۰

سرِ تو و دلِ ما

سرِ تو و دلِ ما
تو را سری است که با ما فرو نمی‌آید / مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر / که آب دیده به رویش فر نمی‌آید
جز این قدر نتوان گفت در جمالِ تو عیب / که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه عاشق است که فریاد دردناکش نیست / چه مجلس است کزو های و هو نمی‌آید
به شیر بود مگر شورِ عشق سعدی را / که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید
اگه می‌خواین آوازش رو گوش بدین برین اینجا: شوشتری

۰

مسئولیت پذیری وحید توی یادداشتش

مسئولیت پذیری
وحید توی یادداشتش پای این مطلب «ما نگوییم بد و . . .» یه نکته‌ای رو گفته که از یه جهت درسته و از یه جهت ایراد داره. آره آدم باید وقتی چیزی می‌نویسه مسئولیتشو بپذیره. ولی یادمون نره که اینجا اولاً وبلاگه، یعنی ضروتی نداره که آدم بیاد خیلی موشکافی فسلفی انجام بده روی مسایل. اگه دقت کنید بعضی وقتا آدمایی که وبلاگ می‌خونن حوصله‌ی خوندن مطلب طولانی رو ندارن، یعنی وبلاگ هم نباید اینجوری باشه. از اون گذشته درسته که من با آوردن یه لینک ممکنه یه جهت خاصی رو به ذهن شما داده باشم ولی از کجا معلوم که مقصودِ من این نیست که باعث بشم شما بدونین که بله چنین قرائت‌هایی هم از دین وجود داره. آیا این باعث نمی‌شه که کسی بره مطالعه بیشتر بکنه؟ به نظرِ من ما نه اینجا باید قیاس به نفس کنیم و بگیم که خوب ما که اینا رو می‌دونیم. آقا خیلیا هستن که همینا رو نمی‌دونن. از اون گذشته قرار نیست همیشه مخاطب یه حرفی یه نفر باشه. آدمای متفاوت با استنباطای مختلف مطالب متفاوت رو می‌خونن. یعنی شما ببینین آدم از خودِ قرآن هم می‌تونه استنباط سوء بکنه و باهاش منحرف بشه. این ماییم که باید آگاه باشیم. شما که نباید دربست هر چی رو دیدین یا شنیدین بشنوین و قبول کنین. من هم از کسی این توقع رو ندارم:
ای جرعه نوشِ مجلسِ جم سینه صاف دار / کآیینه‌ای است جامِ جهان بین که آه از او!

۰

ملکوت قاعدتاً باید به جای

ملکوت
قاعدتاً باید به جای اینکه هر روز آهنگا رو عوض کنم (که هنوز هم این کارو انجام خواهم داد)، باید موسیقی صفحه رو این آهنگ می‌ذاشتم که دقیقاً با همون بیت توی لوگو آغاز می‌شه:
ز مُلک تا ملکوتش حجاب برگیرند / هر آنکه خدمت جامِ جهان نما بکند
این آواز از آخرین آلبوم شجریان، «فریاد» است.

۰

ما نگوییم بد و میل

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
پای مطلب ما قبل آخرِ من یه دوستی نظر داده به نام مهدی و ظاهراً متوجه اشاره‌ی بنده نشده‌اند. بنده نه آدم دین‌ستیزی هستم نه به عقاید فردی مردم و مذاهب کاری دارم. همان‌طور که دوست ندارم کسی به عقاید من اهانت کند من هم از اهانت به عقایدِ دینی مردم پرهیز دارم. این را با عقاید سیاسی عوضی نگیرید. مقصودِ من دینی نیست که ابزار و بازیچه‌ی سیاست باشد. مطلبی هم که آورده‌ام اگه دقت کنید هیچ اظهارنظری درباره‌اش نشده است. این دوستمان که آی‌پی آدرسش هم مالِ انگلیسه، حتماً دقت داره که خبر دادن از چیزی اصلاً به معنای داوری مثبت یا منفی درباره‌ی آن نیست. قطعاً کسانی هستند که مقوله دین و امامت را بسیار اندیشمندانه و عالمانه تحلیل می‌کنند و از اظهار نظرهای سست و مخدوش اجتناب دارند. بنده هم به خاطر سخنی که نگفته‌ام و اعتقادی که در مجموعه‌ی عقاید من نیست که نباید عذرخواهی کنم یا مسئولیت بپذیرم. به هر حال، پیش از اینکه زیادی احساساتی بشید، اندکی درنگ و حوصله بکنید بعدش داوری کنید.

۰

خطّ مهر یه صفحه‌ای رو

خطّ مهر
یه صفحه‌ای رو که خیلی وقته گذاشته بودم واسه‌ی کارای مهرداد شوقی، منتقل کردم روی سایت که دسترسی بهش راحت‌تر باشه. کلی صفحه و فایلِ اینجوری من دارم که همه‌ی کاراش انجام شده و یکی دو دقیقه‌ بیشتر طول نمی‌کشه بذارمش که آپلود بشه ولی هوش و حواسِ متفرقی که من دارم و کارایی متعددی که روی دستمه نمی‌ذاره بهشون برسم. گاهی اوقات که پام به بوش‌هاوس می‌رسه فرصتی پیدا می‌کنم همه‌شونو جمع و جور می‌کنم ولی ان‌شاء‌الله سر فرصت توی چند ماهِ آینده که سرم خلوت‌تر بشه و یه خورده هم منضبط‌‌تر بشم، این کارا رو می‌کنم. صفحه‌ی مهرداد اینه:
خطّ مهر
اگر هم نمی‌دونین موسیقی روی صفحه هم اون تصنیفی از شجریانه که من بنا به دلایلی شدیداً دوستش دارم:
در دل و جان خانه کردی عاقبت / هر دو را ویرانه کردی عاقبت

۲

رشته‌ی امام زمان شناسی حوزه‌ی

رشته‌ی امام زمان شناسی
حوزه‌ی علمیه قم، یه رشته‌ای داره برای شناخت امام زمان و یه آقایی به نام آیت‌الله کورانی متخصص این رشته است. برید عین مطلب رو بخونین.

۰

فریاد

فریاد الآن توی این کافه‌ی بوش هاوس نشسته بودم و توی صندلی راحتی واسه خودم لم داده بودم. صندلی اینقدر راحت بود که آدم یهو احساس سلطنت بهش دست می‌داد. منتها فرقش اینه که جایی که من می‌رم جوریه که دیگه توی اون حال آدم از بندگی و سلطنت فارغه. یعنی: مطربِ عشق این زند وقتِ سماع / بندگی بند و خداوندی صُداع به هر تقدیر، امروز داشتم به این تصنیفِ فریاد از آخرین کارِ شجریان گوش می‌دادم که آهنگ روز هم از همون آلبومه. این تصنیف برای من کلی خاطره داره از اون جهت که این شعر اخوان که: «خانه‌ام آتش گرفته‌ست آتشی جانسوز . . » تا مدت‌ها یه بخش مهم از زندگی من بودم و مرتب روزها می‌شد که این شعرو با خودم زمزمه می‌کردم. هنوز هم حکایتِ حالِ من توی این غربتِ دور از وطن و حضرت دوست اینه که: «از فراز بام‌هاشان شاد دشمنانم موذیانه خنده‌های فتح‌شان بر لب بر منِ آتش به جان ناظر در پناهِ این مشبّک شب من به هر سو می‌دوم گریان از این بیداد، ای فریاد! ای فریاد!» بعضی وقتا هم حضرت دوست یادش می‌ره انگار که من وسط اینجور آدما تنها موندم! شاید هم یادشه. کی می‌دونه؟

۰

شکری است با شکایت اگه

شکری است با شکایت
اگه امروز موسیقی رو عوض کردم به دو دلیله. اول اینکه از یه طرف مخاطبِ این تصنیف، خاتمی است که من هم خیلی دوستش دارم ولی برای ما شده مخدوم بی‌عنایت. اگر چه او خودش رو خادم می‌دونه، ولی وقتی خدمتش عملاً به نفع ملت تموم نمی‌شه و او هم هیچوقت نه تن به استعفا می‌ده و نه فریادی از گلوش در میاد، اون دیگه خادم نیست بلکه مخدومِ بیست ملیون رأیی است که تالاپی خورد تو سرِ خود ملّت! از این چیزا که بگذریم و اصلاً هم با گروه خونِ من سازگار نیست، این تصنیف یه مخاطب نازنینی داره. ولی فرقش اینه که مخدومِ من بی‌عنایت نیست، عنایتاش یه جورایی دیگه‌اس. اینقدر عنایتاش خاص و ویژه‌اس که فغانِ عاشقو به عرش می‌رسونه!
البته من یه عذرخواهیِ کوچولو به پاره‌ای از دوستانی که لطف دارن و به این ویرانه‌ی کلبه‌ی من سرک می‌کشن بدهکارم. اون عذرخواهی اینه که من نباید و نمی‌خوام سیاسی بنویسم چون نه سواد سیاست دارم و نه زیر و بمشو می‌شناسم. این حرف از روی ترس و بیم نیست. از این جهته که توی سیاست بعضی از مسایلو به این سادگیا نمی‌شه دید. اما، این حرف من نه ظلم و تعدی رو توجیه می‌کنه و نه لجن‌پراکنی و افتراسازی‌های کسایی که خودتون خوب می‌شناسیدشون. فقط برین و اون دردی رو که توی نوشته‌های فرناز زنِ سینا مطلبی هست بخونین. ببینین این زن چقدر به فکر سلامت، امنیت و زنده بودن شوهرش هست و چقدر بیم داره از کسایی که واقعاً هم جای این داره که ازشون آدم بترسه. برای فرناز زنده بودن سینا خیلی مهم‌تره از به انجام رسیدن سیاستای خاتمی. آره زندگی سینا مهم‌تره. اون پدرِ مانی و شوهر فرنازه، نه پدرِ ملت! به سینا کسی بیست ملیون رأی نداده به خاتمی رأی دادن. به نماینده‌ها رأی دادن. اونا هستن که باید تلاش کنن و هزینه بدن. حتی اونایی که انتصابی هستن هم مسئول نیستن. ملّت که اونا رو انتخاب نکردن که اینا بخوان به ملّت جواب بدن! اونا به همون کسی که نصبشون کرده جواب می‌دن و ظاهراً هم کارشون معقوله! ما سینا رو، همه‌ی سیناها رو، زنده می‌خوایم، نه نفله! ما نویسنده‌ی زنده و پرشور می‌خوایم نه قلم به دست افلیج یا نویسنده‌ی علیل. بگذارید سال‌ها ننویسیم، ولی مجال داشته باشیم که وقتی به آزادی رسیدیم، وقتی نسیم قدر دیدن آدمی و عزّت دیدن بشر وزید، چون مخلوق اشرف خداست و جانش و خونش حرمت و تقدس داره، اون وقت همه‌ی نویسنده‌ها باز قلم می‌زنند.

۰

ما شده‌ایم یهودی سرگردان نامه‌ی

ما شده‌ایم یهودی سرگردان
نامه‌ی سرگشاده‌ی ابراهیم نبوی را به خاتمی خواندم. پیش از اینکه بگم برین نامه‌شو بخونین، یه چیزی رو می‌خوام بگم که اگر چه توضیح واضحاته، ولی گفتنی است. دلیلش اینه که خیلیا وقتی می‌خوان یه سخنِ حقی رو بخونن، زود می‌رن طرفو روانکاوی می‌کنن و یا پرونده‌ی هزارسال پیششو در میارن یا می‌گن این دیشب با فلان زیرشلواریش خوابید یا به زنش اونجوری گفت یا دخترشو کتک زد و قس علیهذا. اینو از این بابت می‌گم که اول نامه‌ی نبوی رو بخونین بعد داوری کنید. علّت احتیاط و تأکید من اینه که شنیده‌ام از پاره‌ای از دوستان (منجمله آقای جوزی عزیزمون) که با چه لحن و تعابیری از نبوی یاد کردند. با این وجود نبوی هر چه که هست و باشه، اولاً که منو توی گورِ اون نمی‌ذارن. ثانیاً حرفشو من از روی صداقت و انصاف و دردِ دل واقعی دیدم. نامه‌ای که او در دفاع از سینا مطلبی نوشته، نامه‌ای است که خیلی راحت فضای رعب و وحشتی رو که یه عده‌ای فقط به اعتبار قدرت و حرص دنیا به وطنِ ما حاکم کردند (و اتفاقاً نه دردِ دین دارند، نه دردِ انقلاب، نه پروای مردم، و نه بیم از عقاب و مؤاخذه‌ی پروردگار) به تصویر می‌کشه. چرا باید هر کس که فکر کردن بلده و اندیشیدنِ مستقل از وطن فراری یا بیزار باشه؟
شاید این یه بند نامه‌ی نبوی تصویر صادقانه و در عین حال رک و بی‌پرده‌ای رو از اوضاع کشور و نحوه‌ی مدیریت خاتمی ارایه می‌ده: «می‌دانید! شما را مانند مرد محترمی می‌دانم که در کوچه و محله اش توسط موجودی غیرمحترم و یک لات بی و سروپا به دعوا دعوت می‌شود و جز عرق ریختن و کنار کشیدن خود از دعوا کاری از دستش برنمی آید.» شاید بعضیا بگن خیلی با لحن بدی از طرف مقابل یاد کرده و همه‌شونو اوباش و لات قلمداد کرده. ولی مگه واقعیت غیر اینه؟ چرا باید هر کسی که با قلدری همه چیزو دستش گرفته قدر ببینه و اون کسی که تمام ابزارش قلمه و اندیشه خیلی راحت چماق بخوره و حتی یه آخِ کوچولو از همون آقایون زورمدار، و نه خاتمی، در نیاد که یه انسان توی وطنِ ما بدون اثبات جرم و مسجل شدن اتهام، آسیب دید؟ اسلام؟ عدالت؟ عدالت علوی؟ افتخار حسینی؟ اخیراً هم که قاضی نازنینی که مث بولدوزر این همه روزنامه و نویسنده رو درو کرده شده دادستان تهران! آره بابا! آره! اونایی که پاشون به خارج رسیده اگه مث اونایی که الآن با شجاعت یا گوشه‌ی زندانن یا دارن محرومیت‌های مختلف می‌کشن به ایران برنگشتن، دلیلش اینه اینا انسانند. اینا آدمند! هرکول که نیستن! آدما باید یه حداقل امنیتی داشته باشن که شماها بهشون نمی‌دین. اینجا تونی بلر و جورج بوش رو هر روز مطبوعاتِ خودشون و نه حتی روزنامه‌ی کیهانِ ما، به شدیدترین وجهی مورد نقد و حتی تمسخر قرار می‌دن و هیچ‌کس جگر نمی‌کنه بگه چرا؟ ولی کافی است توی وطن به سگِ باغبانِ یکی از ارباب قدرت بگی توله، اون‌وقته که حسابت با کرام‌الکاتبینه! دلیلش هم اینه که ماها ردای تقدیس به تن آدمایی کردیم که مث ما بشر بودن.
فقط یه بند دیگه رو از این نامه میارم و دیگه چیزی نمی‌گم چون مث اینکه من هم خیلی خیلی شدیداً احساساتی شدم:
«رفیق عزیز!
می‌دانم که اهل ادب و هنر و فکر هستید و می‌دانم که بارها بخاطر ناتوانی‌تان که ناشی از شرایط کشور است رنج کشیده‌اید، اما حداقل با شما درددل که می‌شود کرد. ما، نویسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب می‌نویسند و فیلم می‌سازند و فکر می‌سازند و کار هنری می‌کنند شش سال است که در کنار تولید اثر هنری رنج می‌کشند. دائما در ترس زندگی می‌کنند. ترس از اینکه با یک تلفن یا یک برگه احضار شوند وبازجویی با لحن اهانت آمیز و با تهدید آنها را تحت فشار بگذارد و زندگی شخصی و حرفه ای شان را زیر سووال ببرد و بارها چیزی را که هزار بار درجاهای مختلف توضیح داده‌اند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی می‌کنیم. ما دائما در هراس بازجویی و بازداشت چیز می‌نویسیم. دائما در هیچان از بین رفتن آزادی‌مان هستیم و همیشه باید با این فرض زندگی کنیم که تمام تلفن‌های‌مان و تمام روابط‌مان تحت کنترل است. آقای خاتمی! از نظر شما آیا این شرایط شایسته یک نویسنده است؟
در این پنج سال، چند باری به سفر بلاد فرنگ رفته‌ام. همیشه وقتی هواپیما از فرودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند می‌شود احساس راحتی می‌کنم و وقتی برای بازگشت به وطن سوار ایران ایر می‌شوم قلبم تیر می‌کشد. وقتی وارد آسمان ایران می‌شوم اضطراب شروع می‌شود. تمام دردهای عصبی و بحران‌های روحی سراغم می‌آید و از اول شروع می‌شود به آزار کشیدن. چه باید بکنیم؟ الان یک ماهی است که از وحشت و ترس به اروپا آمده‌ام. آقای عزیز! می‌ترسم. چه کنم؟ به من می‌گویند که یکی از پرکارترین نویسندگان سالهای اخیر ایران و جزو طنزنویسان مهم کشور هستم. حداقل این است که در سالهای اخیر سه سال پشت سرهم جایزه بهترین طنزنویس کشور را گرفته ام. اما می‌ترسم در ایران بمانم و بنویسم. می‌ترسم. می‌فهمید؟ وقتی بازجوی نیروی انتظامی از من می‌خواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمی و تاج زاده و نمایندگان مجلس می‌دانم بنویسم وحشت می‌کنم. می‌خواهند آدم را به لجن تبدیل کنند. بیشتر از این نمی‌توانم به لجن کشیده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلی از شرافت وجود دارد که از آن نمی‌توان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده‌ایم؟ من نویسنده ادبیات و فرهنگ هستم، نه رهبر سیاسی. چرا باید همیشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟ »

۰

همه به جرمِ مستی، سر

همه به جرمِ مستی، سر دارِ ملامت
اگر چه این همه دژم‌خویی و خشک‌مغزی هست، هیچ وقت این تنگ‌نظری‌های جاودان نشده. حرفایی که سعید زده بود منو یاد این آهنگ هایده انداخت که الآن گذاشتمش رو سایت: سلام من به تو یار قدیمی.
شما نگران نباشید! سر ساقی سلامت. تا ساقیان بزم طربخانه صبوح بر پای‌اند، شما غمِ فردای حریفان مخورید!

صفحه ها ... 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد