۴

که ز نور اوليايی

پيش از آنکه بخوابم هوس همدلی با مولوی به سرم زد و غزلی آمد که دريغم آمد ننويسمش:
هله عاشقان بشارت که نماند اين جدايی / برسد وصالِ دولت، بکند خدا خدايی
ز کرم مزيد آيد، دو هزار عيد آيد / دو جهان مريد آيد، تو هنوز خود کجايی؟
کرمت به خود کشاند، به مرادِ دل رساند / غمِ اين و آن نماند، بدهد صفا صفايی
به مقامِ خاک بودی سفر نهان نمودی / چو به آدمی رسيدی، هله تا بدين نپايی
تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن / تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهايی
بنگر به قطره‌ی خون که دلش لقب نهادی / که بگشت گردِ عالم، نه ز راهِ پرّ و پايی
نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق / نفسی به عرش و کرسی، که ز نورِ اوليايی
بنگر به نورِ ديده که زند بر آسمان‌ها / به کسی که نور دادش، بنمای آشنايی
خمش از سخن‌گزاری، تو مگر قدم نداری؟ / تو اگر بزرگواری، چه اسير تنگنايی؟

۱

مواقع ستارگان

الساعه از بهارخواب دولتسرا به اندرونی مراجعت کرديم. چشم به آسمان دوخته بوديم که ستاره‌ی درخشانی به قبله‌ی عالم لبخندی نمکين می‌زد. خاطر مقدس همايونی بس که غبارناک شده است اين سال‌ها، ديگر نامِ اين ستارگان را هم به خاطر نمی‌آورند. روايان حکايت می‌کنند که آن زمان که قبله‌ی عالم ايام شباب را سپری می‌نمودند، شوقی وافر داشتند به کشفِ رموزِ آسمان و رصدِ احوالِ ستارگان. يادش به خير آن روزگاران که خيره‌سرانه در شب‌های سردِ زمستان، بر بامِ سرای می‌شديم به هوس شناختِ سپهر تو در تو. آن ايام البته آسمان را چون کف دست، چنان‌که امروز وجب به وجبِ خاکِ ملکوت را می‌شناسيم، در مشت داشتيم. صورِ فلکی را چون پسکوچه‌های خرابات ملکه ذهن کرده بوديم که مبادا شهابی بگذرد و ما از آن بی‌خبر بمانيم. هر جا که اثری از واقعه‌ای آسمانی بود، دوربين به دست در پی شکارِ ردپای ستارگان، سر به کوه و بيابان می‌نهاديم. قضای مقدر الهی نخواست که متعلم فيزيک شويم و سر از دانشکده‌ی رياضی در آورديم. سوداهای عاشقی هم که پاک رهزنِ هر چه علم بود شد. از همراهان قبله‌ی عالم کسی به ياد می‌آورد که آن زمان چگونه کودکانه شوقِ آسمان داشتيم؟ باری آن چنان نماند و نشد. سر از آسمان به سوی زمين کرديم که مهوشان مجال سر به هوايی به چشمانِ همايونی ندادند. روزگاران بعدتر که شاهدِ قدوم حضرتِ دوست بود، ديگر قلم بطلان بر هر چه آسمان و زمين بود کشيد. امروز هم ستاره‌ای در آسمان نيست که حديث شب زنده‌داری ما را به راهِ دوست نداند. می­بينيد که از کجا به کجا رسيديم؟ حالا به انتظارِ آن نازنين پيوسته می‌خوانيم که:
در دو چشمِ من نشين ای آنکه از من من‌تری
تا قمر را وانمايم کز قمر روشن‌تری!
آخر:
هر حوروش که بر مه و خور جلوه می‌فروخت / چون تو در آمدی پیِ کارِ دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست / کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت

۳

ترانه‌های باران

اين دو سه روز هوای لندن بارانی است. ده دقيقه باران می‌آيد و دوباره آفتاب می‌شود. هوايی است که بابِ طبعِ من است. آن هم من که دم به دقيقه هوای باريدن می‌کنم و سرشکم به هر بهانه‌ای روان است. نازک‌الملکوتِ ما راهی سفر است و چند روزی همدمی موافق از برمان دور خواهد بود. باری گرفتاری هم زياد است و بايد به هزار کار ديگر برسم. وليعهد هم که نفس نفس قبله‌ی عالم را می‌نوازد به اشارت‌های پر بشارت!
امروز که داشتم ورق‌پاره‌های انباشته‌ام را مرتب می‌کردم باز بی‌هوا از اتاق بيرون زدم و بدون کليد پشت در ماندم! دو ساعت طول کشيد تا کسی پيدا شد و راهِ اندرونی را يافتيم! کارهای عقب مانده دارد ديوانه‌ام می‌کند. هر شب با خودم می‌گويم امشب ديگر تمامش می‌کنم. باز هجومِ خيالات طوفان می‌کند در ذهنم و همه چيز را به هم می‌ريزد. ببينم امشب چه گلی به سر کارها می‌زنم. اگر اين موسيقی نبود پاک خل می‌شدم. خاقان عالم هم قبله‌ای دارد برای خود که:
ای فخرِ من سلطانِ من، فرمانده و خاقانِ من
چون سوی من ميلی کنی، روشن شود چشمانِ من

۳

چون دلبرانه بنگری . . .

داشتم اين بيتِ مولوی را با خودم می‌خواندم که:
هفت آسمان را بر درم، وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من
خاصيت عشق اين است که پريشانی‌های را جمع می‌کند و جان سرگردانِ آدمی محتاج يک مغناطيس قوی است که اين تشتت را از آدمی بستاند. آن وقت چنان انرژی و جرأت و نيرويی در آدمی حاصل می‌شود که هفت آسمان را بر درد و دشوارترين کارها را انجام می‌دهد. اما نکته‌ی ظريفش در همان است که مولوی گفته است که «چون دلبرانه بنگری . . .». شايد دلبری باشد اما وقتی دلبر عاشقانه و دلبرانه در دلبرده‌ی خود نگاه نکند و هر آنچه حاکم باشد يا سردی باشد و يا بی‌اعتنايی و ترديد و تزلزل، هيچ‌گاه از چنين عشقی دليری و صلابت متولد نمی‌شود. پس:
بيا بيا دلدارِ من، در آ در آ در کار من . . .
بی‌پا و سر کردی مرا، بی خواب و خور کردی مرا
سر مست و خندان اندر آ، ای يوسفِ کنعانِ من!
هر وقت نام يوسف را می‌شنوم، بارها اين را گفته‌ام، زهر جدايی به جانم می‌ريزد. پاره پاره می‌کند مرا اين يادآوری. بايد پير کلبه‌ی احزان شده باشی تا بفهمی يعنی چه. عشق‌های دو روزه و دو ساله تنها پرتوی از اين هجران را در می‌يابند. کسی که عمری در به در از اين سو به آن سو گشته باشد و يوسفش را نيابد و تازه وقتی که يوسفش را می‌يابد . . . چه بگويم؟ هيچ!
شرحِ اين هجران و اين خونِ جگر
اين زمان بگذار تا وقتِ دگر
باری، نوميد نتوان بود از او. همين که افتان و خيزان، پريشان و سرگردان می‌رويم خوب است. شايد روزی فرجی حاصل شد:
بده آن آب ز کوزه، که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است و چو روزه غمِ تو واجب و ملزم

۱

برای ساغر

می‌دانی ساغر؟ عاشقی بيماری واگير است و اتفاقاً بارها عود می‌کند. وقتی کهنه شد ديگر رهايی از آن ساده نيست. شايد تعبير بيماری اصلا از بن خطا باشد، اما اين رنج اگر هم به شادی برسد (که گاهی می‌رسد)، استخوان می‌گدازد. باری شيرين است اين همه بلا و پريشان‌حالی. اما همان‌گونه که گفته‌ام، عاشقی برترين شأن زندگی آدمی است. حکم نفس کشيدن را دارد. اما آدميان وقتی نفس می‌کشند باقی کارهايشان متوقف نمی‌شود. خوردن و خوابيدن و کار کردن همگی منوط به نفس کشيدن هستند. اما گاهی نفس کشيدن هم سنگين می‌شود و بايد تمام کارها را رها کنی و فقط نفس بکشی! ايده‌آل‌ترين عشق آن است که همچون نفس، به راحتی قوتِ جانِ آدمی باشد و جامِ زهری نباشد که خواه ناخواه بايد سر بکشی. در اين ميانه عنايت ازلی و اندکی بخت و اقبال البته خيلی خوب است. از آدمی سلبِ اختيار نمی‌کنم. اتفاقاً ما به همين اختيارها و انتخاب‌ها کمر به ويرانیِ هم می‌بنديم. همين خطاهای کوچک روی هم انباشته می‌شوند و ناگهان اين کوه يخ آب می‌شود، ناگهان بهمنی بر سرت آوار می‌شود و تا به خودت بجنبی ديگر خودت هم نيستی. چه خوب است اگر فراموش نکنيم که فقط يک بار زندگی می‌کنيم در اين جهان. دين باور باشی يا نباشی، اين يک واقعيت است که زندگی يک فرصت است که بايد آن را مغتنم دانست:
گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل
گفت خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
دلت شادمان باشد جاويد.

۳

پشت و پناهِ قبله‌ی عالم

امروز قبله‌ی عالم از سفر بيرون لندن که مراجعت کرد تا آمد به تدبير امور بيرونی بپردازد ناگهان ملتفت شد که احوال اندرونی پريشان است و ساکنان درگاه فغانشان به عرش رسيده است! می‌بيند؟ دو روز از اين مسندِ همايونی، يعنی همين صندلی گردون، غايب می‌شويم، مقربان درگاه يا از قبله‌ی عالم رنجيده خاطر می‌شوند يا سر به شورش بر می‌دارند. ما از آخر نفهميديم که اين قبله‌ی عالم بود که از ظهيرالملکوت غباری بر دل داشت يا ظهير جانِ ما بود که مکدر شده بود از قلم‌ريزی‌های سلطان! ذاتِ مبارک همايونی که بارها گفته است که در خاطرِ صافیِ ايشان راه کدورت نيست، باری حتماً ظهيرالملکوت ناراضی بوده است. نمی‌دانم اين مکاتب لندنيه چه گلی به سر روزی خوارانِ خوان پروردگار زدند که حالا می‌خواهند به سر ما بزنند! ظهيرالملکوت هم که خاقانِ جهاندار را دعوت به کسبِ ادبِ درس و ادبِ نفس کرده است. اوضاع ما و اوضاع جهان عجيب پريشان و ناموزون می‌نمايد. نمی‌دانم مستوفيان درگاه مرده‌اند يا ديوان‌دارن حضرت خوابشان برده. به خدا قبله‌ی عالم اين روزها خيلی نازک‌دلی می‌کند. همين جوری بيهوده مقربان از دستِ ما رنجيده می‌شوند آن وقت به پای ما می‌نويسند که ما رنجيده شده‌ايم. امان از دستِ اين جهانِ غدار. اگر وليعهد نباشد و ظهيرالملکوت هم دو سه خطی از بابِ دلجويی بعضی وقت‌ها برای ما ننويسند، عنقريب خواهد بود که عطای پهنه‌ی وبلاگيه را به لقايش ببخشيم. اين همه رنج؟ اين همه کار؟ اين همه غصه؟ انگار نه انگار قبله‌ی عالمی گفته‌اند. خاطر مقدس همايونی ميل دعا دارد. موکب مبارک را آماده کنيد. بگوييد درشکه را مهيا کنند می‌خواهيم برويم سری به حضرت بزنيم. شايد اندکی سبک شديم. عجب از ماست که خواستيم رندی و عالم‌سوزی را در کارِ ملک و تدبير ملکوت داخل کنيم. غافل از اين که اين‌ها با هم نمی‌سازند. عجب روزگاری است.

۲

ارتباط و عشق

«نگريستن به ارتباط به منزله‌ی پيوند ذهن‌های صادق قداست تن را مغفول می‌گذارد. حضور داشتن هم اهميت خود را دارد، حتی در روزگار انگيزشِ کاملِ تنانه. تماس، که مهجور‌ترين حس ماست و شايد جعل کردن آن از همه دشوارتر است، بدين معناست که همه چيز از آنجا که منزلتی يکسان دارند، و مردمی که غمخوارِ يکديگر و برای هم ارزشی قايل هستند جويای حضورِ يکديگرند. جستجوی حضور شايد به خودی خود دسترسی بهتری به جان و روحِ ديگری فراهم نکند، اما اين دسترسی را برای تن فراهم می‌کند. و تن و جسمِ دوستان و خويشاوندان اهميتی عميق دارد. چهره، صدا و پوست کاريزمايی واگير دارند. هيچ چيز به قدر تماس کهربا صفت و کنترل‌ناپذير نيست: ما از تماشای يکديگر،بوسيدن، دست دادن و در آغوش کشيدن محظوظ می‌شويم. اينکه يکی از اين حرکات نشان محبت باشد يا مايه‌ی آزار، خود حکايتِ تفسير و استنباطی است که مشمول تمامی مشکلاتِ ديگرِ هر حرکتِ متفاوتی نيز هست. تماس، علاجی برای معضل ارتباط نيست: بلکه ابتدايی‌ترين راهِ آن است و به همان اندازه لاعلاج و بی‌درمان است. دريدا با پيکاری که عليه «مابعدالطبيعه‌ی حضور» آغاز کرد، حق داشت که اين اصل فلسفی را به باد طعنه‌ بگيرد که در پسِ هر حرف صدايی است و در پسِ هر صدا جانی صاحب قصد و اراده که بدان معنا می‌بخشد. اما انديشيدن به اشتياق به حضورِ ديگران به منزله‌ی يک خطای مابعدالطبيعی مهمل است.
تماس و زمان، که دو امر توليدناپذيری هستند که با ديگران سهيم می‌شويم، تنها ضمانت‌کنندگانِ صداقتِ ما هستند. . . . هيچ حرفه‌ی عاشقی به اندازه‌ی يک وفاداری و صداقت مادام‌العمر قانع‌کننده نيست. اينکه توانايی ارتباطی ما محدود است حقيقتی جامعه‌شناختی است؛ اما يک فاجعه نيز هست. عشق واقعی – در ميان آدميانِ فانی – از منظر ارتباطی با کوچکی و جزيی بودنش آشکار می‌شود: عشق در منظرِ عموم رژه نمی‌رود و خود را در باغ‌های آدونيس تلف نمی‌کند. نشانِ يک پيام صميمی اختصاصی بودن خطابِ آن است. (پس چرا وقتی که کسی بی‌وفايی می‌کند و اعتماد را زير پا می‌گذارد، احساس مغبون شدن و شکست به ما دست می‌دهد؟) چيزی به نام صميميت مساوی برای همگان وجود ندارد. . . در عشق، به قول کی‌يرکه‌گور، جزء مهم‌تر از کل است. تناقض عشق اين است که يک همسايه‌ی محتاج ادعای قوی‌تری بر وجدانِ شما دارد تا تمام يتيمانِ جهان . . . عميق‌ترين تعليمات اخلاقی عشق را به طور يکسان برای تمامِ آدميان تجويز می‌کنند، و باز هم زمان مجال صميميت راستين و غمخواری را تنها برای افراد معدودی از ساکنان اين سياره فراهم می‌کند. . . »

John Durham Peters
Speaking into the Air
A History of the Idea of Commumication
The University of Chicago Press, pp. 270-271

۳

اندر حکايت ملاحده رحمهم الله

در بابِ استفسار (يا شايد هم زبان‌آوری) ظهيرالملکوت که در اربابِ اين مکتب يا جامعه‌ی لندنيه‌ی ما طعنه‌ها زده است آن‌چنانی، البته که خسروِ عالم نکاتی را بايد ولو به اشارت بگويد. ظهيرالملکوتِ ما را حکايتی بس شگرف است در خلاف قاعده گفتن و انديشيدن و کردن! نخست اينکه رعايای درگاه را نرسد که در امورِ حکمت‌مدار قبله‌ی عالم تعيين شرط کنند. ديگر اينکه مگر ظهيرالملکوت که خود ايام شباب را به کسب علم می‌گذراند، رسمی بی‌رسم و شيوه‌ای مذموم پيشه کرده است؟ قبله‌ی عالم در روايت و گزارش سيرِ آفاق تنها اين حکايت را گفته است که نقل وقايع اتفاقيه برای ساکنان درگاه تنها از جهت مزيد اطلاع باشد که بدانند قبله‌ی عالم چقدر گرفتارند. حاشا که از بابِ نخوت و تفرعن باشد اين اطلاع‌رسانی. باری، ظهيرالملکوت ما بر بامِ عالم نشسته است و بوقی در دست گرفته است و صبح و شام صدايش در اطراف گيتی می‌پيچد (انصافاً هم خوش صداست). مگر ما بر بوق‌چی بودنِ او خرده گرفته‌ايم که او بر دانشجو بودنِ ما عيب می‌گيرد؟ ديگر اينکه کجا ما در هر بابی چشم بسته نظرافشانی کرديم؟ اگر بر ظهيرالملکوت خرده می‌گيريم در پاره‌ای امور، تنها از باب اختلاف منظر است و فقط سخن همايونی نيست. از عقلای عالم بسيارند کسان که چون ما می‌انديشند. مگر هر چه استاد و دانشگاه در عالم است، تنها همان‌هاست که او می‌شناسد و بدان‌ها ارادت می‌ورزد؟ ديگر اينکه ما آنجا که سخن از مباحثات عقليه می‌گوييم هم نثرمان عوض می‌شود و هم مشی‌مان. شما سراغ داريد که قبله‌ی عالم در کسوتِ علم، از زبانِ خاقانی بهره جسته باشد؟! ظهيرالملکوت جان! می‌دانم که دلت از دست قبله‌ی عالم خون است. اين که صفرايت می‌جنبد هم بی‌جهت نيست. قبله‌ی عالم که قرار نيست مانند بقيه در اين پهنه‌ی وبلاگيه ظهور و حضور داشته باشد. ذات همايونی شيوه‌ی خود را دارد. شما هم بگوييد که لکم دينکم ولی دين! باری آخرين سخن در خصوص ملاحده است. ملاحده در ديار ما، قرن‌ها مطعون بوده‌اند و عوام کالانعام هم سخنان سخيف در قدح ايشان بسيار بر زبان رانده‌اند. حکايت ملاحده­ی خود را باری رها کنيم که ملاحده‌ی غربيه را بايد دريافت. مگر بر اينها چه حرجی است؟ قبله‌ی عالم کارِ خود را می‌کند اما عنانِ خود را به دستِ کسی نمی‌سپارد. ظهير جان! تو که می‌دانی قبله‌ی عالم اهل سياست و غضب‌ورزيدن بر رعايای ملک نيست. پس چرا از لطف و رأفتِ همايونی سوءاستفاده می‌کنی؟ باقی حکايت‌ها باشد تا مجالی فراهم آيد.
توشيح همايونی،
قبله‌ی عالم گرفتار!

۳

حديث غيبت

معلوم است که سرم خيلی شلوغ است! اين همه سمينار و درس و کلاس با اين برنامه‌ی سنگين مجالی برای کارِ ديگر نمی‌گذارد. آدم فقط آش و لاش به خانه می‌رسد و تا خودش را جمع و جور کند دوباره صبح شده است و روز از نو روزی از نو! تازه کلاسم با ديويد چندلر تمام شده است و بايد بروم جزوه‌های درس جان کين را از منشی‌اش بگيرم برای جلسه‌ی آينده. بعد هم از اين ساختمان به آن ساختمان پی کارهای اداری و نامه امضا کردن‌ها.
باری آمدم همين يک نکته را بگويم برای لندن نشينان و آنها که بی‌خبرند. فردا شب دکتر سروش در دانشگاه ما سخنرانی دارد. عنوان سخنرانی «دين و قدرت» است. محل برگزاری هم همان مکان پيشين است يعنی ساختمان اصلی ريجنت استريت و نزديکترين ايستگاه قطار، ايستگاه آکسفورد سرکس است. سخنرانی ساعت هفت شروع می‌شود. همين ديگر. بروم که خيلی کار دارم.

۵

يک يادداشت و يک تقاضا

پس از مدت نسبتاً درازی داشتم زيراکس پريده رنگ و ناقصی از مقاله‌ای را می‌خواندم نوشته‌ی دکتر رضا ثقفی در مجله‌ی کلک. اين مقاله در شماره دی و بهمن ۱۳۷۳ چاپ شده است (شماره‌های ۵۹-۵۸) در صفحات۲۲۱ تا ۲۴۳. ثقفی در اين نوشتار به نقد کتابی می‌پردازد به نام «نگاهی نو به سفرنامه ناصر خسرو» نوشته‌ی فردی به نام فيروز منصوری. اين کتاب را شرکت انتشارات چاپخش در تهران در سال ۱۳۷۲ چاپ کرده است. خلاصه کنم که مدعای فيروز منصوری در اين کتاب اين است که سفرنامه ناصر خسرو جعلی است. يعنی نويسنده‌ی آن ناصر خسروی شاعر و حکيم نيست. بنا به ادعای او سفرنامه را انگليسی‌ها جعل کرده‌اند تا برای آقاخان که امام اسماعيليان است آبرو و عزتی بتراشند و بگويند خلفای فاطمی حاکمان بسيار شريفی بوده‌اند و قس عليهذا. بر همين منوال، با تفکری مبتنی بر توهم توطئه و با استدلالاتی سست و سخيف سعی در طردِ شخصيت نويسنده‌ی سفرنامه دارد و او را ناصر خسرويی مجعول می‌داند و ناصر خسروی شاعر را تقديس می‌کند (انگار ناصر خسرو در ديوانش از اسماعيلی بودن خود و خلفای فاطمی هرگز نامی نبرده است!). البته پريشانی ساختار و نوشتارِ کتاب فيروز منصوری در حدی است که هر انسان سليم‌النفسی را به حيرت وا می‌دارد. دکتر ثقفی با اين وجود پاره‌هايی از اين کتاب را به دقت نقل و نقد کرده است و سستی و بی‌اساس بودن مدعيات منصوری را به خوبی آشکار کرده است.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد