۱

اژدها را دار در برفِ فراق

مهدی نازنین، صاحبِ سیبستان، پاسخِ نامه‌ای را که سروش به خاتمی (نامه خاتمی به دکتر سروش) نوشته است آورده است. من در سایت‌های خبری اثری از آن نیافتم. مهدی هم مرجع و مأخذی برای آن به دست نداده است. شاید هم مهدی از زبانِ خاتمی اینها را در پاسخِ سروش نوشته است! اول از همه باید بگویم که من از نثرِ این نامه هم خیلی خوشم آمد!! از حق و انصاف نباید گذشت که ادبیات فارسی هر دو بسیار شیوا و دلنشین است!

ادامه‌ی مطلب…

۰

برقصید

شاد بودن و زندگی از نگاهِ روزنامه همشهری که حالا مدیریتش عوض شده است:
به جسمتان توجه کنید: برقصید!
گزارش ایندیپندنت را هم درباره خاتمی بخوانید: رییس جمهور ایران پیشنهاد استعفا داد.

۱

برترین قلم و بهترین زبان

دوستی یادداشتی نوشته است پای یکی از مطالبِ پیشین درباره‌ی نامه‌ی گروهی از وبلاگ‌نویسان به وزیر پست و تلگراف و تلفن. ناگهان به یاد این جملات سروش افتادم:
«امروز بهترین روزنامه آنست که بسته باشد، بهترین زبان آنست که بریده باشد، بهترین قلم آنست که شکسته باشد، و بهترین متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماینده ، سیاست پیشه و نویسنده همه تاوان استقلال خود را می‌پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستین را به خون جگر بشوید . . .»
فاعتبروا یا اولوا الأبصار! شاید آن نامه سروش بیشتر ادیبانه باشد تا سیاستمدارانه (در واقع من نامه بهنود را بیشتر پسندیدم تا نامه‌ی سروش را)، اما این جملات آیا جز واقعیت‌اند؟ البته در قاموس بعضی قلم و زبان و روزنامه دارای اوصاف مسموم و گزنده و زنجیره‌ای و مزدور هستند. با این اوصاف البته عجیب نیست که عاقبتشان چنان باشد. بدیهی است که نزد سروش آن اوصاف نه تنها زیبنده نیست بلکه تهمت و افتراست فقط.

۳

قصه‌ی یوسف

حکایت یوسف برای من سرشار از هزاران قصه و غصه است. دلیل اینکه آهنگ صفحه را امروز موسیقی «بوی پیراهن یوسف» گذاشتم همین است. لوگوی بالای این صفحه هم همان را می‌گوید. لوگویی که دانیال طراحی کرده است، در قسمت سمت چپ صفحه حکایت به چاه افکندن یوسف را می‌گوید. داستانِ یوسف، داستان حکمت است و تأویل. قصه‌ی حسد است و زندان کشیدن. ماجرای تهمت سرقت است و به کامِ گرگ رفتن. حدیث دیدگانِ سپید یعقوب است. حکایت عشقِ عافیت‌سوز زلیخاست و عاشقیِ مکتومِ یوسف. عاقبتِ مژده‌ی نصرت است و عزیزی یوسف و کامیابیِ پیرِ کلبه‌ی احزان. این داستان دستمایه‌ی دنیایی حکایت شیرین است. مرا هم که تمامِ این مراحل را دیده‌ام، اشک به دیدگان می‌آورد:
امروز عزیز همه عالم شدی اما / ای یوسفِ من حال تو در چاه ندیدند
بوی پیراهنِ یوسف، برای من که نشان‌هایم از یوسفم اندک است (گله نمی‌کنم، نه. حکایتِ دل می‌گویم.)، هوای جنون به سر می‌آورد. بوی پیراهن . . . کدام پیراهن؟ پیراهنی که به جفا دریده شد و گفتند که گرگش درید؟ یا پیراهنی که از قفا دریده شد و تهمتِ خیانت بر او بستند؟ یا پیراهنی که روشنایی دیدگانِ یعقوب شد؟
اما، من و گله از حضرتِ دوست؟ مبادا! شاید غریب باشد این مایه صبوری، ولی عشق وقتی آتش به تار و پودِ آدمی می‌زند، سراپای وجود عاشق را قبضه می‌کند. بگذار سرطانش بخوانند. اگر هم سرطان است و رنج، خوش سرطانی است!
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
اما در این میانه‌ی طوفان، باز هم امید را از دست نشاید هشتن. بروم . . . بروم که هنگامِ دعاست! حضرتِ دوست این کافرِ دیرینه را به دعا می‌خواند! یادم باشد که برای دعا حکایتی باید بنویسم. مرا که جانم به جانِ دعا گره خورده بود زمانی، در این ماجرا اسرار و اشارات زیاد است. گروهی را تکلیف چنان است که یا نباید دعا کنند و یا وقتی دعا می‌کنند، نقدِ حالشان این است که:
من غلامِ آن مسِ همت پرست / کو به غیرِ کیمیا نارد شکست
من فدای آنکه نفروشد وجود / جز بدان سلطانِ با افضال و جود
چون بگرید آسمان گریان شود / چون بنالد چرخ یارب خوان شود
در شکستِ پای بخشد حق پری / هم ز قعرِ چاه بگشاید دری
و «من دانم این حدیث که در چاهِ بیژنم»! از بیژن هم که می‌گویم باز داستان عشق است و حدیث منیژه. مگر می‌شود چیزی بگویم و از عشق بویی نداشته باشد؟
هر چه گوید مرِ عاشق بوی عشق / از دهانش می‌جهد در کوی عشق

۲

آه که من دوش چه سان بوده‌ام

رشک برم کاش قبا بودمی / چون که در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم تو را / بی منِ بیچاره کجا بوده‌ای
این کارِ جانِ جهان شجریان باعث آشنایی نزدیک من و مشکاتیان شد. زمانی که این را گوش می‌دادم هنوز شاگردِ مدرسه بودم. گمان هم نمی‌کردم که روزی من و پرویز کنار هم نشسته باشیم و از عادی‌ترین مسایل زندگی سخن بگوییم. اینکه چه شد و چه سخن‌ها رفت، حکایت دیگری است. باری سال‌هایی که رفت و گذشت مرا با لایه‌ی درون و برونِ پاره‌ای از هنرمندان وطن عمیقاً آشنا کرد! این ساختار را منصفانه باید دید. هم از درون و هم از برون و باید دانست که در این سال‌ها چه ستم و جفایی بر سر فرهنگ و هنرِ این دیار رفته است.

۱

یارب مبادا . . .

ما دردِ پنهان با یار گفتیم
نتوان نهفتن درد از طبیبان
آن گل که هر دم در دستِ بادی است
گو شرم بادش از عندلیبان
ای منعم آخر بر خوانِ جودت
تا چند باشیم از بی‌نصیبان؟
***
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست / در حضرتِ کریم تمنا چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست / اظهارِ احتیاج خود آنجا چه حاجت است؟

۱

چندین هزار امید بنی آدم

در پاسخ آنچه صاحب سیبستان فرموده بودند که: «چه آسان است محکوم کردن خاتمی! نمی گویم استاد زبان آور اعنی دکتر سروش فرصت طلبانه این کار را می کند اما گمانم این است که او به اندازه خاتمی مرد سیاست نیست. در ضمن اصلا منطقی نیست که همه گناه ها را به گردن یک نفر بیندازیم. این ندیدن پیچیدگی های اجتماعی است. من پای استدلال سروش را با همه فصاحتش سخت چوبین می بینم. بلاغت هم ندارد چون سخن به مقتضای حال نگفته است چرا که آن را نشناخته.»، روی سخنِ من عجالتاً با شیوه‌ی سروش نیست. اگر چه مرا نثرِ آن نامه بسیار دلنشین افتاد. اما، می‌گویم که آری، محکوم کردن خاتمی باید هم ساده باشد، کما اینکه محکوم کردن هر سیاستمداری باید ساده باشد. چگونه می‌توانیم به خود حق نقدِ کردن جناح دیگر را به درشت‌ترین بیان بدهیم آن وقت از نقدِ کسی که دوستش داریم فروگذار کنیم و توجیه‌گرانه بگوییم که شما پیچیدگی‌های اجتماعی را نمی‌بینید. به گمانِ من این نقدِ تو از سروش، از دلبستگی به خاتمی برمی‌خیزد تا دیدن واقعیت‌ها و سیاست‌دانی. جناح محافظه‌کار هم دقیقاً می‌تواند همین استدلال را داشته باشد. مزید توضیح همین گزارش بی‌بی‌سی را بخوان درباره‌ی نسل مأیوس و سرخورده‌ی جوانان ایرانی: «نسلِ دُژکامِ ایرانی»
شاید نقلِ نوشته‌ی سروش از سوی من هم از دلبستگی به سروش باشد. اما واقعیت را که نمی‌شود انکار کرد. آقاجان ایشان آن کاری را که باید می‌کرد نکرد. همین. شاید البته اسراری پشت پرده‌ی سیاست و مصلحت هست که ما نمی‌دانیم! چه می‌شود گفت؟
الآن بسیار نوشته بودم برایت که از نشرِ آن منصرف شدم. شرحش بماند تا بعد. الآن که از امتحان بازگشتم، نامه‌ی بهنود را هم دیدم: «هنوز یک نگفته‌ایم از هزاران»

۱

تار و پودِ سنت

داشتم چکاچکِ کاتب کتابچه با صاحب سیبستان را می‌خواندم (نگاه کنید به امنیت مکانیکی و امنیت الکترونیکی و زنده باد تجدد)، به ذهنم رسید که گاهی اوقات چنان در تار و پودِ سنت دست و پا می‌زنیم که هر چیزی را می‌خواهیم از همین منظر ببینیم و بس. در نتیجه همه‌ی امور را به همین ترازو می‌سنجیم. آیا سنتِ ما پیکره‌ای سالم و قبراق است که در نهایت اقتدار و صلابت بر پای ایستاده است و هل من مبارز می‌طلبد؟ یا اینکه گروهی شیفته و مؤمن بر سرِ این سهرابِ زخم خورده اشک می‌ریزند و چشم انتظار نوشدارویی هستند؟ اگر آن مدعا درباره‌ی سنت درست است، پس چرا این همه گردنکشی و شبیخون (اگر بتوان این تعبیر را به کار برد) از سوی تجدد به اردوی سنت می‌رسد؟

ادامه‌ی مطلب…

۰

روزِ همایون

فرخنده روزی است امروز. اگر چه من امروز هشت صبح امتحان دارم و خیر سرم باید مثلاً درس می‌خواندم. از آن جایی که عادت معهودِ من است، همه کارها برای لحظه‌ی آخر می‌ماند. از این هم که بگذریم برای امتحانات مضحک و ساده کسی درس نمی‌خواند که. به هر حال، اگر چه امروز روزِ همایونی است ما را و همگنان را، باری حوالی سحر باید نگاهکی به این اوراق امتحان بکنیم که شرمنده‌ی سوادِ خود نشویم!

۳

آن خواجه‌ی خنده‌رو

امروز چشمم افتاد به نامه‌ای که سروش به خاتمی نوشته بود. سروش بار نخستی نیست که به دولتمردانِ وطنی نامه می‌نویسد. هر بار هم البته در نهایت بلاغت و فصاحت، اربابِ سیاست را چنان که سزاوار است به بادِ ملامت و نقد می‌گیرد و البته گوش شنوایی نیست برای این همه فریاد.
در همان ابتدای نامه سروش چنین آورده است:
«قیام آرام و دموکراتیک مردم ایران علیه استبداد دینی در خرداد ١٣٧۶، تجربه شیرینی بود که قدرناشناسی و فرصت سوزی آن خواجه خنده رو بر آن مهر خاتمت زد و خلقی را تلخ کام و ناآرام کرد، دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند بود که رایگان هدیه شد و ارزان از دست رفت. و این عجب نبود.
مرد میراثی چه داند قدر مال؟
رستمی جان کند و مجان یافت زال
هر که او ارزان خرد ارزان دهد
گوهری طفلی به قرصی نان دهد»
(نامه‌ی سروش به خاتمی)

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد