۰

کجایی؟ یادم نیست اولین بار

کجایی؟
یادم نیست اولین بار اینو کی شنیدم ولی قطعاً حداقل هشت سال پیش بوده. روزگاری که من دانشجوی ریاضی بودم ولی همیشه توی دانشکده‌ی ادبیات پلاس بودم! خوب یکی از دلایلش این بود که دانشکده‌ی علوم همسایه دانشکده‌ی ادبیات بود اون وقت. البته الآن مث اینکه همشون منتقل شدن به محوطه پردیس. دانشکده‌ی ادبیات رفته اونجا یا نه من نمی‌دونم دیگه. به هر حال این تصنیف «تو ای پری کجایی» که حسین قوامی خونده بود یکی از تصنیفایی بود که همیشه با بچه‌ها زمزمه می‌کردیم. من و رضا و کریم. جواد هم گهگاهی خودشو قاطی می‌کرد ولی اون اینکاره نبود. این خل‌بازیا که وسط خیابون یهو سه نفری بزنیم زیرِ آواز فقط کار ماها بود. از میون اون جمع ظاهراً الآن فقط من موندم که هنوز عادت دیرین از سرم نرفته. هنوز هم حتی وسط خیابونای لندن می‌زنم زیرِ آواز. اصلاً برام مهم نیس بگن یارو دیوونه‌اس. یادم نره که این هم شعرش مالِ سایه‌اس.

۰

قانون من از صدای قانون

قانون
من از صدای قانون خیلی خوشم میاد. این ترانه‌ی مهستی رو گوش بدین. من از پس زمینه‌ی این خیلی حال کردم: چراغ.

۰

یه چیز خنده‌دار الان داشتم

یه چیز خنده‌دار
الان داشتم آدرس آی‌پی کسایی رو که پای مطلب لطیفه‌ی ‌روز نظر گذاشتن می‌دیدم. خنده‌دار اینه که آدرس همه‌شون یکیه. همشون از یه جای وصل می‌شن به اینترنت! این معنیش اینه که با اون تفاوت مطالبی که می‌نویسن، بعضی وقتا نظراتشون سرِ کاریه؟ شاید!

۰

گر مدح گویی یا سپاس

گر مدح گویی یا سپاس . . .
الآن که داشتم بعضی نظرات رو می‌خوندم یادِ این بیت مولوی افتادم که:
هان و هان گر مدح (حمد) گویی یا سپاس / همچو نافرجامِ آن چوپان شناس
اینو برای این نوشتم که دوستان بدونن چوپانی کم شأنی نیست. خیلی از پیغمبرا چوپون بودند. من همیشه سعی می‌کنم از کشوندن موضوعات جدلی یا جدل کردن با افراد توی وبلاگم پرهیز کنم. مطلبِ من درباره‌ی لاریجانی هم نود و نه درصدش نقل قول بود و عین عبارات خودش الا اونجایی که گفتم به اندازه‌ی یه چوپون حرف برای گفتن نداره. تصور نمی‌کنم ملت ما نیاز داشته باشن کسی براشون توضیح بده لاریجانی با تلویزیون ما چه کار کرده. خودشون چشم و گوش و هوش و شعور دارن، می‌فهمن. بنده هم سوابق تحصیلی لاریجانی رو می‌دونم و دنیا تحصیل‌کرده زیاد داره ولی اینا چه‌کار می‌کنن؟ هنرشون چیه؟
داند او خاصیت هر جوهری / در بیان جوهرِ خود چون خری
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می‌نداند آن ظلوم
تو همی گویی یجوز و لا یجوز / خود ندانی تو که حوری یا عجوز
اگه زبون من و امثال من سرِ یکی مث لاریجانی درازه، به خاطرِ شخص این آدم نیست. به خاطر موقعیتیه که توش قرار گرفته. آنچه را که این آقا کرده توی این سال‌ها به داوری اهل فن، اهل ادب، اهل فرهنگ، سینماگران و صاحب‌نظران بذارین و ارزیابی کنین. من فکر می‌کنم هر توضیح بیشتری در مورد علمکردِ این آقا هرز دادن وقته. اگه این «استاد معظم» توی کل دوره‌ی ریاستش فقط یه مورد پخش برنامه «هویت» رو هم توی کارنامه‌اش می‌داشت این سرشکستگی و ننگ تا ابد برای این آقا کافیه. یه نمونه‌ی ساده رو براتون بگم: شبی که من توی تلویزیون دیدم که دکتر عبدالحسین زرین‌کوب برای اینا جزو چهره‌های مخرب فرهنگی و دست‌نشانده و منحرف تلقی می‌شه، آه از نهادم بلند شد که اینا به چه جرأتی دارن فرهنگِ ما رو به لجن می‌کشن و به قول خود مرحوم زرین‌کوب دارن ما رو «هو» می‌کنن. دوستان عزیز! اخلاق همسایگی، سواد علمی، خوش‌‌برخورد بودنِ این آقا به کنار. اینا به خودش مربوطه. نعوذ بالله اگه ما گفته باشیم که خدای ناکرده این آقا مثلاً انحراف اخلاقی داره، ولی این دقیقاً همین کاریه که لاریجانی با مجموعه‌ی احبابش توی همین سریال کذایی فوق‌الذکر درباره اساتید، فرهیختگان، اهل ادب، اهل سینما و هنرمندان ما کردند. پس یه خورده آهسته‌تر باشید. داغ هم نکنید! یک‌تنه هم به قاضی نرید. به جای اینکه بخواین تحت‌الشعاع عواطف سیاسی یا امواج جامعه (از هر جناحی که هستید باشید) سریع درباره‌ی همه چیز داوری کنید، یادتون نره که کسی که مسئولیت سرمایه‌ی هنگفت یه مملکت دستشه و حتی زیر بار نظارت مجلس هم نمی‌ره، ناگزیر باید یه جایی پاسخگو بشه. این بازی رو خودش راه انداخته نه ما. اخبارِ فیلتر شده و سانسور شده‌ای که این آقا و تیمش هر روز با اهداف خاص سیاسی به خورد ملت می‌دن رو فراموش کردین؟ چی شده که یهو لاریجانی واسه‌تون قدیس شده؟ بنده هم به اهمیت مؤدب صحبت کردن واقفم، ولی انصاف بدین که اگه یه دولتمردِ ما امروز برداره بگه: «برادر صدام حسین»، مردم چی می‌گن؟ می‌خوام بگم وقتی یه مجموعه‌ای پاسخگوی ملتش نباشه، چه فرقی می‌کنه که من بهش بگم چوپون یا نگم؟ (مقصودم اینه که شاید باید چیز سنگین‌تری بهش می‌گفتیم و کلی تخفیف دادیم حالا.) شما فکر کردین دیکتاتوری و استبداد فقط اینه که با دستِ خودت آدم بکشی و مردمو شکنجه‌ی جسمی کنی؟ مگه استبداد خبری از اون بدتر نیست؟ چند سال پیش وقتی اون مطلب دکتر سروش «آزادی چون روش» رو می‌خوندم متحیر بودم که این ارباب صدا و سیما چطور متوجه این نکته‌ی بدیهی نمی‌شن! ولی مسأله خیلی روشن‌تر از ایناس. فکر می‌کنم خیلی زیادی حرف زدم و اتفاقاً بدیهیاتی رو گفتم که اندکی تأمل می‌خواست و تیزبینی و گرنه عملکرد لاریجانی و لاریجانی‌ها اظهر من الشمس است.
پ.ن. دوست نداشتم اینو اضافه کنم. ولی محض یادآوری و برای اینکه دوستان یه خورده با انصاف داوری کنن میارمش اینجا. یاسمن گفته: «شما فحش دادن بدهکاری؟
با پریدن به بزرگترا آدم بزرگ که نمیشه هیچ کوچک هم میشه مگر اینکه اولا با ادب بنویسه یا حرف بزنه و ثانیا با منطق و دلیل که شما خیلی باهاش آشنا نیستی»
خیلی حرف متینیه این حرف. به قول اون شاعر بزرگوار:
بزرگش نخوانند اهل خرد / که نام بزرگان به زشتی برد
میشه از شما بپرسم که وقتی داشتن برنامه‌ی هویت رو پخش می‌کردن (به برنامه‌های دیگه‌شون فعلاً کار ندارم)، چرا اصلاً صداتون در نیومد و عین همین حرفا رو تحویل شخص آقای لاریجانی ندادین که یه خورده وجدان درد بگیره یا تقوا و خوفِ پروردگار بلرزوندش که داره به خیلِ عظیمی از اهل فرهنگ ما هر افترایی رو که می‌تونه می‌بنده؟ مگه وقتی اون همه استاد دانشگاه ما توی تلویزیون این آقا با لجن‌پراکنی‌های حضرات بازجو داشتن تخریب شخصیت می‌شدن، این آقایون منطقشون چی بود؟ بگذریم . . . چون جوابِ . . . / این درازی در سخن چه می‌کشی؟

۰

آرشیو داستان‌های صادق هدایت توی

آرشیو داستان‌های صادق هدایت
توی سایت سخن، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هدایت به صورت فایل پی‌دی‌اف موجوده. می‌تونین برین توی این آرشیو و داستان دلخواهتونو بخونین یا پرینت بگیرین.

۰

لطیفه‌ی روز کتاب هفته دو

لطیفه‌ی روز
کتاب هفته دو تا پاراگراف با لاریجانی، رییس صدا و سیما، مصاحبه کرده و از تجربیاتش پرسیده. یارو ببینین چه جوابی داده. رییس یه سازمان عریض و طویل به اندازه یه چوپون هم حرف واسه گفتن نداره!
«خیلى‏ها دوست دارند دکتر لاریجانى را به‏طور مکتوب درک و نقد کنند. شما دنبال نوشتن خاطرات و یا بهتر بگوییم دنبال مکتوب کردن تجارب خود نیستید؟
.فکر نمى‏کنم تجربیات من چندان مفید باشد»
اصل مطلب رو اینجا بخونین.

۰

ای با من و .

ای با من و . . .
فقط همین دو تا بیتو بخونین:
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم / تو کعبه‌ای هر جا روم قصدِ مقامت می‌کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری / شب خانه روشن می‌شود چون یاد نامت می‌کنم
آخه چه جوری می‌شه از تو دل برید؟ چطور می‌شه از تو گسست که همه چیزو آدم از دست نده؟ آره می‌شه فراموشت کرد، ولی فراموشیِ تو، یعنی نسیان خویش! یعنی . . .نمی‌دونم. من با وجود اینکه خیلی سعی می‌کنم توی تحلیل‌های جهان اطرافم جانب «واقع‌گرایی» رو حفظ کنم ولی توی این مقوله خاص، عشق حتی اگر رؤیاس، حتی اگر خیاله، من به همین خیال، به همین رؤیا، به همین سراب دلخوشم! تو سرابی یا روحِ شرابی؟ تو چی هستی که باز هم بعدِ عمری فریب، بعد دراز روزگارِ کوته‌دستی و غربت، بعد این همه اندوخته تجربه‌های درد و غم، باز هم هستی! باز هم هستی و از در و دیوار می‌تابی. من از تو کجا فرار کنم؟ مگه ما چه هیزمِ تری به تو فروخته بودیم که اینجوری شب و روزِ منو، لحظه‌ها و ثانیه‌های منو مسخر کردی؟ چرا؟
خاطرت هست که روزی (نه ببخشید شبی) ترجیعِ آینه رو که لحظه به لحظه همونجا از جان ترشح می‌کرد برات خوندم؟ آینه! من چقدر با این کلمه اخت و عجینم! آینه:
ای ماهی گریز!
در برکه‌های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی‌ام
اینک به سحرِ عشق
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!

۰

فیلم‌نوشته‌ها این عنوان وبلاگِ هوشنگ

فیلم‌نوشته‌ها
این عنوان وبلاگِ هوشنگ گلمکانی است. وضعِ تمپلیت که درست بشه می‌ذارمش توی لینکا:
فیلم‌نوشته‌ها
قابل توجه سعید. مدیر مجله‌تون هم وبلاگ‌نویس شده. آقا وبلاگ ننویسین. می‌گیرنتون، می‌خورنتون! عو! عوعو!! (ببخشید این صدای من نبود. صدای اونایی بود که پاچه می‌گیرن!)

۰

عشق را . . .

عشق را . . .
توضیح زیادی نمی‌دم. مطلب مال جبران خلیل جبرانه فکر کنم. بسیار زیباست ولی چه باید گفت که: «شیر در بادیه‌ی عشقِ تو روباه شود». اینا رو هم نمیگم که باز حضرت دوست رو بهونه‌ی تازه‌ای پیدا بشه که نطاق سلسله رو سخت‌تر بکشن. فقط برای اینه که:
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی / و گرنه هر که تو بینی ستمگری داند
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند / خواجه آن است که باشد غمِ خدمتکارش
«یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زنجیر مسازید. بگذارید عشق همچون دریای مواج میان ساحل‌های جانتان در تموج باشد. جامهای یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام ننوشید. از نان خود به یکدیگر قرض دهید، اما هر دو از یک نان تناول مکنید. به شادمانی با هم برقصید ، اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد. همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنهاست ، اما همه به یک آهنگ مترنمند. دلهایتان را به هم بسپارید، اما به اسارت به هم ندهید، زیرا تنها دست زندگی است که می‌تواند دلهای شما را در خود نگهدارد .
در کنار هم بایستید، اما نه بسیار نزدیک، از آنکه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند .»
از تنگنای حیرانی
منِ رسوایِ سرگشته هم هر چی فکر می‌کنم می‌بینم چندان هم سعی نکرده بودم از عشق زنجیر بسازم ولی انگار به همین سادگی‌ها نیست . . .
روزگارِ عشقِ خوبان شهد فائق می‌نمود / باز دانستم که شهد آلوده زهرِ ناب داشت!

۰

چرچیل و سلاح شیمیایی دیروز

چرچیل و سلاح شیمیایی
دیروز توی گاردین یه مطلب جالبی توی بخش مقالات چاپ شده بود. عین پاراگرافو ترجمه می‌کنم می‌ذارم اینجا:
«چرچیل علاقه خاصی به سلاح‌های شیمیایی داشت و نظرش این بود که اینها را باید «برای آزمایش روی عرب‌های متمرد و سرکش» استفاده کرد. وی اعتراضات را «غیرمنطقی» می‌شمرد. او می‌گفت: «من شدیداً طرفدار استفاده از گازهای سمی علیه قبایل غیرمتمدن هستم . . . تا رعب و وحشتی زنده را حاکم کنم . . » به زبان امروز اعراب را باید مبهوت و شوکه کرد.»
بابا اینا از قدیم اینکاره بودند!

صفحه ها ... 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد