۱

روزهای آخر

امروز آخرين روزی است که در پراگ می‌گذرانم. فردا بر می‌گردم لندن. دارم يواش يواش دلتنگ لندن می‌شوم و کلی کار که روی دستم مانده است. تدبيرِ‌ کلاس‌های دانشگاه و رتق و فتقِ‌ امور منزل معضلی ديگر شده است بالای اين همه کار. از کاتب کتابچه و صاحب مختصر هم بی‌خبر مانده‌ام. عجيب است که اين اتفاق حتی در لندن هم نمی‌افتاد! به هر تقدير، اين واپسين روز پراگ هم رو به اتمام است:
و ما هم­چنان
دوره می‌کنيم شب را و روز را
هنوز را . . .

۱

از بس که چشمِ مست . . .

امروز هم پس از آنکه باز هم نيمروز از خواب برخاستيم،‌ از خانه برون آمديم و به تفرج پرداختيم. سير آفاق و انفس نموديم و تفرج صنع: باری اينجا هوا هم گرم است!
احوالِ ديارِ‌ ملکوت هم ظاهراْ به سامان آمده و جز همان فقدان چند روزه‌ی برخی از نوشته‌ها ساير مطالب بر جای است. اگر کسی در پیِ مطالبِ‌قديمی‌تر می‌گردد می‌تواند به بايگانی «سالی که گذشت» مراجعه کند. ساير همراهان هم اگر مجالی بيابند، شروع به نوشتن خواهند نمود. تنها صاحب سيبستان است که چندی سکوت اختيار کرده است.

۵

مراسم ولادت سلطان

شبِ‌ شنبه در جوار وحيد (درياروندگان)، عباس معروفی و مهرگان،‌ و ميزبانانِ‌ من کوتاه مجلسِ طربی داشتيم که حکايتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد. از همه‌ی نازنينانی که با تلفن،‌ ايميل يا پيغام سالروز ديده‌گشودن قبله‌ی عالم را بر پهنه‌ی خاک تبريک گفتند سپاسگزار. اکرم خانم را اختصاصاْ بايد ياد کرد که لطف نمود و از برلين زنگ زد.

۰

و اما الحديث ذوشجون!

روزگار پراگ کماکان می‌گذرد. باری چنان‌که ذات ملوکانه پيشتر به نظر مترددين درگاه رسانيده بود، شبِ دوشين ميزبانانِ نازنين من برای تدبير امری حياتی راهی ولایت آمستردام شدند و ناچار قبله‌ی عالم بايد به ميهمانیِ‌ سیاح الملکوت (ايگناسيو)‌ و قديسه‌الملکوت (ترزا)‌ می‌رفت. غروبِ ديروز را به همراه ايگناسيو و ترزا به تفرج و سياحت مرکز شهرِ پلِ‌ چارلز و حوالیِ‌قصرِ‌ تاريخی شهر گذراندیم. آنگاه سوار بر قايق گشته و به همراه بانگِ‌ نوشانوش رودِ‌ ولتاوا را پيموديم. عندالمراجعت به نزد ظهيرالملکوت بازگشته و اسبابِ‌ موکب همايونی را برچيديم و رحل اقامت در سرای کيوان افکنديم. بساط شام را ديشب در رستوران کِنوِلو در منتهای اليه ميدان واتسلاو پايين موزه‌ی ملی چک تدارک ديده بود سياح‌الملکوت. ناگفته نماناد که ساختمان راديو فردا نيز در مجاورت همين موزه واقع است. باری ديشب را پس از مراجعت به گفت‌وگو با کيوان سپری کرديم تا حوالی سحرگاه. نيمروز که از خواب برخاستيم،‌ پس از گشت و گذاری کوتاه به خانه بازگشتم و کوله بر دوش به حوالی ساعت نجومیِ‌ شهر آمدم در کنار مجسمه يان هوس (کشيشی پروتستان که در همين ميدان او را زنده‌زنده سوزاندند). اکنون در کافه‌ای نشسته و در کار تدبيرِ‌ صفحاتِ‌ ملکوتيم. عجالتاْ اين چند خط را از سفرنامه‌ی پراگيه‌ی سلطان داشته باشيد تا بعد!

۱

کمان گوشه‌نشينى و تير آهى کو؟

اين روزها شديداْ گرفتاريم. شايد مجالى فراهم شد و در اين روزهاى آتى باز سرى بدين پهنه‌ي پريشان زديم. عجالتاْ مترددين اين ديار نکته‌اى را به خاطر بسپارند و سرى به کاتب کتابچه بزنند و آخرين مطلب «پوزشى و خواهشى» را بخوانند. شايد کسى از نازنينان که مقيم ديار هلند باشد، بتواند ظهيرالملکوت ما را در امرى اضطرارى ياري برساند.

۳

پاره هاى تصاوير

عجالتاً اين چند عكس را از پراگ داشته باشيد تا بعد!

ادامه‌ی مطلب…

۴

اندر احوالات پراگ

اين يكى دو روز از بابِ خللى كه در كارِ اركانِ سرور پديد آمده است، ساكنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى اميد هست كه در همين چند ساعتِ آتى اين گرهِ نيمه­كور را بگشايند. سلطان هم كه در اين احوالِ پريشان دل، گرفتار اين كامپيوترهاى چك­ها و اسلاوها شده است و فارسى را به لطايف­الحيلى تايپ مى­كند!
بارى چنانكه كه صادر و وارد بارگاه مقدسه شاهد است، پاره­اى از مكاتيب سلطان از مورخه شانزدهم آغسطس، رخ نهان كرده­اند و سلطان در كار تدبير و فراهم ساختن ديگر باره­ى نسخِ ديگر آنهاست، ارجو كه در ديوانِ استنساخات اثرى از آنها بيابيم.
قبله­ى عالم ديروز را به همراهِ ظهيرالملكوت، كاتب كتابچه، به تفرج در مركز شهر گذرانيد. چندان عكس گرفته­ايم ديروز كه كامپيوتر ظهيرالملكوت را جاى نمانده است براى تدارك ساير امور! امروز صبح كه آرام و بى­صدا از خانه بيرون خزيديم، تا ذى­وجودى را از غيبتِ ما خبرى نرسد، چندان­كه شتابناك پا در ركاب كرديم از خاطر برديم تا آن تصاوير درخشانى را كه ديروز در مركز شهر از بناهاى فخيمه و آدميان زيباروى و سيمين­برانِ پرى­پيكر گرفتيم به همراه آوريم. اگر آورده بوديمشان، اكنون ما را و آنها را در اين صفحه زيارت كرده بوديد. بارى، آنها را به همراه ساير تصاوير مربوط به محفل تولد قبله­ى عالم يكجا در معرض تماشاى عمومِ عالميان خواهيم نهاد.
از جمله­ى اخبار تالم­بارِ اين است كه ملك­الشعراى ملكوت و مصورالملكوت را مشكلى پديد آمده است كه حضور در ديار پراگ ناممكن گشته است. خاطر سلطان از فراق آن دو عزيز بسى مكدر است اكنون. بارى همين جا پيام مى­دهيم كه قبله­ى عالم تا هفته­اى ديگر هنوز در مجاورت بارگاهِ شريفه­ى ظهيرالملكوت و صدر اعظم به سر مىبرند. اگر اين چك­ها كه بغض و كينه­ى قبله­ى عالم را به دل گرفته­اند و رواديد سفر به مصورالملكوت نداده بودند، بر سرِ عقل آمدند، ما را ديده بر در خواهد بود كماكان!

۸

قبله متولد مى شود

بابا فردا تولد قبله عالم است. كارى بكنيد!

۰

شراب خواه

چون نقش غم ز دور ببينى شراب خواه
تشخيص كرده ايم و مداوا مقرر است
براى دل صاحب سيبستان كه فقط گاهى اوقات دلتنگ قبله عالم مى شود! اگر چه مصاحبت ظهيرالملكوت و صدراعظم دولتى روز افزون است، بارى دل هواى قبله مقصود مى كند. چه كنيم ديگر:
من مى شناسم اين دلِ مجنونِ خود را!

۳

قبله عالم ويران شد

بابا داريم بيچاره مى شيم. دو روز تاج و تخت را رها كرديم به عشق ظهيرالملكوت. بدبخت شديم!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد