۰

و اما الحديث ذوشجون!

روزگار پراگ کماکان می‌گذرد. باری چنان‌که ذات ملوکانه پيشتر به نظر مترددين درگاه رسانيده بود، شبِ دوشين ميزبانانِ نازنين من برای تدبير امری حياتی راهی ولایت آمستردام شدند و ناچار قبله‌ی عالم بايد به ميهمانیِ‌ سیاح الملکوت (ايگناسيو)‌ و قديسه‌الملکوت (ترزا)‌ می‌رفت. غروبِ ديروز را به همراه ايگناسيو و ترزا به تفرج و سياحت مرکز شهرِ پلِ‌ چارلز و حوالیِ‌قصرِ‌ تاريخی شهر گذراندیم. آنگاه سوار بر قايق گشته و به همراه بانگِ‌ نوشانوش رودِ‌ ولتاوا را پيموديم. عندالمراجعت به نزد ظهيرالملکوت بازگشته و اسبابِ‌ موکب همايونی را برچيديم و رحل اقامت در سرای کيوان افکنديم. بساط شام را ديشب در رستوران کِنوِلو در منتهای اليه ميدان واتسلاو پايين موزه‌ی ملی چک تدارک ديده بود سياح‌الملکوت. ناگفته نماناد که ساختمان راديو فردا نيز در مجاورت همين موزه واقع است. باری ديشب را پس از مراجعت به گفت‌وگو با کيوان سپری کرديم تا حوالی سحرگاه. نيمروز که از خواب برخاستيم،‌ پس از گشت و گذاری کوتاه به خانه بازگشتم و کوله بر دوش به حوالی ساعت نجومیِ‌ شهر آمدم در کنار مجسمه يان هوس (کشيشی پروتستان که در همين ميدان او را زنده‌زنده سوزاندند). اکنون در کافه‌ای نشسته و در کار تدبيرِ‌ صفحاتِ‌ ملکوتيم. عجالتاْ اين چند خط را از سفرنامه‌ی پراگيه‌ی سلطان داشته باشيد تا بعد!

۱

کمان گوشه‌نشينى و تير آهى کو؟

اين روزها شديداْ گرفتاريم. شايد مجالى فراهم شد و در اين روزهاى آتى باز سرى بدين پهنه‌ي پريشان زديم. عجالتاْ مترددين اين ديار نکته‌اى را به خاطر بسپارند و سرى به کاتب کتابچه بزنند و آخرين مطلب «پوزشى و خواهشى» را بخوانند. شايد کسى از نازنينان که مقيم ديار هلند باشد، بتواند ظهيرالملکوت ما را در امرى اضطرارى ياري برساند.

۳

پاره هاى تصاوير

عجالتاً اين چند عكس را از پراگ داشته باشيد تا بعد!

ادامه‌ی مطلب…

۴

اندر احوالات پراگ

اين يكى دو روز از بابِ خللى كه در كارِ اركانِ سرور پديد آمده است، ساكنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى اميد هست كه در همين چند ساعتِ آتى اين گرهِ نيمه­كور را بگشايند. سلطان هم كه در اين احوالِ پريشان دل، گرفتار اين كامپيوترهاى چك­ها و اسلاوها شده است و فارسى را به لطايف­الحيلى تايپ مى­كند!
بارى چنانكه كه صادر و وارد بارگاه مقدسه شاهد است، پاره­اى از مكاتيب سلطان از مورخه شانزدهم آغسطس، رخ نهان كرده­اند و سلطان در كار تدبير و فراهم ساختن ديگر باره­ى نسخِ ديگر آنهاست، ارجو كه در ديوانِ استنساخات اثرى از آنها بيابيم.
قبله­ى عالم ديروز را به همراهِ ظهيرالملكوت، كاتب كتابچه، به تفرج در مركز شهر گذرانيد. چندان عكس گرفته­ايم ديروز كه كامپيوتر ظهيرالملكوت را جاى نمانده است براى تدارك ساير امور! امروز صبح كه آرام و بى­صدا از خانه بيرون خزيديم، تا ذى­وجودى را از غيبتِ ما خبرى نرسد، چندان­كه شتابناك پا در ركاب كرديم از خاطر برديم تا آن تصاوير درخشانى را كه ديروز در مركز شهر از بناهاى فخيمه و آدميان زيباروى و سيمين­برانِ پرى­پيكر گرفتيم به همراه آوريم. اگر آورده بوديمشان، اكنون ما را و آنها را در اين صفحه زيارت كرده بوديد. بارى، آنها را به همراه ساير تصاوير مربوط به محفل تولد قبله­ى عالم يكجا در معرض تماشاى عمومِ عالميان خواهيم نهاد.
از جمله­ى اخبار تالم­بارِ اين است كه ملك­الشعراى ملكوت و مصورالملكوت را مشكلى پديد آمده است كه حضور در ديار پراگ ناممكن گشته است. خاطر سلطان از فراق آن دو عزيز بسى مكدر است اكنون. بارى همين جا پيام مى­دهيم كه قبله­ى عالم تا هفته­اى ديگر هنوز در مجاورت بارگاهِ شريفه­ى ظهيرالملكوت و صدر اعظم به سر مىبرند. اگر اين چك­ها كه بغض و كينه­ى قبله­ى عالم را به دل گرفته­اند و رواديد سفر به مصورالملكوت نداده بودند، بر سرِ عقل آمدند، ما را ديده بر در خواهد بود كماكان!

۸

قبله متولد مى شود

بابا فردا تولد قبله عالم است. كارى بكنيد!

۰

شراب خواه

چون نقش غم ز دور ببينى شراب خواه
تشخيص كرده ايم و مداوا مقرر است
براى دل صاحب سيبستان كه فقط گاهى اوقات دلتنگ قبله عالم مى شود! اگر چه مصاحبت ظهيرالملكوت و صدراعظم دولتى روز افزون است، بارى دل هواى قبله مقصود مى كند. چه كنيم ديگر:
من مى شناسم اين دلِ مجنونِ خود را!

۳

قبله عالم ويران شد

بابا داريم بيچاره مى شيم. دو روز تاج و تخت را رها كرديم به عشق ظهيرالملكوت. بدبخت شديم!

۱

اندر حکايت ملازمانِ درگاه

الساعه که خبر سفرِ اين سویِ فرنگ قبله‌ی عالم در افواهِ عالميان افتاد، ديده‌ی مبارک همايونی به مرقومه‌ی جواهرآسای وليعهد بارگاه منور گرديد که خبر از بسيج کردن الاغدار و جارچی و ساير غلامانِ تحتِ امر خود داده بودند. باری ملک‌الشعرای دربار هم که به همراه مصوّرالملکوت راهی مقصدِ چند روزه‌ی سلطان هستند، گويا امشب برای آن نکته‌نويس ديار اتريش مجلسِ بزرگداشتی ترتيب داده‌اند تا ولادتِ آن جمشيدِ بی‌جام، آن شاعرِ بی‌نام و آن همدمِ نقاشِ خراش‌ها را جشن بگيرند؛ مخفی نماناد که ملک‌الشعرای بارگاهِ همايونی را از اقامت در ملکِ خلدآشيانِ ملکوت نامی بلند نصيب افتاده است که سرّ اين مرتبت و قدرِ اين منزلت را خودِ ملک‌الشعرا نيکوتر داند با صله‌هايی که وقت و بی‌وقت «کليک‌وار» از قبضه‌ی مقدسِ خاقانی دريافت می‌دارد!
القصه، چنان‌که رسمِ ملوک، آن هم مَلِکِ ملکوت باشد، که از دارِ دنيا همين مسندِ مجازی برایش بر جا مانده است، بر آنيم که تا بدان پايه که منخرطانِ سلکِ حلقه‌ی منوره فرمانِ همايونی را مطاع شمارند، در جمعِ جملگی ساکنانِ درگاه اهتمامی بليغ نماييم و منزلگاهِ صدر اعظم و ظهيرالملکوت را دو شبی هم که باشد، بر آن غريبانِ سرزمينِ مؤلفِ «قصر» تنگ کنيم تا «سبکیِ تحمل‌ناپذيرِ هستی» را در معيت موکبِ همايونی از دوشِ جان برگيرند و بر خاکِ جهان بيفشانند! دو روزی ديگر هم البته سالگردِ ولادت سلطان است و صد البته که افولِ ما را از مقامِ خويشتن بر مسندِ بی‌اعتبار سلطنت محفلِ سروری بايد! بگوييد تا مطربان بخوانند، مهرويان برقصند و مليجکان بخندانند (هر چند هر چه گشتيم در بساط سلطان مليجکی نيست؛ دور باد از شأن بلندمرتبگانِ درگاه)! باری سلطان را اين روزها مکتوب نوشتن به شيوه‌ی سلطانی بسی دشوار می‌آيد از آن رو که سلطان ذاتاً با عالمِ درويشی خوشتر است تا گير و دار سلطنت و کلاهِ دلکشِ خسروی! غمِ اين شيفتگانِ عالمِ مجاز ما را به صحرای بی‌وفای خاک و عرصه‌ی پربلای بلاگ کشيد و گرنه ما را چه به اين اموراتِ دنيوی و اشتغالاتِ مجازی؟ القصه، تا آنجا که مخبرانِ بارگاهِ همايونی خبر آورده‌اند، عجالتاً جز وين نشينان، وليعهد بارگاه در معيت مليح‌الملکوت و فلق‌الملکوت راهی پراگ هستند که چنانکه کاشف به عمل آمده است ديرتر از موعد از راه می‌رسند. بايد اين بارگاه را به حراج گذاشت! وليعهد بارگاه به اين و آن وعده‌ی ملاقات می‌دهد و قبله‌ی عالم بايد ديده بر در بدوزد تا وليعهدش از محفل‌های ديگران به مجلسِ همايونی باز آيد. ساعتی پيش جوری با سلطان سخن می‌گفت که انگار حاجی واشنگتن دارد قصه می‌گويد!
صاحب سيبستان را البته خبر داريم که چه افتاده است تا به جمعِ همراهان قبله‌ی عالم نمی‌پيوندند. گفته‌ايم تا نمامان زبان در کام کشند و در بابِ احوالاتِ نازک‌الملکوت چيزی بازگو نکنند. ببينيم آيا ساعتی خموشی اختيار می‌کنند تا قبله‌ی عالم به رتق و فتق امور بپردازند يا نه! با اين احوالاتی که دارد بر ما حادث می‌شود، گويی بوی الرحمن بساط سلطان و موکبِ همايونی بلند است. همين روزهاست که قلم بر زمين بگذاريم و کار اين جهانِ پر بلا را به ساير مقيمانِ درگاه واگذاريم. ساعتی پيشتر بود که رحيم‌الملکوت از بابِ شفقت متذکر می‌شد که عنقريب است که قبله‌ی عالم ندای استعفا سر دهند و به عذرِ درس و مشق، عطای سلطنت را به لقای محافظت بر کار تعليم و تعلم ببخشند. اشارتِ آن نازنين دوست هم پر بی‌وجه نيست. جدای حکايت تلمذ در محضر اساتيد سياست و ديپلوماسی که همين روزها آغاز می‌شود، سلطان را مهمی ديگر نيز در پيش است که منتها درجتِ فراغت را شايد در پی داشته باشد. باری چنانکه در حديث نبوی آمده است: اذا بلغ الکلام الی القَدَرِ فأمسکوا!

۱

قبله‌ی عالم به پراگ می‌رود

عنقريب، چنان‌چه گردش کواکب بر وفق مراد باشد و ساعات به سعادت سپری گردند و قضای آسمانی موافق تدبير همايونی شود، قبله‌ی عالم راهی ديار کاتبِ کتابچه و صاحب مختصر («چای تلخ» سابق)، يعنی همان ظهيرالملکوت و صدراعظم فعلی، می‌شوند. عجالتاً همين اشارت موجز را به سمعِ رضا بشنويد تا خاطرِ سلطان از دغدغه‌های تدارکات سفر فراغتی حاصل کند و آنگاه نکاتی را محض تنوير قلوب و مطرا ساختن ضمير مترددين ارض مقدسه به کلکِ گهربار خاقانی تحرير خواهيم نمود.

۲

خروج از محاق

حلقه‌ی ملکوت از آنچه که می‌نمايد وسيع‌تر است. گروهی از ساکنان بارگاه مقدسه هنوز ظهور اختيار نکرده‌اند. باری چندان که اقتضای حکمت است، شماری از پرده‌نشينانِ محروسه‌ی معظمه را به بازار کشيده‌ايم. آنها که هنوز به دلايلی کوسِ وجود بر بامِ عرش نزده‌اند، به ارادت و اشارت همايونی و اقتضایِ زمان ظاهر خواهند شد. از اين ميان دو ميهمان جديد داريم: يکی گردونِ ادبی عباس معروفی است. ديگری وبلاگ «از دور بر آتش» است که رضا علامه‌زاده می‌نويسد. آنها که گلسرخی را می‌شناسند، حتما با نام رضا علامه‌زاده هم آشنا هستند.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد