۱

مجمع‌الجزایر وبلاگیه

صبح روزگارانِ تارِ ما بس دیر مانده است و در این ظلمات که امید کورسویی هم در این تباهی‌ها نمی‌رود، روزگاری دلِ دیوانه را به مصاحبتِ همدمان و همراهان وبلاگیه و همگنانِ ارضِ ملکوت خشنود داشتم، باشد که دمی از آزارِ این پاشکسته‌ی دل‌رمیده دست بدارد. خانواده‌ی ملکوتیان چندان بسط یافته است که اقصای اروپای مرکزی و غربی را درنوردیده است. پلی که از لندن به پراگ، برلین و وین خورده است،حلقه‌ی اهلِ قلم را نیکو به هم پیوسته است. ذکری از یکایک رفیقان اگر به میان نمی‌آورم از آن روست که در حلقه‌ی ملکوت اسم و رسمِ همگی مضبوط است.
باری اربابِ اهل هنر همگی در این آخر هفته در پراگ گرد هم بودند و دل به دلنوازی یارانِ اهل حکایت سپرده بودند . . . چندان هم مشغول روایت و داستان بودند که صدایِ سلطان هم به گوششان نمی‌رسید، تا بدان حد که گوشی تلفن را هم رو به دیوار می‌نهادند تا قبله‌ی عالم تنها مستمع باشد!! القصه، معضلِ بعدِ فاصله و زیستن در ظلّ عنایات عمه‌جان الیزابت و تونی بلر این آفات را هم دارد!

۰

فیلسوفان مسلمان در روزگارِ ما

در پیِ مطلبی که مدتی پیش برای سخنان خسرو ناقد در خصوص سید حسین نصر نگاشته بودم، ناقد در صفحه‌اش در بخش نامه‌ها مطلب را با اضافه توضیحاتی آورده است. من کماکان بر همان مدعا درباره‌ی سید حسین نصر باقی هستم. متأسفانه سید حسین نصر در امتزاج و آمیختن عرفان و فلسفه شدیداً راه افراط را در پیش گرفته است. نمونه آشکار و بارزش طبقه‌بندی شاعری چون خیام در زمره‌ی عارفان و حکمای ربانی است که تنها از سید حسین نصر و اقمارِ فکری‌اش ساخته است. شاید در فرصتی دیگر بحث مبسوطی را درباره‌ی او پیش بکشم.

۶

قرار سوم وبلاگی

امروز سومین قرارِ وبلاگ‌نویسان لندن بود و افرادی که تا به حال نیامده بودند هم آمدند. مجتبی، جاوید، مهرداد عارف ادیب، سروش، مهدی (صاحب وبلاگ دفتر بی‌معنی)، شاهین، مازیار و خودم. لینک صفحات را بعداً می‌گذارم. الآن عجله دارم و حالم هم زیاد خوش نیست. سرم درد می‌کند و می‌خواهم بروم فیلم مزرعه‌ی حیوانات را که امروز از جاوید گرفتم ببینم.

۱

مرا عاشقی شیدا

این آوازِ شجریان را که تصنیف «مرا عاشقی شیدا» را خوانده است، از وبلاگ چشمه‌ نوش گرفتم و آوردم به اینجا. این تصنیف را که شعرش را منیر طه گفته است، نخستین بار بنان خوانده است. ظاهراً اصل کار را همین جور زنده ضبط کرده‌اند.

۴

خون خوردن و خاموشی

از سخنرانیِ امشب سروش برگشته‌ام با عنوانِ «برای ایران و اسلام». چندان دست و دلم به نوشتن نمی‌رود که شرحی از آنچه رفت بازگویم. تنها یک نکته را می‌گویم که در نوشته‌های پراکنده‌ای که داشته‌ام من هم ظرافت آن را متذکر شده‌ام. سروش جایی امشب گفت که همان روزی که خاتمی (شاید تحت فشار) بر زبان آورد که جامعه‌ی مدنی همان مدینه‌النبیِ زمان پیامبر است، من از این جنبش نومید و دلسرد شدم. خاتمی با گفتن همین حرف مسیر اصلاحات را عوض کرده بود. این را من در مانیفست وبلاگ یادآوری کرده بودم. سروش گفت:
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنانِ دلِ شیدا به کفِ شیرین داد

۰

در گریز از خویش

هیچ می‌دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم
زانکه بر این پرده‌ی تاریک
آنچه می‌خواهم نمی‌بینم
و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم!

۵

روزگارِ افولِ مولانا؟

داشتم الآن نامه‌ی بهنود (با اجازه . . .) را در واکنش به نامه‌ی سروش به خاتمی می‌خواندم. آرام و با تأنی تا به آخر خواندمش. او هم نامه‌ی زیبایی نوشته است! اما در سراسر آن نامه که برای من تنهای انشایش زیبا بود و تکرار همان امیدبخشی‌های متعارف از نوعِ بهنودی بود، در آخرش سخنی بود که مرا آزار داد:
«غبطه خوردم به خودمان و بار دیگر لعنتی راندم بر این سنگسران که در همین ربع قرن یک گاندی از ما گرفتند و یک نلسون ماندلا و حیفم آمد مولانا را هم از ما بستانند، به خشمی که در او برانگیخته اند و تازه زبانه اش را هم به سوی خودی رانده اند.»
من خود از سروش درس‌ها درباره‌ی مولوی آموخته‌ام، اما معنای این حرف جز تملق می‌تواند بود؟ یعنی واقعاً بهنود تا این مایه به سروش ارادت دارد که او را عینیت مولوی در زمانه‌ی ما می‌شمارد؟ یعنی چه که مولانا را از ما بستانند؟ آخر عزیز من! چرا با کلمات بازی می‌کنی بیهوده؟ چرا با هر کس و هر چیزی لاس می‌زنی؟ برای من هم سروش عزیز است و هم مولوی. هر دو به احساسات و عواطفِ من عجیب نزدیک‌اند، اما معنای این لوندی را من درنیافتم! واقعاً از اینکه این کلمات لاس و لوندی را به کار می‌برم شرمنده‌ام، ولی مولوی چنان برای من عزیز است که خوش ندارم کسی چون بهنود این‌گونه او را و سروش را به بازی بگیرد. باز هم از بهنود عذر می‌خواهم!

۳

سخت است سکوت!

خیلی دشوار است که وقتی سخن از عمقِ وجودت می‌جوشد و خروشان سودای روان شدن دارد، جلوی‌اش را مسدود کنی. پرهیز از نوشتن و دوری از فریاد کردن برای کسی مثل من خیلی سخت است. دلیل ننوشتن پاره‌ای از حرف‌ها این است که چندان درشت و رنجاننده هستند که سنگینی‌شان، کامِ هر طربناکی را تلخ می‌کند. پس اگر چیزی نگویم، دلیل بر این نیست که مردابی دامن گسترانده است و از سخن مانده‌ام:
هر بیشه گمان مبر که خالی است
شاید که پلنگ خفته باشد
اگر چه روزی می‌خواهم دیگر هرگز نگویم، هرگز ننویسم. شاید، شاید در همین آینده‌ی نزدیک . . . نمی‌دانم! من میان سکوت و فریاد گرفتارم. مجالِ گفتن نیست. اگر سخن بگویم ناچار سخنانی می‌آید که گفته‌اند نباید بیاید. پس سکوت بهتر. اما:
برخیز به خونِ دل وضویی بکنیم
در آبِ ترانه شستشویی بکنیم
عمر اندک و فرصتِ خموشی بسیار
تلخ است سکوت گفت‌وگویی بکنیم
کاش همه می‌فهمیدند که عمر اندک است و فرصت برای سکوت و اعتزال بسیار است. کاش همه در می‌یافتند که بک بار بیشتر مهلت برای زندگی نیست. وقتی که مردی دیگر راه برگشتی نیست . . . خسته‌ام، خسته!

۲

شکسته‌وار به درگاهت آمدم

دیروز که با استادمان می‌خواستیم برویم بریتیش میوزیم، حضرت استاد هوس فرمودند که از آکسفورد استریت تا موزه را قدم بزنند. چون حضرتِ استاد در لندن زندگی نمی‌کند، ناچار بنده باید راهنمایی می‌کردم. حدود یک ساعت تمام آن مسیر را رفتیم و وقتی که به موزه رسیدیم، من آش و لاش بودم. حالا مردِ کار می‌خواهد که موزه‌ی به آن عظمت را بگردی. بخشی از قسمت مصر را تماشا کردیم با هم و به طبقه‌ی بالا رفتیم تا مومیایی‌ها را ببینیم. آنجا بس که محوِ تماشای مومیایی‌ها و اجساد هزاران ساله شده بود که استاد را گم کردم. با چنان کنجکاوی و علاقه‌ای به اجساد و استخوان‌ها نگاه می‌کردم که هر کس از کنارم عبور می‌کرد، نگاهی عاقل اندر سفیه به من داشت. حالِ دانشمندی را داشتم که با دقت دارد در کشفی که سال‌ها پیش کرده است، باز هم تأمل می‌کند تا شاید راز جدیدی را دریابد. دیدن این اجسادِ مومیایی شده و آن استخوان‌ها که یکی مالِ کودکی بود، یکی از آن مردی و استخوان کاسه‌ی سرِ زنان و دختران، نه که مرا ترساند. نه. خون به مغزم می­دوید از اینکه می‌دیدم چقدر راحت عشق را به خاک و خون می‌کشیم و «اندیشه از بلای خماری نمی‌کنیم». روزگارِ غریبی است نازنین، غریب. بسیار غریب! یک لحظه با یاد این نیستیم که . . . امروز که در دستم توام مرحمتی کن!

۰

گفت‌وگوهاست در این راه . . .

من نمی‌دانم این همه تفاوتِ ره برای چیست؟ خاطرم هست که وقتی هنوز ایران بودم، گاهی با مهرداد شوقی، که همدم و همدلِ خیلی از اوقاتِ تنهایی من بود، فراوان پیش می‌آمد که تا دیر وقت در دفترش می‌نشستیم و از ری و روم صحبت می‌کردیم یا سر شبی سری به شوکا می‌زدیم که احوالی از یارعلی مقدم بپرسیم و قهوه‌ای بنوشیم. الآن هم که مقیمِ کانادا شده است و «مگرش خدمتِ دیرین من از یاد برفت» که هیچ خبری از او نیست. مهرداد روایتِ جالبی از داستان موسی و خضر داشت. می‌گفت خدا در نظامِ عالم به بعضی‌ها تقلب می‌رساند. از موسی و خضر یک امتحان می‌گیرد ولی قبل از امتحان جوابِ سؤالات را به خضر می‌دهد و موسی را «ویران و سرگردان» می‌کند! تو هم با ما چنینی:
تو می‌روی و دل ز دست می‌رود / مرو که با تو هر چه هست می‌رود
دلی شکستی و به هفت آسمان / هنوز بانگِ این شکست می‌رود
کجا توان گریخت زین بلای عشق / که بر سرِ من از الست می‌رود.
بلا روزگاریه عاشقیت . . .داداش حبیب ما کجاست که ما را ببرد امامزاده داوود؟ می‌پرسی باز چه شده است؟ پرسیدن دارد؟
از چشمِ خود بپرس که ما را که می‌کشد
جانا گناهِ طالع و جرمِ ستاره نیست!

صفحه ها ... 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد