۰

عاشقان بنده‌ی حال‌اند . . .

امشب بس که عباس زیر گوشم امید و طرب را زمزمه کرد هوس کردم آهنگی را روی صفحه بگذارم که زمین تا آسمان با موسیقی‌های قبلی فرق دارد (چشمان سیاه). وسوسه‌ی نوشتن وقتی که سراغم می‌آید تنها برای این نیست که غبار خاطر پاک کنم یا فریادهای فروخورده‌ام را به گوشِ خلایق برسانم. گاهی اوقات ویرم تنها این است که اگر خاطرِ ناشادی هست، آینه‌ای پیدا کند تا چند دقیقه هم که شده، خودش را بی‌پرده و بی‌تکلف تماشا کند. آدمی وقتی که بخواهد بی‌ریا و فارغ از خودسانسوری بنویسد، تجربه‌اش می‌شود تجربه‌ی همه. این‌ها که ما می‌یابیم، یافتنی‌های هر آدمی هست، مثلِ عشق، مثل درد، مثل تولد، مثل مرگ. نمی‌شود آدم باشی و بگویی من دلم برای کسی نمی‌تپد. اگر این یک هنر را نیاموخته باشی، تمامِ دم و بازدم‌ات تقلا و جان‌کندنی بیهوده و مسخره است. حتی اگر به دیکتاتورها هم نگاه کنید تا وقتی که هنوز جایِ مهرورزیدن در دل‌شان مانده باشد، امید بهبود به آنها می‌رود.

ادامه‌ی مطلب…

۷

کوچه‌سار شب

خیلی وقت است که در پیِ این ترانه بودم. برای بغض‌های امشبی که گذشت، کوچه‌سارِ شب را می‌گذارم روی صفحه. دستِ پری خانم درد نکند که مرا در این قحط‌شهر ترانه و آواز با مجموعه‌اش رهانید. طفلک خودش اینها را گوش نمی‌دهد. می‌گوید گاهی ناخودآگاه اینها در ماشین روشن است و تا بیاید بفهمد چرا، اشک‌هایش سرازیر می‌شوند. نگو با شنیدن این ناله‌ها، تیر به جای زخم‌ها می‌نشیند. آدم اگر دردی در درونش نباشد، با شنیدن اینها شاید فقط کمی اعصابش خرد بشود. اما اگر تو هم روزی رنجِ جدایی کشیده باشی، هر چقدر هم که پوست‌کلفت و بی‌عار باشی، جایی گریه را بی‌بهانه سر خواهی داد. حکایت من اما این است که: «ز بس که گریه نکردم، غرورِ بغض شکست»!

۶

ملکوتِ من زمینی است!

عمری را به پرسه زدن در کهکشان بیکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شریعت را در قیامت غرقه کرده بودم که میان تنزیل و تأویلم فرقی نمی‌شد نهاد. ظاهر و باطن و زمین و آسمان برای‌ام یکی شده بود. نه اینکه مؤمن نیستم دیگر. نه:
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهد درست
که مونسِ دمِ صبحم دعای دولتِ تست
به خاک‌پای نازنین‌ات که هنوز هم با این همه سرگردانی، بعد از این‌ که این قدر مرا به چهارگوشه‌ی عالم انداختی و در میان خیلِ عاشقان‌ات مرا به دلدادگی بر سرِ کوی و برزن گرداندی و هر روزم اسیر دامی دگر کردی، باز هم از تهِ دل، دیوانه‌ی دیدنِ توام. درست است که همیشه به این و آن می‌گویم که با تو قهرم و اصلاً تو کجا و من کجا. درست است که نازک‌دلانه بد و بیراه نثارت می‌کنم که آن همه مهری که در کارِ من کردی و به دعای نازنینی که این روزها کنارت کار می‌کند، مرا مثل طفلی در گهواره کفِ دستت، تکان‌تکان دادی تا میان این همه غوغا خوابم ببرد. اما هر چقدر هم که تیغ می‌کشی، من جری‌تر می‌شوم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

مصاحبه شجریان

فیلمِ مصاحبه‌ی قدیمی از شجریان را با تلویزیون ایرانیان برلین تماشا کنید:
مصاحبه شجریان

۱

خونِ بهاران

وقتی که هستی، انگار نبضِ جهان با تمامِ هیبتش در شقیقه‌های من می‌تپد. گویی خونِ بهاران با خروش و صلابت در من جاری است و می‌خواهد رگ‌های‌ام را بدرد. با تو تعطیلی بی‌معناست. وقتی که باشی، از خاکِ مرده هم بوی جان می‌آید:
بر سرِ تربتِ من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص‌کنان برخیزم
فرقی نمی‌کند، می و مطرب هم اضافی است. تو خود باش. کافی است خرامان از برابرِ خاکِ هزارساله‌ی گورم بگذری تا شورِ قیامت و نوای اسرافیل به گوش مرده و زنده‌ی عالم بیندازم. من دهانم چفت و بند ندارد:
نامه‌ی حُسنِ تو بر عالم و جاهل خوانم
نامت اندر دهنِ پیر و جوان اندازم!

ادامه‌ی مطلب…

۲

شرح صدر

من این سوره‌ی انشراح را خیلی دوست دارم. هر وقت این سوره را می‌خوانم موهای بدنم راست می‌ایستد. مهرداد شوقی هم این را خیلی زیبا نوشته است:
حسابی دلربایی می‌کند این خطِ مهر.

۱

دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گیسوی تو بود

حلقه‌ی ملکوتیان همین طور به تدریج بر اولاد و احفادش افزوده می‌شود. این سرّ سخن است که آنگاه که مایه‌ور باشد، جهانگیر می‌شود:
همه آفاق گرفته است صدای سخنم
تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم
راست در قصد سر و چشم کج اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم
پیوندهای این هم‌پیمانانِ وادی ملکوت را در همان صفحه اصلی وب‌سایت آورده‌ام که ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت چه کسانی هستند. خوشبختانه شوق و رغبت نوشتن در همگی به جاست الا در مهرگان که گویی شدیداً مشغول درس و کار است. (انگار من خودم خیلی بیکارم!!).

۲

طربستان

دیگر تقریباً تمام شده است. اگر به پایین بخش لینک‌ها، جایی که لوگوی صفحه را آورده‌ام نگاه کنید یک منوی دراپ‌داون خواهید دید به نام «طربستان» که لینک تعداد نسبتاً زیادی از فایل‌های فلشی را شامل است که طی ماه‌ها به تدریج فراهم شده‌اند و اکنون به لطف و ایثار محسن، صاحب ساعتِ صفر، گرد هم آمده‌اند. اگر کسی بخواهد می‌تواند از این ترانه‌ها و قطعاتِ موسیقی در وبلاگ یا سایتش استفاده کند، از جانب من رضایت دارد اما اگر از این مجموعه استفاده می‌کنید یا به «ملکوت» لینک بدهید و یا لوگو را در صفحه‌تان قرار دهید. کدهای لوگو را همان لوگو توی فرم آورده‌ام. برای یاد گرفتن نحوه استفاده و درج کردن کدهای مربوط به موسیقی در قالب وبلاگتان، می‌توانید به بخش ساز نو که لینکش همین جاست مراجعه کنید و توضیحات لازم را در قسمت راهنمای استفاده از فایل فلش، ببینید و کدها را از آنجا کپی کنید و به محل دلخواه در قالب وبلاگ یا سایـتتان منتقلش کنید. یک نکته‌ی دیگر هم که کارآمد شاید باشد این است که می‌توانید رنگ پس زمینه‌ی فایل فلش را هم عوض کنید. کافی است در بخش کدی که از راهنما کپی کرده‌اید در قسمت bgcolor به جای کد مربوط به رنگِ این صفحه شماره‌ی کد رنگ صفحه خودتان را داخل کنید. اگر فرصت داشته باشم. لینک‌های طربستان را نظم الفبایی هم خواهم داد.
توضیح فنی: وقتی که روی هر کدام از آهنگ‌ها کلیک می‌کنید، به صفحه جدیدی می‌روید که شروع به داونلود کردن فایل مربوطه می‌کند. اگر بخواهید به این فایل لینک بدهید یا آن را در متن وبلاگتان قرار دهید کافی است تنها آدرس آن را کپی کنید. وقتی که فایل در صفحه قرار بگیرد آن قدر طول نمی‌کشد تا صدایش بیرون بیاید چون فایل فلش به صورت استریم اجرا می‌شود یعنی همان‌طور که داونلود می‌شود پخش هم می‌شود.

۲

من همینم!

بسیار آزار دهنده است برای من که بخواهم جوری رفتار کنم و سخن بگویم که با خلقیات من ناسازگار باشد. آدم با هر کس که ریا کند با خودش نمی‌تواند این کار را بکند. گاهی اوقات ما چنان ذهنمان سرشار از پیش‌فرض است که قبل از شنیدن سخنی و دیدن کسی پیشاپیش تصمیم خود را گرفته‌ایم و اصلاً داد و ستد با او برای ما مهم نیست. یکی از مثال‌های‌اش همین صفحه‌ی مجازی ماست. از همان روزِ نخستی که دست به صفحه کلید نهادم تا این گوشه‌ی ملکِ اینترنت را در اختیار زمزمه‌های ضمیرم بگیرم، نامی را بر آن نهادم که با آن الفتِ زیادی دارم، به دلایل فراوان. نه تنها من، که حضرتِ دوست نیز می‌پسنددش! باری طایفه‌ای از آدمیان چنان اسیرِ یافته‌ها یا بافته‌های ذهنِ خود هستند که در همان برخورد نخست تصور می‌کنند که باید با قدیسی در این پهنه مواجه شوند که بر فراز عرش پرواز می‌کند و پروایِ خاکیان ندارد. به گمان من این تلقی از مفاهیم و بند نهادن بر پای الفاظی که هاله‌ی اسطوره و تقدس بر گردِ آنهاست، عملاً آنها را از زندگی آدمیان بیرون می‌کشد.

ادامه‌ی مطلب…

۲

طفلم به طبع و طالبِ افسانه‌ام هنوز

امروز بس که پریشان بودم و مهجور، مسیحا و ماه‌منیر، چون پرستارانی که رنجورِ تب‌آلودی اسیر بستر را تر و خشک می‌کنند مرا به سخن و گفت‌وگو داشتند؛ اگر چه خودشان بیمار بودند. با این حال گاهی اوقات سخن گفتن، نه تنها مایه‌ی انصرافِ خاطرِ من نمی‌شود بلکه آتش به خشک و ترِ خرمنِ ضمیرم می‌زند و از سخن، سخن می‌جوشد تا گره می‌خورد به یادها. البته برای من یادها همگی تلخ نیستند. حضرت دوست یادش و نامش شیرین است:
ای بانگِ نای خوش سمر در بانگِ تو طعمِ شکر
آید مرا شام و سحر، از بانگِ تو بوی وفا
ولی خوب دستِ عاشقان هم گاهی از دامن حضرت دوست کوتاه می‌شود. با این وجود:
دورم به صورت از درِ دولتسرای دوست
لیکن به جان و دل ز مقیمانِ حضرتم

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد