۱

سکوت

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه انگارد مرا
يادِ آن فرزانه‌ی آزرده خاطر خوش که گفت
خامشی جستم که حاسد مرده پندارد مرا

۶

به کدامين گناه؟

بی‌گناهی کم گناهی نيست در ديوانِ عشق
يوسف از دامانِ پاکِ خود به زندان رفته است!

۱

تنها غبار

تنها غبار است اينجا. هيچ جا را نمی‌توان ديد. چشمخانه‌ها تهی، دل‌ها خالی از شور، خردها خاموش‌اند. رنجِ اين‌ها استخوان می‌سوزد، ولی نقدِ حالِ ما همين است و جز اين نيست:
من و مقامِ رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترک درمان گفت
آن قدر اينجا خاموش است، چندان عشق را سترون کرده‌اند که بغض هم يارای شکستن ندارد:
ز بس که گريه نکردم غرورِ بغض شکست
برای غسلِ دلِ مرده آب لازم نيست

۴

با کدام باد؟

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟

۷

تهی‌دستی فقيهان

در يادداشتِ اخيری که درباره‌ی برنامه‌ی آی‌تی‌وی۱ نوشته بودم، متذکر شدم که خيلی از افرادی که مورد مصاحبه بودند، در زبانِ انگليسی مشکلات بزرگی دارند. اين سخن را از آن رو می‌گويم که خود مدت‌ها با زبان انگليسی مأنوس بوده‌ام و حتی آن را تدريس کرده‌ام. کسانی که مرا از نزديک می‌شناسند می‌دانند که تا چه اندازه در درست ادا کردن کلمات انگليسی وسواس دارم. مقصودم داشتن لهجه‌ی انگليسی نيست. درست ادا کردن با لهجه داشتن فرق دارد. متأسفانه نسل روحانيون بعد از انقلاب علی‌رغم سر و صدای زيادی که در اين زمينه به پا کرده‌اند در اين زمينه بسيار فقير و تهی‌دست‌اند. شخصاً در سخنرانی‌های زيادی شاهد بوده‌ام که يک روحانی يا محقق که از قم آمده است، انگليسی را چنان پريشان و مضحک سخن گفته است که مايه‌ی شرمساری و آبروريزیِ منِ ايرانی بوده است. دولتمردانِ ما نيز وضع بهتری ندارند. از ميان آنها شايد عده‌ی معدودی باشند که انگليسی را بی‌غلط تکلم می‌کرده باشند. از همه عجيب‌تر اينکه برخی از آنها اصرار هم دارند که همان انگليسی مغلوط و دست و پا شکسته را صحبت کنند.

ادامه‌ی مطلب…

۲

دير

صد ره به رخِ تو در گشودم من / بر تو دلِ خويش را نمودم من
جان‌مايه‌ی آن اميدِ لرزان را / چندان که تو کاستی فزودم من
می‌سوختم و مرا نمی‌ديدی / امروز نگاه کن که دودم من
تا من بودم نيامدی افسوس! / وانگه که تو آمدی نبودم من!
جای گله‌ای نيست. قاعده‌ی کار عالم با همه همين است. باری:
ز تشنه‌کامیِ خود آب می‌خورد دلِ من
کويرِ سوخته‌جان، منّتِ بهارش نيست!

۲

زندگی و ديگر هيچ

دو ساعت پيش با مقيمانِ بارگاه سخن می‌گفتم که به وين رفته بودند تا ساکنانِ آن ديار را که از جمله‌ی اصحابِ حلقه هستند زيارت کنند. ظهيرالملکوت به همراه سايرين سوار بر قايق بود و همگی پای‌ها در آبِ دانوب فروبرده و ظهيرالملکوت در احوالاتِ وجد و طرب، سرخوشانه می‌گفت: «زندگی هيچ نمی‌ارزد و هيچ در زندگی نمی‌ارزد». تأويل اين سخن را از خود او طلب کنيد. باری ملک‌الشعرای ملکوت نيز چون اطفال مشغول آب‌بازی بود شلپ و شولوپ کنان فريادهای شادمانه سر می‌داد. ماهِ منيرِ فلک وبلاگ و مصوّرالملکوت نيز آواز سر داده بودند و آن دو ديگر را از آن آوازها اعتباری نبود گويا. باشد تا قبله‌ی عالم را دست بدان دو عاصی رسد!
پ.ن. ظهيرالملکوت آن جمله‌ی قصار را اين‌گونه اصلاح فرمودند: «قبله عالم به سلامت باشند!
آن‌چه به عرض رسید این بود که زندگی ارزشی ندارد، اما هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد.»

۰

گنه کرد در بلخ آهنگری . . .

اين ضرب‌المثل مشهور در اين دهه‌ی اخير در کشورِ ما مصداق عينی پيدا کرده است. اصلاً معلوم نيست شاکی چه کسی است و متهم چه کسی. معلوم نيست مردم به چه جرمی محاکمه می‌شوند. توضيحش فقط وجود تفاوت‌های فرهنگی و حساسيت‌های ويژه‌ی يک کشور مسلمان نيست که نتوان آن را با کشوری مثل بريتانيا يا آلمان يا آمريکا قياس کرد. همين ماجرای اتهام سوء استفاده از قدرت به وزير کشور را ببينيد. آقای خاتمی می‌خواست قانون در اين کشور حاکم شود و حاکميت قانون بر صدر بنشيند. حالا هر کسی خودش ذاتِ قانون است. قانون آن‌قدر سيال شده است که به راحتی می‌توان آسمان را به ريسمان بافت و حکم صادر کرد. خدا آخر و عاقبت اين طايفه را به خير کند:
آه اگر از پسِ امروز بود فردايی!

۵

چو شمع . . .

در وفای عشقِ تو مشهور خوبانم چو شمع / شب نشينِ کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آيد به چشم غم‌پرست / بس که در بيماریِ هجرِ تو گريانم چو شمع

اين را بايد به دقت و آهسته گوش بدهيد. با تمامِ حضور قلب. با صفای باطن. بدون مثقال ذره‌ای حيله. فارغ از سود و زيان. بدون هيچ بيمی از ملامتِ خلق. يعنی اگر از ملامت می‌ترسی، اصلاً نام مرا هم بر لب مبر. يعنی سرِ خويش گير و بگذر. يعنی با من ميا! منِ تنها رفتن را آموخته‌ام که: جريده رو که گذرگاهِ عافيت تنگ است! باورت نمی‌شود؟ فقط تماشا کن تا معنای سکوت و پرهيز را با گوشت و خونت لمس کنی. تا دريابی که: «دل نيست کبوتر که چو برخاست، نشيند». يعنی اينکه هر دلی هم اين دل نيست. اگر اين دل از دست رفت، بايد او را به چراغ‌ها بجويی. صبر کن تا ببينی و با ذره ذره‌ی وجودت بچشی که:
خلد گر با پا خاری آسان بر آرم / چه سازم به خاری که در دل نشيند؟
می‌خواهی به گذشته برگرديم؟ گوش کن:
«از تکيده درختی، بی‌هيچ آرزوی برگ و باری
جگر سوخته‌ی بيداد زمستان
و پريشانِ تطاول‌های مکرر از خطای دلبردگی‌ها . . .
نقد بازارِ جهان و آزارش را از آن کرانِ پليدی‌اش که دگران‌اند
تا اين واپسين کران – که ديدن توانسته‌ام – اين واپسين کرانِ پاکی که تويی
همه را آزموده‌ام . . .
و آزرده خاطر، سرِ دست افشاندم هست . . .»
سفر خوش مسافر! که من:
«هنوز در سفرم
خيال می‌کنم در آب‌های جهان قايقی است
و من مسافرِ قايق سرودِ زنده‌ی دريانوردهای کهن را
به گوشِ روزنه‌های فصول می‌خوانم
و پيش می‌رانم.
مرا سفر به کجا می‌برد؟
کجا نشانِ قدم ناتمام خواهد ماند؟
و بندِ کفش به انگشت‌های نرمِ فراغت گشوده خواهد شد
کجاست جای رسيدن و پهن کردنِ يک فرش
و بی‌خيال نشستن و گوش دادن به صدای شستن يک ظرف زير شير مجاور؟»
مرا گويی رسيدن و نشستن و گشودن بندِ کفش به انگشت‌های نرم فراغت نزديک است. به قولِ کيانوش همه چيز دارد درست می‌شود!

۸

ايران در بی‌بی‌سی

ساعتی پيش شبکه‌ی سوم بی‌بی‌سی برنامه‌ای را نشان می‌داد با عنوان Fault Lines که جان مک کارتی روايتی از ايران بعد از انقلاب داشت. جالب‌تر از همه اين بود که با افرادی مصاحبه می‌کرد و به خانه‌هايشان می‌رفت که اگر در ايران بود محال بود اينها را تلويزيون لاريجانی نشان بدهند: هادی قابل، سعيد ليلاز، محسن کديور، سعيد رضوی فقيه، ابراهيم يزدی و افرادی از اين دست. از همه جالب‌تر مدير رستوران هانی بود. بعد از قريب به يک سال و نيم دوباره صحنه‌ای از رستوران هانی را در تلويزيون بی‌بی‌سی ديدم. هر وقت که مک‌کارتی به خانه‌ی روحانيون می‌رفت، مثل هادی قابل و محسن کديور حتماً صحنه‌ی نماز خواندشان را هم نشان می‌دهد. در اين ميان فقط يک نفر انگليسی را آزاردهنده صحبت نمی‌کرد و فصاحت در بيان داشت و آن هم ابراهيم يزدی بود. از انگليسی صحبت کردن کديور خنده‌ام می‌گرفت. شما از روحانيون کسی را می‌شناسيد انگليسی را درست صحبت کند؟ نمی‌گويم بدون لهجه، مقصودم درست است. يعنی اينکه ديترمين را ديترماين نگويد مثل کديور!
پ.ن. باز هم که دوستان آقای کديور ناراحت شدند! بابا اين آقا انگليسی را غلط صحبت می‌کند. اين که به معنی طردِ شخصيت او نيست. شما دکتر سروش را در نظر بگيريد. اين آقا انگليسی را به لهجه‌ی فارسی صحبت می‌کند ولی حداقل تلفظ کلمات را درست ادا می‌کند و بيانش بسيار فصيح و اديبانه است. شما خودتان بايد انگليسی صحبت کردنِ کديور را ديشب در تلويزيون بی‌بی‌سی (ببخشيد آی‌تی‌وی۱) می‌ديديد تا بفهميد چه می‌گويم. اين چه طرز برخوردی است که تا کوچکترين ايرادی به آقا می‌گيرند به تريج قبای حضرات بر می‌خورد. تازه اين ايراد بديهی و روشنی است که هر کسی متوجه آن می‌شود.

صفحه ها ... 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد