۰

ترجمه به هيروگليف می‌خواين اسمتونو

ترجمه به هيروگليف
می‌خواين اسمتونو ببينين به هيروگليف چطور نوشته می‌شه برين اينجا: مثل مصری‌ها بنويسين.

۰

يکی داستان است پر آبِ

يکی داستان است پر آبِ چشم
اين سوز و گدازها و راز و نيازها فقط حکايت عشق است. عاشقی است که اين همه حکايت لطيف و داستان معطر و باز يکسره درد و رنج دارد. اصلاً اگر همين‌ها نباشد نمی‌توان آن صميميت را با کسی حاصل کرد. کسی که عاشق نشده باشد سخن گفتن با او برای من يکی خيلی دشوار است. بايد حداقل يک‌بار طرف ضربِ دستِ عشق رو چشيده باشه تا پريشانی‌ها و پرت و پلاهای ما براش معنی داشته باشه يا حداقل با ما همدلی کنه. برای من کسی که عشق رو کنار می‌ذاره کسی است که معامله و گفت‌وگو با اون سخته. خوبیِ ماجرا اينه که ديگه توی عاشقی جنسيت مطرح نيست و مهم نيست کی عاشق کيه. موضوع فقط عاشقی است. من وارد جزييات ماجرا نمی‌شم حالا. اينو فقط به اشارت گفتم برای کسانی که می‌گن اگه زن رو از زندگی‌مون بذاريم کنار ال می‌شود و بل می‌شود. بله من هم همين اعتقاد رو دارم ولی توش يه خورده چون و چراست و اگر و اما. حالا گرفتيم طرف خودش زن بود. بايد هی به خودش لنگر بندازه. زنی که نتونه عاشق مردی بشه همون وضعی رو داره که مردی که زنو از زندگيش حذف کرده. اما باور کنيد که داستان عشق، «يکی داستان است پر آبِ چشم» به قول فردوسی. گله و شکايتی از کسی نيست (شايد هم باشه البته!) ولی اين درد از اوناست که به قول حضرت مولانا:
دردی است غير مردن کان را دوا نباشد / پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن

۰

قرار وبلاگی دوم امروز توی

قرار وبلاگی دوم
امروز توی دانشگاه لندن قرار وبلاگی دوم قرار بود برگزار بشه. دکتر مجتبی که رفته بود نيويورک برای کارش. احسان هم که امتحان داشت نيومده بود. دکتر فاضلی امروز غايب بود. البته قبلاً گفته بود که شايد ديگه نتونه بياد. وقتی من رفتم سوآس هيشکی رو نديدم. زنگ زدم به موبايل جاويد، گفت من اومدم ديدم کسی نيست دارم برمی‌گردم. خلاصه اونو برش گردوندم و يواش يواش سر و کله بقيه هم پيدا شد: مهرداد، حامد، محمد، شاهين که طبق معمول دير اومد و مسيح. اول رفتم توی کافی‌شاپ ULU بعد از چند دقيقه وقتی شاهينِ شورشی رسيد رفتيم توی يه باری همون دور و اطراف و يکی دو ساعتی نشستيم به گپ و گفت‌وگو. ان‌شاءالله عکسا رو هم فردا پس فردا می‌ذارم رو سايت.

۰

دوگانگي مشهود نمی‌دونم تا حالا

دوگانگي مشهود
نمی‌دونم تا حالا دقت کردين يا نه که چند سالي است که توی کشور ما هر کي می‌خواد از سياستمدارا صحبت کنه از دو تا تعبير جدای «دولت» و «حاکميت» استفاده می‌کنه. به عنوان مثال همين گزارش بی‌بی‌سی فارسي رو درباره‌ی مسدود کردن سايت‌های اينترنتی بخونين و ببينين که همين آقای مصطفی محمدی چطور از سياستمدارا صحبت می‌کنه. اين ديگه امر مسلمی شده که دو تا رأی نافذ در کشور هست که يکی انتصابی و اون يکی انتخابی است. وجود اينها هم محتاج ارايه برهان و دليل نيست که کسی سعی‌کنه ماجرا رو ماستمالی کنه!

۰

زن يا مرد؟ يه چيزی

زن يا مرد؟
يه چيزی می‌خوام بگم که شايد تلخ باشد. حرفی هم هست که ممکنه هر روز نظرم درباره‌اش عوض بشه. گناه يک نفر يه چند نفر رو (اگر اصلاً گناه معنی داشته باشه) نمی‌خوام به پای عالميان بنويسم. عشق هم برای من رکن زندگی است و حرفی نهفتنی هم نيست. توی سطر سطر کلمات فرياد می‌کشه اين دردِ استخوان‌سوزی که تا يادم مياد عجين با حياتِ من بوده. توی وبلاگ سوفيا يه مطلبی خوندم درباره‌ی زن که شايد يه خورده يکجانبه باشه:
«زن بودن اتفاق عجيبيست‌، گاهي اوقات وقتي در عمق لطيفترين احساسات غلت ميخوري، هزاران داستان مختلف تو را وادار به نمايش جسارت نهفته ات ميکنند، بگذار هر که خواست زن ستيز باشد، فقط من و تو ميدانيم که چه در وجودمان داريم، و انکه از «زن» فاصله گرفت، روح زندگيش را به باد داده، و چه ارزان!» در جوابش نوشتم که: «من با اون قسمتش که راجع به مطهری گفتی موافقم. اما اينکه با صراحت گفتی هر کی از زن فاصله گرفت روح زندگيشو به باد داده با يه قيد احتياط محل نقده. من اينو قبول دارم، ولی زن کو؟ تو به من زن نشون بده؟ من نمی‌خوام با بدبينی مطلق تمام زنان رو از صحنه حذف کنم. ولی انصاف بدين که زنانِ زمانه‌ی ما و شايد زنان همه‌ی زمان‌ها چندان هم ستودنی نبودند. به نظرِ من نه زن بودن اتفاق عجيبی است نه مرد بودن. مهم انسان بودن است نه داشتن يک جنسيت خاص. من «آنچه يافت می‌نشود آنم آرزوست». تو داری از چی حرف می‌زنی؟ هر چيزی فی‌نفسه خارق‌العاده است، تعصب نداشته باشيد. من نه زن ستيزم نه مرد ستيزم اما روزگار غريبی است نازنين: که شنيده‌ام ز گل‌ها همه بوی بی‌وفايی!»
حالا واقعاً کدوم يکی مهمه؟ آره من عاشقم و از زمين و زمان برام عاشقی می‌باره و «هر نيمه شو، به خوابم» مياد! اما، واقعاً شماها دارين از چی حرف می‌زنيد؟ من «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نيفزود». شماها توی اين بازار آشفته‌ی دنيا چی ديديد که منِ ممتحَن نديدم؟ بارها به خودم گفتم که: «من جرّب المجرّب حلّت به الندامة» ولی مث اينکه من باز هم بچه می‌شم! اين جور حرفا رو که می‌زنم و گره‌های ذهنمو باز می‌کنم، احساس می‌کنم چقدر خسته هستم و آزرده! اگه آدما رادار می‌داشتن و شايد علم غيب و مافی‌الضمير همه‌ی آدما رو می‌تونستن بخونن، شايد از هيچ حرفی يا رفتار و گفتاری تعبيرِ معکوس يا معوج نمی‌کردن! ولی نه اينجورا هم نيست. گاهی اوقات ماها می‌دونيم که ممکنه رفتارمون يا گفتارمون يه جور ديگه معنا بشه و باز هم خيالمون نيست!
سايه يه حرف جالبی می‌زد. می‌گفت من يکی از عادتايی که دارم اينه که بعد از سال‌ها حتی، حرفای خودمو واسه خودم تکرار می‌کنم. با خودم حرف می‌زنم و بيرون می‌ايستم و خودمو تماشا می‌کنم. بعد يهو می‌گم: «ای داد بيداد! اين حرفی که من ده سال پيش به فلانی زدم می‌تونه اون معنی رو هم داشته باشه. نکنه بنده خدا اون معنی رو گرفته باشه!». اين خيلی توانايی عجيب و نادری است و معمولاً آدما به اينجور چيزا فکر نمی‌کنن. اينجاست که پاره‌ای اوقات، نه اصلاً کثيری از اوقات، مناسبات آدما بسيار شکننده و آسيب‌پذير می‌شه. بپذيرين که ماها کاملاً انسانيم و خيلی راحت می‌تونيم بزنيم همديگه رو ويران کنيم.

۰

در آن شب‌های طوفانی يه

در آن شب‌های طوفانی
يه مطلبی درباره‌ی سايه نوشتم که توی صفحه‌ی خود سايه گذاشتمش و به يه وجهی گزارشی از گفت‌وگوی من با سايه است؛ گزارشی رنگ پريده و بسيار گذرا:
سايه در کلن، می ۲۰۰۳
چه غم دارد ز خاموشی درون شعله پروردم / که صد خورشيد آتش برده از خاکسترِ سردم
در آن شب‌های طوفانی که عالم زير و رو می‌شد / نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
ز خوبی آبِ پاکی ريختم بر دستِ بدخواهان / دلی در آتش افکندم سياووشی برآوردم

۰

قرار وبلاگی ۲ دومين قرار

قرار وبلاگی ۲
دومين قرار وبلاگی ما روز يکشنبه، يعنی فردا ۱۸ می توی دانشگاه لندن، مدرسه مطالعات شرقی و آفريقايی برگزار می‌شه. قرار ساعت ۴ بعد از ظهر توی سالن اجتماعات طبقه‌ی دوم، در ساختمان اصلی است. برای چندمين بار اينو می‌نويسم که فردا کسی شاکی نشه به ما نگفتين.

۰

خون‌های ايرانی و خون‌های آمريکايی

خون‌های ايرانی و خون‌های آمريکايی
مدت‌هاست که دلمشغولیِ من اين ماجرای حقوق بشر بوده است و هميشه ندای اعتراضم بلند بوده است که بشر، بشر است چه مسلمان باشد، چه مسيحی، يهودی، زردشتی و يا حتی ملحد. برای من جانِ آدمی است که حرمت دارد، بسيار پيش از عقيده و فکرِ او. برای مردمسالاری و دموکراسی هم ارزش قائلم ولی حکايت ما و مردمسالاری شده است ماجرای «آنچه يافت می‌نشود آنم آرزوست». هم در مردمسالاری غربيان و هم در مردمسالاری ادعايی ما ايرانيان، هر چه ديديم سراب بود و نيرنگ. البته جای ترديد نيست که غربيان علی رغم آن فريب رندانه‌شان در کار دموکراسی به شهروندانشان چيزها داده‌اند که ما بايد هنوز سال‌ها هزينه بدهيم تا به اينها برسيم. اما همين ماجرای کوچک را ببينيد که همين خانم جسيکا لينچ برای آمريکايی‌ها چه اسباب تبليغی شد (مقاله گاردين رو هم حتماً بخونين). اما توی جنگ ايران و عراق به خاطر حماقت، استبداد و خودرأيیِ ديوانه‌ای مثل صدام و حاميانش که همه امروز يکسره حامی صلح و ضد خشونت‌اند، اين همه جوون به خاک و خون کشيده شدند و پرپر شدند. اينجا اصلاً مسأله اعتقاد و باور و ايمان نيست. موضوع جانِ آدميان است که ارزان فروخته شده است (و دولتمردان وطنیِ ما هم گاهی بی‌خيال از کنارِ اين خون‌ها گذشتند و فقط با نام شهيدان بازی کردند). اما همين يه نفر آمريکايی رو ببينين. آيا فقط يک بار آمريکا گفت که اين همه جوون ايرانی تباه شدند؟ فقط يک بار صدای اينا در اومد؟ ملت ايران حق داره که به اينا مشکوک باشه، اما ببينین که کار به کجا رسيده که می‌خوايم با همينا سرِ يه سفره بشينيم! من که سر در نميارم بالاخره چه عاقبتی برای ماها مقدره تو اين بلبشو.

۰

آدمستان ميرزا مهدی خان هم

آدمستان
ميرزا مهدی خان هم بالاخره دست به قلم شد. بريد به سيبستان، آدمستان، داغستان، جامستان و باغستان او سر بزنيد. از طبع مشکل‌پسند و دشوارگيری که داره خوشم مياد. من لازم نيست براتون توضيح بدم مهدی کيه و چيه. سخن و زبانِ خودش به قدر کافی افشاگر هست. هنر هميشه خودشو نشون می‌ده و نياز به معرفی نداره. مقامِ نخستين پرتابِ او به پهنه‌ی مجازیِ اين صفحه‌ی جهانی، کنجِ خراباتِ ملکوت نامِ ما شده است ولی:
مقامِ اصلیِ ما گوشه‌ی خرابات است / خداش خير دهاد آنکه اين عمارت کرد
اين روزنوشت‌هايی که بر صفحه‌ی مجاز می‌آيند، باشد که نيّت و رويّت ما حقيقی باشد، که روزی که پيشگاه حقيقت شود پديد (کدام روز؟)، از زمره‌ی رهروان شرمسار نباشيم!

۰

ما را بس نقد بازار

ما را بس
نقد بازار جهان ديدم و آزارِ جهان / گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
قصر فردوس به پاداشِ عمل می بخشد / ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس

صفحه ها ... 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد