۳

به رغمِ مدعیان…

چند روز پیش، اجرایی از شجریان را با نی حسن کسایی در ملکوت آوردم (این‌جا؛ با عنوان «آیینه‌ی مهر‌آیین») که شاید چندان که باید کسی به آن توجهی نکرد. این اجرا از دو جهت اهمیت بسیار داشت. نخست این‌که آواز روی یکی از غزل‌های درخشان حافظ است: حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم… این غزل، ابیات نابی دارد که گویی برای روزگار ما ساخته شده است؛ روزگاری که ریاکاری و دین‌فروشی بیداد می‌کند و ستمِ طایفه‌ای که زیر عبای دین پنهان شده‌اند کمر آدمیان را شکسته و غرور ایرانیان را مجروح کرده است. این غزل، دو سه بیت دارد که خوب است کمی در آن‌ها تأمل کنیم.
یکی این بیت است که می‌گوید: «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح / شرمسار رخ ساقی و می رنگینم». شاعر در مصرع اول، گریبان خود را می‌گیرد و از آلودگی خرقه‌ی خود گله می‌کند و ابراز شرمساری، اما این شرمساری را هرگز پیش زاهدان و متشرعان نمی‌برد. می‌‌گوید اگر هم از کسی قرار است شرمنده باشم، درست از همان کسی است که زاهدان آن‌ها را می‌رانند و دین‌فروشان و دین‌پناهان دست رد به سینه‌شان می‌زنند: یعنی ساقی و باده!
دیگر این بیت که می‌فرماید: جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل جهان، پاک‌دلی بگزینم. دور شدن از اهل ریا نزد حافظ، باز هم پناه بردن به دامان زاهد و شیخ نیست. باز هم به سوی همان چیزی می‌رود که زاهدان ناپاک‌اش می‌خوانند و حرام و نجس و با رندی و به رغم زاهدان همان می را «پاک‌دل» می‌نامند. در میانه‌ی تمام پلیدی‌هایی که می‌بیند و تمام کسانی که تظاهر به پاکی می‌کنند، پاک‌تر از همه همان است که متهم است به ناپاکی.
اما نکته‌ی دوم: در انتهای این اجرا، حسن کسایی درباره‌ی شأن و منزلت شجریان و جایگاه بلند او سخنانی می‌گوید که هر که در زمانه‌ی ما اهل خرد باشد و هنرشناس خوب در می‌یابد که چه معنایی دارند. این سخنان را حسن کسایی سال ۱۳۵۸ گفته است و هنوز که هنوز است، زمام‌داران سرزمین ما چنان که باید حق خدمت شجریان را ادا نکرده‌اند بلکه زمام امور را به دست طایفه‌ای فرومایه سپرده‌اند که کارشان جز جفا و ستم در حق این گوهر معنوی و معرفتی ایران‌زمین نیست. چرا؟ تنها به دلیل این‌که در برابر قدرت و سیاست سر خم نکرده است و تملق زورمدارن و سیاست‌پیشه‌گان ریاکار را نگفته است. همین‌جاست که ریاکاری و تباهی این طایفه آشکار می‌شود تا حدی که بانگ ربنای شجریان را هم برنتافتند و در هاویه‌ی هنرتراشی حکومتی خود افتادند. حالا اگر در این‌ها که نوشتم با من همدل‌اید، یک بار دیگر با حوصله بنشینید و این آواز را از اول گوش کنید.
۰

بنشین به کنارم

نمی‌دانم آیا این اجرای تصنیف «بنشین به کنارم» دلکش را شنیده‌اید یا نه. این یکی در گلچین هفته‌ی شماره‌ی ۱۷ پخش شده است. متن تصنیف را در ادامه آورده‌ام و می‌توانید اصل تصنیف را به همان شکلی که در برنامه‌ی گلچین هفته‌ی رادیو پخش شده است، بشنوید. (کلام‌ پیش از اجرای تصنیف فریاد می‌زند که نوشته‌ی سایه است!).
 

تا آساید دلِ زارم بنشین، دلِ زارم بنشین
بنشین ای گل، به کنارم بنشین، دل زارم بنشین
سوز دل می دانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
یک نفس مرو، که جز غم، همنفس ندارم
یار کس مشو، که من هم، جز تو کس ندارم
ای پری بنه به یک سو، ناز و دلفریبی
تا نصیبی از تو یابد جان بی نصیبی
ماه من به دامن‌ام بنشین،
کز غم‌ات ستاره بارم
شکوه‌ها ز دوری‌ات هر شب،
با مه و ستاره دارم.
من چه باشم بسته‌ی بندت
نیمه‌‌جانی، صید کمندت
آرزومندت .
از غم‌ات چون ابرِ بهارم،
ای به از گل‌های بهاری
روی دلبندت .
ای شمع طرب،
سوزم همه شب
بنشین که شود طی شب تارم
بنشین، به کنارم بنشین
 
مرو مرو که بی تابم من
درون آتش و آبم من
دامن‌ام ز اشک غم تر باشد
خارم ای گل بستر باشد
 
بیا بیا که نوشم جامی
ستانم از دهان‌ات کامی
طرّه‌ی تو بوسه باران سازم
گه جان یابم، گه جان بازم
مهِ فتنه‌گرم
چه روی ز برم؟
چون ز دلداری
آمدی باری
تا به پایت جان بسپارم
بنشین، دلِ زارم بنشین
 
۰

«هر که پنداشتی از خویش به جای تو نشاند…»

دقایقی پیش، پخش برنامه‌ی ققنوس رادیو فرهنگ درباره‌ی شعر سایه تمام شد. مشخصات برنامه در لینکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول این‌جا دیدم). به گمان من – با شناختی که از سایه و شعرش دارم – هیچ برنامه‌ای نمی‌توانست این اندازه از شعر سایه و اندیشه‌ی سایه فاصله داشته باشد که این برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خیال‌بافانه از این برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نیامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام این‌جا بگذارم اما می‌بینم جفاست، جنایت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبیات‌اند. این هم از وضع ادبیات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسیاری دیگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نیست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هیأت کلی همین نظام و دولت است، کافی است.

سایه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بیشتر از این می‌گویم: با خدا و دین و ایمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از این‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گیرم که بیش نگویم! برای این‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از این نشوم و بیش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجیح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پیش در سالگرد هفتاد سالگی سایه در برنامه‌ی روزنه‌ در رادیوی بی‌بی‌سی فارسی تهیه و پخش کرده بود (تاریخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گیر می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبیل همین برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ایران است، ببینید و بشنوید. و این حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آمیز
که آن سپید سیه گشت و این سیاه سپید!

پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که یکی از میهمانان برنامه، که ایشان باشند، مدعی بود یا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سایه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ایشان بنا به ادعا با سایه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چیزهای دیگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنین مملکتی داریم!

۰

صفیری ز پرده‌ی راک…

همیشه همه‌ی فریادها را نمی‌توان و شاید هم نباید نهان کرد. ولی بیانِ هر نکته‌ی نهانی، لزوماً به بانگ بلند نیست. گاهی با ناله‌ی حزین هم می‌توان فریاد زد. و گاهی آوازی پست و آرام به قدر صفیری از پرده‌ی راک بلند و تکان‌دهنده می‌تواند باشد. شرح این نکته را فقط با شنیدن این تکنوازی محمدرضا لطفی در بیات اصفهان می‌توان دانست. چنان ناله‌ی نفس‌گیری در این ساز هست که استخوان می‌سوزاند. اجرای این تکنوازی در محفلی خصوصی است که در آن از صدای بچه گرفته تا صدای سرفه، زنگ تلفن و حتی صدای پارس سگ را می‌توان شنید. اما یک نفر هست که گویی از دنیا و مافیها بریده است و در حال و هوای خودش غوطه‌ور است و آن نوازنده‌ی تار است. در میانه‌ی اجرا، سیم دستگاه ضبط از پریز بیرون می‌آید (کسی رد می‌شده گویا پای‌اش به سیم گیر می‌کند). سیم را دوباره به برق وصل می‌کنند اما به زحمت بتوان فهمید که میانه‌ی این اجرا بریدگی دارد یا جایی افتادگی رخ داده است. چیزی که این اجرا را خاص می‌کند و آن جان و آن را در تار و پودش جاری می‌کند، تنها چیره‌دستی نوازنده و آن مضراب‌های ریز، پیوسته و محکم نیست بلکه همین حال غریب نوازنده است. این دل‌گرفتگی آخر اجرا از زبان نوازنده با یک کلمه‌ی ساده بیرون می‌زند: «ببخشید»! بشنوید. شاید بر شما هم همان حالی رفت که بر من می‌رود و بارها رفته است.
 

پ. ن. بله، ناگفته پیداست که «صفیر» و «راک» مربوط به دستگاه راست‌پنجگاه‌اند و ربطی به «اصفهان» ندارند ولی نکته همین است که چیزهایی که ظاهراً مخالف هم‌اند، ادای حال می‌کنند: از خلاف آمد عادت بطلب کام…
۱

جمله هیچ بر هیچ…

این «هیچ» کلمه‌ی زیبایی است. زیباست نه به خاطر این‌که کسی فکر کند از پوچی یا مهمل‌انگاری هستی می‌گویم. هیچ زیباست چون عظمت و مهابتی را نمایش می‌دهد. هیچ زیباست چون تصویر گویا و بلیغی است از عدم. غزل سایه را با خود زمزمه می‌کردم و دست نوازش بر سر این زخم‌خورده‌ی خونین می‌کشیدم که: با این غروب از غمِ سبزِ چمن بگو… رمز خیالِ سوختگان بی‌سخن بگو. رسیدم به این بیت که: آن شد که سر به شانه‌ی شمشاد می‌گذاشت / آغوش خاک و بی‌کسی نسترن بگو… آن آبِ رفته… و تاب نیاوردم که بیش از این پیش بروم. عنان گرداندم به همین عالم و هر چه دیدم همین «هیچ» بود که می‌بینم چه اندازه عده‌ای آن را جدی می‌گیرند.

این قصه را می‌شود از پنجره‌ی دیگری هم دید؛ از زاویه‌ی آفرینش! چشم‌اندازش می‌شود این: پیرِ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرین بر نظر پاک خطاپوش‌اش باد! اگر آدمی خودش را محبوس نکند، دل‌خوش به خیالات نباشد، خودش را فریب ندهد و کوشش نکند جهانی را به آیینی بگرداند، جلوه‌ی مهیب «هیچ» را در این بیت می‌بیند. و این هیچ زیباست! این زیبایی گره خورده است با اشک،‌ با آه، با خونِ دل، با درد. خامان می‌پندارند که در اشک و آه و خونِ دل، زیبایی نیست. با این‌ها که مأنوس شدی و اصلاً وقتی با این‌ها زبان به گفت‌وگو گشودی و دیگر اشک برای‌ات همان قطره‌ی سوزنده‌ای نبود که از چشم‌ات بر گونه‌ات می‌غلتد، و اشک برای‌ات زنده بود و جان‌دار، آن وقت می‌فهمی اشک یعنی که (نه که یعنی «چه»)! وقتی فهمیدی اشک، آه، خون، درد چه کسانی هستند، تازه آرام‌آرام معنی «هیچ» را می‌فهمی.

این هیچ، تازه آن وقت بهتر در این بیت می‌نشیند که: یک دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این!

این هیچ، زمانی زنده می‌شود، زبان می‌گشاید و مانند دوست با تو گفت‌وگو می‌کند که با او از سر مهر و دوستی درآیی و دشمن‌اش نپنداری. با هیچ که دوست شدی، مرگ هم رفیقِ راه تو می‌شود. تلخی‌ها شیرین می‌شود و دردها،‌ راحتی‌بخش. و با خود زمزمه می‌کنم: هیچ… هیچ… هیچ… مثل ذکر صوفیانِ چله‌نشسته. «هیچ» می‌گویم، چنان که آن بزرگ می‌گفت در گوشه‌ای بنشین و بگو «مرگ… مرگ… مرگ…». . این تجربه‌ی شگفتی است که واژه‌ها و معانی را خودت بی‌واسطه تجربه کنی و پرده از رازهای درون‌شان برداری و خودت بیازمایی‌شان. همیشه می‌توان مقلدانه کلمات و الفاظی که دیگران با همان معنایی که خودشان در ذهن داشته‌اند تکرار کنیم ولی در بهترین حالت ممکن است به همان حسی برسیم که آن‌ها از آن حالت، شهود، تجربه یا واژه داشته‌اند؛ یعنی حس عاریتی نه حس بدیع! این‌ها شعر نیست؛ تجربه‌ی زیستن بشری است. بس است… بس است… با گریه باید گفت… بس است.

۰

گورِ گریه‌ی خاموش…

معنی بعضی حرف‌ها، سنگینی بعضی تعبیرها، مهابت بعضی تصویرها را آدم باید فقط در یک لحظه‌ی خاص کشف کند. همه‌ی آدم‌ها ممکن است قرآن بخوانند، حافظ بخوانند، یا هر متن الهامی، شاعرانه یا بلیغی را تورق کنند. ولی فهم بعضی چیزها و ارتباط بر قرار کردن با بعضی تجربه‌ها تا زمان‌اش نرسد، تا موقع‌اش از راه نرسد، هرگز شدنی نیست. شاید آدم بتواند پرتوی از حال آن لحظه را بیازماید، ولی برای این‌که چیزی مثل صاعقه در وجود آدم آتش بزند، باید وقت‌اش رسیده باشد.

این تعبیر «خاموش گریستن»، این تصویر، این تجربه، چیزی بوده است که بارها سر راه‌ام قرار گرفته. بارها این تصویر را در شعر دیده‌ام – شاید بیش از همه در شعر سایه. این پنهان گریستن، گریه‌های خاموش و بغض‌های ناشکسته داشتن، کار آسانی نیست. آدمی از درون منفجر می‌شود. باید چیزهایی را در خود دفن کنی. بعضی چیزها را اصلاً نمی‌شود بلندبلند گفت. بعضی چیزها را شاید اصلاً نشود با هیچ کس در میان گذاشت. بعضی گریه‌ها از این نوع‌اند:

سخن به سینه‌ی تنگم نمی‌زند چنگی
که گورِ گریه‌ی خاموش شد سرای سرود

این تصویر را خیلی رساتر از این سایه در مرثیه‌ی جنگل آورده است:

امشب همه غم های عالم را خبر کن!
بنشین و با من گریه سر کن،
گریه سر کن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان دیرین!
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده های اشکِ پنهان، کرده بالین…

گاهی با خودم می‌گویم برای این‌که آدم بتواند این سیل گریه را در خود آرام و خاموش کنم و بگوید که «و من با کوششی پردرد اشک‌ام را نهان کردم»، طاقت باید داشت. ظرفیت می‌خواهد. فکر می‌کنم که آدم باید بزرگ‌تر از این بشود و گنجایش بیشتری داشته باشد تا بتواند دندان بر جگر بگذارد و دم بر نیاورد. ولی چرا بیهوده آدم تظاهر به شجاعت یا ظرفیت نداشته بکند؟ بگذار بگویند از ضعف است که فلانی های‌های گریه می‌کند. بگذار اشک هم به تردامنی ما بیفزاید. وقتی رسوای همه چیز باشی، چرا رسوای اشک نباشی؟ اما اشکی که تا بیخ گلوی‌ات می‌آید و از همان جا، باز می‌گردد و زلالی و صفای‌اش، آغشته به خون می‌شود و در دل‌ات، زهر می‌شود و آرام‌آرام مسموم‌ات می‌کند. آن وقت مثل موج وحشی دیوانه‌خویی سر به دیوارهای خیالی وجودت می‌کوبی و هیچ راهی از این تنگنا و بن‌بست به بیرون نمی‌یابی.

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است 
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه‌های قرن‌ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می‌بارد
شب‌های بارانی
او با صدای گریه‌اش غمناک می‌خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های‌های گریه‌اش در بی کران ِ دشت می‌راند…

این‌ها را که می‌‌خوانم، از خود می‌پرسم که چرا پس نباید گریست؟ چرا من که هر بهانه‌ای را برای گریستن دارم، به بند می‌کشم این دریای اشک را؟ اما نمی‌شود. تقدیر بعضی اشک‌ها، همین پنهان ماندن و پنهان بودن است. بگذار ظاهرش آرامش و لبخند باشد. پنهان کردنِ اشک کار آسانی نیست. کمر آدمی را خم می‌کند… «دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد». این حال را همان روز رفتن پرویز مشکاتیان هم داشتم. همین که مزه‌ی دهان‌ات تلخ می‌شود و احساس می‌کنی خون در دهان‌ات موج می‌زند. حسی که دیگر گریستن‌ هم نمی‌توان درمان‌اش کند.

۰

مهربانی کی سر آمد؟

گاهی اوقات سال‌ها طول می‌کشد تا آدمی بفهمد اتفاقی واقعاً افتاده است. گاهی اوقات آدمی روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها خود را می‌فریبد؛ می‌فریبد به خیالی. شاید در تمام سال‌های عمرم – یعنی در تمام سال‌هایی که شعر می‌خواندم و می‌فهمیدم – این غزل حافظ برای من این اندازه معنا نداشته است که امروز دارد: یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد؟ یکایک ابیات‌اش، کلمه‌کلمه‌ی هر مصرع‌اش گویی تصویری است از حالِ درون‌ام.

گاهی – و شاید بسیاری اوقات – به آسانی همدیگر را زخمی می‌کنیم. نه که به آسانی، بلکه گویی خو گرفته‌ایم، عادت کرده‌ایم به این زخم زدن. انگار نه انگار که می‌توان در عین همه‌ی دشواری‌ها جور دیگری هم بود. گاهی بعضی دشواری‌ها و سختی‌ها چنان بزرگ‌اند، چنان بزرگ می‌شوند یا چنان بزرگ‌شان می‌کنیم و بزرگ می‌بینیم‌شان، که دیگر جا بر هر چیز دیگری – حتی برای آدمیت هم – تنگ می‌شود.

مهم نیست که وقتی خراش بر چهره‌ی تن و جان یکدیگر می‌کشیم به لفظ پاکیزه و کلام فخیم و استوار ادیبانه باشد یا به سخنانی آب نکشیده، ناراست و چرکین. مهم نتیجه است. نتیجه‌ای که به هر طریق یکی است: هر دو زخمی می‌کنند؛ هر دو زخم‌هایی دهان‌باز‌کرده باقی می‌گذارند که ناسور می‌شوند و روزهای درازی را تلخ و تیره می‌کنند.

هر چه قصه بگویم و شرح حال بگویم، هنوز آن اندازه بلاغت ندارد که این شاهکار حافظ دارد. آری، آب حیوان تیره‌گون است و از شاخ گل خون می‌چکد. سال‌هاست که لعلی از کانِ مروت بر نیامده است و تابش خورشید و سعی باد و باران هم اثری نکرده است. و گویی این همه درد و رنج، این همه تاریکی و زخم، همه «اسرار الاهی» است. گویی چاره‌ای نیست از خاموشی:
خون می‌چکد نهفته از این زخمِ اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت دارد…
با این همه، با همه‌ی دردی که در این تصویر حافظانه موج می‌زند، چیزی، خیالی، حالی در درون‌ام، دستی از پسِ پرده‌ای گویی مرا می‌کشد به سوی چیزی که تمام زندگانی‌ام را با آن زیسته‌ام: امید؛ امیدی که ولو شعله‌ای کم‌زور باشد و کورسویی در اعماق تاریکی، باز هم راهِ تلخی‌ها را می‌بندد، ولو خیالِ محالی به چشم آید. و این امید، امیدی است که نمی‌دانم چی‌ست و چگونه است. تنها چیزی است مثل گواهی درون. چیزی است که گویی می‌گوید: بعد از این همه تلخی‌ها هم هنوز خبری هست. خبری هست؟
این غزل را بخوانید و به آواز بشنوید:
یاری اندر کس نمی‌بینیم، یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره‌گون شد، خضر فرخ‌پی کجاست
خون چکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حق‌شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد

لعلی از کانِ مروت بر نیامد، سال‌هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند
کس به میدان در نمی‌آید، سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد، هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد، مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی، می‌گساران را چه شد

حافظ اسرار الاهی کس نمی‌داند، خموش
از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد…

۰

آیینه‌ی مهر‌آیین

دو-سه‌ روزی است که این آواز شجریان با نی حسن کسایی همدم لحظات من بوده است. آوازی است در شور، روی غزلی از حافظ. برنامه روز یکم مهرماه ۱۳۵۸ در منزل محمد موسوی اجرا و ضبط شده است. غزل، غزل حافظ است با همان درخشش و هوشمندی حافظانه و صدا، صدای بهشتی شجریان است و به نظر من یکی از اجراهای بسیار قوی اوست. در انتهای برنامه، حسن کسایی دقایقی صحبت می‌کند درباره‌ی شجریان و موسیقی که بسیار شنیدنی است و زبانِ حال موسیقی ما، خصوصاً در این روزگار محنتی است که ایران گرفتار آن است. بشنوید.
[audio:http://blog.malakut.org/audio/shajarian-kasaee-shur-abuata.mp3]
۲

نه هنگامِ پیروزی و فرهی‌ست…

در شمار آوردن حجم دروغ‌گویی‌ها، بی‌تقوایی‌ها و رذالت‌های قاعده شده و از حد استثنا برون رفته‌ی زمام‌دارانی که امروزه مقدرات مردم ما را به دست گرفته‌اند، عمر نوح می‌خواهد و صبر ایوب. روزی نیست – حتی یک روز هم نیست – که نتوان مصداق و نمونه‌ای از این وارونه شدن اوضاع در ایران یافت. شمار این مصادیق هم به شکلی تصاعدی رو به افزایش است و خردمند هوشیاری نیست که این تیرگی‌ها و تباهی‌ها را نبیند. امروز در خلال گفت‌وگو با بزرگی سخن از نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش به میان آمد که در اواخر شاهنامه‌ی فردوسی آمده است. این ابیات گویی وصف‌حال روزگار ماست و آینه‌ی احوالی است که بر ایران و ایرانیان می‌رود. ابتدا همین دو سه فقره‌ی زیر را ببینید:

۱. بهبهانی، وزیر راه احمدی‌نژاد پس از سانحه‌ی سقوط هواپیمای اخیر (تنها یکی از نمونه‌های متعدد در سال‌های اخیر): «برخلاف برخی جوسازی‌ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست». (هر هواپیمایی که سقوط می‌کند خودش متهم است به جوسازی؛ این است تفسیر آن کلمات!). هم‌او می‌گوید: «آمار سوانح هوایی در ایران پایین است»!

۲. محمود احمدی‌نژاد، در دفاع از معاون‌اش که آوازه‌ی فساد مالی‌اش و اتهاماتی که متوجه او شده، از حد تواتر هم گذشته است: «اینکه کسانی با حضور در برنامه زنده تلویزیونی، بدون هیچ سند و مدرکی به معاون اول رئیس جمهور تهمت بزنند، خلاف قوانین کشور است…اینکه در یک برنامه زنده تلویزیونی، فردی که خودش متخلف است، نسبت به کسی که حضور ندارد، تهمت و افترا بزند، صحیح نیست». حیف است نیفزایم که همین فرد درباره‌ی آن دیگری گفته است: «آقای رحیمی از برادران بسیار خوب، پاک و مومن دولت است و شبانه روز، ایشان در اختیار مردم است».

۳. همان فرد بالا، حدود یک سال و نیم پیش: «بگم؟ بگم؟» (و سایر جزییاتی که بر صاحبان چشم و خرد از آفتاب عالم‌تاب روشن‌تر است!)
و این‌جاست که باید این ابیات فردوسی را به تأمل خواند و زار زار به حال ایران و ایرانیان گریست:
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا…
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد…
۳

دین؟ کدام دین؟

مدت‌ها پیش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پایان‌نامه‌ام، در حاشیه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ریشه‌ی واژه‌ی معادل دین (یعنی religion) در زبان انگلیسی کشیده شدیم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسیحی است که این کلمه برای اشاره به دین به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی این واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، یا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (یعنی به طور طبیعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانیم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نویسیم «دین»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهیم یا نخواهیم به همان چیزی اشاره می‌کند که در زبان‌های دیگر وجود دارد). از جمله کسانی که در این زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را ندیده‌ام) یکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلایرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دایره المعارف دین). خلاصه‌ی سخن این است که واژه یا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دین» می‌فهمیده‌اند و نه دقیقاً سنخیت یا تطابق با سایر آیین‌ها (مثل هندوییسم و بودیسم) دارد.
مسأله این است: واژه‌ی religion در زبان مسیحیان اروپایی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنایی سنگین که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش این‌جاست: این واژه، سلاحی است در دست سکولاریست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنید). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آید. اگر این فرض را جدی بگیریم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دین – که در زبان فارسی یا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به یک چیز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسیاری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با دیده‌ی احتیاط و حتی تردید نگاه کنیم؟ بگذارید بخشی از مدخل «دین» در دایره المعارف دین گیل را این‌جا نقل کنم:
«واژه‌ی معادل دین در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد دیگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغییر دادند، اروپاییان نیز هم‌زمان اصطلاح «دین» را برای معنادار کردن اندیشه یا رفتارهای ناآشنایی که با غنای بی‌سابقه‌ای پیش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعمیم جهانی طبقه‌بندی‌های زیست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نیز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است یا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگوییم که مثلاً آیین کنفوسیوس دین نیست، جایگزین رده‌شناسیک آن چه خواهد بود؟). در واقع، ادیان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصیل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعیت سایر ارگانیسم‌ها دارند، برخوردار نیستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که این مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبیعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگیریم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)
فکر می‌کنم تبارشناسی این کلمه در زبان‌های اروپایی-مسیحی برای ما ایرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دین – پای محکمی در این سنت اروپایی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دین با این ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسیحی قرار دارند. و فکر کنید که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان یک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شویم! پیداست که وضعِ دین چنین نیست چون نمی‌توان به این آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.
این قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانیم تا پیش از قرن هجدهم میلادی این اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از این دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان این پرسش را این‌جا بیفزاییم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگیرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دینی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی این واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزدیک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دین: نظریه‌های کلاسیک» نوشته‌ی جیمز ثروئر را ببینید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

صفحه ها ... 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد