۳

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را…

در زبان انگلیسی کلمه‌ای است که ترجمه‌های مختلفی از آن شده است اما چه بسا هنوز معادل مناسب و روشنی از آن به زبان فارسی نیست. این کلمه «recognition» است. یکی از معادل‌هایی که برای این کلمه آمده است، «به رسمیت شناختن» است. از معادل‌های متعددی که برای این کلمه آمده است در می‌گذرد تا به آن معنایی که در نظر دارم برسم. این کلمه برای من یعنی کسی را در شمار آوردن، یعنی آدمیان را جدی گرفتن، یعنی برای دیگری نیز سهمی و حظی قایل شدن، یعنی کسی را چیزی حساب کردن. به عبارت دقیق‌تر، این کلمه یعنی دیگری را تحقیر نکردن و از سر طعنه با دیگری سخن نگفتن. با این تعبیر، این دیگری را در شمار آوردن، نزدِ من ارزشی است اخلاقی. و توضیح می‌دهم که اهمیت این ارزش، به ویژه برای جامعه‌ی ما چه می‌تواند باشد.

پیش از این‌که بیشتر درباره‌ی موضوع سخن بگویم، خوب است توضیح بدهم که چگونه به شرح ماجرا از این منظر رسیده‌ام. مدتی پیش، حین گفت‌وگویی که با شادی ضابط، نویسنده‌ی وبلاگوار، داشتم، درباره‌ی عادت رایجی که در گفت‌وگوهای فضای مجازی – و حتی واقعی ما – جاری است سخن می‌گفتیم که چگونه گاهی وقتی با هم سخن می‌گوییم از کمترین فرصتی برای به رخ کشیدن نادانی یا ناتوانی کسی استفاده می‌کنیم و یا اساساً اگر هم نادانی و ناتوانی‌ای در میان نباشد – حتی جایی که برتری، دانش و منزلتی نیز در میان باشد – این تمایل به تحقیر دیگری، به ناچیز شمردنِ او یا سراغ کردن عیبی و لغزشی در او هم‌چنان وجود دارد. شادی اشاره کرد به آکسل هونِت، فیلسوف آلمانی – از شاگردان یورگن هابرماس – که از دست‌پروردگان مکتب فرانفکورت است. حوزه‌ی پژوهش آکسل هونت، فلسفه‌ی سیاسی-اجتماعی و اخلاق است و به ویژه درباره‌ی نسبت قدرت، به رسمیت شناختن [دیگری] و حرمت نهادن کار کرده است. هونت کتابی دارد با عنوان «مبارزه برای به شمار آمدن: قواعد اخلاقی کشمکش‌های اجتماعی» (این هم لینک کتاب در کتابخانه‌ی گوگل) که در آن می‌کوشد مغز نظریه‌اش را توضیح دهد.

برت فان در برینک و دیوید اوئن، در مقدمه‌ای که بر کتاب «در شمار آوردن و قدرت» نوشته‌اند، به تأثیرپذیری هونت از هگل در نقد اندیشه‌های سیاسی-اجتماعی عصر مدرن – و اندیشه‌های هابزی – اشاره می‌کنند:
«هدفِ کار آکسل هونت از زمان انتشار نخستین اثرش یعنی «نقدِ قدرت» پژوهش درباره‌ی «قواعد اخلاقی» کشمکش‌های اجتماعی‌ای بوده است که در متن نهادها و روابط اجتماعی خاص جامعه‌های مدرن مندرج است. هونِت،‌ در جست‌وجوی قواعد اخلاقی کشمکش‌های اجتماعی، این تصور را که کشمکش‌های اجتماعی را باید به مثابه‌ی یک مشخصه‌ای اصلی وضعیت انسانی تلقی کرد که تنها برخاسته از خصلت منفعت‌جویی آدمی است، نفی می‌کند. این دیدگاه، که تامس هابز در اوایل دوره‌ی مدرن قوی‌ترین بیان را از آن داشت، به نحوی بنیادین تصور یونانی-رُیِ تعامل اجتماعی و سیاسی را – چه به صورتی هماهنگ و متوازن و چه به شکل‌هایی متضادتر – که در راستای منفعت عمومی زندگی اخلاقی جامعه است، متزلزل می‌کند. هونت هر چند منتقد فرضیات متافیزیکی اندیشه‌ی اخلاقی و سیاسی یونانی-رُمی است، از طریق قرائتی از آثار اولیه‌ی هگل درباره‌ی مفهوم در شمار آوردن، نقدی بر فرضیات اتمیستی، ابزارانگارانه و منطقی مربوط به عاملیت انسان‌ها ارایه می‌کند که او آثارش را در سنتی نشان می‌دهند که هابز آغاز می‌‌کند و سرچشمه‌ی بخش بزرگی از فلسفه‌ی سیاسی لیبرال معاصر است.» (صص. ۲-۳)

می‌دانم که این بحث سخت مستعد تخصصی و پیچیده شدن است، در نتیجه، از پرداختن به جزییات بیشتر می‌پرهیزم و شرح بیشتر موضوع از دیدگاه هونت را به گردن یادداشت‌های آتی می‌آویزم. اما ایده‌های هونِتی را بهانه‌ای می‌کنم برای گفتن سخن‌های ناگفته. چیزی که این روزها در جامعه‌ی ما به وفور یافت می‌شود، تحقیر کردن دیگران است – و به یاد داشته باشیم که این اتفاق همه‌‌جا رخ می‌دهد و در سراسر جامعه وجود دارد. این به رسمیت نشناختن دیگران، تحقیر کردن آدمیان، از موضع بالا در آن‌ها نگریستن، برای خویشتن مقام و منزلتی خاص قایل بودن و خود را خطاکار ندیدن یا همیشه هر چیز و هر کس جز خود را مستعد خطا دیدن، آفتی است که زیربنای بسیاری از تنش‌های سیاسی و اجتماعی و حتی فردی است. آدمیان همگی تصوری و درکی از خود دارند. شاید این تصور، منطبق با واقعیت نباشد اما همه‌ی آدمیان انتظار دارند دیگران آن‌ها را چنان‌که هستند به رسمیت بشناسند، برای‌شان احترام قایل باشند، اگر فضیلت یا ارزشی در آن‌ها باشد، فضیلت‌شان به رسمیت شناخته شود و از آن به نیکی و خوبی یاد شود و هیچ انتظار ندارند که با تحقیر با آن‌ها سخن بگویند و به هر دلیلی یا بهانه‌ای، تمام هستی و دستاوردهای آن‌ها را مطلقاً نادیده بگیرند. این البته می‌تواند قاعده‌ای اخلاقی باشد. این مضمون، به باور من، در بطن قاعده‌ی طلایی اخلاق و عدالت نیز مندرج است: «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی، بر دیگری نیز مپسند». آدمی می‌تواند هنگام سخن گفتن و عمل کردن ببیند آیا اگر خود با همین سخن و عمل مواجه شود، خوشایند او خواهد بود یا نه؟ هیچ آدمی مبرا از خطا نیست. همه‌ی آدمیان خطاکارند. اما گروهی که تنها خطاکاری را در دیگران می‌بینند و خیلی خوب این خطاکاری آدمیان را شناسایی می‌کنند و کورِ خود و بینای دگران‌اند، همان‌ها هستند که سنگ‌بنای این کشمکش‌ها را می‌گذارند.

این ماجرا در جامعه‌ی ما ریشه دارد و تنها در سطح سیاست نیست. در بسیاری از لایه‌های مختلف اجتماعی این خلق و خو ریشه‌دار و محکم است: طعنه‌ زدن، تحقیر کردن، دیگری را به هیچ گرفتن، از موضع بالا در دگران نگریستن، دستاورد خود را بزرگ دیدن و همان را از دیگری خُرد و حقیر شمردن، ماجرایی است که اگر اندکی کنکاش کنیم می‌توانیم به دامن‌گستر بودن آن در جامعه‌ی خود پی ببریم. به گمان من، آن‌چه که این روزها زیر عنوان نقد، رخ نهان کرده است اما مغزش چیزی نیست جز خراش دادن آدمیان، زخمی کردن آن‌ها و فوران نفرت و انزجار (و پوشاندن اهانت و به هیچ گرفتن آدمیان زیر نقاب «نقد») همین ماجراست. چیزی که گاهی از یاد می‌بریم این است که زخمی کردن آدمیان، دود نمی‌شود و به آسمان نمی‌رود. این زخم، باقی می‌ماند و سر باز می‌کند. تنها راهِ درمان‌اش این است که بدانیم کجا به چه کسی چه زخمی زده‌ایم و اگر چنین کرده‌ایم راه مرهم نهادن بر آن چی‌ست. این را نباید با تازیانه کشیدن بر گرده‌ی رذیلت‌ها و بیدادگری‌ها یکی گرفت. هجوم بردن به پلیدی‌ها یک چیز است و آدمیان را در این میانه زخمی کردن، چیز دگری است. درباره‌ی این البته بیشتر خواهم نوشت، ولی به باور من، این نادیده گرفتن آدمیان که گاهی ممکن است حتی صورت‌اش چندان هم خشن نباشد – و شاید بعضی اوقات غیرارادی هم رخ بدهد – امری است که رکن بسیاری از کشمکش‌های اجتماعی ماست.

این یادداشت را نوشتم برای این‌که پای اندیشه‌های آکسل هونِت را بیشتر به این بحث‌ باز کنم و در آینده بیشتر درباره‌‌اش بنویسم. تا همین‌جا آن‌چه نوشته‌ام از حد یک یادداشت وبلاگی تجاوز کرده و بیشتر پهلو به پهلوی مقاله‌ای می‌ساید که نیازمند ارجاع و پانوشت است. اما این درازی و تفصیل را بر من ببخشایید تا در یادداشت‌های دیگر جبران این قصور کنم و بیشتر مسأله را بشکافم.
۲

ماکس وبر، اسلام و سرمایه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سیاسی‌دانِ آلمانی، دیر زمانی است که چهره‌ای تعیین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سایه‌ی سنگین نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظریه‌های وبر درباره‌ی اتوریته، کاریزما و رهبری، از نظریه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمینه بنویسم اما غرض از نوشتن این عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنیت» برایان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسیدم که آیا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است یا نه. نتیجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برایان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گویا این کتاب آن کتاب نیست. لذا، چه این فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.
در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بینید. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهید اما به هر حال اگر کسی اصل این فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که این فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر یک بار دیگر ترجمه را مرور کنم، متن شاید روان‌تر از این در بیاید. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آید که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سیاسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نیست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای این متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی مطلب…

۱

تا صبحِ شبِ یلدا

شب یلدا مثال است. ممثول این شب، احوال تلخ بیدادى است که بر ما می‌رود و بیدادی که بر هم می‌کنیم. بیدادگران چشم دوخته اند به این که من و تو دیگر امیدی به بهبود، امیدی به رهایی، امیدی به پایان جدایى نداشته باشیم. این شیوه از بیدادگران عجیب نیست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با یکدیگر همان کنیم که دست بیداد به صد شیوه می‌کوشد با ما کند. این تنهایی و نومیدی و دل بریدن از یکدیگر و سر در گریبان خویش بردن همان است که غایت آرزوی شب‌پرستان و بیدادگران است.
باطل السحر این بیداد با هم بودن است و محکم کردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسیخته دیگر به آسانی پیوسته نمی‌شوند. دست کم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نیست. اما محال نیست. این همه دوری و بیزاری و این همه جدایی و دل‌های پراکنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را که نفس یکایک ما را بریده است، استوارتر می‌کند و آخر کار انبوه درختانی تنها خواهیم بود.
شب یلدا برای من یعنی شب تأمل و دوستی؛ یعنی شب شکستن این نومیدی و از روز و روشنایی و خورشید گفتن. بیدادگران روز به روز چندان بر ستم خویش می‌افزایند که نقش و تصویر تمام آرزوهای دلکش و دلفریب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپیده ی آرزو دل برگیریم. روزی که تن بسپاریم به دروغ بی فروغ بیداد که این شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسین روز شکست ماست.
بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانیم که می‌گوید: صحبت حکام، ظلمت شب یلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآید. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشینی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سیاه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه
کیمیایی است که در صحبت درویشان است.
و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و یاران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداییه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی امید و ایمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:
من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم
قطعاتی که در زیر می‌شنوید، همه شعرهایی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ یلدا»ی سایه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آیینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنیم. اولین قطعه، «تشویش» است که یکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در این شب یلدا، زبانِ حال من است. شب یلداتان مبارک باد!

۱

هجده قطعه از امیرحسین سام

آن‌ها که اهل موسیقی هستند، حتماً تا امروز نغمه‌ها و ترانه‌های لطیف و بهاری آهنگسازِ خوش‌قریحه و صاحب‌ذوق امیرحسین سام را شنیده‌اند. در آستانه‌ی شب یلدا هستیم و پیشاپیش به استقبال یلدا که می‌رویم، فکر می‌کنم هدیه‌ی یلدایی خوبی باشد اگر قطعاتی از ساخته‌های امیرحسین سام را بشنویم. بسیاری از این قطعات تا به امروز منتشر نشده‌اند و برای اولین بار به این شکل این‌جا پخش می‌شوند. ناگفته پیداست که پخش این قطعات با اجازه‌ی آهنگساز انجام می‌شود. امیدوارم در این بد-روزگارِ تیره‌ای که سرزمینِ ما گرفتار دیو و ددانی است که جز دروغ و ریا چیزی از وجودشان تراوش نمی‌کند، آرام‌آرام بتوانیم روزنه‌های نور و امیدی در میان این همه ظلمت ببینیم و شاهد روزهای تازه‌ای باشیم که در آن هنر و راستی و پاکی قدر و عزت داشته باشد.
 
گفتم که این‌ها هدیه‌ی یلدا هستند. شب یلدا جز تمام اشاره‌های فرخنده و خجسته‌ای که با خود دارد، طولانی‌ترین شب سال نیز هست و این مثالی است از شبِ درازی که بر اهل خرد و هنر در کشور ما می‌رود. درباره‌ی این شب، در این یکی دو روز، کوشش می‌‌کنم بیشتر بنویسم. این قطعات امیرحسین سام را به بهانه و به اراده این‌جا منتشر می‌کنم برای این‌که شعر و موسیقی، حاصل و چکیده‌ی درد و ادراک آدمی‌اند. و این‌ها همان‌هاست که این روزها در میان مردمِ ما به وفور یافت می‌شوند و در میان دولتمردان به مثابه‌ی کیمیا نایاب‌اند. پس شنیدن این قطعات را به مثابه‌ی تسکینی بر این همه زخم و درد نیز تلقی کنید.
 
از این هجده قطعه تنها سه قطعه قبلاً منتشر شده است («در قطار»، یکی از اجراهای «زرد، سرخ، ارغوانی» و «غروب») و بقیه‌ی قطعات برای نخستین بار در این‌جا به طور عمومی منتشر می‌شوند. خوب است این توضیح را اضافه کنم که آثاری از جنس شعر و موسیقی در واقع مخاطب اصلی و حقیقی خود – یعنی مخاطبان خاصِ خود –  را می‌طلبند. با تمام موانعی که در کشور ما بر سر راه هنر وجود دارد و همیشه هنر،‌ موسیقی، شعر، فیلم و هر چیزی از جنس احساس و اندیشه‌ی آدمی از تیغِ بی‌دریغ ممیزان بی‌تمییز می‌گذرد و همواره بی‌هنران قدر می‌بینند و اراذل مقدم‌اند و افاضل مؤخر (که موج‌خیزش در این دو ساله سر به فلک زده است)، به گمان من یکی از اخلاقی‌ترین و انسانی‌ترین راه‌های نشر این آثار همین است که سر از همراهی با دولتیان هنرناشناس و معرفت‌ستیز برتابیم و آن‌ها را مستقیم و بی‌واسطه به دست و گوش مخاطبان اصلی و خریداران حقیقی‌شان برسانیم. انتشار این هجده قطعه را می‌توان هدیه‌ای – با تأخیر – برای تولد امیرحسین سام نیز تلقی کرد که روز هجده تیر به دنیا آمده است – و این روز برای مردم ایران و دانشجویانی که هنوز زخم‌های ستم و بیداد بر تن‌شان دهان گشوده مانده‌اند، روزی نیست که به این سادگی از خاطر آزادگان و عدالت‌جویان زدوده شود.
 
شناسنامه‌ی این قطعات را پیش‌تر آهنگ‌ساز در فضاهای خصوصی‌تر منتشر کرده است. عجالتاً‌ همین‌ها را داشته باشید تا مشخصات کامل هر کدام از آثار در ذیل مطلب اضافه شوند. این قطعات، به ترتیب حروف الفبا در فهرست زیر آمده‌اند و شماره‌گذاری‌ها هم از حروف الفبا تبعیت می‌کنند. بشنوید و لذت ببرید.
 
 

۲

گلچین هفته ۸۳ – پریسا

مدتی است فکر می‌کنم باید دقیقاً چه مقدمه‌ای بنویسم و چه توضیحی بدهم برای این قطعه‌ای که خواهید شنید. این آلبومی از پریساست که تصنیف‌های مشهوری دارد و آوازی به غایت خوب. پریسا این قطعات را با گروهی به سرپرستی حسین علیزاده در دستگاه نوا در استودیوی رادیو اجرا کرده است که سنتور این اثر را پرویز مشکاتیان نواخته است. مرتضی اعیان تنبک می‌زند و علی اکبر شکارچی کمانچه و محمد علی کیانی‌نژاد نی. تصنیف مشهور «پیر فرزانه» که در فیلم سوته‌دلان علی حاتمی نیز آمده است، در همین اثر است. توضیح بیشتر نمی‌دهم. فکر می‌کنم هر توضیحی بدهم، زائد است. هر چه لازم است در خلال برنامه،‌ به خصوص در ده دقیقه‌ی اول قطعه‌ای که می‌توانید بشنوید، آمده است. تنها نکته‌ی مهمی که باید افزوده شود، همان است که در عنوان مطلب آمده است. این برنامه‌ی هشتاد و سوم گلچین هفته است که گمان می‌کنم هر کس اهل موسیقی ایرانی باشد و یکایک این برنامه‌های گلچین هفته را نشنیده باشد، چیزی در زندگی‌اش کم دارد. گلچین هفته هم مانند بسیاری از برنامه‌های ماندگار موسیقی ایرانی، حاصل کوشش سایه است.

[audio:http://blog.malakut.org/audio/Golchin-HQ/G.H.%20083_Parisa.mp3]
۳

گاه‌گاهی بگذر در صفِ دلسوختگان…

دیشب حکایتِ تشنه‌ای را داشتم که بعد از مدت‌ها گذر از کویر به باغستان مصفایی و جویبارِ آبِ زلالی رسیده باشد. لحظه‌ای از خودم بیرون آمدم – در همان حال – و خودم را نگاه کردم. کوشش می‌کردم برای خودم توضیح بدهم که چرا چنین حالی بر من می‌رود. این همه بی‌تابی و این سرشک بی‌اختیار و گریه‌ی بی‌بهانه از چی‌ست؟ هر کسی برای خودش دلیلی می‌آوَرَد؛ دلیل من ساده‌تر از همه است: هیچ شده است که عاشق شوید؟ دلیل نمی‌خواهد دیگر. این بی‌تابی، این تمنای حضور، این مجاورت، همین‌که احساس می‌کنی سایه‌ی او بر سر توست، کافی است برای بی‌تاب کردن‌ات. همین که حس کنی او همیشه با تو بوده است و هست، و حتی تمام آن وقت‌هایی که پشت به او بوده‌ای و مجنون‌وار به ذکری و زبانی و بیانی – حتی مختلف و مخالف با زبان مرسوم – با او درگیر بوده‌ای و آغشته و آمیخته با سخنِ او و حدیث او بوده‌ای، خودش کافی است برای این‌که این گریه‌ی کودکانه را بیان کند.

کودک برای گریستن‌اش طلب دلیل نمی‌کند. گاهی اوقات گریه‌های معصومانه‌ی کودکانه آن‌قدر ساده و بدیهی است که عشق‌های ما را هم توضیح می‌دهد، دست‌کم بعضی از عشق‌های ما را. دل‌ها البته فرق می‌کنند. بعضی دل‌ها به وزش بادی و جنبیدن برگی، یا درخشش مهری و ماهی، یا حتی بال زدن پرنده‌ای و نگاه رهگذری به رهگذری دیگر، آشفته می‌شوند.

چند روز پیش، با خود زمزمه می‌کردم که:
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال گریه‌ی شبانه‌روز هم
دل تو وا نمی‌شود؟
این بی‌بهانه بودن و آماده بودن گریه، این کودکِ گریزپا، آب و آبروی ماست:
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد…
طول نمی‌دهم قصه را. این‌ها را نوشتم برای این‌که شاید وقتی این تصنیف و آواز زیر را گوش می‌دهید، بر شما هم همان حالی برود که دیشب بر من رفته است یا حالی که بارها هنگام شنیدن این آواز بر من هم رفته است. آواز نواست بر روی این غزل سعدی: دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدم‌اند… که به سرپرستی فرامرز پایور اجرا شده است. اما… «گاه‌گاهی بگذر در صف دلسوختگان / تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند»

۲

عزل متکی: نشانه‌ای معنادار

امروز محمود احمدی‌نژاد وزیر خارجه‌اش را درست در میانه‌ی سفری دیپلماتیک عزل کرد. همین جمله به قدر کافی معنادار است. عزل متکی در حین سفر تنها به معنای عزل او نیست؛ معنای صریحِ دیگرش تحقیرِ اوست. رییس دولت کودتا و وزیر خارجه‌اش مدت‌هاست با هم اختلاف دارند ولی علنی کردن این اختلاف آن هم به این شکل تنها از کسی بر می‌آمد که پروفایل روانی و شخصیتی محمود احمدی‌نژاد را داشته باشد. این یک عزل عادی نیست؛ عزلی است تحقیرگرانه که تنها با متخلفان یا دزدان و قاتلان انجام می‌دهند. گویی وزیر خارجه‌ای او ذنب لایغفری مرتکب شده است یا معصیت عظمایی که باید حتماً پیش از اتمام سفرش (که برای رساندن پیامِ خود احمدی‌نژاد انجام شده بود) او را بر می‌داشتند. جزییات ماجرا هر چه باشد، صورت خبر به قدر کافی افشاگر است.

اما این عزل تحقیرآمیز دلالت بر واقعیت دیگری هم می‌کند. اختلافات و تنش‌های میان اصول‌گرایان وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده است. صحنه‌ی سیاسی امروز ایران در دست اصلاح‌طلبان – و بدون شک سبزها – نیست. یکه‌تازان میدان کودتاچیان هستند و اصول‌گرایان مختلف. در این صحنه‌ی خالی از منتقد و معترض – یعنی صحنه‌ای که به تعبیر حکومتی باید قاعدتاً صحنه‌گردانان‌اش همه «بابصیرت» باشند – این اختلاف‌ها آغاز درگیری‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری است.

اردشیر امیرارجمند در سخنانی که هفته‌ای پیش‌تر در دانشگاه یو‌سی‌ال گفت، اشاره کرد که ریزش نیروهای طرف مقابل بسیار گسترده بوده است. این اتفاق، تنها نشانه‌ی بسیار کوچکی از واقعیت ریزش شدید در طرف مقابل است. سخنان صفار هرندی مبنی بر بروز جنگ داخلی در صورت آغاز پیش‌رس تبلیغات برای انتخابات ریاست‌جمهوری بعدی، نشانه‌ای دیگر بود. این نشانه‌ها از این پس بیشتر و بیشتر خودش را نشان خواهد داد. در همین راستا، می‌توان نامه‌ی دادستان تهران خطاب به غلامحسین الهام و تعرض شدید روح‌الله حسینیان به صادق لاریجانی را سرشار از همین نشانه‌ها ارزیابی کرد.

بازی‌گران این درگیری که گمان می‌کنم درگیری پرهزینه و بسیار سنگینی برای اصول‌گرایان و محافظه‌کاران داخل نظام باشد، همه «خودی» هستند. دیگر در این میان «غیرخودی» وجود ندارد. هر چه هستند، همه نورچشمی نظام‌اند که آرام‌آرام آغاز به دریدن هم کرده‌اند. آغاز این سقوط همان روزی بود که دست‌های آلوده‌ی کودتاگران تقدیس شدند و حاکمیت سیاسی به دفاع تمام‌قد از خون‌ریزی، دروغ، ریا، قانون‌شکنی و رفتار و گفتار لمپنانه برخاست. این تازه آغاز ماجراست.

پ. ن. متکی رفت چون به لاریجانی نزدیک بود (سی‌میل به نقل از دیپلماسی ایرانی)

۴

باز این چه شورش است که در شهر لندن است…

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سیاست در ایران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نیوز، رجانیوز و کیهان و غیره می‌شود و هم‌چنین نهادهای وابسته به قدرت سیاسی یا مداح و ستایشگر آن)، هیچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. یکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همین ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجویان معترض دید.

چند روزی است لندن شلوغ است. یعنی دانشجویان معترض به بالا رفتن شهریه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خیابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نیک کلگ معاون نخست‌وزیر است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ایرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پلیس لندن در قیاس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ایران (لباس‌شخصی‌ها، بسیج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ویژه تلویزیون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاییدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخیمی برای آینده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنین نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رییس پلیس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از این حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گیر-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزیس در ایستگاه متروی استاکول به ظن این‌که تروریست است توسط پلیس لندن به قتل رسید. تنها یکی از پیامدهای ماجرا استعفای سر ایان بلر رییس پلیس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ایان تاملینسن، یک روزنامه‌فروش لندنی، در جریان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنیا می‌رود. (لینک‌هایی که آوردم، تقریباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث این چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نیازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از این‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گویم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تیتر یک روزنامه‌ی کیهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سرکوب وحشیانه ۴۰ دانشجو در خیابان‌های لندن». عنوان خبر گویاست: تنظیم‌کننده خواسته است با یک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگیرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! یک بند از متن خبر این است: «دیروز و پریروز دانشجویان بی دفاعی که نسبت به افزایش سه برابری شهریه خود معترض بودند، به خیابان‌های لندن ریختند تا در یک تظاهرات آرام، ادعاهای مقامات خود درباره دموکراسی را محک زنند، اما دولت انگلیس در اقدام وحشیانه و کم سابقه‌ای، خون دانشجویان را در کف خیابان‌های سرد پایتخت این کشور جاری کرد». این از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سایت فارس‌نیوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکایت از صدور بیانیه‌ای توسط بسیج دانشجویی (کدام بسیج دانشجویی؟) دارد: «بسیج دانشجویی ضرب و شتم دانشجویان توسط پلیس انگلیس را محکوم کرد». بقیه‌ی بیانیه‌های چیزی است شبیه سایر بیانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پیش روی مخالفان یا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند این بیانیه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگلیس و در خیابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. یکی این است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجویان و خرد شدن استخوان‌های جوانان متعرض به حکومت پادشاهی انگلستان بود و مردم جهان به عینیت، دروغی بودن تمامی ادعاهای حقوق بشر غرب در نظام لیبرال دموکراسی را از نزدیک مشاهده کرده و در این میان مردم انگلستان و به خصوص دانشجویان بی‌دفاع انگلیسی، طعم آزادی و حقوق بشر ادعایی حکومت انگلستان را زیر باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهای پلیس این کشور چشیدند». بند دیگر هم این است: «ما دانشجویان ایران اسلامی ضمن همدردی و حمایت از دانشجویان و جوانان بی‌دفاع انگلیس، خواستار ایجاد فضایی آزاد و دموکراتیک برای پیگیری مطالبات دانشجویان و مردم انگلستان از حکام و صاحبان قدرت این کشور بوده و از مجامع حقوق بشری خواستار پیگیری نقض حقوق شهروندی در این کشور شده و درخواست محاکمه سران نظام پادشاهی انگلستان را در دادگاه‌های بین‌المللی داریم». (همه‌ی تأکیدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بیایید فرض کنیم که تمام این ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کیهان و فارس‌نیوز روایت کرده‌اند این اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کیهان و فارس‌نیوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان ریاکارانه و مزورانه است؟

دولت انگلیس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هیچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عیوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود این‌که ملکه رییس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط یک رییس بیشتر ندارد). اما با تمام عیوبی که این‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ایران دارد این است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زیر سلطه‌ی دولت نیست. دست‌کم همین رسانه و همین بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سیاست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغییر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که یک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تیز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هایی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشریح مبسوط تمام این ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بیشتری هم یافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. رادیو و تلویزیون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گیرند و کمترین تلاشی برای تقدیس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنید که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هایی از اخلاق رسانه‌ای انگلیسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نیست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ایران دیده‌ایم و در این چند سال خیلی بیشترش را دیده‌ایم، این رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزییات حوادث همین تلویزیون بی‌بی‌سی است. من کمتر دیده‌ام – یا شاید بهتر است بگویم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس یا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقریباً سهم قابل‌اعتنایی در قدرت سیاسی ندارد)، رسانه‌ها و به ویژه تلویزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکیل کمیته‌های حقیقت‌یاب هستیم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسیم به ایران. نمی‌‌گویم در سی سال اخیر. دستِ کم در همین دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط یک نمونه نشان بدهید که در جریان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوین و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ایران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای این‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلویزیون ایران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارایه کرده باشد؟ چند نمونه داریم که تلویزیون فرصتِ حتی نفس کشیدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ این‌ها البته به لطیفه شبیه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگیری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شویم، این انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبیه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نیوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هیچ شناختی از جامعه‌ی انگلیس ندارد و بدیهی است که هرگز به انگلیس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نیست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کیهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از این دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ایم! این‌جا من فقط همین آیه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آیات ۲ و ۳). (یعنی: اى کسانى که ایمان آورده‌اید، چرا چیزى مى‌گویید که انجام نمى‌دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزى را بگویید و انجام ندهید). و این قصه‌ی همیشگی این نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهایی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبیح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خیمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. یک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در این ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن دیگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از این ریاکاری‌های حکومتی. آیا رسانه‌های ایران شهامت‌اش را دارند همان فیلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمایش بدهند؟ فکر می‌‌کنید فیلم تیراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگلیس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگلیس نمایش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هایی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر این است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لینک اینترنتی مثل همین لینک‌های ویکی‌پیدیا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ایران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شیوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!
می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بیانیه و متن کیهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک یکی دو سال اخیر ایران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجویان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خیابان‌های سرد لندن ریختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها این‌قدر عزیز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گریبان درید و اشک اندوه و تأثر ریخت ولی برای دانشجوی ایرانی و زن و مرد ایرانی باید شاخ و شانه کشید و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

این روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهیدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در این روزهای خاص، همین تک‌بیت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه
این عبارات پیام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکایت تمام تزویر و دروغِ این‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، ریاکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کیهان و رجانیوز نتیجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضیلت‌فروشی‌های ریاکارانه‌شان، تطهیر انگلیس یا آمریکا یا هر کس دیگر را نتیجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحیتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذیلت کیهان، فضیلت غرب را نمی‌توان نتیجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دین جنایت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فریاد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فیلم زیر را بعد از نوشتن این یادداشت دیده‌ام. بدون هیچ توضیحی فکر می‌کنم برای تکمیل مضمون این یادداشت، این فیلم را هم ببینید.
۰

آن خیالِ رها…

بند از پای خیال‌ات برداشته‌ام؛ خیالی که در خیال‌ام این همه پنجه بر در و دیوار این خانه‌ی پرنقش و نگار می‌سایید. خیال‌های گریزپا را نمی‌شود نه به دام و دانه و نه حتی به بهانه رام کرد. تنها راه همین است که درِ قفس را بازکنی تا این خیالِ گریزان و خویش‌بنیاد، بال و پرش را هر جا که می‌‌خواهد بگشاید. تا این‌جا را با من همراه بودی؟ دنبال می‌کردی؟ گفتم «خیال‌ات»؛ نگفتم «خودت». خودت دیرزمانی است که نیستی. خیلی وقت است که این خودِ واقعی، ریزش کرده در یک خیال فقط. یک تصویر مبهم و دوردست، یک خیالِ پری‌وار. خیالی که بیش از این اگر در محبس این خیالِ دیگر بماند، عاقبت‌اش دیوانگی است. پس شرط حکمت و فرزانگی همین است که – حتی اگر تلخ هم باشد – راهِ‌ این خیالِ بی‌تابی که رو می‌گرداند و سرِ همدلی و همنشینی و گفت‌وگو ندارد باز باشد که هر جا که خواست برود.

کار از رنجش گذشته است. رنجش هم که میان ما معنی ندارد. آری، درد هست. یک چیز آزارنده‌ای است ولی هر چه هست، رنجشی از جنسی که با دیگران هست نیست. با این‌که از این حکایت‌ها در میان نیست، همان دلبستگی و آویختگیِ آن خیال یا به آن خیال، حتی اگر به تارِ مویی، خاطری خوش می‌کرد و دلِ رمیده‌ای را مونس بود و شکسته‌ای را در غربت و اندوه مرهمی بود. خوب، گویا دیگر نیست. چه می‌شود کرد؟ همین است دیگر. ما هم که – به قول آن رند شیرازی – آخر الامر گلِ کوزه‌گران خواهیم شد. چندان فرصتی هم نیست.

یعنی این همه رخ نهان کردن و گریختن، این همه پرهیز از چی‌ست؟ هر چه هست نباید و نمی‌تواند از دشمنی باشد. بر آن آینه غبار نمی‌نشیند. دستِ کم، من بر آن آیینه از این غبارها ندیده‌ام. آن دل لطیف‌تر از این‌هاست که… بگذریم. پس دارد چه می‌کند؟ این شعله‌ای که در خانه افتاده است و می‌سوزاند، چه در سر دارد؟ سوختن؟ دشمنی با خرمنِ ما؟ نه: «گرمِ چهرافروزی خویش است برقِ خانه‌سوز»! کار خودش را می‌‌کند. کار خودت را می‌کنی! و ما را، خصمی بزرگ‌تر از ما نیست. اصلاً خصمی هم در دنیا هست؟! «چون‌که بی‌رنگی اسیر رنگ شد / موسی‌ای با موسی‌ای در جنگ شد»!

از این‌جا به بعد دیگر، تطویل سخن است و حشو. تمام قصه همان بود که بند از پای خیال‌ات باز کرده‌ام. دیگر، خود و خیالِ خود را نمی‌آزارم به حبسِ خیال‌ات. خودت و خیال‌ات هر بار که گذاری بر این بیشه‌ی خالی داشتید، آرایشی هستید بر این برهوت. هر وقت آمدی – و آمدید – نوازشی است بر این زخم‌های کهن و دیرین. اگر هم نیامدی و نیامدید، «باغِ بی‌برگی که می‌‌گوید که زیبا نیست»؟! دام و دانه‌ای در میانه نیست؛ هرگز هم نبود. اما بهانه‌ای دیگر نیست. بهانه‌ها بود. دیگر نیست. بهانه‌ها رمیده‌اند از این همه بی‌میلی‌های و ملولی‌های آن خیال. سوختی و سوزاندی و می‌سوزانی ولی دیگر چیز زیادی باقی نیست. اصلاً‌ چیزی نیست. باید پی جای دیگری برای سوختن یا سوزاندن بگردی. این خیال‌خانه، خرمنِ خاکستر است دیگر. خیال‌ات رهاست. خاطرِ خیال رنجه مکن، دستِ جور هم! بگذار همین‌جا در همین «جور» بمانم. بگذار دستِ خیال‌ات را در دستِ جور بگذارم و بروم. جور و خیال تو هم‌پروازانِ خوبی هستند. سینه‌ی فراخ‌تری در سپهری دیگر می‌توانند یافتن. این خیال را دیگر گنجای این همه بال بر در کوفتن نبود. «من آن شکل صنوبر را…». چیزی جز این نیست دیگر.
۱

مکن در کفر و دین منزل… و حتی در یقین منزل!

مراد از هستی، نه کفر است و نه دین. مراد، خودِ آدمی است. این سخن را می‌شود به هزار زبان و بیان گفت و نوشت و شرح داد و هنوز قصه ناتمام خواهد ماند. ادبیات کلاسیک عارفانه‌ی ما مشحون است از همین نکته. حتی در زبان قرآن هم که متنی است بنا به تعریف «دینی» همین مضمون به شکلی آمده است و البته با ابزار تفسیر و بل تأویل می‌شود همین مضمون را در آن جست‌وجو کرد. این مضمون، اختصاص به قرآن هم ندارد. در سایر متون «مقدس» و دینی هم می‌توان همین نشانه‌ها را یافت. همین‌که می‌گوید: «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» که این‌ها را جز برای عبادت نیافریدم و عارفان گفته‌اند که «ای لیعرفون». یعنی مقصود شناخت بود و بس. همین اشاره‌ی «شناخت» متعلق‌های مختلفی می‌گیرد. باز آمده است که: من عرف نفسه فقد عرف ربه. شاید یکی از تکان‌دهنده‌ترین نکته‌ها در همین تعبیر است که هر که خویشتن را شناخت، خدای خود را شناخته است.

از مقصود دور نیفتم. مراد از هستی، همین آدمی است. شناختِ همین آدمی. همین است که شاعر رند ما می‌گوید که «عاشق شو ار نه روزی کارِ جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی». عشق آدمی را به خودش می‌شناساند. عشق، آیینه‌ی معرفت و شناخت است. عشق، آیینه است. یار هم آینه‌گی می‌کند، عاشق را. برای رسیدن به این معنا، هم کفر مانع است و هم دین. باید جایی نشست بالاتر از این‌ها. آفتِ رهرو، «یقین» است. وقتی یقین کردی، از تلاطم می‌افتی. وقتی یقین پیدا کردی که به لب و مغز حقیقت دست یافته‌ای (چه این حقیقت دینی باشد و چه حقیقتی کافرانه)، همان‌جاست که خواهی گندید. راه رفتن، یعنی توقف نکردن در یقین (دینی باشد یا غیردینی). این یقین، آن مضمون دوردست و آن بلند نورانی و آن «شکوفه‌زارِ انفجارِ نور» است که تنها بر کرانه‌ی افق هستی بایدش دید. یقینی که در چنگ باشد، یقین نیست: مرید همتِ آن رهروم که پا نگذاشت / به جاده‌ای که در او کوه و دشت و دریا نیست.

و سال‌های درازی است که فکر می‌کنم این قصیده‌ی نهنگ‌آسا و تازیانه‌وار سنایی مضمون‌اش همین نکته است و بس: در یقین منزل نباید کردن، بلکه در کفر و ایمان هم. می‌‌گوید:
مکن در جسم و جان منزل، که این دون و است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه این‌جا باش و نه آن‌جا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان 
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ 
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی 
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرفِ نهنگ آسا
و در این قصیده، البته بیت‌های فراوانی هست با درجات مختلفی از درخشش و زیبایی. اما یک خط مشترک در این قصیده و پاره‌ای دیگر از قصیده‌ها و غزلیات سنایی هست و آن تلاطمی غریب است. این جانِ ناآرام است که سر به هیچ چیز فرود نمی‌آورد: نه مرید دین می‌شود و نه مرید کفر. قدمی بلندتر و بالاتر از این‌ها بر می‌دارد…
تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریف انسان گشتن است
بس است تا همین‌جا.
صفحه ها ... 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد