطبیعه‌ی حضور» آغاز کرد، حق داشت که این اصل فلسفی را به باد طعنه‌ بگیرد که در پسِ هر حرف صدایی است و در پسِ هر صدا جانی صاحب قصد و اراده که بدان معنا می‌بخشد. اما اندیشیدن به اشتیاق به حضورِ دیگران به منزله‌ی یک خطای مابعدالطبیعی مهمل است.
تماس و زمان، که دو امر تولیدناپذیری هستند که با دیگران سهیم می‌شویم، تنها ضمانت‌کنندگانِ صداقتِ ما هستند. . . . هیچ حرفه‌ی عاشقی به اندازه‌ی یک وفاداری و صداقت مادام‌العمر قانع‌کننده نیست. اینکه توانایی ارتباطی ما محدود است حقیقتی جامعه‌شناختی است؛ اما یک فاجعه نیز هست. عشق واقعی – در میان آدمیانِ فانی – از منظر ارتباطی با کوچکی و جزیی بودنش آشکار می‌شود: عشق در منظرِ عموم رژه نمی‌رود و خود را در باغ‌های آدونیس تلف نمی‌کند. نشانِ یک پیام صمیمی اختصاصی بودن خطابِ آن است. (پس چرا وقتی که کسی بی‌وفایی می‌کند و اعتماد را زیر پا می‌گذارد، احساس مغبون شدن و شکست به ما دست می‌دهد؟) چیزی به نام صمیمیت مساوی برای همگان وجود ندارد. . . در عشق، به قول کی‌یرکه‌گور، جزء مهم‌تر از کل است. تناقض عشق این است که یک همسایه‌ی محتاج ادعای قوی‌تری بر وجدانِ شما دارد تا تمام یتیمانِ جهان . . . عمیق‌ترین تعلیمات اخلاقی عشق را به طور یکسان برای تمامِ آدمیان تجویز می‌کنند، و باز هم زمان مجال صمیمیت راستین و غمخواری را تنها برای افراد معدودی از ساکنان این سیاره فراهم می‌کند. . . »

John Durham Peters
Speaking into the Air
A History of the Idea of Commumication
The University of Chicago Press, pp. 270-271

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد