۰

سال‌های مدفون

آدم‌الشعرای ما که از ميهمانانِ ارضِ ملکوت و ساکنان سرزمينِ سلطان صاحبقران است، بعد از کلی سلام و صلوات پرسيده‌اند که آن شعر تدفينِ سال‌ها از خودم است؟ يعنی من اين قدر بد شعر می‌گويم؟ وانگهی هنگامِ سرودن شعر من شاهد داشته‌ام. صاحب لحظه‌ی ديدار، همين جا بالای سرم بود. اصلاً او بود که حرفی زد و عنانِ نزولِ اين شعر را باز کرد. تولدِ من درست يک ماه ديگر است. بعد هم ماه‌منير و مسيحا آن را شنيدند. داغِ داغ! چه معنی دارد در افاضاتِ نازک‌خيالانه‌ی قبله‌ی عالم تشکيک روا داشته‌ايد؟ يادت هست آن شعر ناصر‌الدين‌شاه را؟ «ديوانه شود محرم در ماهِ محرّم»؟ خودت روايتش کردی؟ ديگر چيزی نمی‌گويم!

۲

وبلاگ‌ها و نامه به کوفی عنان

اصحاب راديو فردا درباره‌ی اين ماجرا با من مصاحبه کردند که نظرِ اين صاحب‌نظر (!!) را در اين مورد بپرسند. گفتم که شايد حسين درخشان بهتر بتواند در اين مورد اظهار نظر کند ولی عجالتاً من را پيدا کرده بودند. زياد هم بد نيست. وقتی که کسی خيلی خوش عکس باشد، او را فتوژنيک می‌نامند. کسی هم که خوش صدا باشد به او می‌گويند آديوژنيک!
( متن مطلب راديو فردا، صدای مصاحبه)
شايد فردا عکسِ اين آقای فتوژنيک را هم گذاشتم اينجا! فعلاً بروم ناهارم را بخورم. وقتی که برگشتم خواهم نوشت که رييس بخش آی‌تیِ ما امروز در اين مورد چه می‌گفت. يعنی اينکه چطور می‌توان از اين سدّ پراکسی‌ها عبور کرد.

۲

لحظه‌ی ديدار متولد شد!

اين هم از اين شازده پسر: لحظه‌ی ديدار.

۱

تدفينِ سال‌ها

يک ماهِ ديگر
درست يک ماهِ ديگر
يک سالِ ديگر را دفن خواهم کرد
اگر روزگارِ مرده دوست تا آن زمان به خاکم نکرده باشد.
هر روز که می‌گذرد
يک روز تا غروب
يک روز تا فرو شدن در مغاکِ زمان
فاصله کمتر می‌شود.
اين فاصله‌ها را تنها با يادِ تو پر می‌کنم.
دريغ که اين يادِ رنگارنگ
– آنگاه که مرا به يادِ درشتی‌های حقيقت می‌اندازی –
تنها رنج است و هنوز مرا پرهيز می‌دهی
از نامِ رنج حتی!
به پيشوازِ ولادتِ خود می‌آيم
به پيشواز تو می‌آيم
من هم آيا
در روزِ آمدنت خواهم بود؟
من با تو زاده می‌شوم.
با من بگو:
آيا مرگم
پيش از ولادتم خواهد بود؟

۰

من چه گويم؟

وقتی صفحه‌ی ايگناسيو و ترزا را شتابزده بر پا کرده بودم، چندان دقت نکرده بودم چقدر شباهت دارد رنگ اين دو صفحه به رنگ صفحه‌ی سپيده. امروز که از دانشگاه برگشتم، چند عدد ايميل عتاب‌آلود به اضافه‌ی يک پيغامِ تلفنیِ غضبناک از سپيده منتظرم بودند! اين دخترکِ من چه زود رنجيده خاطر می‌شود. يادتان باشد که پادشاه‌ِ تاجدار بايد گاهی اوقات پدرِ تاجدار هم باشد! باشد، درست شد. چرا با ما سرگرانی می‌کنيد؟
من چه گويم تو را نازکی طبعِ لطيف
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
حق با تست، عزيزِ من! تو را مراتب تقدم هست در اين ماجرا. مسافرت در لودويگس‌هافن خوش بگذرد. آخر برلين کجا و لودويگس‌هافن کجا؟ سفر بی‌خطر.
پ.ن. سپيده دخترم نيست. شده است خواهرِ سومِ من: خواهر وبلاگیِ من؛ سپيده‌ی آستانِ ملکوت.

۱

سياستِ جهانی

دارم از داخل بخش کامپيوتر دانشگاه اينها را می‌نويسم. امروز بقيه‌ی بحث سياسی را ادامه داديم و رويکردِ رئاليستی ولفوويتز، کندوليزا رايس و رامسفلد را نقد و تحليل کرديم. ديدگاه ايده‌آليست‌ها را هم ايضاً . . . و ديگر از اين قبيل مباحث . . . ساختار جامعه‌ی ملل در ژنو، معاهده‌ی ورسای، اروپای متحد، موضوع جنگِ عراق . . . نمی‌دانم. جای بقيه‌اش اينجا نيست. بحث خيلی تخصصی می‌شود. شايد سر فرصت مطلبی درباره‌ی رئاليست‌ها و نومحافظه‌کاران دولت جرج بوش نوشتم. فعلاً دل و دماغش نيست. الآن بايد بروم ناهاری بخورم و با استادم بروم بريتيش ميوزيم. راستی اين بچه آمريکايی‌های کلاسمان چقدر از من خوششان آمده است! يعنی ما اينقدر خوش‌تيپيم؟!
ديگر بايد راهی شد. زمان دارد از دست می‌رود و دل ما هم هزاران مايل آن سوتر دارد بال بال می‌زند. آن روز به حضرت دوست می‌گفتم که اين فصل و وصل‌ها، برای من خيلی دردناک است. انگار مريضی توی اتاق سی‌سی‌يو روی تخت باشد و تنها با ماسک اکسيژن تنفس می‌کرده باشد. حسابش را بکنيد که يکی هر چند دقيقه اين ماسک را بردارد و دوباره بگذارد سرِ جايش! خوب اگر می‌خواهی ما را بکشی و قصدِ جانِ ما داری، يک دفعه خلاص کن هم خودت را و هم ما را:
محتاج قصّه نيست گرت قصدِ خونِ ماست
چون رخت از آن تست به يغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است؟

۵

چی شنيدم؟

کسی گفت که من عاقلم يا عاقل شده‌ام؟ اشتباه فرموديد! نه عزيزِ من! به اين سادگی‌ها نمی‌شود. اگر برگردم بدجوری برمی‌گردم. انتهای ارتداد می‌شود. نه خير:
من اين عالمِ عشقو به عالم نفروشم!
مگر مالِ دنياست که به زحمت هم که شد از او بشود دل کند؟ برای دل کندن از او بايد جان داد:
نتوان عاشقِ فرزانه به افسانه فريفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او برنکنم
خودتان را بيهوده خسته نکنيد. هر کسی بهايی دارد. هر کسی را به قيمتی می‌توان خريد يا فروخت. بعضی‌ها بها ندارند. نمی‌فروشم! زور که نيست! آن وقت مرا اندرز می‌دهند که می‌شود، شما هم اشتباه می‌کنيد: شما هم آدم‌ايد! نه خير:
به جفا نمودنِ تو ز وفات بر نگردم / به وفا نمودنِ خود ز جفات باز دارم!
من تازه جان گرفته‌ام. تازه پوست کلفت شده‌ام. فکر کرده‌ايد بيهوده است. اين جان فقط يک جا بايد فدا شود. تنها برای يک نفر. برای من مهمل به هم نبافيد. اين ماجرا خيلی فرق دارد با مازوخيسم و خودآزاری. اين يک چيزِ ديگر است: چيزِ دگرم آمد!
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آنِ منی! کجا روی؟ بی تو به سر نمی‌شود!
تازه فرض را بر اين می‌گذارم که اصلاً اشتباه است: اين خطا از صد صواب اولی‌تر است. تو را به خدا يک لحظه به اين همه غم، اين همه مصيبت، اين همه تيرگی و اهرمن‌خويی نگاه کنيد. من اگر اين شيوه را اختيار نکنم بايد لاجرم توی همان گروه باشم. هيچ راهِ ديگری ندارد. امتحان کرده‌ام. آزمونش را تجربيده‌ام ولی ماجرايش را اينجا نمی‌گويم.

۳

روز خدا

امروز من چقدر کار کردم. چقدر امروز پرنور بود و خرّم. باورم نمی‌شود که بعدِ آن همه غم، بعد آن همه اشک و خون اين قدر رضايت و آرامش متولد شده باشد. همه‌ی اينها البته از نگاهِ نازنينِ من است که من سرگشته را ميان اين همه رنج و بلا رها نمی‌کند. فکر نکنيد بيخودی است که دل کندن از او نمی‌توانم:
فريادِ حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصّه‌ای عجيب و حديثی غريب هست
آن از ديشب که دو ميهمانِ جديد را رخصتِ حضور در بارگاه ملکوت دادم. يکی ايگناسيو و يکی ترزا اين دو جفتِ سخن‌پرداز. باری آنها را که به مددِ سفارشات نافذ و اشاره‌های گره‌گشایِ ماهِ منيرِ فلکِ ملکوت، بانوی چای تلخ، به اين سرزمين جواز تردد داديم. وقتی که می‌خواستم بخوابم ديگر شش و نيم صبح بود. رحيم قرار بود از ادينبورا بيايد و هشت صبح برسد. صدای زنگ موبايلم مرا بيدار نکرده بود تا اينکه صدای ضربه‌ی رحيم روی درِ اتاق سرآسيمه از خوابم پراند. امروز روزِ اول دانشگاه بود. بايد ساعت ده می‌رفتم کارهای ثبت نام و گرفتن کارتِ دانشجويی و اينها را انجام می‌دادم. حول و ولای من از اين بود که مبادا خواب بمانم و همان روزِ اول مايه‌ی آبروريزی شوم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

بی تو بودن نتوان

ساعتی پيش به نوای قطعه‌ی ويلن رومنسِ شماره‌ی ۲ بتهوون رضايت داده بودم که الآن ايميلی از ندا برايم آمد که چيزی را از آلبومِ صحنه‌ی داريوش می‌خواست. تا شروع به گوش دادن قطعات کردم صدای «ياور هميشه مؤمن» بلند شد که اشکم را سرازير کرد. دوستی نوشته بود و خودم هم پيشتر خوانده بودم که آن غزل صبح است ساقيا که حافظ دارد دعای قنوتِ ميرزا جوادِ ملکی تبريزی بود. خاطرم هست که زمانی، دعای قنوتِ من نيز همين ترانه‌ی داريوش بود. جایِ دعای واپسينِ عبادتِ مرا همين ترانه گرفته بود!

۰

خلوتِ دل

داشتم دوباره يادداشت کيوان را می‌خواندم. جايی نوشته بود از کسانی که به اين «شهر شلوغ» آورده‌ام. من ملکوت را شلوغ نمی‌دانم و شلوغ هم نمی‌خواهم. اينجا هزار و يک شرط دارد:
قدم منه به خرابات جز به شرطِ ادب
که ساکنان درش محرمان پادشهند
***
افاضات خاطرِ سلطان به قرار زير است:
اراده‌ی همايونی بر اين تعلق دارد که مجال تردد هيچ صادر و واردی بدون اذن مستقيم قبله‌ی عالم و مشورتِ مشاوران اعظم صادر نشود. ملکِ ملکوت را وليعهدی است که او را رخصت تصرف در پاره‌ای از کلان تصميماتِ شهريارانه‌ی ما هست. ميرزا عباس قلی‌خان معروفی، صاحبِ «حضورِ خلوتِ انس»، وليعهدِ اقليم ملکوت است که جواز پاره‌ای امور را صادر می‌کند و به سفارشات مدبرانه‌ی او گروهی از رندانِ خرابات‌نشين را بر سفره‌ی پر فيضِ وادیِ ملکوت نشانده‌ايم.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد