۰

نسل‌کشی دیشب از فرط خرابیِ

نسل‌کشی
دیشب از فرط خرابیِ دل خواستم بزنم بیرون یه جایی تن رو هم خراب کنم، دیدم نمی‌شه. تصمیم گرفتیم با رضوان بریم سینما. رفتیم یه سینمایی توی می‌فر، فیلم «دور از بهشت» [Far from Heaven] رو که جولیان مور توش بازی می‌کنه رو دیدیم. وسط فیلم توی ذهنم داشتم آخرین شعرم رو می‌گفتم. فیلم جالبی بود. اگه حوصله کردم درباره‌اش صحبت می‌کنم. بعد از فیلم رفتیم یه رستوران ترکی به اسم سفره و اونجا شام خوردیم. توی راه که برمی‌گشتم خونه شعر رو توی قطار روی کاغذ آوردم. اینه:
کشتار خاطره
ظاهراً این استمرار همون جریانات پیشین ماست! جای تعجب نیست. کاملاً طبیعی است:
شیوه‌ی چشمت فریب جنگ داشت / ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم
تصور خطایی بود!

۰

نمی‌فروشم! غم‌هایی که تو لهیبشون

نمی‌فروشم!
غم‌هایی که تو لهیبشون رو به جونم انداختی به هیچ قیمتی نمی‌فروشم، حتی اگه هزینه‌ی این لجبازی باختن نقد عمر باشه:
در وفایِ تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست!
چون:
دردی است غیر مردن، کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم این درد را دوا کن!

۰

باز هم . . .

باز هم . . .
این ماجرای من تکراریه، ولی دوباره، باز هم، امروز هم:
شکسته‌دل‌تر از آن ساغرِ بلورینم / که در میانه خارا، کنی ز دست رها!

۰

انتظارِ خبر انتظارِ خبری نیست

انتظارِ خبر
انتظارِ خبری نیست مرا؟ نه ز یاری؟ نه ز دیّار و دیاری؟ از هیچ کس؟ حتی از تو؟
ولی . . .این رو که می‌دونی که سال‌هاست: «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». قاعده‌ی کارِ عالم عوض شدنی نیست. دیشب بعد از مدت‌ها و برای چندمین بار فیلم «کازابلانکا» رو دیدم که باز فیلم یادِ هندستون کرد! یاد روزگاری افتادم توی همین یه سالِ گذشته که قرار بود بشن وقتِ دیدار و همگی شوربختیِ جدایی شدند و هر بار به خودم می‌گفتم که:
دیدارِ دلفروزِ تو عمرِ دوباره بود / اینک شبِ جدایی و مرگِ دوباره‌ای
و این برای کسانی است که مثِ من، به قول سایه: در هفت آسمانم ستاره‌ای نیست! نمی‌دونم . . .شاید حافظ بیهوده نمی‌گفت که:
گلیم بختِ کسی را که بافتند سیاه / به آبِ زمزم و کوثر سپید نتوان کرد
آره، می‌شه آدم شیوه زندگی و ارزشاشو عوض کنه ولی دیگه اون وقت تو اون آدم قبلی نیستی! می‌شه آدم از خیلی چیزا دست بکشه. اون وقت باید روی یه چیزایی برای همیشه قلم بگیری و دیگه هرگز اجازه ندی توی زندگیت تجلی پیدا کنن و گرنه ویرانگر می‌شن. ولی زندگی مگه ارزشِ اینا رو داره؟ . . .
. . . تا با تو سنگدل چه کند سوز و سازِ من!

۰

بانگِ فلق این هم نشانِ

بانگِ فلق
این هم نشانِ ناپرهیزیِ دیشب:
بانگِ فلق
نمی‌دونم توی چه حالی اینو گفتم ولی فقط می‌دونم که این فراز و نشیبی که توی زندگی پیش میاد، برای من حداقل، که از سمتِ جدیت به طرف هزل و بیهودگی و دوباره توی موج بعدی می‌رم به اوج، همه دست یه نفره و بس:
می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود / تا به گردون زیر و زارم روز و شب
پ.ن. بس که دست به قلم نبرده بودم، داشت یادم می‌رفت چه جوری شعر می‌گن!!

۰

قدح به شرطِ ادب گیر!

قدح به شرطِ ادب گیر!
پای مطلب قبلی درباره‌ی عشق که چیزی درباره‌ی شریعتی گفتم، دوستی، صاحب وبلاگ نکته‌گو، نظر داده و خیلی آزرده خاطر گفته که: «مهمترین مقام برای مدعیان عشق و عاشقی، حفظ ادب در مورد کسانی است که اگر چه نتوانسته اند عشق را خوب معنا کنند (بنظر شما) ولی عاشقی کردند (بنظر من).» عرض شود که در درجه‌ی اول، دوستمون این ماجرا رو به خودشون نگیرند. مقصودم من هم این نیست که شریعتی عاشقی نکرده و یا خدای نکرده آدم بی‌جوهری بوده. اشتباه نکنید. اگه مطلب شریعتی رو مرور کنین و مطلبِ منو (دوست داشتن از عشق برتر است؟) هم یه بار دیگه بخونین، سعی کردم که درست توضیح بدم چرا با شریعتی اختلاف نظر دارم. وانگهی رویکرد مولوی و حافظ به عشق روشن‌تر از اینیه که به همین سادگی بخوایم شدیداً تفسیرپذیرش بکنیم و مدعی بشیم هر کسی می‌تونه با تأویل‌های عجیب و غریب هر نتیجه‌ای رو ازش بگیره. اینی که دوستمون اینقدر احساساتی شده که چرا من گفتم فلانی پرت و پلا گفته، خوب این که چیزی نیست؛ من هم پرت و پلا می‌گم، شما هم پرت و پلا می‌تونین بگین! بابا ماها همه‌مون آدمیم! کی گفته که حرف من یا شما یا شریعتی قراره فصل‌الخطاب باشه! من که خدای نکرده آبروی شریعتی رو نبردم. نظرمو گفتم به همین سادگی. به اعتقاد من، بنا به اون مستندات و استدلالاتی که کردم، حرف شریعتی به دردِ جامعه‌ی امروز ما نمی‌خوره و اتفاقاً عشق زدایی می‌کنه تا عشق‌آفرینی. عزیز من! عصبانی نشین! تو رو خدا! ماها هم مدعی عاشقی ناب و سره نیستیم. اصلاً من به وجود یه عاشقی ناب و سره شک دارم. فقط خواسته بودم بگم که عشق یه معنا و تفسیر و برداشت واحد نداره، بر خلاف شریعتی که عشق رو خیلی ایدئولوژیک و جزم‌اندیشانه معرفی کرده بود. همین! حرف من اصلاً این نیست که شریعتی خوب معنا کرده عشقو یا بد. ایرادش به نظر من این بود که خیلی صلب و با قاطعیت گفته بود عشق این است و بس! در حالی که خیلی تفاسیر متعدد و متفاوتی از عشق وجود داره به اذعانِ خودتون.

۰

بهانه ای عشق! همه بهانه

بهانه
ای عشق! همه بهانه از تست / من خامشم این ترانه از تست
خودت هم می‌دونی که اینا همه‌اش بهانه‌گیری‌های عاشقه!
من انده خویش را ندانم / این گریه بی‌بهانه از تست

۰

بلاگردان دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند

بلاگردان
دعای گوشه‌نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه‌ی ‌چشمی به ما نمی‌نگری؟

۰

شهر قصه شهر قصه مشهور

شهر قصه
شهر قصه مشهور بیژن مفید!

۰

اول و آخر، وسیله یا

اول و آخر، وسیله یا هدف؟
دیروز با هادی صحبت می‌کردم، این سؤالو ازش پرسیدم درباره‌ی عشق. گفت خوب عشق اولش وسیله است، بعدش هدف! نکته‌ی ظریف اینجاس که ما یه تعریفی از عشق ارایه می‌کنیم ولی عشق همیشه اون چیزی که ما اول تعریف کردیم باقی نمی‌مونه. این خاصیت عشقه! یعنی تجربه‌ی روحی و معنوی آدم در مورد عشق با گذشت زمان هم تغییر می‌کنه و هم بسط و تحول پیدا می‌کنه. هر کس ادعا کنه من همون عاشقی هستم که روز اول بودم یا بگه هیچ چیزی به عشقِ من اضافه نشده یا ازش کم نشده، داره صراحتاً ادعا می‌کنه که یا خیلی معصوم و پیامبر صفته یا هم کلی خنگه که هیچی یاد نگرفته!! چون هیچ آدمی از اول کار همه‌ی آداب عاشقی رو بلد نیست. بر همین سیاق، عشق برای آدمای متفاوت می‌تونه هم هدف باشه و هم وسیله. ولی وقتی به کسایی مث مولوی و حافظ و عطار و عین‌القضات مراجعه می‌کنین، عشق یه تعریف روشن و مشخص داره و آدابش هم معلومه. لذا جای شبهه‌ی ‌چندانی باقی نیست که ماهیتش چیه و چه آثار و تبعاتی داره و اصلاً برای چی مهمه. اگه یادتون باشه یه زمانی من یه نقدی برای اون مطلب شریعتی که «دوست داشتن از عشق برتر است» نوشته بودم که یه جایی روی همین وبلاگ لینک مطلبم هست. به نظر من شریعتی نه تنها تعریفِ مشخص و روشنی از اونچه که بزرگان معرفت بهش عشق می‌گن ارایه نکرده بود، بلکه ثابت کرده که توی این زمینه حرفی برای گفتن نداره و فقط پرت و پلا گفته. اون مطلب شریعتی فقط به دردِ یه انشای خوب می‌خورد که یکی سر کلاس بخونه و ازش نمره بگیره!!!

صفحه ها ... 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد