۱

شهریار کوچولو

هر وقت که از دیدن عبارات سلطانی و سخنانِ خاقانی در اینجا یکه خوردید و با خود گفتید که عجبِ وبلاگ‌نویسِ خودخواه و خودشیفته‌ای است این صاحب ارض ملکوت، بروید و مطلبی را که قبلاً نوشته‌ام بخوانید:
قبله‌ی عالم: شهریار کوچک
شهریاری ما چندان هم یال و کوپال ندارد. بگذارید در این فضای طنزمان نفس بکشیم! عالم فلاسفه خیلی روان‌فرساست.

۰

تعطیلی بارگاه به سبب مشکلات فنی

مدتی است که گرمای بی‌سابقه‌ای اروپا و لندن را فراگرفته است. شهری که هیچ‌وقت گرمایی چنین طاقت‌فرسا را ندیده است، گویی آتشِ کویر بر سرِ آن می‌بارد. در این تفّ سوزانِ گرما، کامپیوتر من هم تا همین دقایقی پیش احتمالاً به خاطر حرارت بیش از حد هوا هر چند دقیقه‌ای بازی در می‌آورد و به اغما می‌افتاد. عصر بیرون زدم تا برایش یک فنِ جدید بخرم که همه جا تعطیل بود. گویی با خنک‌تر شدن هوا، این زبان‌بسته هم نفسی کشیده است. سه ساعتی است که بدون بهانه و یک نفس مرا همراهی کرده است و فرصتی برای ادامه دادن ترجمه‌هایم برایم فراهم کرده است. گفته‌اند که فردا دمای هوا ده درجه پایین می‌آید! هوای لندن هم مثل آدم‌هایش حساب و کتاب ندارد. بیچاره کسانی که تاب این گرما را ندارند و پیوسته عرق‌ریزان و دستمال به دست از آفتاب به سایه می‌گریزند و همه جا پیِ کولری هستند تا دمی از هرم گرما بیاسایند!

۰

برنارد لوییس و شرق‌شناسی

چنان که پیشتر گفته بودم برای نقدِ کتاب که بخشی از نمره‌ی پایان ترم درس روابط بین‌الملل بود، کتاب «آیا چه خطا رفت؟» از برنارد لوییس را برگزیده بودم. مطلب را اکنون تحویل داده‌ام و نمره‌ی درس را هم گرفته‌ام. این مرورِ کلی را اکنون اینجا به صورت فایل پی‌دی‌اف می‌آورم:
وقتی که تبیین‌ها به خطا می‌روند
البته بسیاری از مطالب به اشارتی بر می‌گردد که در کلاس درس مطرح شده‌اند از این رو شاید تفصیل چندانی در مطلب نباشد.

۱

چه جای شکر و شکایت؟

چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند
دوستی دیشب می‌گفت: «بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار». سخن حکیمانه‌ای اما:
شرح این هجران و این خونِ جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
چون که گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

۰

امان از فقدانِ امکانات

کامپیوترِ من دوباره آن ایرادِ سخت‌افزاری قبلی‌اش گریبانگیرم شده است و هر چند دقیقه‌ای یک بار ناگهان به توقف کامل می‌رسد و ناچار باید خاموشش کنم. به گمان باز باید بروم فنِ سی‌پی‌یو را عوض کنم. گرمای هوای لندن نفسِ کامپیوتر را هم می‌بُرد. اگر دیدید قبله‌ی عالم مدتی از پهنه‌ی ملکوت غیبت اختیار کرده است بدانید دلیلش چیست.

۱

از ملال

بی نازِ نرگسش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بر آن دو گوشه‌ی ابرو نهاده‌ایم

۲

ارکانِ حیات

گاهی اوقات پیش می‌آید که احبابِ شفیق از اکنافِ عالم طی استفساراتی ملامت‌گرانه می‌پرسند که قبله‌ی عالم این مایه وقت را برای تحریر و توشیح اشاراتِ وبلاگیه در ارض ملکوت، از کجا می‌آورد؟ محضِ اطلاع عموم مترددین آستانه‌ی مبارکه و ایضاً ساکنین ارضِ مقدسه و صاحب‌جاهانِ محروسه‌ی معظمه چنین ایفاد می‌گردد که ارسال توقیعات و تقریر خواطرِ سلطانی در این پهنه‌ی مملکتِ ملکوت چیزی نیست که لزوماً مستلزم صرف وقت باشد. برای حضرت سلطان، کتابتِ این نکات درخشان و افشای ما فی‌الضمیر مبارک چنانکه خوردن و خفتن و دیدن و شنیدن، از جمله‌ی لوازم حیات است و محتاجِ جهد و کوشش نیست. یعنی وبلاگیدن فرعی است بر حیاتِ سلطان. چنان که از آب تری می‌زاید و از آتش گرما، از ذاتِ سلطان وبلاگ تراوش می‌کند!
همواره در میان اوقات تدبیر امورِ دانشگاه و تدارکِ معضلاتِ معیشت و تلاش در راه ارتزاق، دقایقی فرادست می‌آید که تأملاتِ متراکم را مجال بروز و ظهور دهیم. باری حضرت سلطان را نیز در این امور چنان ید طولایی است که نوشتن را در طرفه‌العینی و لمحه‌البصری انجام می‌دهند:
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی / هزار نکته در این کار هست تا دانی
به جز شکر دهنی مایه‌هاست خوبی را / به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی!

۱

اینها بی تو؟

نکهتِ گل را چه کنم ای صنم
بویی از آن پیرهنم آرزوست

۱

این روزها که می‌گذرد . . .

این روزها در تدارک ارزیابی پایان‌نامه‌ی فوق‌لیسانسم هستم. یکی از استادانی که خواهم داشت جان کین است که از اساتید طراز اول دانشگاه ما محسوب می‌شود. اخیراً دیدم که سخنرانی یا مصاحبه‌ای از او در گویا یا جای دیگری که یادم نمی‌آید چاپ شده بود. در همین لینکی که بالا داده‌ام مطالب مفصلی درباره‌ی او آمده است. به هر حال، برنامه‌ی سیمنارها و دروسی که با جان کین داریم بسیار جالب و جذاب است. ماکس وبر، کارل پوپر، تامس کوهن، لودویگ ویتگنشتاین، مارتین هیدگر از جمله افرادی هستند که موضوع این درس خواهند بود.
پای مطلبِ «تجاهل غربیان» دوستی یادداشت گذاشته است و گفته است: «ما مگر غرب رو شناختیم ؟!؟ اگر برنارد لوییس ما را نشناخت دیگر غربی ها هم ما را نشناخته اند؟؟؟؟ ». بعداً به تفصیل در این مورد خواهم نوشت. فقط به اشاره بگویم که درست است که شماری از غربیان تحقیقات بسیار ارزشمندی درباره‌ی ما کرده‌اند، ولی هنوز عمدتاً در جهان غرب این خلاء فرهنگی و معرفتی وجود دارد و شواهد مسجل و مسلمی هم بر آن هست. برنارد لوییس اما چهره‌ای است که خیلی اوقات بر سیاست‌های غربیان و به خصوص آمریکاییان تأثیرگذار است. پس این موضعِ مدافعه‌جویانه و توجیه‌گرانه‌ای است که نقص غربیان را نبینم و یکسره متوجه کم و کاستی‌های خودمان باشیم. باز هم در این باره خواهم نوشت.

۰

قبله‌ی عالم: شهریار کوچک

دیشب که با کیانوش صحبت می‌کردم مرا به یاد شهریار کوچولو انداخت. گفتم چقدر مصداق دارد که در بابِ این سلطنتی که ما در ارض ملکوت داریم این قطعه از کتاب را اینجا نقل کنم:
«اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد