۰

هر دم از اين باغ

هر دم از اين باغ بری می‌رسد
يادداشت احسان رو درباره‌ی محدود کردن سايت‌های اينترنتی بخونين تا بفهمين تحديد و قداره‌کشی خبری زمانه‌ی ما دست چه آدمای بی‌سوادی افتاده. خنده‌دار اينه که اينا با اين محدوديت ايران رو فروبردن توی يه پرده‌ی آهنينی که نه از بيرون کسی می‌تونه خبری از ايران بگيره نه از درون کسی خبری از خارج می‌گيره. البته ماجرا به اين شوری نيست ولی نشان از بی‌سوادی و حماقت محض آقايون داره. شما ببينين هر سايتی که به .ir ختم می‌شه از خارج قابل باز شدن نيست. بسياری از کسايی که با آی‌اس‌پی‌هايی وصل می‌شن که ماهواره ندارن به اين مشکل برخواهند خورد. مضحک اينه که حالا ديگه سايت صدا و سيمای لاريجانی هم از خارج قابل دستيابی نيست. البته مطمئنم که اينا سريع واسه خودشون راه حل پيدا می‌کنن. چون فقط خودشون واسه خودشون مهمند. مردم عددی محسوب نمی‌شن. واقعاً مايه‌ی تأسفه. بايد به اين بی‌فرهنگیِ اينا دست‌مريزاد گفت که دارن کاری رو می‌کنن که روی استالين سفيد بشه.

۰

معلوم نشد می‌دهد هر کسش

معلوم نشد
می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد / که دلِ نازکِ او مايلِ افسانه‌ی کيست؟

۰

در و ديوار و دار

در و ديوار و دار و درخت
گفتن که چرا همش از خودم عکس و گرفتم و از در و ديوار نگرفتم. خوب از در و ديوار هم تا جايی که می‌شد عکس گرفتم. ولی من نه وقت داشتم نه موقعيت چندانی فراهم بود. من هم که آدم تنبلی هستم. البته از در و ديوار هم عکس گرفتم و بعضياشونو می‌ذارم توی صفحه بعداً. همين الآن هم يه تعدادی رو سايته ولی آدرس ندادم بهشون. وقتی رسيدم کلن ناچار بودم برم پيش سايه که منتظرم بود و تمام روز رو پيش اون گذروندم. در نتيجه روشنی روز رو از دست دادم و گر نه عکسای خوبی از دُمِ کلن می‌تونستم بگيرم. ان‌شاءالله عمری باقی بود دفعات بعدی. در ضمن من نمی‌دونم چرا مردم عکسِ منو که می‌بينن جا می‌خورن و فکر می‌کنن من شونصد سالمه! يعنی اينقدر حرفام عجيب و غريبه؟ شايد آدمايی که دوستای من‌اند و کسايی که باهاشون نشست و برخاست می‌کنم خيلی سنشون از من بيشتر باشه. اينو قبول دارم. تحمل کردن جوونترا و بی‌خيالياشون واسه من يه خورده سخته. ولی درست می‌شم از آخر. سخت نگيرين، ايدز که نگرفتم!!

۱

حسّ وطن! الآن من رسيدم

حسّ وطن!
الآن من رسيدم لندن. با چه مصيبتی به اون فرودگاه کذايی رسیدم. با دستپاچگی و شتاب درست ده دقيقه قبل از پرواز رسيدم به شهر ويزه که فرودگاه توش بود. تاکسی گرفتم و سرآسیمه درست يک دقيقه قبل از پرواز و در واقع بسته شدن همه‌ی گيت‌ها رسيدم به فرودگاه دوسلدورف نيدرراين (نزديک مرز هلند)! بگذريم. وقتی رسيدم لندن احساس راحتی و تعلق کردم از اينکه ديگه ناچار نيستم دنبال يکی بگردم زبونِ منو بفهمه. هوای لندن امروز بهم آرامش عجيبی داد. توی آلمان يه حس غريب به خصوصی داشتم اما لندن باز هم برای من جای ديگه‌ای است. آلمان نظم عجيبی داره. سيستم قطاراش بي‌نظيره. از خيلی جهات حرف نداره. بزگترين مشکل مردم اونجا اينکه اولاً زبان بين‌المللی و زنده‌ی دنيا رو درست ياد ندارن. من اکثر جاها با اينا مشکل داشتم و ناچار می‌شدم به ذخيره‌ی زبان آلمانی خودم مراجعه کنم که اذيتم می‌کرد. اينا چهره‌های عبوسی دارن. آدم از وجودشون گرما و صميميت حس نمی‌کنه. بر خلاف انگليسيا که علی‌رغم پدر سوختگيشون مدام لبخند می‌زنن، اينا هميشه جدی و اخمو بودن.
امروز ظهر زنگ زدم به سايه دوباره و ماجراهای از دست دادن هواپيما رو براش گفتم. طفلی گفت وقتی شما رفتين، آلما به من گفت تو چرا يکی از کتاباتو بهشون ندادی؟ می‌گفت من پاک يادم رفته بود از بس که پرحرفی کردم! سايه خيلی آدم شيرين و خوش سخنيه. آدم نمی‌خواد ازش جدا بشه اصلاً. صميميت رو به ابتذال نمی‌کشونه ولی در عين جدی بودن و متين بودن، خيلی صميمی و بی‌رياس.

۰

اين فونتو چيکار کنيم؟ سايه

اين فونتو چيکار کنيم؟
سايه داشت مطالب روی سايت رو (قسمتی که درباره‌ی خودش نوشته بودم)‌ می‌خوند، از انتخاب قلم راضی نبود. می‌گفت خوانا نيست. فونت سايت بی‌بی‌سی رو بهتر می‌دونست. دوستان نظراتشون بگن،‌ می‌خوام در آينده فونت سايت رو عوض کنم.

۰

آرزوهای من پرويروز که پيش

آرزوهای من
پرويروز که پيش سايه بودم بهش می‌گفتم که من آدم پرآرزويی هستم و شمار آرزوهای من خيلی زياده. از خوش اقبالی من به بسياری از چيزايی که آرزو می‌کنم می‌رسم. یعني اکثر اون چيزايی که یه وقتی واسه من رؤيا بوده، ‌حالا محقق شده. البته من هميشه يه چند تا آرزوی بزرگ دارم که هيچ‌وقت بهم نمی‌دنشون! مشکل هم دقيقا از اينجا شروع می‌شه. اما ديدن سايه از نزديک و بی‌تکلف و صميمی يکی از آرزوهای بزرگ زندگيم بود. دفعه‌ی قبل به اين راحتی نبوديم. سايه می‌گفت: «من اگه همين خواجه حافظ شيرازی هم الآن بياد خونه‌ی من،‌ باهاش همونجور صحبت می‌کنم که با تو. می‌گم حالت خوبه؟ چای می‌خوری واسه‌ات بريزم؟»

۰

قطع اين مرحله بی‌همرهي خضر

قطع اين مرحله بی‌همرهي خضر
ديروز يه ماجرای خنده داری اتفاق افتاد. توی بليطی که به من داده بودند، نوشته بود پروازم از فرودگاه دوسلدورفه ولی وقتی رفتم اونجا گفتن اين پرواز از يه فرودگاهيه که ۸۰ کيلومتر با دوسلدورف فاصله داره! نتيجه اين شده که اون پروازو از دست دادم و ناچار بايد امشب برگردم. اين هم از نتايج نابلدی! خنده‌دارتر اين که وقتی با هادی می‌خواستيم دوباره سوار قطار شيم برگرديم اسن، می‌رفتيم ساعت قطار رو می‌ديديم اون‌وقت هی صبر می‌کرديم می‌ديديم قطاری نيست. کاشف به عمل ميومد که توی سکوی اشتباهی ايستاده بوديم!! وقتی می‌رفتيم توی سکوی ديگه، می‌ديديم قطار ما اونجا نيست. خلاصه اينکه هی بار بکش از اين سکو به اون سکو و سه تا قطار رو از دست داديم! مرده بوديم از خنده از اين گيج و گول بازی خودمون.

۰

دوست داشتن برتر از عشق؟

دوست داشتن برتر از عشق؟
الآن داشتم سياه و سپيد رو می‌ديدم، مطلب قديمی من «دوست داشتن برتر از عشق است؟» رو گذاشتن رو سايت. البته قبلا بعضی از دوستان اينو خوندن.

۰

سايه‌ی صبور! اين هم سايه‌

سايه‌ی صبور!
اين هم سايه‌ در حال خوندن پرت و پلاهای من!

۰

ای مرغ گرفتار ديشب تا

ای مرغ گرفتار
ديشب تا دير وقت پيش سايه بودم. برای شرح مفصل ماجراها ان‌شاءالله وقتی برگردم لندن و سرم خلوت‌تر بشه شرح مبسوطی می‌نويسم. اما خلاصه کنم که وقتی از پيش سايه برگشتم احساس می‌کردم از پيش خورشيد دارم برمی‌گردم! سايه يه اقيانوس عظيميه که حضورش کلی چيز به آدم ياد می‌ده. از همه چيز گذشته اون فروتنی سادگی و بی‌آلايشی سايه يه چيز نادر و عجيبه که من توی هيچ کس نديدم. دانش عميق و تسلط فوق‌العاده‌ی سايه به شعر و ادبيات و فرهنگ ايران و مخصوصا حافظ نادرترين توانايی سايه است. اما سايه مهم‌ترين چيزی که داره اينه که انسان بزرگ و والايی است. اون بلندی و پاکي انديشه و صداقت و صميميت اين آدم رو من در هيچ کس نديدم. دفعه‌ی قبل که خونه‌اش بودم اصلا مجال صميميت و همدلی و گفت‌وگوی بی‌تعارف نبود ولی اين بار گاهی اوقات زنش آلما هم می‌نشست و با حوصله به حرفای ما گوش می‌داد. سايه با بزرگواری نشست شعرای منو (يعني يه تعدادی رو که بهش دادم) خط به خط خوند. زمين تا آسمون نظر منو درباره‌ی شعر و شعر نو عوض کرد.
از يه جاهايی درباره حافظ و مولوی حرف زديم و بحثايی کرديم که من تا هزار سال ديگه هيچ جا پيش کس ديگه‌ای پيدا نمی‌کردم. بينش عميقی که سايه از حافظ داره رو من تا به حال نزد هيچ‌کس نديدم. بقيه کنار سايه ول معطلند (به نظر من البته).
تصور می‌کنم از اين ديدار پرباری که با سايه داشتم بايد مثنوی هفتاد من کاغذ بنويسم. حالا اينا رو به تفاريق و به تدريج می‌نويسم. سايه يه خصلت زيبايی که داره اينه که خودشو شديدا ايرانی می‌دونه و بهش افتخار مي‌کنه. من اين آدما رو که می‌بينم گونه‌هام از شرم و غرور سرخ می‌شه. برای فهم اين فرهنگ و عظمت ملت ايرانی سواد و فرزانگی و افتادگی و صفا و صميميت يکی مث سايه لازمه. من اگه سايه رو اينجوری نديده بودم يکی از ارزشمندترين تجربه‌ها و آرزوهای زندگيم به باد رفته بود!
عکسايی رو که با سايه گرفتم (يا از سايه) بعدا می‌ذارم رو سايت. وقتی که داشتم فيلم می‌گرفتم (يعني وقتی که دوربين داشت خودش اين کارو می‌کرد) آخرش فهميدم فيلم بعد يه ساعت تموم شده من هم فيلم خالی ديگه‌ای با خودم نبرده بودم! کلی توی قطار وقتی برمی‌گشتم اسن حسرت خوردم به اين خاطر. حرفای ناب و ارزشمندی که اتفاقا اونا بايد ضبط می‌شد از دستم رفت. اما همه (تقريبا همه) توی ذهنم هست که می‌نويسمشون بعد.
سايه آدم سالم و بی‌آلودگي نازنينی است. آلودگی‌های ساير اهل هنر ما رو که يا اسير الکلند يا گرفتار افيون نداره. برای سايه هنرمند آدمی نيست که بايد هميشه کثيف باشه. صورتشو نتراشه. حموم نره و بو بده. حتما مشروب بخوره. افيون هم بکشه و مثلا وقتی لباس می‌پوشه يه دستشو تو آستين کتش نکنه! حرف جالبی زد سايه. گفت: «اينا می‌گن مشروب و افيون ذهن آدمو باز می‌کنه و به آدم خلاقيت می‌ده. اگه اينجوری باشه که نيست خوب اون شعر و اون کار ادبی و موسيقايی کار افيون و باده است نه کار شما!» سايه از ارزشمندترين سرمايه‌ها و گنجينه‌های معرفتي ادبی و هنری قوم ايرانی تو روزگار معاصره. کاش قدرشو بدونن. سايه با چنان حوصله و صبر و تحملی هر چيزی رو که بهش می‌دادم می‌خوند و به هر مطلب من با دقت گوش می‌داد که از کسی با اون سن و سال بعيد بود. با دقت به حرفای من گوش می‌داد و بعد با ادب و احترام و نهايت تواضع اشکالات و ايرادات حرف منو بهم متذکر می‌شد که احساس می‌کردم يکی گوشمو گرفته داره منو به عرش می‌بره. سايه شخصيتی داره که وقتی تو حضورش می‌نشيني احساس می‌کنی هزار ساله می‌شناسيش بس که بی‌ريا و صميمی است. اين مايه صداقت و راستي، اين قدر فضل و دانش (که اتفاقا مثقال ذره‌ای توش فضل‌فروشی نيست)، آدمو به اعجاب می‌ندازه که اين ذهن و اين قلب و روح رو سايه از کجا داره. با چنان گرمی و مهری از من استقبال می‌کرد که بعضی وقتا من از خودم شرمنده می‌شدم. وقتی می‌گم سايه فضل‌فروشی نمی‌کنه يعني اينکه در عين سواد و دانش بی‌حدی که داره به ندرت کلمه و تعبير قلنبه سلنبه ازش می‌شنوی (نه که بلد نيست،‌عمدا اين جوری حرف می‌زنه)،‌ بر خلاف من که توی‌حرف زدن و شعر گفتنم انواع و اقسام الفاظ دهن‌ پرکن و نامفهوم و عجيب و غريب پيدا می‌شه! روی ديوار خونه‌ی سايه اين بيت خودش با خط خوش توی قاب بود که اشک منو در آورد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببينی / آن روز همايون که به عالم قفسی نيست!
اينا رو عجالتا داشته باشين تا بعد.

صفحه ها ... 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد