۲

تير خلاص

ظاهراً در ايران خودشان را از شرّ وبلاگ خلاص کردند:
اختلال در دسترسی به وبلاگ‌های فارسی
اينجاست که خاصيت ام‌تی آشکار می‌شود.

۱

از اين خنجرِ آبدار

کاتب کتابچه هم اکنون مطلبی را نگاشته است درباره وضعيت کتاب در شهر قم که به گمان من شاهکاری است در واقع‌نگاری و ترسيم فضايی که روزگارِ مدرنِ حتی بر ذهن روحانيون حاکم کرده است:
«تصاويری از کتاب در شهر قم»
الآن به خودِ او می‌گفتم که چنين روايتی تنها از کسی بر می‌آمد که در متن همان فضا زيسته باشد و کسی هم ظنی به او نمی‌برده که روزی راویِ واقعيتِ اين حکايت‌ها خواهد شد. تأثير شگرف فرهنگ مدرن را بر اين جماعت ببينيد که چگونه دست و پای خود را در برابر آن گم کرده‌اند و خواسته يا ناخواسته به دستِ خود زهر در رگ‌های انديشه‌ی جوانِ حوزوی خود وارد کردند. چنين فضايی را به هيچ رو نمی‌توان در عالم پنجاه سال پيش حوزه سراغ کرد. آنها هم که پروای رويکرد به چنين ادبياتی را در سر داشتند، يا می‌شدند سيد احمد کسروی، يا سيد فخرالدين شادمان يا سيد جلال آل احمد و يا آن سيد ديگر!

ادامه‌ی مطلب…

۱

چه آفتی چه بلايی – مانيفست وبلاگ‌نويسیِ من

به ياد خودم آورده بودم که برای زادروز اين وبلاگ مطلبی بنويسم و دغدغه‌های اين روزها را ترسيم کنم. عجالتاً دوباره مطلبی را که يکی دو ماه پيش نوشته بودم يادآوری می‌کنم و بازآوری، تا بعد مجدد به آن برسم. عنوانش اين بود: «کثرت‌گرايی، وبلاگ و عرض وجود». متنش هم اين است:
در نوشته‌های پراکنده‌‌ای که داشته‌ام بارها اين باورم رو بازگو کرده‌ام که به نظرِ من کثرت‌گرايی اقتضای جهانِ مدرنه به خاطر اينکه توی اين جهانه که تماس‌های مکرر و متنوع معنی و موضوعيّت داره. از اين جهت به هيچ‌وجه با اون دوستانم که مدعی‌اند زمان پيامبر هم کثرت‌گرايی وجود داشته موافق نيستم (از يه جهتايی اون جامعه‌ی مدنی زمان پيامبر رو زمين تا آسمون به اين جامعه‌‌ی مدنیِ مطلوب آدمِ امروزی متفاوت می‌دونم – آقای خاتمی گوش کن!). طبعاً توی اين دنيای مدرن برخوردهايی که بعضياشون می‌تونن خلاق باشند و بعضيا مخرّب اجتناب‌ناپذيره. از طرفی آدمی موجوديه که نيازمند عرض وجوده به دلايل مختلف. يکيش همين که مولا علی گفته که آدمی زير زبانش نهفته است. من به اون سکوتِ عرفانی (يا شايد هم اجتماعی و يا شاعرانه‌ای که صاحبِ سيبستان توی اون مطلبش -در سکوت- نوشته) توی اين زمينه باور ندارم. آدمی بايد حرف بزنه تا شناخته بشه و جايگاه مناسبشو در نظامِ عالم پيدا کنه. من خيلی خوب هم به آفتای اين سخن گفتن و عرضِ وجود واقف هستم. توصيه‌های عرفانی و اخلاقی بزرگان معرفت رو هم بسی بهتر از ناصحان و مدعيان بلدم. پس نمی‌خوام کسی معلومات و مسلمّات ذهنی خودم رو به رخم بکشه.

ادامه‌ی مطلب…

۰

سنت‌زدگی يا فتنه‌ی مدرنيسم؟

در اين ماجرای گفت‌گوی ما، صاحب سيبستان و کاتب کتابچه، چه بسا بسياری از نکاتِ پنهان آشکار شود. آيا سنت زنده و پوياست و سترون نشده است؟ به گمانِ من بايد پرسشی را ابتدا روشن کرد که ما از مدرنيته يا از سنت چه می‌طلبيم. به نظرِ من، نمی‌توان از هيچ از اينها متاعی را طلبيد که در بازارش يافت نمی‌شود. شأن هر يک را بايد حفظ کرد و دانست که کارکردِ هر يک کدام است. همچنان که نمی‌توان از سنت تئوری‌های فلسفیِ مدرن و پيامدهای عملیِ آن نظريه‌ها را بيرون کشيد، از مدرنيته نيز نمی‌توان دستاوردهای معنوی و معرفتی سنت را توقع داشت. سنت، به زعمِ من، آنجا که در مقامِ ارايه مقومات و ارکان معنوی يک جامعه است، تا جايی که هنوز مردِ راه و پهلوانِ ميدان داشته باشد، زنده است و پر توان. از اين منظر نمی‌توان سرنوشت سياست را به مؤلفه‌های معنوی سنت گره زد.

ادامه‌ی مطلب…

۱

انگشتری زنهار

از لعلِ تو گر يابم انگشتری زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
هر کو نکند فهمی زين کلکِ خيال‌انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
اين آواز بيات ترک شجريان برای من هزاران خاطره و رؤيا دارد. ترانه‌ی نوبهار به سببی چندان دوام نياورد ولی لينکش موجود است. اگر خواستيد گوشش بدهيد.
اما:
وقت است که بنشينی و گيسو بگشايی
تا با تو بگويم غم شب‌های جدايی
کارِ دلِ ما بين که گره در گره افتاد
گيسو بگشای و بنشين، کارگشا باش
برای اهل اشارت!

۱

بی‌حجابی و خشونت

سعيد حنايی مطلبی را از جايی نقل کرده است و سپس فيلسوفانه به تحليلِ آن نشسته است:
خشونت و بی‌حجابی
جالب است، بخوانيدش.

۰

در پاسخ «انتهای غزل‌ها»

تو انتهای حقيقت
حديثِ اتمامی
برای عشق و وفا در کشاکشِ ترديد.
پس از تو عشق دگر واژه‌ای است بی‌معنا.
تو آخرينِ رسيدن به هر چه تفسيری
ز نور و آينه و آب و مهر ورزيدن!
عبور از تو در اين تنگنایِ بی‌تأويل
کلامِ تلخِ جدايی است؛ نقطه‌ی تحريف!
کتابِ قدسیِ مهرِ مرا اگر زين سان
به دستبردِ جفا در زمانه بسپارند
پس از تو نامِ وفا را ز دفترِ هستی
قلم گرفتن بايد تا قيامِ هر چه قلم!
از اين کرانه‌ی ترديد و ظلمتِ مغرب
اگر چو خورشيدی
بر آسمانِ نگاهم رُخت نيفروزد،
سياه‌قرنِ تباهی شکفته خواهد شد!
مرو که بی تو جهان می‌رود به تاريکی!
تمامِ ايمانم
به عشق و پاکی و اميد و راستی‌ها هم
غروب خواهد کرد!
«انتهای غزل‌ها» را مهرداد شوقی به خطّ مهر نوشته است. اين شعر با آن شعر تفاوتِ زيادی دارد، اما گويا حضرتِ دوست آن يکی را بيشتر می‌پسندد.

۰

شاه نشينِ چشمِ من

شاه نشينِ چشمِ من تکيه‌گهِ خيالِ توست
جای دعاست شاهِ من، بی تو مباد جای تو
خوارمايه‌گی ديدگانِ حيرانِ مرا همين بس که نقش تواش در منظر نيست. همين يک درد اندوهِ روزانِ مرا کفايت!

۰

از بس که ملول . . .

اين تصنيف نوبهار را که عليرضا قربانی، خواننده‌ی ارکستر سمفونيک، خوانده است امروز برای دلِ آزرده‌ی خويش می‌گذارم و هم برای خاطرِ حزينِ حضرتِ دوست که اين ترانه حکايتِ رنج‌هايش بود. مرا اما اين کلام آتش به جان می‌زند و حکايتِ روز به روزِ من است. رميده‌دل بودنِ من از اين آدميانی که در دُژستان (به تعبير داريوش آشوری) گرداگردِ من‌اند، بی‌سبب نيست:
از بس که ملول از دلِ دلمرده‌ی خويشم / هم خسته‌ی بيگانه هم آزرده‌ی خويشم

۱

کجا نشانِ تو جويم؟

غربت و آوارگیِ من مزيد بر علتِ سوزِ دل و پريشانیِ خاطر است. به هزار و يک اسباب، روی در عالم می‌کشم که شايد نفسی يارای با خويش آمدنم باشد. نه از آن رو که «از جورِ غمِ عشقِ تو دادی طلبيم». حاشا که چنين باشد! تنها برای اينکه اين پريشانیِ دل، مايه‌ی رنجش خاطرِ حضرتِ دوست نشود. جدای آن که اين سودایِ جگر سوز خود هر دم آتش به خشک و ترم می‌زند و آرام و قرارم می‌ربايد، همين که نشانی به ظاهر از دوست نيست، گويی پريشان حواسم کرده است که آن مهرِ جان‌افروز را به خاطر نمی‌آورد تا باز سر به جنون بردارم. اينک، اما به بهانه‌ای اندک سيل سرشک بود که بايد روان می‌شد. من برای گريستن اندک بهانه‌ای لازم دارم. برای دلشکستگی هم کوچکترين نسيمی که می‌وزد، دامن به آتشِ دلم می‌زند و افسرده‌حال و خسته‌دل به گوشه‌ی خلوتِ دلِ خود فرو می‌روم:
مو آن آزرده‌ی بی خانمونم / مو آن محنتِ نصيبِ سخت جونم
مو آن سرگشته خارم در بيابون / که هر بادی وزه، پيشش دوونم

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد