۷

غزلِ شراب

اين غزلِ حافظ که اکنون آهنگ صفحه است، يعنی صبح است ساقيا، غزلی است که به قول کاتب کتابچه، که اين نکته را کشف کرده است، در تمامی ابياتش کلمه‌ی شراب، می يا باده به کار رفته است. جالب است، نه؟ ببينيد غزل را:
صبح است ساقيا قدحی پر شراب کن / دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فانی شود خراب / ما را ز جامِ باده‌ی گلگون خراب کن
خورشيدِ می ز مشرقِ ساغر طلوع کرد / گر برگِ عيش می‌طلبی ترکِ خواب کن
روزی که چرخ از گلِ ما کوزه‌ها کند / زنهار کاسه‌ی سرِ ما پر شراب کن
ما مردِ زهد و توبه و طامات نيستيم / با ما به جامِ باده‌ی گلگون خطاب کن
کارِ صواب باده پرستی است حافظا / برخيز و عزمِ جزم به کارِ صواب کن
اين کشف را به نامِ کاتب کتابچه، مهدی خلجی، در دفتر اکتشافاتِ ادبیِ عالم ثبت کنيد. اگر کسی هم پيش از او اين را دريافته است آن را رسماً اعلام نکرده است، از طريق همين وبلاگ می‌تواند مراتب را به اطلاع ما برساند! اسنادش را هم بايد ارايه کند!!

۱

خود محوری و عشق

يادم هست که زمانی در همين پهنه‌ی ملکوت گفته بودم که به گمانِ من آدمِ عاشق، خود محور است. نه به معنايی مذموم که رايحه‌ی خودکامه‌گی از آن برخيزد. از اين جهت که، آری، چنان‌که ماه‌منير گفته است، ما پيکره‌ای می‌تراشيم يا قبايی می‌دوزيم و هر که در آن قبا راست بيايد ما عاشقش می‌شويم. ولی به هر تقدير اين امری ناگزير است. اين که من می‌گويم اتفاقی است و حادثه است، هنوز هم بر آن پای می‌فشارم. چون اولاً شما هيچ وقت نمی‌توانيد پيش‌بينی کنيد يا تصميم بگيريد که اولين کسی که سر راهتان واقع می‌شود و اين قبا بر قامتِ او راست است، کيست. از سويی، باز هم نمی‌توانيد هيچ وقت تناسب قامت و اندامِ آن معشوق را حفظ کنيد برای آن قامت. در نتيجه، از اين زاويه عاشقان بسيار خود محورند و از آن گزيری هم نيست. عشق، آداب دارد و اگر اين آداب و تعاليم را نياموزی، متصف به صفت عاشقی نيستی. به ياد شعری افتادم که غزالی در احياء‌العلوم آورده است:
من مات عشقاً فليمت هکذا / لا خير فی عشق بلا موت
هر که عاشقانه می‌ميرد بايد اين گونه بميرد / چه سودی دارد عشق بی مردن؟
به گمان من وصف مازوخيسم برای عشقِ ما اندکی نامنصفانه است. انکار نمی‌کنم که اين رنج و محنت بخشی از منظومه‌ی شعری، عشقی و ادبی ماست اما ماجرا به آن شوری نيست. اين ماجرا دامنه‌دارتر است. باز هم به آن بر می‌گردم.

۰

تميزتر و پاک‌تر از صندلی

بازار نامه‌نگاری حسابی داغ شده است. ابراهيم نبوی هم گويی طنزش جايش را به سياست داده است. اين دفعه نامه‌ی بعدی او به خاتمی درباره‌ی دلايل استعفاست. خاتمی که خودش دليلی برای استعفا نشنيده است. کسی هم که هنوز به هيچ زبان و بيانی از او نخواسته است استعفا بدهد، در نتيجه نبوی به او يادآوری می‌کند که:
آقای خاتمی! به اين دلايل استعفا دهيد!

۳

تنگه‌ی عابر کش

تو عجب تنگه‌ی عابر کشی ای معبرِ عشق
که به جز کشته‌ی عاشق نکند از تو عبور!
سخن برای گفتن و بغض برای شکستن بی‌شمار دارم. تنها به خيره‌سری زخم‌های کاری را از ياد می‌برم و خود را به خاموشی و فراموشی می‌زنم:
پيش تو جامه در برم نعره زند که بردرم
آمدمت که بنگرم، گريه نمی‌دهد امان
آه که می‌زند برون از سر و سينه موجِ خون
من چه کنم که از درون دستِ تو می‌کشد کمان

۱

تو سزاوار ثنايی

اين تصنيف «ملکا ذکرِ تو گويم» که شجريان خوانده است از آن تصنيف‌هايی است که برای من خاطرات دانشکده‌ی ادبيات را زنده می‌کند. آن مکث کوتاهی که شجريان پس از خواندن کلمه‌ی ملکا می‌کند برايم بسيار دلنشين بود هميشه. غزلِ آوازِ افشاری هم که شاهکاری است با تارِ هوشنگ ظريف و کمانچه‌ی استاد بهاری مرحوم.

۱

سايه سلامت است!

دوستی از حال سايه پرسيده بود و گفته بود که شنيده است او بيمار است. همين الآن با آلما صحبت کردم و احوال سايه را پرسيدم. گفت حالش خوب است و الحمدلله هيچ کسالتی ندارد. آلما می‌گفت که لطفی هم همين خبر را شنيده بوده است و از آمريکا زنگ زده است که احوالِ سايه را بپرسد. سايه سالم است و تندرست. نگران نباشيد:
تنش درست و دلش شاد باد و خاطرِ خوش
که دستِ داد دهش دادِ ناتوانی داد!

۳

انتخاب‌های عاشقانه

عشق به اختيار نيست. آری:
کس دل به اختيار به مهرت نمی‌دهد
دامی نهاده‌ای و گرفتار می‌کنی
ولی عاشقان گاهی اوقات انتخاب هم می‌کنند: انتخابِ عاشقانه! دلِ آدمی هميشه راست نمی‌گويد. دلِ آدمی هم بيمار می‌شود. ديده‌ی بصيرت دلِ آدمی هم گاهی نابينا می‌شود. اينجاست که تنها نمی‌توان به دل، به بيماری‌اش، به اضطرارش و به شوريدگی‌اش زياد گوش داد. اگر چه عاقبت همواره بايد تسليم جنون همين دل شد. اما، آری، عاشقان هم گاهی انتخاب می‌کنند! چنان که من در عين اضطرار، حضرت دوست را انتخاب هم کردم! طرفه چيزی است اختيارِ اضطراری و اضطرارِ اختياری. خيلی کار دشواری است که بخواهی عاشق باشی و باز عاشقانه هم اختيار کنی. هر چه باشد حکايت من با حضرت دوست اين است که:
ما قصه‌ی دل جز به برِ يار نبرديم
از يار شکايت سوی اغيار نبرديم
معلوم نشد سر دل و صدق محبت
تا اين سر سودازده بر دار نبرديم
با حسن فروشان بهل اين گرمی بازار
ما يوسفِ خود را به خريدار نبرديم
آری، من يوسفم را نخواهم فروخت. هرگز. اگر هم دوست ما را به چيزی نخرد و ديگری را به جای ما اختيار کند، عهدِ ما اين است که:
يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد
آنکه يوسف به زر ناسره بفروخته بود!

۱

متفکران مسلمان و مدرنیسم؟

خسرو ناقد مطلبی نوشته است که در نشر دانش آمده است به عنوان «متفکران مسلمان و مدرنیسم».
شايد اينجا چندان جای آن نباشد که از دکتر نصر سخن بگويم. مقام و منزلت ايشان به جای خود محفوظ است. اما چيزی که همواره مرا آزار داده است، طبع و منشِ مريدپرور دکتر نصر است. اخيراً کتاب مفصلی در آمريکا برای بزرگداشت وی منتشر شده است با عنوان «فلسفه‌ی سيد حسين نصر». مقدمه‌ی بسيار مفصلی دارد اين کتاب به قلمِ خود او که در واقع نوعی اتوبيوگرافی است. متأسفانه اين مقدمه را من تنها حديث نفس می‌دانم. چه معنی دارد که بر چنان کتابی، چنين مقدمه‌ای نوشته شود با اين همه تمجيد از خود؟

ادامه‌ی مطلب…

۱

عاقبتِ نيک

زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت
کآنکه شد کشته‌ی او نيک سرانجام افتاد
هر دمش با منِ دلسوخته لطفی دگر است
اين گدا بين که چه شايسته‌ی انعام افتاد!

۰

يوسفِ من! پس چه شد پيراهنت؟

خسته می‌شوم از اينکه فسفرِ مغزم را برای نقد و شرح سياست بسوزانم. بارها گفته‌ام که اين کارها از من نمی‌آيد ولی نظرِ خودم را که می‌توانم بگويم. هزار بار گفته‌ام که:
ما قصه‌ی سکندر و دارا نخوانده‌ايم
از ما به جز حکايتِ مهر و وفا مپرس!
بازار سياست چنان پر پيچ و خم و در هم است که هر چقدر هم بخوانی و نظر بدهی باز ممکن است نظرت غلط باشد و تازه بايد وقت و بی‌وقت هزينه برایِ آن بدهی. آن هم هزينه‌ای که معلوم نيست چه خاصيتی دارد. برای عشق اگر جان باختی می‌دانی که به خاطرِ خويش قمار کرده‌ای و اگر هم بازنده شوی، برای دل باخته‌ای. در سياست برد و باختت خيلی اوقات به کامِ ديگران است.
اما منِ دور از يوسف، فکر و ذکر و وردِ روز و شبم، تنها نامی است که هر پرده‌ی ضميرم را مسخر کرده است. همين يک نام. ياد شعر قيصر امين‌پور افتادم که بارها برای حضرت دوست آن را خوانده‌ام.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد