۷

در دفاع از راهپیمایی ۲۵ بهمن

ابتدا بگذارید موضع و منظر خودم را بیان کنم هر چند میلیون‌ها نفر هم شاید با من هم‌نظر باشند. من خودم را سبز می‌دانم به این معنا که در آخرین انتخابات جمهوری اسلامی رأی دادم و عمیقاً به این معتقد بودم و هستم که صاحبان قدرت باید از طریق صندوق رأی، بدون خون‌ریزی و انقلاب، از مسند پایین بیایند و هم‌زمان به رأی مردم و به قانون گردن بگذارند. رأی مردم، مساوی و برابر با حقیقت نیست هر چند رأی مردم مشروعیت‌ سیاسی می‌آورد. عمیقاً اعتقاد داشته و دارم که انتخابات ۲۸ خرداد ۸۸ انتخاباتی مخدوش و معیوب بود که تخلف‌های گسترده‌اش از ماه‌های پیش از انتخابات آغاز شد و اگر قرار بود با مُرّ قانون در جمهوری اسلامی – با همین قانون اساسی فعلی عمل می‌شد – آن‌کسی که امروز مسند ریاست جمهور را غصب کرده است، باید به خاطر تخلف‌های بی‌شمار پاسخگو می‌بود. شرح تمام فجایع و جنایت‌هایی که به دست صاحبان قدرت درست از روز انتخابات آغاز شد در صد دفتر هم نمی‌گنجد و آن‌ها که وقایع را دنبال کرده‌اند از آن آگاه‌اند. با این مقدمه، بگذارید در دفاع از اقدام موسوی و کروبی برای فراخوان راهپیمایی بنویسم.

۱. همیشه بر این باور بودم که موسوی بیش از آن‌که جلوتر از مردم یا پرچمدار حرکت‌شان باشد، همراه آن‌ها بود و هست. مهم‌ترین گواه این مدعا همان راهپیمایی میلیونی سکوت ۲۵ خرداد بود که موسوی تا آخرین لحظه نمی‌دانست که چه خواهد شد و از بیم خون‌ریزی حاکمیت تا زمانی که مردم با آن جمعیت به خیابان نیامده بودند، با راهپیمایی موافق نبود و در واقع به عقل عملی و توصیه‌ی طبیعی سیاسی پای‌بند بود. معنای این نه فرصت‌طلبی است و نه بی‌عملی سیاسی. معنای صریح و روشن‌اش این است که موسوی نه خود را سرور و آقای مردم می‌شمارد و احساس ولایت بر آن‌ها دارد و نه از آن‌ها عقب می‌ماند.

۲. تقاضای مجوز از وزارت کشور کردن در ظاهر عملی تناقض‌آمیز است ولی نفس نوشتن چنان نامه‌ای بیش از هر چیز حرکتی است سیاسی. اگر قرار باشد مردم در چنین تظاهراتی حاضر شوند، منتظر مجوز وزارت کشور نمی‌مانند. مردم اگر به این نتیجه برسند، خودشان سرنوشت‌شان را به دست خواهند گرفت و بی‌شک موسوی هم همراه آن‌ها خواهد بود. موسوی و کروبی با این اقدام دستگاه سیاسی حاکمیت جمهوری اسلامی را در وضعیت دشواری قرار دادند. اگر وزارت کشور مجوزی صادر کند، خود ناگزیر به حفظ امنیت مردم نیز هست و هر اتفاقی بیفتد مسؤول نهایی رخدادها وزارت کشور است. اگر مجوزی صادر نکند – هر چند عدم صدور مجوز بنا به همین نامه و بنا به قانون نقض صریح اصل ۲۷ قانون اساسی است – باز هم طعنه‌ای است به حاکمیت که گویی از مردمِ خودش هراس دارد.

۳. تعیین روز ۲۵ بهمن هم یادآور ۲۵ خرداد است و هم مسیر راهپیمایی همان مسیر است. از سوی دیگر، مردم را به راهپیمایی ۲۲ بهمن دعوت نکرده‌اند (مضمون بیانیه امروز را ببینید) چون تجربه‌ی سال پیش نشان داد که مناسبت‌های رسمی و از پیش‌تعیین‌شده در قرق حاکمیت باقی خواهند ماند و دستگاه حاکم با تکیه بر امکانات مالی، نظامی، امنیتی و رسانه‌ای می‌تواند آن را به سود خود مصادره و هدایت کند. راهپیمایی ۲۵ بهمن، بیش از آن‌که «تقاضا»ی صدور مجوز باشد، «فراخوان» و «آزمون» است برای دو گروه: برای دولت/نظام که یک‌بار دیگر حساب پس بدهد که با مردم (مردمی که سبز هستند و سر تسلیم در برابرش خم نکرده‌اند) چه برخوردی خواهد کرد و برای خودِ مردم سبز که چقدر در این مقطع آماده هستند که ابراز قدرت کنند. فراموش نکنیم که این کار بیش از آن‌که اقدامی باشد که نتایج‌اش به صورت محسوس و ملموس سنجیدنی باشد، اقدامی است سیاسی. در اقدام سیاسی، ممکن است ظاهر لفظ و عبارت شما چیزی بگوید که مقتضا و نتیجه‌ی عملی سخن شما، چیزی باشد که فراتر از عین الفاظ و عبارات باشد. توجه کردن به بین‌السطور حرکت‌های سیاسی نکته‌ی مهمی در تحلیل آن‌هاست.

۴. ماجرای راهپیمایی ۲۵ بهمن هر نتیجه‌ای که داشته باشد به سود ماست و چیزی از دست نخواهیم داد. حتی اگر هیچ کس هم به این راهپیمایی نرود، چیزی از دست نخواهیم داد. جنبش سبز بنای قدرت‌نمایی در خیابان ندارد اما یک بار نشان داده است که اگر بخواهد، خیابان را هم می‌تواند تصرف کند. این حاکمیت سیاسی که صبر بخشی از ملت را به ستم و تحقیر می‌آزماید. این صبر همیشه صبر باقی نمی‌ماند.

۵. مقایسه‌ی مردم ایران و مصر، مقایسه‌ای نادرست و آرمان‌گرایانه است. توقع بی‌جایی است که به مردم ایران بگوییم باید مانند مردم مصر در خیابان بایستید. هم‌اکنون هیچ معلوم نیست عاقبت ماجرای مصر چه خواهد شد. حرکت این جریان در مصر کند شده است و در بهترین حالت، مبارک ممکن است تا همان زمانی که خودش مقرر کرده در قدرت بماند. مردم مصر هم با مردم ایران فرق دارند. میزان سواد و تحصیل مردم مصر، ترکیب جمعیتی، نسبت حضور زنان در اعتراض‌های مصر با نسبت حضور زنان در جنبش سبز تفاوت زیادی دارد و کلاً وضعیت قابل‌مقایسه‌ای نیست. این برخوردهای نوستالژیک که مردم ما هم باید مثل مردم مصر باشند (یا می‌بودند) بعید می‌دانم راهی به واقعیت ببرند. هر چند به هر حال تجربه‌ی مصر، ممکن است یک تجربه باشد از میان تجربه‌های مختلف ایستادگی در برابر استبداد.
۹

درباره‌ی جنبش سبز و قیام مصریان

ظاهراً میان علما اختلاف است درباره‌ی نسبتی که میان جنبش سبز و رخدادهای مصر وجود دارد. کوشش کرده‌ام تا این‌جا به صراحت به ماجرا نپردازم اما مشاهداتم را مرتب نوشته‌ام. عده‌ای معترض شده‌اند که این‌که موسوی ریشه‌ی اتفاقات مصر را در جنبش سبز می‌داند درک درستی نیست. و البته در دفاع از این ادعا، تفاوت‌های خیزش مصری‌ها را با جنبش سبز برجسته می‌کنند. من به خوبی هم از تفاوت‌ها آگاه‌ام و هم شباهت‌ها را می‌بینم. جمع‌بندی مشاهدات من تا امروز این است:

۱. کسانی که با تمام احساس و عاطفه و عقلانیت و انتخاب‌های سیاسی‌شان درگیر ماجراهای جنبش سبز بوده‌اند، ناگزیر شباهت‌های غریبی میان نوع رفتار حکومت مصر با معترضان و نوع رفتار حکومت ایران با معترضان می‌بینند ولو درجات خشونت طبعاً متفاوت است و میزان خشونت عریانی که در ایران به کار بسته شده، هرگز با خشونت مهارشده‌ی دولت مبارک برابری نمی‌کند. خشونت‌های حکومتی و صادر شده از سوی قدرت مسلط سیاسی در ایران به مراتب مهیب‌تر از چیزی بود که امروز در مصر می‌بینیم. جمعیت معترضان مصری هم به نحو چشم‌گیری کمتر از جمعیت معترضان ایرانی بوده و هست. ترکیب جمعیتی مصر هم با ترکیب جمعیتی ایران تفاوت دارد. اما به هر حال شباهت‌ها به نحو غریبی یادآور اتفاق‌های ایران است و همه‌ی کسانی که در اعتراض‌ها شرکت داشته‌اند گویی به عیان احوال آن روزهای خود را در ایران می‌بینند. لذا با انباشتی از احساسات و عواطف برانگیخته‌ای روبرو هستیم که باعث شده شمار زیادی از ایرانی‌ها چهارچشمی مشغول تماشای تلویزیون الجزیره باشند چه در داخل ایران و چه در خارج و همگی به طنز و تعریض جایی بالاخره چیزی می‌گویند که با روایت‌های رسمی حکومتی تفاوت داشته باشد.

۲. نگاه غیر ایرانی‌ها به ماجرای مصر برای من جالب است. تا همین الان دست‌کم پنج شش نفر از همکاران غیر ایرانی ما که ملیت‌ها و پیشینه‌های دینی کاملاً مختلفی با هم دارند هر وقت مرا دیده‌اند به صراحت به من گفته‌اند که ما شباهت عجیبی میان این اتفاق‌های مصر و اعتراض‌های جنبش سبز در ایران می‌بینیم. یعنی هر چقدر که ممکن است بعضی از ما ایرانی‌ها بر ظرافت‌ها و تفاوت‌های جزیی دو روایت ایران و مصر انگشت بگذاریم، آن‌ها به روایت کلان ماجرا بیشتر توجه دارند. امروز یکی از دوستان پاکستانی من – که آکادمیسینی مبرز و درجه یک است – می‌گفت که اتفاقی که افتاده است این است که این آگاهی و بیداری به لایه‌های مختلف جامعه‌ی عربی رسیده است و آگاهی را نمی‌توان به ناآگاهی تبدیل کرد. به نظرم این خط مشترک تمام این اتفاق‌های جهان عرب و جنبش سبز است. کلید جنبش سبز انتشار و رخنه کردن آگاهی در لایه‌های مختلف جامعه بود. جنبش سبز مهم‌ترین توفیق‌اش این بود که نقاب را از چهره‌ی یک نظام سیاسی عمیقاً مستبد و به شدت ضد-اخلاق که مدام نمایش دین‌داری و آزادگی می‌دهد برداشت. یعنی ماجراهای کوی دانشگاه اول، قتل‌های زنجیره‌ای و تمام اتفاقات ریز و درشت دیگری که پیش‌تر رخ داده بود و بالقوه می‌توانست عمق این تباهی و رسوایی را نشان بدهد، هرگز نتوانست به اندازه‌ی جنبش سبز این نقاب را بردارد. نتیجه این شده است که حتی اگر تا امروز جنبش سبز موفق به تغییر ساختار سخت قدرت یا دگرگون کردن رفتار متصدیان مناصب فعلی قدرت نشده است، دست‌کم کاری کرده است که صاحبان قدرت خودشان آگاه شده‌اند که از این پس پیوسته باید در بیم و هراس از این زندگی کنند که مردم آگاهی‌شان را از راز پنهان – و اکنون آشکارشده‌ی حکومتیان – به رخ‌شان بکشند و باز در برابرشان بایستند و به انحای مختلف به آن‌ها پاسخ منفی بگویند – کمااین‌که از هنرمند،‌ نویسنده‌، سینماگر، استاد دانشگاه و طبقات مختلف جامعه گرفته تا گروه‌های مختلف سرکوب‌شده‌ی سیاسی و حتی در متن قدرت هم‌اکنون به طور مستمر این کار را می‌کنند. لذا، به جرأت می‌توان گفت که این شباهت را نه تنها ایرانی‌ها که غیر-ایرانی‌های خارج از ایران هم به دقت رصد می‌کنند و رشته‌ی مشترکی میان این‌ها می‌بینند.

۳. اتفاق‌های مصر و تونس چهره‌ی متفاوتی از جهان عرب و مسلمان‌ها به دنیای غرب ارایه داد. پیش از این‌ عرب‌ها و مسلمانان ملتی بودند که باید همیشه از غرب و از خارج برای‌شان توسعه‌، عدالت، آزادی، حقوق بشر و دموکراسی به ارمغان آورده می‌شد. امروز تونسی‌ها و مصری‌ها به آن‌چه که هستند می‌بالند. افتخار می‌کنند که تونسی و مصری هستند و توانسته‌اند در برابر قدرت سیاسی وطنی‌شان پاسخ منفی بگویند و قد علم کنند و آزادوار از تسلیم در برابر استخفاف تن بزنند. دقیقاً همین ماجرا در ایران هم رخ داد. دوم خرداد ۷۶ یک بار جهان را شگفت‌زده کرد و تصویری دیگر از ایران به غرب ارایه داد. آن تصویر آرام‌آرام به بوته‌ی فراموشی سپرده شد تا جنبش سبز یک بار دیگر رشادت، پختگی و بلوغ سیاسی ایرانی‌ها را به رخ جهان و خصوصاً اروپاییان و آمریکاییان کشید. این عدالت‌خواهی و آزادی‌جویی خانه‌پرورد ایرانی‌ها هنوز اسباب شگفتی و حیرت غرب است. اتفاق مشابهی در جهان عرب افتاده است. و این شباهت را باید دید و برجسته کرد و به صدای بلند باید گفت. عرب‌ها و کشورهایی مثل ایران برای بلوغ سیاسی و تعیین سرنوشت خودشان به دست خودشان و رهایی از حاکمان مستبد و بیدادگر دینی یا سکولار هیچ نیازی به مداخله‌ی غرب ندارند.

۴. ماجرای مصر به هر سرانجامی که برسد، یک چیز گریزناپذیر است: در جامعه‌ی مصری این آگاهی و اعتماد به نفس که ملت مصر می‌توانند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند، بازگشت‌ناپذیر است. می‌توان تمام مؤلفه‌های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را جمع زد و بر مبنای برآیند آن‌ها داوری کرد. این البته شیوه‌ی مناسب و درستی برای تحلیل پیامدهای کوتاه‌مدت و درازمدت سیاسی است. اما نباید فراموش کرد که هر چند ممکن است تجلی عمل سیاسی مصریان با ایرانی‌ها تفاوت داشته باشد و هر چند نظام سیاسی‌شان با هم تفاوت‌های بنیادین دارد – به جز البته شباهت اتوکراتیک بودن‌شان – همگی یک خواسته‌ی مشترک دارند: نمی‌خواهند از این پس کس دیگری، حاکم‌شان، به جای‌شان تصمیم بگیرد. مصری‌ها هم مانند ایرانی‌ها امید می‌خواهند. می‌خواهند به آینده‌‌شان امید داشته باشند و فرزندان‌شان فقط در حسرت زندگی بهتر و آزادی و عدالت زندگی نکنند. وضع ما هم همین است. زبان حال ما هم چیزی جز این نیست.

۴

چراغی باید افروخت

برای همه‌ی دوستان و یاران نازنین‌ام که این روزها زخم‌ها از بیداد به جان دارند
آن‌ها که زخم این بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال این روزهای ایران را دیده‌اند، حتماً نیازی ندارند که کسی برای‌شان وصف این تنوره کشیدنِ حیرت‌آور پلیدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه این روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محمودیه را بیشتر می‌خوانم، بیشتر به این نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به یاد نداشته باشد و هرگز این مایه تیرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزایید عمق توحشی که این روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نیست، اما هست و کم‌تر از پیش هم نیست. این قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نیست که کانون‌هایی در حکومت فعلی ایران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گویند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمایش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چیزی جز شلتاق در چنته ندارند. این قصه‌ها، تازه نیست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبیس ابلیسی به رنج است، این تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پیش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محمودیه، هر روز و هر ساعت نگران این بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شیطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. این پرسش را با بسیار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسیده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ایمان باید و امید. نباید چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزیم که خود روزی به مانندِ آن شویم. می‌شود هر روز جریده‌های بی‌حیایی چون فارس‌نیوز،‌ رجانیوز و کیهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بیمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سیاسی و اعتقادی را خواند و بر این مایه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش این است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهدید این فرومایه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنیتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سیاست مانند موری ضعیف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه باید کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نیست. همه این گنجایش را ندارند که در این دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ایمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب این‌ها بنشانند. پرورده شدن، صیقل خوردن و الماس شدن، ریاضت می‌طلبد. این کار همه نیست. اما من ایمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همین آفریده‌ی عزیز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ این پرسش به گمان من یک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها باید چراغی افروخت. مردمی کردن یعنی همین‌که اجازه ندهی حاکمیت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانیت و وفا را از تو بستاند. یعنی این‌که در برابر این سیلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخیز دیوان، آدمی‌وار بایستی و گوهر بشریت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان این هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست این بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پیوسته چراغی بیفروزیم. هر روز باید آتش امید را تازه کنیم و بدانیم که این آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تیره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ دیو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
آن‌که در خاموش کردن این آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدیر آتش سوختن است و افروختن. باید با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که این روزها خسته‌اند و رنج‌کشیده و زخم‌خورده از بیداد، این دوبیتی سایه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ایم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی
ما از نژاد آتش هستیم. آتش را با تاریکی و دخمه‌های خفاشان میانه‌ای نیست. صبر کنید. صبر کنیم. تسلیم آدمی‌ستیزی این بیدادگران نباید شد. آتش ما، این ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست
۶

حکومت نظامی و تظاهرات: مورد مصر و ایران

مصری‌ها چند روز است قوانین حکومت نظامی را رسماً زیر پا گذاشته‌اند و کمترین اعتنایی به مقررات حکومت نظامی نکرده‌اند. علاوه بر این مصری‌ها از همان ابتدای مقاومت‌شان در خیابان‌ها بوده‌اند و از حق اعتراض و تظاهرات مدنی‌شان استفاده کرده‌اند. دولت مصر هم هرگز به این‌ها نگفته است که شما برای تظاهرات‌تان نیازی به «مجوز» دارید.

اما ایران چه؟ نخست این‌که در ماجراهای انتخابات هرگز در ایران رسماً اعلام «حکومت نظامی» نشد ولی در عمل چیزی که رخ داد به مراتب هول‌ناک‌تر از هر حکومت نظامی بود: سیطره و غلبه‌ی نیروهای امنیتی و نظامی و دستگیری‌ها، اعتراف‌گیری‌ها، دادگاه به پا کردن‌ها و شکنجه‌های هول‌ناک بخشی جدایی‌ناپذیر از واکنش حکومت بود. در قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی دو مورد مشخص وجود دارد که نتیجه‌ی مستقیم انقلاب اسلامی ایران است: ۱. حکومت نظامی؛ ۲. تظاهرات و راهپیمایی‌ها. بعد از انقلاب، در قانون اساسی درباره‌ی این دو مورد بحث فراوان صورت گرفت و نتیجه‌ی عملی‌اش این شد که اعلام حکومت نظامی و قوانین منع تردد غیر قانونی است. و هم‌چنین اصل ۲۷ قانون اساسی به صراحت از حق برگزاری هر راهپیمایی و تظاهرات صلح‌آمیز به شرط این‌که مسلحانه نباشد و مخل مبانی اسلام نباشد، سخن می‌گوید. به عبارت دیگر، هر تظاهراتی که این شرط‌ها را داشته باشد، نیاز به هیچ مجوزی ندارد. طبعاً قبل از انجام هیچ راهپیمایی‌ای کسی نمی‌تواند بفهمد آن راهپیمایی واجد این شرایط هست یا نه. هر چه هست، نفس ماجرای «صدور مجوز» در وزارت کشور، ابزاری است سیاسی: موافقان حکومت آزادانه هر وقت بخواهند می‌‌توانند هر تجمعی داشته باشند (ولو در آن سلاح حمل کنند) و منتقدان یا مخالفان ولو تمام آداب قانونی را رعایت کنند از برگزاری هرگونه تظاهرات و راهپیمایی محروم‌اند (حتی اگر مثلاً در راهپیمایی ۲۲ بهمن حضور پیدا کنند!).

در نتیجه، این مشاهده یک نکته‌ی ساده را نشان می‌دهد: نوع حکومت اتوکراتیک و مستبدانه‌ی مبارک با نوع استبداد دینی حاکم بر ایران تفاوت دارد. در یکی مردم هم قوانین حکومت نظامی را زیر پا می‌‌گذارند و هم تظاهرات می‌کنند (ولو برخورد میان آن‌ها و حکومت در سطحی محدود رخ می‌دهد) و در دیگری مردم با وجود این‌که حکومت نظامی غیرقانونی است و تظاهرات قانوناً آزاد است با شرایطی مواجه می‌شوند بسی هول‌ناک‌تر از آن‌چه مصریان می‌بینند. واقعیت ماجرا این است: مردم مصر به صراحت سخن از سرنگونی مبارک می‌گویند (یعنی با منطق حکومت ایران کسانی که به معنی دقیق کلمه «اغتشاش» کرده‌اند همین مصری‌ها هستند ولو ملت آزادی‌خواه طبعاً‌ نام این اغتشاش را «قیام» می‌گذارند) و هم‌چنان ایستاده‌اند اما مردم سبز ایران تنها دنبال رأی‌شان بودند ولی پاسخ سکوت‌شان گلوله بود (هر چند از بام تا شام سخن از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» بگویند). بقیه‌ی ماجرا شبیه به هم است. فرافکنی‌های قدرت مسلط کمابیش شبیه به هم است. البته تفاوت بزرگ مصر با ایران این است که مصر نه قاضی مرتضوی دارد، نه طائب و نه نقدی. مصر کهریزک ندارد. مصر تنها زندانی دارد اما ایران قربانی شکنجه و تجاوز دارد. باید البته هنوز صبر کرد ولی داستان مصر به هر حال با داستان ایران خیلی فرق دارد.
۲

به مردی که مُلکِ سراسر زمین…

چند ساعتی است که تلویزیون الجزیره تصاویری را از سردخانه‌ها از جنازه‌ی کشته‌شدگان نشان می‌دهد. مسیر اعتراض‌ها دارد تغییر می‌کند. خون‌ریزی‌ها مثل نفتی است که بر آتش پاشیده باشند. و این دقیقاً نقطه‌ی شباهت جنبش سبز و خیزش ملت مصر است: هر دو حکومت دست به خون‌ریزی زدند. و این بیت سعدی چه حکیمانه و تکان‌دهنده است با آن سوگند عظیمی که در ابتدای‌اش است:

به مردی که ملک سراسر زمین
نیرزد که خونی چکد بر زمین
(مردی، یعنی «مردمی» یعنی «انسانیت»، یعنی به عظمت این بشر سوگند؛ نه به جنسیت ذکور!)

این خطا را هم مبارک مرتکب شد و هم نظام حاکم بر ایران و فتنه‌گران دولت محمودی. معترضان الآن شهید داده‌اند و قربانی می‌دهند و آرام کردن این طایفه دیگر آسان نیست، خصوصاً که مبارک مرتکب اشتباه بعدی هم شد: عمر سلیمان یک آدم نظامی-امنیتی را برای اولین بار در طول حکومت‌اش به معاونت خود منصوب کرد. از همان ساعت‌های اول فریاد اعتراض مصریان بلند بود: هم‌چنان که از سخنان مبارک راضی نبودند، از انتصاب سلیمان هم ناراضی‌اند. آن‌ها چیزی بیش از این می‌خواهند.

تفاوت بزرگ ایران و مصر این است: حکومت معترضان را می‌کشد و فیلم‌اش از الجزیره پخش می‌شود و تمام جهان می‌بینند. حکومت ایران معترضان را بی‌رحمانه می‌کشد و از همان روزهای اول ادعا می‌کند که ما کسی را نکشته‌ایم بلکه کشته‌گان ما را کشته‌اند و مقتولان اصلاً بسیجی بودند. ندا آقا سلطان هم هر چند ماه روایت و قصه‌اش با وقاحت تمام عوض می‌شود. محسن روح‌الامینی هم خون‌اش پایمال مقام و منصب پدرش شده است انگار. در ایران هر کس کشته‌ شود، خودش به جای قاتل مجازات می‌شود. این همان اشتباهی است که آغاز سقوط است و هنوز هیچ کس در ایام فتنه‌ی محمودی در میان دولتیان جسارت و شهامت به گردن گرفتن این نامردمی را نیافته است. بله، هنوز هم توصیه‌های آخر هاشمی رفسنجانی بر زمین مانده است.

این خونِ بر زمین ریخته دامن‌گیر مبارک شد. حاکمان ایران هم از این خون‌های ریخته شده و از آه بی‌گناهان و مظلومان در امان نخواهند بود. روز غضب ملی ایران شاید جنس‌اش با روز غضب مصریان فرق داشته باشد، ولی محتوم است. از همین روست که حاکمیتی که هنرش ارعاب است و تحقیر، چاره‌ای ندارد جز تکیه‌ی مدام بر ارعاب. هر چه بیشتر احوال مصر را تماشا می‌کنم، بیشتر شباهت‌های احوال یک سال و نیم پیش ملت ایران با این روزها آشکارتر می‌شود.
۳

اوباما در برابر مبارک؛ تفاوت مصر و ایران

دقایقی پیش، موضع‌گیری اوباما بعد از سخنرانی مبارک پخش شد و به نظر من یک موضع‌گیری سنجیده، اندیشیده و قاطع بود. اوباما خواستار اعاده‌ی حقوق اساسی مردم مصر، پرهیز از خشونت، اعطای حق کامل تظاهرات صلح‌آمیز، آزاد شدن دسترسی به اینترنت و موبایل‌ها و خطوط ارتباطی شد. در یک کلمه، او با قاطعیت از «حقوق بشر»ی ملت مصر دفاع کرد. وقتی که گفت با مبارک پس از سخنرانی‌اش صحبت کرده است، گفت که مبارک «قول داده است» اوضاع عوض شود و به او گفته است که او «مسؤولیت» دارد و باید ثابت کند که این‌ها که وعده داده است، فقط حرف‌های توخالی نیست. اوباما به زبان دیگر، مبارک را میانه‌ی میدان نبرد رها کرد تا خودش گلیم‌اش را از آب بکشد.

اگر مبارک قرار باشد به توصیه‌های اوباما عمل کند، معنای ضمنی‌اش این است که اجازه بدهد خشم ناراضیان بر سرش آوار شود. باز کردن راه‌های ارتباطی و تأمین امنیت، یعنی راه دادن به دامن گستر شدن اعتراض‌های مخالفان و این یعنی سقوط مبارک. بله، می‌شود چنین استنباط کرد که اوباما می‌گوید اگر تظاهرکنندگان مرتکب خشونت شدند، مقابله با خشونت آن‌ها مشروع است. این حرفی است که همه جا می‌شود زد. نه اوباما و نه هیچ کس دیگر را نمی‌شود به خاطر این ملامت کرد. اما از مجموع مواضع اوباما در قضیه‌ی مصر، استنباط من این است که گویی آمریکا به مبارک فرصت داده است تا تمام فسادهای این سال‌ها را جبران کند و ثابت کند وعده‌های‌ امشب‌اش را عملی می‌کند. اوباما البته با ملت مصر هم سخن گفت: آن‌ها را میراث‌دار یک تمدن کهن و باستانی دانست و در واقع به زبان دیگر از آن‌ها خویشتنداری و مدنیت خواست تا مشکلات‌شان را بدون توسل به خشونت حل کنند.

بعید می‌دانم مبارک بتواند رفتارش را به این سادگی تصحیح کند و توصیه‌های مشفقانه‌ی اوباما را بپذیرد و عملی کند. هم‌چنین بعید می‌دانم که این مردم عاصی در مصر، بتوانند به این زودی به آرامش بازگردند. این‌ها که من در این روزها دیده‌ام، شباهتی به جنبش سبز ملت ایران ندارند. سبزها در روزهای اول اعتراض‌های پس از انتخابات اگر می‌خواستند به شیوه‌ی مصری‌ها عمل کنند، چه بسا حکومت فعلی را اکنون نداشتیم. در اعتراض‌ها یا به عبارت دقیق‌تر «شورش»ها در مصر، نه شعار خویشتن‌داری داشتیم و نه نظریه‌پردازی و روش‌های مسالمت‌آمیز. جنبش سبز مبنای کارش توسل به صندوق رأی و شیوه‌های مسالمت‌آمیز بود. اگر بنای جنبش سبز از ابتدا بر تظاهرات خیابانی و اعتراض به این شیوه بود، هرگز نباید پای صندوق رأی می‌رفت و اساساً نباید تن به هیچ انتخاباتی می‌داد. تصور من این است که هم‌چنان جنبش سبز، نقطه‌ی عزیمت‌اش اصلاح سیاسی از طریق روش‌های دموکراتیک و از معبر صندوق رأی است. اعتراض مصریان از این جنس نیست.
با این احوال، اوباما مبارک را در وضعیت بسیار دشواری قرار داده است. مبارک حال شاگرد مدرسه‌ای را دارد که وقت امتحان آخر سال‌اش فرارسیده و هیچ درس بلد نیست. امکان تقلب در امتحان هم از او گرفته شده و معلمی که تا دیروز مرتب به او ارفاق می‌کرد، حالا ناگزیر شده گوش‌اش را بتاباند و به او بگوید خودت باید درس بخوانی و نمره‌ی خوب بگیری. ببینیم مبارک می‌تواند کفایت از خود نشان بدهد و دل ناراضیان‌اش را به دست بیاورد یا نه.

پ.ن. بگذارید تصحیح و تصریح کنم که وقتی از «تظاهرات خیابانی» حرف می‌زنیم، لزوماً هر تظاهرات خیابانی معنای‌اش «خشونت» نیست. ممکن است در تظاهرات هم مردم بایستند،‌ حتی تن به صندوق رأی هم ندهند و فقط در خیابان فریاد بزنند، ولی مرتکب خشونت نشوند (یا اگر شدند در مقیاس محدودی باشد و در قامت دفاع از خود) اما به بعضی از (یا تمام) خواسته‌‌های‌شان برسند. قصدم از برجسته کردن تفاوت این بود که شاید اگر سبزها در همان روزهای اول هرگز به خانه بر نمی‌گشتند اوضاع جور دیگری بود. شاید. مطمئن نیستم ولی به هر حال تظاهرات خیابانی لزوماً در تعارض با صندوق رأی نیست. هر دو در زمره‌ی حقوق مسلم مدنی و سیاسی هر شهروند هستند. حکومت ایران همه‌ی این حقوق را با خشونت محض از مردم‌اش سلب کرده است. در مصر امروز کسی از دولت نمی‌رود برای تظاهرات‌اش «مجوز» بگیرد ولی در ایران بر خلاف تصریح قانون اساسی، ملت مجبور به دریوزگی برای مجوز گرفتن می‌شوند. تفاوت‌هایی از این جنس را باید دید ولو در مصر در مقابل تظاهرات نیروی خشن هم به میدان بیاید.

۰

از جنبش سبز تا عطر یاس – شباهت‌ها و تفاوت‌ها

تا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم شتاب حوادث مصر به نحوی است که نمی‌توان پیش‌بینی کرد اتفاق بعدی چه خواهد بود (آخرین خبر، بی‌اعتنایی معترضان به حکومت نظامی است). هنوز زود است که بتوانیم داوری روشنی نسبت به اتفاقات منطقه داشته باشیم اما فکر می‌کنم مشاهدات اولیه را می‌توان کار هم قرار داد. فهرست‌وار نکاتی را که به نظرم می‌رسید می‌آورم تا ببینیم چه می‌شود.

۱. به نظر می‌رسد که شورش‌های جهان عرب، از تونس گرفته تا مصر و در این میانه لبنان، عربستان سعودی، اردن و یمن هم از قاعده مستنثا نیستند، تا حد زیادی ریشه در معیشت مردم دارد و بیشتر حکایت شورشِ نان است تا جنبش‌های مدنی. طبعاً وقتی مردم به میدان می‌آیند خواسته‌های دیگری هم طرح می‌شود. اما نکته این است که آن‌چه باعث برافروخته شدن آتش اعتراض‌ها در کشورهای عربی شده است، عمدتاً به احوال اقتصادی این کشورها باز می‌گردد.

۲. جنبش سبز، زاییده‌ی اعتراض مردم به دستکاری گسترده در فرایند انتخابات و تصرف دولت و حاکمیت در رأی مردم بود. این تفاوت بزرگ ایران با سایر کشورهای منطقه است که اکنون در تلاطم هستند. از این حیث خیزش مردم ایران، بیشتر پایگاهی مدنی دارد و تکیه بر حقوق مدنی آن‌هاست تا مطالبات اقتصادی. با این‌حال، گمان می‌کنم جنبش سبز تنها در این سطح باقی نخواهد ماند و اقتصاد هم تبدیل به محملی ناگزیر برای اعتراض‌های تازه‌ای می‌شود که از طبقات اجتماعی دیگری که نظام شاید تصورش را هم نداشته باشد، بروز خواهد کرد.

۳. وجه مشترک انقلاب یاسمنی کشورهای عرب با جنبش سبز در یک چیز است: میدان نبرد در ایران و این کشورها کمابیش یکسان است. یک طرف قدرت مسلط است که تکیه بر نیروهای نظامی و امنیتی دارد و طرف دیگر، مردم هستند که از ابزارهای نظامی و امنیتی محروم‌ام و سلاح‌شان صدای‌شان و اعتراض‌شان است. یک طرف تا دندان مسلح است و طرف دیگر بی‌پناه و بی‌دفاع. یک طرف باتوم، گاز اشک‌آور، نیروی ضد شورش، زندان، دستگاه‌های امنیتی و رسانه‌های تبلیغاتی دارد و طرف مقابل از همه‌ی این‌ها محروم است. یعنی در این نبرد نابرابر، مردم اعتراض می‌کنند و دولت سرکوب می‌کند. دولت مصر هم مانند دولت ایران اینترنت را مسدود می‌‌کند، توییتر را فیلتر می‌کند، در موبایل‌ها اخلال ایجاد می‌کند با این تفاوت بزرگ که دولت مصر بعد از اعتراض‌ها – بنا به غریزه‌ی بقا – متوسل به معلق کردن قانون می‌شود و دولت ایران درست قبل از انتخابات و پیش از پایان رأی‌گیری و تنها برای کنار زدن و مضمحل کردن رقبای سیاسی‌اش مرتکب همه‌ی این‌ها شده است. دولت مصر هم مانند دولت ایران، اعتراض‌ها را به دخالت خارجی‌ها و بیگانگان نسبت می‌دهد: نظام‌های استبدادی خصلت‌های مشابهی دارند؛ فرقی نمی‌کند استبدادشان دینی باشد یا سکولار.

۴. سرخوشی رسانه‌های نظام و حامیان فتنه‌ی محمودیه از موج اعتراض‌ها و مقاومت‌ها در برابر دولت‌های عرب، سرخوشی ناپخته و شتاب‌زده‌ای است. هنوز معلوم نیست سمت و سوی این مقاومت‌ها دقیقاً چی‌ست ولی یک چیز قطعی است: مردم در برابر دولت می‌ایستند. از نظر این رسانه‌های داخل ایران، همه‌‌ی قدرت‌ها و دولت‌ها فاسد و فرعونی‌اند الا دولت و قدرتی که در ایران هست. هر چه از هر دولتی سر بزند و بد باشد، ارتکاب‌اش در ایران از سوی دولت و نظام پسندیده و محمود است. جدای این‌که به هر حال این نوع برخورد با حوادث و تفسیر اخبار، چیزی نیست جز استمرار سلسله‌ی دروغ و ریاکاری، فکر می‌کنم ناشی از دستپاچه‌گی هم هست. همیشه این بیم وجود دارد که موج این اعتراض‌ها به ایران هم بر گردد. حکایت این رسانه‌ها قصه‌ی کسانی است که از ترس تاریکی بلند بلند با خودشان آواز می‌خوانند یا سوت می‌زنند.

۵. چیزی که حاکمیت سیاسی مصر را بسیار شبیه همتای ایرانی‌اش می‌کند، قساوت‌اش در توسل به خشونت است. هر دو بنا به غریزه‌ی بقا و برای حفظ قدرت، از توسل به هیچ خشونتی روگردان نیستند. تفاوت بزرگ‌اش این است که یکی سکولار است و دیگری دینی وگرنه هر دو به یک اندازه مرتکب خشونت می‌شوند. هر دو سال‌هاست که مشی استبدادی پیشه کرده‌اند و سیاست‌شان ادامه‌ی سیاست سرکوب و بستن فضای سیاسی برای ادامه‌ی تکیه زدن بر سریر قدرت است. پیداست مستبدان سیاسی و سکولار هر دو کم تاریخ خوانده‌اند!

نکته‌ی آخر این است که هرگز نباید انتظار داشت هر چه در کشورهای عربی اتفاق‌ می‌افتد در ایران هم رخ بدهد. ایران با بقیه‌ی کشورها تفاوت دارد و در واقع موقعیت یگانه‌ای دارد که آن را از سایر کشورهای منطقه متمایز می‌کند. امروز یکی از همکاران تاجیک‌ام می‌گفت کاش این موج به کشور ما هم برسد! یعنی سطح آگاهی مردم منطقه به جایی رسیده است که در هر نقطه‌ای که مردم از دست حاکمان‌ و زمام‌داران‌‌شان آزرده باشند و ناراضی، امروز این اعتماد به نفس را دارند پیدا می‌کنند که می‌شود دست رد به سینه‌ی قدرت سیاسی هم زد. گویی مردم ترس‌شان ریخته است. فکر می‌کنم وجه اشتراک دیگر این خیزش‌ها با جنبش سبز ایران همین است: از میان رفتن ترس از قدرت. قدرت سیاسی مسلطی که متکی به نیروی نظامی و امنیتی است، از آن‌چه به نظر می‌رسد ضعیف‌تر است.

اکونومیست این هفته و هفته‌ی پیش دو مقاله درباره‌ی این اتفاقات دارد که هر چند کمی تأخیر دارند ولی تصویر نسبتاً خوب و صیقل‌خورده‌ای از ماجراها به دست می‌دهد. توصیه می‌کنم این دو را حتماً بخوانید.

پ. ن. این حس شهودی و اولیه‌ی من است و شواهدش را هم شاید بتوان بعداً یافت: آمریکا علایمی فرستاده است که گویی نمی‌خواهد از مبارک حمایت کند که بسیار یادآور برخورد آمریکا با شاه در زمان انقلاب ایران است. از آن سو، آمریکا در جریان‌های دو سال اخیر در ایران، عملاً رفتارش به سود حاکمیت و دولت احمدی‌نژاد بوده است. به عبارت دقیق‌تر، فکر می‌کنم آمریکا هرگز حامی جنبش سبز نبوده است (تحریم‌های استخوان‌ساز بهترین گواه این نکته است). آمریکا از روی کار آمدن دولتی متکی بر رأی مردم، دموکراتیک و شفاف در ایران سود نمی‌برد. بیشترین سود را به اسراییل و آمریکا محمود احمدی‌نژاد رسانده و می‌رساند و دلیلی ندارد آمریکا این حامی رایگان و بی مزد و منت را از دست بدهد. این نکته را بگذارید به حساب تفاوت برخورد آمریکا با نمونه‌ی مصر و ایران.

پ. ن. ۲. مصداق عریان ریاکاری دستگاه‌های دولتی و حاکمیت ایران در فتنه‌ی محمودیه،‌ همین واکنش وزارت خارجه‌ی ایران است. وزارت خارجه گفته است: «مقامات مصری از هرگونه برخورد خشونت‌آمیز با موج مردمی این کشور احتراز کنند». فکرش را بکنید که اگر در هنگامه‌ی خشونت‌های حکومتی روز انتخابات به بعد، همین دولت مصر حرف‌های مشابهی زده بود، آیا از منبرهای نماز جمعه آقایان گلو نمی‌دریدند که به شما ربطی ندارد؟ چه چیزی در این معادله فرق دارد که «مناسب‌تر به نظر می‌رسد مقامات این کشور ضمن تمکین به خواسته‌های به حق مردم خود از هرگونه برخورد خشونت‌آمیز نیروهای نظامی و امنیتی با این موج مردمی احتراز نمایند» اما وقتی قصه به ایران می‌رسد، حاکمیت باید «فتنه» را ریشه‌کن کند؟ چرا وقتی مصری‌ها شهرهاشان را به آتش می‌کشند و مردم‌شان دقیقاً «اغتشاش» می‌کنند، می‌توانند بگویند «حرکت مردم عدالتخواه مصر بر اساس آموزه‌های دینی و ناشی از بیداری اسلامی در منطقه بوده»، اما وقتی مردم ایران دقیقاً همان کار را می‌کنند، اسم‌اش می‌شود اغتشاش و هر کس بیاید خیابان خون‌اش به گردن خودش است؟ دقت کنید که در ایران هم حکومت نظامی اعلام شد ولی به شکلی دیگر (فرمودند هر کس بیاید خیابان خون‌اش گردن خودش است). ما ایرانی‌ها چه فرقی با مصری‌ها داریم؟

۱

فتنه‌ی دولت محمود

مدت‌هاست می‌خواستم این را بنویسم که دیگر باید آرام‌آرام از تعبیرهایی مثل «دولتِ کودتا» و «کودتاچی‌ها» کمی فاصله بگیریم و صورت‌بندی‌های بهتر و دقیق‌تری از ماجرا داشته باشیم تا ذهنیت ما را درباره‌ی حوادث جاری جامعه روشن‌تر کند. فکر می‌کنم بهترین و رساترین تعبیر همین «فتنه» است اما درست در جهتی خلاف آن‌چه رسانه‌های حکومتی و با عذرخواهی از شاعر نازنین – شاید ناصر خسرو باشد – باید گفت که: «نظاما! راست گویم فتنه از توست»!

در نتیجه، گویاترین تعبیرها برای وصف اوضاع جاری کشور چیزی است شبیه «فتنه‌ی دولت محمود» یا «فتنه‌ی محمودی» یا «محنت محمودیه» و تعابیری از این جنس که به گویاترین وجهی می‌تواند پیوند استوار میان محمود و فتنه و در حقیقت فتنه‌انگیزی و آشوب‌گری او را تصویر کند. فتنه یعنی موقعیتی که قوای تشخیص متعارف آدمیان در تمیز دادن راست از دروغ دچار زحمت می‌شود. در اوضاع فتنه تشخیص راست از دروغ آسان نیست. این تعریف را رسانه‌های حکومتی در تبلیغات‌شان جا انداخته‌اند و این‌گونه ماجرا را قلمداد کردند که طرف مقابل – یعنی همه‌ی کسانی که به آن‌ها معترض‌اند و در برابرشان ایستادگی می‌کنند و رنگ تعریف‌کننده‌شان «سبز» است – راست را با دروغ می‌آمیزد و فتنه‌گری می‌کند و در این میانه معیار درستی و راستی و شاقول حقیقت آن‌ها – که نظام باشند – هستند؛ غافل از آن‌که این تیغِ فتنه، تیغی است دو لبه. از روزی که اصطلاح فتنه در کشور جا افتاده است، همیشه فکر می‌کنم که اگر فتنه مصداقی داشته باشد، بهترین مصداق‌های‌اش را می‌توان در گفتار و کردار همان کسانی دید که این تیغ را برای بریدن گلوی مخالفان‌شان به دست گرفته‌اند. آری، فتنه، از همان اول تیغی دو لبه بود. حالا آرام‌آرام جهت بریدن‌اش دارد عوض می‌شود! این است آخر و عاقبت سوار شدن بر تعابیر زبانی بارداری که قرن‌ها تاریخ پشت سر خود دارد و می‌تواند ناگهان آوار شود بر سر گویندگان‌اش. کلمات و واژه‌ها، موجوداتی جان‌دار و زنده هستند. گاهی بر کسانی که عنان‌شان را به دست گرفته‌اند، شورش می‌کنند. مراقب کلمات باشید!

پ. ن. دوستان می‌فرمایند کپی‌رایت فتنه‌ی محمودیه از آنِ علی مطهری و مهدی خزعلی است! ما که بخیل نیستیم؛ حق مطلب ادا شود، هر که خواهد قایل‌اش باشد!

۱

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز…

امروز یادداشتی در فیس‌بوک دیدم (این‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قدیمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتایجِ آشناتری را ساز کرد. اما پیش از این‌که داستان را بازگو کنم و بگویم کجای تصویر می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهید تصویر را در بیتی از حافظ ببینیم. بیت مورد نظر این است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همّت عزیزان برسم به نیکنامی
صورت ظاهر معنای بیت روشن است. گوینده تمام حیثیت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود این‌که می‌داند این هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گوید که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسیدن به آدمی نیک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نیک‌نام، یای نکره است؛ یعنی یک آدم خوش‌نام). و این بیت طنزی در خود دارد. برای رسیدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر این کیمیا را پیدا کند! حالا حکایت ماست. توضیح می‌دهم چرا.

می‌گویند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظیمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عریضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه این تصویر، تصویری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گوید که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گویند: «دشمن». نتیجه؟ این همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و این حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همین آدم‌ها می‌سازند که عریضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و این‌که باید «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عینی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – یا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز این نبوده و نیست که آن فلان از «هیچ» اقبالی برخوردار نیست (بدون شک نظر من هرگز این نبوده و نیست). این جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سینه‌چاکان زمانی مقایسه‌ای معنادار است که دو گروه رقیب و مدعی بتوانند در شرایطی برابر، هواداران‌شان را به میدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند یا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانیم که چنین وضعیتی وجود ندارد. پس یک پای مهم این مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ این منطق «حق با اکثریت است»، منطقی است که پشت این نگاه تقلیل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گویان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گویی هم خوار و خفیف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثریت عددی» با همین طبقه است؟ آمار گرفته‌ایم؟ در چه شرایطی؟ با تکیه بر کدام ارقام؟ این مردم انتخاب دیگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طیف داشته و متعدد بوده یا انتخاب صفر و یک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال دیگر).

۲. این‌که بخشی از جامعه‌ی ایرانی – حتی اگر همان ۲۴ میلیون کذایی و ادعایی باشند – شیفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عینیت دروغ و نیرنگ است و این روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها یک چیز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نیافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانیت، درستی و اصالتِ موضع او نیست. چنین نیست که مردم فقط دو گزینه داشته باشد و گزینه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فریبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عریضه نوشتن‌ها و خیال دریافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبیات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسیر ادبیات مغلق و سنگین روشنفکران شدن. این دقیقاً همان چیزی است که بیدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزینه بیشتر ندارید که یا بروید به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نیست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و یا بیایید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهین، دروغ‌گویی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بیچارگان نزدیک‌ایم. عزت و کرامت چیزی نیست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط یا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. این‌که بگویی از فلانی در فلان سفر به چنین شیوه‌ای استقبال شد، مفید هیچ مدعایی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم این همه نیرنگ و دروغ‌گویی، هم‌چنان بیداد و ریاکاری به ادبار نیفتاده است. پاسخ این سؤال دشوار نیست. اما این‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نیافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بیهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستیزی قلمداد کنند.

۴. این بساط – بساط فتنه‌ی دولت محمود – یک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش این است که انسانیت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ریشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمایی تصویر پابرهنگانی که در برابر نمایش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانیت خویش را چنین ارزان ناگزیر به فروش می‌شوند، بی هیچ اغراقی به رخ کشیدن زوال انسانیت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دریوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتولید می‌کنیم و ناخواسته مشروعیت می‌دهیم به همین خفت؛ گویی که چون یک سوی اعتراض در برابر این نامردمی، در بازی سیاست منکوب شده است، همه‌ی مشروعیت اخلاقی، انسانی و سیاسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خیال‌بافی است و آرمان‌گرایی!

اگر بنا بر این بود که از این تصویرها الگویی برای عمل فردی یا مسؤولیت اجتماعی خود تدارک کنیم، گمان می‌کنم باید به عقب‌تر برگردیم و بگوییم حسین بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هیچ خیال‌باف دیگری در تاریخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خیل عظیمی از مردم را با همین شیوه و با همین نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!

فهم این‌که این تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از این است که آدمی داخل ایران زندگی کند یا خارج؛ «دور از میهن» باشد یا در آغوشِ مامِ میهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دریافت پلیدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از ریاکاری لازم نیست کسی معنای ماکیاولیسم یا پوپولیسم را بفهمد یا دسترسی به اینترنت، فیس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پلیدی دروغ، جایی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پلیدی دروغ، تنها یک ابزار لازم است: یک انسان! یک انسان و دیگر هیچ؛ نه انسانی که به عبودیت و بندگی کشیده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقدیرش بوده تا دم برنیاورد و به ذلت زندگی کند.

حکایت همان بیت حافظ است: درد ما و ملت ما این است که در به در به دنبال آدمی نیک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دین‌شان بازیچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسیار توسری خورده‌اند. با تمام این‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» امیدوارند) که از تیرگی قیرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشیدی سر بزند و «نیک‌نامی» در آن میانه یافت شود! این نهایت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبینیم و این همه را به پای پیروزی و ظفرمندی یا اقبال آن ستمکاره بنویسیم! نگاه‌مان را به سویی دیگر بگردانیم. «هنوز» برای انسانیتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنید که همین مردم تا کمترین روزن گشوده‌ای برای بازیافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پیدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از این بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نیست که با استیصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسیحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هیچ نیست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گوید که طاووس علیین شده؛ مشکل مردم ما نیستید که درد دارند و درد امان‌شان را بریده و از هر جایی طلب درمان می‌کنند. بله، همین مردم هم مسؤول‌اند و مسؤولیت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن میان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجیه‌کننده‌ی اقتدار یا عظمت بیداد نیست و نباید باشد. همه‌ی این تصویر را جملگی می‌بینیم اما یک نکته‌ی ظریف در حاشیه‌ی این تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گریزد. شیوع بیماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بیماری نیست! این‌که شغالان، شیرها را به حبس افکنده باشند، دلیلی بر خفت شیر نیست. ریشه‌ی مشکل را باید پیدا کنیم نه این‌که به مشکل مشروعیت بدهیم با سستی در نقد این «رتوریک»!

۱

از پری‌وارِ پنهان… تا «بیداد همایونی»!

می‌دانم. حالِ دیوانگان است. ظاهراً حال فرزانگان این نیست ولی «المنه لله که چو ما بی دل و دین بود / آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم»! پری‌گویی و پری‌خوانی، از احوال دیوانگان است. اما آتش به جان گرفتگان نیک‌تر می‌دانند که وقتی درون‌ات می‌سوزد یا کمندی در جان‌ات افتاده و در فراز و نشیبی، همین زمزمه کردن با این پری و این پنهان تنیده در جان می‌تواند راهی در این ظلمتِ بی‌منتها پیش روی آدمی بگذارد. روزن امید را می‌توان به مدد همین پری‌خوانی گشود. پری جستن و پری خواندن، شرطی دارد البته و آن این است که بدانی‌اش تا خواندن‌اش بتوانی. برای دانستن‌اش، باور کردن‌اش هم شرط است. وقتی هرگز باوری به گشایشی و فتوحی نداشته باشی، می‌شوی گمگشته‌ی بیابان:
خاکِ سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمتِ آن ماهرو کنی
صیقل خوردن می‌خواهد و صیقل دادن. آدمی گاهی صیقل داده می‌شود به جبر و گاهی به اختیار خویش را می‌تراشد و صیقل می‌دهد. هر چه باشد، تا صیقل نخوری و صیقل ندهی، درجه و مرتبه نمی‌یابی. اندوه‌ات هم روی کاستن نخواهد داشت. جایی اگر نوایی شنیده باشی و نفسی دل‌ات رفته باشد و لرزیده باشد، کافی است تا همان نشانه را پی بگیری و بروی. برای این‌که دل‌ات بلرزد، چنان که باید بلرزد، خواب و خیال‌ها باید:
خواب و خیالِ من هم با یادِ روی تست
تا کی به من چو دولت بیدار روی کنی
اصلاً قصه گفتن می‌خواهد؟ این‌ها حدیث کسی است که خونِ دل می‌خورد. کسی که «هر چه مراد است در جهان» دارد، پری‌خوانی‌اش از چی‌ست؟ آمده بودم برای اولین بار این برنامه‌ی همایون گلهای تازه – گلهای ۵۲ را با صدای قوامی بگذارم که جنونِ پری‌خوانی زبان مرا هم از خود کرد. اگر این‌ها را هم نخوانده‌اید، اصلاً خواندن نمی‌خواهد. برنامه را که بشنوید، اگر آماده باشید، شاید بفهمید این‌ها که به هم بافته‌ام یعنی چه. در کنارش گلهای تازه‌ی ۳۷ را هم اضافه کرده‌ام که یک همایون درست و حسابی داشته باشید.
 
پ.ن. امروز دوست نازنینی – از مشهد – که مدت‌هاست کوشش می‌کند بتواند موسیقی‌های طربستان را – پس از فتنه‌ی دولت محنت – بشنود، گله می‌کرد که نمی‌شود به این‌ها دسترسی پیدا کرد. هر چند پشت سد فیلتر واقع شدن در این نظام، اسباب مباهات است و ذخیره‌ی آخرت (!)، ولی این‌که دوستان اهل دل حتی از شنیدن موسیقی و خواندن شعر هم محروم می‌شوند چون آدم‌هایی مثل ما زبان به تملق و چاپلوسی در برابر این بساط باز نکرده‌ایم، البته اسباب شرمساری است (طبعاً برای آنان که زمام امور را به دست مردم نادان می‌سپارند!). در چنین احوالی است که شاعر می‌فرماید:
آن‌که‌ آیینه‌ی صبح و قدح لاله شکست
خاکِ شب در دهن سوسن آزاد گرفت
 
آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک
دید این شیوه‌ی مردم‌کشی و یاد گرفت…
 
بیداد «همایونی» فقط قصه‌ی آن روزها نیست؛ وصف حال همین روزهای تلخ و تیره هم هست! فقط رنگ‌ها عوض شده است: چه نقش باختی ای روزگارِ رنگ‌آمیز…!
 
 

صفحه ها ... 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد