۰

صفای چشمه‌ی ایمان

دمِ صبحی، به سرم زد نواری را که امین برایم از آمریکا فرستاده بود گوش کنم. مجموعه‌ای است از کارهای تنبور استاد امیر حیاتی از نوازندگان برجسته‌ی تنبور که موسیقی کرمانشاهان و مقام‌های باستانی تنبور را اجرا کرده است. نوار با اجرای «علی گویم علی جویم» (این را باید گوش بدهید) آغاز می‌شود. وقتی داشتم این را گوش می‌دادم یادِ مادرم افتادم که این ادبیات و این موسیقی از طفولیت با جانش گره خورده است.
مادرم همیشه برای من مجسمه‌ی ایمان بوده است. ایمان هم در خانواده‌ی ما با شعر و ادبیات در گوشت و خونِ ما رسوخ می‌کرد. حسابش را بکنید کسی را که سواد خواندن و نوشتن ندارد و یک دنیا شعر را به حافظه سپرده است و با اینها زندگی کرده است. وقتی می‌گویم شعر، مقصودم شعرِ روزگار ما نیست. نسلِ پیشتر، حداقل آن نسلی که در این زمینه مرادِ من است، شعرش سخنانِ مولوی، عطار و سنایی بوده است. ناصر خسرو هم البته در مثنوی‌هایی که بدو منسوب است برای مادر جای خود را داشته است. دریغا که هنوز کسی این زحمت را به خود نداده است تا آن ادبیات و میراث را یک بار هم که شده حداقل بررسی کند تا ببیند چه چیزی قائمه‌ی ایمان و ستون اعتقاد عده‌ای روستاییِ عامی بوده است و آکادمیسین‌های امروزی هم در آن تهی‌دستند.

۱

در ماجرا ببستی

خیلی اوقات حکایت ما این است که:
چه شکایت از فراقت که نداشتم و لیکن
تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی
آدم عاشق در عین اینکه دلیرترین آدم است، عاجزترین آدم هم هست. پیش معشوق نفس نمی‌تواند بکشد:
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز کویت / به کجا رود کبوتر که اسیرِ باز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهدِ یاران / اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

۰

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان

داشتم نگاهی به سایت بنیاد اسماعیل خویی می‌کردم. داخل یکی از صفحات متوجه چیز جالبی شدم. از هر کسی که اسم برده بودند اولِ اسمش یا استاد بود یا دکتر یا مهندس. انگار آدمی بدون لقب و عنوان، آدم نیست. نمی‌دانم چه بر سر قومِ ایرانی آمده است که تا مدرکی را به خودشان آویزان نکنند، آدم به حساب نمی‌آیند. شما حالا وضعیت بعضی از ایرانیان ما را ببینید: آقای دکتر مهندس حجه‌الاسلام پروفسور فلانی! نمونه‌های خوبش خاتمی هستند و کدیور. محافظه‌کارانِ سیاسیِ ما هم که وقتی برای خودشان لقب و عنوان ردیف می‌کنند، به کاریکاتورِ مضحکی تبدیل می‌شوند. کاش کسی بود که این مدارک و القاب را وزن می‌کرد و ارزش واقعی اینها روشن می‌شد:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

۲

افاضات جمشید خان

جمشید برزگر فرموده است:
«نوشته حسین درخشان و توضیحات صاحب ارض ملکوت، و از آن مهم تر، یادداشت قبلی همایونی با عنوان “رجعت طربستان و مقررات آتی” نکته ها در ذهنم برانگیخت و هراسی ناپیدا. راستش اگر تمام حرف های حسین را درباره موسیقی روی وبلاگ و پنهان ماندن نویسندگان برخی وبلاگ های مقیم ملکوت قبول نداشته باشم، در یک مساله، هیچ بحثی با او ندارم و کاملا موافقم. آن هم چیزی نیست جز اینکه وبلاگ به نویسنده اش این امکان و اجازه را می دهد که خود ویراستار و سردبیر خود باشد.
اما فراموش نکنیم این فقط آزادی نیست، مسئولیت هم هست.
نمی خواهم اینجا و اکنون، که مجالش نیست، مفصل بنویسم. به همین خاطر بر می گردم به همین اقلیم خودمان. قبله عالم خود باید بهتر از هر کس بداند که مقیمان این ملک، خود مسئول نوشته های خویشند و صد البته که هیچ کس، نوشته یکی در این جمع را به حساب دیگری ، یا کل جمع نمی گذارد. مقرراتی از آن دست که از بارگاه ملکوتی صادر شده، بیشتر در مجله و سایتی اینترنتی فی المثل کاربرد دارد، نه به قول خود صاحب ارض، در مجمع الجزایر وبلاگیه، که گرچه هرکدام از مقیمان این جزیره سلطان نیستند، اما حاکم و والی ملک و دیار خودند و خوب و بدش را هم دیگران اگر قرار باشد بنویسند، به پای خود آنان خواهند نوشت و از این رهگذر، گرد و غباری هم اگر برخیزد بر دامن کبریایی ملکوتیان نخواهد نشست.
حالا که ملکوت رونقی بیش گرفته، اندیشه و احتیاطی بیش لازم است. اما گمان من این است که سمت همه اینها باید حفظ و گسترش فردیت، آزادی و مسئولیت توامان نویسندگان وبلاگ های متعددی باشد که امروز، در ملکوت خانه کرده اند.
ما می توانیم و یا باید یکدیگر را نقد کنیم تا صیقل بخوریم و تراشیده و زیباتر و سنجیده تر از قبل شویم؛ اما وارد شدن به ساحت امر و نهی و داوری کردن که یکی تند رفته و دیگری کند، و باید در این ساحت خرامید و یا دست بالا هروله کرد و نتاخت، سخنی از جنسی دیگر است که حتی اگر نیتی خیر در پسش باشد، نتیجه ای نامیمون دارد. امری که سال هاست خیلی از مقیمان کنونی ملک ملکوت، با گوشت و پوست و استخوان لمس و درکش کرده‌ایم.»
صاحب سیبستان هم مطلبی در همین زمینه نوشته است با عنوان «فاشگویانِ حلقه‌ی ملکوت». باقی دوستان هم نظر بدهند.
این هم الطافِ با انواعِ عتاب آلوده‌ی ولیعهدِ بارگاه: «صیقل حضرت عشق با من.
وقتی جمشید عزیزم مثل آب خوردن اینجا و اینجا و اینجا را کلیک می کند، من هم قبله ی عالم را صیقل می دهم. کار دیگران را به کاتب کتابچه می سپارم . . . و کیانوش مهربانم لبخند می زند. گویی به کاری ساده می خندد .
قبله!
بگذار همه چیز طبیعی به پیش رود. قربانت گردم.»

۶

توضیحات ذاتِ مبارکِ همایونی!

می‌خواستم بخوابم یکی دو ساعتی که دیدم حسین درخشان کنجکاوی‌اش درباره‌ی حلقه‌ی ملکوت گل کرده است و با انگشت به ذاتِ مقدس همایونی اشاره کرده است که آنک فلانی با این حلقه‌ی ملکوتی. لازم دیدم برای نکاتی که گفته است توضیحاتی بدهم. اولاً ممنون از حسنِ توجهت. ثانیاً درباره‌ی آن نکته‌ی Usability وبلاگ و اینکه من و بقیه هم به تبعیت از من موسیقی روی صفحه گذاشته‌اند که بندِ دلِ زن و شوهرها را پاره می‌کند، نمی‌دانم. شاید اینجوری باشد که می‌گویی. ولی حداقل من که قبله‌ی عالم باشم، کمی خودشیفتگی دارم و مرتب به موسیقی‌های خودم گوش می‌دهم. دوست دارم هر وقت صفحه باز می‌شود صدای موسیقی بیاید. دیگران میلِ خودشان است. خیلی سایت‌ها هست که اینجوری هستند. کسانی هم که با ملکوت آشنا هستند می‌دانند همیشه صدای موسیقی فوری بلند می‌شود. تازه واردها هم بد نیست بعضی وقت‌ها یا ذوق زده بشوند یا زهره ترک. سلطانی گفتند و کر و فری! به هر حال پر بی‌ربط نمی‌گویی. شاید برش داشتیم.
رازآلودگی زبانِ من هم در وبلاگ فرع بر شخصیت من است. من دوست دارم اینجوری بنویسم. هزار و یک دلیل هم دارد. من لخت و عور یاد نگرفته‌ام بپرم وسط خیابان. هنوز این قدر پررو نشده‌ام. همین جور هم که می‌نویسم کلی ملامت می‌شنوم که زیاد حرف می‌زنم! حرفت قبول است. آری من ایرانی هستم با همان خصلت‌های هزاران ساله‌ی حافظ وار:
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان / کان شوخِ سربریده بند زبان ندارد!
اینکه دیگران چرا نامِ واقعی‌شان را نمی‌گویند هم دلایل شخصی خودشان است. فراموش نکنیم که هنوز هم ایران بزرگترین زندان روزنامه‌نگاران در خاورمیانه است. درست است که شاید به یک وبلاگ‌نویسی که سیاسی‌کار هم نیست دخلی نداشته باشد ولی توی مملکت ما که قانون حاکم نیست. قانون از سرِ بخار معده می‌آید. اگر کسی کشته شد تا بیایی ثابت کنی فلانی او را کشته است، خودت کشته می‌شوی! پس همه حق دارند با هول و وحشت زندگی کنند. غرورِ قومِ ایرانی زخم‌خورده‌ی این همه ارعاب و تهدید است که همیشه بر سرشان رفته است. نمی‌شود من و شما توی اروپا و آمریکا بنشینیم و برایشان نسخه‌ی شجاعت و دلیری بپیچیم. جمعِ ما هم به جز آنها که تازه‌کارند و البته خودِ قبله‌ی عالم، همگی اهل صراحتند و با کسی تعارف ندارند. حرفشان را رک می‌زنند. وبلاگ من هم که حکایتش خیلی شخصی‌تر از این حرف‌هاست. صاحب سیبستان، کاتب کتابچه، نویسنده‌ی چای تلخ، عباس معروفی و جمشید بزرگر هیچکدامشان اهل پروا نیستند. کیوان هم که اندکی تند رفته است، باید کمی – برای دلِ قبله‌ی عالم – مراعات فضای ملکوت را بکند. ما که اپوزیسیون سیاسی نیستیم. من هم که حکایتم زمین تا آسمان با بقیه‌ی آدم‌های کره‌ی زمین فرق دارد. به هر حال، حرف‌هایت شنیدنی است. سپاس.

۴

بازارِ بدلی‌ها

دارم داستانی را می‌خوانم که از سرِ شب مشغولم کرده است. از میانه‌ی کتاب هم رد شده‌ام. ناگهان خون به مغزم دوید. باید اینها را بگویم حتماً که:
دلِ شکسته‌ی ما همچو آینه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است
ز چاکِ پیرهن یوسف آشکارا شد
که دست و دیده‌ی پاکیزه دامنان پاک است
یعنی تو یوسفت را می‌فروشی؟ با چه معامله‌اش می‌کنی که ضرر نکرده باشی؟ یا شاید اصلاً برایت مهم نیست که داری یوسف می‌فروشی؟ این‌گونه است؟ یوسف را به بهای وهم و خیال خواهی فروخت؟ یا به متاعی که نمی‌دانی بدل است یا واقعی؟ مردهای زمانه‌ی ما غالباً بدلی هستند. قلب‌های بدل. عشق‌های بدل. هیچ وقت نمی‌توانی تشخیص بدهی داری کجا خودت را خرج می‌کنی. وقتی که همه چیز تمام شده باشد، وقتی که پل‌های پشتِ سر خراب شده باشند، دیگر خیلی سخت است آدم برگردد. زمانه عجب ناجوانمرد است. ولی من هنوز پابرهنه هم که باشد می‌روم. می‌آیم:
گر بماندیم زنده بردوزیم / جامه‌ای کز فراق چاک شده
ور بمردیم عذر ما بپذیر / ای بسا آرزو که خاک شده
الآن باز توی لندن سپیده زده است. نه از سپیده رد شده است. باید آن گوشه‌ها خورشید سرک می‌کشیده باشد. صدای قطعه مقدمه‌ی چهارگاه مشکاتیان می‌آید. دارم در ضمن بقیه‌ی کارهایم دستان گوش می‌دهم. این دو قطعه‌ی اول دستان، درست قبل از آواز چهارگاه همیشه مرا دیوانه می‌کند. دم صبحی جان می‌دهد. مخصوصاً که آن نسیمِ ملایم از لای درز پنجره روی صورتم می‌خورد و ضرباهنگ چهارگاه را پر اثرتر می‌کند. مضراب‌های سنتور عجب پرصلابت فرود می‌آیند. یعنی آن پرویز همان پرویزی است که من الآن می‌شناسم؟ نمی‌دانم. ولی تو همانی هستی که می‌شناختم. من هنوز هم هستم. هنوز. هنوز با تو هستم. هستم:
گوش کن! با لبِ خاموش سخن می‌گویم / پاسخم گو به نگاهی که زبانِ من و تست
دوست ندارم وقتی که می‌آیی دیگر خیلی دیر شده باشد. دل‌پیچه می‌گیرم از تجسم اینکه من شده‌ام مجید و داداش حبیب بالای سرم روبروی امامزاده داوود بگوید: «همه‌ی عمر دیر رسیدیم». هر وقت که سوته‌دلان می‌دیدم، تا فیلم به اینجایش می‌رسید بغضم می‌ترکید. باید همین روزها دوباره بروم پایین بنشینم سوته‌دلان ببینم.

۰

ما را بس

مگر ما جز تو چیزی می‌خواستیم یا می‌خواهیم؟ خودت می‌دانی که میان این بازارِ پرغوغا اگر با تو نباشم یکسره مغبونم. حافظ هم که گفته بود طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس، خودش چند بیت بالاتر گفته بود که «دولت صحبت آن مونس جان ما را بس» و به همان یک گلعذار از گلستانِ جهان اکتفا می‌کرد. مگر ما بیش از تو یا غیر از تو را خواستیم؟ حالا باید تاوانِ یگانه‌خواهی و وفا کردن را پس بدهیم؟ معلوم است که نه:
زین چمن سایه‌ی آن سرو روان ما را بس
آری:
به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد . . .
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند / کسی به حسن و ملاحت به یارِ ما نرسد

۱

رجعتِ طربستان و مقرراتِ آتی

چند نکته‌ی مهم:
۱. امروز از مددِ مشارکت اهالی ارضِ ملکوت، در راستای سیاست توسعه‌ی آستانه‌ی مبارکه، فضای سایت را افزایش دادیم و فایل‌های طربستان را که بر روی سایت محسن بودند در سایت خودمان نیز آوردم. البته فایل‌های موجود در سایت محسن کماکان موجودند مگر اینکه خودش بخواهد آنها را پاک کند که فضایی را اشغال نکنند. باری، دلیلش این بود که خودم از اینجا نمی‌توانستم آن صفحه را باز کنم. لذا منتقلشان کردم به همین جا. توضیح بدهم که بعضی از سایت‌ها را که در ایران هستند، منجمله همین پنجاه سال موسیقی ایران را من نمی‌توانم از خانه باز کنم.
۲. از آن جا که تعداد وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت رو به افزایش است، تصمیم گرفتیم مقرراتی را بر نوشته‌های دوستان حاکم کنیم تا انضباط و قواعد لازم را در خصوصِ حضور در ملکوت رعایت کنند. به گمانِ من وقتی که دایره‌ی نویسندگان اینقدر وسیع باشد و همگی سلایقی متفاوت داشته باشند، دیگر نمی‌شود هر کس هر چه دلش خواست بنویسد (به استثنای خودم که صاحب اینجا هستم). یعنی مقصودم این است که باید قواعدی باشد که مانعِ هرج و مرج یا احیاناً تهتک به افراد را بگیرد و نوشته‌ها مبتنی بر ضوابطی باشد.

ادامه‌ی مطلب…

۰

اشکبوسِ مقدمِ راهِ توام

همین را می‌خواستی؟ که روز و شب در هوایت بی‌قرار باشم؟ هستم! تو که می‌دانی. صدای تارِ لطفی و آوازش بیخودم می‌کند. لطفی می‌خواهد صوفی باشد یا مطرب، برایم فرقی نمی‌کند. وقتی چنگ به دل آدم می‌زند و همه چیز را بیرون می‌ریزد کافی است. اصلاً اگر جز این هم بود. اگر من خودم هم پیشتر از اینها با او اخت نبودم، همین که تو را خوش می‌آید، کافی نیست؟ به خدا هست! تا قیامِ قیامت!

۳

عادتِ دوست داشتن؟

دوست داشتن حتی اگر عادت شود، باز هم خوب است. اصلاً عشق تبدیل به عادت نمی‌شود. عشق خصلتش این است که حرکت می‌کند و هر روز سرِ راهش واقعه و حادثه‌ای در کمین است:
ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلها اذله
با این حال، حتی اگر عشق عادت باشد باز هم عادتِ خوبی است. کاش همه‌ی عادت‌ها این چنین باشد. تنها وقتی می‌فهمی این عادت چقدر خواستنی و مطلوب است که از دستش داده باشی و گرفتارِ دردِ بی‌عشقی و عادت بی‌دردی شده باشی. وای به روزی که دیگر معشوق هم برایت بمیرد. عاشقی بی معشوق و معشوقِ بی‌عاشق؟ تصورش خیلی سخت است. دنیا بدون این تصورات هم خودش رنج است و عذاب!

صفحه ها ... 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد