۰

بیگانگی این شعر مالِ هفته‌ی

بیگانگی
این شعر مالِ هفته‌ی پیشه. شاید عوضش کنم بعد. حال و هواش هم مال همون وقته که البته اون حس هم رفته و یه چیزِ دیگه جاش اومده:
بیگانگی

۰

آغاز؟ از کجا؟ پریشب توی

آغاز؟ از کجا؟
پریشب توی قطار بالاخره این مقاله‌ی مرتضی مردیها رو که توی مجله‌ی آفتاب چاپ شده خوندم: از کجا آغاز کنیم؟ مقاله‌ی بسیار تأمل‌برانگیز و جالبیه. بهنود هم توی صفحه‌اش یه اشاره‌ای به این کرده. تغییر زاویه‌ی دیدش کلی صورت مسأله‌ها رو عوض می‌کنه. آدم وقتی مطلبو می‌خونه بعضی وقتا این حس بهش دست می‌ده که نویسنده داره آمریکا و سیاستاشو تطهیر یا توجیه می‌کنه. ولی از انصاف نباید گذشت که خیلی از مطالبش به حق و به جاست. صرف‌نظر از بعضی نکاتی که من هم روش بحث دارم، عمده‌ی مطلب خیلی واقع‌بینانه نوشته شده. تا حالا هیچ‌کس اینجوری گریبانِ خودی رو نگرفته بود بهشون بگه بابا شما هم همچین موجوداتِ مقدس و مطهری نبودین که. شماها هم که اگه دستتون می‌رسید غارت می‌کردین و کشتار و خیلی هم بدتر از آمریکا این کارو می‌کردین. جدّاً بیاین این تئوری رو بررسی کنین که ماها، نه ببخشین حکومتِ عراق یا ایران یا طالبان اگه مثلاً مث آمریکا و انگلیس تکنولوژی هسته‌ای می‌داشتن چه کار می‌کردن؟ چه تضمینی وجود داشت که فردا دنیا رو به خاطر ایدئولوژی‌های جزمیشون به خاک و خون نکشن؟ توی این مطلب مرتضی مردیها، نکته‌ی جالبی درباره‌ی ژاپن دیدم که تا به حال اصلاً اون طرف ماجرای هیروشیما و ناکازاکی به گوشم هم نخورده بود. مردم ممکلت ما هم که اصولاً به جای تحقیق، دربست حرفی رو که می‌شنون، قبول می‌کنن. برین اصلِ مطلبو بخونین، خیلی مطلب جالبیه.
جوکِ روز
در ادامه‌ی مطلب بالا حرف‌های حسین شریعتمداری در پاسخ به آقای رفسنجانی خوندنیه. همه‌ی اینا رو بذارین کنار هم ببینین به کجا می‌رسین:
«صرف‌نظر از مصاحبه یادشده و گرایش احتمالی آقای هاشمی باید گفت که: اطاعت و پیروی از نظر رهبرمعظم انقلاب درباره خط قرمز بودن رابطه با آمریکا، اولاً، به دلیل آنکه ایشان ولی امر مسلمین است، یک وظیفه دینی است، ثانیاً، به خاطر جایگاه ایشان در قانون اساسی، یک وظیفه مسلم قانونی است و ثالثاً، به علت انطباق اثبات شده آن با شواهد و اسناد بیرونی و رخدادهای کنونی، یک نظر علمی و حکیمانه است و هیچ‌کس در هیچ‌جایگاه و مقامی حق ندارد این نظر مسلم دینی، قانونی و علمی را نادیده بگیرد و مردم مسلمان و پاکباخته این مرزوبوم را در چنگال آمریکای وحشی و خونریز اسیر کند،…»

۰

بیمارِ تو بیمارتر است! امروز

بیمارِ تو بیمارتر است!
امروز از صبح بلاگر داره اذیت می‌کنه. تکنولوژی‌شون پیشرفت کرده ولی بعضی وقتا بدجوری گیر می‌کنه. فکر کردم مشکلِ مال وبلاگِ منه، دیدم همه‌ی وبلاگا این مشکلو دارن. عصری گرفتم خوابیدم یه سه چار ساعتی وقتی بیدار شدم، دیدم فخری پای کامپیوتره. صفحه رو که باز کردم، راحت لود کردم و بعد نیم دقیقه آواز شجریان بود که جاری شد. اول می‌خواستم تصنیفِ «رازِ نو» یا «فلک» علیزاده رو بذارم که دیدم از هر چیزِ دیگه‌ای همین آوازه که مصداق داره. به حال و روزِ من بیشتر شباهت داره، هر چند تصنیفِ فلک هم نقدِ وقته.
درباره‌ی عکسای سایه توی وب‌سایت هم باید به اون دوستمون بگم که اینا را بارِ نخست توی ایران از روی یه کتابی که درباره‌ی سایه چاپ شده بود اسکن کردم و پاک یادم رفته که اسمش چیه. اون مطلبِ آمریکایی شما رو هم اصلاً درباره‌اش چیزی نمی‌دونم. فکر کنم این کتابو شاهین داره. ازش می‌پرسم و مرجعشو می‌ذارم بعداً. فریبا هم بالای سرِ منه داره خط به خط می‌خونه، هر وقت هم می‌رم روی کی‌پد یه چیزایی رو فشار می‌دم (مقصود نیم‌فاصله‌س)، می‌گه این چیه دیگه؟؟! بگذریم: خیلی گزارش لحظه به لحظه شد!!
شادی خانوم: رنگ و بو و نوا و نمایِ وبلاگِ ما همینه دیگه! حالا تو به این خاطر قهر می‌کنی؟ چه عرض کنم؟!
آخرین شعرمو هم که مال تقریباً هفته‌ی پیش بود هنوز روی وب‌لاگ نذاشتم. کی به کیه، شاید الآن لیکنشو گذاشتم! تا ببینیم چی می‌شه.
پ.ن. شرمنده‌ام. الآن هر چی گشتم دیدم فایل پی‌دی‌افشو به هیچکدوم از ایمیلام نفرستاده بودم. توی ایمیلِ فریبا هم نبود. ان‌شاءالله فردا آپلودش می‌کنم.

۰

باده‌ی دیرینه اول اینکه قرار

باده‌ی دیرینه
اول اینکه قرار بود نیم ساعت پیش بیام اینجا و الآن اومدم. بعدش اینکه از سر شب داشتم شجریان گوش می‌دادم که برام یه زندگی دوباره اس. الآن هم بی‌خویشم و رها، پس زیاد به پریشان‌گوییِ من خرده نگیرید. پیش از اینکه بیام داشتم به راز نوی علیزاده گوش می‌دادم که برام یه دنیاس:
فلک را جور بی‌اندازه گشته است / جهان را رسم و آیین تازه گشته است
هزار امروز هم‌آواز زاغ است / گل از بی‌رونقی‌ها خاک راه است
غم دیرینه گر در سینه داری / چه غم گر باده‌ی دیرینه داری
امروز روز خاموشی بود، خبری نیست! به جز چند تا تلفن که حکایت روزمره‌ی منه‌ باقی همه رنج‌های دیرینه. از همه‌تون که التفات دارین ممنون، ولی:
درد ما را که توان برد به یک گوشه‌ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی (حالا چی؟ درسته یا نه؟؟!)
الآن فقط اومدم بیرون که هوایی بخورم و غیره! اینجا هم باید میومدم که اینا رو آپ‌دیت کنم. موسیقیای روز هم که مرتب عوض میشه. موسیقی بعدی احتمالاً کار علیزاده‌اس: راز نو! منتظر باشید فعلاً!

۰

سایه در خورشید دیشب نشستم

سایه در خورشید
دیشب نشستم و به پاس سال‌های درازی که با سایه سر کردم چند تا صفحه درست کردم برای شعرای سایه. صفحه اصلی روی وب‌سایت ملکوت اینجاست:
سایه در خورشید
چند تا از شعرا، تعدادی از عکسا و یه توضیح نامه‌ی خودم اونجاس.
مهدی لطف کرد و مأخذ عکسا رو به من داد. اول بار توی یه مجله‌ای به نام «دفتر هنر» منتشر شده بود که یه ویژه‌نامه‌ای برای سایه منتشر کرده بودند به تاریخ اسفند ماه ۱۳۷۴، شماره‌ی ۵ سال سوم. این مجله در آمریکا چاپ شده بود. اون کتابی هم که من ازش اسکن کردم ظاهراً از همین‌جا نقل کرده.

۰

حکایت درازِ ما چیزایی که

حکایت درازِ ما
چیزایی که می‌نویسم شاید یه خورده با سبک و محتوای مطالب قبلیم فرق داشته باشه، ولی نقدِ حاله. الآن دارم از بیرون میام. از خونه تا جلوی درِ بریتیش لایبرری قدم زدم که هوایی بخورم و البته . . . بماند! امروز روز پر ماجرایی بود، بر خلافِ آنچه که از صبح می‌نمود، چندان هم تیره و سیاه نبود! صبحم دژم بود و عبوس؛ سرد بود و بی‌رحم! سلانه سلانه سرِ کار رفتن و بی حس و حال! از راه که رسیدم، فکس‌های سلیمان از ترکیه (از کتابخونه‌ی شورای فرهنگی بریتانیا) رسیده بود و اولین کار اسکن کردن چهار برگ کاغذ امتحانی (جواب سئوال) ناقابل ولی ظاهراً خیلی ارزشمند بود! ظهر اما، از مرحمت مینا خانوم، یه آبگوشتِ تاریخی خوردیم که هر کی از کنارِ ما رد می‌شد باید چند دقیقه‌ای مهمونِ سفره‌ی لذیذِ پر رنگ و بوی ایرانمون می‌شد. من یکی که با این آبگوشت تا خود تهران و مشهد رفتم! تلفنام سنگین بود و پردرد، پر خون بود و اشک‌آلوده. نگو همون موقع آسمون هم با من گریسته بود و تا عصر هق‌هق کنان هر چند دقیقه‌ای اشکی می‌افشاند. غروبم به بیدلی تنِ خسته‌شو به شب می‌رسوند که هوس کرده بودم برم سینما تا بار این همه بغضو اونجا خالی کنم. به های‌استریت کنزینگتون که رسیدم فقط فرصت شد با عفت یه قهوه‌ای بخوریم و اون راهِ خودشو رفت و من باز پیِ هوسِ دلم دویدم و عجب هوسی بود: آبستنِ گنج! به مغازه‌ی ایرانی که رسیدم اگر چه چیزی که یافتم قابل پیش‌بینی بود، توقع یافتن این همه نوای ارزشمندو اصلاً بعدِ اون همه هوای پریشون نداشتم. چی پیدا کردم؟ «سروِ آزاد»، اخیرترین کار (یا شاید یکی از اخیرترین‌های) پرویزو که خودش هم توش آواز خونده بود. شعرِ سایه (مرثیه‌ی جنگل) رو که برای جنگل و میرزاکوچک خان سروده بود با تغییری بزرگ خونده بود: امشب همه غم‌های عالم را خبر کن، بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن! به جای «جنگل» پرویز خونده بود «میهن»! «ای میهن! ای انبوهِ اندوهانِ دیرین!»، «ای میهن! ای داد! ای میهن! ای غم!»، «ای میهن! ای پیر!» و کلی سوز و حال (حداقل برای من!). این آدم تا نفس داره، همه چیزش میهنه، ولو بخوان مویه‌های بلندشو توی گلو خفه کنن! وادار شدم همونجا بهش زنگ بزنم که تلفنش روی پیام‌گیر بود کسی هم ظاهراً خونه نبود. نوار بعدی اخیرترین کارِ شجریان بود که هنوز گوشش ندادم: «فریاد». سی‌دی اول، کارِ محبوبِ من بود: «رازِ نو»ی علیزاده. من امشب با تصنیفِ راز نو توی دلم سماع کردم: پرده بگردان و بزن سازُِ نو / هین که رسید از فلک آوازِ نو! و اما چیزی یافتم که در به در دنبالش بودم: «سرو چمان»ِ اجرای کالسروهه! توی این یکی شجریان اون غزلِ سوگلیِ منو خونده: ای که مهجوریِ عشّاق روا می‌داری . . .
تصادفاً سرِ راه برگشتن به ایستگاهِ قطار، رفتم توی کتابفروشیِ واترستون و یه راست رفتم بالای سرِ کتابای آموزش انگلیسی، بنا به یه حسِّ غریزی. کتاب نایابِ سلیمان باید توی همینا می‌بود ولی دریغ از چار تا اسکناس تو جیبِ من! از اون گذشته بین این همه کتاب از یه مجموعه، اون کتابِ لعنتی کدوم یکی بود؟ حالا معضل چند تاست: باید بهش زنگ بزنم و برم پول از بانک بردارم. هر چی زور زدم مگه میشه شماره‌ی اینا رو گرفت؟ به کی خبر بدم که بگم به اینا زنگ بزنه؟ آها: دانیال! ولی دو دقیقه صحبت نامفهوم مسأله رو حل نکرد! بالاخره سه پوند پول بود که توی گلوی تلفنِ بی‌تی گیر کرده بود تا فقط بهش بگم به من زنگ بزنه! بعد یه ربع جر و بحث فهمیدیم که دقیقاً همون کتابی که می‌خواد اونجا نیست! همه چیز هست الا اون!! دست از پا درازتر راهی ایستگاه شدم. تا پامو تو قطار گذاشتم، جلوی من دو تا خانومِ ماه، خوشگل، مامانی، عجیب و دیگه نمی‌دونم چی مشغول گپ زدن سرِ پا بودن! مگه تا پیاده شدن تونستم چش از اینا بردارم! نه، نمیشه برم توی لاک کتابا و مقاله‌های توی کوله‌ام! اصلاً نمی‌تونستم بگم کدوم یکی خوشگلتره، کدوم یکی نازتره. عجیب‌تر اینکه درست بعد از اینکه دو تا ایستگاه قبل از من پیاده شدن، قیافه‌های اینا رو بالکل فراموش کردم!! نه، به این نه می‌شه گفت نظربازی نه جمال‌پرستی، کارِ من این نیست! مث شبح بودن که ده دقیقه پیش چشمِ من بودن و دیگه نبودن. یعنی روح بودن، فرشته بودن؟ نمی‌دونم!
رسیدم خونه و تا کارِ بازی با زرپاره‌های موسیقایی‌مو تموم کردم، به فیلمی رسیدم که مل گیبسون توش محشر بازی کرد: وطن‌پرست یا به قولِ خودشون: The Patriot. فعلاً بنا به دلیلی درباره‌اش هیچی نمی‌گم، فقط اینکه این فیلم باز گریبانمو گرفت که حالیم کنه سخت عاشقم! اومدم بالا بعد از فیلم و اتفاقای عجیبِ امروزو فهرست کردم، بعد زدم بیرون به قدم زدن. چیز غریبی نیست توی محله‌ی ما که هر دو قدمی یک روسبی خرِتو بگیره واسه‌ی کاسبی! ولی امشب یه چیزِ تازه از اینا فهمیدم که توی این یه سال و اندی نفهمیده بودم. روسبیه اومد اول گفت: «سیگارِ اضافه نداری؟» (این یه معنیش اینه که داشتم سیگار می‌کشیدم؟ شاید! چیزی نمی‌گم!!)، بی توجه سری تکون دادم و رد شدم که ناگهان گفت: «پیِ خانومی؟». تازه دوزاریم افتاد که طرف روسبیه! با خودم گفتم: «این بیچاره تن‌فروشی می‌کنه که پولِ سیگارشو در بیاره؟ یا سیگار گدایی می‌کنه که وقتِ تن‌فروشی (تن‌آمیزی؟) یا وسطش یا بعدش، یه دودی بگیره؟!». وقتی توی مسیر بر می‌گشتم یادِ فروغِ فرخزاد افتادم که گفته بود: «زندگی شاید افروختنِ سیگاری در فاصله‌ی رخوتناکِ دو هماغوشی است!» این شعرش قطعاً واسه‌ی روسبیای محله‌ی ما پُر مصداق داره!! آره اینا هم دارن زندگی می‌کنن! به خودم گفتم که امروز روزِ کشفه، روزِ شهوده، روزِ وحیه! چیزِ عجیبش اینه که امروز اصلاً شعر نگفتم! حکایت ضجّه‌های خاموش و بغض‌های پرده‌پوشم مالِ این روایت نیست. اونا مالِ دله، مالِ خلوت، نه این جَلوتِ مجازی!
روایت پنجشنبه در بامداد جمعه ۱۱ آوریل.

۰

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ

بگریست چشمِ ابر بر احوالِ زارِ من . . .
ظهر هوا آفتابی بود. حدود یه ساعتِ پیش رفتم بیرون، دیدم زمین خیسه و هوای بوی لطیف بارون می‌ده. گفتم: «آسمان به حالِ زارِ من گریست!». الآن یه کاری داشتم به عفت زنگ زدم، می‌گه همین حالا یادِ من افتاده. نگو برف باریده بوده!!! من خیال می­کردم بارونه! برف اومده بود ولی ننشسته بود. امّا، جای شکرش باقی است که آسمون حداقل به حالِ من می‌گرید. برین اینو گوش بدین:
فریادِ جنون
. . .
دلِ شکسته‌ی حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغِ هوایی که بر جگر دارد

۰

خوشترین آواز، شیرین‌ترین لبخند برای

خوشترین آواز، شیرین‌ترین لبخند
برای تو که پرسیدی چرا چنین‌ام، عجالتاً این چند خط از شعرِ سایه رو داشته باش. متن کاملش یادم نیست. فردا اگه توی خونه پیداش کنم، متن کاملشو می‌ذارم. وصفِ حالِ منه. بعضی کلمات شاید جابجا باشه. حافظه‌ام درست یاری نمی‌کنه الآن. ذهنم خیلی پریشونه. ولی اینه دیگه . . .
متن کاملشو برین توی صفحه‌ی اشعار سایه بخوانین:
بوسه

۰

یاد ایّام یادداشتی که می‌نویسم،

یاد ایّام
یادداشتی که می‌نویسم، شاید به ذائقه‌ی بعضی از دوستان خوش نیاد و عده‌ای هم تعجب کنن ولی من واقعاً این هستم و هیچ قصد پرده‌پوشی و نفاق هم ندارم. من تلاش می‌کنم خودِ واقعیم نمود داشته باشه، نه خودِ نقابدار! دیشب بعد از مدت‌ها، به وسوسه‌ی دلم که پریشانی می‌کرد و بی‌تابی، رفتم از سر تاقچه صحیفه سجادیه رو برداشتم که تورقی بکنم و غبار از نقش‌های روحم پاک کرده باشم. انس و الفت من با صحیفه سجادیه به وقتی بر می‌گرده که سال‌ها پیش شدیداً مشغول تفحص و کند و کاو توی تصوّرات (یا روضه‌ی تسلیم) نوشته‌ی خواجه نصیرالدین طوسی بودم. توی این مدت ده ساله‌ی اخیر، یکی از مرجع‌های عمده‌ی پالایش فکری من این کتاب بوده و برای اونایی که اهل سلوک روحی‌ان، همنشینی با گوینده‌ی این دعاها فرصتِ مغتنمیه که خیلی از منافذ و روزنه‌های جانِ آدم رو باز می‌کنه (طبعاً تا اعتقادی به دعا و به امام زین‌العابدین در میون نباشه، این تأثیرگذاری هم در میون نخواهد بود). دیشب که دعاهای مختلف رو مرور می‌کردم، می‌دیدم که به هر دعایی که می‌رسم، بخش‌های بلندی از اون دعا رو پیشاپیش دارم از بر می‌خونم، چون تقریباً یه زمانی عمده‌ی این دعاها رو از بر بودم و الآنی که باز می‌خونمشون آهنگشون، بلاغتشون و انسان‌شناسی عمیقی که توی این خطوط موج می‌زنه، مو به اندامم راست می‌کنه. احساس می‌کنم باز نیاز دارم یه مدتی بنشینم و حسابی به حساب خودم برسم و تا می‌تونم تیغ جراحی و نقد رو بذارم روی گردن نفس که: «انّ النفس لأماره بالسوء». دیر وقتی شده که از این چموشِ حیله‌گر حسابِ سخت نکشیدم. مهار کردن این اژدهای هزاران سر عجیب دشوار کاریه. یاد این ابیات مثنوی می‌افتم که گفته بود:
باز خر ما را از این نفس پلید / کاردش تا استخوان ما رسید
از چو ما بیچارگان این بند سخت / که گشاید ای شه بی تاج و تخت؟
بستنِ این کارِ عقل و هوش نیست / شیرِ باطن، سخره‌ی خرگوش نیست
دست گیر از دستِ ما، ما را بخر / پرده را بردار و پرده‌ی ما مَدَر!
کارِ زیادی پیش رو دارم. خیلی سنگینه این کارا توی این غربت‌سرای غفلت.

۰

تاریخچه‌ی اختراعِ زنِ مدرن ایرانی

تاریخچه‌ی اختراعِ زنِ مدرن ایرانی
اینو از وبلاگ آبی آسمانی نقل می‌کنم. جون می‌ده واسه فمینیستا و شبه فمینستا (?!Para-feminists) که هیاهوی زیادی راه انداختن:
«… تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست . با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود ( یعنی اسب هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند ) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود ، کار بیخ پیدا کرده بود .
اختراع زن سنتی هم که بعدها به همین شیوه صورت گرفت ، کارش بیخ کمتری پیدا نکرد . اینطور بود که هر کس، به تناسب امکانات و ذائقه ی شخصی ، از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش ، گاه از چادر بود تا مینی ژوپ . می خواست در همه ی تصمیم ها شریک باشد اما همه ی مسئولیت ها را از مردش می خواست . می خواست شخصیتش در نظر مرد جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می آمد . مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به او چیزی می گفت ، از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد . طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد . خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوششی نمی کرد . از زندگی زناشویی اش ناراضی بود اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت . به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت اما وقتی کار به جدایی می کشید به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تأسف می خورد .
بی گمان زنانی هم بودند که در یکی از دو منتهاالیه این طیف ایستاده بودند …
مطلب فوق گزیده ای ست از لابلای خطوط حاشیه ای کتاب ” همنوایـی شبانـه ارکسـتر چــوبهـا ” اثر رضا قاسمی ” داستان نویس معاصر »
پ.ن. سخن مهدی بسیار متین و به جاست. قصد من هم این نبود که در بست هر چه اومده رو بپذیرم. مراد تنها این بود که چنین‌هایی هم هستند. قطعاً دیگرانی هم، در عالم مردان و زنان، وجود دارند. خلاصه اینکه هیچ کس بی‌دامنی تر نیست. برای بهبود این وضعیت‌های اسف‌بار باید تلاش جمعی و صادقانه انجام بشه، نه گمانه‌زنی‌های یکسویه و تنگ‌نظرانه.

صفحه ها ... 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد