۵

تأملاتی در سخنرانی اردشیر امیرارجمند در لندن

یادداشت حاضر بیش از آن‌که گزارشی از محتوای سخنرانی باشد، ناظر به تحلیل مضامین و شیوه‌ی بیان و ارایه‌ی مطالب است. در نتیجه، بدون این‌که وقت زیادی صرف مضامین و محتویات آن کنم، نظرم را درباره‌ی اثرگذاری آن می‌‌گویم.

جلسه با سخنرانی امیرارجمند آغاز شد که کلیاتی را درباره‌ی وضعیت فعلی و چشم‌انداز پیش روی جنبش سبز گفت که مبنا و محور آن‌ها بیانیه‌های میرحسین موسوی بود. سخنرانی امیرارجمند، شکل و محتوایی علمی داشت و پیشینه‌ی علمی و حقوقی امیرارجمند به روشنی بر نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب سایه انداخته بود. با این وجود، مطالب به شکلی نبود که رویکرد حقوقی به مسأله یا نحوه‌ی توجه به ابعاد معرفتی مسأله، باعث فاصله انداختن میان مخاطب و سخنران شود. به اعتقاد من، مهم‌ترین ویژگی این جلسه این بود که مطالب به سادگی در دسترس مخاطب قرار داشت و بدون هیچ‌گونه پیچیدگی نظری، مقصود گوینده تبیین می‌شد.

سخنران به آن‌چه می‌‌خواست بگوید به روشنی تسلط داشت و هرگز وارد موضوعی نمی‌شد که نتواند از عهده‌ی آن بر آید. بهترین نمونه‌‌ی مواردی از این دست، ضمن پرسشی پیش آمد درباره‌ی قانون اساسی و استبداد. این پرسش، تازه نیست و بارها پرسیده شده است که چطور موسوی از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»‌ سخن می‌‌گوید در حالی که موادی در همین قانون هست که با حقوق شهروندان منافات صریح دارد. امیرارجمند قانون اساسی آمریکا را مثال زد که قانونی است بسیار ابتدایی و در عین‌حال مبنایی خوب برای اداره‌ی مؤثر کشور است و هم‌چنین قانون اساسی آذربایجان را مثال زد که هر چند توسط بهترین حقوق‌دانان و بر مبنای آخرین دستیافت‌های حقوقی اروپایی تنظیم شده است و قانونی بسیار پاکیزه است، هم‌چنان جمهوری آذربایجان به شیوه‌ای دیکتاتوری اداره می‌شود. این مثال، و مثال‌های متعدد دیگری که در سخنان او به آن اشاره رفت،‌ به خوبی حکایت از تسلط او به مبانی حقوقی سخنان‌اش داشت.

امیرارجمند در سراسر سخنان‌اش به شکلی سخن می‌گفت که مخاطب هرگز حس نمی‌کرد سخنران به قصد تفاخر سخن می‌‌گوید یا خود را دانای کل می‌داند. او در عین اعتماد به نفس کامل، در بیان سخنان‌اش و هم‌چنین مواضع جنبش سبز فروتن بود. این فروتنی به گمان من مهم‌ترین عاملی است که باعث جذب مخاطب می‌شود. از نظر او، جنبش سبز متکثر است و این تنوع و تکثر را باید به رسمیت شناخت و هیچ کس را به هیچ بهانه‌ای نمی‌توان از زیر چتر جنبش سبز خارج کرد. نه می‌توان سکولار را به بهانه‌ی سکولار بودن، غیرسبز دانست و نه می‌توان یک نفر مسلمان معتقد را از دایره خارج کرد و گفت که برای سبز بودن باید اعتقادش به هویت مسلمانی را ترک کند. این همان است که از نظر من اعتماد به نفس توأم با فروتنی است.

فکر می‌کنم تقریباً تمامی مسایل داغی که به نحوی از رهبران جنبش سبز پرسیده می‌شود، در این جلسه طرح شد، از بحث وقوع تقلب گرفته تا بحث اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ و خشونت‌پرهیزی. به گمان من، او به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده سخن گفت هر چند قصدش به گفته‌ی خودش «اقناع» کسی نبود تا همه مثل او فکر کنند (و این ویژگی کمی نیست که کسی باور داشته باشد لازم نیست حتماً به همه بقبولاند که تنها حرف خودش درست است).
این زبان سطحِ پایین که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌‌کند و تنها در سطح صورت‌بندی‌های مفهومی نخبگان نمی‌ماند، به باور من شباهت زیادی به نوع ورود میرحسین موسوی به مبارزات انتخاباتی و سپس جریانات بعد از انتخابات دارد. دست‌کم یکی از عناصری که می‌تواند این جنس پیام‌ها را به عمیق‌ترین لایه‌های اجتماعی منتقل کند، همین نحوه‌ی سرراست و در دسترس انتقال‌ پیام است. به نظر من، این سخنرانی بسیار رضایت‌بخش بود و گمان می‌کنم در بخش عمده‌ای از جلسه، جمع زیادی از مخاطبان با توجه کامل در جلسه حاضر بودند. هیچ جلسه‌ای، هرگز نمی‌تواند جلسه‌ای کامل باشد. کامل محض و مطلق وجود ندارد. جاهایی بود که شاید امیرارجمند می‌توانست بهتر مقصودش را بیان کند، ولی هم‌چنان اصل مضمون را بدون کمترین تزلزل یا ابهامی بیان کرد. همین مضامین را البته دیگران می‌توانند بعداً بسط دهند و مضامین تازه‌ای از آن‌ها بیرون بکشند.

امیرارجمند حتی در پرسش و پاسخ‌ها هم کماکان همان صورت آکادمیک و علمی اما ساده و قابل‌فهم را برای مخاطب اختیار کرده بود. پاسخ‌های او به نوعی تنظیم شده بودند که گویی هر کدام مشتمل بر تزی هستند که مقدمه، متن و نتیجه‌ی سخن در آن مندرج است. قدر مسلم این است که برای کسی که تا پیش از این انتخابات پیوسته مشغول کار دانشگاهی بوده است و هرگز وارد سیاست نشده بود و پیوسته از امور اجرایی دور بوده است، این فضا و قرار گرفتن در این جایگاه دشوار است. امیرارجمند به خوبی از عهده‌ی ادای حق این جایگاه برآمده است. فکر می‌کنم این سخنرانی‌ها، مرحله‌ی تازه‌ای از جریان آگاهی‌بخشی جنبش سبز است که باید آن‌ها را به فال نیک گرفت و برای رونق و شکوفایی مضمونی و تأثیرگذاری آن بیش از پیش کوشش کرد.
امیدوارم فایل صدای سخنرانی هم به زودی منتشر شود تا کسانی که در جلسه حاضر نبوده‌اند هم بتوانند مستقیماً درباره‌ی جلسه داوری کنند.

مرتبط: به نظر من این گزارش مردمک، گزارش خوبی است. «مشاور انتخاباتی موسوی: تسلیم گفتمان خشونت نمی‌شویم».

این هم فایل صوتی سخنرانی؛ تا دقیقه‌ی ۳۲ سخنرانی است و بعد از دقیقه‌ی ۳۲ پرسش و پاسخ است. کل جلسه دو ساعت و نیم است:

۳

طرح بحث: سیاه‌مشق متافیزیکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حمیدالدین کرمانی مدتی است که مشغول کاویدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی همیشگی و دیرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهیات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم این است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانیک برقرار بوده و متکلم یا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعیلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از این‌ها در زمان فاطمیان حمید الدین کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بیشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فیلولوژیست بوده‌اند)، از اندیشه‌ها و عقاید غیرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبیعیات زمان خودشان را خیلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی این‌ها این نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنیستی. مسأله ابدا این نبوده است. این‌ها بیش از هر چیزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کیهان‌شناسی و معارف غیردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غریبی است: پیوند میان علم دین و علوم طبیعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافیزیک مسلمانان با فیزیک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ دیگر نه این‌که احساس کنند نمی‌توانند متافیزیک یا الاهیات‌شان را با طبیعیات هم‌ساز کنند، بلکه متافیزیک‌شان را از فیزیک و طبیعیات پاک مستغنی می‌دیدند. نظریه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی دیگر به همین معضل اشاره دارد. که متافیزیکی بر پایه‌ی طبیعیات جدید نداریم. این کار البته کار آسانی نیست. مدعی هم در این زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادمیسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاویدن بایگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتید و دانشورانی از جنس مادلونگ از همین طبقه است). البته این نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه یا زاینده از این نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سینا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فیلسوف اجل از آن بوده که به طبیعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فیلسوف کارهای مهم‌تری دارد و باید طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پیش‌شان خرد و حقیر می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال اندیشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما این نیست که کسانی که به علم دین می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غیردینی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قایل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت یک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً میان مسلمانان و متدینان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غیردینی، مثلاً پزشکی، فیزیک، شیمی، ریاضی و الخ که در این علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بینی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عامیانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پیدا می‌کنیم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غیردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم این ایده را باید بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانیم میان دانش دینی و دانش غیردینی برقرار کنیم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غیردینی ما باشد؟ کلید زایندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در این است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بیرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بایستند و با اعتماد به نفس با علوم غیردینی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نیست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لینکی که دادم موجود است).

درباره‌ی این موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. امیدوارم دوستان دیگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.
۱

معارف سایبریه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین این نوشته را پیش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با این احوال، چیزی که در زیر می‌آید طرحی قلم‌انداز است و بیشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غایی.

فضای مجازی ما – که این روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لایک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. این‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتیجه، لایک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً همیشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتیجه، این‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصیت‌ انسان‌ها پیچیده است و ابعاد و ساحت‌هایی دارد که با چند لایک و کامنت شناختنی نیستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عایق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بیشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سایبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. این البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود این است که گاهی اوقات خیال می‌کنیم که آن‌چه در فیس‌بوک یا گودر می‌نویسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان یا دوستان ما نیستند، نمی‌رسد. شاید ما نپسندیم که کسانی که یا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نویسیم حضور داشته باشند. اما این هرگز به این معنا نیست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوییم نخواهند داشت.

بگذارید به بیانی صریح‌تر بگویم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چیزی در این فضا نوشت (دقت کنید که ای‌میل در این زمره نیست)، هر وقت چیزی در چنین فضایی بنویسد یا دوستان‌اش چیزی در این فضا بگویند، دیگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. این سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شاید ما نخواهیم. خلاصه این‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتویات‌ ای‌میل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم این روزها چندان قطعی نیست)، محتویاتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شیوه مدیریت کند، خصلت این فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. این‌که می‌گوییم صفحه‌ی شخصی فلانی در فیس‌بوک یا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت این فضاها مطلقاً خصوصی نیست و بالقوه و بالفعل پیش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نیستند در این فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پیدا کردن فرد ج به مراودات فیس‌بوکیه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن میسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همین فضاها به فرد مزبور پیغامی خصوصی بفرستیم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چیزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن این فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بیش از گذشته تبدیل به جهانی شیشه‌ای می‌شود. زیستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زیستی بهتر و – شاید – امن‌تر در این فضا ایجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنیم این فضا امنیت محض دارد یا کلید آن به دست ماست یا چه بسا که خصوصی یا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.
اما درباره‌ی «لایک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بیش از این بنویسم و این‌که چقدر همین‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند دیدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغییر دهند. این کارها (لایک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی این‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این یک نکته بماند برای یادداشتی دیگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.
۱

به نامِ شما…

یکی از شورانگیزترین غزل‌های سایه، این غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپیده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل این است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گویی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی دیگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! این بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من دیوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکایتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است یا بر عکس. حکایتی از پیوندی است میان این دو به همین نام.

در تاریخ هم خوانده‌ایم که پیش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) یا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروایان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند یعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پیش از این‌که به بدنامی‌ها برسیم و از نیک‌نامی‌ها در گذریم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانیم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روایی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همین عالم، چیزهایی که به نام آدمی می‌شود، همیشه فقط سکه و خطبه نیست. همیشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نیست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنایت‌ها به نام او نوشته می‌شود. یوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطایی به نام او نوشتند اما هنوز یوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزیز مصر به رغم برادران غیور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسید». ولی خطاها یا جنایت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، همیشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بیشتر لازم است. بگذارید چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دین؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد یا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همین دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دین و پیامبران هم جنایت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه این نسبت‌ها درست است یک سخن است و این‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بیایید بگوییم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آیینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آیین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگویم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خویش را بلند کنم و بگویم به نام من نکنید! من باید پیش‌قدم شوم و بگویم من از شما نیستم و به نام من جنایت نکنید. به نام خدای من و پیامبر من و آیینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنید، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسیار دیگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجویم از جنایتی که به نام من یا آیینِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هایی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نیک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصادیق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستایند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از این جنایت‌ها یا لغزش‌ها تبرا بجویند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنایت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاریسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آید، جنایت‌ها شده است و هیچ بعید نیست باز هم این جنایت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سایند، وظیفه دارند جنایت‌هایی را که به نام سکولاریسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجویند بی‌هیچ مجامله و تعارفی.

همین قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همین خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جایی که چیزی به نام ما می‌‌گویند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع این تهمت از خویش بکوشیم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنیم یا لب فرو می‌بندیم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنایت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نیست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در این یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام این نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تیغ به «صید حرم» کشیده‌اند و این ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ این قصه هم شبیه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با یک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ این است که در این قصه، پای سیاست و قدرت هم در میان است. آن‌که در این‌جا این جنایت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسیتی مضاعف داشته باشد. شگفت نیست اگر به واسطه‌ی همین دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امیر «من العصمه ان لا تجد» – آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بیشتر و عظیم‌تر از دیگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همین روست که اگر جنایتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دین و خدا هم شده باشد – برود، وظیفه‌ی صد چندان اوست که به صریح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی این کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمینه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پیوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پیوسته جنایت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدمیان را – ولو یک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که یکی نیست حتی که خروش برآورد از میانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنید و نشاید و نباید که کرده باشند» و یک بار نگفتید که آن جنایت‌ها را در اسرع وقت باید به اشد مجازات محکوم کرد؟ نمونه‌ها یکی دو تا نیستند اما دو بار حادثه‌ی کوی دانشگاه رخ داده است و حوادث کهریزک و اوین، روی همه‌ی سیاه‌کاران عالم را سپیده کرده است. دردمندی هست؟ کسی هست که برای خود نامِ نیکی طلب کند؟

زمانه، زمانی قرعه‌ی نو به نامِ شما خواهد زد که زمامِ شما به دستِ خرد باشد نه این‌که حکایتِ شما – و ما – تقدیم الاراذل و تأخیر الافاضل باشد. آن وقت است که می‌توان گفت:
به زیر رانِ طلب زین کنید اسبِ‌ مراد
که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امانِ زمین دانه‌چین دامِ‌ شما

ولی شما که امانی بر این زمین باقی نگذاشته‌اید، سودای دام بر هما نهادن هم دارید؟! با این احوال، حکایتِ شما و آن‌چه به نامِ شما می‌رود – اگر خروش بر نیاورید که به نامِ شما جنایت نباید کردن – این است:
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خونِ دل ما دست گشود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دمِ دیو
گرچه در چشمِ‌ خود انداخته دود ای ساقی
تشنه‌ی خونِ زمین است فلک وین مهِ نو
کهنه‌داسی است که بس کشته درود ای ساقی
این لب و جام پی گردش می ساخته‌اند
ور نه بی می، ز لب و جام چه سود ای ساقی
این ابیات را شرح گفتن نمی‌یارم که اهل اشارت بهتر می‌دانند و نیکوتر می‌خوانند. اما پرسش هم‌چنان باقی است: به نامِ ما و شما چه می‌کنند و ما در برابرش چه می‌کنیم؟

پ. ن. بد نیست این یادداشت را هم که دوباره در کلمه منتشر شده است بخوانید و فیلمی را هم که در ضمن آن آمده است ببینید. این نمونه‌ی گویایی است از کارهایی که «به نامِ شما» انجام داده‌اند و می‌دهند و کسی دم بر نمی‌آورد!

پ. ن. ۲. این هم آلبوم «چاووش ۶» یا همان «سپیده»:

۱

همه زندگی آن است که خاموش نمیرید

خاموشی و سکوت، دو وجه دارد. یک وجه خموشی رو به جانب مرگ و مرده‌گی دارد. مرده‌گان، مرده‌گان معنا و مرده‌گان حقیقت، سخن نمی‌گویند. زبان‌بسته‌اند و خاموش. آن‌ها که زنده‌اند، سخن‌گوی‌اند ولو به زبان هیچ نگویند. هزار اشارت و بشارت از آن‌ها صادر می‌شود که دلالت بر زنده بودن‌شان دارد. و این سخن و گویایی خاموشانه‌ی آن‌هاست که آتش زندگی را بر می‌فروزد.

خاموشی وجه دیگری هم دارد. و این خاموشی آن است که دیگران می‌خواهند، یا در واقع آن خاموشی که ستم و بیداد می‌خواهد. بیداد، مرگِ داد است و ندای مرگ در گوش آدمیان. ستم، خموشی ما را می‌خواهد نه خروش ما را. پس این دو وجه خاموشی، یکی روی در اختیار و انتخاب دارد و دیگری روی در اجبار و تحمیل. آن‌که روی در اختیار و انتخاب دارد، از کمالِ نفسِ آدمی بر می‌خیزد. سکوتِ اول، سکوتی فربهی‌بخش است. سکوت اول، کار سالکان است؛ آن‌ها که از بسیاری گفتار خموشی می‌گزینند نه از تهی بودن و هیچ نداشتن. سکوت دوم، از استبداد می‌خیزد و مرعوب شدن. این یکی یعنی منکوب ستم شدن. سکوت دوم، همان است که وصف عام‌اش استخفاف است در برابر فرعون‌های بیرونی. این سکوت از تسلیم در برابر قدرت می‌خیزد. این سکوت، دلالت بر زبونی و عجز و استیصال آدمی دارد.

گاهی سکوتی که به اجبار و تحمیل است، ممکن است حمل بر سکوت اختیاری سالکانه شود. و زهی خامی که آدمی نتواند تفاوت سکوت اجباری و از سر خوف را با سکوت سالکانه ببیند. همیشه سکوت اجباری در خورد ملامت نیست ولی آن‌گه که سکوت در برابر فرعون را حمل بر سکوت سالکانه کنیم، دروغ را میدان داده‌ایم و دامن به فریبِ خویش و دیگران گشوده‌ایم. سکوت سالکانه را هم حمل بر سکوت ضعیفان و متوسطان کردن، نیز، جفاست. جفا در حق سالکان است. رندان هم سکوت می‌کنند. می‌توان هر چه بالا از سالکان گفتیم، به اسم دیگری، در حق رندان بگوییم. خموشی رندانه هم از همین جنس است. رندان اهل مماشات با فرعون‌ها نیستند. رندان خود صاحب ولایت‌اند و تن به ولایت فرعون نمی‌دهند. از همین روست که رندان یا سکوت نمی‌کنند و به عبارتی، جمله‌ای، بیتی و مصرعی هم که شده، بانگی در سرای شوکت فرعون می‌اندازند که خواب بر دیدگان‌اش حرام می‌کند. و این‌جاست که رندی، خصلتی موسوی می‌شود. و همین‌جاست که آتش موسی گل می‌کند و از درخت می‌توان نکته‌ی «توحید» شنید (و توحید را نسبتی با فرعون نیست).

گویایی، یعنی زندگی. زنده‌گان‌اند که سخن می‌گویند. و فرهنگ ما ایرانیان، فرهنگِ سخن است و سخن گفتن، نه خموشی و سر در گریبان فرو بردن و صبر بر جفای بیدادگران. آن‌چه بهانه‌ی نوشتن این سطور شد، تصنیفی بود از محمدرضا لطفی در ماهور که با صدای مرضیه روی غزل «بمیرید بمیرید…» مولوی ساخته شده است (گل‌های تازه‌ی ۱۲۶). وقتی که این‌ها را می‌نوشتم به فکر افتادم که با این حساب، در زمانه‌ی ما، فرهنگ، ادبیات و موسیقی ایران، پرونده‌ی قطوری از جرایمی (به زعم حاکمان امروزی کشور ما) دارد که این روزها بساط امنیتی و نظامی حاکم بر ایران از مواجه شدن با آن هراس دارد، چون هر سطری، هر بیتی، هر نغمه‌ای و آهنگی، لرزه‌ای بر رکنی از این بساط ستم می‌اندازد. راه را که کج بروی، قدم به قدم ناگزیر به افزودن بر خطاها هستی. این بار کجی که در خرداد ۸۸ بر استر لنگ این دولت نهاده شد، روز به روز بیشتر به بی‌راهه می‌رود. اما بیم گمراهی برای ملت ما نیست. این همه روشن‌بینی و حکمتی که داریم نهیب زندگی به ما می‌زند و دعوت به گویایی و پویا بودن می‌کند. پس خاموش نباید بود. دست‌کم در برابر فرعونان خموشی نباید گزید. و هر کسی به نوعی و شیوه‌ای سخن می‌گوید و سکوت می‌شکند. زنده‌گان چنین‌اند. روی سخن ما هم با زنده‌گان است نه مرده‌گان!

۰

وصیت‌نامه‌ها و سیر سیاست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولین جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتیجه رسیده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از دید آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تیغ ممیزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه این شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این یک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است دیگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بینیم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتیجه، انتظار زیادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های دیگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پیش برای یکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تیغ فیلتر آقایان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سایت‌اش فیلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمیر شود، زندان برود یا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ایمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، این‌ها را می‌تواند «ذخیره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پیداست که این نتیجه نمی‌دهد که اگر کسی این اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نیفتد، این‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به یاد این بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خویش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها
با این مقدمه، این یادداشت مختصر را بخوانید. چیزی هم به این متن نیفزودم و از آن چیزی هم نکاستم تا بتوانید داوری کنید که چنین متنی تا چه اندازه با طبع ممیزان ناسازگار می‌توانست بیفتد.

وصیت‌نامه‌نویسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاییده شده است به این معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آمیز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنویسد و نوشته است. در واقع، وصیت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نویسنده‌ای، فیلسوفی یا سیاست‌مداری باقی می‌ماند. اما چیزی که به وصیت‌نامه، ویژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است یعنی حجاب و حائلی که نویسنده‌ی آن را برای همیشه از بازماندگان جدا می‌کند. این‌جاست که وصیت‌نامه تبدیل به متنی می‌شود که دیگر نویسنده‌ی آن هیچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از یک سو به مرگ مربوط است و از سوی دیگر به آخرین خواسته‌ها یا آرزوهای نویسنده‌اش. جز این، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن دیگری که در زمان حیات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاریخ دین و مشخصاً تاریخ اسلام و تشیع، یکی از نمونه‌های بارز وصیت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امیر برای فرزندش امام حسن نوشته است. این نامه که به خاطر ساختار و مضامین‌اش، شکل و بیان وصیت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چیزی متضمن اندرزهای حکیمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته این‌جا حکمت علوی است و میراث اهل بیت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از دید مسلمانان شیعه در سخن پیامبر اسلام دید: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شیعیان این توصیه‌ی پیامبر را تفسیر با نص پیامبر به جانشینی حضرت امیر کردند. چنان‌که می‌دانیم مسیر تاریخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پیامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولایت سیاسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پیامبر، آن سخن او را حمل بر جانشینی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثیری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سیاسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم باید حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنیم. نخست این‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسیم‌بندی‌های سیاسی روزگار معاصر را در نظر بیاوریم – که مرزبندی‌های سیاسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتیم، نظام‌های دموکراتیک یا پارلمانی کمابیش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سیاست‌ورزی بود، وصیت یک چهره‌ی سیاسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثیری را رقم بزند. بهترین تجلی این معنا را می‌توان در تعیین جانشین از سوی یک پادشاه دید. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به این داشت که پادشاه یا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد یا فاقد مدیریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعیین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه یا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشیاری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیاید. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همین تعیین جانشین یا تصریح به اتوریته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذریم، بقیه‌ی توصیه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکیمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها همیشه به این معنا نیستند که تأثیری مستقیم در یک نظام سیاسی باقی می‌گذارند. وصیت‌نامه‌ی بنیان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصیت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی اندیشه‌ی آیت‌الله خمینی را نمایش می‌دهد. اما آیا می‌توان هر چه را که پس از وفات ایشان رخ داده است مطابق با همین وصیت‌نامه دید و فهمید؟ به عبارت دیگر، آیا این وصیت‌نامه جای قانون را می‌گیرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نیز مانند بسیاری از وصیت‌نامه‌های دیگر، چیزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصیت‌نامه‌نویس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعیت همیشه چنین نیست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصیت‌نامه‌نویس خواسته است. لذا، برای تأثیرگذاری یک وصیت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصیت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصیت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعیت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصیت‌نامه‌ها ممکن است سالیان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای اندیشه و عمل آدمیان بسیار باشند. همه‌ی وصیت‌نامه‌ها فقط محدود به یک منطقه‌ی جغرافیایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامینی باشند که مرزهای جغرافیایی را در نوردند و چراغ راه آدمیان بسیاری باشند. این بستگی به جنس و نوع وصیت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بیشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسیم‌های نژادی، قومی، دینی، زبان یا ملی برود، وصیت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با این اوصاف، هر متنی را ولو نام وصیت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصیت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصیت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد یا اندیشه‌ی سیاسی یا پند و اندرز یا توصیه‌های پس از مرگ نویسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصیت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دین‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصیت‌نامه‌های «ایدئولوژیک» ممکن است تأثیری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصیت‌نامه مضمون و معنایی بسته و ایدئولوژیک استنباط کنند یا به این نوع مضامین آن توجه کنند. وصیت پیامبر اسلام در حجه الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نیز نمی‌توانیم آن‌ها را مسلمان ندانیم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامین وصیت‌نامه‌ی ایشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعیین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پیش‌بینی کردن تأثیرگذاری وصیت‌نامه‌ها کار ما نیست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصیت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدمیان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. این‌جاست که باید میان وصیت‌نامه‌ی یک شخصیت سیاسی و اصولی که نظام سیاسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پیداست که برای یک شخصیت سیاسی، بازنویسی دوباره‌ی اصول و قوانین همان نظام سیاسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصیل محصل است. آن‌چه که یک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامینی است که گرد و غبار گذر زمان و تاریخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشیند.
داریوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹
۱

چه شورها…

امروز برنامه‌ی گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۴۴ را گوش می‌دادم که درباره‌ی عارف قزوینی است. با خودم گفتم خوب است این تصنیف‌های عارف را که سیما بینا، مرضیه، شجریان، بنان، الهه و شهیدی خوانده‌اند، این‌جا بیاورم. عجالتاً تصنیف‌ها را جداگانه آورده‌ام و در وقت دیگری، کل برنامه‌ی مربوط را به اضافه‌ی برنامه‌ی دیگری این‌جا خواهم آورد. تصنیف‌ها را گوش کنید و لذت ببرید. کیفیت این آثار در همین حدی بود که من داشتم. اگر این‌ها را با کیفیت بهتری پیدا کنم، حتماً‌ جایگزین می‌کنم.
 
 

۷

ادبِ مقام در سیاست‌ورزی

صحنه‌ای در فیلم «ملکوت آسمان» ریدلی اسکات هست که در آن اورلاندو بلوم که حاکم وقت بیت‌المقدس است با ساکنان مسیحی شهری که زیر حمله‌ی سپاهیان مسلمان صلاح‌الدین ایوبی است سخن می‌گوید. از هر دو سو، کینه و نفرت زبانه می‌کشد. در هر دو جناح، عده‌ای هستند که به خون‌خواهی کسانی از خویشان و هم‌کیشان‌شان برخاسته‌اند که در نبردهای قبلی کشته شده‌اند. بناهای مذهبی و آیینی دو طایفه‌ هم در بیت‌المقدس است. در یکی از درخشان‌ترین دیالوگ‌های این فیلم، اورنالدو بلوم خطاب به مردم خود می‌گوید (نقل به مضمون) که: بناهای مذهبی شما کجاست؟ بالای بناهای مذهبی آن‌ها. بناهای مذهبی آن‌ها کجاست؟ میان بناهای مذهبی شما. همه چیزتان به هم آمیخته است. آن کسانی که قاتل کشتگان طرف مقابل بودند، امروز در میان ما نیستند و ما – من و شما – مسؤول کشتن یا کشته شدن آن‌ها نیستیم. در گروه مقابل نیز، کسانی که عده‌ای از ما را کشته‌اند، دیگر میان‌شان نیستند. چرا نسل بعدی باید تاوان خطاهای نسل قبلی را بپردازد؟ (عین عبارت‌ها این است: «هیچ یک از ما این شهر را از مسلمان‌ها نگرفته است. هیچ مسلمانی از لشکر بزرگی که اکنون به سوی ما می‌آید هنگام از دست رفتن این شهر به دنیا نیامده است. ما بر سر خطا و جنایتی می‌جنگیم که از ما سر نزده است و در برابر کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند که به آن‌ها ستمی بشود. بیت‌المقدس چی‌ست؟ مکان مقدس شما بالای معبد یهودیان است که رومی‌ها آن را به زیر کشیدند. مکان‌های مقدس عبادی مسلمانان بالای بناهای مقدس شما هستند. کدام‌یک مقدس‌تر است؟ دیوار؟ مسجد؟ مزار مقدس؟ چه کسی ادعای مالکیت‌شان را دارد؟ هیچ کس! همه!»؛ به نقل از ویکی)

این دیالوگ را امروز با خود مرور می‌کردم و به میرحسین موسوی فکر می‌کردم و تمام انتظاراتی که از او برای پاسخ دادن به فجایع دهه‌ی ۶۰ دارند. نیازی به گفتن نیست که اتفاقات دهه‌ی ۶۰ جنایاتی ضد انسانی بوده‌اند، درست به همان اندازه که جنایت‌های هیتلر یا صدام ضدانسانی بودند (یا جنایت‌های مجاهدین خلق ضد انسانی بوده و هستند). اما برای من مسأله این است: من نه خاطره‌‌ی روشنی از دهه‌ی ۶۰ دارم و نه حتی نخست‌وزیری میرحسین موسوی را درست به یاد دارم، درست همان‌طور که میان‌سالان یا کهنسال انقلابی امروز، دوره‌ی استبداد رضاشاهی را هم به یاد ندارند. از هر دو سوی نزاع آن زمان، نسلی گذشته است. چه نسلی که قربانی بود و چه نسلی که قربانی می‌کرد (و چه نسلی که به نوعی بر کنار از ماجراها بود). گذشت این نسل، دلالت بر یک مضمون ساده دارد: زمان می‌گذرد و مسأله‌های ما تازه می‌شوند. آدمی نمی‌تواند همیشه با مسأله‌ای کهنه کلنجار برود که مشکلی از مشکلات امروزش را حل نمی‌کند. هراس آدمی از تکرار آن فجایع قابل فهم است، به شرطی که اوضاعی باشد که باز هم زمینه را برای بروز آن‌ها فراهم کند. لذا من این را نمی‌توانم بفهمم که جوانی که امروز سی ساله هم نیست و هیچ تجربه‌‌ی روشن و یاد و خاطره‌ای واضح از دوران نخست‌وزیری موسوی ندارد و یا جوانی که سن‌اش حتی به زمان وقوع جنگ ایران و عراق قد نمی‌دهد، چرا باید این خاطره‌ها را چندان سخت و استخوانی کند که بر زندگی امروز همه‌ی ما سایه بیندازد؟ از نظر من، تا وقتی که هر دو ماجرا را تبدیل به مسأله‌ای ایدئولوژیک می‌کنند که در آن پای عاطفه و احساس و خشم و خروش در میان است،‌ کارشان شبیه هم است.

این‌ها که گفتم هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که نباید به جنبه‌ی اخلاقی آن ماجراها توجه کنیم و از تلاش برای تکرار نشدن آن‌ها دست برداریم. من به جنبه‌ی اخلاقی و دردناک ماجرا هم توجه دارم، اما تلاش‌های ما که شامل کوشش برای جلوگیری از تکرار فجایع دهه‌ی ۶۰ (اگر اساساً بشود در این زمانه به همان سادگی این کار را کرد)، جنگ جهانی و هولوکاست، نسل‌کشی ارامنه در ترکیه، کشتار پیوسته‌ی فلسطینیان، جنگ ایران و عراق و ده‌ها نمونه‌ی ریز و درشت دیگر، همه در راستای یک هدف روشن است: همه قرار است راهی به برقراری صلح و آرامش بجویند. هیچ کدام از این کوشش‌ها نمی‌توانند و نباید نقض غرض کنند. گفتن از این‌ها تا همان حد مهم است که بتواند برای ما هشدار و انذار باشد و مانع از بروز دوباره‌ی این فجایع. از این حد اگر فراتر برود، ماجرا دیگر کینه‌جویی کور است و ابراز نفرت و دشمن‌کیشی.

در نتیجه فکر می‌کنم که آن‌چه برای ما امروز مهم است، ادب مقام است. ادب مقام سیاست‌مدار چی‌ست؟ ادب مقام روزنامه‌نگار و نویسنده چی‌ست؟ ادب مقام هنرمند، بازیگر سینما، خواننده و آهنگساز ما چی‌ست؟ پرسش من دقیقاً این است که گروه‌های مختلف مردم ما چه کارهایی را باید بکنند و چه کارهایی را نباید بکنند؟ یعنی خودشان را مجاز به گفتن چه سخن‌هایی و انجام چه عمل‌هایی می‌دانند؟ این است پرسش اساسی ما. در یادداشت پیشین، تعبیر اخلاق را به کار برده بودم. متأسفانه فضای فارسی‌زبان ما هر وقت اسم اخلاق را می‌شنود، پند و اندرزهای روحانیان یا صوفیان به ذهن‌اش خطور می‌کند و در بهترین حالت، نصایح حکیمان و فیلسوفان. مراد من از اخلاق، معنایی کلان‌تر است و آن هم حفظ ادب هر مقام است (آن اخلاق خاص هم اتفاقاً در پرتو همین معنا پیدا می‌کند و اخلاق دینی هم به همین شیوه قابل‌فهم است). هیچ کس در هیچ مقامی معصوم و قدیس نیست. همه به نوعی تردامن‌اند. اگر بنا باشد یکایک سرمایه‌های سیاسی و اجتماعی بالفعل موجود را به بهانه‌ی حساب‌کشی یا این‌که در گذشته چنین یا چنان بوده‌اند از میدان بیرون کنیم، آن‌که آخر کار مسکین و دست تحسر به دندان‌گزیده می‌ماند، خودِ ما هستیم. من فکر می‌کنم موسوی یک رهبر سیاسی درجه‌ی یک برای ایران روزگارِ ماست (و البته همه‌ی رهبران خوب سیاسی، بی‌عیب و پاکِ مطلق و منزه نیستند؛ همه نقدپذیرند و نقدشونده و همه هم خطا می‌کنند). موسوی، رهبر زمانه‌ی ماست. در این یک سال و اندی که از انتخابات سال ۸۸ گذشته است او به دفعات شایستگی خود را – در سخن و در عمل – برای این‌که به معنای دقیق کلمه یک «رهبر سیاسی» تراز اول قلمداد شود، ثابت کرده است. و مگر ما از رهبران سیاسی دقیقاً چه انتظاری داریم؟ و مگر ما چند نفر مثل موسوی را داریم؟ دقت کنید که این کیش شخصیت ساختن نیست یا ستایش بیهوده و بی‌جا از موسوی نیست؛ این ادا کردن حق کسی است که نشان داده است سزاوار این ستایش هست. این کار در واقع به رسمیت شناختن توانایی‌ها و قابلیت‌های خودمان است. موسوی از خودِ ماست؛ موسوی، خودِ ماست. آن‌چه که در آینه‌ی موسوی می‌بینیم و ما را به ستایش وا می‌دارد، خودِ ما هستیم: تمام آرزوها و آرمان‌هایی است که بر زبان موسوی جاری می‌شود و می‌خواهیم محقق شود. پس چرا در ادای حق او قصور کنیم؟ چرا در ادای حقِ خود قصور کنیم؟ چرا از گُرده‌ی خود باید ببُریم؟
۰

به صدق کوش…

تاریکی شب، هنگام و جای نشو و نمای اهریمنان است. پلیدی‌ها در تاریکی رشد می‌کنند. خفاشان تاب روشنایی روز و درخشندگی آفتاب را ندارند. مسأله‌ی ما امروز همین است: چه باید کرد که بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی زهر پاشیدن‌ها و نفله‌کردن‌ها و خاک‌ پاشیدن در چشم مروت و کور کردن دیدگان آدمی و خوار کردن خِرَد، خُرد و ضعیف شود؟ چگونه می‌‌توان فضا را برای تنفس زیبایی، خوبی و دانایی گشود و جا را بر زشتی و زشت‌خویی، زشت‌گویی و بی‌خردی تنگ کرد؟

مدت‌هاست که با این پرسش کلنجار می‌روم. راه سست کردن شرارت و اهریمن‌خویی، جدل کردن با آن نیست. موعظه کردن و پند و اندرز اخلاقی هم گرهی باز نمی‌کند. «گوهر پاک بباید که شود قابل فیض». اندرز حکیمان، در طبع کسانی اثر می‌کند که مستعد پذیرفتن پندی باشند نه کسانی که پیشاپیش گوش به هر چه خیر و صلاحی بسته باشند. برای این‌که معنا کمی روشن‌تر شود، این دو بیت مثنوی مولوی را با خودم مرور کردم که:
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آید روز فاش
تمام پیام این دو بیت در همین وجود خورشید است. خورشید، پرده از متاع قلابی بر می‌دارد. شب‌هنگام است که مزوران، با زر رقابت می‌کنند. روز که بر‌آید، مجالی برای میدان‌داری قلب و اهریمن‌خویی نمی‌ماند. این استعاره‌ی روز و آفتاب و روشنایی در مقابل شب و تاریکی، در این بحران پردامنه‌ای که جامعه‌ای ما امروز گرفتار آن است، استعاره‌ای سخت کارآمد است. اما چرا؟ توضیح می‌دهم.

این روزها یک سال و اندی از تولد حرکتی که امروز موسوم به جنبش سبز است، گذشته است. این حرکت، در این یک‌ساله دوستان و دشمنانی داشته است. میرحسین موسوی به مثابه‌ی برجسته‌ترین رقیب سیاسی در صحنه‌ی سیاست فعلی ایران، خلاقانه‌ترین زبان و ادبیات را در طرح اندیشه‌های نو اختیار کرده است و البته از جانب‌های بسیاری آماج حملاتی سهمگین و بی‌امان بوده است. تکلیف دستگاه‌های امنیتی و نظامی حکومت ایران روشن است. یعنی معلوم است که چرا او را دشمن می‌دارند. اما آن‌چه که غریب است هجوم بی‌امان نیروهایی است که در رخنه‌های فضای مجازی ما خانه دارند و هنگام زبان گشودن‌شان سیلابی از بی‌اخلاقی و نفرت به فضای گفت‌وگو و اندیشه‌ی ما سرازیر می‌شود. در این میانه، البته نقدهای موجه و استوار هم گاهی گم می‌شوند. مشکل بزرگ این است که در این فضای شلوغ، مواضع سلبی مخالفان‌خوانان کمابیش روشن است. چیزی به اسم جنبش سبز وجود دارد که هر کس میل به کسب مشروعیت یا شهرت داشته باشد، به نوعی خود را متصل به آن می‌کند. اما همان افرادی که دوست دارند زیر پرچم جنبش سبز باشند، هم‌زمان می‌خواهند جاهای دیگری هم باشند. به زبان دیگر، ابهام و فقدان شفافیت مهم‌ترین خصلت این گروه است. یعنی طایفه‌ای داریم که مواضع سلبی و منفی‌گویانه‌اش روشن است ولی چیزی از مواضع ایجابی‌اش نمی‌دانیم. مهم‌ترین کاری که می‌شود کرد این است که مواضع ایجابی این گروه‌ها روشن شود. اما این یعنی چه و چگونه شدنی است؟ به زبان دیگر، چقدر ممکن است سبزها یا منتفدان جمهوری اسلامی شبیه جمهوری اسلامی شوند در رویکرد و زخم خوردگان از کیهان، رجانیوز و فارس‌نیوز خود به آن‌ها شبیه شوند؟ به زبان نیچه: چشم دوختن در مغاک تا کجا؟
فکر می‌کنم برای این‌کار کافی است هر کسی اصول و روش‌های خودش را روشن و با صداقت تمام بیان کند. هنگام تصریح به اصول، عدول کردن از آن‌ها آسان نیست و می‌توان همیشه گریبان گوینده‌ی ناصادق را گرفت. برای این‌که نمونه‌ای بارز به دست بدهم، خوب است به خود میرحسین موسوی اشاره کنم و عباراتی را از آخرین پیام او نقل کنم.

موسوی می‌گوید: «یادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغ های پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگی‌ها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعه‌ی اخلاق‌بنیادی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند به قله‌های شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است».

این عبارت پیام موسوی، کلیدی‌ترین نقطه‌ی اندیشه‌ی موسوی را آشکار می‌کند. اگر طرف مقابل دروغ می‌گوید و پرونده‌سازی می‌کند، ما حق نداریم به همان شیوه متوسل شویم. کسی که مدعی است جامعه باید اخلاقی باشد، خودش هم باید از اصولی اخلاقی پیروی کند، آن‌ها را به روشنی اعلام کند و خود ملتزم به آن‌ها باشد.

در همین پیام، موسوی یک بار دیگر به آیت‌الله خمینی ارجاع می‌دهد. من از این موضع‌گیری صریح او دو نکته را استنباط می‌کنم: موسوی هم‌چنان با صراحت به همان چیزی که قلباً باور دارد ارجاع می‌دهد و مضمون و مرجوع سخن‌اش روشن است. به هیچ توجیهی از آن‌چه که به آن باور دارد عقب نکشیده است. این یعنی صداقت یک سیاست‌مدار و موسوی این نکته را بارها پیش از این متذکر شده بود. نکته‌ی دیگر در این تصریح دیگرباره‌ی موسوی این است که او زیر هیچ فشار داخلی و خارجی حاضر نشده است از موضعی که به آن باور دارد عدول کند: او هم‌چنان در الگوی عملی آیت‌الله خمینی چیزی می‌بیند که ارزش‌مند است و نمی‌تواند به بهانه‌ی این‌که خمینی سکه‌ی روز نیست یا با سخن گفتن از او سرزنش یا انتقاد می‌شنود، از او دست بکشد. این استقامت و شفافیت اوست که ستودنی است. مسأله، آیت‌الله خمینی نیست؛ مسأله شفافیت موضع یک سیاست‌مدار است که ظاهر و باطن‌اش در موضع‌گیری سیاسی یکی است وهم‌چنان از اصولی اخلاقی پیروی می‌کند که روشن است و ابهام‌بردار و تفسیرپذیر نیست.

مشکل امروز جامعه‌ی ما همین غبارآلود بودن فضاست. این‌که در این غوغا و شلوغی، کمتر کسی یا گروهی پیدا می‌شود که موضع‌اش را به صراحت و شفافیت درباره‌ی اقدام عملی‌اش بگوید، معضلی است اخلاقی. دقت کنید که مسأله افراد و شهروندان عادی نیستند. بحث ما از کسانی است که در فضای سیاسی، رسانه‌ای یا مجازی فعال هستند و هم‌چنان نمی‌توان تشخیص داد که اصول اخلاقی‌شان در بحران‌های اخیر چی‌ست. این یعنی در شب حرکت کردن و در تاریکی پناه گرفتن. این یعنی نقاب بر چهره زدن و تیرانداختن از میان تاریکی. قلب مسأله، اخلاق است. اخلاق هم لزوماً اخلاقی دینی نیست. اخلاقی که تجربه‌ی مشترک بشری است. آسان نیست که فعالان فضای رسانه‌ای با شفافیت در مقامی قرار بگیرند که موضع اخلاقی‌شان را تبیین کنند (نمونه‌ی بالا را از موسوی دیدیم: «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند»). آیا کسانی که در فضای رسانه‌های فارسی زبان یا فضای مجازی ما قلم می‌زنند، حاضرند مختصات دستگاه اخلاقی‌شان یا اصول عمل‌شان را به صراحت بیان کنند؟ آیا حاضرند تابلودار به میدان بیایند؟ آیا حاضرند پرچم خودشان را به دست بگیرند و به همان ملتزم و وفادار بمانند؟ مسأله‌ی ما این است.

آن‌چه که نوشتم، چیزی بود که به مثابه‌ی یک طرح مقدماتی برای پرداختن به ریشه‌های این بحران اخلاقی نگران‌کننده به ذهنِ من می‌رسید. شاید جایی اشتباه کرده باشم یا پیشنهادم مشکلی داشته باشد. فکر می‌کنم این بحث در گفت‌وگو شکفته‌تر می‌شود. در نتیجه، برای این‌که بشود به درکی روشن‌تر از وضعیت برسیم، دعوت می‌کنم از مهدی جامی، رضا علامه‌زاده، حامد قدوسی، میثم بادامچی، امین بزرگیان، عباس کاظمی، صاحب وبلاگ ایمایان و کاوه لاجوردی. این دعوت (و خواهش صمیمانه) البته به این معنا نیست که کس دیگری در ذهن ندارم. دوستان وبلاگ‌نویس دیگر (و حتی دشمنان وبلاگ‌نویس و غیروبلاگ‌نویس) هم اگر به دامن‌گستر شدن این اقتراح کمک کنند، خدمتی خواهد بود به فضای فکری جامعه‌ی ما. پس اگر اسم‌تان در این فهرست نیست، باز هم ممنون می‌شوم این یادداشت را هم دست‌به‌دست کنید و هم خودتان سهمی در گفت‌وگو ایفا کنید. می‌شود دعای ناخوانده مستجاب ما آن‌وقت! در پرتو آن‌چه تا این‌جا گفتم، فکر کنم بشود با این پرسش شروع کرد:

«در فضای رسانه‌ای امروز ما – و به ویژه در فضای رسانه‌های سبز – برای این‌که خرد، دانایی و زیبایی پای بر زمین بیاورد و به خواسته‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه‌مان نزدیک‌تر شویم، مواضع ایجابی و اصول اخلاقی ما کدام‌ها باید باشد و در مقام عمل چه باید بکنیم؟ و هم‌چنین در اصول ما چه چیزهایی نباید باشد؟ بایدهای ما کدام‌اند و نباید‌های‌مان کدام؟» (برای این‌که نمونه‌ای عملی داشته باشید، می‌توانید به ماجرایی که اخیراً برای مسیح علی‌نژاد پیش آمد و یادداشت جعفر پناهی در دفاع از او مراجعه کنید).

برای شخصِ من یک الگوی جامع و فشرده وجود دارد:
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه‌روی گشت روز نخست
۴

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد…

این رازِ آشکاری است که زندگی من با شعر آمیخته است. شاعر نیستم ولی روزی نیست که شعری را نخوانم یا زمزمه نکنم. من هم مثل آدم‌های مختلف سلیقه‌ای در شعر دارم و البته گمان می‌کنم بسیار سخت‌گیر و مشکل‌پسندم. برای‌ام آسان نیست که به هر شعری خوشامد بگویم، خصوصاً شاعرانی را که جوان‌ترند و در زمانه‌ی ما زندگی می‌کنند. مسأله هم مطلقاً ارتباطی ندارد با این‌که انتظار داشته باشم شاعر مورد نظر مثلاً شعری داشته باشد مثل شعر مولوی و حافظ و سعدی. به هیچ وجه. آن‌چه که بیش از هر چیزی برای من مهم است این است که شعر چقدر عاطفه و احساس را منتقل می‌کند. شعری که نتواند مرا تکان بدهد، هر چقدر هم که زیبا باشد در کنار هم چیدن الفاظ و صورت‌بندی کلمات، باز هم شعری نیست که برای من خواستنی باشد. شعر خوب، برای من شعری است که صاعقه‌وار فرود بیاید بر من و تکان‌ام بدهد. و گرنه خیلی‌ها شعر می‌‌گویند، قافیه ردیف می‌کنند، صورت‌ها و مضامین آشنا و تکراری شعر کلاسیک را کنار هم می‌نشانند (و این کار کمابیش از هر کسی که ذهن‌اش انباشته از شعر کلاسیک باشد و کمی ذوق و هنرمندی و تسلط به اوزان عروضی داشته باشد، ساخته است) و نقشی از خودشان به جا می‌گذارند. ولی این آن چیزی نیست که من می‌خواهم.

این‌ها که وصف‌اش را آوردم، البته توقعی است زیاد. این را می‌فهمم که خیلی سطح انتظارم بالاست. یعنی فقط این نیست که من انتظار داشته باشم کسی مثل حافظ شعر بگوید. توقع من این است که مضمون و معنا و روحِ کلام از خلال کلمات فوران بزند و مثل نسیمی بر جان و عقل من وزیدن بگیرد و غباری را از جان‌ام بشوید. شعر خوب، شعری است که این بارقه‌ی وحی‌آسا را داشته باشد و حتی اصلاً لازم هم نیست از مفهومی آسمانی یا دینی یا اسطوره‌ای سخن بگوید. گاهی اوقات یک ماجرای ساده‌ی انسانی را چنان می‌شود به شیوایی بیان و منعکس کرد که پهلو به پهلوی وحی بساید. این انتظار، البته به نظر خودم، انتظار بی‌جایی نیست. به خاطر این‌که ما اگر وقت می‌گذاریم برای خواندن یا شنیدن یک شعر، اگر احساس، عاطفه، نیاز خودم و دلِ خودم را خرج می‌کنم پای یک شعر، ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین توقع من این است که کالای تقلبی به من نفروشند و جنس بنجل به من ندهند. دیوان قطوری از شعر تحویل مردم دادن کار سختی نیست. کار سخت این است که بتوانی در تمام عمرت یک نیم‌مصرع بگویی که قرن‌ها در خیال و حافظه‌ی آدمی بماند. و گرنه شعر گفتن از هر کسی ساخته است. کمی تمرین می‌خواهد فقط.

گاهی اوقات برای این‌که خودم را به این حس نزدیک‌تر کنم، اسرار التوحید را باز می‌کنم و داستان‌ها را می‌‌خوانم. خوب این‌ها شعر نیستند. ولی در لا به لای همین سطور، گاهی درخشش‌هایی هست که از هر شعری بالاتر است و ارکان وجود آدمی را می‌لرزاند. این آتش‌انگیزی کلام است که برای من مسأله است و مهم است. شاعر زمانه‌ی ما، قرار نیست شاعر درباری باشد که به مناسبت‌های مختلف شعر بگوید («دربار»ش لازم نیست دربار پادشاهان باشد؛ دربارهای مختلفی در زمانه‌ی ما هست). شاعر مجبور نیست محبوس قافیه باشد که هر قافیه‌ای او را دنبال خودش بکشاند و دیگر نتواند حرف دل‌اش را بزند و احساس و عاطفه‌اش را منتقل کند. تسلط به زبان مهم است. مسلط بودن به خود هم مهم است که آدم عنان‌اش را به دست زبان دیگران، یا بیان روزمره یا صورت‌بندی‌های غیر – چه غیر کهن باشد چه غیرِ امروزی – ندهد. و این البته تکلیفی است بسیار دشوار و سخت. این‌ها را که گفتم، نمی‌دانم واقعاً چه اسمی باید روی‌اش گذاشت. می‌دانم که بعضی از دوستان هم‌روزگار من که شعر هم می‌گویند شاید این طبع و سلیقه‌ی دشوارپسند من به مذاق‌شان خوش نیاید. ولی گاهی از شاعری یکی دو بیت خوب کافی است و بیشتر نه. آدم لازم نیست خودش را خرج شعر کند و بنده‌ی آن باشد. شعر باید در خدمت بیان احساس و عاطفه‌ی ما باشد برای این‌که بتوانیم آدم‌تر باشیم. اصلاً شعر برای آدمی است نه آدمی برای شعر. آدم که نباشد، چه خاصیتی در شعر خواندن و شعر سرودن هست؟ پس هنوز فکر می‌کنم اگر سخت می‌گیرم در خواندن شعرهای روزگار ما، حق دارم چون وقتی من از همه چیزم مایه می‌گذارم برای خواندن شعر، شاعر هم باید به هوش باشد که با منِ مخاطب بازی نکند. همان‌قدر که من به خود سخت می‌گیرم در خواندن شعر او، او هم به خودش سخت گرفته باشد در سرودن شعری خوب و او هم بسیار با خودش کلنجار رفته باشد در بیان عاطفه‌اش. انتظار بیهوده‌ای نیست اگر بخواهیم شاعر ما حرفِ خودش را زده باشد یا بزند، نه این‌که حرف دیگران را تکرار کند. می‌دانم انتظار کمی نیست ولی خوب است شاعران ما هم متوجه باشند که همه‌ی مخاطبان‌شان آسان‌گیر نیستند. بعضی‌ها هم توقع بالاتری دارند و میناگری و خونِ دل خوردن و چکیده و عصاره‌ی عاطفه و احساس می‌طلبند.
صفحه ها ... 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد